<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پوریا «ویراد»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Viiraad</link>
        <description>ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 04:58:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4843542/avatar/ZdF8oo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پوریا «ویراد»</title>
            <link>https://virgool.io/@Viiraad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی و دگر هیچ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Viiraad/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-gdbfrmnv5dr1-gdbfrmnv5dr1</link>
                <description>پیشنهاد: ابتدا گفتگو را بخوانید، سپس به تحلیل ذکر شده در انتهای متن رجوع کنید‌.خود اول: من نمی‌خوام شبیه دیگران باشم! نمیخوام هیچ وقت مصداق «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» باشم.خود دوم: خب نباش. کی جلوتو گرفته مگه؟خود اول: تو، جنابعالی جلومو گرفتی، میگی باید بری تایید بگیری از این و اون. خب چطور میشه تایید گرفت وقتی نمیخوای شبیهشون فکر کنی، لباس بپوشی یا حتی دلت نمیخواد به خیلیاشون تو یه مکان باشی؟!خود دوم: خب تو به عنوان یک انسان نیاز داری تایید بگیری به من چه! برو از همونکه تو رو اینطوری آفریده شکایت کن!خود اول: من نخوام تایید دیگران رو بگیرم باید چه گِلی به سر بگیرم؟خود دوم: میتونی بری تو غار زندگی کنی!خود اول: دو دقیقه دلقک نباش! یعنی هرکه نخواد همرنگ جماعت بشه، باید خودش رو منزوی کنه از جامعه؟خود دوم: نیازی نیست خودش رو منزوی کنه. جامعه خود به خود این آدما رو منزوی میکنه، طرد میشی. میگه که خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو!خود اول: ولی من نمیخوام طرد بشم.خود دوم: پس حداقل در ظاهر وانمود کن که مثل اونا فکر میکنی. لازم نیست واقعا مثل اونا فکر کنی، ولی همینجوری سر تکون بده بگو آرهههه، دیدی؟!!! اونا نمیفهمن که تو الکی داری وانمود میکنی، خیالت راحتخود اول: خب من نمیخوام دروغ بگم یا وانمود کنم به کسی که نیستم! از طرفی نمیخوام مثلشون باشم!خود دوم: نمیشه که هم خدا رو بخوای هم خرما رو! بابا این جامعه مریضه. تو داری تو این جامعه مریض به عنوان یه آدم سالم زندگی می‌کنی، آدما براشون مهم نیست که تو سالمی یا اینکه خودشون مریضن! مهم اینه که نظر اکثریت مریضه! پس خودشون هم مریض میشن و تازه اسمش رو هم میذارن سلامت! این دو راهی که تو گیر کردی توش رو خیلی‌‌ها تجربه کردن!خود اول: و اونوقت کدوم راه رو انتخاب کردن؟خود دوم: یه عده‌ کثیری که کلا مریض فکری‌ان، هیچ تلاشی هم واسه خوب شدنشون نمیکنن. یه عده‌ خیلی کمی هم که سالم بودن وقتی میان تو جامعه خودشون رو به مریضی میزنن! یعنی تعداد کسایی که تو به عنوان مریضِ فکری در جامعه میبینی که یا واقعا مریض هستند یا اینکه خودشون رو به مریضی زدن روز به روز بیشتر میشه! خود اول: ولی قطعا هستند کسایی که یه راه سوم واسه خودشون ساختند.خود دوم: آره هستند، ولی اینا رو معمولا تو جامعه نمیبینی، اینا حاشیه نشین‌اند. خود اول: جالبه. اینایی که تو حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کنن معمولا افراد فقیر جامعه هستند، ولی اینا که توی حاشیه‌ی جامعه زندگی می‌کنن معمولا افراد غنیِ شهر هستند. خود دوم: نه انگار یه چیزایی بلدی! آره اینا یه گوشه‌ای دور از همه، جمع‌های خصوصی خودشون رو دارن که دیگه خیلی خصوصیه، عضویت تو این گروه‌ها فقط وقتی میسره که ببینن تو هم مثل خودشون فکر میکنی، اصطلاحا خودی هستی، نخودی رو راه نمیدن! خود اول: یعنی حتی اینا هم فقط وقتی تو رو می‌پذیرن که همرنگشون بشی؟خود دوم: خیلی‌هاشون اینطوری هستند! ولی خب بعضیا هم نه! اینقدر آگاه هستند که بدونن هرکسی دیدگاه خودش رو داره و اینقدر پخته هستند که عقیده‌شون رو بر کسی تحمیل نکنن.خود اول: خب مهم اینه که یه فضا اونقدر امن باشه که فرد حس کنه اینجا میتونه خودش باشه.