<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتـری‌ـسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Yasaman-Rafiei</link>
        <description>باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:14:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3928784/avatar/y4Yu6D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آتـری‌ـسا</title>
            <link>https://virgool.io/@Yasaman-Rafiei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حُبور</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AD%D9%8F%D8%A8%D9%88%D8%B1-abchdh7r2ax4</link>
                <description>قلمی که از تو می‌نوشت را کجا، جا گذاشته‌ بودم؟قلم‌گیرت شده‌ام به امید آنکه می‌خوانی‌. گویا جزء لاینفک دلخوشی‌هایم شده. این مدت، ننوشتن برای تو آزارم می‌داد. دست می‌فشردم بر گلو. خفقانی که مستولی می‌شد، آشنا بود. بالاخره اما، چیزهایی در تاریکیِ خاطرم می‌لولند و به منصه‌ی ظهور می‌رسند. مَحرمِ مرهمِ محنت‌هایم، سلام. لبریز و متواری، می‌خواهم زبان بگشایم. بگویم و بگویم. سلام، فانوسِ دریاییِ شب‌های تارم. سلام جانم به فدایت.بیتوته کرده‌ام در واحه‌ای ساکت. اشک‌هایم درون دلم خون می‌خورند. هنوز کمیتم هنگام گذر از گردنه‌های صعب‌العبور، لنگ می‌زند. هنوز روانِ آشوب و مشوشِ آدم‌های دور، خسته‌ام می‌کند... آبرفتی‌‌ بودم و حاصلخیز برای رویشِ چشمانِ گیلاسی. شب، کلماتم را از دهانم گرفته بود. به نوک انگشتانم تبعید کرده. آن‌جا بال‌بال می‌زنند. مانند سنجاقک‌هایی که پرواز را یادشان است اما آسمان را نه. تکه کلمات را از شاخه‌های خاموشی می‌چینم. ذغالی افروخته در مشت دارم. با گلبرگی نارنجی که لجوجانه می‌سوزد. فکر می‌کنم؛ صبح اگر بیاید، از کوهستانی می‌آید که شبانه در آن مشقِ انابه کرده‌ام. یا از آن‌سوی دریایی که زیاده غرقش شده بودم. غور هر چه بیشتر، آبی هم نیلی‌تر است، جانم... ساحل‌نشینان نمی‌بینند تقلایت را، غوطه‌ور شدنت را. نمی‌دانند زمره‌‌ی غمت را. زبده‌ی آن غم، دلی‌ست که به حال یک جهان می‌سوزد. جهانی که بی‌تو می‌تپد و گویا تپشِ گداخته‌ی جهنم است.هنوز پرتو را هجا هجا نفس می‌کشم. لبخندی می‌نشیند بر لبانم ولو ناتراز. هوای گرگ و میش، سرزنده‌ام می‌کند. در موشکافیِ غروب‌ها خبره شده‌ام. برای بدرقه‌ی آفتاب دست تکان می‌دهم و ناهیدِ رامشگر، به استقبالم می‌آید. طلیعه‌دارِ لشکرِ بی‌هیاهوی شب... انگار که شب سوگوار ستاره‌‌هاست. ستاره وقتی که می‌سوزد، فرومی‌پاشد. می‌میرد. ولی این سرانجامش نیست. وسعت می‌یابد. خودش را منبسط می‌کند در کهکشان. مرگش یک مکثِ درخشان است با نفیری از ته دل که بیفروز تا فراخنای فرهمندی. نوری باید بسوزد تا نور دیگری فرصت تابیدن پیدا کند.