<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ویکتوریا قانع</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Vgh182</link>
        <description>می نویسم چون آرام می شوم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:41:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/699897/avatar/CfFJ5k.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ویکتوریا قانع</title>
            <link>https://virgool.io/@Vgh182</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صادق ۸ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-n8bucazlyffy</link>
                <description>_اسمت چیه؟پسرک آب دماغش را به آستین لباسش مالید، خودش را جمع و جور کرد و گونیِ پاره ی پر از کاغذ و مقوا را به خودش چسباند._صادق، ۸ سالمه، بابام معتاده، مامانم مردهدست کردم تو جیبم شاید اسکناس رها شده ای پیدا کنم. با تنه محکمی جا به جا شدم، زن قوی هیکلی گوش صادق ۸ ساله را گرفت و گفت:_توله سگ مگر نگفتم همانجا وایسا، کاش سر زا رفته بودم و تو یکی وبالم نبودی.زن، نگاه شرمنده یِ صادقِ ۸ ساله را دنبال کرد و به صورت من رسید، پشت چشمی نازک کرد و گفت _هااا چته گدایی؟ خدا روزیت را جای دیگه حواله کنه.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 21:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-igjpbxdvjvsn</link>
                <description>دوباره تکرار شد، باز هم سر و صدا داشت، باز هم من گوشه ای بودم و تماشاگر تصمیم نهایی، خواسته زیادی از کسی نداشتم مشغول زندگی بودم هر چند با حداقل ها. خودم را سرگرم کرده بودم مثل همیشه، در گذشته نقاشی کشیدن و خمیر بازی ساعتها مرا از آنچه درگیرش بودم رها می ساخت ولی حالا کارهایی از نوع کار  آدم بزرگ ها که باید انجام می دادم تا زندگی کنم تسکین دهنده بود. ولی باز هم موقعیت مثل گذشته و بچگی بود و تغییر کرد. وقتی حس کردم همین شرایط را باید تحمل کنم همه چیز زیر و رو شد. دوباره محدودیت از هر نوعی، نباید حرف بزنم مثل قبل، باید سر تعظیم فرود آورم به تمام محدودیت ها، همه اینها مشت محکمی است بر دهانم که بدانم من ایرانیم.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 09:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگاه شمع سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-h2forhaaiwy2</link>
                <description>کارگاه شمع‌سازی مغازه‌ی کوچکی بود در انتهای راسته پارچه فروشها، حالا چرا آنجا کارگاه شمع سازی شده بود، خدا می داند، از وقتی هنوز قمر خانم در قنداق بود و نمی دانست باید ۱۵ سال دیگر همسر رضا شمع ساز شود و تا ۵۰ سال هم به زندگی مشترکشان ادامه دهد، کارگاه همانجا بود.قمر خانم عاشق این بود که آقا رضا چیزی را فراموش کند و او به بهانه آوردن آن، به کارگاه شمع سازی برود و البته بتواند راسته پارچه فروشها را زیر و رو کند، مادر قمر خانم خیاط بود، او هم از استعداد خیاطی بی بهره نبود و همین که پارچه میدید طرح و اشتیاق دوختن چیزی ذهنش را درگیر می کرد. آن روز هم به بهانه آوردن قرصهای آقا رضا روانه ی کارگاه شمع سازی شد، چند وقتی بود که هیچ بهانه ای برای رفتن به کارگاه پیدا نکرده بود ولی راستش را بخواهید مدتی بود آقا رضا دل و دماغ نداشت انگار از چیزی یا کسی دلخور بود ولی حرف نمی زد او هیچ وقت گله نمی کرد فقط در خود فرو می رفت.ایران خانم همیشه موقع رفتن، پارچه ها را اجمالی دید می زد و نشانشان می کرد تا موقع برگشت با دید خریدار بررسی شان کند. دو سه طرح جدید را برای دوختن لباس دخترانه برای نوه ها نشان کرد و با اشتیاق به سمت کارگاه رفت، درِ کارگاه بسته بود._ببخشید آقا رضا را ندیدید ؟ نمی دانید چرا کارگاه بسته است؟همشیره چند روزی می شود کارگاه شمع سازی را تعطیل کردند چون جای درستی نبود مثل خیلی چیزهای دیگر که سرجایش نیست، دیر فهمیدند ولی بالاخره فهمیدند.ایران خانم اولین بار بود که در مسیر برگشت هیچ پارچه ای را لمس نکرد، سریع به خانه برگشت شاید وقتی آقا رضا برگردد با او درددل کند.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 13:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی از خود: سفری به سوی پذیرش و تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-p6wsqn54pquf</link>
                <description>مقدمه: چرا از خودم فرار می‌کنم؟می خواهم درباره فرار از خود بنویسم، همه‌ ی ما گاهی از خودمان فرار می‌کنیم. با آرایش، ورزش، سفر، مهاجرت، یا حتی ساعت‌ها اسکرول کردن در اینستاگرام و .... خیلی از راهها که مجال گفتنش نیست.این کارها به نظر لذت‌بخش می آید، اما گاهی فقط راهی‌ هستند برای ندیدن خود واقعی‌مان. چرا فکر کردن به خودمان این‌قدر سخت است؟  شاید ترس از روبه‌رو شدن با احساساتمان، شاید حواس‌پرتی شبکه‌های اجتماعی، یا شاید فشار اطرافیان و شاید ......این فرار ما را درگیر کارهایی مثل تغییر ظاهر، طبیعت‌گردی افراطی و اشتباه، یا حتی مهاجرت می کند. اما آخر چه می شود؟ یک حس پوچی و سردرگمی. تا کی می‌توانیم اینطور ادامه بدهیم؟ تا وقتی که افسردگی و خستگی غالب شود؟این کتابچه درباره همین فرارهاست. قرار است با هم ببینیم چرا از خودمان فرار می‌کنیم و چطور می‌توانیم به جای فرار، با خودمان روبه‌رو شویم. قرار است یاد بگیریم که فکر کردن، خلوت کردن، و دیدن زیبایی‌های ساده زندگی چطور می‌تواند ما را به آرامش برساند. آماده‌اید این سفر رو با من شروع کنید؟ فصل اول : فرار با ظاهر (آرایش و تغییر استایل)پوششم را تغییر می دهم گوش به زنگ هستم که چه چیزی مد شده تا بپوشم و تغییر کنم نمی خواهم خودم باشم. ناخواسته در جریانی می افتم که انتها ندارد تتو می زنم و دائم طرح های تتو را جستجو می کنم. باز هم راضی نمی شوم پیرسینگ هم می تواند سرگرمم کند ولی با زجر زیاد، مهم نیست، زمانی درگیرش می شوم.عمل بینی، لیزیک چشم، تزریق ژل و بوتاکس و .... یک جوری  خودم را تغییر می دهم.چه سبک آرایشی توصیه می شود؟فلان هنرپیشه، فلان بلاگر چه مارکی را تبلیغ می کند؟ سریع تهیه می کنم و جور دیگری می شوم. فقط خودم را تغییر می دهم  به هر سبکی که شده است. فصل دوم : فرار با حرکت (ورزش و فعالیت بدنی)چه باشگاهی بروم، چه مربی بگیرم ساعاتی با صدای موزیک بلند و هیاهو مدت زمانی از خود دور باشم. چه مکملی بخورم، کدام باشگاه معروف تر است، چه استایلی بزنم و ....دایم محو تماشای حرکات بقیه هستم تا قضاوت شان کنم و اگر دوست داشتم الگوبرداری کنم. به خودم می آیم و ساعت هاست مشغول حرکاتی هستم که روی برگه برنامه ورزشی ام نوشته شده و فقط تکرارشان کردم. فصل سوم : فرار با تماشای تلویزیوناخبار را ببینم تا مقصر مشکلات را پیدا کنم و باز از خودم بیرون می روم و گوش شنوای حرف های مفت و الکی می شوم.درگیر سریالهای پرقسمت در ساعاتی از روز و شب هستم و بخشی از روز را هم درگیر بحث در مورد ماجراهای سریال و هنرپیشه های آن، کی خوب بود کی حال کی را گرفت و خلاصه تحلیل و نقد سریال.فقط دنبال می کنم تا از خودم فرار کنم. فصل چهارم : فرار با گردش رفتنبه طبیعت می روم با قلیان و منقل و جوجه و تخمه تا طبیعت را پر از دود و آشغال کنم تازه اسپیکر هم می برم که خدای ناکرده صدای شرشر آب و پرندگان را نشنوم و موبایل به دست مشغول عکس و استوری در فضای مجازی باشم تا همه عالم و آدم بدانند که چه جایی رفته ام و غبطه بخورند.این طبیعت گردی چقدر هم باب شده، تور چشمه فلان جا، کمپ کویر .... و... همرا با تبلیغاتی چون گفت و گو دور آتش و موسیقی زنده و رفتینگ و ......خوب با این همه توصیف وسوسه انگیز است که میروم و پایه ی سفر را هم فراموش نمی کنم هر آنچه تور ندارد بقیه را می برم، سیگار و نوشیدنی و ....، از چند روز قبل هم دنبال میکس آهنگ های  مناسب این سفر هستم.حالا از گردش و پیک نیک برگشتم ، طبیعتی را با صدا و آشغال به عذاب گذاشتم و خسته تر از قبل، بدون اینکه چیزی به دست آورده باشم آمده ام فقط ساعاتی یا روزی از خانه و خود دور بودم.ظالمانه تر اینکه دوباره می بینم زندگی در جریان است با همان تکرار و سختی، اجبار به سر کار رفتن در ساعاتی طولانی فقط برای حقوق و مزایا، علاقه ای به کار ندارم چون درآمدش خوب است یا کار دیگری نبود اینجا هستم. در تمام ساعات کار با آدمهایی که با من فرق دارند و درکشان نمی کنم فقط مجبور به تحملشان هستم.ولی چرا فقط تحمل؟ آیا نباید با کمی فکر کردن و وقت گذاشتن خودم و دیگران و کاری را که انجام می دهم بهتر بشناسم تا بتوانم نقاط مشترک و مفیدی را پیدا کنم تا این قدر احساس عذاب و بدبختی نکنم چرا باید در جایی که هستم بعنوان فرصت بهترین های آن را بشناسم و با آن مانوس شوم چرا فقط وقت گذرانی؟ اگر خودم نمی توانم فکر کنم و تحمل ندارم باید کمک بگیرم از مشاوره شغلی، فردی و ... حالا به شکل مراجعه به مراکز یا خواندن کتابهایی در این مورد مانند ......، پادکستهای روانشناسی خوب مانند ......  تا بلکه بتوانم برای لحظه لحظه زندگی هیجان و نیروی مناسب را بیایم. عمر کوتاه و روزها غیر قابل بازگشت است باید ارزش آنها را بدانم.ولی لازمه کاربرد هر کدام از این راهها برداشتن عینک بدبینی است و باز کمی فکر کردن بجای راحتترین راه و دنبال کلیشه ها رفتن مانند اینکه &quot;مشاوره ها فقط با همدلی می خواهند از تو حرف بکشد تا ساعت مشاوره تمام شود و پولشان را بگیرند&quot; اینطور فکر می کنم که خدا یک ناجی برای گوش دادن به من برای نظم دادن افکارم فرستاده،  اینجاست که مشاوره مفید می شود. همه می گویند مشاور بعد از گوش دادن وضعیت تو اگر حاد باشد کارت ویزیت روانپزشکی را می دهد که باید به او مراجعه کنی تا دارو مصرف کنی و اگر حاد نباشد توصیه سفر و انجام هر کاری را که دوست داری می کند ولی خوب هر کاری را چطور انجام دهم؟!! یعنی همه چیز را باید زیر پا بگذارم تا حالم خوب شود.شاید مشاور پیشنهاد سفر رفتن بدهد که این هم مدتها ذهنم را درگیر می کند تا سرچ کنم که کجا بروم؟ داخلی یا خارجی؟ تازه اول ماجراست اگر خارجی باشد خرید ارز، جستجوی جاهای دیدنی، مراکز خرید، کجاها عکس و استوری بگذارم و...داخلی باشد با کی بروم کجاها بروم چی بخورم و....تازه بعد از برگشت سفر هدف از سفر که محقق نمی شود هیچ تازه نگران کامنت ها و حاشیه های سفر هستم و اگر سنت سوغاتی هم در اطرافیان پا برجا باشد نگران پیامدهای سوغاتی هایی که آوردم، فغان که چه حاشیه هایی دارد.شاید مشاور بگوید با دوستانت وقت بگذران، خوب حالا با کی وقت بگذرانم؟ کجا؟ باغ برویم یا کافه یا سفر؟باغ یکی از دوستان مهیا می شود فلان دیجی می آید چه حس و حال نابی! این ارتباط با دیگران چند ساعتی خوشحالت می کند ولی باز به خودت می رسی و همان آدم قبلی.شاید پیشنهاد حیوان خانگی داده شود که ظاهرا برای رفع استرس عالی است.دوباره ماجرا شروع می شود چه حیوانی؟ از چه نژادی؟ آموزش حیوان، ملروزمات آن و.....تا حیوان زبان بسته یاد بگیرد و اخت شود خانه و روح و روانم را به کثافت می کشد ولی باید تظاهر کنم حالم بهتر است و کاری را که کردم و هزاران بار پشیمانم را توجیه کنم که بهترین کار است. به آرامشی نمی رسم اینجاست که من خوی او را تقلید می کنم شاید هدف این بوده و من اشتباه می کنم پس خشن می شوم، متهاجم می شوم، بی چشم و رو می شوم بالاخره در همزیستی با حیوان باید تغییر کنم به جایی می رسم که یادگیری من از حیوان خانگی بیشتر است مدتی بعد من سگ یا گربه ای ناطق هستم مدتی خودم نیستم و برای آنچه شده ام می جنگم بقیه باید مرا  و حیوان خانگی ام را  بعنوان موجوداتی ارزش مند و با فرهنگ بپذیرند اگر مقاوت کنند باید توجیه شان کنم با خوی تازه ای که پیدا کرده ام. فصل پنجم : فرار با درس و ادامه تحصیلدرس بخوانم تا وقتم را پر کنم، در ضمن بیبینم جامعه چه می گوید پول در چه رشته ای است ؟ فعلا پول در هوش مصنوعی و مشاوره و وکالت است خوب پس مهندس کامپیوتر می شوم چون درآمد هوش مصنوعی بالاست ولی اگر نشد میروم سراغ مشاوره، جامعه نیاز به مشاوره را زیاد کرده پس کسب و کارش خوب است باز هم اگر نشد رشته حقوق، امروزه مردم بی اعصاب و متاسفانه کمی نامرد شدند پس اختلافات زیاد است و وکیل می خواهند.