خود دوم: راستش... نباید فکر کنی که مدینه‌ی فاضله‌ای هست! هیچ جمعی اونقدر امن نیست که تو بتونی خودت باشی! ولی خب خوشبختانه آدمی خصلتی داره به نام «شهامت». که اگه درست و آگاهانه خرجش کنه، اون‌وقت خیلی هم نیازی به امنیت محیط نداره.خود اول: یعنی میگی من شهامت ندارم؟خود دوم: نه الزما، شاید صرفا دلت گرفته از این مردم، اشکالی نداره. ولی خب اون راه سومی که دنبالش بودی از «شهامت» میگذره. یعنی بتونی از ترس تایید نشدن، طرد شدن و مسخره شدن و ... بگذری. و شهامت کنی که خودت باشی، حتی وسط جامعه‌ای که به قول قدیمی‌ها گرگ صفته!خود اول: چقدر قشنگ، و البته ترسناک! خب من شهامت به خرج دادم، رفتم تو جامعه خودم بودم و در نهایت هم طرد شدم!خود دوم: آها، خب اینجا مسئله اینه که تو داری هم خودت رو گول میزنی هم سعی می‌کنی منو گول بزنی! ولی زهی خیال باطل من گول نمیخورم!خود اول: یعنی چی؟ چی میگی :/خود دوم: تا حالا شده یه آرزویی رو در خودت سرکوب کنی و بعد ببینی که یکی دقیقا به آرزویی که تو داشتی رسیده و حالا کنارت وایساده. چه حسی درت ایجاد میشه؟خود اول: خب اول از همه که درونم پر از ذوق و شعف میشه! یه جورایی انگار خود نزیسته‌ام رو کنارم دارم! البته یکم هم حسودیم میشه بهش، یا نمیدونم شاید بگم غبطه میخورم درست تر باشه. و بعد میرم باهاش حرف میزنم، دلم میخواد بدونم مسیری که طی کرده چه شکلی بوده و چه رنج‌هایی تحمل کرده تا به اینجا رسیده و ...خود دوم: خب احسنت. این حس مردمیه که میبینن یه نفر کنارشون هست که واقعااا خودشه، نه اینکه تظاهر کنه به خود بودن! همه آرزو دارن یا زمانی داشتن که خودشون باشن. ولی احتمالا سرکوب شدن و بیخیال. و حالا دارن میبینن که عههه! یه نفر هست که داره آرزوی اونا رو زندگی میکنه... اولش شاید یکم خشمگین بشن، البته حقیقتا از خودشون، یا کمی حسرت بخورن یا حسودی کنن! ولی تهش دوستت دارن، چون تو به اونا خودشون رو یادآوری میکنی...خود اول: ولی تو گفتی که آدم دو راه بیشتر نداره که! گفتی یا باید وانمود کنی که مثل خودشون هستی، یا اینکه طرد میشی... ولی الان داری میگی راه سومی هست. خود دوم: باید از اون دوراهی می‌گذشتی تا به این راه سوم برسیم :)خود اول: پس میگی الان برم خودم باشم؟ مشکلی نداره یعنی؟خود دوم: برو خودت باش... مشکل که پیش میاد، ولی به خودت بودن ادامه بده، آدما در نهایت خودت رو دوست خواند داشت. فقط اینکه آدمی وقتی میره تو جمع غیر خودی‌ها مدام دلش میکشه که از خودش بگذره و همرنگ بشه... جلوی این حست رو بگیر :) نترس از اینکه کم باشی یا ناقص باشی... آدما هم کم اند، فقط چون نمیتونن این کم بودنشون رو بپذیرن، با چیزای مختلف خودشون رو زیاد نشون میدن، ولی خودشون هم از درون خسته‌اند از این بازیِ تظاهر... مبادا تو این بازی بیفتیا..خود اول: نه خیالت راحت، من اصن این متن رو اینجا نوشتم با اینکه میدونم کلی نقص داره و ایده‌آل نیست. متنای بعضی‌ها رو میخونم اینقدر قشنگ و بی نقصه که گاهی از خودم میپرسم آیا این متنم کافیه؟ بعد میگم اصن چه اهمیتی داره! مهم اینه که من خود واقعیم باشم. حتی همین خود واقعی که ممکنه گاهی کافی هم نباشه! همینه که هست...تحلیل شخصی: طرد شدن، اساسا مقوله‌ای ذهنیست که می‌تواند با چاشنیِ تایید بیرونی هم رخ دهد. ما معمولا ابتدا در ذهن خود، تنها، منزوی و یا طرد می‌شویم و سپس به گونه‌ای رفتار می‌کنیم که به این اعتقاد خود جامه‌ی حقیقت بپوشانیم. چه بسا افرادی که از جمعی طرد شدند، اما حتی لحظه‌ای هم احساس طرد شدن به خود راه ندادند. هیچکس صرفا به این خاطر که دیگری حضور نداشته احساس تنهایی نمی‌کند بلکه این احساس زمانی به سراغ ما می‌آید که در ذهن خود گمان کنیم که به دیگری نیاز داریم. حاصل این نیاز خود ساخته، احساس اضطراب وجودی است که چنان ما را فرا می‌گیرد که لحظه‌ای به صحت افکار خود -اینکه حقیقتا تنها هستیم یا نه- نمی‌اندیشیم. اروین یالوم در کتاب خود به نام روان‌درمانی اگزیستانسیال، اضطراب تنهایی را یکی از چهار اضطراب اساسی نوع بشر نام‌گذاری می‌کند و آن را به سه قسم طبقه‌بندی می‌کند: تنهاییِ برون