<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های XSDFF</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@XSDFF</link>
        <description>منطقی ترین آدم بی منطق، مینویسم از علم و تخیل.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 17:29:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>XSDFF</title>
            <link>https://virgool.io/@XSDFF</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنجره های بتنی</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AA%D9%86%DB%8C-skf6n1dpa9yn</link>
                <description>در چهار دیواری خونه که یک سوی آن سوراخی کوچک داشت روی زمین سرد نشسته بودم و سعی میکردم از سوراخ روی دیوار چهارم به بیرون نگاه کنم اما هیچ چیز دیده نمی‌شد جز کمی نور و کمی گرمای نسبی که نشان می‌داد نور خورشید هست به صورتم میزد. هر موقع که مادرم از جلوی در اتاق‌ام عبور می‌کرد ازش می‌پرسیدم «مامان...این پنجره کی قرار بزرگتر بشه؟» آخر میخواستم بیرون را ببینم و هوای تازه را نه فقط با پوست و صورتم بلکه با چشم هایم هم حس کنم از رفیق هایم شنیده بودم که بعضی ها پنجره هایی به وسعت یک دیوار دارند ولی باورم نمیشد. مادرم مثل همیشه یک لبخندی قلابی میزد مشخص بود که خودش هم این حرفی رو که می‌گفت باور نداشت ولی برای دلگرمی من می‌گفت «چند روزی صبر کن بابات اگه یکم پول بیشتر در بیاره پنجره بتنی مون رو به پنجره شیشه‌ای تبدیل می‌کنه.»پس انگار باید منتظر بابا می‌نشستیم. چند روزی بود که وقتی پدرم از در خانه داخل میشد ماسک صورتش را شکسته و خورد شده می‌دیدم و هربار مادرم با نگرانی به ماسکش نگاه می‌انداخت با این اوضاع فکر نکنم بشود پنجره شیشه‌ای خرید. شب که میشد خودم رو به خواب میزدم و از اتاقشان می‌شنیدم که پدرم دیگر تحمل ماسک خوشحالی را نداشت دیگر نمی‌خواست خفه بماند و هر روز این ماسک بیشتر ترک برمیداشت، میترسید که کارفرمایش ببیند و بگوید از فردا دیگر سر کار نیا تو دیگر به قدر کافی خوشحال نیستی. تلویزیون را روشن که میکردیم ماسک های جورباجور و خوشگل ظاهر می‌شدند از زیبایی می‌گفتند، زیبایی که فقط از آسمان ها دیده میشد، شاید برای همین بود که من وقتی در راه مدرسه بودم فقط شهر سیاه و سفیدی می‌دیدم که از در و دیوارش نفرین و شوم بودن می‌بارید، شاید اگر پنجره ای داشتیم این زیبایی ها را می‌دیدم. تلویزیون از یک دشمن هم می‌گفت یک دشمن فرضی که میخواست دزدی بزرگی از شهر بکند ولی هر بار توسط پلیس های خوشحال از وظیفه دستگیر می‌شدند و هر بار که محلشان مشخص میشد بمباران می‌کردند. کشته شدن توسط پلیس های این شهر خوشحال کننده بود باید لبخند می‌زدیم. شب روی تختم خوابیده بودم که ناگهان انفجاری رخ داد. وقتی که به هوش آمدم پدرم را بدون ماسک گریه کنان دیدم، ظاهراً از همان دزدان یکی در زیرزمین ساختمانمان پناه گرفته بود. زاری و گریه های پدرم را می‌شنیدم که در سکوت مادرم می‌گفت «دیگر نمیتوانم، دیگر تحملش را ندارم...»</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ تا آخرین نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@XSDFF/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-b0olm8fhi4pf</link>
                <description>این جامعه چندین سال هست که با یک چیز دست و پنجه نرم می‌کند، دروغ! جامعه‌ای که سال ها برای بقای خود به دروغ گفتن های پی در پی پناه آورده و الان که حقیقت ها عریان می‌شوند به بحران خورده. چیزی که سیستم های تک قهرمانی همیشه تجربه می‌کنند. سیستم هایی که فقط یک نوع از قهرمان را می‌پذیرند و دیگر نوع انسان ها را با دشمن می‌نامند یا تفاله و بی فرهنگ. این جامعه ها مثل اتاقی مرطوب و تاریک برای قارچ های دروغ هستند. انسان ها برای اینکه دیده شوند و شنیده شوند حتی به غلط هم که شده دروغ می‌گویند. به چیزی که اعتقاد ندارند پایبند می‌مانند و به چیزی که خوششان نمی‌آید تکیه می‌کنند در آخر هم چیزی جز پوچی برایشان نمی‌ماند. پوچ و دروغین یک پوست نازک که دیگر فقط در مقابل دروغ گفتن پوست کلفت شده. در نهایت همان آدم های جامعه که روزی از روی سرم خودشان را پنهان کرده بودند حالا سفیر های دروغ برای ارتقا می‌شوند. من اقتصاددان نیستم ولی اگر بگویم هستم کسی قرار نیست بفهمد. کسی قرار نیست بداند که من چه فکر هوایی میکنم از بی صدایی میترسیدم ولی امروز فقط میخواهم که صعود کنم در این سیستم کثافت که خودم باعث به وجود آمدند بودم. من یک چیز میخواهم و آن هم تمام شدن همین دروغ و دغل هست آن هم با اصلاح کلی و شاید هم با خراب کردن و دوباره ساختن امکان پذیر هست کسی چه میداند من هم مثل شما فقط یک انسان ساده و جاهل هستن</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 16:36:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن سوی دیوار های آهنین</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-kfvkpmwvkvff</link>
                <description>&quot;آن ها میخواهند ما نابود شویم.&quot;&quot;تا حالا آن سوی دیوار را دیده‌ای؟&quot;آدلا دختر کوچولوی کنجکاو و جسوری بود و این کنجکاوی پدرش را همیشه نگران میکرد. پدرش مثل همه مردان اتحاد این سوی دیوار نظامی بود او در قسمت آتش توپ کار میکرد. پدر آدلا همیشه سر شام داستان های دلاوری های این سوی دیوار را تعریف میکرد از سرباز هایی که جان بر کف به روی پشت بام ها میرفتند و از آنهایی که بر روی دیوار آهنین با تنفگ نشسته بودند تا مبادا دشمن نزدیک تر شود. آدلا که همیشه به این سرباز ها و دلاوی هایشان افتخار میکرد از روی کنجکاوی سوال هایی میپرسید. سوال هایی از «دشمن های آن سویی چگونه اند و چه شکلی هستند؟» تا «چرا کامل نابودشان نمیکنیم؟» که برای این سویی ها بسیار عجیب بود. هر بار بعد از پرسیدن این ها پدرش با جواب های سرسری سعی میکرد بپیچاندش و اکثرا کار میکرد. آدلا قرار بود مثل مادرش عضوی از آشپزخانه اعظم باشد و به غذا پختن مشغول شود و این سوال ها به هیچ وجه به دردش نمی‌خورد.افسانه های این سویی میگفتند که در دنیای پر از آشوب دیوار های آهنین تنها پشت و پناه ما هستند و کسی که این دیوار را ساخته بود قدیس اعظم می‌نامیدند آنی که دیوار را ساخته بود و به مردانی که شانس داشتند و در داخل مستقر شده بودند اجازه ضعیف بودن نمی‌داد و همواره وظیفه داشتند از دیوار دفاع کنند. گفته می‌شد هزاران سال با صلح و دوستی درون همین دیوار ها زندگی میکردیم که بعد ها 62 سال قبل گونه ای ناشناخته از بیرون حمله کرد.بعد از این حمله بود که رای گیری ها همه متوقف شدند و این سو درگیر جنگ شد سر کله توپ ها پیدا شد و سر هر ساختمانی توپی به اندازه‌‎ای که می‌توانست آن را تحمل كند ساخته می‌شد هر مردی معظف شد که یکی از نقش های جنگی را به خود بگیرد و آنهایی که این نقش را قبول نمی‌کردند تنبعید می‌شدند تا آن سوی دیوار با دشمنان با دست های خالی روبه‌رو بشنود. هر ساختمان حداقل یک آتش بزن، یک تعمیرکار، و یک کنترل کن باید داشت.اون روز شام مامان الیسا برای اینکه تولد آدلا بود براش لازانیا پخته بود. لازانیا گرم و خانگی با کمی گوشت اضافی بود چون الیسا فکر میکرد هرچقدر گوشت بیشتر غذا بهتر. همین که خواست تکه ای از لازانیایی که بریده را در بشقاب آدلا بگذارد صدای هایی از بیرون شنیده شد «هو هوووووو هو» البته این صدا ها برای خانواده الندور تازگی نداشت و همیشه با اژیر های خطر همراه میشد. باز حمله شروع شده بود.این بار ولی قبل از شنیده شدن صدای اژیر صدای شلیک های گلوله به گوش رسید. نزدیک شده بودند درست در کنار دیوار بودند. الیسا سریع و با نگرانی که تمام چهره‌اش را به خودش آلوده کرده بود به رامو پدر آدلا نگاه انداخت. «مراقب باش...» بعد دست آدلا را گرفت و از آشپزخانه ای که پر از چاقو های تیز بود به پذیرایی پناه بردند. اشک در چشم های الیسا حلقه کرده بود و بغضش هر لحظه ممکن بود بشکند. آدلا که بغل مادرش با دستانش دور گردنش چنبره کرده بود و دقیقا رو‌به‌روی تابلو باشکوه قدیس اعظم بود در میان صدای دشمن، تفنگ، توپ و اژیر خطر به روزی فکر میکرد که بتواند یک محافظ شود ولی این را نگفت، زمانش نبود و اگر هم زمان آرامی این را می‌گفت باز مامان و پدرش واکنش خوبی نشان نمیدادند. در همین هین که الیسا و آدلا زیر مبل های پذیرایی پناه گرفته بودند رامو کلاه قرمز آتش زن را بر سرش گذاشته بود و داشت به سمت اسانسور با سرعت تمام می‌دوید تا خودش را به توپ برساند.وقتی که رامو به توپخانه پشتبام رسید اولین جمله ای که شنید «احمق زود باش الان میان تو و دیوار رو رد میکنن» بود. صدای توپ بعضی همسایه ها می‌آمد و تعمیرکار زرد پوش ساختمان تایید سلامت توپ را داده بود. همه نگاه ها به کلاه بنفش بود که بی سیم به دست منتظر فرمان آتش بود. رامو که در لبه توپ ایستاده بود و چاشنی دستش بود بچه‌ای رو دید که به آن یکی دستش ضربه های کوچکی میزد؛ بچه‌ی تعمیرکار بود: «من رومائو هستم قربان و میخوام وقتی بزرگ شدم مثل شما بشم» تا رامو میخواست جوابش را بده صدای کنترل گر به گوش رسید که با تمام قدرت فریاد زد: «آتش!!» و رامو چاشنی را محکم کشید. توپ شلیک شده بود و ساختمان 325 کارش را به خوبی انجام داده بود. وظیفه همین بود صبح ها کار در کارخانه های موشک سازی و شب دفاع از دیوار های آهنین، چیزی که تا آخر جنگ ادامه داشت.بعد از چند دقیقه پر استرس طوری که انگار بعد از چندین سال هنوز عادت نشده بود صدای آژیر قطع شد. ناگهان صدای موسیقی پیروزی همه شهر را فرا گرفت با حرف های شهردار که با افتخار اعلام میکرد نیرو های خودی دوباره پیروز شدند و دشمن در ضعیف ترین حالت خودش قرار گرفته، حرفی که همیشه می‌زد و دل های این سویی ها همیشه دنبال امید بود پس قبول میکردند.رامو با صورتی نیمه خندان وارد خانه شد. خانه باز پر شده بود از بوی باروت که با بوی لازانیا قاطی شده بود. قبل از اینکه روی صندلی مخصوص خودش بنشیند بوسه از گونه های الیسا و آدلا گرفت. شروع کرده بودند به خوردن غذا و رامو شروع کرده بود به جک گفتن جک هایی که فقط خودش برایشان میخندید. در وسط گهگهه هایش رو به آدلا کرد و گفت: «خب دختر کوچولو من برای تولدش چی میخواد؟». آدلا کمی مکس کرد استرس داشت ولی میخواست این بار بدون ترس و وحشت به پدرش بگویید که چه میخواهد. الیسا از آن طرف در حالی که ظرف ها را می‌شست با خنده گفت: «آدلا ناز نکن، چی می‌خوای زود بگو» «لباس محافظ میخوام» خنده هایی که فضا را پر کرده بودند ناگهان ناپدید شدند دیگر خبری از شادی نبود و آشپزخانه سرد و برنده شده بود. «برو اتاقت آدلا امروز حوصله بحث و دعوا ندارم» همین و بس، انگار حتی برایش انقدر هم اهمیت نداشت که کمی بحث و جدل کند انگار فقط میخواست که بخوابد.آدلا به اتاقش رفته بود و با کمی اشک روی گونه اش فقط به این فکر میکرد که چطور به پدرش ثابت کند که او نیز می‌تواند محافظ این سوی باشد. فکری به کله‌اش زد. باید با دشمن مقابله می‌کرد و ثابت می‌کرد که توانایی محافظ بودن را دارد. شب وقتی که همه خواب بودند یواشکی پنجره پشتی اتاقش را باز کرد و نگاهی به دیوار کرد. دست هایش می‌لرزید ولی نباید ترسش مانع جنگ می‌شد. آدلا پرید روی پله های اضطراری و تا بیدار شدن الیسا و پدرش با قدم های تند به پایین آمد و به سمت دیوار حرکت کرد.دیوار از داخل شدن بیگانگان محافظت می‌کرد ولی مانعی برای بیرون رفتن نداشت، حتی پله های محافظین دیوار شب ها برداشته نمی‌شد. آدلا از یکی از همین پله های برجک استفاده کرد و بالا رفت و بعد آن طرف که پر از درخت های بلند قامت بود روی درختی پرید و به ارامی و با چند تا زخم جزئی به آن سوی دیوار رسید. حال وقته مقابله با دشمن آمده بود.آدلا تصور میکرد که دشمن غول هایی هستند با صورت های سبز یشمی و صدا های عجیبی می‌دهند مثل آنهایی که از این سو می‌شنوید. هر چه جلو تر می‌رفت بيشتر حس پشیمانی می‌گرفت، باید با خودش تفنگ هم می‌آورد ولی دیگر خیلی دیر شده بود. قدم زنان به اعماق جنگل می‌رفت، هر قدم انگار بیشتر به مرگش نزدیک ترش می‌کرد. با خودش فکر برگشتن داشت ولی این را همه خوب می‌دانستند که وقتی رفتی دیگر راه برگشتی به جز شکست کامل دشمن نداری. میمونی جلو چشم آدلا سبز شد میمونی کوچک با چشم هایی خسته و لب هایی ترسیده هر چه آدلا نزدیکتر میشد میمون دورتر میشد ولی فرار نمی‌کرد. کنجاکوی آدلا باز هم گل کرد و سعی کرد به نزدیکی میمون برود. هدفش این بود که بپرسد دشمن های آن سویی کجا هستند تا دخلشان را در بی‌آورد. رفته رفته نزدیک تر میشد که میمون شروع کرد به صدا در آوردن. «هو هووووو هو» واقعیت جلو چشم های آدلا در هم شکست. فکر به اینکه این میمون های ترسو دشمنان آن سویی هستند و توپ خانه ها این میمون های بیچاره را هدف قرار می‌دهند دیوانه‌اش می‌کرد.