<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Wara</link>
        <description>پرونه‌ای بود آبی، شبیه آسمان سپیده زده، شبیه دریای باران خورده، شبیه هر لبخندِ در با زده شده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:27:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4857343/avatar/nLUznJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</title>
            <link>https://virgool.io/@Wara</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرابِ نازکِ خیال.</title>
                <link>https://virgool.io/@Wara/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-inhp5pc6ueb3</link>
                <description>چراغ که خاموش شد، تاریکی، نه به مثال یک نیستی، که چون ردایی فاخر از شبِ بی‌انتها، بر شانه‌های نحیفِ اتاق فرو افتاد؛ شبی که ماه از خاطرش گریخته بود و ستارگان، در گلوی آسمان، خاموش مانده بودند. سایه‌‌ها، این فرزندانِ نورِ رمیده، درهم‌آمیختند و موجوداتی را زادند که چهره‌شان نه در چشم، که در مخیله‌ی هراسانِ آدمی نقش می‌بست. دیوار‌‌ها، آن مرز‌های ایستاده میان بود و نبود، لب گشودند و از قصه‌ی عشق‌هایی گفتند که در گهواره‌ی فراموشی، جان سپردند. و سکوت آن پیرِ فرزانه، آرام و مرموز در گوشه‌ای نشست، و چشم به راه ماند تا رویا‌های خاموش شده، آن شمع‌های بی نور، از خواب برخيزند و باز بر پرده‌ی شب نقش بی‌افکنند. و در این ضیافتِ خفته، او آفریده‌ی جانِ من بود؛ نه مردی از گوشت و استخوان، که رویایِ سررشته از تار و پودِ وهم. من او را روزی هزار‌بار، در عالمِ خیال می‌بافتم و می‌شکافتم، پودش از مهتابِ شبانه‌ی جوانی‌ام بود و تارش از نغمه‌های ناشنیده‌ی دلی که نجوایِ تپیدن را از یاد برده است. هر شامگاه که خورشید در افق می‌مرد، من بر چله‌گاهِ ذهن می‌نشستم و او را نقش می‌زدم، چشمانش را از ژرفایِ افسانه‌ای دور، لبخندش را از انحنای هلالی که در آب افتاده‌ باشد، و نفسش را از گریزِ شتاب‌زده‌ی نسیمی در لابه‌لای شکوفه‌های بادام، میدزدیدم. و چون این بافت به کمال می‌رسید، او برابرِ دیدگانم می‌ایستاد، با آن دو چشمِ بی‌فروغِ خرمایی‌اش، و من هرگز نتوانستم بر عمقِ جانِ آن چشم‌ها، بوسه زنم. چه وصالی! عاشق معشوق را از عدم می‌زاید، و باز به آغوش همان عدم می‌سپارد. من به مثال‌ِ شمعی بودم که پروانه‌ی خویش را خود می‌آفرید، و در شعله‌های سردخیال خود نیز با او می‌سوخت. او رویایی بود که من در خیالِ خویش، با تار و پودِ وهم، می‌بافتم. </description>
                <category>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</category>
                <author>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 12:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌آغوشِ دریا.</title>
                <link>https://virgool.io/@Wara/%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-xa6fznswlpuv</link>