فردی، که به معنای فاصله با دیگری است، تنهایی درون فردی که به فاصله‌ی میان ما با خودمان اشاره می‌کند و همچنین تنهایی وجودی، که عمیق‌ترین حالت تنهایی است که گریزی از آن نیست و حالت طبیعیِ هستی ما انسان‌هاست. آنچه ما غالبا از آن شکایت می‌کنیم، تنهایی برون فردیست، اما آنچه حقیقتا به آن دچار هستیم، تنهایی درون فردیست. اگر کسی به اندازه‌ی کافی با خودش نزدیک باشد، احساس تنهاییِ درون فردی را نخواهد داشت. تنهایی برون فردی نیز در چنین افرادی مجال بروز اندکی دارد و آنچنان آزاردهنده نیست. به گمانم هنر صرفا در پذیرش تنهایی نیست. هنر در دیدن خودمان در پس تنهایی، یا به اصطلاح فراروی از تنهایی است. تنهایی به گمان من چیزی جز فضایی برای دیدن خالصانه نیست. انسان را تنها می‌شود فراتر از تنهایی‌اش شناخت، یا در ارتباط با دیگران، یا در ارتباط با خود. در همین باب سکانسی از فیلم زیبای شب‌های روشن هست که چنین می‌گوید: «رویا: می‌دونی گاهی آدم دلش می‌خواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه. پروفسور: اونوقت اگه اون نخواد دو کلمه حرف اینو بشنوه چی میشه؟رویا: خب میره سراغ یه نفر دیگه.پروفسور: اگه نشد؟رویا: اونقدر میگرده تا پیدا کنه.پروفسور: راه‌های دیگه هم هست.رویا: مثلن؟پروفسور: مثلن از خودش می‌پرسه. من چرا باید یه نفرو احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم؟ اصلن خودم با خودم می‌تونم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفای خودمو راحت‌تر بفهمم. اگه کسی به اینجا برسه، دیگه نه میگرده. نه انتظار میکشه. غیر از اینه؟»شاید چیزی که بیش از همه انسانِ تنها را آزار می‌دهد انتظار باشد. انتظار برای برون رفتِ از این تنهاییِ طاقت فرسا. اگر از من دلیلش را بپرسید خواهم گفت که آدمی از خود فرار می‌کند و خاصیت تنهایی همین مواجهه‌ی ترسناک من با خویشتن است. انتظار، واکنشی طبیعی به میل به فرار است. مثل انتظار یک زندانی برای رهایی از انفرادی. ما محبوس در زندان خودساخته‌مان هستیم. محکوم به حبس ابدی که از انفرادی می‌گریزد. تنهایی سلول انفرادیِ ماست، اما میله‌ها افکار و ذهنیات ماست. آنچه نمی‌گذارد رها باشیم تنهایی نیست، بلکه افکاری‌ست که در تنهایی به سراغمان می‌آید...تنهایی اساسا تاب آوردنی نیست، پذیرفتنی و زیستنی است. به گمانم انسانی که تنها به دنیا آمده و تنها از دنیا می‌رود آنچنان نباید دل به روابط انسانی ببندد، که همه‌ی این روابط در بهترین حالت یک لذت موقت‌اند و در بدترین حالت یک عذاب دائمی. من نمی‌گویم که رابطه‌ای نباشد، تنها نمی‌خواهم که دل بستنی باشد. به قول شاعر: «دل نبند که تهش تلخیه، میشی مثل من، نفس تخلیه...» البته دیدگاه من مبتنی بر ترس از دست دادن یا در نهایت تنهایی نیست. بلکه قائل به این حقیقت است که بنای هر رابطه‌ای بر ستون فنا استوار است. این عقیده هم حامل آرامش است و هم نوعی سهلگیریِ عاطفی که اجازه می‌دهد امکان رهایی و گذشتن را داشته باشیم از زندان درونمان، به قول مولانا:«این جهان زندان و ما زندانیانحفره کن زندان و خود را وارهان»روابط انسانی می‌توانند آینه‌ای باشند برای تنها رابطه‌ی اصیل و واقعی که همانا ارتباط من با خویشتن است. در غیر این صورت تنها مسکنی موقت برای سردردی دائمی هستند که دیر یا زود صاحبش را از پای درخواهد آورد. و در نهایت باز می‌گردم به نقل قولی از کارل یونگ: «تنهایی از آنِ کسی نیست که دور از جمع است، تنهایی از آنِ کسی است که نمی‌تواند خودش را به جمع بگوید.» مهرتان جاوید.</description>
                <category>پوریا «ویراد»</category>
                <author>پوریا «ویراد»</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 13:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می‌نویسم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Viiraad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-xfqekmyjk7ye</link>