آدلا شروع کرد به فرار کردن. می‌دویید به سوی دیوار و با صدای آژیر های خطر راهش را پیدا می‌کرد. نمی‌دانست چه چیزی در انتظارش هست. وقتی به کناره دیوار رسید فریاد به سر داد. «اینجا فقط یه مشت میمونند کاری به ما ندارند.» محافظ های دیوار که امروز دومین حمله به خود دیوار را تجربه می‌کردند بدون حتی نگاه کردن یا شنیدن تنفگ ها را به دست گرفته و به سمت پایین شلیک کردند. پیکر بی جان آدلا روی زمین وقتی آخرین تپش های قلبش هم ایستاد صدای ترک خوردن دل الیسا هم در شهر پیچید. در اتاق آدلا را باز کرده بود و پنجره‌ای باز و تخت خالی خبر مرگ آدلا را به گوشش زمزمه کرده بودند. روی زمین وقتی که بدن آدلا مرده بود ولی ذهنش هنوز فکر می‌ساخت آخرین افکار آدلا هم به سوی نیستی پر کشیدند «دشمن اصلی ما آن سو نیست خودمان هستیم انگار...».روز ها بعد شهردار خبر فوت آدلا را به عموم اعلام کرد. او گفت آدلا را در زیر یک پل پیدا کرده‌اند و آن سویی ها جانش را گرفته‌اند، در همان اعلامیه هم اعلام کرد که برای گرفتن انتقام قرار است یک بمباران شبانگاهی عملیاتی کند که بمب مثل باران روی دشمن بریزد. الیسا پشت در اتاق آدلا مانده بود و قبول نمی‌کرد که مرده و هر روز بیشتر در نبود او غرق میشد. رامو خسته بود و دیگر حتی فکر انتقام هم نداشت، او عزیزی را از دست داده بود که دیگر حتی جنگ هم برایش معنی نداشت ولی باید پشت این دیوار ها می‌ماند نه برای خودش بلکه برای الیسا، میخواست هر چه زودتر این نج از بین برود ولی جنگ ادامه داشت تا روزی که شهردار می‌خواست...</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 17:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق در دلبستگی و وابستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@XSDFF/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-trnef7vw3wwj</link>
                <description>&quot;میخواهم به زیر آب بروم&quot;بعد از شنیدن این حرف پسر روی زانو هایش نشست و دستی به پوست نهنگ کشید. پوستش خشک شده بود و زخمی بود. صداهایی از درون شکم نهنگ می‌آمد. وقتش رسیده بود. وقت رهایی و از آن مهم تر وقت غذا، ولی خشکی دیده نمیشد و ماهی هم نداشتند. پسر از اعماق اقیانوس میترسید. از آن همه آب که قرار بود بدنش و خانه اش زیرش له شوند. دور خودش یک چرخی زد و نگاهی انداخت تا تکه ای امید ببیند ولی نه، هیچ چیزی نبود. نهنگ دوباره دهانش را بالا آورد و به آرامی و صدایی بم گفت &quot; گفته بودی اگر خانه ات را روی من بنا کنی همیشه می‌توانم به آسانی نفس بکشم ولی حالا فقط دارم عذاب می‌کشم.&quot; پسر باز چیزی نگفت. بعد از چند لحظه درنگ دهانش را به سمت گوش راست نهنگ برد و گفت &quot; اگر زیر آب بروی نه نفس می‌توانی بکشی و نه غذایی برای خوردن می‌توانی پیدا کنی.&quot; قلاب ماهی گیری اش را آماده کرد و با این حس که این آخرین باری هست که ماهی گیری می‌کند قلابش را به آب انداخت. نشسته بود و در سکوت ماهی گیری یادی از اولین روزی می‌كرد که آشنا شدند و با خودش زمزمه كنان تكرار ‌می‌کرد &quot;بلاخره هر آغازی یک پایان دارد.&quot;نهنگ و پسر چندین سال قبل در یک روستایی روی جزیره‌ی ناکجاآباد باهم آشنا شده بودند. نهنگ یک سنگی در دماغش گیر کرده بود و پسر وقتی که آن را دید سنگ را از بینیش در آورد. نهنگ سردرگم نفسی عمیق کشید و گفت &quot;ممنون نمی‌دانم چرا نفس نمی‌توانستم بکشم.&quot; پسر از پدرش یاد گرفته بود که هر فرصت را غنیمت بشمارد. پس رو به نهنگ کرد و گفت &quot;نفس نمیتوانستی بکشی چون من نبودم. هر نهنگی یک انسانی دارد و اگر به آن انسان نرسد روزی از بی انسانی نفسش می‌گیرد و می‌میرد.&quot; نهنگ که مادرش را شکارچی های قهار اقیانوس شکار کرده بودند این گفته پسر را بی هیچ سوالی قبول کرد و گفت &quot;پس مادرم رفته پیش انسانش؟ و من رو هم به خاطر همین تنها گذاشته . حالا هردوتامون میتوانیم زنده بمانیم. ولی حالا هم برایم سوال شد چرا گریه می‌کرد...&quot; پسر بی درنگ تخته چوبی بر روی نهنگ گذاشت و حتی مجال نداد نهنگ حرفی بزند. زود گفت &quot;اگر بری همیشه باهم بمانیم ریسک قطع شدن نفست صفر می‌شود و می‌توانی تا ابد زنده بمانی.&quot;روز ها می‌گذشت و نهنگ و پسر باهم به کشف بیشتر اقیانوس می‌پرداختند. نهنگ که همیشه پر از شوق و اشتیاق بود پر حرفی می‌کرد. درمورد مادرش از پسر سوال می‌کرد و هیچوقت جوابی نمی‌گرفت. روزی نهنگ با صدای شکمش همراهی کرد و گفت &quot;گرسنه ام&quot; پسر دستی روی سرش کشید و شروع کرد به بستن تناب به یک تکه چوبی که آورده بود مثل همیشه قرار بود ماهی گیری کند. با چهره ای خسته و با لحنی مهربان که در عمقش حس برتری خوابیده بود گفت که نصفش مال تو و نصف دیگر مال من هست. پسر این بار نمیخواست مثل همیشه ماهی بخورد. نمیخواست دوباره لب به ماهی بزند. پس آن ها را کنار گذاشت و بعد در یک جزیره دیگر به فروش گذاشت. زندگی خوب می‌گذشت هر روز باهم سطح اقیانوس را کشف می‌کردند. پسر ماهی می‌گرفت و در بازار های جزیره‌ای به می‌فروخت. امروز ولی نهنگ چشمانش نگاهی متفاوت داشت. نگاهی پر از خداحافظی های بی دلیل بود. بوی خشم انباشته می‌آمد.امروز 6 سال از اولین ملاقات می‌گذشت. نهنگ بار ها هر روز می‌گفت که می‌خواهد به اعماق آب برود. تا حالا حتی بدنش کامل خیس هم نشده بود و می‌خواست که عمق های اقیانوس را فتح کند. ولی پسر نمی‌خواست که غرق شود. گله ای نهنگ پرواز کنان از کنارشان رد شدند. نهنگ با لحنی بدهکار گفت&quot;می‌توانم پرواز کنم؟...چرا این رو هیچوقت بهم یاد ندادی تو که انسان من بودی چرا نگفتی می‌توانم پرواز هم بکنم؟&quot; پسر سریع جواب داد &quot;چون آن ها نهنگ آبی هستند و تو سفیدی&quot; نهنگ نگاهی به باله های آبی خودش انداخت و شروع کرد به بال زدن. سنیگنی بدنش را حس کرد و فهمید با خانه ای بر دوش سنگین تر میشود. خانه ای که در دوش داشت را سعی کرد پرت کند تا بتواند اوج بگیرد. پسر ترسیده بود گفت &quot;تو نمی‌توانی پرواز کنی و بعد از دست دادن من می‌میری&quot; نهنگ ولی درنگ نکرد تکانی خورد. تخت و ماهی هایی که پسر گرفته بود درون آب افتادند و پسر از ترس سر جای خودش خشک زده بود.پسر که می‌دید آب از آب گذشته بیشتر و بیشتر می‌خواست نهنگ را از مرگ بترساند. &quot;اگر من بروم روزی نفست تنگ می‌آید و گوشه همین اقیانوس تک و تنها می‌میری&quot; ولی این حرف ها اثری نداشت. پسر از این حال ناامید شد و فهمیده بود که دیگر زمان خداحافظی رسیده فریاد کشید &quot;صبر کن! کمی بیشتر صبر کن تا به خشکی برسم و بعد برو&quot; ولی نهنگ نایستاد و به بال زدن ادامه داد پسر گفت &quot;انقدر به مردن من و خودت علاقه مندی؟ اگر غرق شوم چه؟&quot; نهنگ با بی صبری تمام و خشم چند ساله گفت &quot;6 سال در اقیانوس زندگی کردی و هنوز شنا بلد نیستی؟ هنوز در آب نمی‌توانی زندگی کنی؟ پس اینجا چه کار می‌کنی؟...&quot; نهنگ کم کم از آب جدا می‌شد و با هر تکان تکه ای از خانه به آب می‌‌افتاد.نهنگ تکان آخر را زد. در ارتفاعی کوتاه تمام خانه فرو ریخت و پسر با هر چیزی که داشت نقش بر آب شد. درون آب رها شد. با خودش فکر میکرد، پشیمان بود. احتمال نمی‌داد که این بند کردن روزی اینگونه سرنوشتش را تغییر دهد. روز های زیبا را به یاد آورد. آن روز هایی که باهم اولین بار حرف زدند. صدایی در ذهنش پژواک شد &quot;چقدر بی رحم بودم.&quot; اشک هایش بند نمی‌آمد ولی زیر آب این اشک ها قطره ای شور در اقیانوسی از آب و نمک بود. چرا سوال ها را با دروغ پاسخ داده بود؟ ترس از رها شدن؟ رها شد. به سرنوشتی که نمیخواست دچار شد. غرق شد و دیگر پیدا نشد.نهنگ آزاد بود و نگران ولی خشم انتقام هم داشت. پرواز می‌کرد و پر از هیجان بود. نمی‌دانست کجا ها را می‌خواهد ببیند. به نهنگ های دیگر سلام کرد و موسیقی دلنشینشان را به جان گرفت. به یاد جمله های انسان های در بازار افتاد به یاد جنگل هایی که انسان ها می‌گفتند زیبایی چشم نوازی دارد یا طاووس که مثل او بود، یک حیوان. با خودش می‌گفت تا وقتی که نفس دارم باید همه این ها را ببینم. نفس عمیقی کشید و به عمق اقیانوس شیرجه زد. نگاهی به پسر کرد که در حال فرو رفتن در سکوت اقیانوس بود. غرق شدن پسر را تماشا می‌کرد . حس می‌کرد ترس را ، تنهایی را ، زندگی را، آزادی را.</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 03:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعای بین طبقات</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA-gvj3s5pssjvv</link>
                <description>روزی که از همسایه‌های آپارتمان‌های دیگر شنیدیم آسانسورشان را با آسانسور «اُلیمپوس» عوض کرده‌اند و زندگیشان زیر و رو شده، ما هم وسوسه شدیم. چند نفر از همسایه‌ها، وسط راه‌پله‌ی زهواردررفته‌ی طبقه سوم که بوی پیاز داغ و نم دیوار قاطی شده بود، دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم آسانسور خودمان را هم «اُلیمپوسی» کنیم.می‌گفتند همه‌چیز تغییر می‌کند—از اوضاع مالی گرفته تا روابط عاطفی—ولی یک شرط دارد: نباید چیزی را که داخل آسانسور می‌بینی یا می‌شنوی، به کسی بگویی. وگرنه اُلیمپوس آسانسور را از شما پس می‌گیرد.متقاعد کردن بیست‌ویک واحد کار ساده‌ای نبود؛ مخصوصاً آن سه واحدی که هنوز قسط کولر آبی سال ۸۲ را می‌دادند. اما بالاخره شد. ساختمانی با آجرهای قرمزِ رنگ‌باخته، سقف ترک‌خورده، ایزوگام‌های پاره و حیاطی که نصفش را موتور سیکلت‌ها اشغال کرده بودند، حالا داشت از لاکچری‌ترین برند آسانسورسازی کشور، آسانسور می‌خرید.روز نصب، وقتی برق‌ها را وصل کردند و نصاب با غرور گفت «حالا آماده‌ست»، اولین نفری بودم که وارد آسانسور شدم. انتظار داشتم دکمه‌ها بوی نو بدهند، ولی نه… اینجا شبیه هیچ آسانسوری نبود که دیده باشم.مثل یک اتاق قرمز، با دیوارهایی از پارچه مخمل که نور چراغ‌های کوچک سقف رویش می‌افتاد. بوی چیزی شبیه دارچین و بارانِ تازه‌باریده در هوا پیچیده بود. کف، نرم‌تر از فرش خانه‌مان بود، و حس می‌کردم اگر چند دقیقه بایستم، ممکن است خوابم ببرد.ناگهان، درِ کوچکی روبه‌رویم باز شد. یک پنجره‌ی مربع‌شکل که از آن، زنی با یونیفورم قرمز و یقه‌ی سیاه، نیم‌تنه‌اش را بیرون آورد. موهایش مثل خط‌کش صاف بود و لب‌هایش آن‌قدر قرمز که انگار خودش هم بخشی از دکور آسانسور بود.با لحنی رسمی اما کمی عصبی گفت:  &quot;سلام آقای مارکاروس، به آسانسور خوش آمدید. چی از دستم برمیاد؟ قبل از اینکه درخواست کنید باید بگم… نه، ما نمی‌تونیم ظاهر چیزی رو تغییر بدیم و لطفاً پروسه‌های زمان‌بر و غیرواقعی که یک‌دفعه همه‌چیز رو درست می‌کنه ازمون نخواید.&quot;یک لحظه خیره شدم و فقط توانستم بپرسم:  &quot; چی؟&quot;چشم‌هایش را تنگ کرد، کمی بیشتر خم شد، و با طعنه ادامه داد:  &quot;صد بار گفتم قبل از اینکه این مشتری‌ها آسانسور رو بخرند، بهشون بگید این آسانسور در اصل مستقیم وصل به اداره دعا و مناجاتِ.&quot; دهانم باز مانده بود. بی‌اختیار پرسیدم:  &quot;اداره… چی؟&quot;ابروی راستش را بالا داد، انگار تازه یادش افتاده با یک انسان حرف می‌زند، نه یک فایل اکسل نیستک. بعد، با بی‌حوصلگی، سرش را دوباره برد داخل دریچه و با لحنی بی حال و کمی مضطرب گفت:  &quot; حالا چطور می‌تونم بهتون کمک کنم؟ زود باشید که الان می‌رسیم به طبقه‌تون.&quot; در همان حال که ذهنم پر از سؤال بود، با لحنی معصوم گفتم:   &quot;یک لیوان آب می‌خواستم… لطفاً.&quot;لبخند کجی زد انگار که داشت مسخره ام میکرد. گفت:  &quot;همین؟&quot;روی میزش، که حالا تازه دیده بودم شبیه پیشخوان بانک بود، یک کاغذ برداشت و چیزی نوشت. کاغذ را به من داد و توضیح داد:  &quot;اینو قراره بدیم دست یکی از خدایان. ترجیحاً خدای آب.&quot;زیر لب گفتم:  &quot; خدای آب؟&quot;شانه بالا انداخت:  &quot; بله، یکی از همون‌ها… زئوس و اینا. خودتون انتخاب کنید، ولی پیشنهاد من همونه.&quot;حس کردم اگر بیشتر بپرسم، احتمالاً باید فرم سه نسخه‌ای پر کنم. پس فقط گفتم:  &quot;هر کدوم باشه فرقی نمی‌کنه…&quot; آسانسور تکان آرامی خورد، مثل نفس کشیدن یک حیوان بزرگ، و چراغ بالای سرم کمی لرزید. هنوز به این فکر می‌کردم که چرا من را &quot;مارکاروس&quot; صدا زد. با یک مکث کوتاه، وقتی در باز شد، پا گذاشتم بیرون. هوای راهرو مثل همیشه بوی کهنگی می‌داد، ولی انگار امروز کمی هم بوی هیجان قاطی‌اش بود.در مسیر خانه، همسایه‌ها یکی‌یکی جلویم را می‌گرفتند؛ با چشم‌های گرد و لبخندهایی که بیشتر شبیه لبخندِ کودکِ منتظرِ هدیه بود، می‌پرسیدند: &quot;چی شد؟&quot;، &quot;داخلش چطور بود؟&quot;، &quot;راسته که مجانی قهوه می‌ده؟