<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وطواط</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Vatvaat</link>
        <description>نیمچه نویسنده...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:38:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4561870/avatar/5XlcL0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وطواط</title>
            <link>https://virgool.io/@Vatvaat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوبهار</title>
                <link>https://virgool.io/@Vatvaat/%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-phwrtirrhrmb</link>
                <description>به نام &quot;او&quot;باد نو بهاران وزیدن گرفتخورشید رخ از پشت ابران گرفتبتابید نور آزادی بر ایران زمیندوران ستم کوردلان پایان گرفتسر آمد این زمستان سرد و خالیباری دیگر زمین رنگ بهاران گرفتجوانه زد دانه امید این زمانخانه‌ی ویرانمان طرح گلستان گرفتنباشد جای اهریمنان در این آب و خاکبرق شمشیر شاه ریشه آنان گرفتوطواطساری، بهار ۱۴۰۳&quot;کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد / یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد&quot;(با سپاس از تیم ویرگول بابت انتشار این پست. هرچند که امیدوار بودم طور دیگری این پست را به اشتراک بگذارم اما خب، شاید این هم بخشی از ماجرا باشد)وطواطفروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>وطواط</category>
                <author>وطواط</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاک تا خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-ynswlq3oun8o</link>
                <description>به نام &quot;او&quot;این جان مرا که بسوزانیدودش به چشمان خودت می‌روداز دستم قلم را هم بگیریواژه هایم به سوی کاغذ می‌دوندروزگاری می‌فشارد گلویت را چنگ واژگانمآن روزی که از سینه‌ام نور آزادی می‌دمدما هنوز ادامه داریمقدرتمندتر از دیروزبیشتر از فرداما حذف نشدیمپوچ نشدیمگل می‌دهد چاک سینه های مابرای این خاک از جان هم می‌گذریماز تاریکی هم نمی‌ترسیمچرا که دیگر رنگی نمانده در روز های ماما طوفانی از تبار آریاییمبه قصد بر انداختن و دوباره ساختنیمهر چه می‌خواهی زوزه بکشدیگر بزرگ شده‌اند توله شیر های ماما می‌جنگیمنه برای مردننه برای تمام شدنبرای پس گرفتن ایرانحتی اگر مشتی خاک از آن باشد سهم مامی‌توانی از خاک ما خاکستر بسازی امااز زیر خاکستر زبانه می‌کشد فریاد های ماما را خاک کردندغافل از آنکه ما بذر بودیمفردا تمام این دشتلاله زار خواهد شدما را در آتش سوزاندندنام هایمان را جاویدان کردندبعد از این زمستان تاریک و سردبهاران خواهد شدعکس از هوش مصنوعی جمنایوطواطاسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>وطواط</category>
                <author>وطواط</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 17:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران خانوم</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-t4t0ux1bkgr9</link>