                <description>نمی‌دونم شما چرا دارید این متن رو می‌خونید، اما با تقریب خوبی می‌دونم که چرا دارم این نوشته رو می‌نویسم.دلایلی که ذکر می‌کنم ترتیب خاصی ندارید، گمان نکنید اونی که اول اومده مهم‌تره، صرفا اول اومده توی ذهنم. راستی این متن رو نه ویرایش می‌کنم نه پیرایش. هرچی که نوشتم رو مستقیم انتشار میدم. نوشتن برای من اسباب سرگرمیه. هر زمان که از یکنواختی و تکرار طاقت فرسای جهان خسته می‌شم ناگزیر رو میارم به نوشتن. انگار یه پناهگاه امن یا دژ مستحکم واسه وقتایی که کرختی و ملال بهت یورش میبره. نوشتن خودِ خلاقم رو بیدار میکنه و دستش رو میذاره تو دست خود کاشفم. میگه: «بدویید برید بازی کنید تو باغ خیال!»چند وقت پیش مطلبی خونده بودم که ریشه واژه‌ی «انسان» رو بررسی می‌کرد. می‌گفت که یکی از روایت‌ها اینه که این واژه از ریشه‌ی «ا ن س» اومده به معنی انس گرفتن و خو گرفتن. و البته یه روایت دیگه که می‌گفت ریشه‌ی این واژه « ن س ی» هست. به معنی فراموش کردن. یعنی انسان ذاتا حیوان فراموش کاری هست. حق هم داره. هرکی به جای آدم بود این همه فکر توی سرش ردیف می‌شد، خب احتمالا فراموشی می‌گرفت! نوشتن باعث میشه کمتر انسان باشم، البته به معنای فراموش‌کارش، و بیشتر انسان باشم، به معنای موجودی که انس می‌گیره... شاید بپرسید موقع نوشتن با چی انس می‌گیری؟ میگم با قلمم. البته این روزا که دیگه قلمی نیست، بهتره بگم قلمی که تو ذهنم پرسه می‌زنه لا به لای خطوط. انس گرفتن برای من خیلی مهه. اگه حسش نباشه، یعنی اون لحظه انس نگرفته نباشم با قلمم، خب نمی‌نویسم... معتقدم که واژه باید از روح آدم جاری بشه مثل آب :) تو میتونی قلم رو با زور بدی دست کسی، اما نمی‌تونی با زور تبدیلش کنی به سعدی وحافظ، می‌گیری که چی میگم؟نوشتنی که منو نیاره به لحظه‌ی حال نوشتن نیست. من حتی وقتی از گذشته‌هام می‌نویسم هم برمیگردم به لحظه‌ی حال و اونا رو از دم تیغ تیز تحلیل می‌گذرونم. بارها شده که داشتم غصه‌ی گذشته رو می‌خوردم، همون لحظه شروع کردم به نوشتن در موردش و حدس بزن چی شد؟ همون لحظه تمام اون غصه محو شد! نمیدونم چیه این نوشتن، ولی بد جور خرابشم! غمگینی؟ خشمگینی؟ افسرده‌ای؟ مضطربی؟ کلافه‌ای؟ نمیدونی باید چکار کنی؟ بنویس... البته پیشنهاد می‌کنم که در این موارد حتما از کاغذ و قلم استفاده کنید که لطف دیگری دارد نسبت به نوتِ گوشی و...نوشتن خدمتکار من هم هست. خونه‌ی ذهنم رو مرتب می‌کنه. هر زمان که احساس کنم نیاز به گردگیری هست یا باید خونه تکونی کنم؛ سریع قلمم رو صدا میزنم که بیاد، البته منم کمکش میکنم. تمام افکاری که گرد گرفته رو یکی یکی از کتاب‌خونه‌ی مغزم میکشیم بیرون و پاکش می‌کنیم. بعد هم شیک و مجلسی میذاریم سر جاش. بعضی وقت‌ها هم حس میکنم که کتابه دیگه بدرد نمیخوره میفرستیمش اون پشت تو انباری. نوشتن یه راهیه برای گفتن ناگفتنی‌ها. چیزایی که نمیتونم بگم به خودم، به خونوادم، به معشوق سابقم، به معشوق آیندم که هنوز نیومده، به دوستام، به مرده‌ها به زنده‌های بی‌زبون! یه جورایی دریچه‌ی ارتباطی من با جهان بی‌کلام هست. نوشتن برای من، قوی‌ترین مسکّن دنیاست! نوشتن به جنگ‌های تو سرم پایان میده. تکلیفم رو با خودم و با دیگران مشخص میکنه. نوشتن قطب‌نمای منه. هرجایی گم بشم یا اگه گیر کنم و ندونم باید چکار کنم، نوشتن اولین کاریه که انجام میدم تا اینکه پیدا کنم خودم رو! نوشتن همیشه بهم میگه: «پوریا ببین! تو هنوز هستی! از این بودنت لذت ببر!»نوشتن باعث میشه که اصلا بدونم که کجا رو نمیدونم. باعث میشه خودم رو بیشتر و بهتر بشناسم. نوشتن منو آزاد میکنه، رها میکنه از قید و بند افکاری که صبح تا شب، و حتی موقع خواب بهم هجوم میارن! باعث میشه از قید زمان و مکان رها بشم، برم تو یه ناکجا آبادی که خودم هم نمیدونم کجاست، ولی جای خوبیه! جای قشنگیه! البته فکر نکنید دارم شعار میدما! از این انگشتایی که دارم باهاش تایپ می‌کنم واقعی‌تر وملموس‌تره چیزی که دارم میگم... موقعی که می‌نویسم هیچ درکی از مکان و زمانی که درش هستم ندارم، واقعا کلمه‌ای جز غرق شدن براش ندارم. یه وقتایی شروع می‌کنم به نوشتن و بعد سرم رو بالا میکنم و میبینم به! چند ساعته دارم می‌نویسم و کلا تو باغ نبودم!خلاصه که از مزایای نوشتن میشه تا ابد نوشت، اگه ابدی وجود داشته باشه البته. راستی،شما بگید چرا می‌نویسید؟ نوشتن براتون چه معنایی داره؟می‌خونم پیاماتون رو.مهرتون جاوید.</description>