سال ها درگیر درس خواندن می شوم رشته ای که فقط به من تحمیل شده، با آدم هایی که اتفاقی در این مسیر به هم رسیده ایم آنها هم کمی از خودم ندارند دلایل اینجا بودنمان تقریبا مشابه است، خوب هیچ کدام انگیزه ای برای درس خواندن نداریم ولی مجبوریم پس همفکری می کنیم که چه کار کنیم  تا راحت و خوش بگذرد. بالاخره ناچاریم بمانیم. کافه و گپ و گفت در مورد سیاست، جامعه، پست های افراد در شبکه های اجتماعی می تواند ساعتها سرگرممان کند و فقط استرس شب امتحان کمی اذیتمان می کند که آنهم با انواع ترفندهای تقلب و تظاهر به بیماری و فوت بستگان و هزار مشکل که شب امتحان درگیرش بوده ایم به دنبال نمره پاسی می افتیم. اولین بار که دست به این کار می زنیم کمی حالمان بد می شود چرا دروغ، چرا مادر سالمم را یک دفعه شب امتحان در سی سی یو توصیفش کردم یا چرا پدربزرگ را دوباره کشتم و شب امتحان درگیر مراسم پدربزرگ بودم خلاصه که بار اول سخت است ولی عادت می کنیم و مشکلات را حل می کنیم تا بالاخره مدرک کذایی تحمیلی را بگیرم و با یک جشن فارغ التحصیلی در بوق و کرنا کنم که فارغ التحصیل شدم. چه سال هایی که فقط گذشتند بدون هیچ ره آوردی، فقط مهارت دروغ گفتن و سمبل کردن را خوب یاد گرفتم. فصل ششم : فرلر با سفربه سفر می روم سفر داخلی به یک جای بکر ولی با همان بساط شهری فقط شاید در یک چادر اقامت کنم چون ارزانتر است. سفر خارجی به یک جای پر از رنگ و لعاب تا بتوانم استوری کنم و همه را خبر دار کنم که سفر خارجه رفتم.در سفر فقط فکر این هستم که الان باید چه کار کنم که به بقیه بگویم تا آنها در موردم فکرهای خوبی داشته باشند، حال خودم را فراموش می کنم فقط نگران پیامدهای سفر هستم. فصل هفتم : مهاجرتهر چه آدم حسابی است می رود اگر من نروم کم می آورم. رفتن و فرار از وطن دیگر آخرین تیر ترکش است برای آنهایی که اغلب راههای فرار را رفته اند. کجا بروم؟ مهم نیست فقط بروم. آمریکا اگر شد که بهتر همه می گویند سرزمین فرصتهاست  نشد همه هرجایی که جهان سوم نباشد اینجا هم نباشد.مهاجرت تز افراد روشنفکر است که نمی شود نادیده گرفت باید رفت، اینجا نه آب و هو داریم نه اقتصاد نه فرهنگ نه آموزش نه دین و..... ولی هر جا که بروی لااقل یک چیزی دارد، بمانی باختی.سوال بی سول، تحقیق و جستجو فقط در حد آنچه آژانس های مهاجرتی و مسافرتی در اختیارم می گذارند و حرفهای آدم های روشنفکر که امروزه کم هم نیستند هر جا بروم آدم روشنفکر پیدا می کنم صف نانوایی، اتوبوس، آرایشگاه، مطب انتظار پزشک و  خلاصه هر جا بروی روشنفکری هست که بالای منبر برود و مرا توجیح کند که رفتن بهترین راه حل است.برخی صحبت های روشنفکر هایی که شنیده ام و دائم در حال هضم شان هستم. &quot;اینجا هوا گرم است چون لایه ازن سوراخ شده، مازت هم که می سوزانند، چون دین هم نیست مردم نامرد و بی وجدان شده اند کار هم که نیست باید درس بخوانی و راننده اسنپ شوی هیچ فرصتی نیست فقط در جا زدن است قیمت مسکن را ببین، همه عمرت کار کنی یک چهار دیواری نمی توانی بخری. پس باید بروی به هر قیمتی.&quot;باز هم اول ماجراست یادگیری یک زبان بیگانه و تلاش برای پذیرش و رفتن، بعد از رفتن گرانی، شهروند درجه دو یا سه شدن، شرایط سخت کار، زندگی، پذیرش توسط جامعه بیگانه ولی نباید به روی خودم بیاورم دیگر مهاجرت کرده ام این همه سختی ارزشش را دارد من مهاجرت کرده ام و مثل بقیه شدم. خیلی حرف نمی زنم فقط با گذاشتن عکس و استوری شرایط لحظات خوب نادری را که می یابم نشان می دهم، مجبورم بگویم حالم خوب است دلم برگشت می خواهد ولی بهای سنگینی پرداختم هم مادی و هم معنوی ولی افسوس که نمی توانم اعتراف کنم فقط باید ادامه دهم.چه روزهایی که از فرط تنهایی و غربت فقط دلم می خواهد گریه کنم و از ته دل می خواهم برگردم ولی از ترس اینکه بقیه چه عکس العملی نشان خواهند داد باز خود را سرکوب می کنم که این حال گذراست کم کم بهتر می شوی همه همین طور بودند ولی با کمی صبر و تحمل به همه جا رسیده اند پس فکرهای بیهوده نکن، قانع میشوم که بمانم. فصل هشتم : تمرین‌های عملی برای مواجهه با خود اینجا سفرمان تمام شد باید به دنبال تسکین دردهایم باشم  دردهایی که ناخواسته با فرار از خود عایدم شده برخی از این تسکین ها را با شما به اشتراک می گذارم. برای من کارساز بود امیدورام برای شما نیزمفید باشد.این تمرین‌ها به من کمک می کند تا به جای فرار از خودم، با خودم روبه‌رو شوم و لحظه‌های زندگی رو با آگاهی بیشتری تجربه کنم. تمرین هایی ساده بدون  نیاز به ابزار خاصی. فقط کافی است چند دقیقه وقت بگذارم و با خودم صادق باشم.تمرین برای مواجه با راه فرار فصل اول : آینه‌ی بدون قضاوتمدت زمان: 5 دقیقهجلوی آینه بایستید، بدون آرایش یا لباس خاص. به خودتان نگاه کنید، اما به جای تمرکز روی &quot;چیزهایی که باید تغییر کنند&quot; (مثل بینی، پوست، یا مو)، به یک ویژگی که دوست دارید لبخند بزنید.یک جمله مثبت درباره خودتان بنویسید (مثلاً: &quot;چشم‌هایم داستان‌های زیادی دارند&quot;). این جمله را جایی بچسبانید تا هر روز ببینید.هدف: پذیرش خودتان بدون نیاز به تغییر مداوم ظاهر.تمرین برای مواجه با راه فرار فصل دوم : حرکت با آگاهیمدت زمان: 10 دقیقهدفعه بعدی که ورزش می‌کنید (حتی پیاده‌روی ساده)، هدفون رو کنار بگذارید. به جای موسیقی یا فکر کردن به استایل، روی بدن‌تان تمرکز کنید: حس پاها روی زمین، نفس کشیدن‌تان، یا ریتم قلب‌تان.بعد از ورزش، یک جمله بنویسید که حس‌تان رو توصیف کند (مثلاً: &quot;امروز حس کردم قوی‌ترم&quot;).هدف: لذت بردن از ورزش به عنوان ارتباط با بدن، نه فرار از ذهن. تمرین برای مواجه با راه فرار فصل سوم : تماشای آگاهانهمدت زمان: 15 دقیقهیک روز که می‌خواهید سریال یا اخبار ببینید، فقط 15 دقیقه تماشا کنید. قبل از روشن کردن تلویزیون، یک کاغذ بردارید و بنویسید: &quot;چرا الان می‌خوام این رو ببینم؟&quot; (مثلاً: برای حواس‌پرتی، آرامش، یا کنجکاوی).بعد از 15 دقیقه، تلویزیون را خاموش کنید و 5 دقیقه به احساسی که دارید فکر کنید. بنویسید چه چیزی از این تماشا به دست آوردید.هدف: تشخیص اینکه تماشا کردن‌تان از سر نیاز است یا فرار. تمرین برای مواجه با راه فرار فصل چهارم : طبیعت بدون فیلترمدت زمان: 20 دقیقهدفعه بعدی که به طبیعت می‌روید، گوشی را خاموش کنید یا در حالت پرواز بگذارید. 10 دقیقه کنار یک درخت، جوی آب، یا سنگ بنشینید. فقط نگاه کنید: به حرکت برگ‌ها، صدای آب، یا حشرات.یک چیز کوچک که توجه‌تان رو جلب کرد بنویسید (مثلاً: &quot;حرکت مورچه‌ها روی سنگ&quot;).هدف: تجربه طبیعت بدون حواس‌پرتی و استوری، برای ارتباط واقعی با محیط. تمرین برای مواجه با راه فرار فصل پنجم : هدف‌گذاری کوچکمدت زمان: 10 دقیقهیک کاغذ بردارید و بنویسید چرا در این رشته درس می‌خوانید یا چرا این مسیر را انتخاب کردید. حتی اگر دلیل‌تان &quot;اجبار&quot; یا &quot;درآمد&quot; است، صادق باشید.حالا یک هدف کوچک برای این هفته بنویسید که به درس‌ خواندتان معنا بدهد (مثلاً: &quot;این هفته یک موضوع جدید از درسم رو عمیق‌تر می‌خونم&quot;).هدف: پیدا کردن انگیزه شخصی به جای دنباله‌روی از فشارهای بیرونی. تمرین برای مواجه با راه فرار فصل ششم : لحظه‌ی سفرمدت زمان: 15 دقیقهدر سفر بعدی (حتی یک گردش کوتاه)، یک لحظه را انتخاب کنید که فقط برای خودتان باشد (مثلاً نشستن روی نیمکت پارک یا نگاه کردن به غروب). گوشی را کنار بذارید و فقط حسش کنید.بعد از سفر، یک پاراگراف کوتاه درباره آن لحظه بنویسید، بدون اشاره به چیزی که برای استوری گرفتید.هدف: لذت بردن از سفر برای خودتان، نه برای نمایش به دیگران.تمرین برای مواجه با راه فرار فصل هفتم: نامه به خود آیندهمدت زمان: 10 دقیقهاگه مهاجرت کردید یا قصدش را دارید، یک نامه به &quot;خودتان در یک سال آینده&quot; بنویسید. بنویسید چه احساسی دارید، چه ترس‌هایی دارید، و چه امیدهایی. صادق باشید، حتی اگه حس‌تان منفی ا‌ست.نامه را نگه دارید و بعد از چند ماه دوباره بخوانید.هدف: پذیرش احساسات پیچیده مهاجرت و فکر کردن به هدف‌های واقعی‌تان. سایر ابزارهای مواجهه با خودتمرین: ژورنال‌نویسی روزانهمدت زمان: 10 دقیقههر شب قبل از خواب، 3 چیز رو بنویسید:یک لحظه که امروز از آن لذت بردید (هرچند کوچک).یک لحظه که حس کردید دارید از خودتان فرار می‌کنید.یک کار کوچک که فردا می‌توانید برای خودتان انجام بدهید (مثلاً یک پیاده‌روی کوتاه یا لبخند زدن به خودتون تو آینه).هدف: افزایش خودآگاهی و پیدا کردن تعادل بین فرار و حضور.تمرین: تنفس آگاهانهمدت زمان: 3 دقیقهدر هر موقعیت پراسترس (مثلاً قبل از چک کردن اینستاگرام یا رفتن به مهمونی)، 10 نفس عمیق بکشید. موقع دم و بازدم، فقط روی نفس‌تان تمرکز کنید.بعد از چند روز، حس‌تان رو بنویسید. آیا کمتر احساس فرار کردید؟هدف: آرام کردن ذهن و برگشتن به لحظه حال.تمرین: سوال از خودمدت زمان: 5 دقیقههر هفته یک سوال ساده از خودتان بپرسید: &quot;این هفته چی منو واقعاً خوشحال کرد؟&quot; یا &quot;چرا این کار را انجام می‌دم؟&quot; جواب را بنویسید یا فقط به آن فکر کنید.هدف: عادت به پرسیدن سوال‌های معنادار از خودتان برای شناخت بهتر.تمرین: خلوت روزانهمدت زمان: 5-10 دقیقههر روز 5 دقیقه را به خلوت با خودتان اختصاص بدهید. گوشی را خاموش کنید، جایی ساکت بنشینید، و فقط به افکارتان گوش بدید. اگه ذهن‌تان پراکنده شد، اشکالی ندارد، فقط ادامه بدهید.می‌توانید یک دفترچه کوچک داشته باشید و هر روز یک جمله درباره حس‌تان بنویسید (مثلاً: &quot;امروز حس کردم کمی آروم‌ترم&quot;).هدف: عادت کردن به فکر کردن و بودن با خودتان، بدون فرار.    فصل نهم : و اما پایان و نتیجه گیریبا خودم خلوت کنم کمی فکر کنم بدون شبکه اجتماعی، بدون تحت تاثیر قرارگرفتن آنچه اطرافیان و روشنفکران دور و برم می گویند، بدون اسکرول در صفحات اینستاگرام و دیدن راهکار های دم دستی و توصیه شده این و آن.سعی کنم خودم راه حلی پیدا کنم تا از این حال بدم خارج شوم. شاید برگه ای سفید و قلمی و اینقدر خط بکشم تا سیاه شود شاید کشیدن نخ در رفته ی لباسم تا سوراخی بزرگ در آن ایجاد شود همین مرا با خودم تنها می کند تا فرصتی پیدا کنم که نسخه ای از دیگران نباشم.اگر در این وضع به من انگ افسردگی زدند و گفتند افسرده است خواهم گفت تنهایی تا اندازه ای نیاز است افسردگی نیست اکر نتوانی با خودت خلوت کنی افسرده ای. حالا اندازه این تنهایی چقدر باشد؟ فرمول و قاعده ای ندارد ولی لحظاتی چند در هر روز باز روشنفکرها اسمش را می گذارند مراقبه و یوگای آرامش و باید خدا تومان پول بدهم تا یاد بگیرم. چطور انجامش دهم ؟ ولی واقعا خودم می توانم، کافی است  فقط با خلوت کردن به این مراقبه برسم و لحظاتی را فکر کنم، وقتی ذهنم آرام شد یعنی اتمام مراقبه.این تنهایی یعنی برای خودت حق آزادی و انتخاب قائل شدی و بهترین فرد برای آرامش دادن خودت هستی و خودت. چه خوب آرام می شوم با این طور فکر کردن و انجام دادنش. با فکر کردن فرصت تجزیه و تحلیل پیدا می کنم و ماهیت این نوع فکر کردن و تنهایی به گونه ای است که خودش زمان خاتمه و خروج از این حال را مشخص و مهیا می کند.خوب وقتی به ارزش با خود بودن پی بردم وقتی باشگاه می روم غرق هیاهو و صدا نمی شوم ترتیب و نظم حرکات، ذهن و روحم را آرام می کند و انرژی آن تمام و کمال به جسمم منتقل خواهد شد.وقتی به طبیعت می روم کنار جوی آب می روم و غرق تماشای سنگ ریزه های ته آب و حشرات سطح آب میشوم، لذت می برم از آنجا بودنم. ولی لازمه اش باز خاموش کردن گوشی تلفن همراه یا بدون اینترنت و داشتن روحیه ماندن است نه فرار.وقتی مشغول پیاده روی هستم به جای دیدن زشتی ها و مشکلات در دل آنها فرصت زدودن و نقش آفرینی را می یابم بجای فیلم و عکس از زباله گردها و انتشار آنها، به دستان زحمتکش او نگاه می کنم و می بینم که چه تلاشی برای زندگی دارد پس با خود فکر می کنم که همین حالا چه کاری از دستم بر می آید؟ با خرید یک آب میوه او را خیلی نه شاید اندکی شاد می کنم، دستکشی برایش تهیه می کنم تا به کارکردنش کمک کنم یا اصلا به فکر مدیریت و سازماندهی کار این عزیزان می افتم که چه کاری می شود انجام داد تمام کارآفرینان و تاثیرگزاران تاریخ این گونه فکر می کردند کسی بذر تغییر دنیا را در ذهنشان آماده قرار نداده است. شاید قابل تصور نباشد ولی می تواند راه حل های من زندگی خیلی ها را تغییر دهد.پس با فکر کردن و تغییر نگاه می توانم خودم باشم بهترین خودم شوم، شاید بتوانم تغییر مثبتی در محیط اطرافم ایجاد کنم چرا که نه، پس باید شروع کنم نیازی به مقدمات پیچیده و کار شاقی نیست فقط باید همت کنم از همین امروز به جای فرار از خودم آنچه را که پیرامون در حال گذر است خوب ببینم و فقط دنباله رو نباشم، آدم های دنباله رو عمر گرانمایه را ارزان از دست می دهند و سالها بعد فقط برایشان افسوس و قبطه می ماند.پس حالا که فرصت اندکی تامل برایم فراهم شده باید تلنگری به خود بزنم و فلسفه کارهایی را که در حال انجامش هستم کندو کاو کنم و طور دیگری به همان شکل بهتری که فکر می کنم انجامش دهم. </description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 09:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🧽 داستان پاک‌کن پلنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%F0%9F%A7%BD-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%86-%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF%DB%8C-shn2llrsz3ly</link>