&quot;  فقط شانه بالا می‌انداختم و می‌گفتم: &quot;نمی‌تونم بگم&quot; — و همین جمله باعث می‌شد بیشتر مشتاق شوند.وقتی وارد خانه شدم، چیزی دیدم که نفسم را بند آورد: یک لیوان آب، پر و خنک، دقیقاً روی کمد کنار در. نه بخار داشت، نه قطره‌ای رویش نشسته بود؛ مثل چیزی که تازه از عکس تبلیغاتی بیرون کشیده باشند. باورکردنی نبود.از همان شب، تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم. یک دفترچه برداشتم و شروع کردم به نوشتن تمام دعاها و آرزوهایی که به ذهنم می‌رسید: از بزرگ‌ترینشان مثل &quot;خانه‌ای کنار دریا&quot; تا کوچک‌ترینشان مثل &quot;پیدا کردن جوراب جفت&quot;. می‌خواستم وقتی دوباره سوار آسانسور می‌شوم، همه را یک‌جا بخواهم و کارمند آسانسور را غافلگیر کنم.دفعه‌ی بعد که سوار شدم، همان حس مخمل قرمز و بوی دارچین دوباره پیچید. صدای آهسته‌ی موتور آسانسور مثل قلبی آرام می‌تپید. دوباره دریچه باز شد، اما این‌بار مردی جوان ظاهر شد؛ موهای قهوه‌ای ژل‌زده، یونیفورم قرمز و کراوات سیاه. با همان جمله‌های از پیش حفظ‌شده گفت: &quot;سلام آقای مارکاروس، بفرمایید، اما قبلش یادآوری کنم که ما تغییر ظاهر انجام نمی‌دیم و کارهای زمان‌بر هم امکان‌پذیر نیست.&quot;لبخند زدم و بدون معطلی شروع کردم به خواندن لیست: &quot;خب، اول یک لپ‌تاپ جدید… بعد یک سفر به ایتالیا… بعد سلامتی کامل برای مادرم… بعد هم...&quot;وسط حرفم دستش را بالا گرفت. &quot;ببخشید آقای مارکاروس، شما امتیاز کافی برای همه‌ی این کارها ندارید.&quot;چشم‌هایم تنگ شد. &quot;امتیاز چیه دیگه؟&quot;با لحنی جدی و کمی پدرانه گفت: &quot;شما بهشون می‌گید کار خوب.&quot;سردرگم ماندم. &quot;کار خوب؟&quot;شانه بالا انداخت. &quot;هر وقت کاری کنید که به نفع کسی جز خودتون باشه، امتیاز می‌گیرید. هرچقدر امتیاز بیشتری داشته باشید، درخواست‌های بیشتری رو می‌تونید ثبت کنید.&quot;پس وقتش رسیده بود که بروم و به همه کمک کنم. اولش آسان بود: جعبه‌ها را برای طبقات بالا ببرم، درِ آسانسور را برای پیرزن‌ها نگه دارم، یا حتی یک بار برای بچه‌ی طبقه پنجم بادکنک بخرم. ولی با زیاد شدن آدم‌هایی که امتیاز کم داشتند، انجام &quot;کار خوب&quot; کم‌کم به رقابتی بی‌رحم تبدیل شد. همه به هم شک داشتند؛ اگر لیوان آب به کسی می‌دادی، می‌پرسید: &quot;واسه امتیازاته، نه؟&quot; و اگر جواب نمی‌دادی، می‌گفت: &quot;پس چرا مجانی؟&quot;آخرش دعوایی بزرگ راه افتاد سر یک موضوع کاملاً مسخره: اینکه &quot;چه کسی باید درخت پلاستیکی لابی را غبارگیری کند&quot;. نصف ساختمان می‌گفت این کار باید داوطلبانه باشد تا امتیاز بدهد، نصف دیگر معتقد بود که چون درخت واقعی نیست، ارزش کار خوب ندارد. دعوا بالا گرفت، یک نفر با دمپایی وسط بحث آمد، و یکی دیگر قسم خورد که درخت اصلاً مال طبقه آن‌هاست. عجیب بود که خدایان الیمپوس این همه دعوا را نمیدیدند و فقط به کار خیر بیپرداختند. برای بار دیگر وارد آسانسور شدم. در که بسته شد، آن حسِ خفقان‌آور و مخملیِ دیوارها دوباره دورم پیچید. نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به شمردن چیزهایی که می‌خواستم:  &quot;یک لیوان آب، سه روز هوای تازه، اجازه خواب بدون کابوس، و...&quot;کارمند از دریچه بالا خم شد، همان چهره بی‌حوصله، همان لبخند مودبانه اما مصنوعی:  &quot;شرمنده، ولی امتیاز کافی ندارید.&quot;مات ماندم.  &quot;ولی… چطور؟ من که این‌همه کار خوب کردم!&quot;یک نگاه سرسری به دفترچه‌ام انداخت. چند ورق زد، ابرو بالا انداخت:  &quot;این روزها اصلاً کار خوبی انجام نداده‌اید.&quot;خشکم زد. لب‌هایم بی‌صدا تکان خوردند.  یعنی… یعنی دیگر چون همیشه قصد داشتم امتیازم افزایش یابد، دیگر توانایی انجام کار خوب را نداشتم؟  تمام آن سلام دادن‌ها، در نگه‌داشتن‌ها، حتی آن روز که کیسه زباله همسایه را بردم تا در چشمانش “نور شکرگزاری” بدرخشد… همه‌شان نه برای او، بلکه برای من بوده‌اند.باورم نمی‌شد. یک آسانسور کوفتی، با چراغ سقفی لرزان و بوی فرش تازه، من را از “یک آدم خوب بودن” انقدر دور کرده بود که حتی خودم هم دیگر باورش نداشتم.در باز شد. کسی خواست وارد شود، ولی من… فقط ایستاده بودم. حتی در را برایش نگه نداشتم.کاش به آسانسور قبلی برمی‌گشتیم… همان که فقط طبقه‌ها را بالا و پایین می‌برد و نمی‌پرسید &quot;امتیاز داری یا نه&quot;.وقتی رسیدم خونه بی درنگ نشستم پشت میز، یک کاغذ سفید گذاشتم جلوی خودم، و شروع کردم به نوشتن نامه‌ای برای شرکت: ازشان خواستم آسانسور را پس بگیرند. نمی‌دانم این نامه به دستشان می‌رسد یا نه، اما می‌دانم همین که نوشتم، یک کار خوب برای خودم بود یا شاید یک کار بی‌امتیاز، اما آرام‌کننده.متن نامه: به: شرکت آسانسور اُلیمپوس  از: مالک واحد ۱۳ – ساختمان آجر قرمز با سقف ترک‌خورده  موضوع: درخواست فسخ همکاری با خدایان محترمبا سلام و احترام،  اینجانب، این نامه را در نهایت ادب و در عین حال با کمترین حدِ امیدواری، خدمتتان ارسال می‌دارم تا تقاضا کنم حضور پرجلال و جبروت خدایان معززتان را از محدوده آسانسور و به تبع آن، از مسیر زندگی بنده حذف فرمایید.بدیهی‌ست که اینجانب از ارزش‌های والا، همچون “کار خوب” و “نیک‌خواهی”، بی‌اطلاع نبوده و در زمان حیات آسانسور قبلی نیز گاه‌به‌گاه درب آسانسور را برای دیگران نگاه می‌داشتم، بی‌آنکه در انتظار “امتیاز” یا “ثبت در پرونده اخروی” باشم. لکن، از روزی که آسانسور اُلیمپوس و نمایندگان الهی آن وارد این بنا شدند، نفس کار خوب نه به نفع دیگری، بلکه به سود “دفترچه امتیاز” و “رزومه معنوی” انجام می‌شود؛ و این، به عقیده اینجانب، مصداق بارز فساد در نیت است.به‌علاوه، فضای رقابتی ایجادشده میان همسایگان، چنان است که این روزها حتی برای جا دادن یک نفر دیگر در آسانسور، از قبل فرم رضایت‌نامه تهیه می‌گردد تا مبادا ارزش امتیازی این عمل، بی‌حساب و کتاب به شخص ثالث منتقل شود. اینجانب شخصاً در سه مورد جداگانه بابت “غبارگیری داوطلبانه درخت پلاستیکی لابی” با همسایگان درگیر فیزیکی و کلامی شده‌ام.لذا، ضمن احترام به مقام والای هرگونه موجود الهی که ممکن است در سیستم شما مشغول به کار باشد، خواهشمند است خدایان خود را به مقر اصلی در اُلمپ بازگردانید و آسانسور ما را به وضع پیشین – همان با صدای تق‌تق و گاهی گیرکردن بین طبقه دو و سه – بازگردانید.  به یقین، گیرکردن میان دو طبقه، کمتر روح آدم را می‌فرساید از گیرکردن میان خودپرستی و تظاهر به خیرخواهی.با تشکر،  مارکاروس  مالک واحد ۱</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 02:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر جدید در کشف دارو ها با ورود کامپیوتر های کوانتومی</title>
                <link>https://virgool.io/PsiQML/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-tx6jfpygcx4b</link>
                <description>از شما میخواهم دنیایی را متصور شوید که در آن کشف دارو های جدید نه بر اثر شانس بلکه بر اساس یک علم دقیق است که در سایه استفاده از رایانش کوانتومی توسعه یافته است. دنیایی که در آن ساخت دارو های جدید برای بیماری ها بسیار آسان تر و دقیق تر شده است و بیشتر بیماری های کشنده امروز دیگر حتی خطر جدی هم برای انسان ها به وجود نمیاورند.محاسبات کوانتومی دارای پتانسیل بالایی برای دگرگونسازی صنعت داروسازی است. در حال حاضر، کشف دارو یک فرآیند طولانی و پیچیده است که نیازمند شبیهسازیهای بسیار دقیق مولکولی و شیمیایی میباشد. رایانههای کلاسیک در مواجهه با این محاسبات پیچیده دارای محدودیتهایی هستند و زمان و منابع زیادی را میطلبند. در مقابل، رایانههای کوانتومی میتوانند این شبیهسازیها را با دقت و سرعت بسیار بالاتری انجام دهند، که میتواند به کشف سریعتر و کارآمدتر داروهای جدید منجر شود.شبیه سازی ملوکولیچالشهای رایانههای کلاسیک:شبیهسازی دقیق تعاملات مولکولی یک مسئله بسیار پیچیده است که نیازمند محاسبات عظیمی است. رایانههای کلاسیک دارای محدودیتهایی هستند که اجرای این محاسبات پیچیده را کند و پرهزینه میکند. این محدودیتها شامل موارد زیر است:ابعاد بالا و فضای جستجوی وسیع: تعاملات مولکولی شامل تعداد زیادی از اتمها و الکترونها است که باید در یک فضای جستجوی بسیار بزرگ مدلسازی شوند.زمان محاسبات طولانی: محاسبات کلاسیک به زمان بسیار زیادی نیاز دارند تا بتوانند تعاملات پیچیده مولکولی را با دقت محاسبه کنند.تقریبی بودن نتایج: روشهای کلاسیک اغلب از تقریبها و مدلسازیهای ساده استفاده میکنند که باعث کاهش دقت نتایج میشود.مزیت کوانتومی:رایانههای کوانتومی از اصول مکانیک کوانتومی برای انجام محاسبات استفاده میکنند که این امر به آنها اجازه میدهد شبیهسازیهای مولکولی را با دقت و کارایی بسیار بالاتری انجام دهند. مزیتهای اصلی رایانههای کوانتومی شامل موارد زیر است:ابرپوشانی (Superposition): کوبیتها میتوانند به طور همزمان در چندین حالت قرار بگیرند، که این ویژگی به رایانههای کوانتومی اجازه میدهد تعداد زیادی از محاسبات را به طور موازی انجام دهند.درهمتنیدگی (Entanglement): این ویژگی اجازه میدهد کوبیتهای مختلف به صورت هماهنگ عمل کنند و اطلاعات را به صورت همزمان پردازش کنند.دقت بالا: رایانههای کوانتومی میتوانند مدلهای بسیار پیچیدهتری را با دقت بالاتری شبیهسازی کنند، که این امر به محققان اجازه میدهد تعاملات دقیقتر مولکولی را بررسی کنند.با استفاده از رایانههای کوانتومی، میتوان تعاملات مولکولی را با دقت بیشتری شبیهسازی کرد و تاثیرات متقابل مولکولها و ترکیبات شیمیایی را بهتر فهمید. این امر میتواند به کشف سریعتر و کارآمدتر داروها کمک کند و در نهایت منجر به تولید داروهای موثرتری شود که تاثیرات بهتری در درمان بیماریها دارند.شتاب دهی به کشف داروسرعت و کارایی:محاسبات کوانتومی میتواند فرآیند کشف دارو را با سرعت و کارایی بیشتری انجام دهد. رایانههای کلاسیک در شبیهسازی تعاملات پیچیده مولکولی دارای محدودیتهایی هستند که منجر به زمانبری و هزینهبر بودن این فرآیند میشود. اما رایانههای کوانتومی با استفاده از اصول ابرپوشانی (Superposition) و درهمتنیدگی (Entanglement) قادر به انجام محاسباتی هستند که برای رایانههای کلاسیک غیرقابل دسترسی است. این قابلیتها به محققان اجازه میدهد تا شبیهسازیهای دقیقتری از مولکولها و ترکیبات شیمیایی انجام دهند و در نتیجه فرآیند کشف دارو را به طور قابل توجهی تسریع بخشند. این امر میتواند منجر به کاهش هزینهها و زمان مورد نیاز برای تحقیق و توسعه داروهای جدید شود.پزشکی شخصیسازیشده:محاسبات کوانتومی همچنین میتواند نقش مهمی در بهبود پزشکی شخصیسازیشده ایفا کند. با استفاده از قدرت محاسباتی کوانتومی، میتوان دادههای کمحجم و پراکنده از آزمایشهای بالینی را با دقت بیشتری تحلیل کرد و از آنها بینشهای ارزشمندی استخراج نمود. این تحلیلها میتوانند به شناسایی الگوهای پیچیده در دادههای بیماران کمک کنند که منجر به ارائه درمانهای خاصتر و موثرتر برای هر بیمار میشود. در نتیجه، محاسبات کوانتومی میتواند به بهبود نتایج درمانی و کاهش عوارض جانبی کمک کند، زیرا درمانها بر اساس نیازها و ویژگیهای خاص هر بیمار تنظیم میشوند.مطالعات موردی و مثال هاچندین شرکت داروسازی در حال حاضر از محاسبات کوانتومی برای بهبود فرآیندهای تحقیق و توسعه خود استفاده میکنند. در اینجا چند مثال قابل توجه آورده شده است:Merck &amp; Co.: مرگ با چندین استارتآپ محاسبات کوانتومی، از جمله 1Qbit، همکاری کرده است تا کاربردهای محاسبات کوانتومی در کشف و توسعه داروها را بررسی کند.Biogen: بایوژن با 1Qbit برای استفاده از محاسبات کوانتومی در بهینهسازی فرآیندهای کشف دارو همکاری کرده است.IBM: آیبیام ماشینهای محاسبات کوانتومی خود را از طریق پلتفرمهای ابری در دسترس قرار داده است، به طوری که شرکتهای داروسازی میتوانند از محاسبات کوانتومی برای حل مشکلات پیچیده کشف دارو استفاده کنند.PsiQuantum: سایکوانتوم در حال ساخت یک کامپیوتر کوانتومی فوتونی است که هدف آن غلبه بر ماشینهای کلاسیک است و کاربردهای بالقوهای در کشف دارو دارد.آینده محاسبات کوانتومی در کشف داروپیشرفتهای فناوریپیشرفتهای اخیر در محاسبات کوانتومی نشاندهنده وعدههای بزرگی برای کشف دارو است. رایانههای کوانتومی میتوانند تعاملات مولکولی را با دقت بینظیری شبیهسازی کنند، که برای درک چگونگی تعامل ترکیبات دارویی با سیستمهای زیستی بسیار حیاتی است. به عنوان مثال، پردازنده کوانتومی جدید شرکت آیبیام به نام Quantum Heron قادر است محاسبات پیچیده را بسیار سریعتر از رایانههای کلاسیک انجام دهد، که این امر امکان بررسی ساختارها و رفتارهای مولکولی را با کارایی بیشتری فراهم میکند.چالشها و راهحلهابا وجود این پیشرفتها، چالشهای متعددی همچنان باقی است. یکی از مشکلات اصلی تصحیح خطای کوانتومی است. سیستمهای کوانتومی بسیار حساس به اختلالات خارجی هستند که میتواند باعث خطا در محاسبات شود. پژوهشگران در حال توسعه تکنیکهای پیشرفته تصحیح خطا هستند، مانند AlphaQubit توسط دیپمایند، که از شبکههای عصبی برای پیشبینی و رفع خطاها قبل از وقوع آنها استفاده میکند.چالش دیگر مقیاسپذیری سیستمهای کوانتومی است. با رشد رایانههای کوانتومی، آنها بیشتر در معرض خطاها قرار میگیرند که حفظ محاسبات پایدار و دقیق را دشوار میکند. راهحلها شامل بهبود پایداری کوبیتها و توسعه روشهای قویتر تصحیح خطای کوانتومی است. به طور خلاصه، در حالی که محاسبات کوانتومی پتانسیل بزرگی برای انقلاب در کشف دارو دارد، غلبه بر این چالشها برای دستیابی به پتانسیل کامل آن حیاتی خواهد بود.</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 03:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید را رها کردم</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-nqgi4kxadttc</link>
