<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ژکد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Wandering</link>
        <description>سرگردان تر از باد پریشان
@milkomda تلگرام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4182553/avatar/5fOvoh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ژکد</title>
            <link>https://virgool.io/@Wandering</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تسلیم زنانه، نتیجه سلطه یا همدستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Wandering/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-cs6jgnafsjde</link>
                <description>در ساختارهای سنتی مردسالار، زنان دو گزینه دارند:یا تسلیم شوند، یا طرد.اما به آنچه کمتر پرداخته می‌شود، چرایی دوام این تسلیم است.زنان جز نه از سر جهل، بلکه از سر زخم، تن به تسلیم می‌دهند.و این تسلیم، اندک‌اندک در قالب «رضایت» بازتعریف می‌شود.زنانی که یاد گرفته‌اند به سلطه لبخند بزنند،تا شاید زنده بمانند، کمتر تحقیر شوند،یا شاید «دوست‌داشتنی» به نظر برسند.اما این مدل رضایت، زن را از سوژگی تهی می کند.او به یک نقاب تبدیل می‌شود:نقابی که لبخند می‌زند، درد را می‌بلعد،و صدایش را با کلماتی چون «مصلحت»، «عشق»، «وفاداری» ماسک می‌زند.مرد، در این چرخه، از زن دل‌زده می‌شود،چون زن دیگر مقاومت نمی‌کند و مردان فقط آینه‌ای از سلطه‌ی خود را تماشا می‌کنند.و اینگونه، تسلیم نه‌تنها محافظ نیست،بلکه سبب باز شدن، دروازه‌هایی به آزار می‌شود.در اکثریت نقاط هستی، زن دست پست تر دارد. برخی از زنان به علت جبر جغرافیایی، مازوخیسم می‌شوند. درد را می‌پذیرند و عشق پس می‌دهند. و شکلی از آزار با عنوان خیرخواهی تحمیل می‌شود.اگر فمینیسم بخواهد عادلانه و ریشه‌ای باشد،باید ابتدا زن تسلیم‌شده را بفهمد، نه محاکمه کند. او دشمن نیست؛او بازمانده‌ایست از نبردی نابرابر،که در آن، سکوت یک تاکتیک بوده، نه گناه.اراجیف اینجانب</description>
                <category>ژکد</category>
                <author>ژکد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 19:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Wandering/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-tknk6onxub2g</link>
                <description>بیدار شدم، اما جنازه‌ام هنوز توی تخت بود و مچاله می‌لرزید، انگار زیر ملحفه باران می‌بارید. ملحفه آه می‌کشید و هر آه، بوی خاک خیس را توی اتاق می‌پاشید.پوست من روی سقف پهن بود، مثل پوستین تازه‌کنده، و از گوشه‌هایش مگس‌های بی‌بال می‌چکیدند.ساعت کنار تخت نبود؛ جایش دهان بزرگی بود که آرام و منظم، تیک‌تاک می‌جوید. هر بار که می‌جوید، تکه‌ای از انگشتانم از درز دیوار بیرون می‌افتاد.پنجره باز شد و یک دست بزرگ، بدون بدن، آمد تو. ناخن‌هایش شفاف بودند و داخلشان حروفی می‌لولید که از گرسنگی جیغ می‌زدند.جنازه‌ام از زیر بارانِ ملحفه سر بلند کرد. چشم نداشت، فقط دو حفره بود که از آن‌ها بوی خانه‌ی کودکی بیرون می‌آمد.گفت: «برگرد. بیرون هیچ‌کس نیست جز ما.»و فهمیدم که من، همین جنازه‌ام که از سقف آویزان مانده، منتظر است که بالاخره توی خودش فرو بروم.اراجیف اینجانب</description>
                <category>ژکد</category>
                <author>ژکد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 11:59:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عواطف</title>
