<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ياس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Yaas</link>
        <description>من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام
‏از بودن مکرر بر دار خسته‌ام
‏من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم
‏از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:52:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/655/avatar/2FudpC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ياس</title>
            <link>https://virgool.io/@Yaas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نشانه‌ها ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7-%DB%B2-klxbl9ysnows</link>
                <description>اولین مطلبی که اینجا منتشر کردم با همین عنوان نشانه‌ها بود. این روزها نشانه‌ها از هر طرف در زندگی من خودنمایی می‌کنند و من حاضر نیستم بپذیرم که باید تن بدهم به اتفاق تلخی که سال‌ها از آن می‌ترسیدم. همه نشانه‌ها می‌گویند آن اتفاق خیلی نزدیک است. شاید هم تا بحال اتفاق افتاده و من بی‌خبرم! اما همچنان فرار می‌کنم از پذیرفتن حقیقت تلخ. دوستی از همه ‌جا بی‌خبر یک پست اینستاگرامی را برایم ارسال کرد که برای من آن هم امشب که داشتم تلاش می‌کردم مثبت فکر کنم نشانه‌ای بود از تلخی‌هایی که باید از سر بگذرانم. به طرز عجیبی به هر متن و شعری که برمی‌خورم نشان از این جدایی تلخ دارد در روزهایی که سخت به حضورش محتاجم. بیایید برای هم دعا کنیم که دل‌هایمان آرام گیرد. دعا کنیم که سرنوشت همان چیزی را برایمان رقم بزند که در دل می‌خواهیم. </description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 01:27:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-p3j1qdbu41tq</link>
                <description>این روزها عجیب دلم برایش تنگ است، برای او که دنیای سیاهم را روشن کرد، انگار که رسالتش برای ورود به زندگی‌ام همین بود. که من را از غار تاریکی که در آن گرفتار بودم نجات دهد، دستی که به سویم دراز شد و من را از تاریکی به نور رساند. دریغ و صد دریغ که تا چشمانم به نور وجودش عادت کرد رفت و بخشی از دلم را برای همیشه با خود برد. </description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jan 2019 13:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبر روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-znu8i4tlch6j</link>
                <description>آخرین دیدار ما ۵شنبه بود. رفتیم سینما فیلم “بمب یک عاشقانه” دیدیم، بعد از سینما گفت بریم شام بخوریم، دلم نمی‌خواست، می‌خواستم زودتر برگردم خونه، گفتم میل ندارم، رفتیم آبمیوه بخوریم. از اونجایی که همه کائنات دست به دست هم دادن که من شکنجه بشم درست باید از جایی رد می‌شدیم که با اون حال بد یاد عشق قدیمی هم بیفتم! تو راه برگشت موبایلش زنگ خورد ولی جواب نداد! برام مهم نبود، خسته و عصبی رسیدم خونه. باهاش خوش نمی‌گذره. خسته میشم، دلم می‌خواد زودتر بگذره و برگردم خونه. دیگه ازش خبری نشد. ظرف دو هفته چهارمین دیدار ما بود. تا امروز که خوشحال و سبک از نبودنش، معرف تماس گرفت و گفت ایشون گفتن این دختر من رو دوست نداره، سرده.... و اصرار عجیب که همین الان بهش زنگ بزن!! نزدم و با دلخوری قطع کردم. دوستش ندارم، سردم، انکار نمی‌کنم ولی زود نیست برای توقع دوست داشته شدن؟ درحالیکه خودش هم هیچگونه حسی نشون نمیده؟ هرچند که اگر هم نشون بده بیشتر مشمئز میشم احتمالا! با مامان دعوام شد، اصرار داشت که زنگ بزنم، غرورم رو بخاطر کسی که حتی دوستش ندارم گذاشتم زیر پام و مسیج زدم و ... همین. حالا فقط به روزها و شبهای سخت آینده فکر می‌کنم، به سرنوشتی که دلم نمی‌خواست اینجوری باشه، من آدم عاشقی بودم، این آدم انتخاب من نیست، جبر روزگاره، ازخودگذشتگی بخاطر دل پدر و مادره. بیزارم از زندگی، بیزاار...</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jan 2019 22:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-uj1lmlwk37tt</link>
