<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Velorin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Violet</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:36:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4734534/avatar/kbiuyF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Velorin</title>
            <link>https://virgool.io/@Violet</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرز خواب و بیداری..</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-bpcj9gr97et5</link>
                <description>اولین‌بار، صورتش را در خوابی دیدم که بوی بارانِ مانده روی آسفالت می‌داد.ایستاده بود کنار پنجره‌ای بی‌پرده، با نوری که نه از خورشید بود و نه از ماه. شهری پشت سرش نفس می‌کشید که هیچ‌چیزش ترک نداشت؛ دیوارها سالم، آسمان بی‌خدشه، و آدم‌ها بی‌تردید.او اما تنها چیزی بود که مطمئن به نظر می‌رسید.هر شب همان‌جا بود. با همان پیراهن روشن. با همان مکث کوتاه پیش از لبخند.حرف نمی‌زد. فقط نگاه می‌کرد، انگار چیزی را در من می‌جست که خودم هم پیدایش نکرده بودم.کم‌کم خواب‌هایم منظم شدند. ساعت داشتند. ترتیب داشتند. حتی گاهی ادامه‌ی شب قبل را می‌گرفتند، مثل سریالی که ذهنم بی‌اجازه پخش می‌کرد.او در خواب زندگی بی‌نقصی داشت؛ خانه‌ای پرنور، کتابخانه‌ای چوبی، گلدان‌هایی که هرگز نمی‌خشکیدند. آرامش در حرکاتش جاری بود، مثل کسی که هیچ‌وقت چیزی را از دست نداده.و من، هر بار تماشاگر.تا روزی که بیداری، به طرز عجیبی، شبیه خواب شد.پیاده‌رو شلوغ بود. صدای بوق‌ها و همهمه‌ی آدم‌ها لایه‌ای ضخیم روی هوا کشیده بود. اما میان آن همه چهره‌ی عبوری، صورتش مثل شکافی در واقعیت باز شد.ایستاده بود. دقیقاً همان‌گونه.همان مکث کوتاه.همان نگاه جست‌وجوگر.ضربان قلبم بی‌نظم شد، انگار بدنم زودتر از عقلم او را شناخته باشد.رفتم جلو. فاصله میان‌مان کوتاه و کوتاه‌تر شد، مثل لحظه‌ای که در خواب به پنجره نزدیک می‌شدم.بی‌مقدمه گفتم:«تو هم منو هر شب تو خواب می‌بینی؟»چشم‌هایش، برای اولین‌بار، خالی شد. نه از احساس—از شناخت.اخمی نامحسوس بین ابروهایش نشست.«نه.»همین یک کلمه، با صدایی که هیچ آشنایی در آن نبود.دنیا برای لحظه‌ای عقب رفت. انگار کسی صحنه را خاموش کرده باشد.اما او مکث کرد. نگاهم کرد. طولانی‌تر از یک نگاه عادی.«ولی…»نفس کوتاهی کشید.«تو رو قبلاً دیدم.»گفتم: «کجا؟»چیزی در صورتش تغییر کرد. حرفه‌ای‌تر شد. خنثی‌تر.مثل پرده‌ای که روی چهره کشیده شود.«سه‌شنبه‌ها. ساعت پنج. اتاقی با دیوارهای خاکستری روشن.»هوا سنگین شد. تصویر اتاق در ذهنم باز شد: مبل چرمی تیره. ساعت دیواری بی‌صدا. پنجره‌ای که هرگز کامل باز نمی‌شد.او ادامه داد:«من حرف می‌زنم. تو بیشتر سکوت می‌کنی.»گلویَم خشک شد.اسمم را گفت. کامل. آرام. همان‌طور که فقط یک نفر در آن اتاق می‌گفت.حقیقت مثل نوری بی‌رحم از لای پلک‌های بسته‌ام گذشت.او همان روان‌درمانگرم بود.همان مردی که ماه‌هاست روبه‌رویش می‌نشینم و درباره‌ی تنهایی‌ام حرف می‌زنم. درباره‌ی حس نادیده‌بودن. درباره‌ی این‌که چرا هیچ‌کس «کامل» به نظر نمی‌رسد.در خواب، ذهنم او را بازسازی کرده بود.نه آن‌گونه که هستآن‌گونه که نیاز داشتم باشد.زندگی بی‌نقصش، آرامشش، خانه‌ی روشنش…همه معماریِ کمبودهای من بود.گفتم: «پس تو منو تو خواب نمی‌بینی.»لبخند کمرنگی زد. نه از جنس آن لبخندهای خواب.«نه. اما تو، ظاهراً، مرا آن‌جا ساخته‌ای.»صدای شهر برگشت. بوق‌ها، قدم‌ها، وزش باد.اما چیزی در من فرو ریخته بود. یا شاید ساخته شده بود.آن شب، برای اولین‌بار، خواب ندیدم.یا شاید دیدماما پنجره بی‌پرده بود، و اتاق خالی.و پشت شیشه، فقط تصویر خودم ایستاده بود.بی‌نقص.و به طرز وحشتناکی، تنها.</description>