به هر روی، طوفانی به پا خاست. چیزهایی را با خودش برد. چیزهایی را هم به ارمغان آورد. آمد و مویه‌گرم کرد. رفت و سپاس‌گزار. هر چند سوغاتی‌هایش برایم بسیار بها دارند. اما امان از این طوفان‌های اشک‌افشان. امان!‌‌ گاهی طوفان‌ها، درست دست می‌گذارند روی رسوباتِ قلبت. برای نیل به دیارِ خِرَد، خِرت و پِرت‌ها را پَرت کردم در دریا. هیچ یادگارِ ماندگاری آسان به دست نمی‌آید. آسان‌ها می‌آیند که بروند. احتمالاً طوفان‌های فجیع‌تری منتظرم باشند. می‌خواهم نوبتِ آتی نیز، مرا باکی نباشد. بادبانِ این کشتی را در دستانت بگیر، ناوخدا.‌ این تنِ بی‌من را دریازده نپسند. به وثوقِ تو، این‌ چنین دل را به دریا می‌زنم. نبضم تویی وقتی بی‌گدار پارو می‌زنم، غریقِ نجات.چه به عرش عروج کنم، چه معلق بمانم، چه به فرش هبوط، پشتم بمان. گردنم بگیر. وقتی در دایره‌ی تقدیر، آن نقطه‌ی تسلیم شده‌ام. معتقد به سلیقه‌ی تو. شیفته‌ی سرشت تو. حتی شده، آماجِ ریشخندِ دهر. می‌خواهم اجازه دهم که عجولان جولان کنند. جلو بزنند. قناعت کرده‌ام به این ذغالِ نیم‌سوز و ستاره‌ها که هنوز می‌دانند «قشنگ» یعنی چه. زیرا بر فراز آن قله‌‌ها، اکسیژن کم است. کبودای مه چشم‌ را خشک می‌کند و بخارِ نفس‌ها، یخ می‌بندد. آدمی نمی‌تواند تا ابد در قله مُقام گزیند. قله‌ها سنگ‌دلیِ صخره را می‌طلبند، نه لطافت انسان را. یک بازگشتی هم هست به دامنه. یک روانه شدن سوی دوردست‌ها. دورتر از دسترس‌‌ها و شاید دورتر از سها... چه دوریِ مبارکی!:)دل‌برِ ما از نظر دور است و از دل دور نیست. -قهرمان.ببخشای که پیشکشی ندارم درخورِ روحِ بی‌آلایشت. &quot;شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شده‌ای.&quot; چشم بپوشان از این ژنده واژگانم. جز این‌ها چیزی ندارم. همه‌ام را به تو سپرده‌ام. می‌دانم که امانت‌دار فوق‌العاده‌ای هستی. افسوس می‌خورم که شعاعِ رخشانت را بر گیتی تاریکم ندارم. و دل‌گرمیِ تابیدنت را بر قلمه‌ی پتوس‌ها. &quot;دورم&quot; این، حزن‌انگیزترین حقیقتِ شب است. تو را با وسواس آفریده. روی منی که دستاویزِ مدامم، رشته‌ی برینِ زُلف توست، حساس باش. می‌دانم چقدر متهورم. دارم محتاط و ناشیانه، کلمات را به هم گره می‌زنم.عمری، اصرارِ ناروا کرده‌ام. می‌خواهم دست بردارم. شاید نخ‌نما بنماید ولی به گمانم، وقتی کنش با سرنوشت است، باید بینشِ کافیِ واکنش را کسب کنم. بدون تو نمی‌توانم. ساکت نیستی. می‌دانم. هیچ گاه نبوده‌ای. نگذار از این اشاره‌ها و نشانه‌هایت طفره بروم. نگذار تلف بشوم، هدر بروم. نگذار درگیرِ مخمصه‌های واهی شَوم. خیالِ همه از بابت من راحت است، جز خودم. شرنگِ شگرفی را از دستِ آیه‌های یأس سر کشیده‌ام. مرا مأیوس‌ وانگذار، حضرتِ یاس‌ها. می‌دانی که به جاده خاکی زده‌ام. از درّندگانِ مِهربانی و سایه‌روشن‌های وهم‌آلود، روحِ مجروح به در برده‌ام. به برهوتِ صبر رسیده‌ام و دیگر فرقی ندارد برایم که کجا باشم؛ چراکه صبرِ متحرکم با چاشنیِ دلتنگی. حالا باید از این برهوتِ بُهت‌انگیز حظ ببرم؟