<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Retrouvaille</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Wanderer</link>
        <description>It was easy to hate the world; when i only knew a small part of it</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:59:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4434046/avatar/1gOJey.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Retrouvaille</title>
            <link>https://virgool.io/@Wanderer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیس‌طوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-wcdahqnrpgqp</link>
                <description>نام را می‌دانیم... اما گمنام ماندندهیس! هیچ اتفاقی دیشب یا پریشب یا قبل‌تر نیوفتاده!بهت گفتم هیس احمق! اتش‌بس نقض نشدهاتفاقی نیوفتاده!توافق! آره... توافق توافق توافق ! داریم مذاکره می‌کنیم!هیس! اتفاقی نیوفتاده...صداش رو درنیار... وسط توافقیم! هیچ‌جا رو نزدن،  هیچ اتفاقی نیوفتادهمذاکره مذاکره مذاکرههیسسسس! </description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای‌کاش</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-hrnplaqkiph1</link>
                <description>ای‌کاش‌ها که خیلی زیادن از طیف‌ها و زمینه‌های متفاوت هم هستن...اما یک موردی که این تایم کمی غیر طبیعی آزارم میداد این بود که...چرا خب؟ این چه کاری بود کردی &quot;،&quot; عزیز؟ چرا...؟ازش گِله زیاد دارم... خیلی زیادکه فکر میکنم برای کلا این چندماهی که من توی این سایت بودم یکم تعداد و شدتشون زیاده...همش میخوام سایت رو ول کنم و برم یک‌جای دیگه... یک جایگزین؛ اما چون ندارم باز میبینم که ای بابا! الان چندبار گفتی میخوای بری و دوباره داری مینویسی؟؟فقط هم من نیستم، بارها شده با دوستان صحبت کنیم که یک جایگزین میخوایم که یک‌سری مسائل برای همه‌ی ما آزاردهنده‌ شده!بعضی دوستان رو دیدم که میگفتن فشار از بالا بوده و چیزهایی از این قبیل...اما خب... نباید اگر فشار‌ها از بالا می‌بود؛ پست‌های در باب رهبری و شهادت رهبر میبود یا چیزهای این مدلی میموندن؟؟ مثلا چرا فقط مخالفین نظام پاک نشدن اگر فشاری از بالا به ویرگول وارد شده؟من خودم به شخصه اینطور فکر نمیکنم که فشاری از بالا وارد شده باشه؛ البته که نظر هرکسی محترمه و از این حرف‌ها...خلاصه که میخوام این رو به عنوان استعفانامه بنویسم اما حس میکنم باز قراره که دوباره برگردم به اینجا...بازگشت همه به‌سوی ویرگول استor whatever they say...ویرگول عزیز شما که مارو ناراحت کردی اما امیدوارم ما ناراحتت نکرده باشیم (شدی هم شدی، از این در به اون در)خیلی خوشحال می‌شدم اگه میتونستم تایم طولانی‌تری از سایت لذت ببرم اما انگار...نمیشه واقعاتو برای من اون چند روز نقطه بودی؛ </description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 02:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغل</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%A8%D8%BA%D9%84-n0jq36afwrn2</link>
                <description>بغل کردن یا در آغوش گرفتن، دو نفر دست‌های خود را دور بدن یکدیگر قرار داده و همدیگر را فشار می‌دهند. همچنین، بغل کردن برای تسکین دلتنگی و روح تأثیرگذار است. در آغوش گرفتن می‌تواند نشانه دوستی، عشق، محبت یا همدردی باشد.سال هفتم (اولین سال مدارس حضوری پس از کرونا) میتونم بگم از لمس وحشت داشتم! و حتی بیشتر از اون متنفر بودم، نه بخاطر ویروس یا چیزای مسخره‌ی این مدلی... صرفا پوستم با کسی تماس برقرار میکرد و من حس میکردم که رعشه افتاده به جونم...انگار که کل وجودم از این برقراری تماس آزرده میشدن... انقدر از همه لمس‌ها و ارتباطات متنفر و وحشت‌زده و متنفر بودم که توی اون سال، با توجه به اینکه هم‌سن‌وسال‌هام تماماً داشتن از همجنس‌گرایی و دوست‌های ناهمجنس خود صحبت میکردن که من با خودم فکر کردم شاید اصلا من گرایشی ندارم (که بعد چند ماه فهمیدم تصور غلطی بوده) و بی‌گرایش هستم...شاید کسی که کمک می‌کرد تنفر من از لمس کم نشه و زیاد بشه دوست عزیزی بود که جوری آدم رو موقع صحبت دست‌مالی میکرد که انگار همون موقع قصدِ... اصلا به من چه خودتون کلمه مناسب رو جاگذاری کنین!خلاصه این دوست عزیز و ناز و نوازشش موقع صحبت‌ کردن دلیل اصلی من بود که باعث می‌شد حتی فکر به برقراری تماس جسمی من رو منزجر بکنه...بعد اون، سال هشتم رسید؛ توی سال هشتم کمی بیشتر شکل انسان گرفته بودم به خودم و رفتار‌هام از خیلی لحاظ عادی‌تر بودن و خلاصه گلم خشک‌تر شده بودش!اما همچنان این قضیه‌ی لمس سرجاش بود...تنفری مونده بود ترسش رفته بود...شاید هم برعکس، شایدم هردو بودن ولی شدتشون کمتر بود...وقتی کسی دستش رو بلند میکرد و به سمتم می‌آورد چنان می‌پریدم و دستام رو می‌آوردم بالا که اگر کسی نمی‌دونست فکر میکردن بیست‌وچهار ساعته دارم توی خونه کتک میخورم...بیچاره مامان عزیز که حتی یکبار هم (خب حالا شاید یکی دو بار) دستشون رو روی من بلند نکرده‌ن!سال نهم باز هم انسان‌تر شده بودم‌‌‌... تا محدوده بازوهام برام عادی شده بود و وقتی کسی دستش رو به جهت من بلند میکرد اونجوری نمیپریدم...حتی راجع‌به &quot;بغل&quot; کردن هم کنجکاو شده بودم...بنظر خیلی چیز جالبی میومد و همه خیلی دوستش داشتن، بنظر میومد چیز جذابی باشه ولی واقعا خورد توی ذوقم...اصلا چیزی نبود که فکرش رو میکردم و اصلا هم حس خاصی نداشت... حتی معذب کننده هم بود کمی..!واقعا جالب نبودش؛ نمیدونم چی جذابش میکنه برای همه.انگار همه ازش لذت میبرن و خیلی چیز جالبیهشاید یک‌جور تکنیک خاص وجود داره برای بغل یا باید حتما یک‌سری آدم خاص باشن یا مثلا یه بازه‌ی زمانی خاص که &quot;بغل&quot; کار کنهچرا کار نمیکنه بغل برای من؟؟؟ بابا منم میخوام بفهمم چیه که انقدر همه براشون لذت بخشه...چرا فقط توی ذهنم کار میکنه؟چرا توی دنیای واقعی معذب کننده‌ست؟انگار صرفا میرسن به هم و یه دفعه تصمیم میگیرن بازوهاشون رو باز کنن و چفت بشن روبه‌روی هم مثل تتریس...پیش‌فرض اینکارو میکنن که کار میکنه؟چون بهش فکر میکنم خرابش میکنم؟ یا مثلا چون دیگه طرف بازوهاش رو باز کرد بعد من دیدم مجبورم و بغلش کردم کار نکرد؟خب خیلی کار رندومیه که توی خیابونِ حتی خلوت اینکارو بکنی...واقعا بنظر شما رندوم نیست ینی مثلا یدفه برسن به هم&quot;+سلام، خوبی؟-سلام مرسی خوبم ممنونم، تو خوبی؟&quot;بعد یدفه تصمیم بگیرن مثل مهره‌های تتریس چفت بشن به هم... خب چرا اصن چجوری باید همچین چیزی پیش‌فرض بدون هشدار قبلی برسه به ذهن کسی...من با توجه به تعریفی که پایین‌ش نوشته میگم که اسم اون عکس دومی بغل کردن نیستش ولی خب... هرجور صلاحه دیگه من کی باشم تایین کنمنمیدونم چیه ولی هرچی بود بغل فعلا یکم نا‌امید کننده‌ت از چیزی بود که دوست داشتم باشه...امیدوارم یروزی اون آدمی که آغوش‌ها رو برام خوشایند میکنه بیاد توی زندگیماین سریال لعنتی...عکس رندوم‌تر که خیلی هم دیگه بی‌ربط نباشه پیدا نکردم و خب نمیخواستم اسکرین سرچ گوگل بشه کاور پست پس...</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 03:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقلم؟ پر!</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%B9%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B1-r1uxhkug8oqk-r1uxhkug8oqk</link>