                <description>به نام &quot;او&quot;ای خاک تو روشنی دیده های ما. ای اشک تو جاری از خون دل های ما. مباد آن دم که تنت را زخمی ببینیم. ای تن تو آرامگاه جوان های ما.چه ترسی باشد از زوزه های اهریمنان؟! که تو چون کوهی در پشت سرمان. ای &quot;شیربانو جان زیبا&quot;، صدای غرش هایت رعشه انداخته بر تنشان. دیدی که برایت جان هم می‌دادیم؟! سلاح دیگری نبوده در دستمان. دیدی آن شب ها چگونه می‌رقصیدیم؟! دیگر نایی نمانده در رگمان. ما را از آغوش خود جدا نکن مادر، که درمان دیگری ندارد این درد مشترکمان.در سرم بود که دل از مهر تو برگیرم، آخر من کجا چنین خاک کیمیایی ببینم؟ خون دل از دیده چکیده روی دامن تو، دامن بگشا تا که در این دریای خون بمیرم. تو خورشیدی و من شیر بیشه‌زارت، فرمان بده تا امان از نای آن شغال پیر بگیرم. قلم سبزی است تحفه این شاعر مرتد، راهی ندانم جز این که برای تو نویسم. پرده بردار از رخ ای ایران خانوم، تا به تماشای ماه روی تو بشینم. آن روز در جام جم باده می‌ریزم برایت، تا که مست از آزادی در آغوشت آرام بگیرمعکس تولید شده توسط هوش مصنوعی جمنایوطواطبهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>وطواط</category>
                <author>وطواط</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 09:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاله زار</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-pgraqwgzwl6w</link>
                <description>به نام &quot;او&quot;هزاران آرزو در دلم تبدیل به گل لاله شد، لاله ها به خون جوانان وطن آغشته. گلستان من آتش گرفت قامت سرو ها خمیده شد، دردهایم با طرز قلم آمیخته.بوی تلخ آرزوهای سوخته، پیچیده در نگاه هایی که به در دوخته. سکوت سردی زیر آسمان آفتابی شهر نشست و آتش نفرتی انداخت بر جان ریشه های خشکیده. بر قلم شاعران مهر خاموشی زده شد و بر مشت های گره شده‌مان جای رد گلوله. آه از هزاران جوان رشید و رعنا، با یک دنیا دیدگاه و معنا که حالا زیر خروار ها خاک خوابیده. از قیام این شهر خونین، از رقص خدایان دروغین، &quot;یک کوه جسد ماند و یک مشت تماشاچیِ&quot; ترسیده. ما سوختیم اما ساکت نماندیم. سرکوب شدیم اما آرام نماندیم. هر بار ما را به خانه اول برگرداندند اما ما پشت در نماندیم.چگونه می‌توانیم آرام بمانیم؟ این همه ظلمت را ببینیم و ساکت بمانیم؟ آخر چطور می‌شود حقیقت از ترس اهریمن به ما پناه بیاورد و ما در را به رویش ببندیم؟ &quot;بسر بر همی گشت گردان سپهر، شده رام با آفریدون به مهر&quot;. &quot;مژه از سر نیزهٔ فوج بهادر تیزتر، ابرو از شمشیر سردار سپه خونریزتر&quot; هزاران الهه های ناز و کیان های مهر، از جان گذشته‌اند مانند دیانا و سپهر. آن روزی که این ماجرا به سرانجام رسید، این شعر زنده می‌ماند حتی اگر وطواط آن روز را ندید. بمیرم من برای آنکه تا آخرین نفس جنگید. آنکه از چاک سینه‌اش لاله و نسترن چکید. الهی خیر نبیند آن پیرمرد شیاد، که حتی لبان بی جانت هم می‌خندید. کاش می‌شد این لاله زار دوباره جان بگیرد. تا بتواند انتقام ما را از اهریمنان ببیند. اما چه کسی پاسخ رویاهای فراموش شده ما را می‌دهد؟ تقاص صدای فریاد های خاموش شده ما را می‌دهد؟ اگر حسرت بوسه‌ای در دل گل لاله مانده باشد چه؟ اگر مهر کسی را در سینه پنهان کرده باشد چه؟ بی عطر تن لاله روز های &quot;او&quot; به دل تنگی می‌گذرد، اگر بی خبر از گریه های &quot;او&quot; خوابش برده باشد چه؟خیابان لاله زار، تهران قدیموطواطدی ۱۴۰۴</description>
                <category>وطواط</category>
                <author>وطواط</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 16:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه نما</title>