                <link>https://virgool.io/@Wandering/%D8%B9%D9%88%D8%A7%D8%B7%D9%81-rgnsh53eyq1z</link>
                <description>عواطف ما خطاهای بدن‌اند. هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌فهمد، حتی خود ما. وقتی رم می‌کنند، لحظه‌ای ساحل می‌شویم؛ اما موج‌ها، نهرهای سرگردان و شفاف، در درز شن‌ها فرو می‌روند و دوباره، سربرمی‌آورند. مثل زخمی باز، تازه می‌شوند.صخره‌ی منطق ما دیگر سنگی مرجانی نیست؛ تنه‌ای پوسیده و توخالی است که هنگام برخورد، ناچار، می‌گسلد و از هم وا می‌پاشد. هر رانش، دری است به سوی بخشی از خود که هنوز نمی‌خواهیم با آن روبه‌رو شویم.شن‌ها زیر پا، روزنامه‌های مچاله‌اند که خاطراتمان بر آن‌ها تیتر شده و با هر گام، خارهایی تابناک و رنج‌آور می‌شوند. نهرها از این صفحات بالا می‌آیند، می‌چرخند و عواطف ما را در قوس‌های نامرئی میان شکست و سرزندگی بازی می‌دهند.صخره‌ها چشمانی صامت و خیره دارند؛ نهرها زبان‌هایی که زمزمه می‌کنند، بعضی‌ها هشداری‌اند، بعضی وعده‌ای نامعلوم. هیچ‌کدام به تو گوش نمی‌دهند.و تو، ای ناظر طردشده، حتی وقتی دستانت را به درگاه‌ها می‌رسانی، حس می‌کنی که در خود ذبح می‌شوی. خونی که می‌رقصد، بی هدف بی مقصد بی فایده.تنها کاری که باقی می‌ماند، تنفس در میان فرسودن‌هاست.در میان تلاطم‌هایی که هر لحظه تو را به سرزمین‌های فراموش‌شده‌ی خودت پیوند می‌دهند.اراجیف اینجانب</description>
                <category>ژکد</category>
                <author>ژکد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 11:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنا یا وهم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Wandering/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%87%D9%85-xvnkm4tjf5gt</link>
                <description>من به درخت نگاه می‌کنم.نه به برگ‌هایش، نه به سایه‌ی افتاده‌اش، نه به سبزیِ آرامش‌بخشش.به «درخت‌بودن»ش نگاه می‌کنم.و همان‌جا، در فروچاله‌ی ادراک، می‌فهمم که دارم فریب می‌خورم.آنچه می‌بینم، چیزی نیست که &quot;باید باشد&quot; ؛ بلکه ذهنم شایعه ای از حقیقت بلامعنا را بازتاب می‌کند.شاخه‌ها را او نقاشی کرده،برگ‌ها را او از حافظه بیرون کشیده،و سبزی را با پالتِ مفهومیِ خودش، لا‌به‌لای واقعیت پاشیده.اما بیرون از ذهن... چه می‌ماند؟آیا چیزی هست؟یا فقط جرمی خام و بی‌نقاب،که ما با توافقی بی‌صدا، به آن درخت گفتیمتا از هیبتِ بی‌معناییِ جهان فرار کنیم؟شاید آنچه من سبز می‌نامم، برای تو طعمی سرخ دارد.شاید حجم‌ها در چشم تو، تهی‌اند؛لمس یا تقلیدی ناشیانه از لمس؟ما به جهان نمی‌نگریم،ما جهان را بازسازی می‌کنیم.و هر آنچه می‌پنداریم «واقعی‌ست»،شاید فقط آینه‌ای‌ست.صیقل خورده و خوش ساختقابل زیستن،اما عمیقاً دروغ‌پرداز.و من…من گاهی دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم،تا شاید برای نخستین‌بار، در واقعیت دیده گشایم.تا شاید ذهنم، از معنا دست بشوید.تا شاید،ماده فقط ماده باشد.بی‌نام، بی‌تاریخ، بی‌توضیح.فقط حضور خامی که بودنش،نه به فهمِ من وابسته استو نه به اسمش.اراجیف اینجانب</description>
                <category>ژکد</category>
                <author>ژکد</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 00:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>