                <description>در دشتی پر از گل‌هایی که با گردن‌های خم‌شده خورشید را ستایش می‌کردند، سولاس تنها گلی بود که جرأت کرد به تاریکی نگاه کند.  سه روز از آن «اتفاق شوم» گذشته بود — البته، شوم از نگاه آفتابگردان‌ها؛ نه از نگاه سولاس.  مادرش این نام را برایش انتخاب کرده بود: سولاس، یعنی روشنایی، یعنی هدیه‌ای برای خورشید. آری، قرار بود قربانی باشد؛ مثل همه.  می‌گفتند اگر خورشید را با تمام وجود پرستش کنی، روزی فرشته‌ی مرگ می‌آید، تو را با خود سوار بر ارابه‌ی آفتاب می‌برد و می‌سپارد به خورشید.  باقی گل‌ها، آن‌هایی که از ستایش خورشید سر باز می‌زدند و گل های آفتابگردان را به تمسخر میگرفتند، در همان روز اول توسط همان فرشته‌ی مرگ به سمت سطل زباله‌ی کنار دشت پرتاب می‌شدند — گل‌های بدبختی که ایمان را به مسخره گرفته بودند.  سولاس این‌ها را دیده بود. شب‌ها با خودش فکر می‌کرد که باید بین قربانی ها باشم، به خوبی آفتاب را تماشا کنم و همیشه طرف نور باشم، وقتی هم به خورشید از آسمان ناپدید شد شب را به زاری بپردازم نه به خواب چون می‌گفتند آن‌هایی که زاری می‌کنند، زودتر به خورشید می‌رسند.روزی سولاس، ایستاده و بی‌حرکت، مثل هر روز دیگر به آفتاب خیره شده بود؛ گردنش کمی درد گرفته بود اما مگر گل‌ها حق گلایه دارند؟  در همین حال، کفش‌دوزکی سرخ و خندان روی بینی‌اش نشست و با لحن شیطنت‌آمیزی گفت: «هنوزم داری به اون توپِ آتیشی زل می‌زنی؟ خسته نمی‌شی؟»سولاس پلک نزده، بی‌حرف ماند. گل‌ها حرف نمی‌زنند — رسم است. اما درونش صدایی شنید، مثل صدایی که از عمق ریشه‌ات می‌خزد. کفش‌دوزک ادامه داد:  «من امروز از سمت غرب اومدم... اون‌جا یه چیز جالب دیدم. یه گل کوچیک، با گردنی آزاد... داشت به سایه‌ها نگاه می‌کرد. عجیب بود. زیبا هم بود.شبیه تو، فقط شجاع‌تر.»سولاس  برای لحظه‌ای چشم برداشت از خورشید. نه به‌طور کامل. فقط کمی، خیلی کم. آن‌قدر که اگر بقیه می‌دیدند، شاید می‌گفتند باد گردنش را تکان داده.اما خودش می‌دانست.  او شروع کرده بود.  شروع کرده بود به دیدن چیزی غیر از خورشید. کفش‌دوزک، بال‌های کوچکش را لرزاند و با لحنی آرام اما محکم گفت:  «می‌شود بدون خورشید هم زندگی کرد... نگذار باور، تو را از حقیقت دور کند.»سولاس برای لحظه‌ای دیگر، کمی بیشتر از همیشه، گردنش را پایین آورد. نور دیگر مستقیماً در چشمش نبود.  همان لحظه گل‌های اطراف، با نوعی غریزه کور، خشمی دسته‌جمعی را حس کردند.  زمزمه‌هایی پر از وحشت در دشت پیچید: «او منحرف شده... نگاهش را دزدیده!»  «او دیگر یکی از ما نیست!»  «خورشید غضب خواهد کرد!»فریادها اوج گرفت.  سولاس وحشت‌زده سریع دوباره به خورشید خیره شد.  کفش‌دوزک که حالا در حال پرواز بود، نگاهی از بالا به او انداخت و گفت: «امیدوارم روزی آزادت ببینم.» دل سولاس لرزید.  در سکوت نور، چیزی درونش شکافت. به خورشید نگاه کرد؛ اما این بار نه از سر پرستش. نه با ترس، با سوال.با خودش زمزمه کرد: «امروز حقیقت را خواهم یافت... آیا می‌شود بدون خورشید رستگار شد؟  نه، امشب زاری نمی‌کنم.  امشب فقط نگاه می‌کنم...»شب شد و صدای زاری ها بلند شدند اما سولاس چشمانش را باز کرد برای اولین بار اطراف را دید زد گل های اطرافش را دید زد برای اولین بار چهره گل ها را دید چقدر همه شبیه هم بودند به ماه خیره شد ماه که تعجب کرده بود چطور یک گل افتابگردان بهش خیره شده است رو به او کرد و گفت: «تو... چرا بیداری؟  مگر نور من بیگانه نیست برای تو؟  مگر جز خورشید، کسی را هم سزاوار نگاه می‌دانید؟»  سولاس که درونش حس های متفاوتی غل غل میکردند با یک استرس بی ترس گفت: «نمیدانم. فقط خواستم اطراف را نگاه کنم نه از روی ترس و برای رستگاری فقط برای خودم به خواست خودم» ماه سکوت کرد. انگار سال‌ها منتظر این جمله مانده بود.  بعد با لحنی پر مهر گفت: «آنکه مرا می‌بیند، دیگر هیچ‌گاه همان نمی‌ماند...  اما مراقب باش، بیداری آسان نیست.  حقیقت، درد دارد.  اما آزادی، همیشه از میان تاریکی می‌گذرد.»آن شب را سولاس به نگاه به سوی ماه گذراند و صبح که شد از روی خستگی چشمانش را باز نکرد و خوابید دیگر حقیقت را میدانست و نمیخواست به پرستش دروغین بپردازد باز زمزمه های کفر بلند شدند اما این بار برای سولاس مهم نبود او شب ها را بیشتر دوست داشت تاریکی برایش عاشقانه تر بود. شب دوم رسید.  صدای زاری گل‌ها خفه‌تر بود، مثل تکراری که حتی خودش از خودش خسته شده.  اما در دل سولاس، سکوت تازه‌ای جوانه زده بود؛ سکوتی از جنس فکر، نه ترس. میخواست ماه را به تماشا بنشیند اما لحظه ای درنگ کرد نمیخواست از بند خورشید رها شود و بر بند ماه بیوفتد او میدانست ماه هم انعکاسی از همان خورشید است آینه ای از حقیقت او. زمین را نگریست و آسمان را خیره شد ناگهان شهابی را دید با عجله در حال رد شدن بود شهابی با فریادی بلند گفت: «آزادی» و رفت و نگاهی به پشتش نینداخت سولاس با ناامیدی به ریشه های خود نگاه کرد و حسرت خورد. روز شده بود و دوباره خواب رفته بود میخواست شب را دوباره بیدار بماند و با ستاره ها حرف بزند اما ناگهان داس فرشته مرگ بر گردنش فرود آمد بعد دو روز آزاده ما سر از بدنش جدا شد، برخی گفتند که خورشید عذابش داده برخی هم گفتند از جسارتش خورشید خوشنود شده و برای تبریک پیش خودش برده؛ برخی از او متنفر بودند و برخی حسادت او را میکردند؛ بریده شد و رفت آزاده‌ای دیگر سرش را بر فرشتگان مرگ از دست داد.</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 00:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای جدید بدون سنگ کلیه</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-lazqu8zzul0c</link>
                <description>سرگردان در میان ستارگات خاموش و بی صدا میچرخم به خودم میایم و اطراف را نگاهی میاندازم چه شد که تصمیمی به این چرتی گرفتم چه شد که مثل همه نتوانستم مرگ را قبول کنم و مجبور حال در میان این همه سرما و سیاهچاله بچرخم روزی را میخواهم که با دخترم بازی میکردیم یعنی میلیون ها سال پیش روزی را میخواهم که اخرین آدمی که میشناختم هم مرد وقتی که سیاره قلوپلند نابود شد و درست جلو چشمانم 100مین نسل خودم پسرِ پسرِ دخترِ...نمیدانم قبل از چه بود و چه ها کردم وقتی که سنگ کلیه ام شروع کرد به رشد کردن فهمیدم که مرگ میخواهد سراغم بیاید مثل همه ی قلوپلندی ها قرار بود به وقتی سنگ کلیه ام به زمین برخورد کند بمیرم اکثر مردم وقتی که میوفتاد میگرفتند و جیبشان میگذاشتند تا وقتی از زندگی سیر شدن به زمین بیاندازند برعکس پدربزرگم که وقتی سنگ کلیه اش افتاد دست و پایش گرفت و نتوانست بگیرتش و مرد بعضی ها به دین رامگرایی نسبتش دادند ولی من پدربزرگ را میشناختم او حتی برای درست کردن چایی هم به مادربزرگ احتیاج داشت نمیتوانست به یک مکتبی اعتقاد داشته باشد ادم پوچ و احمقی بود همانطور که مادرم میگفت. وقتی سنگ کلیه ام افتاد فکری به سرم زد پول باعث شد به این فکر بیوفتم که تا ابد نامیرا شوم پس موشکی ساختم و سنگ کلیه ام را در دورترین نقطه دنیا فرستادم یک کهکشانی دیگر تا هیچوقت روی زمین قلوپلند را نبیند. حال یک تکه سنگ از قلوپلند در دستانم داشتم تا هروقت سنگ کلیه ام را دیدم بهش بزنم و از همه چیز خلاص شوم ولی فکر کنم تا حالا خیلی وقت هست که از بین رفته به هدفم رسیدم نامیرا شدم. سرگردان در حال نگاه به هزاران هزار سیاه چاله بودم که ناگهان یک اردک و یک خرس درست رو به رویم سبز شدنمرد:&quot;شما...نمرده اید؟&quot;اردک: &quot;ااام...ما خیلی وقت است نامیرا هستیم مرد عمرمون برمیگرده به چند کیهان قبل از اینی که توش زندگی میکردیم...ولی تا حالا تو رو ندیدم چطور از چشممون قایم شده بودی؟&quot;مرد: &quot;من اولین باره که دارم نامیرایی رو تجربه میکنم، سنگ کل...&quot;خرس: &quot;واای این از اون مردم سنگ کلیه ایه اردک گفتم بهت که این کار رو نکن یکی کار دست خودش میده&quot;اردک: &quot;ولییی خیلی خوب و خنده دار بود..فک کن مردمی که با سنگ کلیه میمیرن ها ها ها&quot;مرد که از شنیدن این ها وارد شک شده بود رو کرد و به اردک گفت یعنی چی که...اردک یه خنده ریزی کرد و گفت &quot;ببین بچه اره ما کیهان هارو میسازیم و خراب میکنیم تا وقتی که یکی خوبش رو بسازیم که ارزش زندگی کردن توش رو داشته باشه بعدش دیگه نابودشون نمیکنیم مگه نه خرسه&quot;خرس: &quot;اره، فقط داریم یه چیزی میسازیم که بشه توش بدون درد زندگی کرد، مردم شما بهش میگن بهشت&quot;اردک که میخواست تو این ورژن به جای ابجو باعث بشه شیر مست کننده باشه و داشت خرس رو قانع میکرد که این کار رو بکنن رو به مرد کرد و گفت: &quot;به نظر تو چیکار کنیم بچه؟ میخوای همه جا پر بشه از بچه های مست؟&quot; مرد که شوکه شده بود فهمید که دیگر تبدیل به یک خالق شده است رو به اردک کرد و گفت: &quot;اینو نمیدونم ولی اینبار دیگه مردم سنگ کلیه ای نمیسازیم نمیخوام فرد دیگری به این طلسم دچار بشه&quot;خرس: &quot;حداقل شانس اینو پیدا کردی که تو بهشت زندگی کنی&quot;مرد: &quot;صبر کن ببینم پس بقیه روح هاشون برنمیگرده؟&quot;خرس با تعجب نگاهی کرد و گفت: &quot;نه!... به هر حال این بار نمیخوام اون شرکت لگو رو بسازیم از پا گذاشتن رو قطعه ها متنفرم&quot;مرد: &quot;...&quot;خرس: &quot;پییش به سوی ساختن دنیای جدید&quot;مرد: &quot;نه صبر کن، خب همه رو نامیرا کن باهم بهشت رو بسازیم دیگه...&quot;خرس با صدایی بلند تر: &quot;پیش به سوووی ساختن دنیای جدیید&quot;</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 00:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ 729</title>
                <link>https://virgool.io/@XSDFF/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-729-tky9fv1972xy</link>
