<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zaripanahi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@XzariiW_22</link>
        <description>موسیقی جهانی در خود دارد، و زبانی که همه ما آنرا درک میکنیم...? صفحه اینستاگرام من Zaripanahi_21@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:20:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2312232/avatar/o09wLC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zaripanahi</title>
            <link>https://virgool.io/@XzariiW_22</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادش بخیر خاطرات قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@XzariiW_22/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-hhe96jmlljqf</link>
                <description>ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻳﻪ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ ...ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻳﻢ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻣﺤﻘﺮ ﺍﺗﺎﻗﻤﻮﻥ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼﻫﺎﻣﻮﻧﻮ ﻣﯽﺷﻤﺮﻳﻢ!ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻳﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﻴﺪ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ...ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻧﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﻭ ﺳﻪ ﺑﻌﺪﯼ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﯼ!!ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﭘﺮﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺯﻧﮓﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺭﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺯﺩﻳﻢ ﻭ ﻛﻠﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯽﺧﻨﺪﻳﺪﻳﻢ...ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ، ﺩﺭﺏ ﻭﺍﺣﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﻪ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﻛﻪﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﻴﻢ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺳﻼﻡ ﻋﻠﻴﻚ ﻛﻨﻴﻢ...!ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﻓﺎﻣﻴﻞﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﺕ ﭘﺴﺘﺎﻝ ﻭ ﭼﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ...ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ &quot;ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺍﯼ&quot; ﻫﻢ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ...ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻣﺤﻠﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﯽﺭﻓﺘﻴﻢ، ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻭ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﺑﻪ ﻫﻤﻪﺟﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ...ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﺎﯼ ﻋﻜﺎﺳﯽ ﻭ ﻓﻴﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﯽﺑﻴﻨﻴﻢ!!!ﻗﺪﯾﻤﺎ ﯾﻪ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ، ﺑﺎ ﻓﮏ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ...ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ، ﻭﻟﯽ ﮐﻮ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ؟ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﻓﺎﻣﯿﻞ؟ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ؟ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮﯼ ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻣﻮﻧﺪ....!!حیف وصد حیف ........!!!!! </description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 15:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلفن همراه</title>
                <link>https://virgool.io/@XzariiW_22/%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-tc8muti0cy2b</link>