                <category>Velorin</category>
                <author>Velorin</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 13:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظه ی خانه.</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-psoq0dmpfr7w</link>
                <description>مدّت کوتاهی از خاموشیِ ابدیِ مادربزرگ گذشته بود؛خاموشی‌ای که هنوز در گوشِ خانه می‌پیچید و در چین‌های پرده‌ها جا خوش کرده بود.روزی، بی‌آنکه به کسی بگوید، به خانه‌ی قدیمی بازگشت؛شاید برای خداحافظی،شاید برای آن‌که چیزی از دلِ خودش را همان‌جا بگذارد و سبک‌تر برگردد. تنها آمده بود.خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛سکوتی که نه آرامش داشت و نه تهی بود،بلکه لبریز از نادیده‌ها و نشنیده‌ها بود.قدم زد.در راهروی باریک، بوی کهنگیِ چوب و خاطره در هم آمیخته بود.انگار دیوارها نفس می‌کشیدند.انگار زمان، در این خانه، معنای دیگری داشت.بی‌آنکه بداند چرا، دست بر دیوار گذاشت.همان لحظه، جهان ایستاد.ثانیه‌ها از حرکت بازماندند،نور در هوا معلق ماند،و خانه جان گرفت.آدم‌هایی که دیگر نبودند،آرام و عادی در اتاق‌ها رفت‌وآمد می‌کردند؛مادربزرگش، زنده و خندان..صدای خنده‌ها، صدای قاشق‌هایی که به استکان می‌خورد،همه بازگشته بودند.و آن‌جا در گوشه‌ی حیاط کودکیِ خودش را دید.دختری کوچک، با موهای پریشان و زانوهای خاکیکه بی‌خبر از آینده، می‌دوید و می‌خندید.دیدنِ آن تصویر،تیغی نرم اما بُرنده در قلبش کشید.سینه‌اش فشرده شد.اشک بی‌اجازه، در چشمانش حلقه زد.غرق شده بود؛نه فقط در خاطراتِ خود،بلکه در زندگیِ تمام کسانی که پیش از او در این خانه نفس کشیده بودند.خانه، حافظه داشت؛حافظه‌ای عمیق‌تر از آدم‌ها.خواست دستش را از آن دیوار لعنتی جدا کند.خواست به اکنون بازگردد.اما دیوار رهایش نکرد.انگار زمان، انگشتانش را در مشت گرفته بود.او در گذشته گیر کرده بود؛گذشته‌ای که هم شیرین بود و هم جان‌فرسا،هم پناه بود و هم زخم.این‌بار دیگر تقلا نکرد.در میان آن سیلابِ تصویر و صدا،آوایی در درونش برخاستآرام، اما قاطع:«به خودت بیا.»همان یک جمله کافی بود.در یک چشم بر هم زدن،همه‌چیز فرو ریخت.چهره‌ها محو شدند،صداها خاموش گشتند،و خانه دوباره در سکوتِ سردش فرو رفت.دستش آزاد شد.نفس عمیقی کشید و دریافت که زمان از دست رفته است؛نه زمانِ خانه،بلکه زمانِ خودش.زندگی در گذشته،گرچه سرشار از عطر و نور است اما آرام و بی‌صدا حال را از تو می‌رباید.بعضی چیزها باید تنها خاطره بمانند؛نه مکانی برای اقامت،بلکه نوری دوردستکه فقط راه را نشان می‌دهد.</description>
                <category>Velorin</category>
                <author>Velorin</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 22:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزکم..</title>
                <link>https://virgool.io/@Violet/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D9%85-kjagytcrjpk0</link>