                <description>نمیدونم سر امتحان‌هاستیا اینکه‌ خونه‌مون عملا وسط آشوب قرار داره و هیچ چیز سر جای خودش نیستیا اینکه یه فاکینگ جنگ رو برای واقعی برای بار دوم توی یک سال پشت سر گذاشتیمیا شایدم اینکه یدفه‌ای یاد دوست‌های قدیمیم افتادم و الان هم هر غلطی میکنم نمیرن بیرون و کاملا جا خوش کردن و هرچی میبینم یادشون میوفتمیا اینکه بخاطر اینه که معده‌م دوباره بهم ریختهیا اینکه حس صلح‌جویی و رحیم‌ورحمان بودنم اشتراکش تموم شده...ولی جدی دارم خل میشم...کلافه شدم و رسما زده به سرم و هرآن ممکنه دوباره برگردم به دوران جاهلیتم و تمام خط قرمز‌هام رو یدور بجوم و تف کنم بیرونتنها زیرساختی که واقعا بنظرم دیگه تا حداقل پاییز برنمیگرده ادب منه... واقعا نابود شده و نابود شدنش بروز هم پیدا کرده 🤡و تازه وقتی میخوام درد و دل کنم میبینم &quot;اوه لعنتی...این دیوونه از من هم بدبخت‌تره؛ من کی باشم دهن وا کنم؟ اون الان واقعا ناراحته و من لاقل هنوز اونقدر پودر نشدم که اینجوری خل بشم و پاچه همه‌رو بگیرم...بزار اون حرفش رو بزنه بلکه اروم بشه و تخلیه بشه&quot; البته که خب هیچکدومشون اونقدری تخلیه نشدن هنوز که بادشون بخوابه و به حالت عادی و آدمی خودشون برگردن...البته خب بعضی اوقات هم حرف میزنم و وسطش یک دفعه میبینم که: &quot;اشتراک غر زدنتون با این شخص تموم شد، خطر کلافگی و انزجار...هشدار! هشدار! لطفا سریعا صفحه چت را ترک کنید!&quot; یا شایدم &quot;مشترک گرامی، شما ۸۰٪ از اشتراک غرولند خود را تمام کرده‌اید...&quot;به هرحال هر دلیل کوفتی‌ای که باعث شده عقلم توی گزینه‌های &quot;گنجشیک پر&quot; گزینه &quot;پر&quot; بهش بیوفته؛ بهتره بار و بندیل‌ش رو جمع کنه بره وگرنه ممکنه دوباره برگردم به دوران راهنمایی...هیچکس این دور و اطراف از این خوشحال نمیشه 🤡نمیدونم امیدوارم تنها کسی باشم که خل شدم یا اینکه دوست ندارم توش تنها باشم.به‌هرحال هردوشون ضرره...</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 01:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلعید</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%A8%D9%84%D8%B9%DB%8C%D8%AF-ziomkav4ntm2</link>
                <description>انسان همه‌چیز را بلعید!ما همه‌چیز را بلعیدم!موجودی آفریدی خدایا...جاه‌طلب و تمامیت خواه؛ اما شعور اینکه در مسیر درست استفاده‌اش بکند را ،به دلیل اینکه این موجود مختار است، به قدر کافی به او ندادی!و او بلعید..رفت و بلعید و بلعید و بلعید و...چه‌ را بلعید؟زمین را بلعید؛ کمش بود...حالا طمع مریخ دارد!حیوانات را بلعید؛ کمش بود... هم‌نوع را بلعید!هم‌نوع را بلعید؛ کمش بود...ذهن او را هم بلعید!زمین را بلعید و کمش بود و حالا طمع آسمان را کرده!ستاره‌هارا بلعید...آن‌هارا بلعید!حالا که به بالا نگاه میکنم...تنها دو یا سه ستاره میبینم؛ همه‌را بلعیده‌اند!ای گذشتگان خودخواه... مگر ما هم انسان نیستیم؟! کمی هم برای ما می‌گذاشتید تا ببلعیم!انقدر بلعیدیم که دیگر هیچ نماند و مجبور شدیم خود را ببلعیم!خود را بلعیدیم و انقدر بلعیدیم که دیگر هیچ نماند و عمر خود را بدین گونه به پایان رسانیدیم!انقدر بلعیدیم که یادمان رفت به باغ عقل رسیدگی کنیم و خشک شد!</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 07:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلافگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-dlv9vglz3oc3-dlv9vglz3oc3</link>
                <description>مبتلا بودم به یک بیماری...بخش اصلی بیماری‌ام بر‌پایه‌ی این باور بود که &quot;اگر با شخصی بحثی منطقی کنی، او ذهنیت‌اش را تغییر خواهد داد/اصلاح خواهد کرد&quot;....و اگر اعتراف هم بخواهم بکنم؛ همچنان مبتلا هستم به این بیماری، یعنی اگر بهتر بگویم میخواهم که مبتلا بمانم و خود جلوی درمان خود را میگیرم!بد بیماری‌ای هست این بیماری؛ ببینی، بگویی و نتیجه هیچ...به مانند این بود وضعیت که هیولایی در حال حمله به شهر باشد...تو جیغ میزنی و سعی میکنی همه را مطلع کنی...اما جوابی که میگیری این است:&quot;این هیولا که همه‌ی عالم را بدبخت کرده و همه از دستش کلافه هستند مرا نجات میدهد، درست است که کل شهر را دارد زیر قدم‌هایش خورد می‌کند اما من قرار نیست بمیرم، او فقط قسمت‌هایی خاص از شهر‌ها را له میکند.درست است تمام نیاز‌های عادی و اولیه‌ی مارا تهدید می‌کند... اما اشکالی ندارد؛ زیرا که قرار است بهترش را بسازیم!مرا بخورد؟؟ نه بابا!هیولا فقط تویِ (ای‌وای! عجب آدم بی‌ادبی) را میجَوَد، بقیه‌ در امان هستیم!&quot;و بعد می‌دیدی که در ثانیه هیولا او را بی‌هیچ رحم و تفاوتی درسته قورت می‌دهد...و نفر بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی...اما بنظر میاید این حقیقت تاثیری بر باقی آن‌ها نداشت، تاثیری بر آن‌ها نداشت که می‌دیدند صد‌و‌شصت‌و‌پنچ نفر در بی‌گناه‌ترین حالت و بی‌خبرترین حالت توسط هیولا له و از راه به در شدند؛ از کجا این را میگویم؟زیرا همچنان به سمت هیولا می‌دویدند برای... نجات. (!)فریاد می‌زدند که چقدر از او متشکر هستند و اگر کسی به آن‌ها می‌گفت &quot;دیوانه! این بی‌‌شاخ‌ودم دارد همه‌ کس و چیز را نابود می‌سازد!! فرار کن!&quot;اگر متوجه صداها می‌شد و نادیده نمیگرفت آن‌هارا؛ احتمالا شروع به فحاشی میکرد که&quot;نه خیر! او مرا نمی‌خورد! فقط نظامی‌ها را می‌خورد!&quot;و این بود قصه‌ی چندین روزه‌ی ما... که نتیجه‌ای نداشت در قضاوت عده‌ای!همیشه سعی میکنم آن‌هارا &quot;فرزندان گمراه شده‌&quot;ی وطن بدانم، همانطور که &quot;او&quot; خواست، اما خدا شاهد است خودشان اجازه‌ی دلسوزی نمی‌دهند!</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عریان</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-q5dmfhv4obxa</link>
                <description>اگر کسی از لحظه ولادت، در خوابی شیرین و دل‌فریب می‌زیست؛ خوابی که در آن هرگز رنجی نچشیده و درد را به چشم ندیده بود، به گمانت کدام را برتر می‌نمود؟ همان رؤیای خوش‌فریب را، یا حقیقتِ عریانِ جهان را؟سوالی‌ست که به نحو های گوناگون با آن روبه‌رو شدم؛ سوالی که با هربار فکر کردن به آن به جوابی متفاوت میرسم!اول با خود فکر میکردم:&quot;برای او درد بی‌هدف است؛ او دنیای خود را انتخاب خواهد کرد. چرا باید بخواهد درد بکشد؟ برای او، که بدون تجربه‌ای از درد به ما نگاه میکند، احتمالا چیزهای بسیار زیاد پوچ باشند.بی تنفر، عشق بی‌معناست.بی‌اضطراب، آسودگی بی‌معناست.بی‌ بدی، خوبی بی‌معناست.اگر آن چیزی منفی نباشد؛ خوبی وجود موثری نخواهد داشت، پس یعنی او نه از خوب خبر دارد و نه از درد؟ پس دنیای رویایی خودش را انتخاب می‌کند!&quot;این دفعه‌ی اولی بود که به نتیجه‌ای رسیدم...دفعه دوم که با خودم فکر کردم، باز هم به این نتیجه رسیدم که او رویا را انتخاب میکند؛ اما این دفعه با دلیلی متفاوت به این نتیجه رسیدم...