<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Winter_girl</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Winter_girl</link>
        <description>تو ساخته‌ی مغز من،                           من ساخته‌ی مغز جامعه‌م</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:17:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/68029/avatar/iaFLiK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Winter_girl</title>
            <link>https://virgool.io/@Winter_girl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شکوِه</title>
                <link>https://virgool.io/@Winter_girl/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%90%D9%87-j5svlxxqrowj</link>
                <description>نمیدونم چرا هنوز نتونستم تو ویرگول حرف دل بزنم ، یا از ته دل حرف بزنم . توی مقوله‌ی آشنا شدن با محیط و آب شدن یخ خیلی تفاوت واضحی با محیط‌های مجازی دیگه داره، شاید مهم‌ترین علتش این باشه که جاهای دیگه همیشه اول چندتا آشنا دنبال میکردم و تحت‌الحمایه‌ی اون‌ها حس غربتم می‌ریخت. ولی اینجا هنوز نتونستم هیچ دوستی رو پیدا کنم ، دوستان ویرگولی هم برخلاف وبلاگ ، خیلی کم نظر میدن و ارتباط برقرار میکنن.شاید البته اینکه کسی من دنیای واقعی رو نمیشناسه فرصتی باشه برای نوشتن بدون ملاحظه، ولی خب سختمه و دقیقا حسی مشابه زمانی رو در من ایجاد می‌کنه که به مهاجرت فکر می‌کنم .. اون چند وقتی که نه خودت هیچ کس و هیچ جا رو میشناسی و نه هیچ کسی تورو . امیدوارم دیپورت معنوی نشم:) </description>
                <category>Winter_girl</category>
                <author>Winter_girl</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 03:30:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند</title>
                <link>https://virgool.io/@Winter_girl/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B5%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%87%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-xsewe4f0f9hv</link>
                <description>سال دوم دبیرستان بود فکر کنم، یکی از دوستانم چند هفته ای با یک نگاه نسبتا اندوهگین به دوردست ها خیره می شد و برخلاف همیشه (که می گفت و می خندید) ساکت شده بود و بی حوصله.چندباری بهش بند کردم که چیزیت شده؟ مشکلی پیش اومده؟ از کسی ناراحتی؟ عاشق شدی؟! مدتی می گفت خودش هم نمیدونه مشکلش چی هست، تا یک روزی اومد و گفت دلتنگم.. حس می کنم خیلی خیلی دلتنگم،انگار که دلتنگ یه آدمی هستم فرسنگ ها دور از اینجا...خیلی تلاش کردم کمک کنم بفهمه دلتنگ کی یا چی، یک مدت پیله کرده بودم که عاشق شدی خبر نداری ولی بعد از مدتی مطمئن شدم که از این خبرها نیست. یک مدتی گفتم شاید از خدا فاصله گرفتی و این فاصله ی معنوی دلتنگت کرده، بازهم جواب منفی بود، تیر آخرم این بود که شاید دلت برای چیزی که قبلا بودی تنگ شده یا به عبارت کلی دلتنگ خودتی ..ما که آخر نفهمیدیم دلش تنگ چی بود، خودش هم نفهمید شاید، و چندماهی که گذشت خودبخود حالش بهتر شد؛ شاید هم مساله خصوصی بود و نمی خواست مطرح کنه ،حتی با دوست صمیمی خودش. به هر رو حالا بعد از چندسال، این منم که اینجا نشستم و دو سه ماهی میشه مدام دلتنگم و دست ودلم به کاری نمیره، گاهی هم از شدت دلتنگی بی قرار میشم و مدتی هست که تقریبا همه ی کسانی که دوست و عزیزم هستن رو ملاقات می کنم و حسم گاهی بهتر میشه ولی برطرف نمیشه یا بعد از چند ساعت برمیگرده.