<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ▪︎Valli▪︎</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Valli</link>
        <description>نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 05:48:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4807042/avatar/LDhEyq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>▪︎Valli▪︎</title>
            <link>https://virgool.io/@Valli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>[رمان عشق معکوس]</title>
                <link>https://virgool.io/@Valli/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-srtdfbn4drte</link>
                <description>به سری بخش اول ناول من خوش اومدید .صدای برخورد.همه شروع کردن به جیغ و هورا کشیدن درحالی که خون روی صورتم رو پاک کردم به مردی نگاه کردم که پخش زمین شده و چشماش سیاهی رفته .آره دوباره بردم!باخودم گفتم.&#039;خواستم از رینگ برم بیرون.نگاهی سنگین رو خودم حس کردم.اه لعنتی حس شتیه دوباره‌‌..بلافاصله از رینگ بیرون رفتم یه مرد به سمتم اومد &quot;اه لعنتی دوباره این عوضی&quot; اون مرد کی میتونه باشه ها؟معلومه کسی که همچنين مسابقاتی رو اونم تو همچنین اشغال دونی برگذار میکنه.با پوزخندی مپر از غرور بهم نگاه می‌کرد و ابن باعث میشد دندونای طلایی لعنتیش رو ببینمباچرب زبونی گفت &quot;مثل همیشه قهرمان ما برنده میشه غیر قابل پیش‌بینی نبود&quot;با بی حوصلگی ژاکتم رو از رو صندلی کنار گوشه برداشتم و پوشیدمش با سردی گفتم&quot;امروز دیگه بهم زنگ نزن&quot;و بلافاصله از را پله ها رفتم بیرون.نور خورشید صورتم رو روشن کرد.گوشیم رو از جیب ژاکتم برداشتم و به صفحه شکستش نگاه میکنم. و روشنش میکنم و به تماس های بی جواب نگاه میکنم.تماس بی پاسخ از مری حدود یه ساعت پیش▪︎▪︎و پیام هایی به دنبالش&quot;بهم زنگ بزنی آیزاک &quot;آهی کشیدم و گوشیم رو خاموش کردم و تو جیبم گذاشتم و دستام رو تو جیب ژاکتم کردم به آسمون خاکستری نگاه کردم .&quot;بنظر میاد قراره بارون بباره یا ‌.یه چیزی شبیه برف؟&quot;یه لحظه یه خاطره رو به یاد آوردم منو پدرم و مادرم وقتی خیلی کوچیک بودم کنار درخت کریسمس.نمیدونم چرا اون لحظه باید به یادش می‌آوردم..بعد این همه وقت.ا&quot;مروز دیگه حقوق گرفتم بد نیس امشب برم یه کبابی بخورم بعد چند وقت &quot;لبخند زدم با خودم و به راهم ادامه دادم.[رستوران صبحانه و شام رز]به تابلوی رستوران خیره شدم.و وارد شدم .فضای رستوران قدیمی و آروم با مشتری های کم ‌مثل همیشه.تقرسبا همیشه میام اینجا بنظرتون چرا؟چون راحته؟ نه چون نزدیک ساختمونه.هر از گاهی میام اینجا و نوشیدنی میخورم.به سمت یه میز خالی رفتم و رو یه صندلی نشستم و بلافاصله یه دختر به سمتم اومد و با لبخند درحالی که یه ظرف دستش بود با لبخند گفت&quot;سلام آیزاک خوش اومدی~بازم همون همیشگی؟با لبخند کوچکی گفتم&quot;سلام رز.اره همون همیشگی&quot;با لبخند گفت&quot;باشه الان حاضر میشه&quot; و بعد رفتاون واقعا دختر خوبیه منظورم &quot;رزه&quot; هر مردی مطمئا آرزوش یه دختر مثل اونه.اون اولین کسیه که بعد اومدن اینجا باهام خوب بود اون دختر مدیر این رستورانه.اون و پدرش آدمای دست و دل بازین خیلی. من یجورایی بهشون خیلی بدهکارم‌..چند دقیقه بعد طولی نکشید که رز با یه سینی که توش نون تست برشته بود که روش عسل بود و یه کره ای که درحال آب شدن بود.و نوشیدنیدر حالی که ظرف رو میز گذاشت.با دلخوری گفت&quot;بفرمایید نون تست شما. جدیدا زیاد اینجا نمیای..یجورایی منو پدر ناراحت میشیم که یه مشتری همیشگی رو از دست میدیدم&quot;و نگاهی معنادار به صورتم انداخت .و نگاهش شاید چند ثانیه بیشتر رو زخم رو گوشه پیشونیم موند.من رز رو خیلی خوب میشناسم اون اعتباری یا دلخور نیست اون فقط &quot;نگرانمه&quot;من به ارومی خندیدم و پوزخند زدم&quot;میدونید که سرم شلوغه ولی نگران نباشید من به این زودیا نمیمیرم&quot;آهی کشید و گفت&quot; من منظورم این نبود..میدونم نمیمیری..تو سگ جون تر از اینایی &quot; و قبل رفتن آروم گفت&quot;فقط ..&quot; چیزی نبود که بتونم بشنوم .و بعد رفتادامه دارد..پایان بخش اول*▪︎▪︎معرفی شخصیت ها▪︎▪︎آیزاک واردرسن :24 سالهجنسیت:مردقد:184وزن:67مشخصات ظاهری:موهای مشکی رنگ چشمای قهوه ای تیره که مایل به سیاهه خال زیر چشم &quot;زخم زیر پیشونی درحال حاضر&quot;ژاکت سیاه قدیمی دستای زخم و زیلی دگعلایق:نون تست.نوشیدنی.و؟؟؟درحال حاضر تو تو یه کلوپ مبارزه زیرزمینی کار میکنه به چه دلیلی؟؟؟رز الگاسن: 22جنسیت: زنقد: 162قخوشحال شدم تا اینجا باهام همراه بودید .خوشحال میشم نظراتتون رو باهام به اشتراک بزارید.</description>
                <category>▪︎Valli▪︎</category>
                <author>▪︎Valli▪︎</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:53:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>