                <description>اگر مردم، مرا به خاک بسپار، اما نه در عمقِ جانِ زمین، که در آغوشِ دریا، گورم را با صدفی شکسته حفر کن، همان که موج‌ها روزی با خود آوردند و نجوا‌های غمیگنش را به گوش صخره‌ها سپردند. به‌جای سنگ‌مزار، پاره‌ای از ستاره‌ای گمشده بگذار، که روزی از آسمان سقوط کرد و دیگر راهی به خانه‌اش نیافت. آنگاه همان‌جا بمان، کنار دریایی که تن مرا در آغوش گرفته و چشم به راه باش، شب آن‌گاه که باد از کرانه‌های دور آواز خاموش را با خود می‌آورد، گوش بسپارد؛ شاید در لا‌به‌لای نجوای امواج، نامت را زمزمه کنم. به‌زودی بازمی‌گردم، در لرزش لطیف نسیم بر گونه‌ات، در لغزش مهتاب بر دستانت، در هر موجی که بر ساحل بوسه می‌زند‌. من خواهم آمد، بی‌صدا، بی‌سایه، در عبورِ آرامِ یک رویا از کنج چشم‌هایت. </description>
                <category>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</category>
                <author>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 01:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ آسمان، فریبی بیش نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Wara/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-bhvdyyv8fk84</link>
                <description>آیا اندوه، این سایه‌ی دیرپای شب، سرانجام رخت بربست؟آیا زخم‌های کهنه، چون برگ‌های خزان‌زده، در باد پریشان شدند و از خاطر زمین محو گشتند؟.ماه بر بلندا‌ی آسمان هنوز سوگوار است، ستارگان با نگاهی خاموش نظاره‌گرند، و در گوشه‌ی شب، صدای گریه‌ی بادی که سر بر دیوار‌های ویران می‌سایند به گوش می‌رسد.اگر پایان اندوه را می‌جویی، به خاک باران خورده بر که هنوز بوی اشک‌های شبانه‌ را در خود دارد؛ به آینه چشم بدوز بازتاب چهره‌ای آشنا اما خسته را نشان میدهد؛ دست بر دل بگذار، آیا هنوز پژواک زخمی کهنه را حس نمی‌کنی؟نه، اندوه پایان نیافت، تنها لباسی دیگر بر تن کرد، نامی تازه گرفت، و در گوشه‌ای از جان نشست، بی‌آن‌که فریادکند، بی‌انکه دیده شود.آیا</description>
                <category>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</category>
                <author>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به یک احساس.</title>
                <link>https://virgool.io/@Wara/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-nviqfbsmq0bp</link>
                <description>نمی‌دانم آیا برای شما نیز چنین لحظه‌هایی وجود دارد یا نه؛ لحظه‌هایی که آدمی احساس می‌کند جهان، بی‌آنکه از جای خود تکان خورده باشد، ناگهان از جنس دیگری می‌شود. همه‌چیز همان است که بود: همان اتاق، همان دیوارها، همان صندلی خاموشِ رو به رو، همان پرده‌های نیمه‌افتاده؛ و با این همه، گویی چیزی نامرئی از میان اشیاء عبور کرده و آن‌ها را اندکی محو، اندکی دور، و اندکی شبیه به خاطره کرده است. من این ساعت را خوب می‌شناسم. این همان ساعتی است که بیداری دیگر به تمامی بیداری نیست و خواب نیز هنوز جرئت نکرده است پرده‌اش را به تمامی فرو اندازد.و عجیب این‌جاست که شما همیشه در همین ساعت به سراغ من می‌آیید.