این‌گونه بود:&quot; برای او؛ که با درد و بدی و ظلم و ستم آشنایی ندارد، چه بسا لغت‌ش در ادبیات حضور ندارد، چرا باید چیزی که نمی‌شناسد را انتخاب کند؟ او جهان ما را نمی‌شناسد و نشناختن ترس می‌آورد!ترس از چیزی باعث می‌شود از آن دوری کنی؛پس او بخاطر عمری که در رویا گذرانده است و شناختی که از آنجا دارد، رویا را انتخاب خواهد کرد! و نه دنیای پردرد و حادثه‌ی ما را...&quot;اما این باز هم آخرین باری نبود که به آن فکر کردم...شاید دلیل اینکه مکرر به آن فکر میکنم این باشد که از افراد متعدد آن را میپرسم؛ که می‌خواهم روش فکر آن‌هارا نیز ببینم... که خود فقط به یک طریق فکر میکنم و این کافی نیست برای دیدن همه‌ی وجه‌های یک واقعه...دفعه سوم، از کسی پرسیدم این سوال را...تحلیل او بدین شکل بود:&quot;او نمی‌داند درد چیست؛ زیرا که تمام عمر در بی‌دردی به سر کرده‌ است...اگر نداند درد چیست، می‌توان گفت؛ کسی که زمین خوردن و سقوط را تجربه نکرده باشد، پس از پریدن نیز نمی‌ترسد... پس او حقیقت و واقعیت ما را انتخاب میکند!چون اصلا تعریفی از ترس ندارد، همانطور که ترس درد دارد و درد در دنیای او معنایی ندارد...و به این ترتیب او دائما طالب چیز‌های جدید برای تجربه است، و واقعیت دنیای ما را انتخاب میکند؛ چون در دنیای او اگر دستی در سوراخ کند گزیده نمی‌شود...چه یک‌بار و چه صد‌بار!&quot;و تا به الآن این آخرین باری بوده است که به آن فکر کردم... اما؛ فکر نمی‌کنم تا ابد &quot;آخرین‌بار&quot; بماند...</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 13:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیله</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%87-e7inrgdd25xr-e7inrgdd25xr</link>
                <description>خیره بودم به او، خود نیز میدانستم؛ که در ظرفی از آب‌نمک خوابانده شده بودم تا نوبتی‌هم به من برسد با او! اشکالی ندارد... آه چشمان زیبایش!حاضر بودم هزاران سال دیگر هم در آب‌نمک صبر کنم و به خیارشور تبدیل بشوم اما عصری را با چنین چشمان زیبا‌یی داشته باشم... آیا اصلا او حاضر است با یک خیارشور عصرانه بخورد؟امیدوارم که باشد...خیره بودم به او، خود نیز میدانستم؛ که اگر به مراسم‌های رقص از دماغ‌فیل افتادگان هم میرفتم با او... احتمالا بی‌او خارج می‌شدم...ای امان!به کنج دنجی می‌رویم؛ کنج من! اگر هم او می‌خواست کنج ما...نه!کنج او؛ هرچه دارم مال او...نفسم و جانم و بدنم و عقل و حواسم مال او!کنجی در خلقت؛ با درختانی که در آسمان ریشه دارند و بارانی که از زمین می‌آید...به لیوان‌های بستنی‌خوری نگاه میکردم -که همه می‌دانیم در آن بستنی‌ای درکار نبود- میترسیدم از آن بخورم؛ چرا؟؟ معلوم است دگر!اگر... اگر چیزی بگویم به او در مستی‌-ام که باعث رنجش او بشوم چه؟ اگر چیز احمقانه و مزخرفی بگویم چه؟ اگر شوخی‌هایم از این هم... بی‌مزه‌تر بشوند چه؟ نه...نمیتوانم بخورم؛ اگر چیزی مضحک بگویم و همه‌چیز را خراب کنم چه؟ اگر بگویم...&quot;دوستت دارم&quot; چه؟؟اوه نه! نه...نه نه نه نه! نمی‌توانم...نمی‌شود...نباید!البته که در چشمانش میبینم تحقیر را نسبت به &quot;دروغ‌&quot;‌های شب پیش‌..عزیزک دلم اگر میدانست که آن‌ها که تنها برایش یک &quot;دیالوگ&quot; بودند -که به هرکه میرسم می‌گویم- برای من بند به بند‌-شان حقیقت داشت! و هر روز بیش از دیروز!آه اگر میدانست...که هر شب قبل از خواب چه‌مقداری با خود تمرین میکنم که فقط یک جمله را به او بگویم... که غرق در آن تو تیله‌ی تحقیر کننده نشوم...مرا تحقیر میکردند که به دنبالش بودم؟ یا عالم را؟ شاید هم هردو...چه میگفتم؟ تیله‌ها!تیله‌ها همیشه مورد علاقه‌ی من بودند... حمام میرفتم تا تیله‌های ته شامپو را به‌دست بیاورم!به والد کمک میکردم و همراه‌شان به خرید میرفتم تا بتوانم شامپوی تیله‌دار انتخاب کنم... تیله‌ها زیبا هستند!حتی وسوسه می‌شدم به دزدین تیله‌های بچه‌های فامیل! که البته که همچین کاری نکردم...&quot;او&quot; ناراحت می‌شد!چه میگفتم؟ &quot;او&quot; را میگفتم!من و او اکنون تنها هستیم... آه؛ این چیست که میبینم؟ ستاره‌ها سرخ شده‌اند!بوی چیست این دیگر؟ بوی گل است؛ چه گلی؟؟ نمی‌دانم! اما تمام سرم را پر کرده...مست کننده‌ست! مسحور کننده‌ست... بوی &quot;او&quot;ست! تمام شهر را پر کرده است!چه را میگفتم؟ &quot;شهر&quot; را میگفتم...شهر به‌شدت آبی بود... شاید هم شب به‌شدت آبی بود، احتمالا این یکی درست‌تر...همه‌چیز عالی‌ست؛ او... او شاد بنظر میرسد-نفس کشیدن از یادم می‌رود، تیله‌هایش هنگامی که در آرامش هستند بسیار... خدایا!...که ممکن است همه‌چیز را با گفتن چیزی مضحک خراب کنم... خراب کنم همه‌چیز را با یک &quot;دوستت دارم&quot;!همه‌چیز کاملا برای اوست؛ به باب میل او؛ درحال رقص به ساز او...عطرش در سرم است و یا شاید هم در کل شهر است! احتمالا دومی درست‌تر باشد...چه را میگفتم؟ &quot;دوستت دارم&quot; را میگفتم!loveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyou</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اله</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%A7%D9%84%D9%87-cchy3xh9px1e</link>
                <description>یک روز شده بود که ایستاده است؛ آینه به دست...عشق خود را پیدا کرده بود، آن هم بی آنکه بگردد؛ یا برگردد!یک روز بود که ایستاده بود؛ آینه به دست... و به &quot;گل&quot; زیبایی که تصویرش در آن نقش بسته بود نگاه میکرد.&quot;گل&quot; چنان زیبا بود که مسحور شده بود؛ میترسید اگر نیم تکانی بخرد زیبایش ناگهان به غیب برود!یک روز بود که ایستاده بود؛ آن هم بی‌آنکه لبی تر کرده باشد یا غذایی خورده باشد...یک روز بود که ایستاده بود؛ آن هم بی‌آنکه به دیدار برادر مرگ رفته باشد...یا که به دیدارش آمده باشد!از شدت خستگی تلو تلو میخورد، اما دستانش آیینه را رها نمیکرد؛ نه، هرگز!پلک‌هایش به‌روی هم می‌رفت و باز میشد، اما دستانش آیینه را رها نمیکرد؛ نه، هرگز!دستانش آیینه را رها نمیکرد؛ نه، هرگز!برادر مرگ قدرت بیشتری بر بدن‌ش داشت...یک لحظه غفلت و آیینه افتاد! چنگال خواب‌زده‌-اش باز شد و آیینه به هزاران آیینه‌ی کوچک‌تر بدل شد...ای وای که &quot;گل&quot; از دست رفت!فریادی به مانند جیغ یک شبح کشید؛ الان بود که نابود شود! حالا بی‌&quot;گل&quot; چه میکرد؟؟ ای امان!ای امان...که عزیزش رفت!که کس‌اش رفت!که او ماند، بی‌کس!ای امان...ای امان!قلبش به‌درد افتاد... می‌توانست حس کند که دیگر برادر مرگی در کار نیست..خودش آمده بود؛ ای امان!احساس ترسی در این‌باره نداشت...همیشه از مرگ احساس ترسی داشت؛ اما حالا و بی‌&quot;گل&quot;؟؟ صدها بار مرگ را می‌طلبید!قلب پس از سال‌ها کار؛ بالاخره بازنشسته شد...لبخندی بر لب داشت... به پیش &quot;گل‌&quot; میشتابید!او خوشحال از اینکه به‌پا بوسِ &quot;گل&quot; میرود...و &quot;گل&quot; ناراحت از اینکه &quot;او&quot; هیچگاه زحمت پشت‌سر نگاه کردنی به خود نداد...گل ماند...بی‌کس!گل ماند...متاسف از اینکه &quot;او&quot; دلش را به انعکاس باخت...آه ای امان!</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:35:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا رئوف</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A6%D9%88%D9%81-efm0zlxm7ozq</link>