                <description> مارون داشت از بی کسی و تنهایی باز مینالید از وقتی که دوست دخترش 1 هفته پیش ولش کرده بود و رقته بود دیگه کسی رو نداشت که باهاش حتی دو کلمه حرف بزنه از بیچارگی پناه آورده بود به قهوه فروشی سر محله و باهاش درمورد سیاست های جدید جناب عالیجناب حرف میزد و در حین حرف زدن از چشمان قهوه فروش درماندگی را میدید انگار که با پلک های خسته اش میخواست به او بگوید &quot;گم شو&quot;. شب که ساعت 10 به خونه رسید و چراغ ها را در سکوت مطلق روشن کرد با خودش فکر کرد که &quot;معلوم بود که وقتی تصمیم میگیری صاحب تولیدی پوشاک بچگانه مخصوص بزرگسالان بسازی اخر عاقبتت همین میشه&quot; در یخچال رو باز کرد نودل ها رو برداشت که صبح پخته بود و سرد شروع کرد به خوردن و تلویزیون رو روشن کرد، چند دقیقه ای گذشته بود که تبلیغی شروع کرد به پخش شدن طبق معمول میخواست که بره و از این فرصت استفاده کنه و جیش کنه اما تبلیغ جذبش کرد چیزی که هیچوقت فکرش را نمیکرد.  &quot;مهربونی رو اجاره کن! از تنهایی رنج میبری؟ خب چرا یه مادربزرگ اجاره نمیکنی اونم نه یه مادربزرگ معمولی مادربزرگ از هر دوره تاریخ و هر سیاره توی کیهان! همین حالا  تماس بگیر و مثل لاکپشت های دریایی شرق سیاره گریه کن تا مادربزگت رو از ناناجاره دریافت کن&quot; واقعا چنین چیزی هم ممکنه! اخه کی اینارو واقعا اجاره میکنه همین رو که داشت میگفت یه بهونه ای برای خودش بافت و گفت فقط کنجکاوم و بعد تلفن رو برداشت و شروع کرد به گریه کردن. فروشنده: &quot;یعنی داری سعی میکنی لاکپشت های دریایی شرق سیاره گریه کنی؟&quot; مارون: &quot;دارم سعیمو میکنم&quot; فروشنده اه کشید و زیر لب گفت &quot;به حد کافی بهم پول نمیدن که توجه کنم&quot; و بعد بلند ادامه داد &quot;چه نوع مادربزگی میخواین جناب&quot; مارون: &quot;یکی باشه که از تنهایی درم بیاره&quot; فروشنده: &quot;همه خدمات ما طراحی شدن که ادم هارو از تنهایی در بیارن&quot; مارون: &quot;پس هر چی بدید راضیم&quot; فروشنده: &quot;ثبت شد قربان، مادر بزرگتون مادربزرگ 729 تو راهه&quot; ناگهان صدای شیپور اومد و از سقف خونه یه پیرزن با لباس های وایکینگ شیرجه زد تو خونه مارون که هم تعجب کرده بود و هم داشت به بدبختی هایی که قراره سر تعمیر سقف خونه متحمل بشه فکر میکرد رو به پیرزنه کرد و گفت &quot;شما انگار مادربزگ من هستید نه؟&quot; پیرزن یه نگاهی به مارون انداخت و شروع کرد به فریاد زدن &quot;فخر، فتح. فخر، فتح. خون دشمنانت رو قراره باهم بریزیم&quot; مارون: &quot;دشمن؟ نه فقط برو برامون یکم چایی بریز و بیا باهم حرف بزنیم&quot; مادربزرگ شمشیرش رو کشید و حمله ور شد به آشپزخونه با شمشیرش در رو باز کرد (دستگیره رو اصلاً امتحان نکرد)، وارد آشپزخانه شد، به سمت کتری حمله کرد و با نهایت دقت شروع کرد به جوش آوردن آب. بعد، از دل لباس چرمی‌اش یه بسته چای خشک بیرون آورد که به‌طرز عجیبی بوی دارچین و دود می‌داد.مارون که هنوز با دهن باز وسط پذیرایی ایستاده بود، با خودش فکر کرد:  «یا باید باهاش کنار بیام… یا تا فردا خونه رو به خاک و چای تبدیل می‌کنه.»در حالی که صدای قل‌قل کتری می‌اومد، پیرزن فریاد زد:  «مارون! بیار اون بیسکوییتای ساده‌ی بی‌روح رو! وقتشه که با شرف بجنگیم و با چای جشن بگیریم!»مارون آهی کشید، رفت سمت کابینت و گفت:  «بذار حداقل یه بار امتحان کنیم... شاید اینم یه جور مادربزرگه.»رفت و روی صندلی نشست رو به مادربزرگ کرد و شروع کرد به حرف زدن با اینکه مادربزرگ مشغول به دم کردن چایی با شمشیرش بود مارون گفت: &quot;حس تنهایی دارم نمیدونم حتی با زندگیم چیکار کنم&quot;مادربزرگ، بدون اینکه برگرده، در حالی که با دقت نوک شمشیرش رو توی لیوان می‌چرخوند تا چای خوب دم بکشه، با صدایی آروم ولی محکم گفت:«تنهایی رو همه‌ی جنگجوها حس می‌کنن، مخصوصاً قبل از یه نبرد مهم.  ولی بعضیا اشتباه می‌گیرنش با بی‌هدفی.  تو گم نشدی، مارون. فقط هنوز نفهمیدی کجای نقشه‌ای هستی که داری خودت می‌کشی.  بعضی وقتا، هدفت اون‌ورِ قله‌ست، ولی باید اول چای بخوری تا بتونی بالا بری.  حالا، یه قلپ بزن. و بعدش بگو… اگه هیچ‌کس قضاوتت نکنه، واقعاً دلت می‌خواد با زندگیت چیکار کنی؟»مارون به فکر فرو رفت چند دقیقه ای مکث کرد، بعد به خودش آمد و ادامه داد: &quot;ولی من ادم هارو از خودم دور میکنم&quot;مادربزرگ، همون‌طور که با پارچه‌ای زره‌آلود بخار چایی رو پاک می‌کرد، آروم برگشت، چشماش نرم‌تر شده بود، انگار صد سال درد شنیده بود. گفت:  «بعضی وقتا، وقتی زخمی می‌شی، ناخودآگاه تیغ‌هات رو بیرون می‌ذاری. نه برای حمله، برای دفاع.  ولی خب… بقیه فقط تیغ رو می‌بینن، نه زخم رو.&quot; مارون که داشت کم کم ازش خوشش میومد وقتی نشسته بود و داشت چایی اش رو میخورد خواست از خودش بپرسد از زندگی که داشته که وقتی یک دفعه ای ورداشتنش و آوردنش اینجا، دهانش رو که باز کرد نوری از همون سوراخی که مادربزرگ اومده بود توجه هر دو رو جلب کرد یک مرد با شلوار زیر و کت و کراوات و یه تلفن سیمی دستش: &quot;آقای مارون اشتراک شما به پایان رسید لطفا اگه میخواین تمدیدش کنیم با زبان دلفین ها کتاب شکسپیر رو بخونید&quot; مارون:&quot;چی من حتی نمیتونم با زبون خودمون این کار رو بکنم&quot; فروشنده:&quot;میتونین با چشماتون اپرا بخونید&quot; مارون: &quot;معلومه که نه!&quot;فروشنده: &quot;پس متاسفانه باید عرض کنم تمدید امکان پذیز نیست ممنون از اینکه مارو برای مقابله با بدبختی هایی که خودمون باعثش شدیم انتخاب کردید&quot;فروشنده بشکنی زد و مادر بزرگ و خودش ناگهان غیب زدند. مارون هم که به اینجور تموم شدن دوره های اشتراک خودش عادت کرده بود رفت تو اشپزخونه و وقتی داشت چایی میخورد با خودش گفت &quot;باید صدا در آوردن با چشم هامو یادبگیرم&quot; تنها مونده بود با یک چایی خوش دم مادربزرگی و فکر های گاهی عمیق و گاهی چرت و پرت </description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 03:25:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلیچونچر: قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%DA%AF%D9%84%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%86%DA%86%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-ywziozzfcuea</link>
                <description>نشسته بودی رو به روی تلویزیون و همون سریال چرت همیشگی رو میدیدی از کار برگشته بودی و خسته و کوفته فقط میخواستی با دیدن همین سریال قبل از خوابیدن یکم از درد تنهایی و پوچی زندگی کم کنی و در آرامش بگیری بخوابی. چند روزی میشد که حس عجیبی تو دلت بود و اتفاقای عجیبی هم تو شهر میوفتاد همینجور که داشتی نا خودآگاه به جک های زیرنافی سریال میخندیدی یه دفعه یادت افتاد که چند تا از همکارات رو که تو کارخونه یکیش حسابدار بود و اون یکی کارگر ندیدی و خیلی رندوم یادت افتاده که اصلا اینا وجود خارجی دارند و با خودت گفتی &quot;سرم انقد شلوغ شده که حتی یادم میره به همکارام که چند روزه نیومدن زنگ بزنم و احوالشون رو بپرسم&quot; تلفن رو برداشتی و به مخاطبینت رفتی تا اسمشون رو پیدا کنی ولی نشد که نشد نبود انگار زمین دهن باز کرده بود و بلعیده بودتشون، در همین حین که مشغول فحش دادن به گوشی و گشتن دنبال شماره همکارات بودی یه دفعه چشمت به تلویزیون میخوره و میبینی انتن رفته و برفک همه جای تلویزیون رو گرفته عجیب نبود البته چون تو اخبار هم گفته شده بود که انتن های تلویزیون چند روزی مختل میشوند. با این همه که میدونستی این یه عمر عادیه باز هم نتونستی صبر کنی و رفتی پشت تلویزیون تا درستش کنی ولی...نه همه جا ناگهان برفک شد انگار که درون تلویزیون سفر کردی همه جا همون بود برفک و بعد تاریکی. چشمانت را باز میکنی کلاغی روبه‌روت نشسته و غار غار میکند ناگهان میاستد به رویت نگاه میکند و با لحنی بی حس و ربات گونه میگوید &quot;خوش اومدی، بهونه زندگیم&quot; بعد به افق خیره میشه و میگه &quot;وای خورشید داره ظهور میکنه! کمکی از دستم بر میاد؟&quot;...از کلاغ پرسیدی: «تو کی هستی؟»  او با نگاهی که انگار _باید از قبل می‌دونستی_، با لحنی مطمئن جواب داد:  «خب، من راهنمای تو هستم… توی این سفر دل‌انگیزی که داریم.»خیره‌اش شدی. سردرگم‌تر از قبل گفتی:  «سفر؟ شما از طرف همون آژانس مسافرتی اومدید؟ ببین من نمی‌خوام، منو برگردون خونه‌مون. پولی هم ندارم که بهت بدم.»کلاغ ماتش برد. حتی نمی‌دونست آژانس مسافرتی یعنی چی.  خواست چیزی بگه، اما ناگهان خشکش زد. به افق خیره شد و گفت:  «خورشید داره ظهور می‌کنه! وقت راهنمایی‌های بعدیه.»  بال‌هاشو به هم کوبید و پرواز کرد.تو، که دلت به راهنمایی‌هاش خوش شده بود، فریاد زدی:  «کجا!؟» اما بی‌اعتنا رفت. تو موندی و تکه‌سنگ‌های سیاهِ معلق، توی فضایی پر از برفک تلویزیون.  نگاهی به دوردست انداختی، خورشید واقعاً داشت ظهور... طلوع می‌کرد. با خودت گفتی شاید اون خورشید یه جواب هایی داره و قدم اول رو برداشتی بری سمتش. همین‌که پا رو جلو گذاشتی، یه گربه‌ی سیاه با کت‌وشلوار زرشکی، درست جلو چشمت، از دل دود ظاهر شد.  با خنده‌ای دل‌آزار گفت:  «سلام، مسافر.» بی‌توجه خواستی رد شی.  اما با لحنی تُند گفت:  «هوی، با توأم! گوسفند!»با عصبانیت برگشتی. گفتی: «اگه از اون آژانس لعنتی‌ای، من نمی‌خوام. منو برگردون خونه بی‌صاحبم.» گربه، دوباره خندید و با لبخندی مرموز، گفت:  «چشم، آقای محترم. اول جواب سلامم رو بده.»در سکوت، فقط به چشمای سبز و باریکش خیره شدی.ادامه داد:  «باشه بابا، آقای افاده‌ای. فقط اومدم بهت بگم که…» ناگهان، دو مسیر روبه‌روت ظاهر شد. یکی با سنگ‌های زرد، دیگری با قهوه‌ای‌های تیره و خاک‌گرفته. گفت:  «اگه دنبال حقیقتی، برو سمت زرد. اگه دنبال دروغی، برو به قهوه‌ای. اگه بری سمت زرد، خودم باهات میام. اگه بری سمت قهوه‌ای… نمیام. چون شلوارم قهوه‌ای می‌شه. شایدم بیام، ولی قبلش باید شلوا—»با عصبانیت پریدی وسط حرفش: «خفه می‌شی یا خفت کنم؟» گربه، در حالی که دو مسیر رو با دست نشون می‌داد، فقط گفت: «تصمیم با خودته… آقای محترمِ افاده‌ایِ عصبی.»یکم به روی گربه نگاه میکنی و اون نگاه احمقانه تو صورتش و موقعیتی که بودی تو فقط میخواستی بعد یه روز کاری سخت بیای خونه و تنهایی بشینی یه سریال چرت ببینی حالا یه جایی گیر افتاده بودی که حتی نمیدونستی چی هست اصلا نمیفهمیدی که چه اتفاقی داره میوفته نگاهی به دستت انداختی که داشت میلرزید مشتش کردی و پریدی روی گربه و یه مشت کوبوندی درست وسط صورتش در حالی که گربه داشت داد میزد که ولم کن و همزمان باز هم میخندید یغه‌اش رو گرفتی و با جیغ و داد گفتی &quot;ببین مردتیکه عوضی یا میگی این خرابمونده کجاست و منو چرا کشوندید اینجا یا تک تک دندون هات رو میریزم تو شکمت!&quot; گربه که داشت زیر مشت و لگد دست و پا میزد گفت &quot;ولم کن تا بهت بگم خب&quot; ولی تو ولش نکردی و خوابوندیش روی زمین و روش نشستی و گفتی حالا حرف بزن گربه که از چشماش معلوم بود ترسیده یکم بهت نگاه کرد ولی کمی بعد خودش رو جمع و جور کرد و باز با همون لبخند و اعتماد به نفس کامل گفت &quot;ببین آقای عصبی من فقط یه بازاریابم و برای دکتر قالام قالام کار میکنم میتونی بری و ببینیش فقط کافیه راه زرد رو ادامه بدی&quot; بلندش کردی و دوباره کوبیدیش زمین &quot;من نمیخوام یکی از اون راه های لعنتی تو رو ادامه بدم میفهمی یا نه؟&quot; گربه: &quot;باشه بابا جوش نیار حالا! گفتی میخوای حقیقت رو بدونی منم دارم راه حقیقت رو بهت نشون میدم&quot; یه حسی بهت میگفت که گربه داره راست میگه ولی بلاخره یه بازاریاب بود داشتی فکر میکردی که شاید باید به گربه گوش بدی و باهاش به راه زرد ادامه بدی ولی یاد حرف کلاغ افتادی &quot;خورشید داره ظهور میکنه&quot; رو به گربه کردی و گفتی &quot;کلاغ به جای طلوع گفت خورشید داره ظهور میکنه چرا؟&quot; گربه که اول زمزمه کرد اون کلاغ احمق پیش تو هم اومده پس بعد با صدای بلند گفت &quot;طلوع؟ یعنی چی طلوع؟ خورشید ملکه اینجاست هر شب که تو منطقه شما غروب میکنه اینجا میاد و ظهور میکنه و تصمیم های مهم سرزمین رو میگیره&quot; &quot;صبر کن ببینم وقتی غروب میکنه خب میره سمت دیگه کره زمین دیگه&quot; &quot;خب ما سمت دیگه کره زمینیم دیگه&quot; &quot;پس آمریکا که میگفتن اینجاست؟ فک میکردم جای بهتری باشه&quot; &quot;آمری چی چی؟ اینجا گلیچ لنده آمریکا چیه دیگه&quot; &quot;ها؟ اه ولش این خورشید اینجا صحبت هم میکنه؟&quot; &quot;اره چطور؟ مگه تو دنیای شما صحبت نمیکنه؟&quot; گربه رو یهویی ول میکنی و شروع میکنی رفتن به سمت خورشید با این فکر که اون میدونه اینجا چه خبره گربه که رو زمین نشسته بهت فریاد میزنه &quot;نه! پیش خورشید نرو. اون پادشاهی نیست که بتونی باهاش صحبت کنی برگرد!&quot; ولی به حرفاش بی اعتنایی میکنی و میری سمت خورشید هر قدم رو که برمیداری با خودت فکر میکنی که چی باید بگی و استرس میگیری ناسلامتی قراره با خورشید ملاقات کنی...یکم به روی گربه نگاه می‌کنی. اون نگاه احمقانه تو صورتش، و موقعیتی که توش بودی... تو فقط می‌خواستی بعد یه روز کاری سخت، بیای خونه و تنهایی بشینی یه سریال چرت ببینی. حالا یه جایی گیر افتاده بودی که حتی نمی‌دونستی کجاست. اصلاً نمی‌فهمیدی چی داره می‌گذره. نگاهی به دستت انداختی. داشت می‌لرزید. مشتش کردی و پریدی روی گربه. یه مشت کوبوندی درست وسط صورتش، در حالی که گربه داشت داد می‌زد &quot;ولم کن!&quot; و همزمان باز هم می‌خندید. یقه‌ش رو گرفتی و با جیغ و داد گفتی: &quot;ببین مردتیکه‌ی عوضی! یا می‌گی این خراب‌شده کجاست و چرا منو کشوندین اینجا، یا تک‌تک دندونات رو می‌ریزم تو شکمت!&quot;گربه که زیر مشت و لگد دست و پا می‌زد گفت:&quot;ولم کن تا بهت بگم خب!&quot;ولی تو ولش نکردی. خوابوندیش روی زمین، روش نشستی و گفتی:&quot;حالا حرف بزن.&quot;گربه، که از توی چشماش معلوم بود ترسیده، یه‌کم نگاهت کرد، اما کمی بعد خودش رو جمع و جور کرد و باز با همون لبخند و اعتماد به نفس کامل گفت:&quot;ببین آقای عصبی، من فقط یه بازاریابم! برای دکتر قالام‌قالام کار می‌کنم. می‌تونی بری ببینیش. فقط کافیه راه زرد رو ادامه بدی.&quot;بلندش کردی و دوباره کوبوندیش زمین.&quot;من نمی‌خوام یکی از اون راه‌های لعنتی تو رو ادامه بدم، می‌فهمی یا نه؟!&quot;گربه گفت:&quot;باشه بابا، جوش نیار حالا! گفتی می‌خوای حقیقت رو بدونی، منم دارم راه حقیقت رو بهت نشون می‌دم.&quot;یه حسی بهت می‌گفت که گربه داره راست می‌گه. ولی خب، بلاخره یه بازاریاب بود دیگه. داشتی فکر می‌کردی که شاید باید بهش گوش بدی و باهاش بری تو راه زرد. ولی حرف کلاغ یادت افتاد: «خورشید داره ظهور می‌کنه.»رو کردی به گربه و گفتی:&quot;کلاغ به‌جای طلوع گفت &quot;خورشید داره ظهور می‌کنه&quot;. چرا؟&quot;گربه اول زمزمه کرد:  &quot;اون کلاغ احمق پیش تو هم اومده، پس...&quot;بعد با صدای بلندتر گفت:&quot;طلوع؟ یعنی چی طلوع؟ خورشید ملکه‌ست اینجا. هر شب که تو منطقه‌ی شما غروب می‌کنه، اینجا میاد و ظهور می‌کنه. تصمیم‌های مهم سرزمین رو هم خودش می‌گیره.&quot;&quot;صبر کن ببینم... وقتی غروب می‌کنه خب، می‌ره سمت دیگه‌ی کره زمین دیگه؟&quot;&quot;خب ما سمت دیگه‌ی کره زمینیم دیگه.&quot;&quot;پس آمریکا که می‌گفتن اینجاست؟ فکر می‌کردم جای بهتری باشه.&quot;&quot;آمری‌ چی چی؟ اینجا گلیچ‌لنده! آمریکا چیه دیگه؟&quot;&quot;ها؟ اه ولش... این خورشید اینجا صحبت هم می‌کنه؟&quot;&quot;آره، چطور؟ مگه تو دنیای شما صحبت نمی‌کنه؟&quot;تو یهو گربه رو ول می‌کنی و شروع می‌کنی رفتن سمت خورشید، با این فکر که اون می‌دونه اینجا چه خبره.  گربه که رو زمین نشسته، بهت فریاد می‌زنه:&quot;نه! پیش خورشید نرو! اون پادشاهی نیست که بتونی باهاش صحبت کنی، برگرد!&quot;ولی تو به حرفاش بی‌اعتنایی می‌کنی. میری سمت خورشید. هر قدمی که برمی‌داری، توی سرت فقط یه فکر می‌چرخه: &quot;چی باید بگم؟ ناسلامتی قراره با خورشید ملاقات کنم...&quot;پ.ن: برای اینکه بتونید در ادامه این داستان و تصمیماتی که گرفته میشه شرکت کنید و سهیم باشید یه https://t.me/xiarsure سر بزنید </description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 03:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب ممنوع حتی شما دوست عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-mws28pnkerkk</link>