نمی‌خواهم بگویم می‌آیید، چنان‌که آدمیان می‌آیند؛ نه، آمدنِ شما از آن جنس نیست. شما نه در را می‌گشایید، نه صدایی از گام‌هایتان برمی‌خیزد، نه حتی سایه‌تان بر دیوار می‌افتد. و با این همه، حضورتان از هر حضورِ آشکار دیگری برای من مسلم‌تر است. شما ناگهان آن‌جا هستید؛ درست در میان من و خوابی که می‌خواهد آهسته بر چشمانم فرود آید. و من، چنان‌که بارها از خود پرسیده‌ام، باز هم می‌پرسم: چگونه ممکن است کسی تا این اندازه به آدمی نزدیک باشد و در همان حال، تا این اندازه دور؟شاید اگر شما را در روز می‌دیدم، در روشنیِ عاقلانه و بی‌رحمِ روز، هرگز چنین پرسشی به ذهنم نمی‌رسید. روز، دوست من، همه‌چیز را بی‌پرده و در نتیجه بی‌رحمانه نشان می‌دهد؛ اما شب، به‌ویژه این ساعتِ لرزانِ پیش از خواب، به هر چیز صورتی دیگر می‌بخشد. شب آن‌چه را که روز از ما پنهان نمی‌کند، دگرگون می‌سازد. آدمی در این ساعت، نه فقط اشیاء، که دلِ خود را نیز از پشت مهی لطیف می‌بیند. و من شاید از همین روست که شما را نه با چشم، بلکه با چیزی شبیه به یاد، یا شاید با چیزی شبیه به انتظار، حس می‌کنم.چه بسیار خواسته‌ام دستتان را ببینم. نه، اشتباه نکنید؛ مقصودم دیدنِ شکل و رنگ و خطوط آن نیست. خواسته‌ام یقین کنم که آن سنگینیِ مهربان یا اندوهگینی که بر پلک‌هایم می‌نشیند، از شماست. گاهی به نظرم می‌رسد که شما همان‌گونه که کسی موی آشفته‌ی کودکی را از پیشانی‌اش کنار می‌زند، آهسته خستگی را از من دور می‌کنید؛ و گاهی، برعکس، خیال می‌کنم که شما مرا از خواب بازمی‌دارید، که نمی‌گذارید از این مرز بگذرم، که عمداً در آستانه می‌ایستید تا من ندانم به خواب فرو می‌روم یا به یادِ شما.و آیا میان این دو تفاوتی هست؟ من، اعتراف می‌کنم، هرگز نتوانسته‌ام این تفاوت را به‌روشنی دریابم. برای کسانی که زندگی‌شان به قاعده و اطمینان می‌گذرد، خواب یک ضرورت طبیعی است و بیداری، وضعِ روشن و بی‌ابهامِ روح. اما برای من، و شاید برای هر کسی که بیش از اندازه با خاطره‌ها و آرزوهایش تنها مانده باشد، خواب و بیداری دو کشورِ جدا از هم نیستند؛ سرزمینی‌اند با مرزی نامعلوم، که آدمی بی‌آنکه خود بداند، پیوسته از یکی به دیگری می‌لغزد. و شما دقیقاً در همان مرز به دیدنم می‌آیید.امشب نیز چنین شد. می‌خواستم بخوابم، چنان‌که آدمی پس از روزی طولانی می‌خواهد از خود، از فکرهایش، از نام‌هایی که در دلش تکرار کرده، بیاساید. اما هنوز پلک‌هایم به هم نرسیده بودند که احساس کردم شما آن‌جا ایستاده‌اید؛ پشت این تاریکیِ نازکی که با بستنِ چشم‌ها آغاز می‌شود. عجب تعبیر غریبی است، این‌که آدمی حس کند دیده می‌شود، درست در لحظه‌ای که دیگر چیزی را نمی‌بیند. و با این همه، من یقین داشتم که شما نگاهم می‌کنید. نه با نگاهی سرزنش‌آمیز، نه حتی با مهربانیِ مطلق، بلکه با آن توجهِ خاموش و غمگینی که از آنِ کسانی است که بیش از آن‌که بتوانند در زندگیِ ما بمانند، در خیالِ ما سکونت دارند.در آن لحظه به نظرم رسید، و چه می‌دانم، شاید این فقط یکی از فریب‌های همین ساعت بود، که نکند این من نیستم که خوابِ شما را می‌بینم، بلکه این شمایید که مرا در خوابی دور و دست‌نیافتنی نگاه داشته‌اید. نکند تمام این سال‌ها، من چیزی جز رؤیای کمرنگِ ذهنِ شما نبوده‌ام؟ شما خواهید خندید، و حق هم دارید؛ اما باور کنید در این ساعت، این اندیشه نه مضحک می‌نماید و نه ناممکن. برعکس، از بسیاری واقعیت‌های روزانه راست‌تر به دل می‌نشیند.