به هر طرف که می‌دوم، وحشت است و اندوه. گم شده‌‌ام. سرگیجه‌ دارم و نفسم بریده. نوش‌داروها افاقه نمی‌کنند. صحبتِ یک تَرَک، دو تَرَک نیست که دردانه. آواره‌ی خرابی‌ام که تنها با تو آباد خواهد شد. کوچه‌ها عطرآگینِ نوبهار نیستند. این جهانِ خشک و بی‌ثمر، توی ذوق می‌زند. بسیار خسته‌‌ و جگر سوخته‌‌ام. اگر به احوالِ من، مضطر نمی‌گویند پس مضطر یعنی چه؟ قسم به خدایت دلم از سوختن، پُرِ تاول شده. لالمان گرفته‌‌ام. برگرد و دستِ منِ راستین را در دستانم بگذار. چشمانم گر گرفته‌اند آنقدر که به راهت خیره‌ شده‌اند. آنقدر که خواستم چشم ببندم بر روی ریختِ کریهِ دنیا و بخوابم... ولی نتوانستم... برگرد و از نو کلمات را یادم بده. حالا که هنوز این اندک کلمات معنایشان را از دست نداده‌اند.در وانفسای واپسین، می‌خواهم علفِ هرزِ گلستانِ تو باشم. هر چه که باشد هزینه‌اش، مهم نیست. بگذار شاه‌نشینِ چشمِ من، تکیه‌گه خیال تو باشد. خدا حافظِ نورت باشد، هنوز بر سرِ عهدم با تو هستم. از همان روز اَلَست سوگند خورده‌ام که سرافکنده‌ات نمی‌کنم. سر جمع، خوب دوام آورده‌ام. نه؟ (نه.) دیگر فقط یک چیز می‌خواهم. آن هم تویی. تو غایة القصویِ منی. لبخندِ تو و هر آنچه که مرا به این کمال مطلوب می‌رساند.گرچه سوخته‌ام، گرچه خاکسترم و خاکسار، تو هنوز در من روشنی. تصدقت، می‌خواهم دردِ تو را به جان بخرم و زیست کنم. لکن سینه‌ی تنگِ من و بار غم تو؟ هیهات! گفته بودم که تنها چشمان تو، می‌توانند به کنهِ کلماتم بنگرند؟ کلمه می‌رویانی در خاطر گستاخم. جوانه‌ی کلمات را نمی‌خشکانی چون ریشه در خاک تو دارند. گریبان‌گیرِ فراق، نشسته‌ام به تماشای سرِ سوزنی از شُکوه تو... هنوز هم در فراسوی همهمه‌ها، شِکوه‌های مرا می‌شنوی؟شرم‌سارم که گاه مأیوس‌کننده‌ام. اشک تا یک جایی آتش را می‌نشاند. تا یک جایی وقتی دست می‌بری سوی دل‌ها، تیزیِ شکسته‌های‌شان خونت را به شیشه نمی‌کند. مِن بعد از آن‌، کمر راست می‌کنی و می‌ایستی. چون سَروی آسوده از سوداها، میان بوران می‌ایستی. مجاب می‌شوی که حتی برای چشم‌زدی، ناچیزترین رعشه‌ بر شاخسارت روا نداری. هنوز گاهی به مرگ فکر می‌کنم. و فکر می‌کنم عجب منتهای دل‌انگیزی! با این حال، «تو» منتهایی هستی، دل‌انگیزتر. رها می‌شوم از هر بندی وقتی در بندِ محبوبم. تا باشد از این بندهای حُرّپَرور.