                <description>در طول این دو هفته ارتباط نه کوچکترین رفتار ناخوشایندی نشان داده، نه جمله‌ای که با آن موافق نباشم گفته، ولی چرا هر بار به سختی خودم را مجبور به دیدار می‌کنم؟ چرا خسته ‌و عصبی به خانه برمی‌گردم؟ چرا هر بار برای برگشتن به خانه لحظه شماری می‌کنم؟ خنده‌هایم مصنوعی است، هیچ کششی وجود ندارد.</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Thu, 27 Dec 2018 20:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-dqemuzv66vcj</link>
                <description>چقدر احتمال دارد کسی را دوست بداریم که جذابیت ظاهری برایمان ندارد؟ قطعا نیاز به مشاوره دارم. اما اگر دوستان ویرگولی  تجربه‌ای مشابه دارند از راهنمایی‌شان استقبال می‌کنم. </description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Wed, 26 Dec 2018 19:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش شنوا</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7-opjxlcfvew1a</link>
                <description>گاهی نیاز داریم کسی باشد که فقط حرف‌هایمان را بشنود، حتی غر زدن‌هایمان. کسی که فقط بشنود، بی قضاوت، بی نصیحت. اصلا گاهی تنها نیازمان این است که کسی باشد که تأییدمان کند. کاش یک نفر بود که درک می‌کرد گاهی فقط باید تأیید کرد، نصیحت را بگذاریم برای زمان مناسبش. در این سخت ترین روزها که در آستانه تصمیمی بزرگ هستم خسته و عصبی و نیازمند همراهی و همفکری هستم ولی تنهاترینم.</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Tue, 18 Dec 2018 18:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-iwrvtseplsrd</link>
                <description>شاید باورت نشود ولی من هنوز در خیالم کتاب فروشی‌های شهر را با تو می‌گردم، شاید باورت نشود ولی گاهی روبروی آینه می‌ایستم و وقتی به خودم می‌آیم لبخندی روی صورتم خشک می‌شود، آنچنان در خیالم با تو مشغول دیدن فیلم و تئاتر می‌شوم و غرق لذت و لبخند که پرتاب شدنم از این خیالات محال مثل مجسمه‌ای خشکم می‌کند.باور نمی‌کنی اما هر بار که از خانه بیرون می‌آیم امیدوارم که تو را اتفاقی در خیابان ببینم، آن هم در این شهر بی سر و ته و شلوغ، امیدوارم که پشت چراغ قرمز سر بچرخانم و ببینم که ماشین کناری تو هستی و تنها منتظر سبز شدن چراغ به روبه‌رو خیره شده‌ای، و من به تو زنگ بزنم و بگویم که مگر اینکه اتفاقی بشود شما را دید و همین. از همین تماس کوتاه تا مدت‌ها سیراب شوم.حتما باورت نمی‌شود که چطور هر لحظه در خیالم حضور داری، خیال محالی که آنچنان غرق لذتم می‌کند که خودم هم گاهی باورش می‌کنم. امان از وقتی که واقعیت مشت محکمش را به صورتم می‌کوبد و از دنیای خیال تو بیرونم می‌کند. دلم را چنگ می‌زنند و سرمای ناامیدی تا مغز استخوانم را می‌خشکاند.</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Wed, 03 Oct 2018 17:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-uqpsz3hdmx5m</link>
                <description>سال‌ها قبل هرگز فکر نمی‌کردم روزی به چنین تنهایی عمیقی دچار شوم، آن روزها که نمی‌دانستم تصمیمات اشتباهم چه روزهای تلخی را برایم رقم خواهد زد. به گذشته فکر می‌کنم و همچنان دلم نمی‌خواهد تجربیاتم -هرچند اشتباه- را از زندگی‌ام حذف کنم. از طرفی این روزها انگار که مدام کوهی از تلخی و رنج و تنهایی را بر دوشم حمل می‌کنم که خسته و فرسوده‌ام کرده و دلم می‌خواهد از شرش خلاص شوم. دلم سبکی می‌خواهد حسی شبیه پرواز پرندگان، حسی شبیه خوابیدن روی آب. جنین‌وار به خودم می‌پیچم و با چشم‌های بسته تصور می‌کنم هنوز در رحم مادر هستم. کاش هرگز به دنیا نیامده بودم...</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Fri, 21 Sep 2018 19:32:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-mjaz2xhhe8xv</link>