بعضیاشون هستن که چند کشور از من دورترن و دستم بهشون نمیرسه ولی جنس دلتنگی که در دوری اون ها تجربه میکنم رو میشناسم و این متفاوته، تقریبا مطمئنم ربطی به این مساله هم نداره.نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار   دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زندشاید هم دلم واقعا برای خودم تنگ شده که تو شلوغی این روزها کمتر بهش رسیدگی میکنم!تجربه اینچنینی داشتید؟ پیشنهادی دارید؟پ.ن. متاسفانه در ویرگول نیم فاصله تعریف نشده و کمی از طرز نگارشم در رنجم :))</description>
                <category>Winter_girl</category>
                <author>Winter_girl</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 00:51:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشتگ هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@Winter_girl/%D9%87%D8%B4%D8%AA%DA%AF-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-jmnt6f7xusy9</link>
                <description>مدتی هست دارم توجه می کنم که اقلا تو ایران، حواشی وقایع از خود وقایع تاسف انگیزترن ، بخصوص تو رسانه و فضای مجازی ...مثلا واکنش های پیرامون دخترآبی که یک عده سفت و سخت کوبیدنش و یه عده همه جوره دفاع کردن، که چند مورد رو دوست دارم درموردش بپردازم.اولا واقعیت اینه که خودسوزی عمل ناشایعی توی ایران نیست و کم اتفاق نمیفته، عمدتا هم قصدی پشتش نیست و فرد از روی استیصال محض دست به این کار میزنه  و برای رسیدن به هدف بخصوصی این کار رو نمیکنه وگرنه برای خودکشی هزارتا راه هست که هم سریع تره هم کمتر زجر میده. چرا باید به نفر همچین مرگ دردناکی رو انتخاب کنه؟!دوما هرکسی داره این اتفاق رو از جایی که هست و طبق منافع خودش تفسیر میکنه و بنظرم این رخداد از هرجهتی درحال مصادره به مطلوب شدن هست؛ افرادی که براشون رای آوردن تو انتخابات مهمه میان یه جور واکنش نشون میدن که باعث میشن مخالفانشون وارد عرصه بشن و جور دیگری واکنش نشون بدن ! کسانی که اخیرا سرباز بودن یا هنوز هستن میان میگن بابت فحاشی به مامور استادیوم حقش بوده شش ماه حبس بشه، کسانی که دوست دارن تو استادیوم راحت فحاشی کنن و بخاطر حضور خانم ها معذب نشن هم طور دیگه ای دارن نظر میدن و از همه جالب تر مخالفان خارج کشور هستن که از این قضیه استفاده سیاسی میکنن و باعث میشن طرف مقابل جوری گارد بگیره که واقعه ای که میتونست نیرو محرکه ی یک کنش اجتماعی خوب باشه حالا تبدیل بشه به یک موضوع امنیتی اسمشو نبر! البته داخل پرانتز بگم این خارج نشینانِ ایرانیِ به ظاهر دلسوز ، سر منع کودک همسری هم دقیقا وقتی مجلس داشت به نتایج امیدبخشی می رسید زدن کاسه کوزه ها رو شکستن و با دفاع های بنظرم برنامه ریزی شدشون از ماجرا ، نه تنها تصویب یک قانون درست رو ماه ها عقب انداختن ، که باعث شدن فعالان اجتماعی و نهادهای پیگیر منع کودک همسری هم مظنون واقع بشن و دچار مشکل... و کم نیست از این دست دخالت های بیجا و کار خراب کن خارجی.سوما ما نه تو زمان دستگیری این دختر حضور داشتیم و نه در روز حادثه کنارش پدیده هارو دیدیم ، الان هر ادعایی رو میشه رو کرد و هر چیزی رو انکار. اون طوری که من خوندم هنوز قاضی حکم قطعی نداده بوده و روز حادثه در مرخصی بوده و یکی از مسئولین دفتری زیردست به دختر میگه که 6 ماه حبس داری ، که اگر واقعا این دختر مشکل روانی زمینه ای داشته اتفاقا خیلی بیشتر باید شرایطش لحاظ میشده و باهاش ملایم برخورد میشده، بیماران روانی همین طوری هم تو جامعه هزارتا برچسب میخورن و از همه طرف طرد میشن و اصلا مثل بیمارهای جسمی باهاشون رفتار نمیشه بخصوص تو خانواده و بشدت حساس میشن رو برخورد دیگران ؛ پس مریض بودنش توجیه خوبی برای عذربهانه ی مسئولین نیست که خدا میدونه تو بروکراسی امور اداری چه بدرفتاری هایی با ارباب رجوع میکنن...چهارما چرا مردم ایران انقدر عادت کردن سر هر واقعه ای(مهم یا بی اهمیت) چند دسته بشن و بیفتن به جون هم تا تضادهای  نگرشی خودشون رو به رخ بکشن؟! </description>