شب هر چه هم ظلمانی باشد، پرستارِ فانوس می‌مانم. عصاره‌ی لبخندهایم به شوقت آغشته شده. طینم را با شرابِ عشقت ورز داده‌اند. بیشتر از هر زمانی، سرشار از طمأنینه‌ام و حتی مشحونِ طیفِ لطیفی از سرمستی. حسی‌ست همچون نشستنِ آب در تهِ یک کوزه، پس از چندین تکان و تنش. دیگر موجی نیست که به دیواره‌ها بکوبد. سطحِ آب آرام شده و آسمان را بدون نوسان در خود نگه می‌دارد. دل‌روشنم. سعی می‌کنم سعه‌ی صدر و حالِ مساعدم را راسخ نگه دارم. مرا در این مناعت طبع به متانتِ مضاعف برسان. دوباره دیده‌ی امید، بر تو دوخته‌ام. در رفع و رجوع کردنِ کارهای رتق و فتق شده‌. در افزودن رنگی بر این بومِ خاکستری. نتوانستم از کوچه‌ی کوچت دل بکَنَم، دل‌گشا. همچنان منم. آنکه چنین مجنون کوبه را می‌کوبد. گدایت را راه بده. دست‌هایت را بگشای برای ارواحِ رنجوری که سال‌هاست ترنجِ بغرنجِ رنج را به گردن آویخته‌اند.کهنه‌سربازانِ رکابت، ««جانِ ناقابلی دارند:)». جانِ ما ناقابل‌تر است اگر بپذیری‌. کی شود صیحه زنی تا لبیکت گوییم؟ در یتیمی تنهایمان نگذار. ما که دل‌تنگ توایم. به لقایت ملحق نشده‌ایم اما مشتاق دیدارت هستیم. ای کاش که سزاوار هم... از روزه‌ی ندیدنت بیزاریم. بیا تا فطر را جشن بگیریم در جوارِ وترت. لب‌های خشکمان را به چکامه‌ای نو، تَر کن. تو تک‌درختِ سبزِ زمستانِ مایی... متشکرم. :)سرت را به درد آوردم. خوش بدرخشی، شه‌سوار... اکنون چراغ‌ها را خاموش می‌کنم تا شب را روشن‌تر ببینم. شب‌خوش، بهترین سپیده‌دم.آغازی بر یک پایان/ سید مرتضی آوینی.پی‌نوشت؛ روزِ ناگزیر از قیصر امین‌پور.گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی٫ او سلیمانِ زمان‌ست که خاتم با اوست.گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی٫ چون نیک بدیدم به حقیقت برسیدم.حافظ مکن اندیشه که آن یوسفِ مه‌روی٫ باز آید و از کلبه‌ی احزان به در آیی.-لسان‌الغیب.پیوست🎼؛‌ هنوز عشقِ تو از علی‌رضا قربانی.(...)در گستره‌ی بی‌کرانِ این آسمان، تو کجایی مهربان؟/ناجی؛ نجات یافته، رسته، رها، رستگار.اللَّهُمَّ اکْشِفْ هَذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَ عَجِّلْ لَنَا ظُهُورَهُ إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدا وَ نَرَاهُ قَرِیبا بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ./سه شبِ قدرِ رمضانِ صفر-چهارِ شمسی.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلی.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%DB%8C%D9%84%DB%8C-yvukri0c2wpb</link>