اتاق ساکت بود. سکوتی از آن‌گونه که در آن، کوچک‌ترین حرکت معنایی مبالغه‌آمیز پیدا می‌کند. پرده‌ها بی‌سبب می‌جنبیدند؛ یا شاید من چنین تصور می‌کردم. صندلیِ خالی روبه‌رویم چنان می‌نمود که انگار کسی لحظه‌ای پیش از آن برخاسته و هنوز گرمای حضورش را با خود دارد. حتی دیوارها، که در روز چیزی جز دیوار نیستند، در آن ساعت حالتی پیدا می‌کنند که گویی به راز ما آگاه‌اند و خاموشی‌شان از سرِ رازداری است، نه از بی‌جانی.من دستم را دراز کردم. چرا؟ خودم هم نمی‌دانم. شاید آدمی گاه برای آن‌که به چیزی ایمان بیاورد، می‌خواهد آن را لمس کند؛ و شاید هم درست از آن رو دست دراز می‌کند که در دلش می‌داند چیزی برای لمس کردن وجود ندارد. انگشتانم به هیچ‌چیز نرسیدند. اما همین نرسیدن، همین خلأ، عجیب‌تر از هر حضوری دلم را پُر کرد. گویی نبودنِ شما، صورتی دقیق‌تر و شکننده‌تر از بودنِ شما بود.اگر می‌شد شما را همچون واژه‌ای بر صفحه نگاه داشت! اگر می‌شد حضورتان را در جمله‌ای زندانی کرد، در خطی، در نشانه‌ای، در جوهری که خشک می‌شود اما از میان نمی‌رود! آن‌گاه شاید آدمی کمتر از فرّار بودنِ چیزهایی که بیش از همه دوست می‌دارد، رنج می‌برد. اما شما از آن چیزها نیستید که بتوان نگاهشان داشت. شما نه به تمامی غایبید و نه به تمامی حاضر؛ نه می‌توان گفت هستید، نه می‌توان با آرامش پذیرفت که نیستید. و شاید درست به همین سبب، این‌همه در جان من ریشه دوانده‌اید.من مدت‌هاست آموخته‌ام چگونه بی‌آنکه صدایی از دهانم برآید، شما را صدا کنم. این صدا، اگر صدا باشد، از گلو برنمی‌خیزد؛ از جایی عمیق‌تر می‌آید، از همان‌جایی که آدمی اندوه‌های شریف و امیدهای نومیدانه‌اش را پنهان می‌کند. اکنون نیز که برایتان می‌نویسم، گمان می‌کنم نه بر کاغذ، که بر همان فاصله‌ی لرزانی می‌نویسم که میان خواب و بیداری کشیده شده است؛ بر همان آستانه‌ای که شما همیشه در آن ظاهر می‌شوید و من همیشه در آن، اندکی خوشبخت و اندکی بی‌پناه می‌شوم.شب از نیمه گذشته است. می‌دانم اگر بخواهم، می‌توانم اکنون چشمانم را ببندم و خود را به خواب بسپارم. اما آیا حقیقتاً برای خواب چشم می‌بندم؟ نه، گمان می‌کنم برای دیدنِ شماست؛ برای دیدنِ شما در آن‌جا که چشمِ گشوده راهی به آن ندارد. چه تناقض غریبی است: انسان گاه فقط وقتی چیزی را می‌بیند که از دیدنِ جهان دست می‌شوید.پس اگر می‌خواهید بمانید، بمانید. و اگر ناچارید بروید، دست‌کم چنان بروید که رفتنتان مرا یکباره به این اتاقِ سرد و بی‌تعبیر بازنگرداند. بگذارید اندکی دیگر در این پندار بمانم که پشت پلک‌های بسته‌ام، در همان نزدیکیِ خواب، جایی هست که هنوز شما در آن ایستاده‌اید؛ همان دورترین جای جهان، که با این همه، فقط یک قدم با من فاصله دارد.نامه به احساس، یا خاطره‌ایست که بسته به تفسیر خودتون از خوب و بد بودنش، نیمه‌شب‌ها به سراغمون میان. و جایی بین مرز خواب و بیداری ما رو گیر میندازن.کمتر وقتی دست به قلم می‌برم تا به این سبک کلمات رو کنار هم قرار بدم، اما امروز احساس کردم کلماتم نیاز دارن خودشون رو بدونِ حریر‌های آرایه و استعاره‌ی رنگی، نشون بدن. این نامه هم برای چالشِ نامه‌نوشتنِ &quot;گنجشک&quot; قلم زدم( متاسفانه نمی‌دونستم چطوری باید تگ کرد در اینجا ) متشکرم از چالش زیبا و ارزنده‌اتون. امیدوارم که چیز خوبی از آب در آمده باشه.</description>
