<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یار مهربان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Yaar-e-mehraban</link>
        <description>محلی برای آشنایی با یک حس شیرین و دلنشین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 12:01:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/272281/avatar/jGAZD4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یار مهربان</title>
            <link>https://virgool.io/@Yaar-e-mehraban</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آرامشی از جنس مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaar-e-mehraban/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-ataobfvp1fuz</link>
                <description>«یک خانه‌ی کاهگلی بود از این قدیمی‌ها که وقتی واردش می‌شوی از در و دیوارش انرژی‌های مثبت می‌خورد به سر و صورتت. به قول دوستی خانه روشن است انگار... اول حیاط بود،بعد هم اتاق‌ها. وسایل خانه خیلی کم و معمولی بود. اما یک چیزهای نابی از اهل خانه تعریف کرده‌بودند که حسّت حسرت این را می‌خورد؛ کاش حداقل یک ساعت می‌توانستم در فضای این خانه و اهل و عیالش مهمان باشم یا حداقل بشود یکی دو ساعت ماند و به دیوارهایش تکیه زد...می‌دانی چه حالی می‌شوی وقتی در فضای پر تنشی که مثل تار عنکبوت دورت تنیده شده و داری میانش دست و پا می‌زنی، یکی بیاید از آرامشی تعریف کند که رؤیایی است...خُب هوش‌وحواست را می‌برد.البته من بگویم که اعتقادم این است: روحِ آرامش را هم، آدم‌ها به اجسام می‌دهند، وگرنه که شیء، شیء است.حتماً ساکنان این خانه یک هوایی داشتند مثل حال و هوای اول صبح که آسمان شعف حضور طلایی خورشید را دارد، اما هنوز نازکشی از تلألؤهایش و رخ نشان دادنش همراه با ریختن دسته‌های طلا کوب اشعه‌هایش برسر و روی چشم‌انتظاران، تمام نشده‌است. نسیم هم به شوق آمده و آرامی وزشش مثل نوازش پوست لطیف یک نوزاد زیر دستان مادر تازه است، آن هم در دشتی که سبزه‌ها و گندمزارهایش قد کشیده‌اند تا زانوانت، و میانشان که قدم می‌زنی خودشان را به تو می‌مالند و حرکتت را آرام‌تر از همیشه می‌کنند تا لذت بودنت بیشتر شود و همراه با نسیم برای تو دست‌افشانی می‌کنند...ابن خانه این حس را دارد...‌ می‌گویند این خانه چنین ساکنانی هم داشته‌است. خب به نظرم،اهلش از آسمان آمده‌اند تا یک چند روزی به ما، این لذت نسیم و سبزه و آب زندگانی را بچشانند و بعدش هم، کمک بدهند تا مثلش را برای خودمان بسازیم.داستان کتاب، همین حال و هوا را دارد... لذتش را می‌شود بعدها با چشمان بسته هم در ذهن زمزمه کرد...»
??کتاب مادر، روایتی از یک زندگی؛ که بعد وصل می‌شود به امروز، به زندگی تو.حضرت زهرا(س) می‌شود مادر و آنگاه از تنهایی درمیایی و در آغوش مادرانه‌اش آرام می‌گیری و از آن موقع است که تازه زندگی تو آغاز می‌شود، چون محبت مادر را چشیده‌ای، چون پشت و پناه داری،چون متصلی به بی‌نهایت، به جاده‌ای نورانی در مقابلت.</description>
                <category>یار مهربان</category>
                <author>یار مهربان</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 12:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‏مرگ خونین من کجایی?</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaar-e-mehraban/%E2%80%8F%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ephmelmtafyw</link>