                <description>چند روزه یک پاک‌کن پلنگی گم شده، و من هم رسماً به کارآگاه پوآرو تبدیل شدم؛ فقط با کمر درد و اضطراب بیشتر. دو بار کیفم رو با دقتی در حد آزمایشگاه ناسا گشتم، یه بار رفتم سراغ ماشینم که البته خودش یه مثلث برمودای کوچیکه، و کل خونه رو به حالت سینه‌خیز بررسی کردم. ولی پاک‌کن؟ هیچ، هیچی، نیست!همون پاک‌کنی که قبل از خریدنش با خودم کلی بحث داشتم، مثل خرید سهام شرکت‌های نوپا. آخرش گفتم: آدمه دیگه، دلش می‌خواد یکم رویای پلنگی داشته باشه! پاک‌کن رو خریدم.الهام‌بخش اصلی‌م؟ دبیر ریاضیمون که کیف پلنگی داشت و هر وقت وارد کلاس می‌شد همه اصول و پایه ریاضی را فراموش می‌کردند و فقط به ابهتش خیره می‌شدند. تازه یک دختره تو  باشگاه هست که ست پلنگی می‌پوشه، وزنه می‌زنه جوری که وزنه‌ها گریه‌شون می‌گیره، اصلا همه با حسرت نگاهش می کنند خدای اعتماد به نفسه. منم گفتم پاک‌کن کوچولو ولی پلنگی باشه، شاید اعتماد به نفسم یه دهم اون بشه.ولی از وقتی خریدمش، انگار خودش فهمید قراره  فقط در گوشه‌ای از میز کارم  باشه و هرازگاهی اگر خط و نوشته ی اشتباهی پیدا شد،  پاک کنه و تصمیم گرفت جای دیگری باشه نه پیش من. شاید الان داره روی میز یکی دیگه خوش می‌درخشه.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 16:32:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای کودک افغان</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86-vxzoqgmapz4i</link>
                <description>هر کسی برای حفاظت از گرما کاری می کرد. چند درجه بود؟ نمی دانم، فقط پوستمان می سوخت انگار شعله ای روی آن باشد. همیشه عاشق این بودیم که همه ی بچه های محل دور هم باشیم، نه شیشه ای باشد نه صاحبخانه ای تا دل سیر بازی کنیم. ولی مگر میشد در آن بیابان و در آن گرما بازی کرد. بزرگترها با چشمی هراسان منتظر ماموری بودند که هرازچندگاهی از اتاقکی بیرون می آمد و چیزی می گفت. مادرم گفت اینجا مرز است و کشور ما آنطرف است. ولی من تا بحال در جایی که مادرم گفت &#039; کشور ما&#039; نبودم و این طرف بدنیا آمدم و زندگی کردم و البته همه بچه هایی که با هم در آن ساعت و لحظه آنجا بودیم. این طرف زندگی خیلی آسان نبود ولی زندگی بود، از وقتی یادم می آید کار می کردم، یک گونی بزرگ داشتم که هر روز باید آن را با پلاستیک، کاغذ و شیشه پر می کردم و شب که تحویل آن مرد قوی هیکل می دادم پول می گرفتم. دستم در جیب خودم بود و کمک خرج خانواده. در یک خانه ۵۰ متری شاید بیشتر، مادرم وقتی ما را مرز آوردند گفت یک خانه ۵۰ متری که اجاره اش را می دادیم. به هر جهت در خانه ۵۰ متری بزرگ شدم و زندگی کردم خوب بود. خانه ۵۰ متری ما پر از خنده ها و بازی های کودکی من و خواهر و برادرم بود. مادر و خواهرم تمیزکار بودند صبح می رفتند و شب که می آمدند خسته بودند ولی کلی خاطره های خنده دار از تمیزکاری تعریف می کردند.شب ها دور هم بودیم. ولی وقتی مرز آمدیم نمی دانم چرا گفتند شما همه جا را به کثافت کشاندید،  آخر مادر و خواهرم که تمیزکار بودند من و برادرم  هم که از کوچه و خیابان پلاستیک و .... را جمع می کردیم پدرم کارگر ساختمان بود، پس چرا این را می گفتند؟؟!!!. مامورانی که ما را آوردند گفتند: &quot;غیرقانونی&quot;، پدرم التماس کرد  و گفت مدارک دادم، هنوز در نوبتم. ولی انگار مامورها نمی شنیدند، مادرم التماس کرد و گفت: فرصت دهید. مامورها التماس دوست ندارند. مامور مرز بسیار خسته و عصبانی است، فقط فریاد می کشد. کاش زودتر بگوید بیایید اینطرف، طرف &#039;کشور ما&#039;، اینجایی که هستیم آدم ها فقط حرف می زدند ما کار می کردیم و بعد باز آنها حرف می زدند توهین می کردند.خانه ما ۵۰ متر بود، ولی همیشه جا برای خنده‌هایمان بود.  توی همان خانه، یاد گرفتم چطور گونی را روی شانه هایم بیاندازم چطور آن را ببندم. آن‌جا جایی بود که شاید خیلی امکانات را نداشتیم، ولی «هم» داشتیم—همراه، هم‌نفَس، هم‌خاطره.هر وقت مادرم با تماسی تلفنی برای تمیزکاری از خانه بیرون می‌رفت، لبخند می‌زد و می‌گفت: «نظافت نصف ایمان است.» برایمان روشن بود، باید تمیز می‌بودیم، حتی اگر کوچه تمیز نبود.خواهرم عاشق نقاشی بود. دیوارهای حیاط خانه مان پر از خورشیدهایی بود که از پشت پنجره‌های خیالی طلوع می‌کردند. همیشه می‌گفت: «وقتی در دفترم خانه می‌کشم، هیچ‌کس نمی‌تواند ما را از آنجا بیرونمان کند.»یک روز، مردی که برای گرفتن کرایه آمده بود، زیر لب گفت: «باز اینها، با این همه صدا و بو...»  من صدای مادر را شنیدم که چیزی نگفت. فقط در را بست و نشست.از آن روز فهمیدم خانه فقط متراژ نیست. ممکن است خانه‌ای کوچک داشته باشی اما آنقدر بزرگ باشد که هر کس واردش شد، احساس کند آدم است. و ممکن است در جایی زندگی کنی که هرچقدر کار کرده باشی، باز هم به تو بگویند «تو از ما نیستی.»اما من از آن‌جا آمده‌ام. از جایی که مادرم تمیزکار بود، پدرم کارگر ساختمان، خواهرم خورشید می‌کشید و من هر شب گونی‌ام را کنار در می‌گذاشتم. و هنوز که هنوز است، وقتی کسی بگوید «افغان»، من اول به خانه ۵۰ متری‌مان فکر می‌کنم، نه مرز.آن روز که شاید خورشیدش طلوع نکرده بود فقط روز شده بود تا آدم ها کارهایی را انجام داده باشند، مامورها ما را از خانه بیرون آوردند و در را  بستند، مادر فقط نگاه کرد. نه به من، نه به پدر، فقط به دیوار خاکستری روبه‌رو که جاهایی از آن، رد انگشتان خواهرم هنوز مانده بود. همان‌ جا که یک بار خورشید کشید و بعد با خط تیره‌ای گفت: «اینجا وطن ماست. همین جا که مامان می‌خنده.»پدر گونی پلاستیکی‌ام را داد دستم. گفت لازم می‌شه. نمی‌دانم چرا. حالا دیگر نه پلاستیک جمع می‌کردم، نه کاغذ. قرار بود بروم. خواهرم با خودش دفتر نقاشی‌اش را آورد. گفت اگر کسی با ما حرف نزد، برایش نقاشی می‌کشم. برادرم آهسته گفت: «حتماً با ما حرف نمی‌زنن...»به در خانه نگاه کردم. همان دری که هزار بار باز و بسته شده بود و حالا باید برای آخرین بار با حسرت نگاهش می کردم.اکنون، آن در باز نشد. بسته ماند. بی‌هیچ خداحافظی.  ما فقط رفتیم. با گونی، با دفتر نقاشی، با حرف‌هایی که هیچ‌کس نشنید.گوشه ای نشستم جایی که گفتند مرز است و باید منتظر باشیم تا به وطن خودمان برگردیم. همان جا نامه‌ای به خانه‌ی ۵۰ متری مان نوشتم.&quot;خانه‌ی عزیزم،  نمی‌دانم الان شب است یا روز، اما صدای خنده‌مان هنوز در گوشم است. صدای قاشق‌هایی که توی آشپزخانه‌ی کوچک‌ات به هم می‌خورد، صدای مادرم وقتی شعر می‌خواند و ما با دهان پر می‌خندیدیم، صدای خودم وقتی گونی پلاستیکی را در حیاطت میشستم و آفتاب هنوز از پنجره‌ات نرفته بود.خانه‌ی من، تو ۵۰ متر بودی، ولی برای رؤیاهای کودکانه‌ام جا داشتی. تو تنها جایی بودی که من در آن فقط «بودم»، نه «مدرک نداشتم»، نه «غیرقانونی بودم».دیشب خواب دیدم درت را باز می‌کنم. بوی برنجی که مادرم با عجله پخته بود در بینی‌ام پیچید. خواهرم از اتاق گفت: «مواظب دیوار باش!» همان دیواری که بتازگی رویش خورشید کشیده بود.خانه‌ی من،  از وقتی آمدیم، فقط می شنیدم همه گفتند «خدا را شکر رفتند»، می‌دانم، تو هنوز سر جایت هستی—همان‌جا که خنده‌های ما را نگه ‌داشتی.  اگر روزی بازگشتم، تو را با خودم می‌آورم. تو را در حرف‌هایم، در خاطراتم، در آینده‌ای که شاید کسی به آن گوش دهد.تا آن روز،  مراقب خودت باش. شاید دوباره کسی روی دیوارهایت خورشید بکشد.با عشق،  کسی که در تو بزرگ شد، نه در وطنش.  &quot;انتظاری تلخ</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 18:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا بیامرز</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B2-kbnfoozlv5mo</link>
                <description>۵ زن تنها که ۲ ساعت اول ۳ زن تنها بودند با یک جنازه در اتاقی که درش را بسته بودند همسایه ای نبود آخر این روزها همسایه ها بهم کاری ندارند فامیلی هم نبود بیشترشان رفتند این طرف و آن طرف یا مدتهاست با هم رابطه ندارند.جنازه همین چند ساعت پیش با هزار امید و آرزو شام خورده، بحث سیاسی کرده و برای رفتن سر کار در یک اول هفته شلوغ وسایلش را آماده کرده بود حتی سراغ گرفت که قهوه برای فردا داشته باشد تا سر کار چرت نزند ولی خب حالا آرام خوابیده بود یک خواب طولانی. زنها در ناباوری و استیصال از اینکه چه باید کرد؟ چقدر اورژانس بی رحم بود که جنازه را نبرد و چقدر جنازه بر قانون مند است  که باید ۷ صبح به بعد کارش را انجام بدهد و جنازه از نیمه شب تا ۷ صبح باید بماند تا جنازه بر بیاد‌. زنها باید چیکار می کردند که برای جنازه خوب باشد؟ فقط گریه کردند و از هم سوالات بی ربط می کردند چطور به فلانی بگیم از این به بعد چکار کنیم؟ لحظات دردناکی بود دیر می گذشت ولی بالاخره صبح شد و جنازه رفت.الان سه روز گذشته اتاق جنازه خالی شده سریع وسایل را بخشیدند گفتند به روح خدا بیامرز برسد الان دیگر فکرها رفته سراغ آنچه خدابیامرز جا گذاشته و چطور تقسیم شود بحثهایی که شاید سرگرم کننده باشد تا غم رفتن خدابیامرز راحت‌تر تحمل شود.سناریو تکراری برای همه ما</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 11:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین خاطره دوران کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-gzgzf1mz2l9x</link>
                <description>بهترین خاطره ی کودکیکمی دستهایش را مالش داد خواستم سوالم را پس بگیرم  ولی کلامی بود که رها شده بود و دیگر من مالک آن نبودم آخر از این آدم را در این شرایط این چه سوالی بود که پرسیدم خدا مرا لعنت کند. چند بار نفس عمیق کشید خواستم اوضاع را درست کنم گفتم :&quot; مهم نیست هر وقت یادتان آمد، بگویید اصلا در این دوره و زمانه همه فراموشی دارند شاید اثر واکسن کرونا باشد البته گرمی هوا هم بی تاثیر نیست.&quot; مشغول آسمان ریسمان بافتن بودم که با شوق نگاهم کرد و گفت :یک خاطره یادم آمد وقتی شب می شد و به عزیز می گفتیم لحاف را رویمان بیانداز و زیر لحاف ورجه وورجه می کردیم و لپ همدیگر را نیشگون می گرفتیم کاش عزیز زنده بود کاش آن زمان بود.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 21:53:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-snu1jastw3mf</link>
                <description>رئیسِ گروه بود نه بخاطر اینکه عاقل تر بود، فقط بخاطر اینکه کله ی بزرگی داشت و هنگام عبور از راه هایِ باریک همه پشت سرش صف می شدند و فریاد می زدند فرمانده، رئیس ما پشت توییم. چند وقتی همه ی راه‌ها باریک شده بود و اغلب همه پشت فرمانده.رفته رفته همه مجاب شدند او فرمانده است و به حرفهای مبهمی که می زد گوش می سپردند یکبار گفت همه به سمت چپ برویم. مسیر سراشیبی تندی به سمت رودخانه بود گوسفندان زیادی سر خوردند و در آب افتادند با  این تجربه، روزهای بعد فرمانده می گفت سمت راست برویم.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 22:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-kl0b039xykwv</link>
                <description>امروز خیلی حس دلتنگی کردم فقط تمام تلاشم این بود که گریه نکنم دلم برای این همه بی رحمی سوخت، چرا این حرفها باید زده می شد طرف مقابل پدر و مادری بودند که همه می دانستیم چطور به این سن رسیدند همه ی دردهاشون را می شناختیم سختی هایی که کشیدند را می دانستیم ولی حرفهایی زده شد که درد داشت.  کاش دوباره گذشته ها تکرار میشد دور هم می نشستیم و از هر دری حرف می زدیم یکی می گفت:&quot;یک کرم مرطوب کننده خریدم و ....&quot; ساعتها در مورد خواص کرم مرطوب کننده و اثرات خوب و بدش حرف می زدیم بچه ها هم مشغول بازی و بچگی کردن. ولی حالا دیگر تحمل جمع شدن کنار هم را نداریم یک بحثی همه چی را بهم میریزه، آدمهای قبلی کجا رفتند؟ چی شدند؟ چرا دیگه همدیگر را نمی شناسیم؟ کاش می شد آدمها را بازسازی کرد.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 20:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باکلاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ibupbq4ooofy</link>
                <description>نمی دانم اسمش را چه می توان گذشت؟ باکلاسی، با فرهنگی، تمدن، آدم حسابی بودن یا ...... ولی هر چه هست نمی توانم در موردش بحث کنم وقتی من را با این که نمی دانم اسمش چیست قیاس می کنند  زبانم بسته می شود دلم می خواهد استدلال بیاورم و توضیح دهم که هر کسی می تواند انتخاب های خودش را داشته باشد ولی چاره ای جز سکوت ندارم چون در برابرش تحقیر می شوم مغزهای خالی و زبان‌های وراج فقط می گویند از قیاس من با چیزی که نمی دانم چه بنامم.گویا همه باید یک شکل باشند یک جور فکر کنند غیر از این وصله ناجور می شوی عذاب می کشیکاش مغزهای خالی و زبان‌های وراج و دماغ های سربالا دست از سرمان بر می داشتند ای کاش ......</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 17:07:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولستوی و مبل بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-euquqoiglafi</link>