                <category>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</category>
                <author>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 19:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس.</title>
                <link>https://virgool.io/@Wara/%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-fiws5mtbbqlf</link>
                <description>شب اما، این شبِ دیرپا، نه از جنسِ آن مخملِ گهواره‌های کهن است و نه لالایی‌اش، افسونِ شب. این شب زخمیِ داس باد است بر پیشانیِ کوه، آواری از سکوت بر سرِ پنجره‌های شکسته‌ی شهر. من اما، از پستویِ این ظلمتِ جاری، صدایی می‌شنوم. صدایی که نه زخمِ خاموشی می‌پذیرد، نه با زنجیرِ طوفان از پا می‌افتد. نگاه کن؛ در آن دور دست، زیر آن چنارِ خمیده، فانوسِ کوچکی می‌رقصد. دو دست لرزان اما مصمم پناهش داده‌اند از گزندِ دمِ بوران. این شعله‌ی سرکش، این اخگرِ ناآرام، نه به فرمان شب است، نه تسلیمِ این هیاهویِ خاکستری. ما در این بیشه‌زارِ انبوهِ وحشت، شعله‌ها را به قامت شب می‌پوشانیم. اگر باد زبان شلاق دارد، ما سخاوتِ نور داریم. اگر شب دامنِ دیوار دارد، ما نردبانی از جنسِ سپیده داریم. استخوان‌های ما از جنسِ &quot;باور&quot; است، و چشمانی داریم به بلندای درخششِ خورشید، چشمانی که &quot;صبحِ آزادی&quot; را از پسِ پلک‌های خون‌آلود به تماشا می‌نشینند. ما اینجاییم، بر لبه‌ی پرتگاه تاریخ؛ وارثان نسل آتشی هستیم که در ژرفایِ خاکستر، هراسِ بر‌افروختن ندارند.</description>
                <category>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</category>
                <author>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 02:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح تو، چند بهار را دیده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Wara/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lignepknhlnk</link>
                <description>سفید.از من می‌پرسی روحت چند ساله است؟ نمی‌دانم چگونه برایت بشمارم چیزی را که در تقویمی دیگر نفس می‌کشد، بگذار این‌گونه بپرسم، &quot; روح تو چند بهار را دیده است؟ &quot; &quot; چند سال است که زندگی را حس کرده‌ای ؟ &quot;روحم گاه کودکی سه ساله‌‌است که هنوز پشتِ پنجره‌ی بارانی به گربه‌ای خیره می‌شود و اشک می‌ریزد، بی آنکه بداند چرا. گاه، پیرزنی‌ست صد ساله که در ایوان چوبیِ خاطره نشسته و با نخِ نگاه، دکمه‌های افتاده‌ی عمر را به پیراهنِ کهنه‌ی زندگی می‌دوزد.مگر می‌شود برای چیزی که پيش از تولد من در باد قدم برمی‌داشت و پس از خاموشیِ پلک‌هایم همچنان در کوچه‌های مه‌آلود سرگردان خواهد ماند، سنی نوشت؟روح من، همان سرباز جوانی‌ست که در نخستین جنگِ عشق، زخمیِ گیسوانی پریشان گشت و هنوز بر بالشتی از حسرت به پهلو خواب آن روزِ پاییزی را می‌بیند.