                <description>خواب روزی برایمان آزاد میشودتو شب خاموش پشت کوچه های خلوت ایستاده بودم مثل همیشه دنبال مشتری های خودم بودم مشتری های وفادار همان هایی که بدترین شرایط هم دنبال خواب هستند معتاد های استراحت تو دنیای پر از کار و مشغله بلاخره همه به استراحت نیاز دارن مگه نه؟ شما هم از این قرص ها میخوایین؟ از سیاره پدپد آوردم اون سیاره عاشق فناوریه و نوآوریه البته برعکس همین سیاره خودمون که همش فقط کار میکنیم و تولید میکنیم چیزای تکراری مثل کفش، در، آفتابه. انقد کار برامون مهمه که تو دوره بچگی سنت شده مغز رو عمل میکنیم تا دیگه فکر خواب به ذهنمون نرسه و این یعنی چی؟ یعنی شغل جدید و شریف قاچاقچی خواب. بیشتر میخوام توضیح بدم ولی خب باید این مشتری که داره از دور میاد رو راه بندازم. مشتری که با لب‌هایی خشک و دمپایی‌های رنگی و هودی سیاه داشت می‌اومد، مشخص بود که قراره قرص خواب بخره. ولی شاید هم فقط یه سلبریتی فراموش‌شده بود. یا شاید هم هر دو. تو این دوره‌ زمونه که هیچ‌کس نخوابیده، مرز بین روان‌پریش و هنرمند محبوب فقط یه عدد قرصه. وقتی نزدیکم شد، سرشو بلند نکرد، فقط گفت: «چندتا از اون پدپدی‌ها داری؟ قوی‌اش.»زیرلب گفتم:  «قوی‌ش گرونه. باید اول بگی خوابتو برای چی می‌خوای؟ کابوس؟ فرار؟ سفر؟ دیدن یه نفر خاص؟»کمی مکث کرد. صدای نفسش شبیه باد کولری بود که سال‌ها روشن بوده. «می‌خوام خواب مادرم رو ببینم. صدای خندیدنشو... فقط همونو.»من چی می‌تونستم بگم؟ فقط سرمو تکون دادم و از جیب پشتم یه بسته کوچیک درآوردم. برچسبش روش نوشته بود:  &quot;خواب شماره ۳۹: خاطراتی که هیچ‌وقت نمیشه فراموش کرد&quot;دادم دستش. پرسید: «عوارضش؟» گفتم:  «اگه بیش از ده دقیقه نگاهش کنی، واقعی‌تر از زندگی می‌شه.»پول رو گذاشت تو جیبم و بی‌صدا رفت. نه تشکری، نه سوالی. من موندم و شب، کوچه‌ خلوت، و یه ذهن پر از خواب‌هایی که خودم هیچ‌وقت ندیدم.همین‌جور ایستاده بودم، تکیه داده به دیوار زنگ‌زده‌ی یه مغازه‌ی تعطیل، داشتم شهر رو نگاه می‌کردم، ولی در واقع داشتم تو ذهنم دنبال روز هایی میگشتم که خوابیدن جرم نبود البته از قدیم خواب یک چیز بدی بود بین مردم این سیاره کوفتی ولی الان رسما جرمه و این داره زندگی رو برای همه سخت میکنه به جز من من فقط یه قاچاقچی معمولیم که آخرش هم میخوابم هم پول میگیرم. به فکر خواب های شماره 41 فرو رفتم خاطراتی که هیچ وقت نداشتیم صداهایی که خودم هیچ‌وقت نشنیده بودم، اما قرصا از یه‌جایی برمی‌گردوننشون، از یه حافظه‌ی پنهان جمعی شاید...همینجور به فکر فرو رفته بودم که ناگهان  یه چیزی تو دوردست تکون خورد. دو نقطه، خیلی سریع، مستقیم به سمتم. اول فکر کردم مشتریه، یا یه دزد دیگه از ناخواب‌بازار شبانه. ولی بعد دیدم فریاد زدن: «ایست! قاچاقچی خواب! دستات بالا!»یخ زدم.  بیشرف، لو داده بود، شاید هم تو خواب اعتراف کرده بود. شاید هم خودش اصلاً خوابگرد نبوده، مأمور بوده، یه خواب‌پلیس. از اون‌هایی که اول با قرص های خودت خودت رو میخوابونن و بعد با ماسک‌های سفید میان و از خوابت بازجویی می‌کنن.برگشتم. دو نفر بودن، با یونیفورم زره‌مانند، عینک‌هایی که چشم‌ها رو نمی‌ذاشت ببینی، ولی قطعاً اسکنت می‌کرد. یکی‌شون داشت آروم‌تر می‌دوید، اون یکی با یه تفنگ خواب‌زدا که فقط یه بار شلیک می‌کنه، ولی همون یه‌بار کافیه تا هوشیاری تو از دست بدی شاید برای همیشه...می‌خواستم فرار کنم، اما می‌دونی فرق من و اونا چیه؟ اونا فقط بیدارن.  من خواب دیده‌م، و وقتی کسی خواب دیده باشه، دیگه از خواب ابدی نمی‌ترسه.پا به فرار گذاشتم. صدای قدم‌هام با تپش قلبم هماهنگ شده بود. هر ضربه روی آسفالت خیس، مثل کوبیدن بر طبل جنگ بود. پشت سرم صدای فریادها و خش‌خشِ بی‌رحمانه‌ی تجهیزات نظامی‌شون می‌پیچید:  «ایست! دیگه نمیذارم با خواب مردم رو بدبخت کنی!»از روی جعبه‌ی پوسیده‌ای پریدم، خم شدم زیر لوله‌ی زنگ‌زده‌ای که بخار بنفش ازش بیرون می‌زد، و پیچیدم توی کوچه‌ای باریک‌تر از ترس. دیوارها مثل خاطرات خفه‌کننده‌ی فراموش‌شده فشارم می‌دادن، و نور آبیِ فلش‌زن پهپاد تعقیب‌گر مثل چشم یه خواب‌خوار بالای سرم می‌چرخید.یه سطل زباله رو پرت کردم وسط راه. صدای برخوردش با زمین پخش شد و چند ثانیه صداشون رو گم کردم. رسیدم به دیوار آجری با یه نردبون فلزی. بالا. فقط بالا. نردبون زنگ زده بود، هر پله‌اش تق تق صدا می‌داد، اما مغزم دیگه جایی برای صدا نداشت. فقط فرار. بالای بوم ساختمون، باد سرد خورد به صورتم، صدای آژیر نزدیک‌تر شد. یکی‌شون از پشت داد زد: «خواب تموم شده، خیال‌پرداز! بیداری تنها راهه!» ولی من برگشتم، آخرین قرص رو از جیبم درآوردم.  نگاه کردم به آسمون سیاه، خورشیدی که حس میکردم هیچ‌وقت طلوع نمی‌کرد، و قرص رو انداختم بالا. خواستم ببلعمش که پلیس ها از راه رسیدند و دهنم رو باز کردن و با آب خواب پر دهنم رو شستن .لحظه‌ای مکث کردم.  همه‌چی کند شد.  صداها محو، نورها لرزان.  شهر زیر پام بود حسش میکردم یکی از پلیس ها دستبند های سرد رو بهم زد و با اخم های درهم تنیده گفت «از این شب قراره راحت بخوابی؛ تو زندون البته» منی که راه فراری برای خودم نمیدیدم با جسارتی بیش از پیش گفتم «حداقل من خواب میفروشم و نه رویا مثل اربابانت همه به استراحت نیاز دارن ولی شما احمق ها اینو نمیفهمید» صورتم رو کوبید به کاپوت ماشین و با فریاد گفت «خفه!» همه‌ی قرص هام رو از جیبم برداشت و گذاشت تو یک کیسه به عنوان شواهد؛ من از کارم پشیمون نیستم تو یک فرهنگ اشتباه فریاد زدن درست در چشم سیستم تو رو مجرم میکنه و تو چشم اسیب دیده ها قهرمان روزی میرسد که خواب برای ما هم آزاد شود ولی تا آن زمان من به احتمال زیاد زنده نباشم </description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 02:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خبر از جناب عالیجناب</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-w5rccmj7m0pa</link>
                <description>جناب عالیجنابجارجار قصه ما مثل هر روز تعطیلی که تو سیاره فلاپتوریا بود نشسته بود جلو تلویزیون و اخبار تماشا میکرد با اینکه میدانست همه چیز که در اخبار گفته میشود دروغ است یا برای جذب مخاطب بیشتر یا برای تبلیغ یک حزب سیاسی ولی باز نگاهش را به همان تلویزیون دوخته بود انگار که قرار بود اتفاقی بیوفتد ولی نه امروز هم مشخص بود که قرار است سخنرانی های همان رییس جمهور را بشنویم همانی که الان 289 سال بود رییس جمهور میشد، از یک سیاره دیگه اومده بود و نماینده امپراتور بود اما هر چهار سال یکبار رای گیری میکرد و 300% رای هارو میگرفت. در شبکه خبر رییس جمهور جناب عالیجناب با لبخندی که تمام‌دندان هایش را نمایان میکرد و چشمانی که انگار هرکدام به کانالی متفاوت وصل است، شروع به سخن می‌کند: «هم‌سیاره‌ای های  عزیز، ساکنین محترم فلاپتوریا، بینندگان عزیزِ و پیروان عزیز عصر روشن فردا… من امروز اینجا هستم، نه برای انکار. نه برای توجیه. بلکه برای زدودن معانی غلط دوربر کلمه دزد بودن.  بله… پدر من از شما دزدی کرده. از همه‌تان. از لبنیاتی سرِ کوچه‌تا ایستگاه استخراج چسب آهن روی فاز سوم کمربند شهابی. او گوجه می‌دزدید. پول یارانه را می‌بلعید. حتی یک بار سگ ربات یکی از شما را دزدید چون فکر کرد جاروبرقیه. و میپرسید که آیا از این موضوع شرمسار نیستی؟ نه… من از این بابت شرمسار نیستم. افتخار هم می‌کنم.چون، همان‌طور که استاد ارشمیدوس کبیرِ منظومهٔ شمسی-دوم فرمود «هر دزدی، اگر از روی عشق به عدالت باشد، نوعی بخشش است.» پدر من دزد نبود. او یک فیلسوف عملیاتی بود. او کالاها را از مکان‌هایی با ثروتِ متمرکز می‌ربود و به جیب خودش انتقال می‌داد تا شماها، مردم شریف پایین‌دست، بدانید که تمرکز قدرت چقدر خطرناک است. شما باید به او _مدال_ بدهید، نه اینکه تهمت بزنید.آیا نباید از نظامی که باعث شد پدر من مجبور شود ۱۷۲ بار شیر بچه‌های محله را بخورد، سوال کرد؟ آیا دزد واقعی سیستم نیست که شما را به تماشای تبلیغ توسترهای هوشمند وا‌می‌دارد، درحالی‌که حتی نان ندارید؟ دزد واقعی آن ماهواره‌ای نیست که افکار شما را چک می‌کند، و  پدری‌ست که دل دارد، دست دارد، و… کمی هم جیب دارد؟ شما می‌گویید او دزدی کرد و اموالمان را برد؟  بله، برد.  اما آیا جنگ نبود؟   آیا دموکراسی جنگ نیست؟   آیا هر دزدی، اعتراض خاموش به جهانی فاسد نیست؟ دوستانِ بین‌سیاره‌ای‌ام، امروز وقت آن رسیده که بگوییم:   &quot;نه به شرم! آری به شرافتِ دزدی باوجدان!&quot;  ما، در دولت آینده، نه‌تنها دزدی را جرم نمی‌دانیم، بلکه آن را به‌عنوان یک _پیشرفت مدنی_ به رسمیت خواهیم شناخت.  ما وزارتخانهٔ حمایت از خرده‌دزدان را تأسیس خواهیم کرد.  ما بیمهٔ سرقت کوچک راه‌اندازی می‌کنیم. ما دزدان بی‌سروصدا را قهرمانان ملی اعلام می‌کنیم. زیرا ما می‌دانیم:   در جهانی که خورشیدش مالیات دارد و سایه‌اش سوبسید،  دزد بودن… فقط یک شغل دیگر است. مرگ بر بی‌درایتی. درود بر دزدان شریف.»حضار شروع به دست زدن میکنند. و ناگهان صدای شور و شوگاشان قطع میشود و صدایی از پشت میگوید جناب انگار کاست خراب شده. دوربین به گزارشگر برمیگردد و او نیز خبر بعدی را میخواند:«پس از بیانیات عجیب چاقال خان مزدور که در آن آمده بود دزدی، علی‌رغم زیبایی‌های لفظی، همچنان دزدی‌ست. بازداشت و به دادگاه معرفی شد تا اتهاماتی که علیه‌ او وارد شده بود من جمله اهانت به دزدک ها به پرونده ایشان رسیدگی شود»جارجار تلویزیون را با انگشت شستش  خاموش می‌کند.  زیر لب می‌گوید:  «فردا رای گیری و باید برم ببینم این بار حداقل کاندید جدید هست یا باید به جناب عالی جناب رای بدم.»روزنامهٔ رسمی آزادِ کاملاً بی‌طرف فلاپتوریا شمارهٔ 82,724 | سال 289 ریاست عالیجناب جنجال در سخنرانی جناب عالیجناب: «ما دزدها را قهرمان ملی می‌دانیم!» گزارش از بخش تحلیل رفتاری گفتارهای پست‌مدرن دولتیدر یک سخنرانی پرشور، صریح، و به‌غایت اخلاق‌مدار، عالیجناب جناب، رئیس‌جمهور دائمی فلاپتوریا، دیروز در شبکهٔ ملی ظاهر شد و با شجاعتی کم‌نظیر از اقدامات پدر دزدش دفاع کرد. وی با تاکید بر اینکه &quot;دزد واقعی سیستم است نه شخص&quot;، خواستار درک تازه‌ای از مفهوم دزدی شد. نقل قول منتخب سخنرانی:  «نه به شرم! آری به شرافتِ دزدی باوجدان!»در این نطق پرحرارت، او پیشنهاداتی چون تأسیس وزارت حمایت از خرده‌دزدان، بیمهٔ سرقت کوچک، و اعلام روز جهانی دزدان شریف را مطرح نمود. بسیاری از شهروندان با کف‌زدن‌های برنامه‌ریزی‌شده، واکنش مثبتی نشان دادند. مخالفت‌ها و دستگیری‌هادر پی سخنان ضدقانونی چاقال خان مزدور، منتقدِ سابق دولت و متفکر ناشناختهٔ سابق‌تر، که اظهار داشت:&quot;دزدی، علی‌رغم زیبایی‌های لفظی، همچنان دزدی‌ست.&quot;   او سریعاً دستگیر شده و به دادگاه کهکشانی احضار گردید.مردم چه می‌گویند؟جارجار، شهروندی از طبقهٔ متوسط مایل به انقراض، در گفت‌وگو با خبرنگار ما گفت:&gt; «راستش دیگه فرقی نداره. فردا رای‌گیریه. یا باید به  عالیجناب رای بدم یا یکی از وسط کار انصراف میده و جایگاهش رو میده به جناب عالیجناب.»اخبار بعدی:طوفان ذهنی مصنوعی در ایستگاه روان‌پالایی پادگان شهاب     آیا مغز شما هنوز مال خودتان است؟     ۱۰ روش برای اینکه مثل یک سیاستمدار دزدی کنید، ولی شریف به‌نظر برسید</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 04:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت زماندار شمالی</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-cktgzwgy9fuk</link>