                <category>پوریا «ویراد»</category>
                <author>پوریا «ویراد»</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 21:41:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرسری‌ ۱ «تک درخت گندم‌زار»</title>
                <link>https://virgool.io/@Viiraad/%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DB%B1-%D8%AA%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-cu3pnplk5xd7-cu3pnplk5xd7</link>
                <description>تا که گندم‌زار سرسبز است، کسی حال تک درخت دشت را نمی‌پرسد...پاییزِ برگ‌ریز می‌آید،او هنوز قد علم دارد.زمستان سرد سرمی‌رسد،او هنوز پابرجاست...عزیزِ من!گندم‌های امروز را سال بعد نخواهی دید،فریب ظاهر سبزشان را نخور،آنها رفتنی‌اند...آنچه خواهد ماند،همان تک درخت تنهاست...استوار و پا برجا.شاید دمی سبز،شاید گهی زردو شاید عریان...این زندگیِ طبیعتوطبیعت زندگیست...جاری باش و بگذارروحِ اسیرِ چیستنجاری شود میان بودن و هستن...چند صباحی بگذر از کیستنشاید پاسخش رادر زمین تجربه یافتی...#ویراد</description>
                <category>پوریا «ویراد»</category>
                <author>پوریا «ویراد»</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 20:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به او که در انتظار نامه نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ywvkfgokljps-ywvkfgokljps</link>
                <description>برای او می‌نویسم که در انتظار نامه نیست. خام می‌نویسم چون خسته از پختگی‌ست. کوتاه می‌نویسم که به درازا نکشد...می‌دانم که می‌خوانی، پس می‌خوانم از تو، تا بدانی که می‌دانمت...چرخ روزگار مساعد نچرخید و اگر چرخید هم، از روی تو رد شد. از روزگار فقط شبش نصیب تو شد. از این سال فقط خزانش...می‌دانم.خواستی عاشقِ ساده‌ دلی باشی که هستی‌اش به پای معشوق بریزد. وفا کردی اما جفا دیدی. نثار کردی اما حصار دیدی. مردِ قرار بودی اما اهل فرار بود. وفاق کاشتی و نفاق درو کردی... می‌دانم.خواستی جهانی آباد کنی، جهانت آوار شد‌. خواستی کسی شوی، بی‌کس شدی. خواستی کمک کنی، محتاج شدی. خواستی ثواب کنی کباب شدی...می‌دانم.در پی کنجی آرام بودی، طوفان و مصیبت شد. در پی پرواز رها بودی، قفس نصیبت شد.  حتی خواستی بمیری که زندگی دلیلت شد...می‌دانم.اگر از انتهای شب سیاه‌تر رنگی بود، رنگ روزگار تو بود. اگر از اوج هیچ، پوچ‌تری بود، وضع هر تلاش تو بود...اگر از مستیِ غم، گریز دیگری بود، رسم ایده‌آل تو بود...می‌دانم.خواستی با تمام وجود. رفتی که بروی تا برهی اما نشد، نگذاشتند، نمی‌شد...از بنِ جان می‌فهممت...اکنون به کنجی نشسته‌ای و به این های و هویِ هیچ و پوچِ دنیا به دیده‌ی تمسخر می‌نگری، حق داری...اکنون می‌خواهی شب بخوابی و صبح نشده زحمت از عالم کم کرده باشی، حق داری...اکنون دستت از عالم که نه، از خودت هم کوتاه شده، می‌خواهی دستی به نوازش روحت بکشی اما نمی‌توانی، حق داری...از اینجا مانده و از آنجا رانده شدی، از استیصال هم مستأصل شدی، حق داری...من این کابوس را به چشم خود دیده‌ام...من این نبودن و نزیستن را با تمام وجود بوده‌ام و زیسته‌ام...ببین این بیت‌ها را وقتی نوشتم که در حال تو بودم:شانه ای میخواهم، سینه‌ام لبریز استجای فنجان چایی، شوکران بر میز استیا این یکی بعد از اینکه اندوه فراق جان به لبم رسانده بود:خسته در راه وصال، کشته اندوه فراقپشت درهای لبت، واپسین سوی چراغیا اینجا که تاریکی به روحم رخنه کرده بود:شادی و من غریبیم، دیگر فسرده جانمهیهات از این غریبی، لعنت به این جهانم یا این ابیات که برای زمانی بود که هر چه می‌زدم به در بسته می‌خورد و راهی به جز تسلیم باقی نمانده بود:زندگی کوچهٔ بن‌بست امیدلحظه‌ی سجده به دیوار بلندآرزو، رفتنِ از این قفس استگرچه تا عمق نفس بسته به بنداین هم که تیر خلاص بود:بگذار بگذرم ز غمم، درد سرکشمیک جام شوکران و منم تا که سرکشم..اصلا می‌خواهی بنشینیم در ایوان و برایت شعر بخوانم؟ یک فنجان چای و آغوشی گرم مهمان من... فقط خواستم بگویم که:می‌بینمت،می‌فهممت،و هنوز با این همه  می‌خواهمت...برای ماندنت، خواستنت کافیست؟...پ.ن: گنجشک فرمود نامه بنویسید، من هم نوشتم، می‌سپارم به خودشان. بسپارند به دیگرانی که در انتظارش نیستند‌...</description>