همان کودک دیروزی‌ست که بادبادکش در سیم‌های برق گیر کرد و او همچنان چشم انتظار است. همان پیرمردی‌ست که عصازنان از کنار همه‌ی آینه‌ها می‌گذرد و هیچ‌کدام تصویرش را به خاطرِ زمان نمی‌سپارند.نمی‌دانم، شاید روحم به تعداد تمام شب‌هایی‌ست که نخوابیدم، به تعداد تمام باران‌هایی که تنم خیس شد اما روحم تشنه‌تر از همیشه برای جرعه‌ای از فردای روشن‌تر به خانه بازگشت. شاید سن روحم را باید از آسمان پرسید، که پيش از خلقت کلمات جوهرِ وجودم را می‌شناخت، از همان روزی که مشتی نور بودم و دیگر هیچ.حالا روحم سن یک لحظه را دارد، همان لحظه‌ای که تو این سوال را پرسیدی و من برای نخستین بار به خود نگاه کردم.</description>
                <category>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</category>
                <author>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 15:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آبیِ آسمانی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Wara/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-dpck2p7purdw</link>
                <description>سلام، سلامی دوباره. با تو شروع می‌کنم، همانطور که همیشه با تو آغار کرده‌ام، تا واهمه‌ی سکوت را از حنجره‌ی کاغذ بزدایم. حالت چطور است؟ این سوال را هربار می‌پرسم درحالی که می‌دانم جواب هرچه که باشد از دیوار اتاق من عبور نمی‌کند. من اما این روز‌ها کاری ندارم جز امیدوار بودن برای حال خوبت؛ همان امیدی که خود زخمیِ روزگار است. کاش می‌توانستم برایت حرفی تازه داشته باشم، کاش میشد کلمات را با عطر یاس‌ها غرق کنم تا خواندن این نامه برایت به مثال نوشیدن بهار باشد و حین خواندن بر جان روحت دست نوازش بکشد. اما شرمیگنم، که دست‌هایم برای اشاره به ماه هم حتی سنگینی می‌کنند چرا که می‌ترسم اندوه روحم ماه را نیز مکدر سازد. این روز‌ها سایه‌ی اندوه و غم بر دیوار جانمان قد کشیده است. سایه‌ای که استخوان دارد و می‌شود صدای نفس‌های کشدارش را شنید. به هنگام غروب ملال است که چنگ می‌اندازد بر این جانِ نحیف تر از شاخه‌ی بیدی در کوچه‌های نمورِ دلتنگی و اندوه نه از گلو که از روز‌نه‌ی باز روزهایمان پایین می‌رود.متاسفم؛ این واژه‌‌ها را بارها چشیده‌ام، طعمشان شبیه است به چای سرد شده‌ی نیمه شب. جز پیراهن آه چیزی بر تنم برایت ندارم، پیراهنی بافته شده از تار و پودِ آسمانی آبی، آسمانی که پروانه‌ی امید مدت‌هاست از آن رختِ کوچ بر بسته‌. تنها یک نغمه‌ی در گلو شکسته و عبور شب از میان مژگانِ خسته هم‌نشین این کلمات‌اند.و آخرین سطر را با تو به پایان می‌رسانم، آخرین سطر نامه‌ای که بغض در بطن آن نفس می‌کشد و اشک از حاشیه‌هایش آهسته می‌چکد. به رسم همه‌ی نامه‌های دیگری که در این شصت و اندی روز برایت نگاشته‌ام؛ امیدوارم که حالت خوب باشد.</description>
                <category>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</category>
                <author>سایه‌روشنِ‌برگ‌ها &#039;</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 23:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>