                <description>درحالیکه قطره‌های اشک از گوشه چشمم به پایین می‌غلتند و صورتم خیس است، به خودم می‌گویم بخند به یاد لحظه‌های شیرینی که در حضورش داشتی و لبخندی تلخ صورتم را می‌پوشاند. دلم آغوشی ‌می‌خواهد خداگونه و امن برای ساعت‌ها باریدن در سکوت. آغوشی که فقط من بدانم و او که در دلم چه آتشی روشن است....</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Tue, 11 Sep 2018 07:24:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-h42368m1qkcc</link>
                <description>حضورش گرم بود و دلنشین، آخرین دیدارمان حتی روز شیرینی بود. همین رنج جدایی را بیشتر می‌کند. امان از این رفتن‌های بی بهانه... بودنش همه‌ی چیزی است که می‌خواهم، اما چه کنم که همه نشانه‌ها می‌گویند برای همیشه رفته‌ و من باور عجیبی به این نشانه‌های لعنتی دارم...</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Sun, 02 Sep 2018 21:22:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-jxvau0qlmaoy</link>
                <description>دلتنگی درد عجیبی است، گاهی فکر می‌کنی تمام شده، نجات پیدا کرده‌ای، می‌توانی بخندی و امیدواری که آرام آرام تلخی‌اش از جانت پاک می‌شود و همه چیز فراموش می‌شود. اما ناگهان درحالیکه خیال می‌کنی رو به بهبودی، مثل یک حیوان وحشی حمله‌ می‌کند و همه جانت را از هم ‌میدرد. تازه می‌فهمی که دلتنگی بخشی از وجودت شده و نجاتی در کار نیست. می‌فهمی که نیمی از جانت برای همیشه تاریک خواهد ماند. دلتنگی درد عمیقی است، دردی که ریشه‌های جان را می‌سوزاند...</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jun 2018 21:06:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-runlq5xv1ma0</link>
                <description>امشب از آن شبهایی است که خواب به چشمم نمی‌آید، از اندک نوری که شبها از پنجره به اتاقم می‌تابد هم خبری نیست. در تاریکی مطلق چشم به پنجره تاریک دوخته‌ام و در سکوت از درد به خودم می‌پیچم. به قول قیصر امین‌پور من تمام استخوان بودنم، لحظه‌های ساده سرودنم درد می‌کند...</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Sat, 07 Apr 2018 01:07:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-ctb6erigzhdh</link>
                <description>جمعه‌ها سخت می‌گذرند، هر جمعه‌ بدون تو بارها می‌میرم. هزاران بار مرده‌ام، کاش آخرین بار برسد. تنها آخرین بار که می‌میریم همه می‌فهمند. زندگی بی تو تلخ است، هر روزش تلخ است اما امان از جمعه‌ها ...</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Fri, 16 Mar 2018 17:44:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AA%D9%84%D8%AE-dpqg28egksyg</link>
                <description>عجیب است اینکه همه چیز اینطور روز به روز تلخ‌تر شود، اینکه زندگی طوری سخت بگیرد که تلخی‌های گذشته در برابرش شوخی باشد، اینکه امیدوار باشی که روزها بهتر خواهند شد اما نه تنها بهتر نشوند اتفاقاتی بیافتد که گویی این جهان فقط محض سوزاندن دل من خلق شده. انگار که کسی من را از جایی بلند، تنها و بی پناه پرت کرده در گوشه‌ای از این کره خاکی و من قرار است هر روزم سخت‌تر از روز قبل باشد.همه وجودم درد می‌کند، بی‌تابم ‌‌و قرص‌ها آرامم نمی‌کنند، بهت این روزها که بگذرد عمق درد بیشتر خودش را نشان می‌دهد.کاش بمیرم و تمام شود این همه تنهایی و رنج </description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2018 00:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-hzho8e1i2l5q</link>
                <description>اين روزها كه كمتر چيزى در زندگى برايم لذتبخش است هنوز از شعر خواندن غرق لذت مى شوم. كاش كسى بود كه در لذتم سهيم شود.ابيات منتخب امشب: گفتيم كه عقل از همه كارى به در آيدبيچاره فرو ماند چو عشقش به سر افتادسعدىمن از آن كشم ندامت كه تو را نيازمودمتو چرا ز من گريزى كه وفايم آزمودى؟!رهى معيرىمرا با تو وصال ای جان، میسر کی شود هرگز؟که من از خود روم وقتی که گویندم تو می آیی...سیف فرغانی‏«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»‏ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را‏‏</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2017 16:34:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستگى</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D9%89-ytcw5myftri2</link>