                <description>زوک (منگار دار) و زارز (سبز)زوک با صدایی پر از عجله و خمیازه‌ گفت: «پاشو پاشو، صبح شده!» انگار که خودش هم مطمئن نبود واقعا بیدار شده یا نه.  زارز توی پتوش پیچیده بود، بالش رو بغل کرده بود و با صدایی گرفته گفت: «از کجا می‌دونی صبح شده؟ تو که ساعت نداری.»«یه نگاهی به پنجره‌ت بنداز زارز جان، مگه کوری؟ نمی‌بینی ستاره‌مون داره مثل مهتاب شب می‌درخشه؟»زارز با چشم‌های نیمه‌باز گفت: «خب از کجا معلوم همون مهتاب نباشه؟»«مهتاب صورتیه عزیز جون. این قرمزه. معلومه که ستاره‌مونه.»زارز که هنوز ته‌موندۀ خواب روی صورتش بود، بدنش رو کش‌وقوس داد و طرف پنجره رفت و یه نگاهی انداخت. حق با زوک بود. آسمون پر از نور قرمزی بود که از ستارۀ‌ بالای افق می‌تابید، نوری که فقط موقع صبح دیده می‌شد.چند دقیقه بعد، دوتایی سر میز نشسته بودن و زارز داشت لقمه‌ای از نون و پنیر گنجشک رو سمت دهنش می‌برد که زوک ساعت مچی‌ش رو رو میز گذاشت: «ببند به دستت، دیرمون شده.»«ولی هنوز صبحونه‌مون تموم نشده... اصلا از کجا میدونی دیرمون شده؟»«ببند دستت. حرف اضافی هم نباشه!»یه چند لقمۀ دیگه خوردن و بعد سمت درخت زمان‌دار شمالی راه افتادن.درختی که زمان رو می‌گفت.شاید برات سوال باشه که چرا آدم باید بره از یه درخت بپرسه ساعت چنده؟ خب، تو سیارۀ پینکولا، ساعت‌ها هر شب وقتی همه خواب هستن، اون‌ها هم می‌خوابن. یعنی عقربه‌ها روی صفحه دراز می‌کشن و تا صبح تکون نمی‌خورند. برای همین، مردم هر روز می‌رفتن سراغ نزدیک‌ترین درخت زمان‌دار. درخت‌هایی که معلوم نبود چطور و چرا زمان رو بلد بودن، ولی بودن، و همیشه جواب می‌دادن.زارز و زوک راه افتادن. زوک، حسابدار یه شرکت مالی بین‌سیاره‌ای بود که معتقد بود کارش خیلی مهمه، ولی هیچکس دقیق نمی‌فهمید چی‌کار می‌کنه.زارز، صاحب یه قصابی &quot;مرق&quot; بود - موجوداتی که شبیه مرغ بودند ولی حرف می‌زدن و فلسفۀ اگزیستانسیالیستی بلغور می‌کردن.راهشون به طرف درخت زمان‌دار شمالی بود، که از قضا، اون روز یه کم دورتر از همیشه به نظر می‌رسید.سه تا کوه توی راهشون بود.بعد از پیاده‌روی زیاد بالاخره با کمر درد، به کوه اول رسیدن؛ که اسمش کوه پوک بود. چون توش صدا می‌پیچید ولی چیزی توش نبود. یه کوه توخالی با یه غار بزرگ که هر کی ازش رد می‌شد باید یه سؤال از خودش می‌پرسید، و اگه جوابش درست نبود، غار اونو با پژواک گیج‌کننده‌ای برمی‌گردوند.زارز جلوی غار وایستاد.«خب، سؤال اینه. من امروز واقعاً می‌خوام برم سر کار، یا فقط وانمود می‌کنم که قراره برم؟»غار نفس کشید. صداش برگشت: «سر کار؟ یا سر خودتو گرم کردن؟»زارز گفت: «اُفف، معلومه که سر خودمو گرم کردن. ولی خب، حقوق هم داره دیگه.»غار چیزی نگفت. یعنی قبول کرد.زوک جلو اومد. «سؤال من اینه: اصلاً چرا باید ساعت بدونیم چنده؟ شاید باید زمان رو رها کنیم.»غار خندید: «اگه نمی‌خوای بدونی کی‌ه، پس چرا از درخت زمان‌دار می‌پرسی؟»زوک گفت: «خب. چون رئیس شرکت پیام داده که اگه امروز دیر کنم، حقوقمو نصف می‌کنه.»غار خندید و گفت: «حسابدار بین‌سیاره‌ای، ولی گرفتار درخت زمان‌دار!»و بعد سکوت کرد انگار جواب زوک هم مورد قبول غار بود قدم‌های بعدی رو برداشتن و از کوه اول گذشتن.»کوه دوم، کوه بادزنک بود. اسم عجیبی داشت. هروقت کسی ازش رد می‌شد، بادهایی نامرئی شروع  به ورق زدن فکرهای توی ذهن آدم می‌کردن. خاطرات قدیمی، آرزوهای پنهان، تصمیم‌هایی که هنوز نگرفته بودن، همه مثل کتابی که باد زده باشدشون، یکی‌یکی ورق می‌خوردن.زارز که رسید، یه‌دفعه وایستاد. چشم‌هاشو بست تا شاید این بار ورق‌های ذهنش دوباره ورق نخورن ولی فایده نداشت. باد شروع شد.خاطره‌ای از مدرسه، وقتی که اولین مرق رو دید که داشت جلوی همه شعر حافظ می‌خوند و زارز بهش گفته بود: «خفه شو مرق احمق. تو از کجا شعر حافظ پینکولایی رو یاد گرفتی؟» مرق گفته بود: «من مرقم، ولی بی‌معنا نیستم!» یعنی چی اصلاً؟ برای همین هم هست که مرق ها رو میخوریم چون فلسفه بلغور میکنن؛ ولی فلسفۀ چرت و بی مفهوم. شاید هم ما نمیفهمیم.زوک پچ‌پچ کرد: «کاش به حرفت گوش داده بودم، کاکو.»بعد برگشت و با یک نگاه عمیق و بی احساس به زارز گفت : «من نباید حسابدار می‌شدم! من می‌خواستم نقاش فضایی باشم!»«حالا وقتش نیست! دیرمون شده رفیق!»باد که فروکش کرد، دوتایی ساکت شدن. کوه دوم، اون‌ا رو سبک‌تر از قبل سمت کوه سوم فرستاد.کوه سوم، کوه صداها، این یکی از بقیه هم عجیب‌تر بود.کوه صداها، صدای آدم‌هایی که قراره در آینده ملاقاتشون کنی رو پخش می‌کرد. البته فقط یه جمله. هر کسی، فقط یک جمله از آینده‌اش می‌شنید. زوک و زارز وقتی به کوه رسیدن، جلوی تخته‌سنگی که وسط جاده بود، وایستادن. روش نوشته شده بود: «گوش کن، اما باور نکن.»زارز اول جلو رفت. صدایی از دل کوه اومد: «تو باعث می‌شی درخت زمان‌دار بسوزه.»زارز عقب پرید و با ترس گفت: «چی؟ من؟ بسوزونم؟ من که فقط اومدم بپرسم ساعت چنده!»زوک جلو اومد. صدا گفت: «تو آخرش می‌فهمی که زمانو نمی‌شه حساب کرد.»زوک خندید. «داداش من حسابدارم! صدای عزیز من همه چیز رو میتونم حساب کنم!»رد شدن از کوه سوم مثل عبور از روی پل خیال بود. ساکت، سبک، و یه جورایی دل‌نگرانی مبهم.و بالاخره، به مقصد رسیدن. درخت زمان‌دار شمالی!درخت، عظیم بود. تنه‌ای پهن به رنگ مس، برگ‌هایی مثل شعله‌های آروم صورتی و بنفش. با صدای خش‌خش نسیم، انگار زمزمه می‌کرد. روی تنه‌ش یه شکاف بود، شبیه دهن!زارز گفت: «سلام درخت. ساعت چنده؟»درخت گفت: «الان، وقت اینه که بفهمی، هیچ چیز مهم نیست.» و بعد مکث کرد. «کسی که دنبال زمانه، هیچوقت نمی‌فهمه بیداره یا خوابه.»زارز و زوک یه نگاهی به هم انداختن.زارز گفت: «خب، حالا که این‌جوره... بریم یه دور دیگه صبحونه بخوریم؟»زوک گفت: «آره، به هر حال هنوز سر کار نرفتیم. یعنی شاید اصلاً کار امروز وجود نداشته باشه!»زارز و زوک چند قدمی از درخت دور شده بودن، اما هنوز داشتن دربارۀ &quot;اصلاً چرا ساعت مهمه&quot; بحث می‌کردن، که یه صدای عجیب از پشتشون اومد. نه صدای باد بود، نه برگ. یه صدای واضح، محکم و بی‌احساس: «الان، ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه هست.»زوک نفسش رو حبس کرد. «صبر کن... چی گفت؟»«هشت و پنجاه و پنج؟!»زارز سمت درخت برگشت. «تو مگه الان نمی‌گفتی زمان مهم نیست؟ پس چرا ساعت رو گفتی؟»درخت این‌بار با صدایی شبیه پچ‌پچ صد برگ خشک جواب داد: «کسی که سوال درست بپرسه، جواب درست می‌گیره.»زوک یهو از جاش پرید. «نه نه نه! من باید هشت و نیم توی اداره می‌بودم! جلسۀ بودجۀ کل منظومۀ آلفا–گاما!»«وایسا ببینم، گفتی زمان مهم نیست!»«اون موقع هنوز نمی‌دونستم که جلسه با رئیس اجراییه!»«حالا که چی؟ بپرس ساعت چنده، شاید دروغ گفته.»زوک با عرق رو پیشونی سمت درخت برگشت و ناله کرد: «درخت جان، التماست می‌کنم، مطمئنی ساعتی که گفتی درسته؟ میشه دوباره بگی؟ شاید اشتباه شده...»درخت صداشو صاف کرد، با یه لحن خشک‌تر از قبل گفت: «هشت و پنجاه و شش.»زارز گفت: «یه دقیقه گذشت که داداش.»زوک جیغ زد: «باید زود برگردیم!»زارز گفت: «چجوری؟ راه برگشت سه تا کوهه، دوباره همۀ این راه رو بخوایم بریم رییست اخراجت کرده! ولش کن!»زوک که حالا از حسابدار کم‌کم داشت تبدیل می‌شد به دوندۀ سرعتی، گفت: «یه راه هست... راه فراموشی! اگه ازش بریم، یادمون می‌ره چرا عجله داریم، ولی سریع می‌رسیم!»«ببین من از راه‌هایی که اسمشون &quot;فراموشی&quot; داره خوشم نمیاد... ولی باشه.»دوتایی توی راهی که فقط در مواقع اضطراری باز می‌شد دویدن، یه شکاف توی هوا، مثل یه چین روی واقعیت.وقتی بیرون افتادن، دم در اداره بودن. زوک تا نفس داشت دوید داخل.زارز روی پله نشست و به آسمون نگاه کرد. «کاش می‌پرسیدم کی شب میشه، مرق‌هام شام می‌خوان... عه صبر کن ببینم ساعت چند بود؟!»درخت زمان‌دار، از اون دور، فقط یه زمزمۀ دیگه فرستاد: «کسی که زمان رو بدونه، گاهی آرامش رو از دست می‌ده.»</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 02:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپرای بالکنی گربه مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/UknownUni/%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-zrfl1c7cjdo4</link>
                <description>میوفیندکتر فلومپ، با چشمانی سرخ و موهایی که به شکلی کاملاً طبیعی در تمام جهات مختلف سیاره فلاپتوریا ایستاده بود با صدای کوبیده شدن به در از خواب پرید و سریع سراغ در رفت و بازش کرد: «دکتر فلومپ، امیدوارم امروز اون گربه لعنتی رو خاموش کنی، چون می‌خوایم بخوابیم!» صدای همسایه‌اش بود که قیافه‌اش شبیه کوبیدن چکش به سر یک سطل زباله خالی بود. فلومپ، که به در تکیه داده بود، زیر لب گفت: «آره... خاموشش می‌کنم... فردا. یا شاید پس‌فردا... یا وقتی چسب دو‌قلوی صبحانمون تموم شد.» بله، فلاپتوریا سیاره‌ای بود که ساکنانش برای صبحانه چیزی می‌خوردند که روی سیاره پیچانوس به عنوان چسب دو‌قلو استفاده می‌شد و با دهان پر می‌گفتند: «اوه، خیلی چسبید!» اما چیزی که بیشتر از صبحانه‌های عجیب این سیاره، مردم را عصبانی می‌کرد، &quot;میوفین&quot; بود: گربه مکانیکی فلومپ که قرار بود «میو» کند، اما به جای آن هر شب رأس ساعت ۳، روی بالکن می‌رفت و یک اپرای عاشقانه در مورد چیزهای بی‌معنی می‌خواند.اولین اپرای میوفین درباره عشق دوتا ماهی آب‌شور به هم بود. داستانشان چیزی شبیه این بود: ماهی نر، عاشق ماهی ماده شده بود اما مشکل اینجا بود که یکی در اقیانوس جنوبی زندگی می‌کرد و دیگری در اقیانوس شمالی. هر دو هر روز صبح، هزاران کیلومتر شنا می‌کردند تا همدیگر را در وسط یک خط فرضی ملاقات کنند و از دور به هم «بالا!» بگویند. کل داستان یک ساعت طول کشید و تمام شد با صدای دراماتیک میوفین که می‌خواند: «و سپس موج‌ها... ما را از هم جدا کردند!»فلومپ که اولین روزی که میوفین را ساخت و اسمش را گذاشت میوفین چون عاشق صدای «میو» گربه‌ها بود و می‌خواست با آن به خواب برود. اما در اولین آزمایش، به جای میو، یک صدای تِنور بلند از میوفین بیرون آمد که انگار اپرای &quot;عشق یخچال به اجاق گاز&quot; را اجرا می‌کرد. این اپرا درباره یک یخچال بود که با صدای لرزانش می‌خواند: «تو گرمایی... من سرمایم... ولی عشق ما میانه‌ی صفر و صد درجه است!»هر شب ساعت ۳، میوفین از خواب فلومپ می‌پرید، به بالکن می‌رفت و اپرای جدیدی را آغاز می‌کرد. یک شب دیگر اپرای عشق یک قاشق و چنگال را خواند که با یکدیگر در کشوی آشپزخانه گرفتار شده بودند اما هرگز نمی‌توانستند همدیگر را لمس کنند. این اجرا با گریه‌های جمعی همسایه‌ها همراه بود.فلومپ که تصمیم گرفته بود که دیگر این شب پایان کار میوفین باشد. شب با چکشی در دست، آرام به سمت بالکن رفت. اما درست وقتی می‌خواست ضربه بزند، زالپترا از پنجره داد زد: «یاد روزهایی افتادم که با چاچون، همسر مرحومم، کنار ساحل قدم می‌زدیم. چه روزهای دل‌انگیزی بود. این گربه با اپراهای عجیب و غریبش مرا یاد آن روزها می‌اندازد!» فلومپ که در شرف کوبیدن چکش بود، با شنیدن این حرف متوقف شد. در سکوت همه‌ی محله، خودش هم برای لحظه‌ای یاد عشق از دست رفته‌اش افتاد؛ گربه‌ای واقعی که زمانی همراهش بود.از آن شب به بعد، اپراهای میوفین به یک سنت محلی تبدیل شد. هر شب ساعت ۲:۵۵، اهالی محله صندلی‌ها و تنقلاتشان را آماده می‌کردند. میوفین روی بالکن ظاهر می‌شد و داستان‌های مسخره‌تری می‌خواند، مثل اپرای آواز تلخ چراغ خواب برای پریز برق، یا ماجرای دراماتیک یک لیوان که عاشق نی‌ای شده بود اما نی همیشه سرش را در شیر موز فرو می‌کرد.فلومپ حالا در دلش امیدوار بود این سنت کوچک، هرگز به دینی بدل نشود که به کشته شدن صدها هزار نفر منجر شود. اما به هر حال، این فلاپتوریا بود و چیزی قابل پیش‌بینی نبود.</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 02:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه QPU ای به دردم میخوره؟</title>
                <link>https://virgool.io/PsiQML/%DA%86%D9%87-qpu-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-cd6eikx46z2a</link>