                <description>دورت بگردم. :)هر نوع تقلایم برای فکر نکردن به تو، در نطفه خفه می‌شود و سرانجام ابترم. نونهالم! با آن لبخند مخملین و چشمانِ دکمه‌ای طوسی که هنوز رنگ ثابتی به خود نگرفته بودند.«دلم از حال رفت. چقدر هم می‌زنی؟» صدای انیسه بود. به خودم می‌آیم. کفگیر را می‌گذارم کناری و زیر گاز را کم می‌کنم. می‌گذارم سیب‌زمینی‌ها به حال خودشان سرخ شوند. روبه‌روی انیسه، پشت میزِ چهارنفره می‌نشینم. با بازوهای گوشت‌آلود و سبزه‌اش، ایلیا را بغل گرفته. صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش به زنی سی ساله می‌ماند. با آنکه سه-چهار بهار بیشتر از من ندیده. شکم اولش بود و او، کلافه، کم‌تجربه. انگار که با دنیا آمدن ایلیا، خودش باری از دنیا رفته و باز رجعت کرده. انگار که عصاره‌ی هستی‌اش را در جسمِ نحیف ایلیا ریخته. زیر چشمانش از همیشه سیاه‌تر بود. پفِ پلک‌هایش هم شب‌بیداری‌ها را شهادت می‌داد.موهای بلوطیِ ایلیا، زیر نورِ کم‌جانِ مهتابی می‌درخشد. لب‌های کوچکش به سینه‌ی انیسه چسبیده. با ولع می‌مکد و شیر داغ را هورت می‌کشد. روزنه‌ی امیدی از جنب و جوش معصومانه‌اش بر قلبم ساطع می‌شود. انیسه به بشقاب سیب‌زمینی‌های سرخ شده، چنگ می‌زند. یک مشت سیب‌زمینی را گوشه‌ی لپش می‌چپاند. همان‌طور که می‌جود، می‌گوید:«نمکش کمه.» ایلیا را آرام بغلم می‌دهد و هوای ماهیتابه می‌رود.ایلیا مستِ شیر بود. میان خواب و بیداری خوش دست و پا می‌زد. انیسه نوک قاشقْ نمک را حواله‌ی سیب‌زمینی‌ها می‌کند و هم می‌زند. زیرچشمی مرا می‌پاید و می‌گوید:«اگه می‌دونستم انقدر آروم می‌مونه از همون اول بغلت می‌دادم. دیوونه‌م کرده. دو دیقه ازم دور بشه، خونه رو می‌ذاره روی سرش.» می‌خندم. با پشت انگشت اشاره‌ام، گونه‌ی گُلیِ ایلیا را نوازش می‌کنم:«بچه تا شش ماهگی با یه بند نامرئی بهت وصله. هنوز فکر می‌کنه پاره‌ای از تنته. خوب می‌فهمه توی ذهنت چی می‌گذره، انیس. وقتی دوری یا آشوبی، بچه‌ت هم آشوب می‌شه.»برایم ابرو بالا می‌اندازد:«تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمی‌بره؟» می‌خندم. نمی‌گویم که سال‌هاست اندوهی را آبستن‌ام. دسته‌ی ماهیتابه را می‌گیرد و تاب می‌دهد تا هم بخورد. زیر گاز را خاموش می‌کند. دستش را به سرش می‌گیرد و می‌رود که بخوابد. حالا من با ایلیا تنها مانده‌ام. نونهالم! دوباره به یادت می‌افتم... با آن لبخند مخملین و چشمانِ درشتِ طوسی.مَردی را می‌بینم که نعره‌زنان دور می‌خورد و می‌دود. چشمانش دَوَران می‌زنند. در کابوسی که نعشِ زنی، پسر سه روزه‌ای را به خود چفت کرده. می‌بینم که تمام تنِ تکیده‌اش می‌لرزد و پنجه می‌کشد به روی ویرانه‌ها. ناخن‌هایش خون می‌افتند. بوی خون در دماغش می‌پیچد. آجر به آجر را با خونِ دستانش رنگ می‌زند. آجر به آجری که با خون دل بالا برده بود. وقتی امدادگر از پشت سر می‌پرسد:«آقا شما چه نسبتی با شهیده دارید؟» رعشه بر سیبک گلویش می‌افتد.