                <description>یا امام رضا؛ مرا ببخش!منی که فکر میکردم مرا به مشهدت راه نداده‌ای؛منی که فکر میکردم مرا دوست نمیداری؛منی که فکر میکردم مرا بیرون‌رانده‌ای؛مرا ببخش؛ تو رئوف بودی و من کوته‌نگر!تو در غربت بودی اما ضامن یک آهو شدی...مرا ببخش؛ که فکر میکردم مرا از آهو کمتر کرده‌ای...فکر میکردم طلبیده نشده‌م که سفر مشهد‌ ما به بن‌بست خورده‌است... اما کادویی برای تولدم در‌نظر داشتی!در شب تولد، به سوی مشهد تو! و در روزش در حرم زیبایت با شکلات‌های هدیه‌ات از سوی خادمان‌ات!چادر روی سرم را از تو دارم؛اشک‌های در حرمم را از تو دارم؛هرچه دارم از تو دارم...مرا در آغوش بکش.مرا نجاتم بده!منِ کج‌فهم را...منِ سست عنصر را!تورا به خدا قسم؛ که اگر کمکم نکنی، دست‌هایم برای چنگ زدن بسیار ضعیف هستند...که تا همین الان هم بسیار اطمینان دارم، که خیلی خیلی کمکم کرده‌ای که در عمیق‌ترین دره‌ها سقوط نکرده‌ام...صعود که بخورد بر فرق‌سرم! ما سست‌عنصران همین که در زمین حریف بازی نکنیم قدم بزرگی برداشته‌ایم!چنان مستِ گنبد‌ طلایی‌ات بودم که حتی در تهران هم حس میکردم در مشهد مقدس‌تو قرار دارم...باور نمیکردم که دیگر حالا‌حالا‌ها نمیتوانم گنبد‌زرین را ببینم!ما که وداع را خوانده‌ایم...آیا می‌شود مایِ حقیر را دوباره به دامان گرم خود بطلبید؟؟در شب گنبد‌شما جور دیگری زیباست...اما در کل زیباییِ مست کننده‌ای دارد</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 14:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راسخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AE-dc3ehy7v5yxa</link>
                <description>گیج نگاهش میکردم، چه باعث می‌شد به تک تک اعمال‌ش این چنین ایمان داشته باشد؟ایمان داشته باشد که قدم‌هایش تک به تک در راه صلاح و خیر است؟هیچ‌گاه خود را قضاوت نمیکرد؟ بر اعمال‌ش مروری نمی‌کرد؟این چه عشق به‌خدا و ایمانی بود که حاضر نبود خود‌را کمی تغییر دهد تا مهم‌ترین خواسته خدا از ما را ،تنها چیزی‌ که نمی‌بخشد؛ حق الناس را، برآورده کند؟چه باعث می‌شد او فکر کند که شوخی‌های خرکی‌اش کارهای خنده‌داری هستند و بسیار طنازانه‌است و دیگران باید جنبه‌ خود را بالا‌تر ببرند؟چه باعث می‌شد فکر کند مرکز جهان است؟چه باعث می‌شد فکر کند فقط و فقط او صاحب بهشت است و تایین کننده ورود‌کنندگان آنجا؟چه باعث می‌شد تمام &quot;تو خیلی بد‌اخلاقی&quot; ها را که در همه‌جا به او گفته‌اند با یک &quot;من این مدلی‌م&quot; و &quot;این حالت‌ عادیمه&quot; جمع کند و به‌زیر فرش پنهان کند؟چطور هیچ‌یک از کارهای این شخص او‌را برای ‌گذر‌ش از پل‌صراط به اضطراب و وحشت نمی‌انداخت؟؟سعی کردم خود را در‌جایگاه او مصور شوم... چنان با ایمان راسخی نسبت به خودم؛ انگار که نبی‌الله هستم و پیام‌های خداوند مستقیما به من می‌رسند... که مهم‌ نباشد برایم که کسی انتقادی کند مرا، و من فقط با &quot;من میدانم راهم درست است پس نادیده میگیرم&quot; جمع کنم همه‌چیز را.که در روبه‌روی منتقدان آنها را تایید کنم اما به محض خروج‌شان از آنها بد بگویم و از خوبی‌های خودم دم بزنم!هیچ نتوانستم تصورش کنم! تصور اینکه این چنین به خود مغرور باشم و همه‌را جاهل و بیهوده ببینم فقط و فقط باعث احساس دل‌پیچه در من می‌شود...احساس تهوع!برای او؛ اگر اتفاق نظر‌ها برخلاف باب میل او می‌بود... به این معنا بود که اتحاد‌ میان‌ما کم بود!برای او، تمامی سرگرمی‌ها جز آنهایی که خود دوست می‌داشت گناه کبیره بود و بی‌فایده... حوصله‌ سربر!او فیلم دیدن را دوست نمی‌داشت؛ پس آن وقت تلف کردن بود.او رمان‌ها را دوست نمیداشت؛ پس آن وقت تلف کردن بود.او فرمول‌‌وان را دوست نمیداشت؛ پس آن حوصله‌سربر بود... تماشای یک‌سری راننده که در یک شکل عجیب دور میزنند؛ چه بیهوده!!!اما او بیرون‌رفتن را دوست می‌داشت؛ پس تنها سرگرمی مفید همان بود!احمق‌تر از موتور سوار کسی است که به تَرک آن می‌نشیند!شخصی در کنار او بود؛ دائما اورا توجیه میکرد...انگار که همان‌طور که او به خود ایمان داشت...به او ایمان می‌داشت!تک به تک کارهایش را به نحوی (نا)محسوس توجیه میکرد!مهم نبود چه باشد؛ او تمام تلاشش را به هر طریقه‌ای به نتیجه میرسناد!که نه؛ او صرفا درحال حاضر خسته است پس برای همین به مانند سگی‌هار واق واق کرد...که نه؛ منظور او از این حرف چیزی دیگر بود...که نه؛ درست است او شوخی‌ای با خانواده‌ات کرد و تورا به سخره گرفت...اما تو نباید درباره خواهر و خانواده‌ او شوخی میکردی!که نه؛ او وقتی گشنه‌است کمی بد‌خلق است.که نه؛ او وقتی سیر است کمی خواب‌آلود می‌شود و در‌نتیجه بد‌خلق می‌شود.که نه؛ او وقتی حوصله‌اش سر‌رفته‌است کمی بدخلق است.که نه؛...!و بی‌پایان است این بهانه‌ها؛ زیرا که از سر دوست‌داشتن بودند...دوست‌داشتن تنها چیزی‌بوده است که منطق‌ش بر‌اساس بی‌منطقی است!و تنها‌چیزی را که خواستار هستم آن است که خداوند از من دور‌ بدارد به این شکل بدل شدن را!که میترسم از روزی که کسی مرا این چنین ببیند!خداوندا؛ عاجزانه التماس میکنم تورا ای پروردگار...مرا با اخلاقی نیکو به پیش خود بطلب...مرا به مانند آن &quot;صراط مستقیم&quot; نکن!مرا با لبخندی به تصویر بکش...مرا با‌اخلاقی نیکو مصور به‌نمای...مرا محجوب و متواضع به پیش خود بطلب...و در‌آخر...مرا از به -حتی کمی- شبیه او شدن حفظ به‌نمای!مرا از غرور حفظ به‌نمای؛ و به عزت‌نفس تزئین کن.مرا از شوخی‌های بی‌جا و خرکی حفظ به‌نمای...و به شوخی‌های ملایم و دوست‌داشتنی پیرایش کن!پروردگار‌من...خودت مرا حفظ کن؛ که من...کم‌عقلکج‌فهمکم ایمانو کمی هم سست هستم؛ و وحشت رها کردن حبال‌الله مرا رها نمی‌کند...</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 22:54:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف؛ نامه‌ای به یک دوست</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-rnlwua14f9zl</link>
                <description>چنان شرم انگیز است که حتی نوشتن آن دوشواری خاصی در خود دارد...احساسی بد داشتم، نام‌ش احتمالا حسادت بود... دلیل‌ آن آنقدر معمولی و لوس بود که موقع فکر کردن به آن و میزان لوس بودنش گریه‌م می‌گیرد که چقدر پست‌م که چنین حسادتی نسبت به کسی میکنم!آخر مگر آدم انقدر کور‌دل هم داریم؟؟دلیل حسادت مسخره‌م به یک دوست...که تو بودی... آن بود که تو کتاب‌ها را بسیار ساده و تند می‌خوانی؛ انگار که هیچ هستند!بله؛ حسادت بنده همینقدر ساده و بچگانه و نفرت‌انگیز بوده‌است...البته مطمئن نیستم که اگر اسمش حسادت باشد...فقط میدانم که وقتی میبینم چقدر سریع یک کتاب را تمام می‌کنی احساس ناخوشی در معده‌م دارم، معده‌م به خود می‌پیچد و اسید زیادی را متحمل می‌شود.شاید دلیل آن صرفا کند بودن خودم باشد، که چقدر در همه‌چیز بی‌مصرف و کند هستم! شاید هم خیر...مطمئن نیستم این احساس چیست؛ اما با توجه به تعریف حسادت حس میکنم باید کمی از آن پایین‌تر باشد...چون من آرزویی درباره گرفته شدن این از تو ندارم...ولی ناخوشی‌اش به همان اندازه حسادت بد است.