<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hadis</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Xblue_dreamX</link>
        <description>&quot;و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر&quot; 
نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙
میشه فالوم کنی🥲♥</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:04:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856704/avatar/8wwFni.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hadis</title>
            <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرنوشت من #part11</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-part11-azwsoimv7u5e</link>
                <description>#سرنوشت_من#part11گوشیمو گذاشتم و نفس عمیق کشیدم و به ساعت نگاه کردم هنوز 3 ساعت دیگه، روی تخت نشستم و تو فکر رفتم(از امروز کارت شروع میشه متین از الان یه زندگی متفاوت داری، یه زندگی جدیدو داری شروع میکنی و باید حواستو خیلی خوب جمع کنی، سرت تو کار خودت باشه فقط وظایفت رو انجام میدی و هرچی که بهت گفتن گوش میدی) از جام بلند شدم و رفتم جلوی ایینه(خب متین موهات یکمی بلند شده بذار یکم به خودمون برسیم) رفتم داخل دستشویی قیچی رو برداشتم و موهام رو دسته دسته موهام رو کوتاه تر کردم و سرم رو زیر شیر اب کردم و شستم، اومدم بیرون و با حوله موهام رو خشک کردم و رفتم جلو ایینه، سرمو رو چت و راست کردم و به موهام نگاه کردممتین: خب خوبه بد نشدهکلاهم رو گذاشتم، کیفم رو روی دوشم انداختم و چمدونم رو برداشتم و از پله ها رفتم بالا که رضا رو دم پله ها دیدم که نشسته بود و تو خودش بود اونم منو دید و از پله ها اومد پایین و چمدونم رو ازم گرفت و رفتیم بالا. رضا: اینقدر زود میخوای از پیشمون بری؟؟ به اتاق مشتی نگاه کردم که چراغش روشن بودمتین: نه بهتره نباشم چون یسریا ناراحت میشن. رضا صدا بلند کرد رضا: متین داره میره به 20ثانیه نکشید که محنا از داخل اتاق بیرون اومد، چادرش دستش بود بازش کرد و پوشید. رامین از داخل اون یکی اتاق بیرون اومد، چشمم به اتاق مشتی بود و منتظرش بودم. رضا چمدونم رو برداشت و به سمت در خونه رفتیممحنا چشاش اشکی بود به من زل زده بودرفتم سمتش و صورتشو تو دستم گرفتم که یه قطره اشک از چشماش اومد، با انگشتم پاک کردممتین: صربونت اشکات برم بابا جایی نمیرم کهاینو که گفتم محکم منو تو بغلش گرفتمحنا: دلم برات تنگ میشه دختربه رامین نگاه کردم که یه دستش کامل روی صورتش بود و یه دستش رو زیر ارنجش گرفته بود و شونه هاش میلرزید. به تعجب بهش نگاه کردم. متین: رامین؟! خوبی؟ دستشو برداشت که دیدم داره میخندهرامین: بالاخزه داریم از دستت ناراحت میشیماینو گفت و بلند بلند خندیدمشتمو محکم زدم تو شکمش و پوکر نگاش کردم که خم شد و دستش رو روی شکمش گذاشتمتین: بی مزه، برو گمشو، اینم مزدتبه رضا نگاه کردم که چشاش ناراحت بود، بهش لبخندی زدم به پشت سرش داخل حیاط نگاه کردم اما هنوز مشتی بیرون نیومده بودرضا برگشت به پشت سرش نگاه کرد و بعد برگشت به من نگاه کردرامین: بهش فکر نکن، راه بیوفت دیرت نشه. رضا چمدونم رو برداشت و داشتیم راه میوفتادیمکه یهو یه دستی اومد پس کله رامینمشتی: درسته دختر خونیم نیست ولی از بچگی بزرگ کردم به هرحال که یه سهمیم داره.......... امیدوارم لذت ببرین🙃🦢💙. منو دنبال کن تا ادامه ی رمانو داشته باشی😉 🎀چنل روبیکامون: @Xblue_dreamX</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 12:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت من #part10</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-part10-hyvts49gnklu</link>
                <description>#سرنوشت_من#part10تو همین فکرا بودم که خوابم برد ساعت 2 بود که از خواب بیدار شدم عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم ، بازم همون مابوس همیشگی ولی چرا ایندفعه اینقدر برام واقعی بود؟ صداش چقدر برام اشنا بود. خواب میدیدم دست تو دست یه نفر تو خیابون دارم میدوم یهو یه صدای اشنایی از پشت سر صدام میزنه، برمیگردم به صدا نگاه میکنم ولی به جای اون دوتا چراغ بزرگ و نورانی ستمت میادو..... همون موقع از خواب بیدار میشم، همیشه این خواب برام ترس و خوف عجیبی داشتهدستمو روی صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم، حولم رو از داخل کمد برداشتم و رفتم سمت حموم تا یه دوش بگیرم از حموم بیرون اومدم لباسامو پوشیدمو از اتاق بیرون رفتم، صدای مشتی از داخل خونه ی رضا و محنا میومد، از پله رفتم بالا که صداها برام واضح شدرامین: رضا اگه اتفاقی براش بیوفته چی؟ بابا متین مثل دخترت میمونه چرا باید حرف بقیه برات مهم باشه میخوای دختر مردمو اواره کنیمشتی: رامین چرا نمیفهمی، ابرومو از سر راه نیاوردم که شما دوتا لگد بزنین زیرش، نمیتونم نیش و کنیه مردمو تحمل کنم خودت میدونی نسل در نسلمون اینجا تو این محل زندگی کردن انتظار نداری که به خاطر یه دختر غریبه که از گوشت و تن خودن نیست همه چیو خراب کنم؟ رامین اروم گفت: مگه ابرویی هم برامون موندهمشتی عصبی شد، صدا چَک اومد که حدس زدم برای رامین باشه، اومدم در رو باز کنم که دستم رو دستگیره ی درخشک شدمشتی: رامین حرف دهنتو بفهم، اگر ابرویی ازمون رفته به خاطر اون دختره همونطور دستم سمت دستگیره بود که در باز شد و مشتی بیرون اومد و باهم چشم تو چشم شدیم، به پشت سرش نگاه کردم که رضا نگران بهم نگاه میکرد و رامین دستشو روی گونش گذاشته بود و با گشمای اشکی بهم نگاه میکرد، اروم زبون باز کردرامین: متین.... اروم عقب عقب رفتم مشتی یه قدم اومد جلو که برگشتم و تند تند راه میرفتم، وارد اتاقم شدم و در رو بستم به در تکیه دادم، اروم واهام شد شدراه تنفسم بسته شده بود و نفس نفس میزدم، به قفسه ی سینم چنگ زدم و با بدبختی نفس میکشیدم، بعض کرده بودم و چشام پر از اشک بود که بغضم ترکید و زدم زیر گریه و بلند بلند گریه میکردم داد زدممتین: شما که.... نمیخواستین و حرص... آبروتو میخوردین... واسه چی منو نجات دادین. باید میذاشتین به درد خودم بمیرم، چرا بهم اهمیت دادین. من جز شما کسی رو نداشتم و چرا اینقدر بی رحمین اخه.... بلند بلند داد میزدم و گریه میکردم، یک ساعتی گذشت که همونجا پشت در خوابم بردساعت 4 صب با سر درد بدی از خواب بیدار شدم، دستمو کذاشتک رو پیشونیم و مالیدم، به ساعت نگاه کردم(متین: دوازده ساعت خوابیدم؟ چه خبرهههه) یاد حرفای مشتی افتادم که سرم بیشتر تیر کشید، از جام بلند شدم و داخل یخچال چندتا قرص برداشتم و ریختم داخل دهنم و بطری اب و سرکشیدم رفتم سمت کمدم، چمدونم رو برداشتم و تموم لباسامو داخل ریختم، تموم وسایلمو جمع کردم و زیپ چمدونمو بستم و اماده گذاشتم دم در. به چمدونم نگاه کردم، همه ی زندگی منو تو یه چمدون میشد جمع کنی، گوشیم رو برداشتم و به رضا پیام دادم+سلام خوبیمیشه شماره ی اقای خجسته رو بهم بدی.  گوشیو خاموش کردم که همون موقع صدای پیامکش بلند شد_خوبی متین؟؟ واقعا متاسفم بابت حرفای بابا**********(شماره) +خوبممرسیشمارع رو سیو کردم و پیام دادم+سلام اقای خجسته من متینم، میشه از امروز کارمو شروع کنم؟؟ به صفحه چت زل زده بودم و منتظر بودم_سلام، خیلی عجله داری، اگر میتونی اره نفس عمیقی کشیدم+ممنون، پس امروز میام.......... امیدوارم خوشتون بیاد🙃🦢💙منو دنبال داشته باش تا پارت های بعدو هم بخونی😉✨چنل روبیکامون@Xblue_dreamX</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 11:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت من #part9</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-part9-zshqbn2ffskq</link>
                <description>#سرنوشت_من#part9از جام بلند شدم و جلوشون وایستادم تو دلم یکم به خودم انرژی دادم (متین: حاجی چقد ترسناکن اینا، وای امروز میمیرم من، چندتا استخونام میشکنه امروز؟ فرار کنم؟ اگه بریزن رضارو بزنن چی؟) تو همین فکرا بودم که یهو یکیشون داد زد و سمتم دوید و مشتش رو پرت کرد که سریع چرخیدم سمت راست، دستم رو محکم زدم زیر ارنجش که دستش پرت شد بالا برگشتم جلوش و یه مشت زدم تو شکمش  و پریدم و پامو محکم زدم تو صورتش که روی زمین پرت شد. یکی دیگشون از دور دویید سمتم وقتی نزدیکم شد جا خالی دادم و رفتم پشت سرش، پامو زدم به پشت زانوش که باعث شد با زانو بخوره زمین، داشتم میرفتم سمتش که یکی از پشت بازوشو انداخت دور گردنم و محکم فشار داد دستم انداختم دور بازوش که باز کنم ولی خیلی زور داشت، اون یکی مرده از جاش بلند شد و پوزخند زد و اومد سمتم که پامو انداختم دور گردنش و با تموم زورم به سمت راست هلش میدادم که باعث میشد تعادلشو از دست بده و حرکت کنه و مردی که منو گرفته بودم همراه اون میچرخید، هی دور خودمون چرخیدم تا اینکه وایستادم و با جفت پا محکم زدم تو سینش که افتاد روی زمین و پاهامو اوردن بالا و محکم زدم تو صورت کسی که منو گرفته بود که منو ول کرد و افتادم رو زمیندستمو گذاشتم رو گلوم و محکم ماساژ میدادم و سرفه میکردم، چشامو محکم روی هم گذاشتم و سرمو تند تند تکون میدادم، از جام بلند شدم ولی یکم تلو تلو میخوردم، سه تاشون کت روی زمین افتاده بودن و هرکدوم دستشون روی صورتشون بود و اخ و ناله میکردنیکی دیگشون داشت میومد سمتم، اماده بودم که این یکیو هم بزنم که رهام دستشو دراز کردرهام: بسههمونطور که دستم مشت بود برگشتم سمتش که دیدم داره بهم نگاه میکنهرهام: همتون بریندستمو رو سرم گذاشتم و رفتم سمت مبل و خودمو انداختم روش و یه نفس صدا دار کشیدم، رضا یکم بهم نزدیک شد رضا: خوبی؟ همون موقع یه خدمتکار جوون تر با یه سینی شربت اومد داخل و سینی رو جلوم گرفت، شربتو برداشتم و یک نفس سر کشیدم رضا برگشت سمت رهام رضا: بهتون گفتم که چی مهمه رهام پوزخندی زدرهام: بله حرفتون درسته ولی نمیشه راحت اعتماد کرد، یه چند هفته ای اینجا بمونه به صورت ازمایشی، تا ببینم چی میشهبه رضا نگاه کردم و لبخند زدم و سرمو تکون دادم رهام: امروز شنبس میتونه از دوشنبه بیاد، فقط یسری وسایل ضروری با خودش بیاره مثل لباس و اینجور چیزا، بقیه ی وسایل اینجا هست. از جامون بلند شدیم و بهم دست دادیم و خدافظی کردیم، دو قدم که رفتیم رضا برگشت سمتشرضا: اکر میشه شمارتون رو بدین که هماهنگ کنیم باهاتونشمارش رو گرفتیم و راه افتادیم سمت ماشین، سوار شدیم و راه افتادیم، رضا ذوق زده گفترضا: وای خیلی کارت درست بوددددد، دهنش وامونده بود وقتی بهت نگاه میکردمتین: وای مردم از خفگی، داشتم بیهوش میشدم جدی جدی ولی خیلی حال داد بعد اینهمه وقت، حالا چیکار کنم؟ رضا هیچی دیگه وسایلتو جمع میکنی میلی همینجامتین: وای رضا یه حس عجیبی دارم، میترسم خیلیرضا: چیزی نیست یکم هیجانت رفته بالا خوب میشهیه یک ساعتی گذشت که رسیدیم خونه تقریبا ساعت 12 بود، واردخونه شدیم، بوی نهار خوشمزه دستپخت محنا کل خونه رو گرفته بود، لب حثض دست و صورتمو شستم و یکم دستمو روی گردنم و بین موهام کشیدم. نهارمون رو خوردیم و رفتم داخل اتاقم استراحت کنمطبق معمول اتاقم تر و تمیز شده بودو لباسای کثیفم شسته شده روی تختم بود. (متین: د اخه محنا چندبار بگم نمیخواد خودتو تو زحمت بندازی اینجارو تمیز کنی) خودمو روی تخت انداختم و به اتفاقات امروز فکر میکردمهمونطور تو فکر بودم که یاد رهام افتادم(متین: چرا اینقدر برام عجیب بود؟ چرا یجوری بود؟ کجا دیده بودمششش؟) .......... امیدوارم لذت ببرین🙃💙🦢منو فالو داشته باشین تا پارت های بعدی رو هم بخونین😁🎀چنل روبیکامون@Xblue_dreamX</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 09:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part8</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-part8-iog7p45qjs7c</link>
                <description>#سرنوشت_من#part8همینطور داخل خیابون میرفتیم و میگشتیم دنبال ادرس رسیدیم به یه در نرده ای بزرگ مشکی که قسمت بازشوش یه چیز گرد بزرگ طلایی بود که روش نوشته هایی داشت در باز شد و تازه باغ پشتش رو تونستم ببینم، یه فضای سبز خیلی بزرگ با درختای بلند و زیبا، عین یه جنگل بود، با دهن باز به اطراف نگاه میکردم یه مردی از داخل اتاق کوچیک نگهبانی کنار بیرون اومد و به سمت جاده ی وسط اشاره کرد که با ماشین بریم سرمو از شیشه ماشین بیرون برده بودم و به اسمون و نگاه میکردم، درختای بلند سبز و خوش رنگ که نور خورشید از بین شاخ وبرگ هاش میتابید و یه فضای خیلی قشنگی اینجاد کرده بود همونطور اومدم داهل و با لبخند به فضای اطراف نگاه میکردم، یکم که رفتیم جلو تونستم اون عمارت بزرگ پشت درخت هارو ببینمیه عمارت شیک و تمیز و یه فضای باز بزرگ جلوش بود که وسطش یه حوض بزرگ داشت و جاده تا دور حوض میرفت و وسط های فضای سبز سنگ فرش شده بود برای راه رفتن و میرسیذ به یه الاچیق بزرگ و قشنگرضا ماشینشو پارک کرد و نفس عمیق کشید و بهم نگاه کرد، چشامو بستم و از ماشین پیاده شدم. تو دلم به خودم گفتم حاجی اینجا هواشم با محله ی خودمون فرق میکنه. یه خانم مسنی از داخل خونه بیرون اومد چهره ی مهربونی داشت اما اخم هاش توهم بود، سمت ما اومد و بهمـون سلام کرد، سرمو براش تکون دادم خدمتکار: بفرمایین داخل الاچیق تا اقا بیانرضا سرشو تکون داد وتشکر کرد و بهم اشاره کرد بریم، جلوی خانمه یکمی خم شدم و دویدم سمت رضانگاهای سنگین اون زن مسن رو روی خودم حس کردمداخل الاچیق نشسته بودن و اطرافو نگاه میکردم، با زندگی خودم مقایسه میکردم، حتی این مبل زیرم از من گرون تره، خدایا کرمتو شکر. همونطور تو هوای خودم بودم که یه صدای دو رگه به گوشم خورد رهام: سلام خوش اومدینرضا پاشد و منم بلند شدم و به صاحب صدا نگاه کردم، ماشالا به به عجب پسری، قد بلند چشم و ابرو مشکی، خوشتیپ، جذاب، صدای خوب همینطور ویژگی هارو برای خودم مرور میکردم که رضا دستش رو بهم زد سرمو یواش تکون دادم و به رضا نگاه کردم رضا سرشو رو به سمت دست اون مرده تکون داد و با ابرو بهش اشاره کردبه سمت دستش نگا کردم و هول هولکی دستم رو توی دستش گذاشتم، دستاش داغ بود که باعث شد یه لرز کوجولویی توم بیوفته چون برعکس اون دستای من یخ کرده بود، دستمو محکم فشار داد؛ رهام: سلام بنده رهام خجسته هستم و شما؟ همونطور بهش زل زده بودم سرمو تکون دادم و به سمت رضا جرخیدمرضا: ببخشید نمیتونه صحبت کنه بعدشم به دهنش اشاره کرد، رضا: لاله نمیتونه حرف بزنهرهام: میتونه بشنوه؟؟؟ رضا: بله بله فقط نمیتونه صحبت کنهسرشو تکون داد و اشاره کرد به سمت مبل ها، نشستیم و شروع کرد به صحبت کردنرهام: من و خواهرم با پسر خالم تنها داخل این خونه زندگی میکنیم. تو دلم حسرتش رو خوردم، تو همچین خونه ی خفنی زندگی میکنن بدون هیچ ترس واسترسیرهام: درواقع ودر و مادرامون داخل یه تصادفی جونشونرو از دست دادن و فقط چارتا بچه از اون تصادف جون سالم به در بردیم ودر حال حاضر سه تامون باهم ابنجا زندگی میکنیم. دنبال یه نفریم که.... به هیکلم و قدم نگاه کرد رها: که یک مقدار زور بازو داشته باشه ولی فک کنم.... رضا به مبل تکیه داد دستش رو تو سینش قغل کرد، خنده ای کرد و سرش رو پایین انداخت، دوباره سرش رو بالا اورد و به چشمای رهام نگاه کرد. رضا: اشتباه نکنین اقای خجسته، اینجور چیزا رو نمیشه از رو هیکل فهمید. انگشتش رو روی شقیقش گذاشت و چندباری اروم ضربه زدرضا: اصل کاری اینجاس، درضون هرچی زیرجسته تر فرز تررهام پوزخندی زد و ارنجش رو روی زانوش گذاشت و وزنشو انداخت جلو. رهام: اقا رضا فردی که میخوام انتخاب کنم خیلی مهمه برام که بتونم حداقل 10 نفر رو حریف باشه، نمیتونم امنیتمون رو بدم دست یه بچه و بعدش به من اشاره کرد. ابروهام توهم رفت و بهش خیره شدم رضا پوزخندی زد: ینی اینقدر ادمای مهمی هستین که 10 نفر بریزن سرتون؟؟ و ینی نمیتونین خودتون 10 نفر رو حریف بشین؟ رهام سرشوپایین انداختو اروم خندید و نفس عمیقی کشید، گوشیش رو از جیبش در اورد و شماره ای گرفت و دم گوشش گذاشترها: یه چند نفرو بفرستین اینجا. پنج دقیقه شد که چهار تا مرد با لباس شخصی و لباس رسمی وارد الاچیق شدن و سلام کردن یکم ترسیده بودم، به رضا نگاه کرد که چشماشو بستو باز کرد به نشونه ی اینکه نگران نباشمرهام بهم نگاه کرد و پوزخندی زد، با سرش به سمت اون مردا اشاره کرد رهام: میتونی از پسشون بر بیای بهش پوزخندی زدم و برگشتم بهشون نگاه کردم همشون تقریبا درشت هیکل بودن و معلوم بود ورزشکارن به رضا نگاهی کردم لبخندی زدم و یکی از ابروهام انداختم بالا و تو دلم گفتم، برو بریم که دلم واسه ورزش تنگ شده بود. ......... امیدوارم لذت ببرین🙃🦋✨پارت بعدی قرارخ خیلی خفن و هیجانی باشه، منو فالو داشته باش تا ادامشو بخونی🤫🎀چنل روبیکامون@Xblue_dreamX</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 18:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part7</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-part7-nxgs7vysjfse</link>
                <description>#سرنوشت_من#part7چاییمو خوردم و رفتم داخل اتاقم تا یکم استراحت کنم. خودمو روی تخت انداختم و فکر میکردم که کم کم چشام گرم شد و خوابیدم ساعتای 6 بود که با یه صدای مبهمی چشامو باز کردم سرم خیلی درد میکرد و سرم گیج میرفت،بدن درد شدید داشتم، محنا محکم در میزد و صدام میکردمحنا: متیننن؟ متینننن کجایی؟از جام پاشدم ث رفتم سمت در درو باز کردم و با دستم چشمامو گرفته بودمدرو باز کردم محنا با دیدنم تو این وضعیت زد پشت دست خودشمحنا: ای خاک عالم چیشدههه متینننخمیازه ای کشیدم و گفتممتین: چیزی نیست که خواب بودم بیا تومحنا کفششو هول هولکی دراورد و با استرس دست منو گرفت و کشید سمت خودش و با چشمای نگران بهم نگاه کردمحنا: متین چیشدههه چتهبهش با کنجکاوی و استرس نگاه کردممتین: چیه محنا چمه مگهدستمو کشیدم روی گونه هام و لبم و دماغ دستمو که پایین اوردم پر از خون بود، یهو پاشام شل شد و سرم تیر کشید، چشمامو محکم رو هم گذاشتم و باز کردم، محنا منو گرفت و نشوند رو زمین سریع رفت یه لیوان اب اورد. یه دستمال پارچه ای هم خیس کرد و اومد و شروع کرد به تمیز کردن صورتم، با بعض بهم نگاه میکردمحنا: چرا اینجوری شدی متینمتین: نمیدونم خواب بودم از اونوقت تا حالامحنا: چیزی خوردی؟متین: نه هیچی نخوردم نمیدونم چرا اینجوری شدممحنا دستمالو برد و انداخت داخل سطل زباله، اروم از جام پاشدم و رفتم سمت سرویس، به خودم تو ایینه نگاه کردم سرمو بالا بردم و به چپ و راست میچرخوندم و دماغمو نگاه میکردممتین: چم شده چرا اینجوریم؟محنا اومد پشت در سرویس و صدام کردمحنا: متین خوبی؟؟متین: اره اره الان میامصورتمو خوب شستم و بیرون اومدم، به محنا داخل اشپز خونه نگاه کردم که داشت غذا میکشید رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت اشپز خونهمتین: این از کجا اومد دیگهمحنا: رفتم اوردم بیا بشین بخوربه اجبار محنا رفتم سر سفره و چند قاشق خوردم و به التماس از جام بلند شدممتین: من حاضر بشم بریممحنا که سفره رو جمع میکرد گفتمحنا: نه بمون استراحت کن من با رضا میرمسرمو تکون دادم..........(6 صبح)اماده شده بودم، یه تیشرت لش مشکی با شلوار بگ مشکی پوشیدم، با یه مقدار لوازم ارایشی که از محتا گرفته بودم صورتم رو تیره تر نشون دادم و کلاهم رو گذاشتم، صدای رضا از بالای پله ها اومدرضا: میت حاضری؟؟ بدو دیره یکم راه طولانیهکولم رو برداشتم و رفتم بیرون و کتونی مشکیم رو پوشیدم و از پله ها بالارفتم، سمو تکون دادم و سلام کردممحنا از داخل خونه بدو بدو بیرون اومد و یه کیسه که توش ساندویج بود بهم دادمحنا: رضا صبحونه خورده اینو واست درست کردمکیسه رو گرفتم بغلش کردم و پوسیدمش از جدا شدم و لپشو کشیدممتین: چقد مهربونی توووو، راسی رامین کجاسترضا: اونم کار داشت رفت، بدو دیرهسریع از خونه خارج شدیم از کوچه خارج شدیم و سوار ماشین مشتی شدیم، یه ماشین پیکان قدیمی داشت ولی تر و تمیز بودیه یک ساعتی تو شلوغی و ترافیک طول کشید تا رسیدیم به اون محله،قبل از ورود یه نگهبانی رو باید رد میکردیم نیم ساعت طول کشید تا مارو راه بدن به محله ، یه محله پر از خونه های ویلایی و بزرگ با باغ های قشنگ، برام عجیب بود که مرز بین خونه هارو با نرده های چوبی مشخص کرده بودن و دیواری وجود نداشت، محله ی خیلی تمیز و درخت کاری های زیبایی داشتمتین: ساچه وااااو رضا اینارو ببین، خدا به بعضیا اینقدر پول میده اونوقت من لنگ 100تومن، 200تومنم، خدمتکار شدن تو اینجور جاها هم ارزوس...........امیدوارم لذت ببرین🙃🦋✨بزن رو دنبال کردن تا ادامه ی رمانو بخونی😁🎀چنل روبیکا@Xblue_dreamX............</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 13:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part6</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-part6-udk2vm8r9gut</link>
                <description>#سرنوشت_من#part6متین: چیشده رضا چی میخوای بگیرضا دستتش رو تو هم گره کرد و بهم نگاه کردرضا: میگم متین میتونی وانمود کنی یه پسری که نمیتونه صحبت کنه و لالی؟ یهو صدای پقی اومد و رامین شروع کرد بلند بلند خندیدن و با خنده میگفترامین: این؟؟ این اول زبون بوده بعد دست و پا دراورده میخوای لال بشه؟؟؟ و باز خندید، پوکر بهش نگاه کردممتین: نمکرضا خنده ای کرد رضا: ببین یکی از دوستام یه پیشنهاد کار بهم داده، یه خانواده ی خیلی پولدار به یه بادیگارد نیاز دارن که تمام روز پیششون باشه، بهت جا و غذا هم میدن، حقوق هم که داری چند روز هم در ماه میتونی مرخصی بگیری، رزمی کارم که هستی به نظرم خیلی خوبه واسه تو ولی گفتن حتما پسر باشه داشتم فکر میکردم خودتو پسر جا بزنی و وانمود کنی لالی تا نفهمن و اونجا کار کنیبا دقت به حرفاش گوش میکردم، عجب پیشنهاد خفنی بودمتین: نه رضا میفهمنرضا: چطور میخوان بفهمن اخه، خودت فکر کن بهت جا و غذا میدن نیازی هم به مدرکت ندارن که بخوان شناساییت کنن، یکی از دوستا ی اون خانواده رفیق منه میتونم جور کنم که بدون هیچ دردسری اونجا کار کنی، کار خاصی هم نیست مثل یه باغبون یا مثلا نگهبان میمونی. با حالت نگرانی گفتممتین: نمیدونم رضا رضا با عجله گفترضا: هماهنگ میکنم بیا بریم ببینیم جطور پیش میره، باشه؟؟ ــسرمو تکون دادم تلفنشو از جیبش دراورد و زنگ زدرضا: سلام مهران جان خوبی............. رضا: مرسی خانم سلام میرسونن، ببین مهران جان برا پیشنهادت واقعیت خودم نمیتونم ولی ...... بعد به چشمام نگاه کرد که از نگرانی یک مقدار اشکی شده بود، چشاشو و بست و سرشو تکون داد و لبخونی کرد که نگران نباشم؛ رضا: ولی یکی از دوستام رو میخواستم بهتون معرفی کنم گفتم اگر میخوای یه زمانی بده بیایم ببینیم چطوریه............. رضا: فردا صبح؟ بهم نگاه کرد، میتونی؟؟؟ سرمو به نشونه ی مثیت تکون دادمرضا: حله پس فردا صب میبینمت، ادرس هم لطف کن بفرست. ......... رضا: قربانت خدافظگوشیو قطع کردرضا: خببببب اینم حل شدددمتین: رضا اگر یهو بفهمن چی؟؟ رامین سمتم چرخیدرامین: همون موقع بهم زنگ بزن میام دنبالت فراریت میدم نفهمن، اصلا همشونو میکشیم و اموالشونو بالا میکشیمممم. اروم خندیدم ولی از استرسم کم نشد، برگشتم و به رضا نگاه کردم، اونم مردد بهم نگاه میکردرضا: شاید نیاز باشه کارهایی که رامین گفت رو انجام بدیممحنا وسط حرفمون پریدمحنا: خدا بزرگه متین چاییتو بخور و برو استراحت کن میخوایم بعد از ظهر بریم یکم خرید کنیم. ........... امیدوارم لذت ببرین🙃🦋✨حتما فالوم داشته باش تا ادامه ی رمانو بخونی چون داستان از قسمت بعدی شروع میشههه😁🎀چنل روبیکامون@Xblue_dreamXشب بریم یکم خرید کنیم. </description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part5</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-part5-p8dqdfcaw9n5</link>