                <description>«بی تو دل باز تمنای وصالت داردبی تو دل باز تمنای وصالت داردرفتی و غم همه شب در دل من جا داردرسم دنیا نبُوَد اینهمه دوری و گدازکه دلم سر به گریبان نگاهت دارد...»?و این زخم خوب شدنی نیست،داغی که هرگز سرد نمی‌شود.‏« نه، هیچ‌وقت خون شهید هدر نمی‌رود، خون شهید به زمین نمی‌ریزد. خون شهید هر قطره‌اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلکه به دریایی از خون می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود» (شهید مطهری)‏بزرگ شده بود، انقدر که &quot;سرباز&quot; شد برای امام زمانش!سردار، ما را ببخش که  تو را نشناختیم و البته چه اهمیت دارد؟؟!! چرا که بی شک آسمانیان تو را بهتر می شناسند.      ?️?️او یک سردار بود?️?️درون و برون مرز «می‌دانی حاجی جان!یک قسمت از ترکش‌هایت بماند پای حساب          ♦️کوچه‌های مدینه!♦️درد پهلو و کمرت، باشد          ♦️به نیابت از مادر!♦️ یک قسمت از ترکش‌هایت بماند پای حساب         ♦️جگر تکه تکۀ حسن؛♦️یک قسمت از ترکش‌هایت بماند پای       ♦️روضۀ غریب مادر، حسین؛♦️دستان قطع شده‌ات پیشکش             ♦️علمدار!♦️پاهای قطع شده‌ات، بدن تکه تکه شده‌ات، سر جدا شده‌ات؛همه‌اش پای         ♦️قاسم، علی‌اکبر، علی‌اصغر♦️درد ترکش‌هایت آرزوی خودت بود؛ دردی که اماممان، حجة‌ابن‌الحسن(ارواحنا له الفداه)از حال مردمان می‌کشد.?از قلّت خوبان و کثرت دشمنان!از دین‌داری بال پشه‌ای مسلماناناز گناهان مردمانش!?  ?و شهادت خوب عاقبتی است      برای یاران خالص و صادق ایشان»(حاج قاسم۲نرجس شکوریان فرد)✍ یادت روشن ڪننده‌ے زندگے ماستحاج قاسم عزیز!</description>
                <category>یار مهربان</category>
                <author>یار مهربان</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 15:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد در...  (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaar-e-mehraban/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dywohwbga4xg</link>
                <description>«وقتی در آلمان از هواپیما پیاده شدیم همه چیز برایمان رنگ و بوی دیگری داشت. انگار وارد بهشت شده بودیم. من دویدم و یکی از چرخهای فرودگاهی را برای حمل و نقل بار برداشتم. میله‌ای کف چرخ بود که باید قبل از گذاشتن چمدانها روی چرخ، آن میله را برمی‌داشتند و چمدان را می‌گذاشتند. من ازبس هیجان زده بودم و می‌خواستم جثهٔ  پانزده سالهٔ خودم را به رخ خانواده‌ام بکشم به آن میله توجه نکردم و بارها را چیدم روی میله. با افتخار چرخ را در فرودگاه فرانکفورت آلمان هل دادم و مثل بقیه روی پله برقی رفتم. پله برقی به سمت پایین سرازیر شد. روی همین پله برقی بود که چمدان‌های ما یکی بعد از دیگری از روی چرخ افتاد و مسافرانی که جلو من بودند، همگی چمدان‌هایشان را رها کردند و فرار کردند تا چمدان‌های ما به آنها اصابت نکند. اینجا بود که متوجه شدیم مادرم چه چیزهایی در این چمدان جا داده بود: انواع و اقسام سبزی‌ها، شیره‌ها، عسل و آرد. اینها بود که همه با هم مخلوط می‌شد و ابری از آرد و... ایجاد کرد و همه از آن فرار می‌کردند...آلمان به نظرم کشور بسیار پیشرفته‌ای آمد، مخصوصا تاکسی‌هایش که بنز بود و آن روزها سوار شدنشان برای من رؤیا بود. این شیک بودن ماشین‌ها، خیابان‌ها، ساختمان‌ها و نظم و تمیزی‌اش برای من خیلی جاذبه داشت. خیابان‌هایش با خیابان‌های تهران و ماشین‌هایش با ماشین‌های ما فرق می‌کرد. حس می‌کردم انگار آدم‌هایش هم یک شکل دیگر هستند.جالب است که پدر و مادرم وقتی وارد این محیط شدند، هنوز در حال و هوای ایران بودند. بی‌حجابی و برهنگی زن‌ها و عکس‌ها آنها را خیلی اذیت کرد.جاهایی می‌گفتند به آن تابلو نگاه نکنیم ولی همین مسائل هم خیلی زود تبدیل به یک شوخی شد و بعد هم بخشی از فرهنگ زندگیمان شد. ما خیلی زود از این تضاد و شوک فرهنگی بیرون آمدیم و خودمان را وفق دادیم  آنقدر که بعدها و به مرور خودمان هم شدیم بخشی از همین فرهنگ غریب.»ادامه داستانو میتونید در کتاب «تولد در لس‌آنجلس» بخونید. خاطرات خوندنی محمد عرب، خواننده لس آنجلسی که در گیر و دار خوشگذرونی و عیش و نوش و درست وسط سروصدای کارناوال رقص ریودوژانیرو، جرقه‌ای ذهنشو تکون میده و از بی‌راهه به راه درست و حقیقت رهنمون میشه.قسمت دوم این پستُ از دست ندید...</description>