در کنارت احساس میکنم نمیفهمم‌ تورا...انگار که من یک‌ سگ یا فضایی -یا یک سگ فضایی- هستم که تو مرا به سرپرستی گرفته‌ای...هیچ نمی‌دانم درمقابل‌ت چه واکنشی باید بدهم...تا‌به‌حال درمقابل کسی حس نمیکردم که خیلی خشک هستم؛ اما با شدت واکنش‌هایت...حس کردم که مرا احتمالا خیلی خشک، آزاردهنده، بی‌احساس و پوچ می‌بینی و احتمالا، و با توجه به سخنان برگرفته از خودت...فکر میکنی از تو متنفر هستم.حاضر بوده و هستم که قسم بخورم این چنین نیست!اما هروقت سعی می‌کردم کمی احساس بروز بدهم تا ناراحتی‌ای برای‌ات پیش نیاید، فقط و فقط باعث مزخرف‌تر شدن شرایط برای خودم میشد...فقط و فقط معذب می‌شدم و مضطرب.شاید احساس عجیب درکنار تو، ناشی از همین تلاش‌های مسخره باشد.یکی از دلایل این احساس معذب بودن احتمالا آن است که از اول با صداقت بنا نشد آشنایی ما، از همان ابتدا سعی کردم عیوب خود را پنهان کنم و در یک سطح معتدل باشم که هم به مزاج تو خوش بیاید و هم آنان...اما خب نمیشد!من میان قدیسان بودم و از عیب‌های‌ خود چنان وحشت داشتم که نکند مرا طرد کنند و به گوشه‌ای بفرستند...که تو را با آنان اشتباه گرفتم و همه‌چیز را مخلوط کردم تا فقط به مزاج هردو گروه خودش بیاید و از طرف هیچ‌کدام طرد نشوم!عیوب‌م را که پنهان کردم، پنهان کاری بی‌دلیل و مسخره‌ام باعث شد احساس معذب بودن پای قدم صحبت‌ها با تو شود...کمی که از پنهان کردن آن عیوب گذشتیم...مشکل دیگری که من داشتم...آن بود که متوجه شدت بیشتر واکنش نشان دادن‌های‌ت بودم و سعی می‌کردم کمی تلاش کنم تا هم سطح تو باشم که احساس ناراحتی‌ای به وجود نیاید...اما فقط باعث بهم ریختن معده‌م می‌شد و می‌شود...و علاوه بر آن گمان تو از بین نرفت!آخر هم که خمیرم وا رفت و تمام این اعترافات ننگین و شرم‌آور را نوشتم...امیدوارم که پس از خواندن این و دیدن من سعی نکنی این صحبت را بالا بگیری و فقط نادیده بگیری...به‌روی خود نیاوری؛ انگار که هیچ نخوانده‌ای!که من درمقابل دوربین‌(ها)؛ لال، دروغگو و منکر میشوم و تمامی سخنانی که گفته‌ام را انکار میکنم، و یا معنی‌ای جدید به آن میبندم!که فقط حسی متعادل بدهد و پس زده نشود...الماسی گرانبها بوده و هستی، دوست عزیز من</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 02:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳.۲۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%DB%B3%DB%B2%DB%B2-ofvc6ddpjzux</link>
                <description>در ابتدا، با خود گمان میکردم که راهپیمایی کاری بیهوده است؛ که من و ما وقت خود را تلف می‌کنیم، و اگر‌که تلف کردن هم نباشد صرفا برای آنکه بدانیم که هستیم و با که هستیم و با که نیستیم، می‌رویم.اما آشنایی، لطف کرد بی‌آنکه بداند من را برای حضور در این‌گونه مراسمات تشویق کرد؛ آن‌ها از &quot;اعتراض&quot; نامیده‌ شده خود می‌گفتند، و اینکه پس از آنکه حضور میلیونی مردم برای این &quot;نظام&quot; منفور‌شان در بیست‌ودو دی دیدند از اغتشاشات و کتا‌ب‌خانه سوزانی‌های شبانه‌شان دست کشیدند ، که چقدر آن لحظه احساس عجیبی داشتم! او بی‌آنکه هیچ بداند راهی را برای من شفاف‌سازی کرده بود! حال برایم معنا داشت که چه‌بود اثر راهپیمایی؛ که واقعا نگاه می‌شد به آن. و این سخنرانی‌ها درباره تاثیرات آن صرفا برای پیرانِ مسجدی نبود، واقعی بود!                   زاده تصورات نبود...علاقه‌مند‌ بودم و هستم به آنکه احساس &quot;معترضان&quot; را بدانم و صورت‌ آنها را ببینم، پس از آنکه می‌شنوند که در کل تاریخ ایرانِ‌جان، در‌کل سرزمین شیر و خورشید؛ این دفعه دوم است که در نیشابور کتاب‌خانه سوزانده شد! که دفعه اول مغولان بودند و حال هم آن‌ها!دوست دارم بدانم احساس آن‌ها را هنگامی که از آزادی عقاید و بیان و دگر آزادی‌ها می‌گویند اما مسجد و قرآن آتش می‌زنند؛ که انسان می‌سوزانند.دوست دارم بدانم که گوش‌هایشان چه می‌شنود، چشم‌هایشان چه می‌بیند، دست هایشان چه لمس می‌کند که حمله‌ی مردی دیوانه که ظاهری به مانند پرتغال رو‌به فساد را دارد خواستار می‌شوند! حمله‌ی همان سگ زرد معروف را؛ که از او خواستار قتل‌عام و کشتار جمعی هم‌وطنان خود می‌شوند...و از آن اعلام رضایت و خشنودی می‌کنند.آیا احساس خوبی دارد؟ ذوقِ از سوزاندن انسان؟ صدای گریه‌ی مادری که کودکی سه‌ساله را از دست می‌دهد...؟     التماس‌های یک جوان؛ که سوزانده نشود؟؟ و چه عجیب &quot;هم‌وطن&quot;‌-هایی بودند اینها، که تنها کلام وِرد زبان‌شان فحش و ناسزا بوده و هست، که تنها با یک‌وعده خام، هم‌وطن می‌سوزاندن و به کودکان شلیک میکردند...از سطل‌زباله وَ آمبولانس و اتوبوس بگیر تا مسجد و قرآن می‌سوزانند.نه‌تنها همه اینکار‌ها احساس گناهی خفیف و کم‌سو را به‌وجود نمی‌آورد؛ بلکه باعث احساس شوق در آن‌ها می‌شد!!!هیچ با خود فکر نمی‌کردند که اگر‌هم &quot;انقلاب&quot; شود آن‌گاه وطن دست که خواهد افتاد؟ &quot;مجاهدین‌خلق&quot; آن‌را در قفس خواهند کرد؟ کومله‌ها تکه‌تکه‌اش می‌کنند؟ آیا اصلا سس‌تپلی آن را ، آن‌ها را، گردن خواهد گرفت؟ او که آن‌هارا چیزی بیش از &quot;تلفات&quot; نمی‌نامد...! مملکت‌ را چطور؟ آن را چه می‌داند؟                                            شاید امیدوار هستند که آمریکا خواهد به دست گرفت وطن‌را... در آن صورت؛ کدام کشور از طریق استعمار، آن هم استعمار آمریکا، به سعادتی بیش از بردگی و بدبختی رسیده؟ آیا سیاه‌ها که هنوز هم از آن سال‌های بردگی خود گزیده می‌شوند؛ به &quot;آبادی&quot; و &quot;آزادی&quot; رسیدند؟                     به یاد آن‌ روز‌ها که ورود سگ و ایرانی به ورزشگاه ممنوع بود!اما همه ابن موارد، نه‌تنها باعث در فکر فرو رفتن آنها نمی‌شود و کار موثری صورت نمی‌گیرد؛ بلکه آنها فقط با بهانه &quot;جیره‌خور نظام‌ است&quot; تمامی علت و معلول‌ها را پس میزنند و با دنیای ساختگی &quot;دوران پیشین و گذشته بهشت بود&quot; خود به زیستن ادامه می‌دهند...و کی تمامی عزیزانم، برادران و خواهرانم را خواهم دید که چشم‌ می‌گشایند؟! کی خواهم دید که تله را ‌می‌ببینند و از آن دوری می‌کنند؟ که کی آتشی سوزان ‌می‌شوند بر‌‌دل تمام بدخواهان هر‌قسمت از خاکِ خانه‌ی‌مان!ای‌کاش که زود‌تر از خواب خرگوشی خود بیدار شوند که بد بی‌تاب و تحمل شده‌ام از این کابوس!گناه ما؛ تنها در خاورمیانه زیستن بود. که شاید اگر فقط در جنوب غربی آسیا بودیم حالِ بسیار خوش‌تری می‌داشتیم!</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 23:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که بی‌دلیل در آن شاد بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-fh3mg4dnu4fr</link>