                <description>✍قدرتمندترین سلاحی که انسان تا به حال اختراع کرده است چیست؟ تصور نکنید بمب اتم یا هیدروژن است.             بلکه تلفن همراه استتلفن همراه نیرویی است که نباید آن را دست کم گرفت.آنقدر قدرتمند است که:۱- تلفن ثابت را قطع کرد ۲- تلویزیون را کشت ۳- کامپیوتر را حذف کرد ۴- ساعت را از چرخش انداخت ۵- دوربین را بی رنگ کرد ۶- رادیو را از صدا انداخت ۷- چراغ قوه را خاموش کرد ۸- آینه را شکست ۹- روزنامه ها، مجلات و کتاب ها را پاره کرد ۱۰- بازی ویدیویی رو از بین برد ۱۱- کیف پول جیبی را محو کرد ۱۲- تقویم رومیزی و یادداشت را از میان برداشت ۱۳- کارت اعتباری را ساقط کرد.و بدترین لطمه آن ، این است که :۱- زوج های زیادی را از هم جدا کرد ۲- بسیاری از خانواده ها و دوستی های خانوادگی را از هم پاشاند ۳- دانش آموزان را بی رمق و آنها را از مسیر موفقیت دور کرد و مانند پر در مسیر باد قرار داد.کم کم متوجه می شویم که چشم مان را هم کشته و ستون فقرات  ما را شکسته و ذهن و فرهنگ ما را تغییر داده و خواهد کشت.او در راه از بین بردن نسل بعدی ماست.اگر مراقب خود نباشیم جان و روح مان را مچاله کرده و دل هایمان را  سخت و سنگین خواهد کرد و کاری می کند که نسل های آینده پشیمان شوند در حالیکه پشیمانی سودی نخواهد داشت.و قطعا در آینده نه چندان دور شاید به دنبال کنترل اذهان باشد.پس بیائیم با استفاده صحیح از این سلاح ویرانگر هرگز دچار سانحه و پشیمانی نشویم...</description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 15:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@XzariiW_22/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-x3hbxp2pwsqu</link>
                <description>به یک جا از زندگیت که میرسیمیفهمی که غم‌ را نبایدمدام کِش دادکه هِی غصه را نباید قورت دادباید درست مثل یک قیچیکه دو  تکه می کند همه چیز را رفتار کردباید جدا شدباید کنده شد باید گذشت و  رفتاز وصله های شاید دوست داشتنیاما ناجوراز بعضی از آدمهاباید نقطه پایانی گذاشت و تمامشان کرد آره باید از نو شروع کرداین که می گویم بایدیعنی واقعاا بااااااید ، آن هم شدیدا به همین غلظت!باید همت داشتاراده کرد و چشم بر روی خیلی چیزا بستو رفت دنبال عزت نفسَت،دنبال خودتو یادت نرود که گاهی هیچکس به اندازهخودت هوایت را در این همه بی هوایی نداردباور کن که ندارد....باید رفت و از نو شروع کرداما اینبار با شکوه تراینبار با صَلابت تر!!      🦋┅❅❈❅┅❅❈❅┅🦋</description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 21:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-lwnc0xwxolxx</link>
                <description>📃🌿تکیه دادم به پشتیِ گل قرمز قدیمی و گفتم : ولی هیچ‌جا ، خونه‌ی پدریِ آدم نمیشه ؛هیچ چایی‌ام ، مزه‌ی چای خونه‌ی پدریو نمیده! بی‌حوصله خندید ، گفت :یکی دیگه بریزم برات ؟ فردا پسفردا همه‌ی اینا میشن خاطره و دلتنگی و حسرت .. لجم گرفت از حرفش . گفتم : مگه قراره جدا بشیم از هم ، یا دور بیفتیم از این خونه که یه چایی برامون میخواد بشه حسرت و خاطره ؟! این‌بار نخندید ، سرشو گرم کرد با قوری و سماور و چای و استکان .. به‌زور صداشو میشنیدم :برای تو شاید خاطره نشه ، ولی برای من که بچه‌ی ته‌تغاریِ این خونه‌ و خونواده‌م ، یه روزی حتما میشه ، نشستم یه گوشه ،دارم تماشا میکنم دونه دونه بزرگ شدن و از خونه رفتن و دور شدنِ همه‌تونو ، تک به تکِ چین و چروکای جدیدِ رو صورتتانو ، لرزشِ دستاتونو ، موهایی که دارن کم کم سفید میشن یک‌دست ، دردایِ یواشکی که گاهی میفتن به جون بزرگترای خونهقرصای رنگ به رنگ و جورواجوری که تعدادشون هی داره زیاد‌تر میشه .. همه‌تون سرتون گرم زندگیِ خودتونه ،‌ همه‌تون دارین میرین سیِ خودتون ، من ولی نشستم و پیر شدنِ بقیه رو تماشا میکنم ، هرلحظه‌م با فکروخیالِ آینده میگذره با ترسِ تنها شدن ، با ترسِ تنها موندن ، با ترسِ از دست دادنِ تک تک آدمای مهمِ زندگیم ، هیچ‌کاریم برنمیاد از دستم!گاهی وقتا با خودم فکر میکنم وقتی بمیرم ، کسی هست که بیاد سرِ قبرم‌و برام گریه کنه ؟استکانِ چایِ سرد شده رو گذاشتم رو نعلبکیو سعی کردم لبخند بزنم . صداش انگار از تهِ چاه دربیاد ، گفت : تا حالا برای ته‌تغاریا چیزی نوشتی ؟سر تکون دادم ، نه! ننوشته بودم .. سرشو گرم چایی ریختن کرد :&quot; بنویس . . بنویس ته تغاریا خیلی تنهان!بنویس درسته کوچیک‌ترین عضوِ خونوادن ، اما دلشون اونقدری بزرگه که سنگینی بارِ غم و فکر و خیالِ کلِ خانواده ، روی دوششونه تا ابد! &quot;</description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 00:42:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@XzariiW_22/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-t3xafhtlkjag</link>