                <description>#سرنوشت_من#part5(ساعت 5 صبح) با وحشت از خواب پریدم، باز هم همون کابوس همیشگی دستمو رو صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم به ساعت نگاه کردم متین: حاجی ایول رکورد زدم 12 ساعت خوابیدمممم؟؟؟؟ کش و قوسی به بدنم دادم که صدای معدم در اومد ، دستم رو روی دلم گذاشتممتین: معده ی طفلکی من، وای که چقدر گشنمه. از اتاق بیرون رفتم، یه باد خنکی میومد که صورتمو نوازش میکرد چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و به صدای برگ درختا که بهم میخوردن، صدای جیرجیرکا و شیر اب حوض که چکه میکرد یه حال رمانتیکی داشت که با صدای معدم به خودم اومدم .... دست و صورتمو لب حوض شستم و به اتاقا نگاه کردم، هنوز همه خواب بودن، لب حوض نشستم یکم هوا بخورم بعد از چند دقیقه برگشتم اتاقم و حاضر شدم... دو ساعتی گذشت همیشه سر ساعت 7 صبحانه میخوردیم، تو ایینه به خودم نگاه کردم یه تیشرت لش قهوه ای پوشیده بودم با یه شلوار راحتی کرم رنگ ، موهای کوتاه پسرونم رو مرتب ترش کردم کلاه افتابی کرمیم رو روی سرم گذاشتم و کوله پشتیم رو برداشتم، کتونی سفیدم رو پوشیدم (چند سالی هست که موهامو پسرونه میزنم و به جای پسرا یه سری کارهای پاره وقت انجام میدم تا خرجیمو در بیارم، قدم تقریبا 170 هست و لاغر اندامم و همیشه تیپ های پسرونه و لش میزنم،موقع کار و یا بیرون رفتن بیشتر اوقات صحبت نمیکنم تا از صدام نفهمن دخترم چهره ی دخترونه ای دارم و همیشه با کلاه و یا ماسک صورتمو میپوشونم) از اتاق بیرون رفتم که همون موقع رامین سرشو از پنجره بیرون اورد عه اومدی داشتم میومدم صدات کنم وقتی داشتیم صبحانه میخوردیم رضا یه چندتا املاکی که دوستاش بودن رو بهم معرفی کردقرار شد با رامین بریم یه چندجایی رو ببینیم و دنبال کار باشیم.... از محنا تشکر کردم و راه افتادیم... (ساعت 5 بعد از ظهر) در خونه رو باز کردیم و اومدیم داخلمتین: آی از پا دراومدم دیگهههه رامین: بذار برم فرغون بیارم برسونمت متین: نمیخواد خیلی زحمتت میشهدر زدیم، رامین کفشاش رو دراورد و وارد اتاق شد و روی زمین نشست  به پشتی تکیه داد سرشو به دیوار چسبوند و پاهاشو دراز کرد، رضا داشت با تلفن حرف میزدرضا: بله واقعیتش من خودم الان شاغلم نمیتونم تمام وقت بیام سرکا... داشتم بند کفش هام رو باز میکردم، وارد اتاق شدم همونطور که حرف میزد برگشت سمت من که حرفش نصفه موند؛ رضا: ببین فک کنم یکیو پیدا کردم، دوباره بهت زنگ میزنم. تلفن قطع کرد؛ رضا: خب چیشدرفتم کنار رامین نشستم، رامین با صدای خسته گفت؛ رامین:  هیچی والا خونه که به یه دختر مجرد خونه اجاره نمیدادن، بودجمون هم نرسید که بتونیم بخریم.... محنا با سینی چایی از اشپز خونه اومد بیرون و یه خسته نباشید گفت و سینی رو گذاشت جلو رامین و رضا هم اومد روبه روی رامین نشست که رامین پاهاشو جمع کرد و محنا هم روبه روی من، رضا تو فکر بود هی به من نگاه میکرد حس کردم میخواد یچیزی بگه.......... امیدوارم لذت ببرین🙃🦋حتما منو فالو داشته باش تا ادامه ی رمانو بخونی😁✨چنل روبیکا@Xblue_dreamX</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 17:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part4</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-part4-uimgss9hu50i</link>
                <description>#سرنوشت_من#part4رضا قاشق غذا رو نذاشته بود داخل دهنش که اورد پایین و کلافه از جاش بلند شد و رفت بیرون، محنا از جاش بلند شد رفت داخل اشپز خونه و با یه سینی بزرگ که داخلش بشقاب برنج و خورشت با یه پارج دوغ و یه بشقاب سبزی داخل بود برگشت و گفت؛ محنا: بیا رامین اینو ببر واسه بابا، میدونم نمیاد حداقل گشنه نمونه. رامین از جاش بلند شد و با دهن پر گفت؛ رامین: زن داداش اگر گذاشتی یه دو لقمه غذا بخوریممحنا خندید و سینی رو داد دستش؛ محنا: برو اینقدر حرف نزن پسر، برو. رفت سمت در و درو برای رامین باز کرد همین که رامین از در بیرون رفت رضا اومد داخل.محنا: کی بود؟ رضا: هیچکی، یکی از دوستام بود اومده بود راجع به یجیزی صحبت کنه. اینو گفت و به من نگاه کرد و بعد سر سفره نشست. اشتها نداشتم برای همین چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم، بغض بدی گلومو گرفته بود و تمرکز نداشتم کمک محنا یکمی از سفره رو جمع کردم که نذاشتن و بهم گفتن برم استراحت کنمهمونطور که تو فکر بودم از اتاق بیرون رفتم و بی آنکه حواسم باشم پا برهنه از پله ها پایین رفتم، به بدبختیام فکرمیکردم اینکه تا جایی که یادمه نمیدونستم کیم، مادر و پدرم کین، تو وضعت خوبی بزرگ نشدم، کسی که برام پدری میکرد میخواست منو از خونش بیرون کنه، به خاطرات بچگیمون و موقعی با رامین و رضا داخل حیاط بازی میکردیم فکر میکردم، به روزایی که مامان زری موهای منه 7 ساله رو شونه میکرد و میبافت، هر سال عید من و رامین و رضارو ردیف میکرد و برامون لباس میدوخت، اخرای تابستون واسمون شال گردن و دستکش میبافت. یه این چیز ها فکر میکردم و بغضم بدتر میشد، این مسیری که طی کردم تا به اتاقم برسم اندازه ی یک عمر برام طول کشید نفهمیدم چند دقیقه بود که به پله های اتاقم رسیده بودم، انگار