                <description>هیچ دلیلی وجود نداشت برای آن...هیچ دلیل موجهی نداشتم برای احساس خوشی و گرمی‌ای که در دل داشتم، صرفا خوشحال بودم!نه اینکه بروز خاصی داشته است و من کل روز را کِل میکشیدم...اما در تمام روز دلم میخواست لبخند بزنم! اگر به خر تیتاپ می‌دادند این چنین خوشحال نمی‌بود!راه میرفتم و حتی عربی هم نتوانست مرا برای طولانی مدت غمگین کند؛ یا اینکه دیر رسیدم سر کلاس و مجبور شدم برگه بگیرم، یا حتی آنکه انگشتم زیر چوبی له شد و همچنان اندکی درد دارد...هیچ‌چیز توانایی مقابله با خوشحالی بی‌دلیلم را نداشت!شاید می‌دانستم، اما هیچ به یاد نمی‌آوردم. امروز روز میلاد او بود؛ که نجات خواهد داد همه را!پس دلیل خوشحالی‌ام این بود! دلیل اینکه راه میرفتم و بش‌کن میزدم و بی‌دلیل می‌خواستم لبخند بزنم! بی‌آنکه بدانیم همه‌چیز را از تو داریم؛ عزیزِ دل ما بودی و ما همچنان که عاشق بودیم...کمی- شاید هم خیلی- کور بودیم!میدانستیم از توست، اما آن لحظه انگار نه انگار؛ به مانند منکران جانشینی حضرت علی(ع) - بلا نسبت البته...-حدیثی شنیدم از امام صادق...&quot;شیعیان ما از بقیه خمیرمایه اولیه آفریش ما آفریده شده‌اند ولایت ما در سرشت آنان عجین گشته است و آنان با خوشی ما خوشحال و با ناراحتی ما ناراحتند.&quot;همین حدیث چنان امیدوارم کرد به بقا که فقط خود آنها می‌دانند..یعنی من از آنها بودم؟ من هم قبول؟ مرا هم راه می‌دهید؟ جدی جدی؟؟ احساس بچه‌ی فامیلی را داشتم که به بازی بزرگ‌ترها راه پیدا کرده بود...ما را هم حساب میکنید آقا؟ جدا؟ ما احمقان را بگو که فکر می‌کردیم چنان کوچک و بی‌ارزش هستیم که نگاه‌تان به ما نمی‌افتد...نگو تمام این مدت زیر پر و بال خودتان بودیم و هیچ نمی‌دانستیم! البته که ما همان ریزه‌میزه‌ی بی‌نقش هستیم که کسی آن را نمی‌بیند، این از لطف و کرم شماست که هرازگاهی اجازه کف زدن برایتان و -چه بهتر- اشک ریختن برایتان را داریم!و انشاالله که تا ابدی که زنده‌ایم نیز این اجازه‌نامه برگه‌اش مهر خورده باشد و صادر شده باشد، و ما تا ابدی که در این دنیا هستیم بتوانیم از شما بخواهیم که وصل به خدا شویم، زیرا که بسیار کوچک هستیم برای اینکه توانایی رسیدن به خدا را داشته باشیم... بلکه شما در این شب دستی‌هم به ما کودکانِ حقیرِ چسبیده به زمین برسانید!همه‌ی حرف‌های ما دل‌‌بزرگانِ کوچک را در هزار کتاب هم نمیتوان گنجاند...                                                     بیایید که ما هم کمی درد‌ودل کنیم و خالی بشویم!خلاصه‌ی خلاصه‌ی خلاصه که بخواهم بکنم؛ تولدتان مبارک باشد عزیز‌دل‌ها!</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 01:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دستِ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-nimzrqczutxn</link>
                <description>اسرائیل بزن!از میان قبور می گذشتم، قدم میزدم... آهسته، آرام و خسته. پاهایم کشیده می‌شد بر روی زمین.به‌روی قبر ها نگاه میکردم...یکی یکی آن‌هارا می‌خواندم.به دست رژیم صهیونیستی...به دست رژیم صهیونیستی...به دست رژیم صهیونیستی...به دست رژیم صهیونیستی!به محل شهادت‌ها نگاه میکردم، هیچ‌کدام محل تیر و تفنگ نبود؛ خانه بود، تجریش بود، پاتریس لومومبا بود...تخت‌خواب بود!از کودک ۲ ماهه بود تا به‌هر سنی...همه اینها تنها یک فکر را به ذهنم انداخت، چه می‌شود که مردم چنین جنایتی که تنها هفت ماه از آن گذشته را به این سرعت فراموش می‌کنند؟ چطور می‌شود که با خود فکر می‌کنند دوست بزرگ‌ترین دشمن‌شان که عزیزان و غریبان و هم‌وطنان را به قتل رسانده، آن‌ها را نجات خواهد داد؟ چطور می‌شود که با خود فکر می‌کنند پرتقال رو‌به فسادی که به‌ همه‌جای جهان برای نفت حمله کرد، به آنها برای نجات‌شان بمب خواهد انداخت؟ شاید تیر‌هایش رنگین و زیبا بودند که انقدر التماس آن‌را میکردند...چه می‌شود که می‌توانند هم‌وطن خود را زنده زنده بسوزانند؟ نمی‌خواهم باور کنم که اینها هم‌وطن من بودند...نمی‌خواهم به این فکر کنم...نمی‌خواهم اصلا فکر کنم! که فکر کردن چه دردناک است...نگاه میکردم که چطور دروغ می‌گویند، که چقدر قبیح بودند این مثلا &quot;هم‌وطنان&quot;...چنان دیوانه کننده بود که خجالت می‌کشم اینها را هم‌وطن بخوانم! به خدا که شرمم می‌شود بگویم از ایران هستم...که شاید این وحشی‌هارا به یاد بیاورند وقتی نام خاک‌عزیز را می‌برم...ای ننگ بر شما باد!مرگ بر شما باد؛ چگونه توانستید به کودک سه‌ساله تیر‌اندازی کنید؟؟مرگ بر شما باد که قرآن سوزاندید!مرگ بر شما باد که انسان‌هارا، هم‌وطنان خود را در آتش انداختید و بر‌ بالای سر اجساد آن‌ها پایکوبی کردید!هیچ با خود مروری بر اعمالتان میکنید؟ یعنی مادر‌هایتان به شما هیچ درباره فکر کردن درباره کارهای روزتان در هنگام خفتن نگفته‌اند؟یعنی فقط ما &quot;مسلمانان وحشی و حیوان&quot; هستیم که دائما نگران هستیم که دیگران از ما رنجیده باشند؟ که دائما فکر می‌کنیم نکند فلانی از شوخی‌ام ناراحت شده باشد...که &quot;خدایا مرا ببخش&quot; و &quot;حلالم کن!&quot; شاید شما متدین‌ها به دین &quot;انسانیت&quot; صرفا کپه مرگتان را می‌گذارید و هیچ‌فکری به این‌ها نمی‌کنید!ای‌کاش من هم کور و کر بودم تا بدانم چه حسی دارد، این‌همه ندیدن! که بشنوی روایت هارا و باز هم دهان بگشایی و بگویی &quot;آمریکا و -سگ وفادارش- سرائیل مارا نجات خواهند داد!&quot;بشنوی که سر پدری روبه‌روی دخترش از تن‌ش جدا شد؛ کسانی که حتی بوی خون را حس نکرده‌ بودند! سپاهیِ &quot;تروریست&quot; نبودن...ارتشی نبودند! حتی از آن بسیجی‌های بی‌نوا که بی‌هیچ دلیل کینه شتری از آنها داری هم نبودند...پدری پرستار بود با دختری هم‌سن خود بنده! تنها ۱۶ سال داشت، گناهی نداشت...اما تو بنظر میاید متوجه این نشدی! زیرا که بسیار خوشحال بودی که &quot;ناجی&quot;‌ات که غارتگری بیش نیست برای &quot;نجات&quot; آمده بود!شرمم می‌شود که بگویم قبیحانی به مانند این حیوانات هم به مانند من ایرانی هستند...به خدا قسم که خجالت می‌کشم بیشتر از این بگویم چه‌ها کردید!آیا راضی شدید؟ این تنها چیزی‌ست که می‌خواهم بدانم...آیا اکنون که جوانان، کودکان و پیران را...خواهران و برادرانت را سوزاندید راضی شدید؟؟ آیا چیزی از بدبختی‌هایتان کم شد؟راستی! هیچ میدانستید که ناجی‌ِتان؛ رضای پهلوی‌ات، شما را، و دوستانتان را چیزی بیش از &quot;تلفات&quot; نام نگذاشت...!خدا شاهد است که دیگر خسته شده‌م از تلاش برای گفتگو با امثال شما...که هربار چیزی گفتم که کمی به مزاج‌تان خوش نیامد چنان به جد و آبادم فحش دادید که علاوه‌بر خستگی کمی هم ترس دارم در آخرت جد‌وآبادم بیایند و بگویند انقدر بخاطر تو به ما فحش دادند که...خدا داند باقی را!خلاصه کنم که التماس میکنم به تک تک شما، جوری التماس میکنم که از &quot;خواهرانه&quot; یا الفاظ این‌گونه گذشته‌ست و به مانند گدایان شده‌م...خواهش میکنم که از عقل سلیم استفاده کنید؛ البته اگر برایتان چیزی از آن باقی مانده، نیاز نیست مذهبی باشید یا چه میدانم...هرچه! فقط کافی‌ست کمی به اطراف نگاه کنید...به خدا قسم می‌دهمتان! شما را به خدا قسم نگاه کنید به عزیزانی که از دست دادیم...۲ماهه، ۳ ساله...۱۱ ساله...اینها جیره‌خور نظام بودند؟ جوانی که لخت کردید و در آتش سوزاندید و بالای‌سرش پایکوبی کردید بسیجی بود؟ اسلحه داشت؟!دیگر هیچ نمی‌گویم و دیگر هیچ نمی‌خواهم...فقط عاجزانه التماس میکنم که به این سن‌ها و آن آتش‌هایی که به راه انداختید دوباره فکر کنید...بابت هر‌ عکسی که ممکن است کسی را آزار‌بدهد عذر‌می‌خواهم...اما با تاسف چیزی جز حقیقت نیستند!خدای رایان با ماست...</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 19:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریب‌پیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-ma6tapbisacs</link>