                <description>خسته ام به اندازه هزار سال زندگى نكردن، به اندازه هزار سال انتظار كشيدن، انتظارى كه مى دانم پايان خوشى ندارد. همه اين اضطراب و تشويش و بى قرارى خودم يك طرف، ملامت ديگران هم يك طرف! تاب شنيدن ملامت ديگران كه چرا دل بستى، چرا خودسوزى مى كنى و ... را ندارم. آب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب. روزهاى زيادى را با انتظار و دورى و هزار درد از سر گذرانده ام، آب از سر من گذشته است. به قول نصرت رحمانى:من خسته نيستم‏ديريست خستگى‌ام‏تعويض گشته است به درهم‌شکستگى‏من خسته نيستم‏درهم‌شکسته‌ام‏اين خود اميد بزرگى نيست؟</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2017 09:20:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حريم خصوصى</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AD%D8%B1%D9%8A%D9%85-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%D9%89-o3nt3obxmcao</link>
                <description>كاش ياد بگيريم به حريم خصوصى ديگران احترام بگذاريم. حتى فرزندان ما حق دارند حريم خصوصى داشته باشند. تجاوز به اين حريم بسيار آزاردهنده است و حس انزجار ايجاد مى كند. حتى اگر از طرف عزيزترين آدم زندگيمان باشد. به حد كافى از طرف جامعه در تنگنا هستيم كاش اطرافيانمان، پدر و مادرمان، به خودشان اجازه دخالت در خصوصى ترين مسائل زندگيمان را ندهند. كاش كمى رهايمان كنند. سر سوزنى آزادى و حق انتخاب توقع زيادى نيست...</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2017 12:45:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-r8pexubvojzj</link>
                <description>بايد از اين حجم اضطراب آزار دهنده خلاص شوم، كار را رها كردم و به سفر آمدم تا شايد دو روزى در كنار خانواده آرامش پيدا كنم. اما اضطراب رهايم نمى كند. چند روزى است كه حال عجيبى دارم، انگار كه در هاله اى عظيم از انرژى منفى گرفتار شده باشم! همه چيز به بن بست مى رسد، هر مسئله ساده اى به يك گرفتارى بزرگ تبديل مى شود! آرامش مى خواهم و بس</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2017 14:21:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كار</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D9%83%D8%A7%D8%B1-ikthtpybbbot</link>
                <description>همه ١٠ سال و اندى سابقه كارم يك طرف اين يك ماه هم يك طرف، البته كه از جهت خير و خوبي و درامد نه، از جهت سختى و فشار كار. ماه بى نهايت سختى را پشت سر گذاشتم و اگر تابحال شك داشتم الان مطمئنم كه براى اين كار ساخته نشده ام. شغل آدمها بخشى از هويتشان مى شود و من بى آنكه بفهمم چه تصميمى براى طى كردن يك دهه از عمرم مى گيرم به كارى مشغول شدم كه فرسنگها با روحياتم فاصله داشت. آنچه از اين كار نصيب من شد استرس و از دست دادن اعتماد به نفسم بود.حسرت خوردن بى فايده است، بايد تكانى به اين زندگى داد، احساس مى كنم منشأ بخش عظيمى از اين انرژي منفى كه احاطه ام كرده همين كار است. دلم ميخواهد خودم را رها كنم از اين شغل پر استرس، از اين آدمهايى كه دلم نميخواهد همكلام و همكارم باشند. بايد كه رها كنم و به خودم بپردازم. بايد....</description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2017 17:45:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب</title>
                <link>https://virgool.io/@Yaas/%D8%AA%D8%A8-vfwo6311ij8k</link>
                <description>وصال شيرازى ميگه: من طبیبا! ز تو بر خویش خبردارترمکه مرا سوز فراقست و تو گویی که تب است چقدر وصف حال الان من است اين بيت، وقتى ميدانم يارم در آغوش ديگريست و اشك خلاصم نمى كند از اين رنج بى نهايت، تمام سلولهايم ميسوزند از تب </description>
                <category>ياس</category>
                <author>ياس</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2017 13:32:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>