خشکم زده بود نمیتونستم از جام تکون بخورم. نفس عمیقی کشیدم که خیلی برام سخت بو، گلوم خشک شده بود، سرم گیج میرفت، دلهره و استرس شدید داشتم، اروم از 6 تا پله ی روبه روم پایین رفتن و وارد اتاقم شدم، اتاقم قبلا انباری بود که به پیشنهاد مشتی، رضا و رامین اتاق رو برام درست کردن. وارد اتاقم شدم، رفتم سمت ظرفشویی و صورتم رو شستم و یه لیوان اب خوردم، برگشتم سمت اتاق و به ظرفشویی تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم. متین: خب متین خودتو جمع و جور کن بالاخره که نمیتونی تا اخر عمرت اینحا بمونی گوشیم رو از جیبم دراوردم و داخل اینترنت شروع کردم به پیدا کردن اگهی های کار و پیدا کردن املاکی های نزدیک چند ساعت گذشته بود سر درد بدی داشتم ولی کم کم چشمام داشت گرم میشد، گوشیمو خاموش کردم و چشامو بستم و..... ........... امیدوارم لذت ببرین🙃🦋✨فالو کن تا راحت تر ادامشو بخونی😉🎀چنل روبیکا: </description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 21:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part3</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-part3-b3ri1syuqsvj</link>
                <description>#سرنوشت_من#part3به سمت سفره رفتم و کنار رامین نشستم و اروم میخندیدم، رضا بشقاب خالی جلوی روشو برداشت و نشونه گرفت سمت رامین که به سنتش پرتاب کنه، رامین سریع شونه های منو گرفت پ به سمت خودش کشید و پشت سر من قایم شد و داد زد؛ رامین: متین وقتشه وفاداریت رو ثابت کنیبا مشتم روی رون پاش زدم که منو ول کرد و روی پاش خم شد و با ناله و خنده گفت؛ رامین: چه زوری داری تو دختر خندیدم و گفتم؛ متین: یه جوری میگی وفاداریتو ثابت من انگار سگم، مشتی کجایی که ببینی پسرت چه چیزایی بهم نمیگهرامین: تو اتاقشبا تعجب گفتممتین: چی؟؟ خندید و گفترامین: میگی مشتی کجایی میگم تو اتاقشدستمو مشت کردم و محکم زدم رو بازوش و فکمو قفل کردممیتن: دلقک بازیتو بذار کنار مرد گندهرضا چشم و ابروبی واسه رامین اومد وخندید؛ رضا: نوش جونت تا باشه دلقک بازی در نیاری پدسوختهمحنا با دیس برنج از اشپز خونه بیرون اومد و همونطور که میخندید گفتمحنا: بستونه عین بچه ها میزنین تو سر و کله هم دیگهرضا دیس برنجو از محنا گرفت رضا: به به دست خانمم درد نکنه امروز کولاک کرده محنا برگشت داخل اشپز خونه و با طرف قرمه سبزی برگشتدستامو بهم کوبیدم و با ذوق گفتممتین: به بهه قرمه سبزی دست پخت عروس گلمون، خوردن دارههههمینطور سر غذا داشتیم بحث میکردیم که زنگ خونه به صدا در اومدرضا همونطور که قاشق برنجو میذاشت تودهنش گفت؛ رضا: رامین منتظر کسی بودی؟؟رامین سرشو به نشونه ی منفی تکون داد........... امیدوارم لذت ببرین🙃🦋✨چنلمون داخل روبیکا: @Xblue_dreamX@neon_soul</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 02:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part2</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-xmk2wthqmy69</link>
                <description>#سرنوشت_من#Part2به چشمام زل زد و بعد سرشو انداخت پایین و از جاش بلند شد؛رضا: رامین فردا چیکار داری؟؟رامین حالت سوالی بهش نگاه کرد؛رامین: فردا رو از کارگاه مرخصی میگیرم، چرا؟؟رضا به محنا نگاهی انداخت و اشاره کرد که منو بلند کنه؛رضا: فردا میریم چندتا املاکی سر بزنیم و دنیال یه کار باشیم.دست محنا رو گرفتم اروم از جام بلند شدم، هری دلم ریخت میترسیدم که نکنه تنها بمونم و کسی رو نداشته باشم به پاهای برهنم نگاه کردم که یکم خراشیده شده بودرامین با حالت تهاجمی گفت؛رامین: یعنی چی رضا؟؟ میخوای بذاری بره؟؟ رضا....رضا وسط حرفش پرید و با حالت خونسردی گفت؛رضا: یه خونه نزدیک خودمون باشه، جای دوری نمیبریمش خودمون حواسمون بهش هست.رامین نزدیک تر شد و با اطمینان کامل گفت؛رامین: من بابا رو راضی میکنم....همینطور که میگفت داشت راه می افتاد که رضا دستش رو گرفت؛رضا: میدونی که بابا حرفشو عوض نمیکنه.رامین همنطور برگشت و دستش رو توی موهاش فرو کرد نفس کلافه ای کشید، رضا به محنا گفت؛رضا: برین داخل یه چیزی بخوریم شب درموردش حرف میزنیم.راوی.....متین وارد اتاق شد، روی زمین نشست و زانو هاشو بغل گرفت، محنا از داخل اشپز خونه رامینو صدا زد؛محنا: رامین بیا سفره رو ببر من غذا رو بکشم.رامین که داشت از داخل اتاق مشتی رو دید میزد گفت؛رامین: زن داداش رصا رو دادیم بهت که نوکریتو بکن بگو اون بیاد.رضا که سرشو از روی تاسف تکون میداد از جاش بلند شد همینطور که به سمت اشپز خونه میرفت یه پس کله ای به رامین زد و گفت؛رضا: کسی با بزرگترش اینجوری حرف میزنه کره خر؟؟رامین دستی پس کلش کشیده و برگشت سمتش و نکاش کردو با حالت لوسی گفترامین: زن داداش ببین رضا تک برادرشوهرتو میزنههههاینو گفت و رفت داخل اشپز خونهمتین.....