                <description>تولستوی و مبل بنفش، گویی داستان زندگی من بود چقدر پیچیده، واقعا کِی نویسنده و چه مدت مرا تحت نظر داشته؟شاید با اطرافیانم ارتباط برقرار کرده و ساعتها در مورد من سوال پرسیده و اطلاعات جمع کرده.چقدر زیاد در موردم می داند هر خلائی  در زندگیم دارم به  وضوح تصویرش کرده، ارتباط من و خواهرم، روابط خانوادگیم ، همه و همه را زیرکانه تشریح  و با قدرتی ماورائی مرا ترغیب به خواندن و انس گرفتن با کتابش کرده است.دلتنگی های نینا (قهرمان داستان)برای آن ماری(خواهرش) همان دلتنگی های من برای خواهرم است با این تفاوت که آن ماری مرده و خواهرم زنده ای مرده است. ولی هر دوی ما با روح خواهرمان صحبت می کنیم درددل ها ، مرور خاطرات ، خنده و گریه در تنهایی وجه مشترک ماست. چالش هایی او با پسرانش را من هم با این دو پدر صلواتی دارم. شاید باید از راهنمایی هایش استفاده کنم.  باید براي رفع دلتنگی با خواهرم، مبل بنفشی بخرم و روی آن لم دهم و شروع کنم به خواندن کتاب، آنهم روزی یک کتاب و بعد دانسته هایم را خلاصه کنم.برنامه فردایم مشخص شد خرید یک مبل بنفش ولی به ست مبلمان  مان نمی خورد مسخره خاص و عام می شوم پس مبل خاکستری میخرم. خرید کتاب هم که بر عهده خودم است کسی این روزها کتاب هدیه نمی دهد عده ای با گوش دادن به پادکستها خود را از خرید و خواندن کتاب معاف کردند و عده ای هم خرید کتاب را کاری بیهوده می دانند. خب پس از طریق سایتهای اینترنتی کتاب‌ها را با تخفیف بالا و فله ای می خرم و روزی یکی را می خوانم و خلاصه می کنم حالا خلاصه را برای که بگویم و چطور در زندگی استفاده کنم.وقتی بچه بودم و خواب ترسناک میدیدم خانم بزرگ خدا بیامرز می گفت یک کاسه آب دستت بگیر و خوابت را برای آب تعریف کن آن وقت آرام می گیری و ترست می ریزد پس تکلیف این کار هم معلوم شد کاسه آبی بر میدارم و خلاصه کتاب را برایش می گویم چون بلاتکلیفی این خلاصه ها مثل خواب ترسناک آرامش مرا می گیرد و البته هیچ نسخه ای از هیچ کتابی مرهمی برای زندگی من نیست روی کاسه ی آب هم می نویسم &quot;ترانه و مبل خاکستری&quot; چقدر راحت همه چیز رفع و رجوع شد?</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 07:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ نگوییم</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-ngtqy2pkgmb1</link>
                <description>از دروغ هایم خسته شدم ولی همیشه ناخواسته بود خب از قصد که دروغ نمی گفتم مگر دیوانه بودم همیشه طوری مرا در تنگنا می گذاشتند مجبور می شدم برای جلوگیری از اختلاف، ناراحتی و راضی کردن خودشان دروغ بگویم ولی دیگر از اینکه هر بار می خواستم حرفی بزنم آن را با دروغ شاخ و برگ می دادم تا اطرافیان را فریب دهم، خسته شدم.معتاد شده بودم آنهم اعتیادی که نمی توانستم ترکش کنم فقط عذاب وجدان داشتم البته بعضی وقتها عذاب وجدان هم نبود خشم از خود و دیگران که مرا به این مرحله رسانده بودند.انگیزه و تلاش برای ترک را زمانی پیدا کردم که در عرض یک هفته دو تا از دروغ های کاریم، رو شد و برای رهایی مجبور بودم دروغ های دیگری بگویم که نتوانستم. چکار کردم؟؟ با خودم خلوت کردم مدتی غیبت و تفکر تا بالاخره با تداعی صحنه های رسوایی دروغ هایم، تصمیم به ترک  دروغ گرفتم.مطالبی که در ادامه آمده خلاصه آنچه است که جمع آوری کردم و سعی کردم بکارببندم تا دروغ گفتن را ترک کنم. سخت بود ولی شدنی. دروغ روح انسان را خسته می کند. سعی کنید در بدترین موقعیت هم که شده اگر نمی توانید راستش را هم بگویید سکوت کنید تا شهامت راستگویی را پیدا کنید.افسانه دروغ و حقیقتروزی دروغ و حقیقت به هم رسیدند.دروغ گفت: &quot;روز بخیر&quot;حقیقت گفت: &quot;روز بخیر&quot;دروغ گفت: &quot;روز خوبی است.&quot;حقیقت به آسمان نگاه کرد تا ببیند حقیقت دارد یا نه؟گفت: &quot;بله، روز زیبایی است.&quot;دروغ گفت: &quot;دریاچه حتی زیبا و گرم‌تر است&quot;.حقیقت به سمت دریاچه نگاه کرد و دید که دروغ حقیقت را می‌گوید.دروغ او را به کنار آب برد و گفت: &quot;آب خیلی خوب به نظر می‌رسد، بیا شنا کنیم&quot;.حقیقت با انگشتان دست آب را لمس کرد و دید واقعاً گرم است. او به دروغ اعتماد کرد. هر دو لباس خود را درآوردند و مشغول شنا شدند.پس از مدتی دروغ از آب بیرون آمد، لباس‌های حقیقت را پوشید و رفت.حقیقت قادر به پوشیدن لباس‌های دروغ نبود، پس بدون لباس و برهنه در کنار دریاچه قدم زد و مردم از دیدن او وحشت کردند.این افسانه به روشنی نشان می‌دهد که چرا مردم دروغ مبدل را به حقیقت برهنه ترجیح می‌دهند.چقدر دروغ می‌گوییم؟تارس، ربات فیلم بین‌ستاره‌ای: «صداقت کامل امن‌ترین روش تعامل با گونه‌های احساساتی نیست»مطالعه‌ای در دانشگاه ماساچوست نشان داد که مردم در مکالمات روزانه به‌طور متوسط هر 3 دقیقه یک‌بار دروغ می‌گویند.  مطالعات دیگر نشان می‌دهد که دروغ‌ها 35 درصد مکالمات ما را در طول یک هفته تشکیل می‌دهند.این آمار دلسردکننده است.  ما غالباً می‌گوییم &quot;ما انسان‌های صادقی هستیم که هرگز دروغ نمی‌گویم&quot;، اما این خود دروغ است.دکتر بلا دی‌پائولو (Bella DePaulo)، روان‌شناس و استاد دانشگاه ویرجینیا، معتقد است دروغ به بخشی از زندگی روزانه ما تبدیل شده است. یافته‌های او نشان می‌دهد مردان و زنان در یک‌پنجم تعاملات اجتماعی‌شان، در حالی که فقط ۱۰ دقیقه از آن گذشته، دروغ می‌گویند. ظرف مدت یک هفته، ما در ۳۰ درصد از ارتباطات یک‌به‌یک خود با دیگران دروغ می‌گوییم. همچنین مردان بیشتر درباره خودشان دروغ می‌گویند تا دیگران را تحت‌تأثیر قرار دهند؛ در حالی که زنان بیشتر دروغ می‌گویند تا احساسات دیگران را جریحه‌دار نکنند.هرچند دکتر کیم سروتا (Kim Serota)، استاد بازاریابی دانشگاه اوکلند، در سال ۲۰۱۰ در تحقیقات خود روی ۱۰۰۰ نفر دریافت که ۶۰ درصد از شرکت‌کنندگانش روزانه دروغ نگفته‌اند. با این حال، او دریافته که مردان بیشتر از زنان و جوانان بیشتر از افراد مسن دروغ می‌گویند.سروتا و همکارش تیموتی لوین (Timothy Levine) یک کشف جالب دیگر هم داشتند. آنها دریافتند نیمی از دروغ‌ها را ۵ درصد از افراد شرکت‌کننده در تحقیق گفته‌اند. به‌عبارت دیگر، یک اقلیت خاص، بسیار بیش از دیگران دروغ می‌گویند که سروتا و لوین آنها را «دروغ‌گویان پرکار» نامیدند.در سال ۲۰۱۹، تحقیق دیگری یافته‌های سروتا را تأیید کرد. حدود ۴۰ درصد از دروغ‌های گفته‌شده در تحقیق از سوی گروه کوچکی از دروغ‌گویان حرفه‌ای و پرکار گفته شد؛ دروغ‌گویانی که اغلب بدون ترس از مجازات‌شدن، به نزدیکان خود دروغ می‌گویند.دکتر بریانیا ویرجین (Brianna Verigin)، سرپرست این تحقیق از دانشگاه پورتموث انگلستان، درباره این قشر فریب‌کار می‌گوید:دروغ‌گویان پرکار حقیقت را با مهارت بسیار بین کلمات دروغین مخفی می‌کنند تا تشخیص راست از دروغ را دشوار کنند. همچنین، آنها در ساخت داستان‌های دروغین اما ساده و قابل‌باور تبحر دارند.چرا دروغ می‌گوییم؟پروفسور لگاسف، کسی که درباره فاجعه چرنوبیل بارها هشدار داده بود می‌گوید: «بهای دروغ‌های ما چه خواهد بود؟!»دکتر رابرت فلدمن (Robert Feldman)، استاد روان‌شناسی دانشگاه امهرست ماساچوست، درباره دلایل دروغ‌گویی می‌گوید:ما دروغ می‌گوییم چون این شیوه شیوه‌ای بسیار مؤثرِ اجتماعی است. بیشتر اوقات مردم انتظار ندارند دروغ بشنوند. آنها فکر می‌کنند در حال شنیدن حقیقت‌اند. برای همین احتمال اینکه دروغ را باور کنند خیلی زیاد است.دکتر فلدمن ۷ دلیل عمده دروغ‌گویی مردم را نام می‌برد که برای شما شرح می‌دهیم:۱. چاپلوسی‌کردنتملق‌گویی یکی از شایع‌ترین شیوه‌های دروغ‌گفتن است. حتما برای شما پیش آمده که کسی از شما تعریف کند و شما احساس کرده باشید که این تعریف بیش از آنکه واقعیت داشته باشد به‌دلایل دیگری گفته شده است. مردم به‌دلایل مختلفی ممکن است بادمجان دور قاب بچینند. شاید به‌دنبال نزدیک‌شدن به کسی و جلب اعتماد او هستند. شاید می‌خواهند خواسته‌ای را مطرح کنند یا با پنهان‌کردن واقعیت،‌ از موقعیت‌های ناخوشایند اجتماعی بپرهیزند.۲. پرهیز از موقعیت‌های ناخوشایند اجتماعیحتما برای شما هم پیش آمده که دوست نداشته‌اید به مهمانی یا دورهمی‌ای بروید، اما به‌جای رد صادقانه درخواست، بهانه‌ای برای ردکردنش ساخته‌اید؛ مثلا خیلی دلم می‌خواست که با شما باشم، منتها امشب سردرد دارم یا کارهایی دارم که باید به آن رسیدگی کنم.ما چون تمایل داریم از سوی دیگران دوست داشته شویم و نمی‌خواهیم با صداقت کامل آنها را برنجانیم، به این شیوه از دروغ‌گویی متوسل می‌شویم.۳. قانع‌کردن دیگرانگاهی مردم برای اینکه شما را قانع کنند کاری را که آنها می‌خواهند انجام دهید یا محصولشان را بخرید، به شما دروغ می‌گویند. این شیوه به‌خصوص در فنون بازاریابی قابل‌مشاهده است؛ مثلا فروشنده‌ای را تصور کنید که با اغراق درباره اثربخشی کرم ضدجوش صحبت می‌کند تا شما را بری خریدش قانع کند.۴. پیشگیری از پیامد‌های منفی رفتارکودکی را تصور کنید که هنگام بازی، شیشه خانه را شکسته است. وقتی از او درباره این کار سؤال بپرسیم، او به‌احتمال زیاد می‌گوید که کار او نبوده، حتی با وجود قطعی‌بودن شواهد، او این مسئله را انکار می‌کند. بزرگ‌تر که شدیم، یاد گرفتیم برای جلوگیری از بروز پیامد‌های منفیِ برخی رفتارهای اشتباهمان، حرفه‌ای‌تر دروغ بگوییم. گاهی هم ممکن است برای خاطر عزیزانمان دروغ بگوییم تا جلوی مجازات‌شدن آنها را بگیریم.هدف از این نوع دروغ‌گویی محافظت از خود یا دیگری در برابر پیامد‌های خطاست.۵. رسیدن به خواسته‌ها و نتایج دل‌خواهبرخلاف حالت قبل، برخی مواقع دروغ می‌گوییم تا به خواسته یا نتیجه دل‌خواه خود یا عزیزانمان برسیم؛ برای مثال، کسی که در نوشتن رزومه‌ اغراق می‌کند یا وقتی توصیه‌‌نامه‌ای برای رفیقش می‌نویسد تا شانس استخدام‌شدن او در یک شرکت را بیشتر کند.۶. تحت‌تأثیر قراردادن دیگرانگاهی دروغ می‌گوییم تا روی دیگران تأثیر بگذاریم و چهره‌ای جذاب یا حتی مقتدر از خود نشان دهیم. مدیری را در نظر بگیرید که با اغراق از دستاوردهایش سخن می‌گوید تا فضا را برای به‌چالش‌کشیدن تصمیماتش محدود کند یا جوان جویای نامی را به ذهن بیاورید که برای جلب نظر همکلاسی‌ها، خودش را باهوش‌تر نشان می‌دهد.ما تمایل داریم دوست داشته شویم و جذاب به نظر برسیم. این تمایل است که گاهی ما را به‌سمت دروغ‌گفتن برای تأثیرگذاشتن روی دیگران سوق می‌دهد.۷. محافظت از دروغی که قبلا گفته‌ایمگاهی دروغ می‌گوییم تا جلوی برملاشدن دروغی که پیش‌تر گفته‌ایم را بگیریم. با نگاهی به داستان‌ها، فیلم‌ها و سریال‌ها، می‌توان نمونه‌های فراوانی از این فرایند پیوسته دروغ‌ها را پیدا کرد؛ هرچند ممکن است در زندگی واقعی هم آن را تجربه کرده باشیم.وقتی دروغ می‌گوییم در مغزمان چه رخ می‌دهد؟هرچه ماده سفید در قسمت کورتکس مغزمان بیشتر باشد، احتمال اینکه دروغ بگوییم بیشتر می‌شود. به‌طور کلی، هنگام دروغ گفتن ۳ ناحیه از مغز فعال می‌شود:نخست قشر نئوکورتکس لوب پیشانی حقیقت را سرکوب و دروغ‌گویی را طراحی می‌کند؛سپس بخش لیمبیک مغز، که مسئول اضطراب است، فعال می‌شود و استرس و عذاب‌وجدانی را که ناشی از دروغ‌گویی احساس می‌کنیم بر ما تحمیل می‌کند؛در نهایت، لوب گیجگاهی فعال می‌شود و دروغ گفته‌شده را به خاطر می‌سپارد و تصویر ذهنی لازم برای توجیه آن را می‌سازد.در کنار این ۳ بخش، باید به نقش قشر قدامی و بخش‌های مختلف دیگر که وظیفه جلوگیری از سوتی‌دادن و کنترل رفتارمان هنگام دروغ‌گویی را دارند اشاره کرد. خلاصه مغز ما هنگام دروغ‌گویی حسابی مشغول است! در نقطه مقابل، هنگامی که حقیقت را می‌گوییم، مغز ما وضعیت راحتی دارد؛ چراکه بخش لیمبیک نیازی به تحریک عذاب وجدانمان ندارد و لوب پیشانی مشغول سرکوب حقیقت نیست.انواع دروغفارغ از مباحث اخلاقی یا گزاره‌های دینی، دروغ درواقع رفتاری است که مغز ما را در کودکی (بین 2 تا 5 سالگی) توسعه می‌دهد و در بزرگ‌سالی نیز به‌عنوان فاکتور دفاعی از ما در برابر مخاطراتی که ما یا اطرافیانمان را تهدید می‌کند، محافظت می‌کند.تحقیقات علمی نشان داده‌اند که دروغ گفتن نیازمند فعالیت بیشتری در لوب جلویی مغز است و نیز مناطق خاصی از مغز به هنگام دروغ گفتن دارای فعالیت شدیدتری می‌شوند. به‌عبارت‌دیگر دروغ‌گویی رفتاری پیچیده است که انسان را از سایر حیوانات متمایز کرده است. بااین‌حال دروغ‌ها مثل هم نیستند و روانشناسان توانسته‌اند سه دسته کلی از دروغ را به نام‌های دروغ سفید، آبی و سیاه از یکدیگر متمایز کنند.-دروغ سفید: وقتی ما برای محافظت از خود یا احساسات دیگران دروغ می‌گوییم بدون آنکه آسیبی به کس وارد شود. مثلاً درحالی‌که سردرد شدیدی داریم به همسر خود میگوییم که حالمان خوب است چون نمی‌خواهیم او را ناراحت کنیم. عمده دروغ‌های روزمره جزء دروغ‌های سفید هستند. دروغ‌های سفید در اکثر فرهنگ‌ها و جوامع قابل‌قبول و پذیرش‌اند.