                <description>،نسل مزخرفی بودیم!نسل انتخاب بین بد و بدتر.به ما که رسید رودخانه‌ها خشکیدن،جنگل ها سوخت و ابرها نباریدن!دل به هرکس دادیم،قبل از ما دل داده بود.نسلی هستیم نه به پدرامون رفتیم نه به مادرامون، بلکه به فنا رفتیم!نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم،از داخل فیلتر.نسل دیدن و نداشتن،خواستن و نتوانستن، رفتن و نرسیدن!نسل آرزوهایی که تا آخرش به دلمونموند.نسل آهنگ های سوزناک،نسل ماندن سر دو یا سه راهی...نسلی که ناله‌های همو فقط لایک می‌کنیم!نسل خوابیدن با ذوقِ بیدار نشدن؛نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی،یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیمبگوییم: «یادش بخیر آن دنیا هم جهنمزندگی می‌کردیم!سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل ازما هزاران نفر به آخر خطش رسیده بودند.تنها نسلی هستیم که هیچوقت نمیگیم:- جوانی کجایی که یادت بخیر :)))</description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 12:04:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه ی کوتاه ?</title>
                <link>https://virgool.io/@XzariiW_22/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-yhlt1k2c1wki</link>
                <description>- به خودم که اومدم دیدم اونقدر غرقش شدم که یادم رفته چندتا ایستگاه قبل باید پیاده میشدم .شبیهت بود .خیلی .وقتی میخندید و دست میکشید به موهای بلند و حالت دارش .یا وقتی با چشمایی که برق می افتاد توشون به حرفای بغل دستیش گوش میداد .حتی وقتی که جاشو داد به یه پیرمرد و ایستاد و هندزفری گذاشت توو گوشش و چشماش مات فضای روبه روش شدن .حتی وقتی لبخند میزد . .حتی وقتی یهو اخماش رفتن توو هم .شبیهت بود .بی اراده دنبالش راه افتادم توو کوچه ها زیر بارون .قدمای بی عجله ش دستی که به بند کوله و چتر بود .نگاهی که خیره ی سنگفرشا بود .شونه هاش که انگار سنگین بودن از یه بار نامرئی .شبیهت بود ؛حتی وقتی یهو ایستاد و ایستادم و برگشت و سرشو کج کرد و با دقت نگاهم کرد و پرسید تا کجا میخوای دنبالم بیای و جوابشو ندادم .حتی وقتی چند قدمی اومد جلوتر و پرسید ببینم من میشناسمت و‌ سرمو انداختم بالا‌‌ . . نه که نمیشناخت .حتی وقتی پرسید دیوونه ای و شونه انداختم بالا که نمیدونم و خندید و بعد یه لحظه جمع شد لبخندش و بعدِ یه نگاه طولانی پرسید شبیهشم .شبیهت بود .چترشو که گرفت رو سرم و گفت من هر روز همین ساعت از این مسیر میرم و توو کافه ای که یکم جلوتره میشینم و یه چیزایی خط خطی میکنم . توام خواستی بیا و بعد که کار هر روزم شد دنبالش راه افتادن مثل یه جوجه اردک زشت که دنبال مادرش و کار اون شد حوصله کردنم و مدارا باهام و توو هر شرایطی سرساعت خودشو رسوند به همون ایستگاه و همون کافه و قرار همیشه .موقعی که براش از تو گفتم و پا به پام گریه کرد و سرمو گرفت به شونه ش و بابت کارایی که تو کردی معذرت خواست و سعی کرد تیکه پاره های دلمو سر هم کنه و پالتوهاش جیباش بزرگتر شد که برای دستای منم جا باشه و مدام چترشو جا گذاشت و مثلا به ناچار پناه آورد زیر چتر من و یا اون روز بارونی که نشست رو جدول کنار خیابون و بینیشو بالا کشید و نگاهم نکرد و گفت خبط کردم دل بستم . کارم از کار گذشته دیگه . من که میمیرم برات . تو ولی راضیم به جای اون بخوای منو .بخاطر اون .چون شبیهم بهش .ولی دوستم داشته باشی . ولی بمونی برام .انصاف نبود بگم مثل توعه . بهتر بود خودش بود . نه تو ؛موندنی تربودوفادارتر . عشق تر حتی .دقت که کردم دیدم شبیهت نیست اصلا .