لبخند کمرنگی روی لبم بود همیشه ی خدا دعوا های رامین و رضا رو میدیدم و باهاشون همکاری میکردم و همو اذیت میکردیم ولی امروز حال و حوصله هیچی رو نداشتم، از داخل مسیر اتاق مشتی رو نگاه میکردم، میگی الان داره چیکار میکنه؟؟ چه حسی داره؟؟ واقعا منو مثل دخترش دوست داره؟؟اگه داره که چرا میخواد بیرونم کنهیهو یه دستی جلوی صورتم تکون خورد به خودم اومدم و به رامین نکاه کردم که داشت میخندی؛رامین: فهمیدی چی میگم؟؟؟با من من و هول هولکی گفتم؛متین: اره اره فهمیدم.و یه خنده ی الکی ای کردمرامین سر سفره نشست و به رضا گفترامین: دیدی گفتم متین هم دیوونه شده میگی نه..........امیدوارم که لذت ببرین🙃💙✨چنل روبیکا: @Xblue_dreamXرامین: دیدی گفتم متین هم دیوونه شده هی میگی نه.</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 11:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سرنوشت_من #part1</title>
                <link>https://virgool.io/@Xblue_dreamX/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-ugqdyphw24ib-ugqdyphw24ib</link>
                <description>#سرنوشت_من#part1دویدم سمتش و حالت ناله گفتم...د اخه مشتی الان چیکار کنم من کی به یه دختر مجرد خونه و کار میده اخهمشتی همینجور که با لنگ روی شونش عرقشو پاک میکرد گفتمشتی: نمیدونم متین یکاریش بکن دیگه تحمل اینهمه نگاه و حرفو ندارم.روی زمین نشستم و دستامو گذاشتم رو سرم؛متین: وای وای وااااای تو که دیگه وضعیت منو میدونی من که کسیو ندارمهمون لحظه در باز شد و رضا با موتورش اومد داخل؛رضا: چه خبرتونه صداتون تا سر کوچه میاد، چیشده بابا؟؟رضا پسر بزرگ مشتیه که 27 سالشه و یه نامزد خوشگل هم داره به اسم محنا که پیش خودمون زندگی میکنه(خونه مشتی، البته اسمش حسینه ولی تو محل مشتی صداش میکنن، یه خونه ی قدیمی بزرگه که وسط خونه یه حوض قشنگ داره و باغچه های بزرگ، دور تا دور حیاط هم اتاق ها و اشپز خونه و پذیرایی هست، یه 6 تا پله میخوره و میره بالا و به ایوون قشنک با پنجره های بلند قدیمیهمونطور که از مشتی شنیدم از خونه ما اب و اجدادشه و چندین نسل چرخیده تا به اون رسیده من دو زیر زمین این خونه زندگی میکنم...)رامین از اتاق کارش بیرون اومد، کفشاشو پوشید و از پله ها اومد پایین و جعبه ابزارشو داد به مشتی و همون حین کنرامین پسر کوچیک مشتیه که 22 سالشه و 8 ساله که مادر رضا و رامین فوت کرده...رامین: اخه بابا چیکار به حرف مردم داری همه میدونن ابجی داداشیم واسه هممحنا از داخل اتاق بیرون اومد یه لباس بلند گلگلی قشنگ پوشیده بود و موهای بلند خرماییش رو بافته بود و یه سینی شربت دستش بود، بیرون اومد و روی ایون وایستاد به رضا لبخند زد و رضا هم رفت سمتش و اروم سلام کرد و محنا هم با یه خسته نباشید سینی شربتو داد دستشمشتی کلافه اچارو انداخت داخل جعبه پاشد و با عصبانیت تو چشمای رامین نگاه کردمشتی: مردم این چیزا حالیشون نیست، چرا نمیفهمی پسر نمیتونم طرز نگاه و طعنه هاشونو نادیده بگیرم.بعدم به من نگاه کرد که وسط حیاط روی زمین نشسته بودم با قیافه ی آویزون. اروم اومد سمتم و جلوی پام زانو زد و سرشو پایین انداختمشتی: متین تورو اندازه دختر نداشتم دوست دارم.....اشکامو با پشت دستم پاک کردم و روی زانو هام نشستم، سرمو کج کردم به سمت پایین تا بتونم بهش نگاه کنم، با بغض لب زدممتین: مشتی خودتم میدونی که واسم مثل بابای نداشتمی، از بچگی زحمتمو کشیدی ولی اخه.....مکثی کردم و تو فکر فرو رفتم مشتی هم حق داشت چندین سال عمرشو داده تا این آبرو رو جمع کنه، بغض گلومو فرو دادممتین: باشه مشتی میرم ولی بهم فرصت بده بخدا سختمه خودت میدونی وضعیتمومشتی هیچی نگفت و از جاش به سختی بلند شد، لنگان لنگان به سمت اتاقش رفت، همه به رفتنش خیره بودیم، یهو بدنم سر شد و روی زمین نشستممحنا از پله ها بدو بدو پایین اومد و اومد کنارم و دستشو گذاشت رو شونه هام و با یکی دستش شربتو دستش گرفته بود و اصرار داشت بخورم ، رضا لبه ی حوض نشسته بود و کلافه دستشو تو موهاش فرو میکرد، ارمین هم به من خیره شده بود.بهش لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم که یه قطره اشک افتاد روی آجر های کف حیاطرضا نزدیکم شد و کنار روی یه زانوش نشسترضا: متین خوبی آبجی؟؟با چشمای پر از اشکم بهش نکاه کردممتین: رضا چیکار کنم.........امیدوارم که لذت ببرین🫠🦋✨ادامه ی رمان رو داخل کانال داخل روبیکا میذارم خوشحال میشم بهمون ملحق بشی@Xblue_dreamX(متین اسمی هست که هم برای دختر استفاده میشه هم پسر، اینجا دختره)</description>
                <category>Hadis</category>
                <author>Hadis</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 09:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>