                <category>یار مهربان</category>
                <author>یار مهربان</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:49:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو از دور سلام...</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaar-e-mehraban/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-bghilcayehpt</link>
                <description>حتما قرار شاه و گدا هست یادتانآری،همان شبی که زدم دل به نامتانمشهد...حرم... ورودی باب الجوادتانآقا عجیب کرده دل من هوایتانکیا دلشون زیارت میخواد؟ زیارت کسی که سایه لطفش پناه کشورمونه، کسی که آستانه پرنورش قبله‌گاه باورمونه.خصوصا این روزها که انگار انتظار رو گره زدن به سرنوشتمون. نه پامون به اربعین رسید، نه دستمون به ضریح آقا امام رضا(ع).تنها کارمون این روزها شده ورق زدن کتابی کوچیک که روش و منش اماممونو یادمون بیاره. کتاب «امام رئوف»:«یک وقتهایی هست، یک جاهایی،دلت نمی‌خواهد زمان بگذرد،حتی دلت نمی‌خواهد قدم برداری، یا اگر مجبور هستی که بروی قدم‌هایت را کوتاه برمی‌داری.دوست داری پاهایت به زمین، به همین قطعه از زمین بچسبد،و تو مجبور بشوی بمانی.ساعت‌ها بیاید و برود.روز، شب بشود. شب به صبح سلام کند، اما تو همین جایی که هستی بمانی.اصلا هم احساس نمی‌کنی که دارد عمرت تلف می شود و باید بروی دنبال زندگی.کل زندگی‌ات همین جاست.نفست اینجا تازه می شود.دلت تپشش میزان می‌شود، لبت لبخند را یادش می‌آید، چشمانت پاک می‌شود و ذهنت از غم و غصه‌ها و حرف و حدیث ها آزاد آزاد...مرده بودی و زنده می‌شوی...»</description>
                <category>یار مهربان</category>
                <author>یار مهربان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 20:34:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaar-e-mehraban/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-obdhig8ocigk</link>
                <description> در پست قبل کتابی که شاخصه‌های خوب بودن را دارا باشد معرفی کردیم و وعده دادیم محتوای این کتاب را با علاقمندان به اشتراک بگذاریم.مرور می‌کنیم کتابی با خاطرات ‌زندگی جوان عاشق گلزار شهدای کرمان، عارف ۲۸ ساله‌ی آرمیده بر زمین؛ عبد المهدی مغفوری.شهید زنده‌ای که نفَسش دل‌ها را زنده می‌کند و تو برای آنکه بخواهی چند دقیقه‌ای کنارش بنشینی و دردهای دلت را با او شریک شوی و دست یاری‌اش را طلب کنی ناچار باید صبر کنی تا که خلوت بشود... که نمی‌شود.این روزها خیلی‌ها از کنار مزار حاج قاسم که بلند می‌شوند کنار مزار او زانوی ادب می‌زنند که تا بیاموزند از او رسم ادب در مقابل پروردگار را.این کتاب که در پست قبل به عنوان یک کتاب خوب از آن نام بردیم یکی از تازه‌های نشر است که تازه شاهد مراسم رونمایی اش بودیم با عنوان  «عشق و دیگر هیچ»داستان متهمی که نسیم الهی بر او می‌وزد و رأی قاضی سرنوشتش را با سرگذشت این شهید گره می‌زند. برگی از کتاب: تلفن را که قطع می‌کنم نمی‌دانم که چه حالی دارد اما می‌دانم که دلم می‌خواهد کسی بیاید و حال من را خوب کند. الان فقط دارم به خودم فکر می‌کنم. خودم و خودش! قید بالاتر رفتن را می‌زنم و همان‌جا ولو می شوم و چشم می‌اندازم روی قبرستانی که قبرهایش از این ارتفاع طول و عرضی ندارند. وقتی آدم‌ها می‌شوند مورچه، سنگ قبرها هم می شوند یک نقطه! قسمتی از قبرستان مدام محل رفت‌وآمد است. دو ساعتی که این بالا هستم چشم به همان نقطه می‌دوزم؛ حتی اگر برای دفن هم می‌آمدند یک‌باره تمام می‌شد. اما این رفت‌وآمد سر این قبر قدیمی تمام‌نشدنی است انگار...