                <category>پوریا «ویراد»</category>
                <author>پوریا «ویراد»</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 00:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ‌هایی که باور می‌کنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Viiraad/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ycmcthbbhueh</link>
                <description>حکایت است که ملا نصرالدین از همسایه‌اش دیگی قرض گرفت، پس از چند روز دیگ را به همراه دیگِ کوچک دیگری به او پس داد. وقتی همسایه قضیه دیگ اضافی را پرسید، ملا گفت: «دیگ شما درخانه ما این دیگچه را زایید.»چند روز بعد، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه‌ی خوش‌خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود. تا مدتی از ملانصرالدین خبری نشد، همسایه به در خانه او رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت: «متاسفم، دیگ شما سر زا رفت.»همسایه گفت: «مگر دیگ هم میمیرد؟ چرا گزاف می‌گویی مردک!» ملا گفت: «چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی دیگ که نمیزاید. خب دیگی که می‌زاید حتما مردن هم دارد.»چرا گاهی‌وقت‌ها با اینکه می‌دانیم حرفی دروغ است یا عملی فریب است، باز هم باور می‌کنیم؟ چرا گاهی واضح‌ترین‌ مسائل پیش رویمان را نمی‌بینیم؟ اولین مرتبه‌ای که با چنین سوالاتی مواجه شدم درست بعد از اتمام رابطه‌ی عاطفی‌ام بود. بعد از فروپاشیِ تمام تصاویر خیالی‌ای که از پارتنر واقعی‌ام ساخته بودم. نقوشی که با دقت و ظرافتی مثال زدنی و با همتی ستودنی، از او کشیده بودم. او را آنطور که دلم می‌خواست نقش بسته بودم، نه آنطور که حقیقتا بود. این را میشد در یادداشتی که پس از رفتنش برایم گذاشته بود ببینم: «خواهش می‌کنم تمام اون تصاویر لیلایِ بی‌نقصی که از من ساخته بودی توی قلب و ذهنت رو پاک کن. من اونا نیستم. من لیلای* ذهن تو نیستم، من حتی لیلای ذهن خودم هم نیستم! من نتونستم کنار آتیش عشقت دووم بیارم. باید میرفتم چون داشتم میسوختم. نمی‌تونستم بمونم عزیزم، به عشقمون قسم نمی‌تونستم... تو اونی که فکر می‌کردم نبودی، من اونی که فکر می‌کردی نبودم. پس بذار همه چیز همینجا تموم بشه.»*برای رعایت حریم شخصی، لیلا را به عنوان نام مستعار پارتنرم برگزیدم.معمولا مشکل ما در روابط این است که دیگری خود واقعی‌اش را زیر خروارها نقاب پنهان می‌کند. اما مشکل من این بود که او خود واقعی‌اش را نشان می‌داد، این من بودم که نمی‌توانستم حقیقت لیلا را ببینم. حتی اگر جار می‌زد که «پوریا من اینم. چشماتو باز کن!» باز هم نمی‌توانستم یا بهتر بگویم نمی‌خواستم که ببینم. چرا؟ چون نمی‌خواستم ضربه‌ای به ساختمان باور «لیلای ایده‌آل» در ذهنم وارد شود. تازه فهمدم که چقدر ما آدم‌ها، برده‌ی باورهایمان هستیم. فارغ از اینکه راست است یا دروغ، مجاز است یا حقیقت. ما بدون کوچک‌ترین اختیاری در تبعیتِ تام از آنها هستیم. یک باور را تا زمانی که نیست می‌شود ساخت، وقتی ساخته‌شد، دیگر نمی‌شود به سادگی تغییرش داد چراکه «گاو نر می‌خواهد و مرد کهن»بازگردیم به پرسش نخستمان. چرا با اینکه می‌بینیم دروغ است باز هم باور می‌کنیم؟ مشکل دقیقا همینجاست. ما می‌بینیم اما نمی‌بینیم. واضح‌تر بگویم ما دو بار می‌بینیم. بارِ نخست بدون هرگونه تحلیل یا قضاوتی. مبتنی بر حقیقت است و خالص. به آن «نگاه ناب» می‌گویم. منتها مشاهده‌ی ما به اینجا منحصر نمی‌شود. بعد از اینکه با نگاه نابمان دیدیم، نوبت به تحلیل و سپس سنجش یا قضاوت بر اساس باورهای‌مان می‌رسد. اینجاست که مجدد بازمی‌گردیم و باز می‌بینیم. اما این دیدن دوم، آغشته به قضاوت است. مثلا اگر باور داشته باشیم که او بی‌نقص است، هر نقصی را در «بازبینی‌مان» نادیده می‌گیریم. نه اینکه نبینیم، می‌بینیم اما خود را به ندیدن زده‌ایم. به کسی که نمی‌بیند می‌شود نشان داد، اما آنکه خود را به ندیدن زده، راهی ندارد. حالا منظور من از «می‌بینیم اما نمی‌بینیم» را متوجه شدید؟من لیلا را می‌دیدم، او را همانگونه که بود می‌دیدم، اما نمیخواستم که ببینم! پس رفتارهای او را دائما توجیه می‌کردم، خودم را فریب می‌دادم که: «نه ببین اینجا به این خاطر فلان کرد...» این خود فریبی‌ها و خودتوجیهی‌ها عاقبت گریبانم را گرفت. من می‌ترسیدم که او را همانگونه که هست ببینم، و سرانجام دیدم. می‌ترسیدم که او را از دست بدهم و از دست دادم. می‌ترسیدم از اینکه طرد شوم، و طرد شدم. اینچنین است که می‌گویند: «از هرچه بترسی به سرت می‌آید.» در داستان ملانصرالدین همسایه‌ی ملا دروغ وی را باور کرد چرا که از باور منفعت‌ طلبانه‌اش -یک دیگ داده و دو دیگ گرفته- پشتیبانی می‌کرد. بار دوم که دید ملا دیگش را پس نداد، دیگر خبری از باور کردن دروغش نبود! اکنون طرفدار حقیقت یا بهتر بگویم دیدگاهی که هم راستای با منفعتش بود، شده بود. برای او منفعت در اولویت بود نه حقیقت.روان‌شناسان در سالهای اخیر، تلاش بسیاری کرده‌اند تا اثبات کنند که مغز آدمی ترجیح می‌دهد دروغ مطلوب را بشنود تا حرفِ حق نامطلوب را. هر یک از ما نیازمند یک «ساختمان باور» هستیم تا امنیت و بقای روانی‌مان حفظ شود. برای ساختن این ساختمان، نیاز به مصالحی از جنس «باور» داریم. وقتی این مصالح را در دنیای حقیقت و واقعیت نیابیم، ناچار به عالم مجاز و خیال پناه می‌بریم. حرف‌هایی که واقعی نیست را می‌شنویم و باور می‌کنیم. رفتارهای غیرواقعیِ دیگری را می‌بینیم و باور می‌کنیم. این دروغ‌ها و راست‌ها، خیالات و اوهامِ آمیخته به حقایق، پیکسل به پیکسلِ تصویری که ما از جهان ساخته‌ایم -جهان‌انگاره- را تشکیل می‌دهند. می‌دانید چرا در مقابل آنان که زبان به حقیقت می‌گشایند این چنین برانگیخته و خشمگین هستیم؟ چرا که با سلاح حقیقت به جنگ با تصویر خیالی ما بر می‌خیزند و ما به هر قیمتی که شده این تصویر را حفظ می‌کنیم. واقعیت، اهیمت چندانی ندارد، مهم تصویر ما از واقعیت است. این ساز و کار یک ذهن تصویرپرست یا ایدئولوژیک است.جالب‌ آنجاست که اگر مصالحی از دروغِ دیگران پیدا نکنیم، خود دروغی خواهیم بافت تا مبادا سنگ حقیقت، شیشه خانه‌ی باورهای‌مان را بشکند. اصل بر حفظ خانه و کاشانه است. به دروغ یا راست اهمیت چندانی ندارد. ما در زمانه‌ی اذهان تصویر پرست زندگی می‌کنیم. در زمانه‌های دور تا لازم نمی‌شد دروغ نمی‌گفتند، این روزها تا لازم نشود راست نمی‌گویند.خانه‌های شیشه‌ای اما عمر درازی ندارند. به سنگی بند‌‌ند. آنکه با دروغ و وهم خانه سازد، هزینه‌اش را با حقیقت تلخ خواهد پرداخت. دیر یا زود، کسی سنگی به دست می‌گیرد و به سمت خانه‌ی شیشه‌ایمان پرتاب می‌کند. آنگاه شکستن آن تصویر خیالی آنچنان سر و صدا می‌کند که دیگر نمی‌شود کتمانش کرد. این است فروپاشیِ ذهن تصویرزده.ساختمان باور من از چه جنسی است؟ شیشه‌ایست هنوز؟...#ویراد</description>
                <category>پوریا «ویراد»</category>
                <author>پوریا «ویراد»</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 16:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، شهوت، هوس</title>
                <link>https://virgool.io/@Viiraad/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%B3-q74hqzfpcrnx</link>