                <description>ما عاشق بودیم؛و چه هراسناک عاشق بودیم.او از عذابِ آنچه با من کرده بود، به دامان دیگری پناه برد؛نه از سرِ دلبستگی،که برای خاموش کردن وجدانی که نام مرا زمزمه می‌کرد.و من که تمام جهانم در قامت او خلاصه می‌شد چگونه می‌توانستم جز او کسی را ببینم؟آری، دوستش می‌داشتم؛بیش از هر جانِ زنده‌ای در این جهانِ بی‌وفا.هر بار که نگاه‌مان به هم گره می‌خورد،نقابِ عادی بودن بر چهره می‌زدیم؛چنان وانمود می‌کردیم که این تلاقیِ چشم‌هاچیزی جز تصادفی بی‌اهمیت نیست.اما خود بهتر می‌دانستیماین عبورهای سرد و این بی‌اعتنایی‌های ساختگیاز هزار فریاد رسواترند.وقتی آن دیگری را کنارش می‌دیدم آن سایه‌ی کم‌رنگی که می‌کوشید آتش حسادت را در من شعله‌ور کند تنها پوزخندی تلخ بر لب می‌نشاندم؛پوزخندی که بیشتر به زخم می‌مانست تا لبخند.روزی به سراغش رفتم؛پس از توپ بازی با چشمان معشوقه ی ظاهری اش،رفتم به دنبال خودش.. او روبه‌رویم بر زمین افتاده بود؛بی‌حرکت،بی‌دفاع،چنان آرام که گویی جهان از تپیدن ایستاده است.چقدر زیبا بود؛خاصه آن هنگام که معصوم و رام به نظر می‌رسید.موهایش،لب‌هایش،چشمانش…همه‌چیز در او مرا تا مرز جنون می‌کشاند.مگر من چه کرده بودم جز عاشق بودن؟مگر نه اینکه می‌گفت دوستم دارد؟مگر نه اینکه سوگند می‌خورد تا مرگ،نامم را در دل نگاه خواهد داشت؟پس چرا مرا به جایی کشاندکه خود نیز از آن هراس داشتم؟افکارم را کنار زدم؛دستانم دیگر به رنگ تنم نبودند.چشمانش باز نمی‌شدند؛پلک زدن برایش به خاطره‌ای دور بدل شده بود.چرا؟مگر نه اینکه عشقش به مناو را تا این‌جا کشاند؟چانه‌اش را در دست گرفتم،نامش را زمزمه کردم:«عشق من…عزیزکم…مرا می‌بینی؟چرا چشمانت گشوده نمی‌شود؟چرا با آن لب‌های دلخواه نمی‌گویی که عاشقمی؟بگو… فقط یک بار دیگر بگو…»اما سکوت،سنگین‌تر از هر فریادی،بر فضا آویخته بود.جهان در هاله‌ای سرخ فرو رفت؛و من، میان جنون و یقین،با خود تکرار می‌کردم:من مقصر نیستم…او مرا به اینجا رساند…او بود که پیمان شکست…و با این همه،می‌دانستم نمی‌توانم در جهانی دیگرتنهایش بگذارم؛نمی‌توانم بگذارم آن سوی مرگدر کنار آن معشوقه‌ی تازه،بی‌نام من آرام گیرد.هرگز!من به او قول داده بودم.قول داده بودم ترکش نکنم…و عاشقانِ ترسو،وقتی به پایان می‌رسند،دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند…</description>
                <category>Velorin</category>
                <author>Velorin</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 19:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطنم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Violet/%D9%88%D8%B7%D9%86%D9%85-zngl9zcystho</link>
                <description>وطن عزیزم، آیا میبینی؟!می‌بینی که چگونه سرزمینت به رنگ خون درآمده است؟خونی که بر پهنه‌ی خاکت جاری شد،خونِ فرزندانی که زندگی را از جان خویش بیشتر دوست می‌داشتندو شاید سزاوارتر از ما برای نفس کشیدن در هوای این جهان بودند.گلوله‌ها، بی‌رحم و کور،بر پیشانی آرزوهایشان نشست؛برای خاموش کردن صداهایی که جز آزادی نمی‌خواستند.“آزادی”واژه‌ای که آن‌قدر بزرگ بودکه بهایش را با جان خویش پرداختند.وطنم؛آیا دیدی که چگونه ایستادند؟چگونه بی‌سلاح، اما سرشار از شجاعت در برابر هیاهوی ظلم قامت برافراشتند؟آیا دیدی که چگونه نامشان در دفتر سرخ تاریخ تو؛جاودانه شد؟!این سیاهی که بر تن کرده‌ایم،این داغی که بر دل نشانده‌ایم،نه عادت خواهد شدو نه در غبار فراموشی گم..وطنم،خون فرزندانت خاموش نخواهد ماند؛در رگ‌های زمان جاری خواهد شدتا روزی که آزادی،بی‌هراس و بی‌گلوله،بر این خاک قدم بزند…</description>
                <category>Velorin</category>
                <author>Velorin</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 19:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>