                <description>این روز ها تقریباً همه‌ی شرکت های بزرگ فناوری در حوزه رایانش کوانتومی در حال رقابت برای تصرف بازار هستند کنارشان استارت‌آپ های بزرگ و کوچک سعی میکنند با نوآوری و پیشروی سهمی برای خودشان در بازار فراهم کنند؛ در این میان شرکت های صنایع بزرگ که به اهمیت کامپیوتر های کوانتومی روز به روز بیشتر پی میبرند و سعی دارند هر چه زودتر به کارگیری ابزارهای کوانتومی را شروع کنند. برای همین هم استارت‌آپ ها برای از دست ندادن سرمایه هایی که سرازیرشان میشد و هم شرکت های بزرگ برای عقب نماندن از قافله شروع کردن به ارائه خدمات متنوع کوانتومی و شروع تصاحب بازار، یکی از مهم ترین و کاربردی ترین خدماتی که میتوان بهش اشاره کرد خدمات رایانش کوانتومی ابری هست.پردازش ابری کوانتومی اطلاعات قدمی بسیار بزرگ در راه کاربردی سازی و صنعتی سازی کامپیوتر های کوانتومی است زیرا ساخت و نگهداری آنها برای هر شرکت بسیار گران قیمت و ضرر ده بود ولی با استفاده اشتراکی از QPU ها یا همان quantum processing unit ها این امکان را برای علاقمندان حوزه که درسترسی به سخت افزار های کوانتومی ندارند فراهم کرد که به یادگیری آن بپردازند و در عین حال به شرکت ها هم فرصت داد تا به تحقیق و توسعه بدون هزینه زیاد بپردازند. حال در این بلاگ میخواهم هم برای شرکت ها و هم برای افراد علاقمند یک راهنمای نه چندان تخصصی بنویسم که در انتخاب خدمات QPU به چه چیز هایی توجه کنند و چه چیز ها حائز اهمیت است. پ.ن: من شخصا به دلیل رایگان بودن و محدودیت های کم (به جز تحریم) از  quantum composer IBM استفاده میکنم QPU-Brisbane1. تعداد کیوبیت ها و اتصالات تعداد کیوبیت: تعداد کیوبیت بالا یک فاکتور بسیار مهم و ابتدایی در انتخاب QPU مورد نظر هست ولی باید این رو هم بگم که کیوبیت بیشتر همیشه به معنی عملکرد بهتر نیست و بیشتر باید روی کیفیت کیوبیت ها تمرکز کنید کیفیت بیشتر یعنی: مدت زمان همدوسی بالا: این نشان دهنده این است که تا چه زمانی کیوبیت توانایی ماندن در حالت کوانتومی است، این هرچقدر بالاتر باشد فرصت اندازه‌گیری بیشتر میشود در نتیجه دقیق تر و سرعت پردازش بالاتری خواهد داشت.کیفیت بالای گیت ها: این فاکتور نیز نشان دهنده چگونگی عملکرد گیت ها بر روی کیوبیت ها است که هر چقدر بیشتر باشد دقت بالا میرودخطای کم: خطای کمتر و تعامل کمتر با محیط دقت کیوبیت ها را بالا میبرد.اتصالات: اتصالات بین کیوبیت ها اگر بالا و قوی باشد به این معنی است که میتوان مدار های پیچیده تری را روی آن QPU پیاده سازی کرد. این زمانی اهمیت پیدا میکند که قصد انجام پروژه های کلان و ساخت مدار های پیچیده ای دارید. 2. معماری سیستم QPUاز آنجایی که هم استاندارد خاصی در این حوزه فناوری نداریم و هم آزمون و خطای بسیار زیادی در حال انجام در فضای رایانش کوانتومی است چند نوع معماری کامپیوتر متفاوت داریم که باهم اینجا بررسی میکنیم ابررسانا: در این ساختار از مدار های ابررسانا برای ساخت کیوبیت ها استفاده میشود که در گوگل کوانتوم و IBM استفاده میشود. این معماری برای کاربرد تحقیقاتی و روزمره دارد، برای کار های ساده مناسب است.یون دام افتاده (trapped ion): از یون های به تله افتاده  به عنوان کیوبیت استفاده میکنند و با لیزر تغییرات روی آن اعمال میکنند. تو شرکت های IonQ و honeywell از این معماری استفاده میشود. کاربرد تحقیقاتی در مقیاس های بزرگ دارد و دقت بسیار بالاتری دارد ولی چالش های مقیاس پذیری هم دارد.فوتونی: از فوتون ها به عنوان کیوبیت استفاده میکند. شرکت Psiquantum از این معماری استفاده میکند و  در ارتباط از راه دور (ارتباطات کوانتومی و شبکه های کوانتومی) و اجرای نوع خاصی ار الگوریتم ها کاربرد دارد. توپولوژیک: یک تکنولوژی در حال توسعه هست، شرکت Microsoft بیشتر بر روی این معماری تمرکز دارد و پیش بیتی میشود تحمل بالایی در خطا ها یا به اصطلاح error correction قوی تری نسبت به دیگر معماری ها دارد ولی هنوز در مراحل اولیه توسعه خود است.3. متریک ها کیفیت لایه ها: معیاری است که توانایی کلی پردازنده در اجرای مدارها را در بر می‌گیرد و در عین حال اطلاعاتی در مورد کیوبیت‌های منفرد، گیت‌ها و تداخلات ارائه می‌دهد. این متریک با EPLG نشان داده شده است که معادل error per layer gate هست. سرعت: عملکرد ترکیبی از کیفیت، مقیاس و سرعت است. از آنجایی که ما یک معیار کیفیت/مقیاس جدید به نام کیفیت لایه معرفی می‌کنیم، زمان مناسبی برای به‌روزرسانی معیار سرعت ما، CLOPS، است که مخفف circuit layer operations per second است. نکته مهم این است که CLOPS هم زمان اجرای مدارها و هم محاسبات کلاسیک واقعی و نزدیک به زمان واقعی مورد نیاز را در بر می‌گیرد.4.  نوع پردازندهنواع پردازنده‌ها بر اساس ویژگی‌های کلی فناوری که در ساخت آنها استفاده می‌شود، نامگذاری می‌شوند و شامل خانواده و بازبینی هستند. خانواده (به عنوان مثال، Falcon) به اندازه و مقیاس مدارهای ممکن روی تراشه اشاره دارد. این ویژگی عمدتاً توسط تعداد کیوبیت‌ها و نمودار اتصال تعیین می‌شود. بازبینی‌ها (به عنوان مثال، r1) تغییرات طراحی در یک خانواده معین هستند که اغلب منجر به بهبود عملکرد یا مبادلات می‌شوند. بخش‌ها از زیربخش‌های تراشه تشکیل شده‌اند و در یک خانواده معین تعریف می‌شوند. به عنوان مثال، بخش H یک Falcon شامل هفت کیوبیت است. بخش H در یک Hummingbird، در صورت پیاده‌سازی، می‌تواند کاملاً متفاوت باشد. تعدادی از انواع پردازنده های IBM:HeronOspreyEagleHummingbirdEgretFalconCanaryحرف آخردر نهایت پس از بررسی ویژگی های سخت افزاری و محدودیت ها و نقاط قوت با در نظر گرفتن هزینه دسترسی، ویژگی های ارائه دهنده خدمات و آینده سیستم میتوانید بهترین QPU را برای استفاده انتخاب کنید.</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 14:39:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراشه کوانتومی گوگل؛ از امنیت تا جهان های موازی</title>
                <link>https://virgool.io/PsiQML/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-hkrprvfpevzy</link>
                <description>willow تراشه انگار همین دیروز بود که شرکت openAI با معرفی مدل زبانی چت جی پی تی 3 شوکی در دنیای فناوری به وجود آورد و در عرض چندین ماه تبدیل شد به بخشی جدانشدنی از زندگی روزمره بیشتر مردم دنیا. این روزها هم بعد چند سال با دیدن رونمایی گوگل از تراشه کوانتومی جدیدش یعنی willow یاد آن روز ها افتادم، چقدر حیرت زده و با هیجانی وسف نشدنی به صفحه نمایش لپ تاپ خیره شده بودم و در مورد آینده و کار های شگفت انگیزی که میتوان انجام داد فکر میکردم و البته ترسی که در وجودم داشتم ترس از تغییر و ترس از ابهام؛ willow قرار نیست مثل چت جی پی تی به زندگی روزمره ما اثراتی به آن بزرگی بگذارد قرار هم نیست که تبدیل به پردازنده ای شود که تمام کامپیوتر های نسل بعدی از آن استفاده کنند، زاتا در مقیاس های کوچک برتری آن چنانی بر کامپیوتر های کلاسیک ندارد و بیشتر در حوزه های صنعتی و علمی استفاده میشود حوزه هایی مثل: صنعت داروسازی پزشکی اقتصاد ساخت مواد جدید با کاربرد های منحصر به فرد هوش مصنوعی و یادگیری ماشینی رمزنگاری و امنیتو... خب! حالا ببینیم با آمدن willow و خیزش کوانتومی گوگل چه تغییراتی در انتظارمون هست، چه چالش هایی قراره پیش رو مون بذاره و چه سوال هایی رو ایجاد میگنه. حائز اهمیت هست که به این هم اشاره کنم، کامپیوترهای کوانتومی هنوزهم کارایی خاصی ندارند و خوشبختانه هنوز زمان کافی برای آماده شدن داریم تا وقتی چالش هایی مثل تصحیح خطا کوانتومی حل شد و کامپیوتر های کوانتومی وارد زندگی مان شدند همه چیز به هم نخورد  ویژگی های willow افزایش مدت زمان همبستگی کیوبیت ها: کیوبیت ها فقط مدت زمان محدودی میتوانند در حالت کوانتومی قرار بگیرند که این مدت زمان در عملکرد و دقت سیستم های کوانتومی تاثییر مستقیم میگذاشت، مدت زمان همبستگی در مدل های قبلی 20میکروثانیه بود که در willow با افزایش 5 برابری به 100 میکروثانیه رسیده است.آستانه تصحیح خطا: ویلو از آستانه تصحیح خطای کوانتومی فراتر می‌رود، با اینکه کیوبیت‌های منطقی زمان‌های طولانی‌تری نسبت به کیوبیت‌های فیزیکی دارند. Willow با ردیابی و خنثی کردن موقت کیوبیت های پر خطا در بهبود عملکرد تراشه و روند تصحیح خطا تاثیر مثبت به سزایی میگذارد قدرت محاسباتی افزایش‌یافته: ویلو یک محاسبه معیار را در کمتر از پنج دقیقه انجام داد، کاری که برای سوپرکامپیوترهای کلاسیک 10 سپتیلیون  یعنی 10^25 سال  زمان می‌برد. این تراشه که در کف دست جا میشود   با 105 کیوبیت ابررسانا که بسیار بیشتر از نسل قبلی خود سایکمور با 20 کیوبیت است جهشی جدید در محاسبات کوانتومی به وجود آورده است.فرصت ها وجود تراشه  willow به طور کل باعث بهبود دقت و سرعت رایانش و محاسبات میشود و فرصت های تحقیق و توسعه را در علوم و صنایع مختلف فراهم میکند و همچنین امنیت بیشتری را برای داده ها نیز فراهم میکند.صنایع مورد استفاده از چیپ ویلو:داروسازی: willow می‌تواند ترکیبات شیمیایی را با دقت بالا محاسبه کند و به سرعت بیشتری در کشف داروها کمک کند.انرژی: می‌تواند در طراحی باتری‌ها و بهبود مواد مورد استفاده در باتری ها و همچنین کنترل منابع انرژی و مصرف بهینه تر  از تراشه willow کمک گرفت.مدیریت راهبردی: می‌تواند سیستم‌های پیچیده مانند  ترابری و ساخت‌وساز را بهینه‌تر کرد.یادگیری ماشین و هوش مصنوعی: می‌توان الگوریتم‌های پیچیده‌تری را برای تحلیل داده‌ها و پیش‌بینی‌ها اجرا کرد. مثلا به جای استفاده از CNN ها از QNN ها استفاده کرد تحقیقات علمی: با استفاده از willow می‌توان مسائل پیچیده‌تری را در زمینه‌های مختلف علوم حل کرد که برای رایانه‌های کلاسیک بسیار زمان‌بر است.در کل برای شبیه سازی و بهینه سازی در تمام صنایع میتوان از willow استفاده کرد تهدیداتامنیت اطلاعات: با افزایش قدرت محاسباتی چیپ‌های کوانتومی، ممکن است سیستم‌های رمزنگاری فعلی که بر اساس محاسبات کلاسیک طراحی شده‌اند، ناامن شوند. این می‌تواند منجر به خطرات جدی برای امنیت داده‌ها و اطلاعات شخصی شود.وابستگی به فناوری: افزایش وابستگی به فناوری‌های پیچیده مانند کوانتوم می‌تواند در صورت خرابی یا عدم دسترسی به این فناوری‌ها مشکلات زیادی ایجاد کند.نابرابری‌های فناوری: دسترسی به فناوری‌های پیشرفته مانند کوانتوم ممکن است تنها محدود به کشورها و شرکت‌های پیشرفته باشد، که می‌تواند نابرابری‌های بیشتری را در جهان ایجاد کند. اين مسئله حتی ميتواند با افزايش تنش بين چين و آمريكا به يک مسابقه تصليحاتی جديد تبديل شود و البته با دسترسی آسان كشور های پيشرفته به اين فناوری كشور های درحال توسعه فرصت های كمتری خواهند داشت و از امنيت اطلاعاتی كمتری نيز برخوردار خواهند بود.چالش‌های فنی: توسعه و بهره‌برداری از چیپ‌های کوانتومی نیاز به سرمایه‌گذاری‌های بزرگ و تخصص‌های فنی بالایی دارد که می‌تواند برای بسیاری از شرکت‌ها و کشورها چالش‌برانگیز باشد.اثرات محیطی: تولید و نگهداری چیپ‌های کوانتومی ممکن است به مصرف انرژی و منابع زیادی نیاز داشته باشد که می‌تواند اثرات منفی بر محیط زیست داشته باشد.ناشناخته‌ها و عدم قطعیت‌ها: چون فناوری کوانتوم هنوز در مراحل ابتدایی توسعه است، بسیاری از اثرات و مشکلات آن هنوز ناشناخته‌اند و این می‌تواند ریسک‌هایی را به همراه داشته باشدبحث جهان های موازی و willow چیپ کوانتومی ویلو گوگل، بحث‌های زیادی درباره نظریه چندجهانی يا جهان های موازی (مولتی‌ورس) ایجاد کرده است. عملکرد این چیپ بسیار شگفت‌انگیز بود؛ ویلو یک محاسبه را در کمتر از پنج دقیقه به پایان رساند، کاری که برای سریع‌ترین ابررایانه‌های جهان 10 سپتیلیون سال طول می‌کشد. این امر باعث شده تا برخی، از جمله بنیان‌گذار Google Quantum AI، هارتموت نوین، پیشنهاد دهد که توانایی‌های این چیپ ممکن است وجود جهان‌های موازی را نشان دهد، که با نظریه مولتی‌ورس فیزیکدان دیوید دویچ مطابقت دارد.با این حال، این ادعا با شک و تردید برخی دانشمندان روبرو شده است که معتقدند تنها معیارهای عملکرد نمی‌توانند شواهد مستقیمی از جهان‌های موازی ارائه دهند. آنها معتقدند که در حالی که عملکرد چیپ بسیار چشمگیر است، لزوماً نظریه مولتی‌ورس را تایید نمی‌کند. نظرتان چيست؟ آيا واقعا ميشود رايانه های كوانتومی در جهان های موازی را برای بشريت باز كنند؟</description>
                <category>XSDFF</category>
                <author>XSDFF</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 14:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>