نتایج مطالعه‌ای در سال 2008 نشان می‌دهد که بیشتر مردم دروغ‌های سفید را بی‌ضرر می‌دانند. در برخی موارد، دروغ‌های سفید حتی ممکن است به‌عنوان تعامل اجتماعی مورد تشویق قرار بگیرند. درحالی‌که دروغ حتی سفیدترین نوع آن به کاهش اعتماد دیگران به ما می‌انجامد. پس دروغ خود را با هیچ استدلالی توجیه نکنید و دروغ بودن آن را بپذیرید. این‌گونه لااقل آن را در خود تثبیت نمی‌کنید و اشاعه نمی‌دهید-دروغ آبی: دروغ‌هایی که ناشی از کمبود اعتمادبه‌نفس است و برای جلب امنیت ناشی از حضور در یک گروه یا فرقه استفاده می‌شود. مثلاً برای پذیرفته شدن در گروه یا جمعی به‌دروغ سلایق خود را با آنان همسان بیان می‌کنیم. زمانی که فردی دروغ آبی می‌گوید ترس شدیدی از اخراج شدن از گروه دارد و یا این‌که بهتر است بگوییم که به دلیل ضعف در ارتباط برقرار کردن با جمع دروغ می‌گوید تا بتواند همگام با جمع و گروه شود. این نوع دروغ‌ها به نفع خود گفته می‌شود و برای سودجویی از یک جمع یا گروه است. دروغ آبی عمدتاً بر محور اعتقادی و نظریات فردی می‌چرخد و در میان گروه‌های اعتقادی، فرقه‌ها و احزاب سیاسی به فور استفاده و ترویج می‌شود.-دروغ سیاه: دروغ سیاه شنیع‌ترین و غیرقابل قبول‌ترین دروغ در اکثر جوامع و فرهنگ‌هاست. وقتی فردی برای منافع شخص که مستلزم وارد آوردن خسارت به دیگری است دروغ می‌گوید، دروغ سیاه گفته است. کاهبرداران، مجرمین حرفه‌ای و کلاش‌ها عمدتاً از دروغ سیاه برای پیشبرد کارها و دستیابی به اهداف خود استفاده می‌کنند. دروغ سیاه گونه‌ای از دروغ است در اکثر ادیان و فرهنگ‌ها به‌شدت نکوهش شده است و ازلحاظ قانونی نیز جرم تلقی می‌شود.چگونه دروغ نگوییم یا راهکارهایی برای راستگوییاگر دروغ‌گویی به یک عادت معمولی در زندگی شما تبدیل‌شده است، خیلی به خودتان سخت نگیرید چراکه اکثر مردم دروغ می‌گویند، حتی اگر به آن اعتراف نکنند. در عوض، از خود بپرسید که چگونه می‌توانید این عادت را بشکنید و راستگوتر باشید تا به جلو بروید. در ادامه راهکارهایی ارائه داده‌ایم که می‌تواند به شما در راستگوتر شدن کمک کند.وضعیت خود را بررسی کنید: دفعه بعد که دروغی گفتید متوقف شوید و این سؤال‌ها را از خود بپرسید:-کجا هستید؟-با چه کسی هستید؟-حالتان چطور است؟-آیا دروغ گفتید تا احساس خود را بهتر کنید یا از حس بدی دوری‌کنید؟با پاسخ دادن به این پرسش‌ها می‌توانید به وضعیت، شرایط و محرک‌هایی که موجب شد دروغ بگویید آگاه شوید. این آگاهی به شما کمک می‌کند تا موقعیت‌ها و محرک‌هایی را که ممکن است باعث دروغ گفتن شما شوند بشناسید و دفعه دیگر از آن‌ها اجتناب کنید یا راه جدیدی برای مواجهه با آن پیدا کنید.به نوع دروغ‌هایی که می‌گویید فکر کنید: آخرین دروغی را که گفته‌اید بررسی کنید. آیا خواستید کسی را خوشحال کنید؟ آیا چیزی را پنهان کردید؟ آیا اغراق کردید؟ آیا نفع در پی شخصیتان بودید؟ تعیین اینکه هر دروغی را با چه هدفی گفته‌اید به شما کمک می‌کند تا راه‌های دیگری برای دستیابی به آن هدف جستجو کنید.مرز انتظارات و قول‌های خود را مشخص کنید: بسیاری از اوقات ما تنها به این دلیل که در لحظه قولی می‌دهیم که توان یا امکان انجامش را نداریم به دروغ کشیده می‌شویم. بیایید تمرین کنید که وقتی قول یا وعده‌ای به کسی می‌دهید دقیق و متناسب با امکاناتتان باشد تا مجبور نشوید برای خلف وعده به دروغ متوسل شوید. پس دادن جواب‌های کامل و دقیق را تمرین کنید نه جواب‌هایی که فکر می‌کنید طرف مقابل دوست دارد بشنود. البته نه گفتن همیشه آسان نیست مخصوصاً به کسانی که احساساتشان برایتان مهم است اما درهرحال از عذاب دروغ بهتر است.از خود بپرسید: &quot;بدترین چیزی که می‌تواند رخ دهد چیست؟&quot;: اگر دروغ می‌گویید زیرا فکر می‌کنید حقیقت باعث ناراحتی کسی می‌شود یا باعث آسیب می‌شود، از خود بپرسید اگر حقیقت را بگویید، بدترین نتیجه چه خواهد بود. بسیاری از اوقات نتیجه راستگویی آن‌قدرها که فکر می‌کنید بد نیست.روزانه یک دروغ کمتر بگویید: لازم نیست تصمیم بگیرید از فردا دیگر هیچ دروغی نگویید. این از نوع همان وعده‌های نامتناسب است. در عوض با خود شرط بگذارید که از امروز یک دروغ کمتر بگویید. اگر لغزش پیدا کردید، ناامید نشوید. شما می‌توانید فردا انتخاب متفاوتی انجام دهید.نیاز نیست حقیقت را به همه بگویید: اگر آشنایان، همکاران یا حتی اعضای خانواده از شما در مورد زندگی خصوصی شما سؤال‌های پرسیدند، ممکن است وسوسه شوید که دروغ بگویید و خود را خلاص کنید. درحالی‌که شما موظف نیستید به همه اجازه دسترسی آزادانه به اطلاعات زندگی خود را بدهید. برای پرهیز از بیان جزئیاتی که ترجیح می‌دهید خصوصی باشد، نباید دروغ بگویید. در عوض، یک امتناع مؤدب اما قاطع، مانند &quot;این مسأله خصوصی بین من و (نام شریک زندگی) است&quot;، یا &quot;من ترجیح می‌دهم نگویم&quot; را امتحان کنید.راستگویی را تمرین کنید:کیم اگل می‌گوید، همه به دلایل منحصربه‌فرد دروغ می‌گویند. وی می‌افزاید: برخی ممکن است حقیقت را ناراحت‌کننده‌تر از پیامدهای دروغ‌گویی بدانند. به‌عبارت‌دیگر، &quot;ما وقتی دروغ می‌گویم که گفتن حقیقت برایمان سخت و دردناک است.&quot;ناراحتی از حقیقت می‌تواند منجر به دروغ‌هایی شود که برای کنترل یا تغییر وضعیت گفته می‌شوند. به‌عبارت‌دیگر وقتی از چیزی احساس ناراحتی می‌کنیم اما نمی‌توانیم آن‌ را تغییر دهیم وسوسه می‌شویم که به جای پذیرفتن احساس واقعی خود یا دیگران، خود یا آن‌ها را فریب دهیم.روبرو شدن با حقیقت اغلب مستلزم پذیرش واقعیتی چالش‌برانگیز یا دردناک است، حتی ممکن است لازم شود اعتراف کنید که اشتباه کرده‌اید. بااین‌حال یادگیری پذیرش حقیقت می‌تواند روندی مداوم باشد، اما اغلب به برخی از درس‌های ارزشمند منجر می‌شود.از تلاش برای توجیه دروغ خود دست‌بردارید: اِگل می‌گوید: &quot;ما دروغ می‌گوییم زیرا غالباً این همان کاری است که به ما آموخته‌اند.&quot; وقتی بچه بودید، یکی از والدین شما چنین چیزی را گفت: &quot;حتی اگر هدیه روز تولد مادربزرگ خود را دوست ندارید، به او بگویید این همان چیزی است که آرزو می‌کردید تا احساسات او را جریحه‌دار نکنید.&quot;بررسی کنید که دروغ گفتنتان اجباری است یا خیر: برخی از افرادی که به‌اجبار دروغ می‌گویند دروغ‌های خود را باور می‌کنند که این می‌تواند تشخیص این دروغ‌ها را تا حدودی دشوار کند. اگر این مسئله در مورد شما صدق کند، صحبت کردن با یک دوست نزدیک یا یکی از اعضای خانواده می‌تواند در مورد آنچه اتفاق می‌افتد به شما شناخت دهد. دروغ گفتن اجباری یا آسیب‌شناختی، به نوع خاصی از ناسازگاری اشاره دارد که در آن فرد به دروغ خود آگاهی نداشته و بی‌آنکه بخواهد به قصه بافی در مورد مسائل مختلف روی می‌آورد. برخی از کارشناسان معتقدند که این نوع از دروغ‌گویی تفاوت قابل‌توجهی با انواع دیگر دروغ‌گوها دارد.اگر دروغ‌های شما شامل این نشانه‌ها است:-تکانشی-بدون برنامه‌ریزی-غیرقابل‌کنترل-غیر هدفمند-مکرر و مداوم در طول زندگیشما دچار دروغ اجباری یا آسیب‌شناختی هستید. رفتارهای اجباری به‌سختی متوقف می‌شوند و کار کردن با یک درمانگر می‌تواند روند درمان را برای شما بسیار آسان‌تر کند. آن‌ها می‌توانند به شما کمک کنند در مورد دلایل اصلی دروغ‌گویی بیشتر بدانید و به شما در جلوگیری از این کار کمک کنند.توصیه پایانیهمان طور که خواندید، ما اغلب به‌خاطر سوء‌نیت یا بدجنسی نیست که دروغ می‌گوییم. ما به دروغ متوسل می‌شویم تا از واقعیت‌ها و موقعیت‌های ناگوار فرار کنیم؛ موقعیت‌هایی که می‌شد از بسیاری از آنها پیشگیری کرد.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 09:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانجی گری</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-oqhmbz6eqpff</link>
                <description>هیچ کس دوست نداشت این اتفاق بیافتد، تمامش سوءتفاهم بودو شرایط کرونا و ترس از ارتباط بین آدمها باعث شد،  مسئله مشمول زمان هم بشود و اختلاف عمیق تر. طرف مقابل هزار نوع سناریو برای خودش ساخته بود. یک شب سراغش رفتیم به مکافات آدرس منزلش را پیدا کردیم. هر چه گفتیم افاقه نکرد طرف حرفش یک کلام بود &quot;باید قانون اختلاف را حل کند بیست سال هم شده وقت دارم کاری ندارم میروم و میام تا به جواب برسم.&quot;آن شب خواب نرفتم هزار جور فکر کردم، ذینفع نبودم ولی به عنوان میانجی،  روی میانجیگری و روشهای مذاکره کار کرده بودم(  خلاصه یافته هایم را در ادامه آوردم)، ولی جواب نداد،البته راضی بودم تلاشم را کردم شاید یک زمان دیگر، یک جای دیگر با یک آدم دیگری و روی مسئله دیگری این راهکارها جواب بده. شما هم اگر راهکاری دارید بگید به امید اینکه آدمها به جای یک کلام بودن کمی منعطف باشند و تلاش کنند مسائل را به راحتترین شکل حل کنند.تعریف میانجی گریمیانجی گری در واقع پروسه ای است که طی آن شاکی و متهم با مدیریت فرد میانجی‏گر در خارج از محیط دادگاه در خصوص علت جرم به وجود آمده، آثار و نتایج برجای مانده از جرم و همچنین راه های جبران خسارات به وجود آمده از این جرم با شاکی و متهم گفتگو می کند و در صورتی که منجر به صلح و سازش بشود ، تعهدات و حقوق طرفین توسط فرد یا موسسه میانجی گر تعیین می گردد .نحوه اجرا میانجی گریمیانجیگری مجموعه اعمال و اقداماتی است که توسط فرد میانجیگر و با حضور شاکی و متهم و در صورتی که برای حل و فصل اختلافات حضور سایر اشخاص مؤثر باشد و موجب سهولت در حصول سازش گردد ، از قبیل : اعضای خانواده ، دوستان یا همکاران طرفین اختلاف و نیز حسب مورد اعضای جامعه محلی ، نهادهای ذی ربط رسمی ، عمومی و یا مردم نهاد ، برای حل و فصل اختلاف کیفری با یکدیگر به گفتگو پرداخته و در صورتی که بین آن ها توافق حاصل شود ، موافقتنامه ای نوشته و تنظیم می گردد و برای مقام قضایی مربوط ارسال می ‏شود.ابزار اصلی میانجیگری مذاکره اصولی است.تاریخچه میانجی گریزمانی که هنوز دادگستری ها به صورت عمومی وجود نداشتند ریش سفیدان نقش داوری میان مردم را بر عهده داشتند . آن ها بهترین راه ها را برای حل کردن مشکلات مردم پیشنهاد می کردند و به صورت کلی در دعاوی مختلف به میانجی گری می پرداخته اند. زمانی که قدرت حکومت ها بیش تر شد این وظیفه روی دوش حاکمان سرزمین افتاد و آن ها در تلاش بوده اند تا با کم ترین هزینه ها و سریع و عادلانه هم چنین با هزینه ای بسیار کم مشکلات مردم را حل کنند . این روند ادامه پیدا کرد و رسیدگی ها از روی دوش حاکمان نیز برداشته شد و درنهایت دادگستری ها به وجود آمدند.با سپری شدن زمان به بخش های زیادی از این اختلافات حکومت ها و دولت ها وارد شدند و هم چنین دعاوی کیفری و حقوقی نیز افزایش پیدا کرد و به دلیل هزینه های بالایی که دادرسی های حکومتی داشتن و روند های بسیار طولانی که آن ها باید طی می کردند دولت ها سعی کردند تا به بازشناساندن این نهاد ها بپردازند. این کارهها با دخالت دادن نهاد هایی صورت گرفت که برای میانجی گری و داوری صورت گرفت بوده اند.به صورت کلی می توان گفت دوباره این دعاوی به صاحب اصلی خود برگشت و آن ها می توانستند نسبت به دادرسی های حکومتی با هزینه کم تر و با سرعت بیش تری این کار را انجام دهند. در میانجیگری برخلاف داوری و ارزیابی کارشناس، پذیرش نظر شخص ثالث برای طرفین الزامی نیست. بلکه کار میانجی فراهم‌آوردن امکان مذاکره طرفین و کشف دقیق موارد اختلاف و رسیدن آن‌ها به بهترین راه حل ممکن است.به‌طور گسترده واژه «میانجی گری» به هر موردی که در آن یک سوم شخص کمک می‌کند تا دیگران به توافق برسند، اشاره دارد.مزایای میانجیگریمزایای میانجیگری عبارتند از:-هزینههزینه میانجی قابل مقایسه با هزینه وکیل نیست. فرایند میانجی‌گری برای یک مسئله به‌طور کلی زمان بسیار کمتری از فرایند حل آن مسئله از مجاری استاندارد قانونی طول می‌کشد.میانجی‌گری رسیدن طرفین به لایحه توافق را افزایش می‌دهد.- پذیرشتوافق، سازگاری و همکاری طرفین معامله، با نتیجه به دست آمده توسط میانجی معمولاً بالا است. این بیشتر هزینه‌ها را کاهش می‌دهد. زیرا لازم نیست که طرفین دعوا وکیل استخدام کنند و این در حالی است که نتیجه بدست آمده به‌طور کامل در دادگاه قابل اجرا است.میانجی به طرفین کمک می‌کند تا با نگاه از بالا به مسئله یا اصطلاحاً «خارج از گود» راه حل‌های بسیاری را برای مناقشه‌ای که در آن هستند پیدا کنند. باید طرفین پشت میز مذاکره بنشینند و برای حل مشکل خود مذاکره کنند.تکنیک‌ها و عوامل موثر بر مذاکرهمذاکره‌کنندگان حرفه‌ای باید به خوبی با تکنیک‌ها و عوامل موثر بر مذاکره آشنا باشند تا قراردادها را با موفقیت نهایی کنند، از بروز تعارض اجتناب ورزند، ارتباطی سازنده‌تر با دیگران برقرار سازند و شرکت خود را تبدیل به جایی بهتر برای کار کنند. بسیاری از مردم بخش اعظمی از زمان خود را در محیط کار سپری می‌کنند و بنابراین بسیار مهم است که همواره ریلکس باقی مانده و ذهنیتی عاری از تنش داشته باشند تا بهتر روی خروجی متمرکز باشند. اگر با همکاران خود به توافق نظر نمی‌رسید، نیازی به جدال نیست و رویکرد بهتر این خواهد بود که مشغول به مذاکره و یافتن راهکاری شوید که هر دو طرف را راضی می‌کند.