                <category>Winter_girl</category>
                <author>Winter_girl</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 01:34:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسائل زندگی روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@Winter_girl/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-1-ln0ndmecttl2</link>
                <description>یک دوستی رو به درخواست خودش سوار کردم که برسونم، به محض سوار شدن شروع کرد به ایراد گرفتن که &quot;دستمال کاغذی رو چرا اینجا گذاشتی ؟..عه چرا یه سکه زیر ترمز دستیت هست؟.. میشه یه کارواش ببری ماشینتو؟&quot; و من شروع کردم به توضیح دادن که تو چندماه اخیر به قدری سرم شلوغ بوده که واقعا فرصت نکردم خیلی به ماشین برسم.مدام تاخونه شرمنده بودم که آبروم رفت و زشت شد و .. فرداروز که سوار می شدم ،بیشتر دقت کردم دیدم آره نیاز به تمیز کردن داشت ولی واقعا اون قدری تو ذوق نمی زد که کسی (هرچقدرهم صمیمی) بخواد بابتش انقدر مستقیم به کار من ایراد بگیره و عصبانی شدم، هم از دوستم بابت اینکه من رو معذب کرد و هم از خودم بابت اینکه به خودم اجازه دادم معذب بشم.بین رک و بی تعارف بودن ، با ایرادگیر کننده بودن همیشه مرزی وجود داشته که همچین باریک هم نیست! همیشه تو زندگیم با آدم هایی که ایرادگیر بودن و فکر می کردن رک هستن مشکل داشتم چون هیچوقت نمیتونستم درست مثل خودشون جوابشون رو بدم.تو این مورد خاص که اخیرا اتفاق افتاد، دوستیمون چینی بندزده ایه که بعد از یک سال و اندی فاصله ترمیم شده و این چند روزه دارم فکر میکنم همون بار اول هم که این ارتباط بهم خورد بخاطر این بود که همیشه اتفاقات ریز و درشت اینچنینی رخ می دادن و من سکوت میکردم..تا جایی که یکبار سکوتم طولانی شد ، طولانی تر شد ... و قدر چندماه ادامه پیدا کرد. خب این اصلا جالب نیست که من احساسات منفیم رو مستقیما تبدیل به عمل می کنم ولی تابحال هربار تلاش کردم که طور دیگه ای رفتار کنم، نتونستم...</description>
                <category>Winter_girl</category>
                <author>Winter_girl</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 02:31:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِهِم .. اِهِم</title>
                <link>https://virgool.io/@Winter_girl/%D8%A7%D9%90%D9%87%D9%90%D9%85-%D8%A7%D9%90%D9%87%D9%90%D9%85-ucqukdv8gvlp</link>
                <description>توی اینستا نمیشه هرچی خواستی بنویسی، فضاش خیلی شبیه جامعه ست، خیلی خودسانسوری میکنم ناخودآگاه و نوشته تو اولویت نیست،عمدتا عکسه و لایک.توییتر هم که کارکتراش محدوده .. یه عزیزی بهم گفت برو تو ویرگول بنویس اگر خیلی سرت درد میکنه برا نوشتن و دغدغه ت اینه که نوشته اولویت داشته باشه به عکس و لایکاومدم ببینم فضایی که ایرانیا طراحی کردن چطوریه :) سلام ? </description>
                <category>Winter_girl</category>
                <author>Winter_girl</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 02:41:57 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>