                <link>https://virgool.io/@Vatvaat/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7-jlvcgn63jpzt</link>
                <description>به نام &quot;او&quot;من و تو باهم فرق داشتیم، یک سِر در سینه و هزاران سودا در سر داشتیم. من دیوانه‌ای ویران بودم و تو الهه‌ای ناز، خاطرات زیادی در پس فصل های مشترک داشتیم.یادم می آید روز بارانی. رانندگی می‌کردم در حالت مستی. قطره های باران از زمین به آسمان می‌باریدند. ماهی های قرمز در تنگ تاریک آسمان می‌رقصیدند. دخترکی دیدم که کنج پیاده‌رو پناه گرفته، از شر بارانی که کل شهر را فرا گرفته. دستم را به سویش دراز کردم، مرا پذیرفت. کنارم نشست، نگاهم نمی‌کرد و چیزی نمی‌گفت. تا حالت مرا دید، ترسید. به چشمانش خیره شدم، چرخید. اما من برق نگاه آشنایی را دیدم. بوی تن هم‌خوابی را شنیدم. او همان مرهم زخم های دل سوخته‌ام بود. شاخه گلی روییده در صحرای خیالم بود. دوباره در جلوی چشمانم زنده شد، همانی که روزی هم درد و هم درمانم بود. او حالا اسیر زندانم شد، نوبت تسویه حسابم شد. از باران نجاتش دادم تا خودم غرقش کنم، این ماهی را که صید ساحل دستانم شد.دستت را گرفتم، رویت را از من گرفتی. در را قفل کردم، به چشمانم نگاه کردی. و دوباره دل مرا ربودی در خفا، با فریب همان نگاه آشنا. صدای خنده های تو پیچیده در سرم، جانم را می دهم برای دوباره شنیدن آن صدا. چون ماهی بودی در برکه آسمان من. حالا ستاره‌ای خاموش شدی در فضا. چه بر سرم آمده که دستانم دستانت را نمی‌شناسد. شیوه چیدن گل اندام تو را نمی‌شناسد. منم، همانی که رسوای چشمان سیاهت بود. این شکارچی دیگر آهوان چشمانت را نمی‌شناسد. شعله بر جانم زده بودی و بی خبر از حالم شدی. مرا به دست باد دادی و خودت راهی قصه ها شدی. چه می دانستی که این قصه سر دراز دارد. این عاشق خسته در دلش کینه بسیار دارد. چه اشتباهی کردی که مرا به یاد نیاوردی، حق مهر و وفایم را به جا نیاوردی. حالا بنشین و تماشا کن بازی من را، تماشا کن همان بلایی را که بر سرم آوردی. نه، گریه نکن، تمام این ماجرا یک خواب بود. همه آن چیزی که دیدی سراب بود. اما می شنیدم من صدایت را، صدای ناله هایت را. چه لذتی از این بالاتر که دیدم ریزش اشک هایت را. این تلاش بیهوده تغییر نمی‌دهد سرنوشت سیاهت را. این التماس ها نجات نمی‌دهند چهره زیبایت را. درهم شکستم دروازه اندام تو، کنار زدم دستان بی دفاعیت را. بر تنت آوردم همان زخمی را که به قلبم زدی، دریدم پرده حجب و حیایت را. نگاه کن به هیولایی که با دستان خودت ساختی. دلم را شکستی اما بازی را خودت باختی. هنوز هم نمی دانی دلیل باریدن باران را؟ منم، یک دیوانه نما، همانطور که خودت خواستی.مرا ببخش که تو را فراموش نکردم. این آتش نفرت را در سینه ام خاموش نکردم. زخم و درد و کینه بر رویت آوار شد، اما من هنوز چهره زیبایت را فراموش نکردم. با آنکه می خواستم دنیا را با تو بگیرم. اما در قفس ماندم تا رهایی را با تو ببینم. هرچند که می‌گفتم بعد رفتنت می میرم. اما زنده ماندم تا که با تو بمیرم.وطواطآبان ۱۴۰۴</description>
                <category>وطواط</category>
                <author>وطواط</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 12:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه های خاموش یک مرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Vatvaat/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-odhvlbvvzw7f</link>