بیایید به مرور تکنیک‌ها و ترفندهایی بپردازیم که می‌توانند تضمین‌کننده یک مذاکره موفق باشند.-آماده سازییکی از بزرگترین اشتباهات مذاکره‌کنندگان این است که برای فرایند مذاکره آمادگی لازم را کسب نمی‌کنند. شما ممکن است تصور کنید از آمادگی کافی برای مذاکره برخوردارید، اما آگاهی از آنچه می‌خواهید برای مذاکره کافی نیست. برای مذاکره موفق باید برای تحلیل این فرایند، از چند جنبه مختلف، زمان صرف کنید. به‌عنوان مثال، در‌ مورد گزینه‌های جایگزین برای توافق (بتنا) فکر کنید، بتنا بهترین نتیجه‌ای است که می‌توانید در‌ صورت عدم توافق در‌ مورد درخواست‌های خود کسب کنید. همچنین باید ارزش کف (Reservation value) خود را بدانید و از بتنای طرف مقابل مذاکره نیز اطلاع پیدا کنید. همه این فنون مذاکره به شما کمک می‌کنند تا تصمیمات معقول‌تری در فرایند مذاکره اتخاذ کنید.قبل از ورود به یک جلسه چانه زنی، مذاکره کنندۀ ماهر، خود را برای جلسه آماده می کند. آماده سازی شامل تعیین اهداف، زمینه های تجارت و گزینه های پیشنهادی جایگزین برای اهداف تان می شود. علاوه بر این، مذاکره کنندگان، تاریخچه روابط بین دو طرف و مذاکرات گذشته را به منظور پیدا کردن زمینه های توافق و اهداف مشترک شناسایی می کنند. سوابق گذشته و نتایج می تواند موضع مذاکرات جاری را تعیین نماید.-داشتن نقشه‌ای جایگزیناگر نقشه‌ی الف شکست خورد، باید برای صحبت راجع به نقشه‌ی ب خود آماده باشید. در واقع مهم است که گزینه‌های متعددی در دست داشته باشید و صرفا بر برنامه‌ای واحد اتکا نکنید. هیچوقت نخواهید دانست که کدام نقشه بیشترین موفقیت را در ذهن دیگران خواهد داشت.-آگاهی از هدف مذاکرهبه نظرتان چرا نیاز به مذاکره دارید؟ هنگامی که مذاکره در شرف آغاز است، باید انتظاراتی مشخص برای خود داشته باشید. در عین حال اطمینان حاصل کنید که انتظاراتی واقع‌گرایانه داشته باشید. خواستار چیزی نشوید که باعث ضرر دیدن طرف دیگر می‌شود و انتظار نداشته باشید خواسته‌های غیر ممکن عملی شوند.-داشتن تکنیک- تکنیک پای داخل درب (the foot in the door) را امتحان کنید.پای داخل درب (قرار دادن نوک پا روی چارچوب ورودی درب) یکی از فنون مذاکره‌ است که با استفاده از یک درخواست اولیه و کوچک، شانس تایید و موافقت با درخواست بزرگ و مهم‌تر را افزایش می‌دهید (ورود کامل به خانه-از تکنیک رو در رو (Door in the face) استفاده کنید.تکنیک رو‌ در رو یا جلوی درب، یکی از فنون مذاکره و کاملاً برعکس فن پای درب است. در این تکنیک، درخواست ابتدایی شما غیر معقول است و شما انتظار مخالفت با آن را دارید. بنابراین درخواست اول خود را مطرح می‌کنید، و طرف مقابل مذاکره با درخواست شما مخالفت می‌کند؛ سپس درخواست معقول‌تر و کوچک‌تر خود را مطرح می‌کنید و در چنین شرایطی، طرف مقابل احساس می‌کند که مجبور است با درخواست شما موافقت کند. این روش یکی از فنون مذاکره موثری است که می‌توانید از آن برای افزایش احتمال موافقت با درخواست خود استفاده کنید-تکنیک تهدید (Take it or leave it) را به‌کار ببرید.روش تهدید و یا به زبان عامیانه «میخوای بخواه، نمیخوای نخواه» یکی از فنون مذاکره قوی است که امکان هیچ پیشنهاد دیگری را به طرف مقابل مذاکره نمی‌دهد. این تکنیک یک نوع تهدید محسوب می‌شود و ممکن است به‌طور کلی خریدار را از دست بدهید، بنابراین باید آمادگی عواقب احتمالی آن را داشته باشید.-از یک امتیاز ساختگی استفاده کنید.در این تکنیک، شما باید وانمود کنید که موضوعی در معامله برای شما اهمیت بسیاری دارد، اما در حقیقت چنین نیست. به‌ این ترتیب طی فرایند مذاکره، شما از این موضوع به نفع طرف مقابل دست می‌کشید و طرف مقابل نیز متقابلاً احساس می‌کند که مجبور است چنین لطفی در حق شما انجام دهد. شما در این روش از روانشناسی تحلیل رفتار متقابل استفاده می‌کنید، شما برای طرف دیگر مذاکره کاری انجام می‌دهید و او نیز احساس می‌کند که باید در جواب این کار امتیازی به شما بدهد.-موضوع را شخصی کنید.زمانی‌که احساسات خود را مطرح و داستان شخصی خود را تعریف می‌کنید، اعتماد طرف مقابل شما جلب می‌شود و تاثیر زیادی بر متقاعد کردن او می‌گذارد.-درخواست خود را دوستانه مطرح کنید.تکنیک تهدید یکی از فنون مذاکره است اما همیشه نمی‌توانید از این روش در مذاکره خود استفاده کنید. گاهی‌ اوقات باید درخواست و تقاضای خود را به شیوه انعطاف‌پذیری مطرح کنید.-صبور باشید.اما باید بدانید که موفقیت در مذاکره به زمان و صبوری شما بستگی دارد. بنابراین صبر کنید و برای رسیدن به اهداف و نتایج دلخواه خود در مذاکره تلاش کنید.-مودب باشید.معمولاً طرفین مذاکره تلاش می‌کنند تا به نتیجه مطلوبی دست پیدا کنند، بنابراین جلسات مذاکره به شرط استفاده از فنون مناسب فرایند سخت و آزاردهنده‌ای نیست. در مورد اهداف خود مصمم باشید و دوستانه برخورد کنید، درخواست خود را مودبانه مطرح کنید و در‌ نتیجه، دیگران تمایل بیشتری به همکاری با شما خواهند داشت.-قبل از جلسه تمرین کنید.اگر تجربه کمی دارید و یا در مورد صحبت‌های خود در فرایند مذاکره نگران هستید، قبل از جلسه تمرین کنید. درخواست‌های خود را آماده کنید و از دوستان خود بخواهید به صحبت‌های شما گوش کنند و در مورد نقاط قوت و ضعف آن بازخورد بدهند. به‌ این ترتیب، اعتماد به‌ نفس شما تقویت می‌شود و عملکرد بهتری در جلسه خواهید داشت.-اعتماد به‌ نفس خود را تقویت کنید.گاهی اوقات حین جلسه ممکن است اعتماد به‌ نفس خود را از دست بدهید، به‌ویژه اگر شرایط خلاف آنچه که پیش‌بینی کرده بودید و یا به نحو نامناسبی پیش رود. در چنین شرایطی، اعتماد‌ به‌ نفس شما موجب می‌شود تا به نحو بهتری از فنون مذاکره استفاده کنید و دیگران نیز به شما اعتماد می‌کنند.-سوال بپرسید.یکی از فنون مذاکره که اغلب افراد از آن غافل می‌شوند، سوال پرسیدن است. طرح سوال در فرایند مذاکره به شما زمان می‌دهد تا درباره روند جلسه فکر کنید و همچنین اطلاعات خوبی نیز در اختیار شما قرار می‌دهد. شما می‌توانید در مورد روند تصمیم‌گیری مجموعه سوال بپرسید و حتی در مواردی نیز از آنها کمک بخواهید.-مهلت بگیرید.بعضی اوقات زمان ممکن است فشار مضاعفی را به شما تحمیل کند، بنابراین کافی است که از طرف مقابل خود مهلتی برای فکر کردن به شرایط پیشنهادی درخواست کنید. سپس یک قدم به عقب بروید و شرایط مطرح شده و درخواست‌های خود را بررسی کنید تا بهترین تصمیم ممکن را اتخاذ کنید.-تجزیه و تحلیل مشکلمذاکره کنندگان تاثیرگذار، باید مهارت های تجزیه و تحلیل یک مشکل را به منظور تعیین منافع هر یک از طرفین در مذاکرات را داشته باشند. یک تجزیه و تحلیل دقیق می تواند مشکل، موضوع، اشخاص علاقه مند و اهداف نتیجه را شناسایی کند. به عنوان مثال، در یک مذاکره قراردادی بین کارفرما و کارمند، مشکل و یا زمینه ای که طرفین شاید اختلاف داشته باشند، ممکن است مساله حقوق و  یا مزایا باشد. شناسایی مسائل می تواند به هر دو طرف کمک کند تا راهکاری را بیابند و به یک سازش همه جانبه برسند.-گوش دادن فعالمذاکره کنندگان، مهارت های لازم برای گوش دادن فعالانه به طرف مقابل در طول بحث را دارند. گوش دادن فعال شامل توانایی درک زبان غیر کلامی (بدنی) و همچنین ارتباط کلامی است. یک مذاکره کننده ماهر، زمان بیشتری را برای گوش دادن به طرف مقابل صرف می کند.-ارتباط کلامیمذاکره کنندگان باید توانایی برقراری ارتباط به شیوه ای واضح و موثر را با طرف دیگر در حین مذاکره داشته باشند. اگر مذاکره کننده موضع خود را به وضوح بیان نکند، ممکن است سوء تفاهم رخ دهد. در طول یک جلسه چانه زنی، یک مذاکره کننده تاثیرگذار باید مهارت های لازم برای بیان نتیجه مورد نظر خود و همچنین بیان استدلال های خویش را داشته باشد.-حل مسالهمی تواند بر روی حل مشکلی که شاید نقطه شکست ارتباطات باشد، تمرکز کند تا به نفع هر دو طرف شود.-توانایی تصمیم گیریرهبران با مهارت های مذاکره، توانایی قاطعانه عمل کردن در طول یک مذاکره را دارند. این مهارت، ممکن است در طول یک جلسه چانه زنی برای رسیدن به توافق بر سر یک مصالحه جهت پایان دادن سریع به موانع سر راه لازم باشد.-اخلاق و قابلیت اطمیناناستانداردهای اخلاقی و قابلیت اطمینان در یک مذاکره موثر، یک محیط قابل اعتماد برای مذاکرات را به وجود می آورد. هر دو طرف در مذاکرات باید نسبت به اینکه طرف دیگر به قول و قرارهای خود وفا خواهد کرد، اطمینان داشته باشند. یک مذاکره کننده باید مهارت اجرای وعده های خود را بعد از پایان چانه زنی ها را داشته باشد.-منعطف باشیدسختگیری بیش از اندازه یکی از بزرگ‌ترین عوامل موثر بر مذاکره به حساب می‌آید که می‌توان گفتگوها را به بن‌بست برساند. اندکی انعطاف‌پذیری از خود به نمایش بگذارید. تا جایی که می‌توانید سازش کنید و سر ناسازگاری برندارید. تمام طرفین دخیل در مذاکره باید تمام تلاش خود را برای تطبیق یافتن با دیگری به کار ببندند و در صدد یافتن راهکاری برآیند که همه را راضی می‌کند.-ارتباطات غیر کلامحالات صورت، حرکات دست و نحوه نشستن، همگی اهمیت فراوان دارند و نباید از آن‌ها غافل شوید. اگر با شخصی روبه‌رو شوید که مضطرب است، به شکلی غیرعادی عرق می‌ریزد و با اشیای مختلف در دستان خود بازی می‌کند، حاضر به برقراری ارتباط سازنده با او خواهید بود؟ مشخصا خیر.از تغییرات لحظه آخری اجتناب کنید، چرا که باعث بروز سوء تفاهم و حواس‌پرتی می‌شوند. هر دو طرف مذاکره باید به وضوح بگویند که چه انتظاراتی از یکدیگر دارند و به همان انتظارات پایبند باقی بمانند. جملات ضد و نقیض به زبان نیاورید. وقتی جمع‌بندی حاصل شد و زمان نهایی کردن قرارداد فرا رسید، بهتر است توافق‌نامه در حضور هر دو طرف امضا شود. کلام نهایی هنر مذاکره، یک مذاکره موفقیت آمیز، نیازمند این است که دو طرف گرد هم آیند و به یک توافقی برسند که برای هر دو، قابل قبول باشد.با رعایت اصولی مانند: اعتمادسازی، برقراری ارتباط موثر کلامی وغیر کلامی، هدفدار بودن، پرهیز از فرضیات و اصل قرار دادن آنها در طی مذاکره، استفاده از زمان های وقفه در مذاکره با هدف آمادگی برای جمع بندی فرآیند مذاکره، انعطاف پذیری و سخاوتمندی، برقراری ارتباط باز و امانتدارانه، همدلی با مخاطب، تمایز قائل شدن بین فرد و رفتار فرد، استفاده از زبان قابل فهم، جستجوی موقعیت های گفتن بله بدون دادن امتیازات، دوری از واکنش های هیجانی، پرسش در زمینه چگونگی و چرایی از طرف مقابل، استفاده از ضمیر من به جای تو، تلاش برای ایجاد شک و عدم قطعیت در ذهن طرف مقابل برای اصرار نکردن بر پیشنهادات خود، مدیریت درست انتظارات طرف مقابل، جمع بندی درست و مورد توافق دو طرف، سعی کنید به توافق برسید، موفق باشید.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 19:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید صبور باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-hwzt6hgbw9yg</link>
                <description>مدتی بود بی طاقت شده بودم، زود از کوره در می رفتم اطرافیان ربطش می دادند به بالارفتن سن و بی حوصلگی و خودم هم روز به روز پرخاشگریم بیشتر میشد و برای تسکین خودم دائم در حال گله کردن از همه چیز و همه کس بودم. قبلا وقتی به گذشته ها سری می زدم یاد خاطرات خوب و آموزنده می افتادم ولی مدتی بود فقط ناکامی های گذشته جلویم رژه می رفت، عده ای از اطرافیان مصرف فلوکسیتین و تعدادی قرص آرام بخش دیگر را پیشنهاد کردند و گفتند همه امروزه اینجوری هستند و من حتی دیر مبتلا شدم و بهتر است زودتر درمان را شروع کنم.از آنجایی که همیشه از قرص و دوا و دکتر فراری بودم فرصتی را به خودم دادم یا شاید هم لطف خدا بود که یک زمان خالی و با کمی تجزیه و تحلیل خودم، رسیدم به اینکه بی طاقت شدم و رفع آن دوا و درمان پزشکی نمیخواهد باید صبر را تمرین کنم اولین رمان نخوانده و خاک خورده کتابخانه را انتخاب کردم و خودم را مجبور به خواندنش کردم، پازل هزار تکه ای که داخل جعبه اش بود را درآوردم، بازی تخته را که فراموش کرده بودم شروع کردم، تو زمانی که مشغول این کارها بودم مشکلات دور و برم بودند ولی زمانی من از آنها دور بودم و دور بودن من از مشکلات نه آنها را بزرگتر و البته نه حلشون می کرد فقط من آرامتر می شدم و می توانستم به راه حل های بیشتری فکر کنم.صبوری را تمرین کنید کار نشدی نیست، تو زمانه ای که اغلب گفته می شود همه چیز پیچیده و سخت تر از قبل شده، باید مجهز به صبر شویم. زمان را از دست ندهید، در ادامه مطالبی را از سایتها و منابع مختلفی آوردم که می توانند مفید باشند با احترام و تشکر به تمام تهیه کنندگان این مطالب.-------------------------------------------------------تعریف صبر· صبر در لغت به معنای حبس و باز داشتن است. هرگاه کسی خویشتن را از فعل اختیاری باز دارد، صبر کرده است.· صبر ، مقاومت آدمی در راه تکامل در برابر انگیزه‌های شر‌آفرین، فساد‌آفرین و انحطاط‌آفرین است.