دم‌دم‌های غروب که گرسنگی و تشنگی کم فشار می آورد راه می‌گیرم سمت پایین کوه. مسیر را کج می‌کنم سمت همان نقطه تجمع. با آنکه سال‌هاست با قبرستان قهر بوده‌ام اما دلم می‌خواهد ببینم چرا کنار یک قبل این‌طور شلوغ است. عجله‌ای برای پایین آمدن ندارم و آهسته پا می‌کشم تا ابتدای قبرستان و می‌نشینم روی صندلی آهنی سرد. اولین کسی که در نگاهم می‌نشیند پسری است با دستانی پر از خال‌کوبی. نگاهم به طرح خال‌کوبی اش است که از مقابلم می‌گذرد و صاف می رود سر همان قبر. چند دقیقه بعد یک مرد هم می آید با کت و شلوار و کیف چرمی. زیادی به اساتید ما شبیه است. جوان خال‌کوب زانو می‌زند زمین و دوتا دستانش را روی زانوانش باز می‌کند. گرسنه‌ام هست و حوصله بازخوانی درونی‌اش را ندارم. کاش می‌شد شکم گرسنه را سیر کنم. یک زن هم می‌آید یعنی از صدای تق‌تق کفش‌ها می‌فهمم یک زن دارد می آید. می آید و دقیقاً می رود کنار همان قبر. خال‌کوب تکان نمی‌خورد اما مرد کت و شلواری برمی‌خیزد و عقب‌تر می‌ایستد زن به سختی روی کفش‌های پاشنه‌بلندش می‌نشیند و دستی بر قبر می‌گذارد.خالکوب نه سر بلند می‌کند و نه... زن چند باری دست روی قبر می‌کشد و بعد هم بلند می‌شود.این قبر چه قدر از صبح تا حالا مشتری داشته است!</description>
                <category>یار مهربان</category>
                <author>یار مهربان</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 22:52:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خواندن مهم نیست . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaar-e-mehraban/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-iingnpfwhf7h</link>
                <description>«کتاب خواندن مهم نیست، کتابِ خوب خواندن مهم است.»کتاب، غذای روح ماست. این غذا می تونه سالم، مغذّی، خوش‌طعم و لذت‌بخش باشه یا مضر، بدمزه و غیرقابل خوردن. اما به ­راستی چه کتابی خوبِ و این سوالی هست که هر کتاب‌خونی باید پاسخش رو بلد باشه. هرکس با توجه به ذوق و سلیقۀ شخصی و براساس مطالعاتی که داشته می‌تونه به این سؤال پاسخ بده. مثلاً از ویژگی‌های یه کتابِ خوب؛ داشتنِ عنوان زیبا و مناسبه، جذابیت و هیجان به اندازه‌ای که خواننده نخواد حتی لحظه‌ای کتاب رو کنار بذاره، داشتن تصویر سازی قوی و محرک قوّه تخیل، لذت‌بخش بودن برای مخاطب به نحوی که به اون حس رضایتمندی دست بده و استفاده از زبان و شیوۀ گفتارِ خوب، چراکه وجود جملاتِ ساختاری و لحن مطابق با محتوا به جذابیت کتاب می‌افزاید. اما گذشته از همۀ این ویژگی‌ها و نظریات متفاوت، در این‌جا به یک اصل اساسی برمی‌خوریم و اونم اینه ‌که کتابِ خوب، کتابی هست که در کنار همۀ ویژگی‌های مذکور بتونه ذهن، تفکّر، تخیّل و ارادۀ انسان رو بارور کنه و نقطۀ آغازی برای جهش فکری، جسمی و به سمت حرکت و تحول باشه.«کتاب خواندن مهم نیست، کتابِ خوب خواندن مهم است.»بسیاری از کتاب‌های عامه‌پسند با هر موضوع و مضمونی تنها باعث هیجان‌زدگی می‌شن و این حس هیجان هست که مخاطب رو تحت تأثیر قرار می‌ده. هرچند که این تأثیر موقت و گذراست. اما کتابِ خوب، طولانی‌مدت روح و فکر مخاطب رو تغذیه می کنه. کتابی مثل «عشق و دیگر هیچ».کتابِ خوبی که شما رو درگیر و علاقه‌مند می‌کنه و باعث می‌شه که شما کارهای دیگری رو انجام ندین و فقط اون کتاب رو بخونین و بعد از خوندنش آرزو کنین که ای‌کاش آهسته‌تر می‌خوندمش و وقت بیشتری برای اون می­ذاشتم.در پست بعدی به معرفی کامل این کتاب می­پردازیم و اطلاعات بیشتری از اون در اختیار شما عزیزان علاقه ­مند به خوندن کتاب می­ذاریم</description>
                <category>یار مهربان</category>
                <author>یار مهربان</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 11:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>