                <description>جر‌عت کافی برای حقیقت نداشت، خوب می‌دانست توان‌اش را نخواهد داشت...می‌دانست که کم خواهد آورد؛ پس بنا بر‌این هیچ به‌روی مبارک نمی‌آورد، هرگاه هم که کسی سعی می‌کرد به‌روی او بیاورد با شوخی‌ای آن را جمع میکرد و یا یک ایراد تیز‌تر از آن فرد بیان می‌کرد تا صرفا توجه از روی او برداشته شود.نگاه میکرد به چشم‌هایش، آنها هیچ شبیه به رؤیای او نداشتند...اما که گفته که او کم می‌آورد؟ خیر! او صاف به‌روی آیینه نگاه میکرد؛ به تمام ایراد‌ها و زشتی‌هایش و شروع به تعریف از ویژگی‌های ساختگی‌اش که وجود خارجی نداشتند می‌کرد، خلاصه که به حال خود خوش بود.از صورت سفیدش، که به سفیدی برف بود می‌گفت برای خودش، از چشمان به سیاهی شب‌اش می‌گفت -حتی با وجود اینکه هر‌ازگاهی به طبع سلیقه‌اش به سبزِ چمن‌های دشت‌زار متغیر میشد- و از لب‌های سرخ‌گونش که به سرخی لاله‌ها می‌بود می‌گفت...همه در شهر از دیوانگی شاهدخت می‌گفتند، اما او به حال خود بود؛ خیلی وقت بود که ارتباط‌ش را با بیرون و دیگران قطع کرده بود...او فقط به یک نفر فکر میکرد، به یک انسان! شاید ریشه دروغ‌هایش هم در همان افکار بودند؛ از عشق بود که پاک دیوانه شده بود!آیا اصلا آن &quot;انسان&quot; هیچ می‌شناخت که ماهیِ عاشق‌پیشه با خود چه خیال‌پردازی‌هایی کرده است؟ ای غفلت کار بی‌خبر...آیا هیچ می‌دانست که اسم شاهدخت چه بود؟ شاهدخت بیچاره...خود هیچ نمی‌دانست از بیچارگی‌اش؛ سال‌ها بود که بیخیال واقعیت شده بود، سال‌ها بود که با &quot;انسان&quot; ازدواج کرده بود و حتی یک بچه، و یک تو‌راهی هم داشتند!او حتی از اتاق ‌خود هم بیرون نمی‌‌آمد، فقط روبه‌روی آیینه‌اش می‌نشت... آنقدر نشست و نشست و نشست که دیگر نتوانست بلند شود! آنقدر وابسته به صندلی بود در دوران حیات‌ش که حتی حال، که بی‌جان شده بود هم کسی نمی‌توانست جسد را تکانی بدهد!و چه پایان پوچ و بی‌معنی‌ای، به مانند زندگی‌ش...بی‌هیچ حرکت و معنی؛ تنها پیچیده در دروغ! چنان بیهوده و باطل که به خود جرعت &quot;رؤیا&quot; نامیدن آن را نمی‌دهم، که حتی اگر هم می‌خواستم؛ چنین چرندیاتی از میان لب‌هایم بر‌نمی‌خواست!</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 01:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%B9%D8%AF%D9%85-cxrpy1yeje8j</link>
                <description>به داخل انعکاس خود در دریاچه نگاه میکرد، دوری کلافه میزد، غرولندی مضطرب میکرد و دوباره به طرف دریاچه می‌رفت تا محض احتیاط چک کند؛ بلکه چشمانش دچار خطایی شده، یا اشتباه دیده باشند.اما هیچ! چشمانش درست میدید، خیلی هم خوب میدید؛ و دقیقا همان شده بود که او سعی در انکار آن داشت. طاووس‌ها که نمی‌توانستند پرواز درست و حسابی‌ای بکنند اما احتمالا او اگر الآن امکان چنین کاری داشت، خود را با شتاب به کوهی می‌کوباند!آخر چه شده بود؟ چطور شده بود که چنین شده بود؟! او دیشب به زیبایی همیشه بود، پرهایش را گشوده میکرد و رخ‌نمایی میکرد...چه شده بود که حالا، دیگر خبری از آنها پدیدار نبود؟ ممکن بود که او...نه! نباید چنین فکر‌هایی را در سرش راه میداد! آخر طاووسی به زیبایی و بی‌همتایی او هم مگر مریض میشود؟این چیزی‌است که مغرور جوان با خود می‌اندیشید؛ شروع به فکر کرد... شاید دسیسه‌چینی کسی بود؛ احتمالا از سر حسادت! آخر میدانید...طاووس بسیار زیبا بود، معلوم بود که همه حسادت‌ها گل خواهند کرد!شاید کار شاهدخت بود! آری! باید چنین می‌بود...او نمی‌توانست دمی به زیبایی من داشته باشد؛ ای عفریته حسود! حتما کار اوست...خشم وجودش را، از تصورات خودش پر کرد و به سمت کاخ شاهدخت قدم برداشت؛ خصومت شخصی‌ای که از تصوراتش زاده شده بود نمیگذاشت دیگر اهمیت بدهد به اینکه بیشتر از زیبایی دم‌اش، پاهای نحیف‌ش در معرض دید قرار دارند...او حال فقط و فقط خشمگین بود!او طاووس بود! تاجری معروف، البته که اجازه تردد در کاخ پر جلال و جبروت را داشت؛ شکوه‌اش برابر بود با کاخ.به اتاق شاهدخت که رسید، پرهای تیغ مانند‌ش را باز کرد و به سمت شاهدخت حمله‌ور شد.&quot;فکر کردی که هستی؟ ها؟؟ بر‌علیه زیبایی من توطئه میچینی؟ ای حسود!&quot; به سمت چشم‌های شاهدخت نشانه رفت و چنان با مهارت کار خود را انجام داد که چشم‌هایش به تمیزی تمام از کاسه در آمد.شاهدخت هیچ نمی‌دانست که چه بود و چه دارد می‌شود؛ فقط درد را حس میکرد.جیغ میزد؛ احتمالا اگر چشم‌هایش سر‌جایش بودند الان درحال اشک‌ریزی می‌بودند. درد چنان شدید بود که شاهدخت درجا جان خود را از دست داد.طاووس بالای سر جسدِ‌ داغ شروع به قهقه زدن کرد، در شوق غرق بود؛ تابه‌حال این چنین به رضایت نرسیده بود.در همان لحظات که در خوشی غرق بود نگهبانان حمله‌ور به داخل اتاق شدند و نیزه‌ها را در داخل بدن طاووس فرو کردند... ؛و او به شاهدخت پیوست.</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 23:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپیده</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%87-sbafqyw2hlya</link>
                <description>کلاغ‌ها، موجوداتی اجتماعی که همیشه هوای یکدیگر را دارند و همچنین بسیار باهوش هستند.کلاغ‌ها علاوه بر آن، موجوداتی کینه‌ای هستند و اگر بلایی بر سر آنها بیاوری حتما به خانواده خواهند گفت و قطعا شما را برای مدت‌ها به یاد خواهند آورد...حال فرض کنید کلاغی، که من هستم؛ از این جامعه بزرگ و همدل طرد بشود.آنها هیچ‌گاه نمی‌گذاشتند که من از غذاهای تازه‌ای که پیدا می‌کردند سهمی داشته باشم، هیچ‌گاه وقتی کسی به من حمله میکرد از من حمایت نمی‌کردند...مگر من با آن‌ها چه کرده‌ بودم؟؟ تنها گناه من بدون رنگ‌دانه متولد شدن بود...شاید آنها میترسیدند که من اصلا کلاغ نباشم و درحال تظاهر باشم، شاید هم میترسیدند ناگهان به جغد‌ها بپیوندم زیرا که شباهتم به آنها بیشتر به نظر می‌رسید. آنها پس از کمی صبر تا من بزرگ‌تر شوم، مرا از &quot;خانواده&quot; به بیرون انداختند.خب، من هم تصمیم گرفتم دیگر به آنها کمکی نکنم و از وظایف و تکالیف کلاغی‌ام کوتاهی کنم؛ تصمیم گرفتم که به جانوران دیگری بپیوندم...اما این کار نیز سخت بود، شاید سخت‌تر حتی... هیولایی سفید و زال بودم، ناقص بودم؛ احتمال پذیرفته شدنم در میان همگان تقریبا به زیر صفر بود.فکر کردم و فکر کردم، شبانه روزم شده بود فکر کردن؛ رها کرده بودم تلاش برای بقا را، خود را در کنار سطل زباله‌ای پنهان کرده بودم و فقط به راهکاری برای ورود به جامعه‌ای چاره می‌اندیشیدم.صدای باران می‌آمد و اضطراب انسان‌ها برای مخفی شدن از رحمت الهی...سعی کردم سقفی بالای سرم پیدا کنم؛ که اگر بال‌هایم خیس می‌شدند امضای مرگم را زده بودم.چند دقیقه که گذشت، صدای قدم‌های کوچک و ترسیده‌ای را شنیدم که به این سمت می‌دویدند.به روبه‌روی سطل‌آهنین افتاد و من از زیر او را آهسته تماشا میکردم...او گریه میکرد و بنظر می‌آمد که کتک هم خورده است.وایسا ببینم! او هم-او هم به مانند من بود؛ موهایی به سفیدی برف داشت، دقیقا مثل پرهای من!