· صبر یعنی مقاومت و ایستادگی، مقاومت در برابر بلایا، درمیدان جنگ و در مصائب.· صبر، عبارت است از ثَبات نفس و اطمینان آن و مضطرب نگشتن و مقاومت کردن در بلایا و مصایب، به گونه‌ای که سینه انسان تنگ نشود و خاطرش پریشان نگردد. در فرهنگ اخلاقی، صبر عبارت است از وادار نمودن نفس به انجام آنچه که عقل و شرع اقتضا می‌کنند و باز داشتن از آنچه عقل و شرع نهی می‌کنند.-------------------------------------------------------اهمیت صبردر اهمیت و ارزش صبر همین بس که امیرمومنان علی (علیه‌السّلام) این فضیلت را یکی از اوصاف متقین و موقعیت صبر را در برابر ایمان، همانند موقعیت سر نسبت به بدن می‌دانند.--------------------------------------------------------انواع صبرصبر سه نوع است: صبر در هنگام مصیبت، صبر بر طاعت و صبر بر ترک گناه.صبر در مفهوم عام خود، از حیث موضوع دارای انواع متعددی است: گاهی صبر بر سختی‌ها و مصیبت‌ها و عدم اضطراب و پریشانی و حفظ سعه صدر در مقابل آنها است، که به آن صبر بر مکروهات می‌گویند و در مقابل آن جزع و بی‌قراری وجود دارد. نوع شایع و رایج آن همین قسم است. گاهی صبر، در انجام عبادت است که در مقابل آن فسق قرار داد و به مفهوم عدم پایبندی به عبادات شرعی است. گاهی صبر در برابر شهوات شکم و غریزه جنسی است که عفت نام دارد و در مقابل غریزه دنیاطلبی و زیاده‌خواهی است که زُهد نام دارد و در مقابل آن حرص قرار می‌گیرد. گاهی نیز صبر بر کتمان اسرار است که رازداری نام دارد. و صبر در اجتناب از خوردن و آشامیدن را صوم (روزه) گویند.-----------------------------------------------------نشانه های صبورصبور سه نشانه دارد : اول آن که سستى نمى کند ، دوم آن که افسرده و دلتنگ نمى شود و سوم آن که از پروردگار خود شِکوه نمى کند ؛ زیرا اگر سستى کند، حق را ضایع کرده، و اگر افسرده و دلتنگ باشد شکر نمى گذارد و اگر از پروردگارش شکوه کند او را معصیت کرده است .عوامل بی صبریعوامل موثر بر بی‌صبری و پرخاشگری را می‌توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:چه کسانی موجب بی‌صبری و پرخاشگری اند؟چه چیزهایی موجب بی‌صبری و پرخاشگری است؟در دسته اول می‌توان گفت در موارد زیادی پرخاشگری و خشم نسبت به شخص مورد علاقه تجربه می‌شود. همچنین دوستان و آشنایان نزدیک نیز از عوامل خشم بوده‌اند.در باب دسته دوم می‌توان گفت علت، حول ناکامی‌ها، نیاز‌ها و خواسته‌های فرد می‌چرخد که این عوامل عبارتند از:· جلوگیری از رفتار هدفمند· تحقیر شدن یا مورد تبعیض و یا بی‌مهری قرار گرفتن· مورد فریب‌کاری یا عهد شکنی قرار گرفتن· تحقیر شدن احساسات، ارزش‌ها یا اقتدار واقعی فرد از سوی دیگران· مورد بدرفتاری و بی‌توجهی قرار گرفتن از سوی افراد مهم· صدمه دیدن در نتیجه بی‌توجهی نسبت به خود· رفتار حاکی از بی‌توجهی دیگران· مورد تجاوز بدنی یا کلامی قرار گرفتن· قربانی شدن-----------------------------------------------------------------------------------راههای افزایش صبرصبوری خود را افزایش دهید تا هم خودتان و هم دیگران لذت بیشتری از زندگی ببرید.-  تمرین کنید که صبور باشید.مثلا یک رمان سخت خریداری کنید و آن را به اتمام برسانید یا یک پازل پیچیده بخرید و آن را تکمیل کنید. از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کنید و هنگامی که منتظر کسی هستید، مدام به تلفن همراه خود نگاه نکنید.-  روی این تمرکز کنید که چرا می خواهید صبور باشید.تمرکز کردن روی دلیل اصلی صبور بودن به شما کمک می کند که زودتر به آن دست پیدا کنید. آیا تا به حال از بی صبری آسیب دیده اید؟ پس برای این که دیگر آن خطا ها را تکرار نکنید باید صبر پیشه کنید.-  حواس خودتان را پرت کنید.به یک پادکست گوش دهید، یک بازی در موبایل انجام دهید و در کل شرایط صبر کردن را برای خود آسان تر کنید.-  چیزهایی که صبر شما را می گیرد را شناسایی کنید.-  مهربانی را تمرین کنید.در بسیاری از موارد دلیل بی صبری ما افراد دیگر هستند اکنون وقت آن است که مهربان بودن با دیگران را به خودتان یادآوری کنید.-  مدیتیشن و خوداگاهی را تمرین کنید.مدیتیشن و خودآگاهی دو ابزار قدرتمند هستند تا از طریق آن ها به احساسات منفی خود غلبه کنید. خود آگاهی یک مهارت ذهنی است که به معنی توجه به خود در هر لحظه و آگاهی نسبت به احساسات و افکار می باشد. مدیتیشن نیز به شما طرز صحیح نفس کشیدن ، ریلکس کردن بدن ، فکر کردن به جوانب مثبت زندگی را آموزش می دهد.-  موارد بی صبری خود را یادداشت کنید.گاهی اوقات باید به عادات بد و منفی خود اعتراف کنید ، این موارد را یادداشت کنید و فکر کنید که جز بی صبری و عصبانیت چه واکنش بهتری را می توانستید از خود نشان دهید.-  کمی به خودتان زمان دهید.زمانی که عصبانی یا کلافه هستید ده دقیقه صبر کنید ، بیرون بروید و از چیزی که صبر شما را سر آورده است ، دور شوید که این تایم کوتاه به شما کمک می کند تا ذهنتان را شفاف کنید و راه حل بهتر و منطقی تری به ذهنتان خطور کند.-  چیزی که نمی توانید تغییر دهید را بپذیرید.مطمئن باشید که خیلی چیزها در زندگی دست ما نیستند و نمی توانیم زمانشان را جلو بیاندازیم. در این موارد باید این نکته را به خودتان یادآور شوید و بیش از حد به آنالیز و تجزیه تحلیل این موقعیت ها نپردازید.-  روی یک تصویر بزرگ تر تمرکز کنید.زمانی که شرایط بیش از حد برای شما طاقت فرسا شدند ، به این موضوع فکر کنید که همه ما در این دنیای بزرگ تنها یک ذره هستیم و در نتیجه اتفاقی که منتظرش هستیم، آن قدرها بزرگ نیست که نتوانیم آرامش خود را حفظ کنیم و با یک تصویر بزرگ تر ذهنی می توانیم به بی اهمیت بودن برخی موارد پی ببریم و راحت تر زندگی کنیم.-  راه های سالمی را پیدا کنید تا بی صبری شما تسکین پیدا کند.حتما به یادگیری مهارت هایی بپردازید که در شرایط منفی و سخت به شما کمک کند مثلا فعالیت هایی را انتخاب کنید که باعث می شود در لحظه آرامش پیدا کنید . مثل آشپزی کردن، خرید کردن، باغبانی و ... .-  یادتان باشد که یک شبه به یک انسان صبور تبدیل نمی شوید.صبر و بردباری یک مهارت است که نیاز به تمرین مداوم دارد و مانند هر حرفه ای نیاز به پشتکار شما دارد ، پس یک شبه توقع صبور شدن را نداشته باشید.-  علت را تشخیص دهید.بی صبری می تواند نشانه ی چیزی خاص باشد. گاهی اوقات خستگی زیاد ، استرس ، احساس شرمندگی و خجالت ، عدم اعتماد بنفس و ... دلایل بی صبری هستند ، این دلایل را شناسایی کنید و سعی در برطرف کردن آن ها داشته باشید تا به بی صبری خود غلبه کنید.-  به صبوری خودتان افتخار کنید.اگر موفق شده اید که با صبر و بردباری خود کاری را پیش ببرید و یک مهارت جدید بیاموزید ، حتما به خودتان افتخار کنید و یک پاداش و هدیه را نیز برای خود در نظر بگیرید تا انگیزه شما افزایش یابد.- توجه داشته باشید که صبور بودن ارزش پاداش شما را افزایش میدهدضرب المثل قدیمی که می گوید، &quot;صبر تلخ است ولیکن ثمره شیرین دارد&quot; دقیقا مصداق همین جمله است. دستیابی به موفقیت یکی از بهترین نمونه های آن است. موفقیت اصولی و با دوام نیازمند زمان ، صبر و حوصله است.-  به دنبال مقایسه کردن نباشیدبی صبری معمولاً درنتیجه مقایسه کردن های اشتباه ایجاد می شود . غیرمنصفانه است که توقع بهترین بودن در همه جنبه های زندگی را داشته باشیم.راههای افزایش صبر از دید اسلاماموری که باعث صبر انسان در برابر مشکلات می‌شود، فراوان‌اند که به بعضی از مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌کنیم.  1-تقویت پایه‌های ایمان به خداهر قدر ایمان انسان به حکمت و رحمت پروردگار بیش‌تر باشد، صبر و شکیبایی برایش آسان‌تر می‌گردد. ایمان به خدا آن‌قدر مهم است که می‌شود به عنوان پایه و اساس کسب صبر در قرآن و روایات نام برد و زیرمجموعه‌های گوناگونی دارد که به چند تا از آن‌ها اشاره می‌کنیم.  ←← یاد خدا و گفتن انالله و انا الیه راجعون←← دعا در هنگام مشکلات←← کمک جستن از درگاه الهی در سختی‌ها←← توکل و اعتماد بر خداوند←← استعانت و کمک جستن از نماز2- مطالعه حالات بزرگان3-  توجه به پاداش‌های عظیم صابرانتوجه به پاداش‌های عظیم صابران و آثار صبر و پی‌آمدهای جزع و بی‌تابی: در قرآن کریم و روایات، ثواب صابران بسیار عظیم بیان شده است.------------------------------------------------------------------------ضراب المثل ها و جملات قصار در مورد صبر· گر صبر کنی٬ ز غوره حلوا سازی· “با گذشت زمان و هنر ، برگ درخت توت ساتن می شود.”· به معنای واقعی کلمه ، “اگر صبور باشید، از انگور ترش میتوان حلوای شیرین درست کنید.”· صبر تلخ است٬ ولیکن بر شیرین دارد· “مردان صبور روز را برنده می شوند.”· به معنای واقعی کلمه ، “صبر تلخ است ، اما میوه ای شیرین دارد.”· یک فوت و یک صبر : به آدم های عجولی که سعی می کنند خود را عادی نشان بدهند و فکر می کنند دیگران حقه شان را نفهمیده اند، این مثل را می گویند· صبر ایوب : به کسی می گویند که سخت ترین شرایط زندگی را تحمل می کند و جزع و فزع نمی کند. (ناله سر نمی دهد.)· یک صبر کن و هزار افسوس مخور· صبور باش و بی صبری نکن تا با قضاوت بی مورد پشیمان نشوی· هرکه را صبر نيست حکمت نيست· کارها نیکو شود اما به صبر· با صبر و تحمل و بردباری و به مرور زمان انشالله تمام مشکلات حل شده و کارها سر و سامان خواهد گرفت.· صبر ،‌كلید كارهاست· كارها به صبر برآید و مستعجل به سر در آید· با صبر کردن مشکلات حل خواهد شد .· صبر بیشتر به معنای دقت بیشتر است.· با صبوری میتوانید بهتر فکر کنید و تصمیم بگیرید .· صبر درمان خشم است.· کلید باب جنت بردباریست.· الصبر مفتاح الفرج؛ صبر کلید گشایش تمام درهاست.· صبر درمان همه دردهاست.· به صبـر از بند گردد مرد رسته که صبـر آمد کلید بند بسته· صبر گلی است که در باغچه هر کسی نمی روید· هیچ دانه ای زودتر از موعد مقررش جوانه نمیزند، صبر داشته باش· دو چیز شما را تعریف می کند:صـبـر شـما زمـانی که هیچ چیز ندارید، رفتار شما زمانی که همه چیز دارید· صبور باش هرگز تسلیم نشو موفقیت های بزرگ نیاز به زمان دارد· سعدي: نابرده رنج گنج ميسر نميشود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد· هر که‌اندر راه حق صابر بود ••• زانکه گفت: الصبر مفتاح الفرج· صد هزاران کیمیا حق آفرید ••• کیمیائی همچو صبر آدم ندید (مولوی)</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 09:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-hfywwkuhu6qk</link>
                <description>_اصلا نمی دونی مهاجرت چیه، پس نباید نظر بدی.
_دور و برم کلی آدم مهاجرت کردند، داخلی ، خارجی، خواهر و برادرهام، بچه های خودم، دوستام.  از سختی ها، خوبی ها و بدیهاش، بی خبر نیستم
_تا خودت مهاجرت نکنی، با گفتن سرگذشت آدمهای دور و برت نمی تواند، سختی هایی را که من می کشم، درک کنی.
_حالا که یادم میاد من هم مهاجرت کردم، ازدواج یک مهاجرته، از تمام آنچه سالها بهشون عادت کردی به یک دنیای جدید میری. موقع ازدواج مثل ماهی هستی که به قلاب ماهیگیر افتادی، یک دفعه پیرامونت خالی می شود، کسی نمی تواند باهات بمونه، در خانه پدری غریب میشی ، خواهر و برادرها انگار منتظر بودند که از تو فاصله بگیرند، کلی احساس و رویدادهای جدیدی را باید تجربه کنی، اغلب برای بار اول، اولین بوسیدنها، دست فشردنها و..‌‌، البته شاید خیلی از این تجربه ها برای این نسل تکرار مکررات باشد ولی برای ما نادر بود که کسی دست نامحرم را بگیرد، چه برسد به بوسیدن و ....، بجز یکی دو تا بچه های درشت هیکل آخر کلاس و یا یکی دو تا بچه ی ریزه میزه و آب زیرکاهه اول کلاس،که ممکن بود کنار نامه های عاشقانه به دوست پسرشان، یواشکی ته کوچه پس کوچه ای دستش را هم گرفته باشند اینها برای ما تازه بود پر از رمز و راز.
آشنایی با یک آدم و  فامیل جدید، با خصلتهایی که خیلی هم وقت نداری معطل شناخت‌شون بشی،  باید بجنبی تا مردم حرف نزنند.
_لااقل هم زبونت بودند دیر یا زود با همه چیز سازگار می شدی
_بعضی وقتها هم زبونی سازگاری و همراهی نمیاره، فقط باید بگذاری زمان همه چیز را حل کنی البته حل که نه، عادت کنی و به پذیرش برسی، تو مهاجرت به یک کشور دیگه بعد از سیر یک سری مرحله،  وضعیت ثابت می شود، دیگه  می تونی لذت ببری ولی تو ازدواج بعد از ثابت شدن دوباره یک مرحله دیگه، اگر نجنگی کنار می روی.
_تو عادت کردی؟ جنگیدی؟ پذیرفتی؟
_عده ی کمی می پذیرند و بعد احساس‌های خوب، ولی بیشتر عادت می کنند.
تو مهاجرت دستاوردهایت میتونه، تحصیل در یک دانشگاه با گرید بالا باشه، شغل بهتر، موقعیت اجتماعی مناسب‌تر،  مخصوصا اگر زمانی برگردی دست پری ولی بزرگترین و بهترین دستاورد ازدواج بچه است، دستاورد ماندنی و ناطق که دائم می تونه همه ی اون مسیر طی شده را برایت تداعی کنه، دستاوردی که تا آخر عمر باید در برابرش مسئول باشی، تا زمان مرگ، تو ازدواج اگر برگردی یعنی پذیرش و عادتی اتفاق نیفتاده، طغیان کردی.