نشستم کنارش و سرمو تکیه دادم به شونه ش و گفتم ببین من دوستت دارما اما نه به خاطر اون .برا خودت و خوبیات .برا همراه بودنت همدم بودنات .میدونی یه آدمایی فقط میان توو زندگیت که برن و نباشن تا تو قدر یه اومدنا و موندنایی رو بدونی .یه وقتا حس میکنم قبل از تو هرچی که بوده فقط سوءتفاهم بوده و کابوس .از اونی که نیست ممنونم که نبودنش تورو بهم داد .راستشو بخوای تازگیا فهمیدم اصلا شبیهش نیستی .شبیه هیشکی نیستی تو بیش از حد خودتی . ‌آخ باید اون لحظه لبخندشو زیر بارون میدیدی .اونوقت خودتم بهم حق میدادی عاشقش شده باشم .داشت بلند میشد که بره با خنده گفت:امروز که بعد مدت ها دیدمت ؛ تعجب کردم بار اول چجوری فکر کرده بودم شبیهین و لطفت متعجب ترم کرد وقتی گفتی هنوز دوستم داری و این مدت بهم فکر میکردی همه ش . راستش خیلی خیلی خوشحال شدم که دیدمت .نه بخاطر اینکه گفتی میخوای برگردی و باشی نه .توو زندگی من دیگه جای خالیی واسه نفر سوم نیست .فقط یه تشکر بابت نبودنت و رفتنت و خوشبختی این روزام بهت بدهکار بودم . ممنون . .</description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 20:29:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته رمضان</title>
                <link>https://virgool.io/@XzariiW_22/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-olib4xavkvkw</link>
                <description>✍ تنها از یک &quot;قلب بیمار&quot;، گم کردن ردپای تو، انتظار می رود...  بیماری دلم، یک سو... و گم کردن های مکرر تو، از سوی دیگر... تمام حجم دلم را، به درد، آلوده کرده است...❄️هر دم که نگاهم، از آسمان کنده می شود..   چاره ای ندارد...جز آنکه، بر پهنای وجود خاکی ام، سایه بیندازد....  و آنوقت، من بجای روی ماه تو... فقط سایه ای از خودم را می بینم، که دایما بر گستره دلم، سنگینی می کند ....❄️سنگین شده ام.... دلبرماصلا دیگر دلی برایم نمانده... که تو دلبرش باشی..و این سنگینی،  شرح حال دل بیماریست،  که چشمانش، تو را از خاطر برده اند... ❄️تا چشمانم، به خودم، می افتند... به چشم بر هم زدنی،تو را گم می کنم.. و تازه میفهمم... که فاصله من تا تو ... فقط همیییییین یک قدم است...؛ خود خود خودم...پا روی خودم که بگذارم... بی پرده تو را در آغوش خواهم کشید. ❣سحر هفدهم...  عجیب از  بوی طبابت تو، پر شده است... میدانی..!؟انقدر دلم را قرص کرده ای..  که هرگاه دلم بیمار می شود.. هراسی از آن، مرا احاطه نمی کند.. زیرا به اعجاز سرانگشتان طبیبم، ایمان دارم... ❄️امشب، کتاب نسخه های تو را باز می کنم..تا نسخه ای برای درد دلم پیدا کنم.... اما، یادم می آید...  تمام سطر سطر نسخه های تو... شفاي سینه های بیماریست که بدنبال نور،  سرک می کشند.❣طبیب من...درد دلم را... سامان می دهی...؟</description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 18:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی من...</title>
                <link>https://virgool.io/@XzariiW_22/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-fvaklfuhy00l</link>
                <description>آدم‌ها نمی‌توانند ابعاد تنهایی هم را بفهمند. وقتی من می‌گویم تنهای‌ام، برداشت مخاطبم از اندازه‌ی تنهایی‌ام، نهایتِ همان چیزی است که خودش تصور می‌کند. کی می‌داند که کدام‌مان تنهایی بزرگ‌تری داریم؟ مثال می‌زنیم، وضعیت‌مان را توضیح می‌دهیم، دردها و غصه‌ها را مثل ادویه‌های تند و معطر به روایت‌مان اضافه می‌کنیم و در انتها مخاطب، فقط می‌تواند با تنهاترین لحظه‌ی خودش مقایسه‌مان کند و بگوید بله تنهایی سخت است. کلافه می‌شویم و ترجیح می‌دهیم با توضیح دادنِ چیزی که توضیح دادنی نیست، تنهایی‌مان را عمیق‌تر نکنیم. اما انزوا از همان لحظه احاطه‌مان می‌کند. ذره‌هاش را روی تن‌مان حس می‌کنیم. مه‌آلود و منزوی می‌رویم تا به تنهایی‌مان ادامه دهیم. و مهم نیست، چقدر بزرگ‌تر شده باشد.?</description>
                <category>Zaripanahi</category>
                <author>Zaripanahi</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 00:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>