                <description>در گذشته‌های دور، در زمانه فرهاد و شیرین، عشق معنا داشت و مقدس بود. چنان که فرهاد در راه عشق شیرین، آنچنان بیستون را تیشه زد که در یاد ما پس از سده‌ها نقش بسته. عشق را اگر حمایت و مراقبت از دیگری در سایه‌ی دیدن و فهمیدنِ او معنا کنیم، آبستن شاعرانی چون حافظ و سعدی و نویسندگانی چون شکسپیر بود. شاید گاهی این عشق به تملک می‌گروید، شاید همراه با حصر و حبس دیگری بود، اما هنوز عشق بود و وصالش به تحمل درد فراق‌ و جفای یار می‌ارزید.عشق اما یگانه نبود، نیروی خیری بود در نبرد دائمی با شر اعظم، یعنی شهوت. عشق اگر از جنس ساختن و سوختن در عشق دیگری بود، اگر من را در غیرِ منی محو می‌کرد و خودی به جای نمی‌گذاشت، شهوت از جنس خواستن و بلعیدنِ دیگری بود و غیریتی برجای نمی‌گذاشت. عشق اگر هم‌زیستی با راز گل سرخ بود، شهوت در به تحلیل بردن گل و فهم راز و ناشناختگی‌اش بود؛ چنان که دیگر به لطف تیغ تشریح، چیزی از «گل بودگی‌اش» باقی نمی‌گذاشت. شهوت مثل آتشی که هیزم را می‌بلعد و می‌سوزاند چیزی از خودبودگیِ دیگری باقی نمی‌گذارد، او را عریان می‌کند و پرده از ناشناختگی‌اش برمی‌دارد. عجب آنکه با نابودکردن دیگری خود نیز نابود می‌شود؛ به سان آتشی که نه فقط هیزم را خاکستر می‌کند، بلکه خود نیز در غیاب ابژه‌اش، خاموش می‌شود. حال آنکه عاشق به واسطه معشوقش، می‌بالد و پر می‌کشد. عشق در معنای ناسالمش یعنی غرق شدن در دریای ابدیتِ غیر، و در قالب سالمش یعنی پرسه زدن در کوچه‌های بی‌پایان عشق، دست در دست معشوق. عشق اگر جفا داشت، وفا هم داشت، اگر فراق بود، وصال اندر پِیش. اما شهوت مثل بالا رفتن از کوه برای رسیدن به قله شهوانی می‌ماند، به قله که رسیدی راهی جز هبوط نمی‌ماند.ای کاش روزگار ما در نبرد عشق و شهوت می‌ماند. این‌روزها جامعه‌ی بیمار ما، نه برای عشق، تاب سوختن و ساختن دارد و نه برای شهوت، نای کاشتن و کُشتن. چنان مصرف‌گرا شده که عشق را هم به مثابه کالای مصرفی رد و بدل می‌کند. شرمم می‌شود که نام این روابط «بزن در رو» را عشق بذارم. حتی شهوت هم نیاز به زمان و هزینه دارد؛ باید رابطه‌ای بسازید دیگری را بکاوید، بشناسید و پرده از رازش بردارید.در نهایت هم که به سکس منتهی می‎شود و سپس سقوط آزاد. در بهترین حالت نام روابط مذکور امروزی را می‌شود «هوس‌بازی» گذاشت. نه تعهدی دارد، نه عواقبی، با کمترین هزینه. به قول کاترین جاروی: در یک مهمانی، نگاهتان با یک غریبه گره می‌خورد. چیزی درونتان جرقه می‌زند.کمی گپ می‌زنید، می‌خندید و شاید بعد از نوشیدن -و نوشاندن- کمی هم برقصید. قبل از اینکه بفهمید چه خبر شده، یکی‌تان می‌پرسد: «برویم خانهٔ تو یا خانهٔ من؟»فردا صبح که بیدار شوید جز تصویری مبهم از دو مستِ از خود بیخود که روی تختی ولو شده در حال سکس هستند، چیز دیگری به یادتان نخواهد آمد، حتی نام دیگری را هم به سختی به یاد خواهید آورد. از این رابطه‌های یک شبه -پیام بازرگانی‌ها- که بگذریم، خود ارضایی بیماری اصلی قرن ماست. می‌گویند ایرادی ندارد، حتی بعضی تشویق هم می‌کنند! شما اکنون برای ارضای هوس خود حتی نیازی به مهمانی رفتن هم ندارید. نیازی به شهامت دعوت دیگری به خانه یا نگرانی بابت عواقب کاری که می‌کنید. از هوس تا ارضا شدنش تنها چند کلیک فاصله است. یعنی نه عشق و نه حتی شهوت، ما غرق در هوسیم. عشق و شهوت داستان دارند، هوس بی هویت است، نه قصه‌ای و نه غصه‌ای برای پرداختن. یک لحظه می‌آید، به اوج می‌رسد، تمام می‌شود. درست مثل هوس‌های دیگرمان، از شکلات بگیر تا لباس، از درون تا بیرون، ذات هوس هوس است.تا کنون این مرحله‌ی آخر بوده اما به گمانم بعید نیست که در آینده این بیماری پیشرفت کند و به «شریک‌های عاطفی مبتنی بر هوش مصنوعی در قالب ربات‌های انسان‌نما» برسد. یعنی دیگر خبر از هیچ انسان طبیعی نیست، هیچ رازی برای یافتن و هیچ دیگری‌ای برای بودن.بعید نیست که سالها بعد، حتی خبری از هوس هم نباشد. عشق رفت، شهوت رفت، هوس هم در پیشان. عجب از بشر امروز که با چنین ادعایی از آگاهی با سرعت سرسام آوری به سمت هیچی می‌رود...#ویراد</description>
                <category>پوریا «ویراد»</category>
                <author>پوریا «ویراد»</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 21:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>