_از مهاجرتت راضی هستی؟ 
_زیاد سوال می کنی......</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 18:45:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسه خانوادگی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-f1im9fauelmq</link>
                <description>_باید بالاخره کسی وساطت کند، حیف زندگی آنها نیست، اینها جوانند، خامَند، ما که تجریه داریم باید آنها را راهنمایی کنیم، برای همین خواستم جلسه ای بگداریم تا مشکل شان را حل کنیم. همین خانم، بعد از به دنیا آمدن مهران، دائم بغض ی کرد و گریه می کرد، چه می گویند، افسردگی بعد از زایمان گرفته بود، حرف نمی زد و گوشه گیر شده بود.خلاصه خانواده من و خانم، جلسه ای گذاشتند و با دو سه تا جمله مشکل حل شد، پدرم خدا بیامرز گفت، این زن محبت می خواهد، دستی به سر و گوشش بکش، حرفهای خوب بزن، فقط که کار و پول درآوردن نیست، بابای بچه اش شدی، باش، اول باید شوهر خوبی باشی، خلاصه سرتون را درد نیاورم با دو تا قربان و صدقه رفتن تمام شد،خانم درست نمی گویم ؟ مهران خوب خرجی می دهد، برای دخترتون چیزی کم نگذاشته، بیایید کمد لباسش و یخچال شون را ببینید، هیچ کم و کسری ندارند.خانم فقط سر جنباند و چشم های ریزش را تنگتر کرد و به خواهرم نگاه کرد.مادرم با سینی چایی وارد سالن شد._خانم ما برای مهمانی نیامدیم بیایید یکم بنشینید تا مشکل بچه ها را حل کنیم.بابا و مامان فقط به حرفهای بابای مهران گوش می کردند ولی بالاخره سکوت را مادر شکست._آقا، دختر من نه افسرده است نه خسته، نه بداخلاق، او دیگه نمیخواهد ادامه بدهد، هیچ شرط و شروطی هم برای ادامه ندارد، هیچ راهی هم برای حل این مشکل جز طلاق نیست.جملات مامان که پر از هیچ و نه بود و آخر هم سفره زندگی خواهرم را با گفتن کلمه طلاق جمع کرده بود، بابای مهران را از کوره در برد و با صدای بلند گفت:_یک دفعه بگید زیر سر دخترتان بلند شده و دلش پیش کس دیگریهجملات بابای مهران کسی را از کوره در نبرد به هیچ کس هم برنخورد، چون واقعیت بود، خواهرم یاد عشق قدیمی خودش افتاده بود که زمانی به خواستگاری او آمده بود و از بابا و مامانم جواب رد شنیده بود، بابا و مامان دوباره سکوت کردند و فقط جملات تحقیر آمیز بابا و مامان مهران را شنیدند، فقط یکی دو بار مانع کتک خوردن خواهرم از مهران و مادرش شدند. جلسه بالاخره تمام شد.روزگار تلخ خواهرم از آن روز شروع شد شاید هم قوت بیشتری گرفت، اذیت و آزارهای مهران و خانواده اش تمامی نداشت، ولی خواهرم با رویای عشق قدیمی که او را سالها پیش از دست داده بود و دوست داشت با خاطرات آن رویا زندگی کند، روزگار می گذراند.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 14:32:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صف کفش</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%B5%D9%81-%DA%A9%D9%81%D8%B4-wgfo6ykamr4k</link>
                <description>مثل حالا که نبود پر از برند و تو هر برندی مدلهای مختلف کفش باشد. دو تا کارخانه کفش معروف بود بِلّا و ملی، البته یک چندتایی تولیدی فرعی هم بودند که یادم نیست ولی معروفشون همین دوتا بود.تو رقابت با هم، کفش بلا یک زمانهایی فروش فوق العاده اعلام می کرد، چندتایی بیشتر محل عرضه هم نداشت یکی از آنها خیابان نظرشرقی اصفهان بود از صیح زودِ روز فروش فوق العاده می رفتیم تو صف کفش، یک چندتایی برگه پیدا میشد و باید اسم می نوشتیم اینکه میگم چندتا، چون هر کسی که از نطر خودش اول اومده بود یک لیست درست کرده بود. خلاصه وقتی ازدحام می شد یک نفر از فروشگاه بیرون  می آمد  و مردم لیستها را تو سر و صورتش می زدند اگر می توانست جمعیت را آرام کند فروش داشتند وگرنه می رفت داخل و در را قفل می کرد تا ملت هجوم نیاورند و فروشی نداشتند، برخی فریاد می زدند : &quot;می خواهند همه را به آشناهاشون بفروشند&quot; و کلی بد و بیراه می گفتند ولی اگر خوش اقبال بودیم ،یکی از  لیستها اولویت پیدا می کرد و فروش انجام می شد. چند تا چند داخل می رفتیم  و مرد پشت پیشتخوان می پرسید، چند جفت، چه شماره ای، زنانه یا مردانه و رنگ هم جز گزینه انتخابی نبود چون همه مشکی بودند، بعد از این مرحله عده ای با پشتکار فراوان کفشها را در جعبع می گذاشتند، پول را پرداخت می کردیم و کفشها را تحویل می گرفتیم. البته نمی دانم چرا می پرسید زنانه و مردانه، آخر همه اش یک جور بود یک شکل. از آن روز همه اعضای خانواده کفشهای سیاه یک جور داشتیم که مال کفش بلا بود. باید حواسمون بود کفش همدیگر را نپوشیم.خلاصه آن موقع ها مثل حالا، صف فقط برای فست فود و بستنی و رستوران نبود برای همه چیز ما صف داشتیم.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 16:48:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فال و فالگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1-rbsnxdq3ktlg</link>
                <description>خیلی وقت بود پیش فالگیر نرفته بودم، فال گرفتن برایم یک تفریح است، البته خودم هم تلاشی برای یادگیری آن داشتم کتاب تاروت گرفتم و کار سختی هم نبود انتهای کتاب، کارتهای تاروت بود و بعد از یادگیری و گرفتن فال برای اطرافیانم، همه را شگفت زده می کردم. هر تصمیمی قرار بود بگیرند زنگ می زند یک فال تاروت بگیر بگو ورق های تاروت چی می گویند و عجیب جواب میداد.ولی کمی که گذشت، کمی تعقل کردم و دیدم من فقط به آنها انگیزه بیشتر برای انجام کاری را میدهم و بعضی وقتها هم که جواب نمیداد فال بعدی انگیزه دیگری داشت.من با فال فقط انگیزه و تمرکز اطرافیانم را بیشتر می کردم خب بد نبود.فقط آنجایی کار خراب می شود که آدمها به این کار ایمان می آورند و زیادی باورش می کنند.بگذارید یک خاطره را اینجا براتون تعریف کنم، با عده ای از اطرافیان سراغ فالگیری رفتیم که فال از قرآن می گرفت. مادرم دفعه اولش بود و ما به اصرار او را بردیم. فالگیر بعد از ورق زدن قرآن و حرکاتی عجیب و غریب، گفت، پدر من در حال خیانت است و چشمتان روز بد نبیند که وضعیت من تا مرز بچه طلاق شدن  پیش رفت و هیچ کس نمی توانست باور مادرم را تغییر دهد.خلاصه کهاغلب از روی کنجکاوی هم شده سراغ فالگیر رفته ایم و بعضی وقتها ار شنیدن حرفهای آنها متعجب شدیم و پرسیدیم از کجا فهمید؟!!! ریشه روانشناسی، علم، مهارت یا هر چیز دیگری باعث شده حرفهای درستی از گذشته ما بزند و چیزهایی از آینده بگوید که طبق قانون جذب یا هر چیز دیگری به آنها رسیدیم، همه را به دیده سرگرمی و گرفتن یک حس خوب بگیرید خیلی دنبال صحت آن نباشید &quot;just for fun&quot; و اینکه فال را جدی نگیرید.در ادامه اطلاعاتی در مورد فال و فالگیری را که توسایتهای مختلف دیدم آوردم ببینید برای آگاهی بد نیست.**************************************************مترادف فال: شگون، مروا، نفوس، استخاره، تطیر، تفال، کپه، بخت، طالعبرابر پارسی: شگون، بخت، پیشگویی، پیش بینیفال و فال‌گیری به معنای کوشش در پیشگویی و پیش بینی آینده یک فرد و یک عمل خرافی و شبه علم است که از راه و روش های نهانی یا فراطبیعی صورت میگیرد.[نیازمند منبع] فال‌گیری یکی از شاخه‌های نهان‌شناسی است.[نیازمند منبع]باید توجه داشت که فال را نباید با طالع بینی اشتباه گرفت. طالع بینی نوعی پیشگویی است که از اختیار فرد خارج است؛ یعنی فرد قدرت انتخاب و اختیاری در آن ندارد، همچنین پیشگویی درطالع بینی بر اساس وضعیت ستارگان در زمان تولد فرد می‌باشد (مانند طالع بینی چینی یا طالع بینی هندی). اما در فال پیشگویی با توجه انتخاب فرد بدست می‌آید و برخلاف طالع بینی به تاریخ تولد بستگی ندارد (مانند فال تاروت یا فال حافظ). بنابراین نباید واژه فال را با طالع بینی اشتباه گرفت پس واژه‌هایی مانند فال چینی، فال مصری، فال شخصی اشتباه می‌باشدفال و فالگیری موضوعی است که همه ما کم و بیش با آن سرو کار داشتیم و این سوال همیشه بی پاسخ باقی مانده که : آیا شما واقعا به فال اعتقاد دارید یا خیر؟ آیا فال علم است یا خرافات ؟ آیا فالگیران شیادند یا عالم به علوم غریبه ؟ شما فال را فقط یک سرگرمی می بینید با به فال اعتقاد راسخ دارید؟ یا اینکه به بعضی فالها اعتقاد دارید؟این پدیده در اعصار مختلف و اقصی نقاط جهان به گونه های مختلف وجود داشته و دارد. فال بودا درهند، فال ای- چینگ در چین، فال قهوه یا فال ورقهای تاروت در اروپا از جمله فالهای بسیار معتبر جهانی هستند که جزو اسناد تاریخی سرزمینشان بشمار می آیند در کشور ما هم فال حافظ و استخاره با قرآن از احترام و اعتبار ویژه ای برخوردارند.البته فال های بسیار دیگری هم هستند که در جهان فراوانند مانند فال اعداد، حروف ابجد یا تفال با خوراکیهایی مثل چای ، نخود و …حالا زمان آن رسیده با مطالعه این قسمت ، یکبار برای همیشه تکلیفتان با فال و فالگیری روشن شود و یک دیدگاه علمی نسبت به آن پیدا کرده و ابهامات مربوط به آن برایتان بر طرف شود و پاسخ سوالات بسیاری را که ممکن است در این خصوص در ذهن شما هم باشد دریابید .در مقاله ای واقعیت فال و ارتباط آن با قانون جذب را بخوانید.?روشهای متعدد  فالگیری عبارتند از :۱. پیشگویی از روی تغییرات آب و هوا۲. فالگیری با تاس و استخوان (استراگالومنسی – Astragalomancy)۳. فال قهوه۴. فال ورق۵. استفاده از چوب یا عصا برای پیش‌بینی و پیشگویی۶. فال اموات۷. عددشناسی یا علم‌الاعداد۸. کف‌بینی9. پیشگویی از طریق آتش10. پیشگویی با گوی بلورین11. احضار روح12. تخته‌های سخن‌گو13. کارت‌های تاروت14. پیش‌بینی آینده از روی انجیل و کتب مقدس15. خاک‌ بینی16. فال انبیا17. فال حافظفال زدن و مشورت خواستن از کتاب‌های مورد احترام و علاقه عامه، چون کتاب‌های دینی و دیوان شاعران، سنّتی دیرینه است. در خود دیوان حافظ نیز بارها به اصطلاحِ فال‌زدن اشاره شده است.نخستین فال دقیقاً ساعاتی پس از مرگ حافظ گرفته شد. پس از فوت حافظ، عده ای که کلام وی را قلب کرده بودند، او را تکفیر و از دفن او در گورستان مصلی جلوگیری کردند. برای حل مشکل تصمیم گرفتند با تفال از کلام خود حافظ راهنمایی بگیرند و پس از آنکه کلیه غزل های حافظ را نوشته و در سبدی ریختند، کودکی تفالی می زند که به طرز عجیب و باور نکردنی پاسخ جماعت ریاکار را می دهد و گفته اند که از آن روز به وی لقب لسان الغیب داده اند، غزل شگفت انگیز چنین است:کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشتمن و شراب فرح بخش و یار حورسرشتمکن به نامه سیاهی ملامت من مستکه اگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟قدم دریغ مدار از جنازه حافظکه گرچه غرق گناهست، می رود به بهشتحافظ فقط یک واسطه است برای شناخت خود و دستیابی به کرامات انسانی و انجام تعهدات ما در برابر خدا و خلق خدا و تلاش همیشگی انسان در راه کمال.‌ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید                     هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چندراز فال حافظ چیست؟بهاءالدین خرمشاهی ( نویسنده، مترجم، روزنامه‌نگار، طنزپرداز، فرهنگ‌نویس، شاعر و استاد دانشگاه ایرانی است. وی تألیفاتی در حافظ‌شناسی و تفسیر اشعار او دارد.) با اشاره به اینکه بیشتر وقت‌ها فال‌هایی که از دیوان حافظ گرفته می‌شود با ارتباط معنایی عجیبی همراه می‌شود، گفت راز فال حافظ این است که حافظ نظر کرده است، او به مردم ایران نظر دارد و مردم به او نظر دارند و خدا به هر دو.18. استخاره با قرآن19. استخاره با تسبیح و سنگ ریزهفال در اسلامدرباره فال بین علمای اسلامی دو قول وجود دارد. گروهی این عمل را صرفا نوعی القای کلام مثبت میدانند و تأثیر آن را به میزان اندکی که باعث تقویت انگیزه یا خوش‏بینی می‏شود پذیرفته‏اند نه به معنای ایجاد رویدادهای زندگی و آفرینشِ پدیده‏های بیرونیادله دینی فال را تایید کرده است، اما نه با ملاکی که در قانون جذب مورد قبول واقع شده است و اساسا فال در متون دینی یا به معنای تلقین در روانشاسی است که اثری نفسانی دارد و با پدیده‏های عالم خارج (که در قانون جذب مورد ادعاست) ارتباطی ندارد.یا به معنای انتظار حقایق معنوی و امور خیر است که نشان از محوریت مصالح اخروی دارد نه وقوعِ آن‏چه که فال زننده انتظار آن را دارد. در حالی که قانون جذب معتقد است که تمامی برداشت‏های مثبت و شگون خوب به صورت رویدادهای واقعی، به زندگی انسان وارد شده و تبدیل به وقایع خارجی می‏شوند.‏ از این رو نظر دین در باب تفال، با نگرش هواداران قانون جذب هیچ قرابتی ندارد.در اسلام و در حدیث آمده است که پیامبر گرامی اسلام (ص)، فال نیکو زدن را توصیه می فرموده اند و طیره را مکروه دانسته اند، به علت اینکه طیره مایه ناامیدی، بدبینی و بدگمانی بوده و در مقابل، فال نیکو و خوب، نشانه امیدواری و کامروایی در زندگی است. در اسلام استخاره یعنی طلب خیره (بر وزن جیره) به معنای با خدا مشورت کردن و طلب تقدیر خیر کردن رواج داشته است.علم به امور مربوط به آینده، یکی از انواع علم غیب است که در قرآن منحصر به ذات خدای متعال شده است و تنها کسانی که خدای متعال بخواهد، می توانند از آن بهره هایی ببرند. حتی قرآن از زبان پیامبر (ص) احاطه و اشراف به علوم غیبی را نفی می کند و پیامبر (ص) می فرماید که اگر علم غیب داشتم، اوضاع و احوالی متفاوت می داشتم.البته شکی نیست که در مواردی خدای متعال علم غیب را به برگزیدگانش می دهد. اما ایا طالع بینان مدعی اخذ علم غیب از خدا هستند یا می گویند که آن را از وضعیت ستارگان می فهمند؟« باید در نظر داشت که در منطق قرآنی حتی جنیان نیز اشرافی بر غیب ندارند.خطبه ۷۹ نهج البلاغه، بیان موضع امام علی (ع) در مقابل اظهار نظر یک ستاره شناس است:(به هنگام حرکت براى نبرد با خوارج، در ماه صفر سال ۳۸ هجرى، شخصى با پیشگویى از راه شناخت ستارگان گفت: اگر در این ساعت حرکت کنید، پیروز نمى‏شوید و من از راه علم ستاره شناسى این محاسبه را کردم)امام فرمود: گمان مى ‏کنى تو از آن ساعتى آگاهى که اگر کسى حرکت کند زیان نخواهید دید، و مى ‏ترسانى از ساعتى که اگر کسى حرکت کند ضررى دامنگیر او خواهد شد.کسى که گفتار تو را تصدیق کند، قرآن را تکذیب کرده است، … اى مردم، از فرا گرفتن علم ستاره شناسى براى پیشگویى ‏هاى دروغین، بپرهیزید، جز آن مقدار از علم نجوم که در دریا نوردى و صحرا نوردى به آن نیاز دارید، چه اینکه ستاره شناسى شما را به غیب گویى و غیب گویى به جادوگرى مى ‏کشاند، و ستاره شناس چون غیب گو، و غیب گو چون جادوگر و جادوگر چون کافر و کافر در آتش جهنم است.اثر فال چیست؟فال چیزی یا مطلبی را به نیکی و به سود خود تعبیر و تفسیر کردن است، یا به بدی و به زیان خود پندار نمودن. مثلاً آدم مریض از کسی بشنود. ای سالم، و این را به فال خوب بگیرد و خوش باشد و امیدوار به بهبودی پیدا می کند، یا کسی از دیدن چیزی ناراحت شود و آن را به فال بد بگیرد و به ضرر خویش تغییر کند.رسول خدا(ص) فال نیک را دوست و فال بد را دشمن می داشت و می فرمود: “الطّیره شرک؛ اعتقاد به تأثیر فال بد شرک به خداوند است. لذا انسان نباید معتقد به تأثیر فال بد باشد و نباید فال بد زند. یکی از ترس‏های زیان بخش و غیر واقعی، ترس از فال بد است که موجب عوارض نامطلوب روحی می شود. دین مقدّس اسلام با این عقیده غلط و خرافی به شدّت مبارزه کرده، تا جایی که اعتقاد به تأثیر فال بد را شرک دانسته است.علی(ع) فرمود: “فال بد یک امر حقیقی و واقعی نیست”.امام صادق(ع) می فرماید: تأثیر و بی تأثیری فال بد در روان آدمی تابع وضعی است که آن را در نهاد خود قرار می دهید. اگر سست و ناچیزش بدانی سست و ناچیز خواهد بود. اگر آن را یک امر واقعی و مهم پنداری، اثرش در تو هم شدید خواهد بود، چون انسان وقتی مثلاً طنابی را خیال کند مار است، به همان اندازه می ترسد که از مار واقعی می ترسد. و اگر اصلاً به فال بد ترتیب اثر ندهی و آن را غیر واقعی بدانی، هیچ و بی اثر خواهد بود. خلاصه فال بد واقعیت ندارد و اثرش بسته به چگونگی برخورد انسان با فال بد دارد. اگر آن را بی خود و بی اثر و زاییده تخیّلات باطل دانست، همان طوری که اسلام فرموده است، به کلی باطل و بی اثر خواهد بود. فال بد در قوانین نظام افرینش اصلاً منشأ اثر نیست و نمی تواند حادثه نامطلوبی بیافریند. کسانی که بدان معتقد نیستند آسوده خاطرند و کم‏ترین تأثر فکری از فال بد را ندارند. ولی کسی که جاهلانه به آن معتقد باشد فکر و روح خود را مختل و نگران کرده است .</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 21:42:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vgh182/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-dgcovrtt4n1i</link>
                <description>مامان تو خوشبختی؟چرا یک دفعه این سوال؟دوست دارم بدانم. خوشبختی یا نه؟هستم.چرا؟ خوشبختی تو چی هست؟ نه مسافرتهای آن چنانی می روی، همیشه در حال جر و بحث با من، بابا، همسایه ها، خاله و ...... شبها که تو خواب سر و صدا میکنی. به نظر من خوشبخت نیستی نه پول آنچنانی داری و نه آرامشی.خب درست است ولی اینها که گفتی ظاهر من است تو باطنم خیلی آرام است مثل پارچه ای که روی آن پشتی کنار هال کشیدم. ببین چقدر ظاهرش زشت است ولی برو دستش بزن، جنسی دارد، مرگ ندارد. ظاهرم را نبین باطنم آرام است دیگر از خدا چه می خواهم.</description>
                <category>ویکتوریا قانع</category>
                <author>ویکتوریا قانع</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 17:13:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>