                <description>به نام &quot;او&quot;می‌گویند زمانی که کودکی به دنیا می‌آید، خداوند نوری به سفره پدر و مادرش می‌بخشد. اما اینجا پدر تا آخر شب کار می‌کند و مادر از سهم خود به کودکش می‌بخشد. تا شاید اینگونه زندگی هامان پیش رود، هر کسی باید رنگی به نیرنگ خویش زند. که اینجا دندان فراوان هست اما نان نیست، هر دری بسته هست اما زندان نیست. تراکتور های دوپای ساکت و بی آزار، لقمه شیرینی در این دزد بازار. اما بابا هنوز شرافت داشت. زبانش بریده بود اما صداقت داشت. دستش از چرک کار پینه بسته بود، اما نوازش هایش لطافت داشت. کودک از این زندگی چه بخواهد؟! وقتی توانی در قلب مامان نیست. بهانه برای چه بگیرد؟ وقتی پولی در جیب بابا نیست. اما زندگی های ما خاکی تر از این حرف ها بود. سقف آسمان ما پایین تر از ابر ها بود. که نه بارانی می‌بارید و نه رنگی به کمانی می‌کشید، رنگین کمان ما از رد خودکار هفت رنگ ما بود. هر چه که بود خانه بوی مامان داشت. بابا خسته شده بود اما هنوز توان داشت. آنقدر جسور بودیم که از کار سود بگیریم. آنقدر چریک بودیم که از ماه نور بگیریم. امید اما واژه ای خاک خورده در خاطر ما بود. اجبار تنهاترین دلیل بر ادامه ما بود. نه که ریه هایمان هوای تازه بخواهد، ترس از اشک مادر دلیل نفس کشیدن ما بود.وطواطآذر ۱۴۰۳</description>
                <category>وطواط</category>
                <author>وطواط</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 19:22:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوپای وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-thhp1dyze8wm</link>
                <description>به نام &quot;او&quot;عبور بی هدف قاصدک ها بر فراز تن بی جان آدمک هانشان می‌دهد که حتی بال پروازی نمانده برای شاپرک هادیگر شکی نمانده که حتی خدا هم مرده‌استچه بسا همراه خودش امید را هم برده‌استهزاران درخت زندگانی کاشتیم و میوه داداما چه فایده که گل آرزو ها پژمرده‌استگل آرزو ها پرپر شدسینه‌ام ایستگاه آخر شدتن بی جان من بر زمین افتاد و آسمان تو تاریک تر شدهرچند که من می‌خواستم قهرمانت باشمیا که حتی منجی شهر ویرانت باشمحالا اسیر گریز بی توقفی در کوچه پس کوچه های گیسوان رهایت شده‌امآه ای وطنای سکوت جا مانده میان درد و فریادای آخرین بازمانده از آن روز های شادنگاه کن به فرزندان شجاعتبه سربازان بی سلاحتکه چیزی نداریم جز جانی که قربانی می‌کنیم به پایتتو برگرد و بمان و حوصله کن به پای خسته ماطلوع کن که اهریمن چنگ انداخته به بخت بسته ماچون رودی که هنوز دریا را زنده نگه داشته استتو آخرین امیدی در رگ های دل شکسته مابگذار برای پس گرفتنت بجنگممرا راضی نکنمن هر چه داشتم را در نبودنت باختمبا من بازی نکنگاه چون وطواط پرواز می‌کنم بر فراز آسمانتگاهی یک دوپای وحشی‌اممرا اهلی نکنوطواطدی ۱۴۰۴پ.ن : اولین متنی هست که در ویرگول به اشتراک میگذارم، لطفا نظرات، پیشنهادات و انتقادات خودتون رو برام کامنت کنیدپ.ن : وطواط، نام هنری‌ایی هست که برای خودم انتخاب کردم. در واقع برگرفته از لقب سعدالملک رشیدالدین (شاعر دربار خوارزمشاهیان) هست به معنای پرنده‌ای که در شب حرکت میکند.</description>
                <category>وطواط</category>
                <author>وطواط</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 12:35:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>