باید فکری میکردم...او هم مثل من بود ، نباید می‌گذاشتم برود؛ اگر می‌رفت، دیگر نمی‌دانستم از کجا شروع کنم یا چه کنم!همانطور که گریه میکرد و در خود جنین شده بود، آرام آرام به سمت او رفتم...و خود را در بقل او جا کردم. شنیده بودم که حیوانات ولگرد بسیاری اینطور آدم‌ها را توانسته بودند خام کنند...پسرک در گریه‌اش توقفی داد و فینی کشید؛ سرش را بالا گرفت و به من و وجود تماما بی‌رنگم نگاه کرد... بنظر میاید کمی آرام شده‌است، شاید هم از سردرگمی باشد.&quot;تو هم...&quot; آرام زمزمه کرد و بعد سکوت. شروع کرد به نوازش پرهایم، تقریبا از جا پریدم؛ این دیگر چه بود؟! پس از دو یا سه ثانیه آرام گرفتم و در بقل او چرخی زدم و خود را راحت کردم...شاید این همان حسی بود که خانواده‌ام داشتند و میترسیدند من خرابش کنم.خیلی خواب بودم برای فکر به چیزی، قاری آرام کردم و خود را بیشتر در لباس‌هایش فرو کردم...چشمانم گرم شده بود، بنظر می‌آمد که پسرک زال نیز همین‌طور بود...چشمانم بسته شد و دیگر هیچ ندیدم، چه گرم بود این عشق...~</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 21:33:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمارِ میان دیوار‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-harj9nhqhhkh</link>
                <description>نقشه می‌کشید و می‌کشید و شب‌بیداری‌ها می‌کشید و می‌کشید. میترسید... نه وحشت داشت از اینکه مشتری‌ای ناراضی بماند؛و یا به رضایت صد نرسد. وای به حال آن موقع که چنین می‌شد!به‌نظر می‌آمد که کاغذ‌ کم آمده، زیرا که از بس پاک کرده بود و دوباره کشیده بود و دوباره پاک کرده بود همه کاغذ‌ها پاره شده بودند و به اتمام رسیده بودند! بخاطر کمبود کاغذ، دیوار‌ها را همه به نقشه‌ی دیوار‌های آینده تبدیل کرده بود تا وقتی که کاغذ جدید گیر بیاورد. او همیشه می‌گفت که &quot;کاخ‌های زرین و نقره فام یک‌شبه طرح‌ریزی نمی‌شوند&quot; اما هول و اضطرابی که داشت تا کار تا صبح به اتمام برسد، نشان می‌داد که خود مرد حرف‌ خودش نیست؛ گودی‌های سیاه زیر چشمانش این حقیقت را سریعا بیان میکردند.شاید تنها چیزی که قلب مضطرب و زود‌رنج مرد مو طلایی را در عِقال آرامش‌ نگه‌می‌داشت آن حقیقت بود که او هرگز خود را در این مخمصه برای پول و شهرت نینداخته بود...در حداقل حالت می‌دانست که خود را برای &quot;عشق و علاقه&quot; در این چاه بی‌سر‌ و‌ ته انداخته است.در درون هر ساختمانی که با افتخار و غرور قدعلم کرده‌ است، معماری در داخل آن زنده‌ست...با رنگ‌های درخشان و قلبی مرمری ؛ برای زاده شدن یک اثر هنری!برای ساخت...و یا شاید هم بازسازی رویاهایمان از گل استفاده می‌کنیم، بازی می‌کنیم و می‌سازیم؛ و تنها امیدواریم که برج‌های‌ما به پایین سقوط نکنند، و او بیشتر از همه امیدوار است که برج‌ طرح‌ریزی شده بی‌نظیر و بی‌عیب باشد، که مجبور به نگاه کردن به نوشته‌های بر‌روی دیوار نشود، که میداند هرچه گام‌ها بزرگ‌تر شوند خطر‌پذیری بیشتری به نیاز است. و هرچه غم بزرگ‌تر باشد قورت دادن آن با دوشواری بیشتری به‌همراه است.تنها اشتباهی کوچک‌ کافی‌ست تا سر‌بزند برای فرو ریختن تمام دیوار‌ها؛ باید که نادیده گرفت صدای پژواک‌ها را... صدای غلغله و لعن و نفرین‌ها، هنگامی که در زحمت فراوان به‌سر میبری.گوش‌ها‌ را بپوشان! روی جعبه‌ها و خطوط تمرکز کن!سایه‌ها...آنها فقط سایه هستند...نادیده بگیر...نادیده بگیر! آری؛ آنها چیزی جز لک‌های جوهر به روی کاغذ نیستند، چیزی برای گفتن ندارند!معمار مو طلایی احساس سردرگمی میکرد...احساسی غریزی به او میگفت که شاید...شاید نکند آنها واقعا نشانه‌ای باشند؟ نکند در‌حال تلاش برای نشان دادن چیزی باشند؟ شاید آنها واقعا درحال تلاش هستند تا چیزی بگویند و نشانه‌ای بدهند...که در هر ساختمانی که با غرور و افتخار قدعلم کرده است، معمار در داخل زندانی شده‌است...تنها...تنهای تنها در کاخی از سنگ. رنگ پوست پوست شده و قدیمی...قلبی سنگین؛ این‌ها چیزهایی هستند که یک اثر هنری از آنها زاده می‌شود!فریاد میزند و دعا می‌کند، از تمام وجود... رويا‌هایش را با گل بنا می‌کند، درحالی که تلاش می‌کند به هیچ‌کدام از ترک‌ها نگاه نیاندازد، انگار که متوجه حضور هیچ‌یک نشده‌! پیغام زوال و هلاکت حک شده‌اند بر روی دیوار‌ها.هروز، به مانند یک بازی قمار می‌گذرد برایش...رویاها‌یش را در ذهن ترسیم می‌کند و می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد تا از طریق رقصی نا‌به‌سامان و نومیدانه ترسیم کند و ترسیم کند... تا فقط شاهد تکه‌تکه شدن آن باشد!جاده‌ای که همه‌ی ما مدهوشان هنرمند‌نما به اشتراک می‌گذاریم، به هیچ نمی‌رسد؛ هنگامی که قلم را به دست میگیری و به حرکت وادار میکنی دیگر هیچ‌راه بازگشتی وجود نخواهد داشت... در درون هر ساختمانی که با غرور و تکبر قد‌علم کرده است؛ معماری در داخل گرفتار است. رنگی خونین و دلی شکسته؛ این‌ها چیزهایی هستند که یک اثر هنری از آنها زاده می‌شود...برای داشتن زمام سرنوشت، می‌جنگد و می‌جنگد و مبارزه می‌کند...اما راه گریزی نیست از آنچه حک شده بر روی سنگ‌نگاره‌های سرنوشت!</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 18:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@Wanderer/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-fyettjvowudj</link>
                <description>نشسته بودم در اتوبوس، مقصدی نا‌معلوم داشت اما خب جای دیگری برای بودن و یا چاره‌ای نداشتم...و اتوبوس عجب جای آزاردهند‌ه‌ای بود! بوی جوراب‌های بغلی که مشخص بود یک هفته‌ است آن را نَشُسته‌است، صدای ملچ و ملوچ فرد روبه‌رویی ، شخصی دیگر که با صدای بلند در حال ویدئو دیدن بود و بدتر از آن بلند بلند می‌خندید و یک فرد دیگر که با صدای بلند در‌حال گوش دادن به موسیقی بود...ذهنم چنان شلوغ بود که هیچ نمی‌فهمیدم چی‌به چی است و فقط بودم.ناگهان شخصی غرولندی کرد و با اعتراض بلند شد و عصبانی شروع به داد و فریاد کرد. &quot;خَسسسته شدم! چقدر این اتوبوس مزخخرررف است! چه مسافران داغوونی! از همه‌تان متنفرم!!&quot; تفنگی در‌آورد و به سمت راننده رفت..آخر با راننده بی‌چاره چِکار دارد؟ او فقط مسؤل رساندن ماست...مزخرف بودن مسافران به او چه؟بَنگ!جسد راننده بی‌جان افتاد... حال اتوبوس از کنترل خارج بود و داشت به بیراهه می‌رفت؛ مردی که شلیک کرده بود خود با تعجب به اطراف نگاه میکرد، گویی که خود نمی‌داند چه کرده‌ و یا چرا چنین کرده.اتوبوس با نهایت سرعت‌ش به چیزی برخورد کرد، و بنظر میاید در کُشتی از آن چیز شکست خورده و چپ کرد، همه مثل اسباب‌بازی، گویی که انگار از ابتدا هم به زمین نچسبیده بودیم؛ به اطراف پرتاب شدیم، عجب هاگیر‌ و واگیری!هیچ نفهمیدم چه شد، فقط متوجه درد میشدم و تیر کشیدنی که در سرم بود...همه‌جا سیاه شد...هیچ نمی‌دیدم...چه مقصد مزخرفی داشت این اتوبوس!لحظه شلیک...و این اتوبوس چیزی جز این جهان نبود...</description>
                <category>Retrouvaille</category>
                <author>Retrouvaille</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 17:55:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>