مویه‌کنان از خرابه‌ای به خرابه‌ی دیگر می‌دود. صورتش کبود شده، می‌خواهد عربده بکشد ولی صدایش در نمی‌آید. دست خودش نیست. زل می‌زند به اسباب و اثاثیه‌ای که دیگر تلی از خاکستر شده‌اند. چشمانش از اشک تار می‌بینند. چشمانم پر از اشک‌ شده‌اند. قطره‌ای اشک روی پیشانی ایلیا می‌چکد. آرام تابش‌ می‌دهم تا خوابش نپرد. تند تند بغضم را می‌خورم. لالمان اشک‌هایم را با آستینم پاک می‌کنم. مَردی را می‌بینم که قلبش شبیهِ قبرستان شده. با حفره‌هایی بدریخت و زنخ‌زن. مشت‌هایش را به سینه می‌کوبد. می‌خواهد قلبش را از قفسه بِکَنَد و زیر خروارها آوار دفن کند.او نبوده. دیر رسیده. علاجِ واقعه بوده بعد از وقوع و نوش‌دارو پس از مرگِ... نتوانسته سپر بلای طفل‌ نورسیده‌اش شود. این دست‌های خونین به کار نیامده‌اند. دیگر تسبیح مادرش از هم گسسته و پسرش بیشتر از سه روز، دنیا را تاب نیاورده. ایلیا را تاب می‌دهم. چشمانش پَرَک می‌زنند. سرم تاب می‌خورد و گیج می‌رود. از صندلی سر می‌خورم و روی قالیچه‌ی محرابی، چهارزانو می‌زنم. گردنِ کوچکِ ایلیا را بو می‌کشم. بوی زندگی می‌دهد. صدای نفس‌های کوتاه و بی‌درنگش در گوش‌هایم لانه می‌کند. یک لاشه‌ی لبخند بر لبانم آشیانه می‌کند، نیش کشیده تا عمقِ ریش‌های قلبم. اسفناک است.تو هم اگر بودی، نرم نرم پوستِ نازکت نور را بازتاب می‌داد. جست و خیزکنان، دست‌هایت را از قنداقه‌ی سفیدت درمی‌آوردی. و پدرت مجبور نمی‌شد رگ و پیِ متلاشی‌ات را از روی کفن ببوسد. با انگشتِ سبابه، ابروهای تنک و کم‌پشتِ ایلیا را مرتب می‌کنم. ابروهای باریکِ تو هم دو وعده‌ی ناکام از زیباییِ آینده‌ات بودند. آینده‌ای که اگر بودی، لابد مهمانِ نخستین کلمه‌ات می‌شد؛ همه گوش تیز می‌کردند تا بشنوند اول می‌گویی مامان یا بابا.اگر بودی لابد، می‌توانستی جز صداهای موهوم دور و برت، تصویر مات و مکدری از لبانِ مادرت را ببینی که قربان صدقه‌ات می‌رود. و حتی چشمانِ خندان و خوانای پدرت را وقتی که نیم‌خیز شده تا گردنت را ببوسد. اگر بودی لابد، پدربزرگت برای آنکه چشم‌زخم نخوری یک پلاک وإن‌یکاد به تو عیدی می‌داد. مادرت آن را به سرهمیِ آبی رنگت، سنجاق می‌کرد. روزی فرش‌های خانه را با چهار دست و پا سیاحت می‌کردی و خنده‌های سرخوشت خاموشیِ خانه را روشن می‌کرد. ولی خانه، خانه نماند. آسمان، آسمان نماند. سقف فرو ریخت و دنیا روی لبخندِ مخملینت آوار شد. از دستان لرزان پدرت هم کاری ساخته نبود. در آغوشِ فرشته‌ها آرام بخواب، نونهالم. برای ندیدنِ دنیا اندوهگین نباش. زندگیِ سه‌ روزه‌ی تو کافی بود. تو تا ابد در قلب ما ماندگار شده‌ای. پربار زیستی هر چند زود بارت را بستی.تو‌ در آغوشِ امنِ خدا هستی. دیگر مادرت با صدای مهیبِ هُرهُر جنگنده‌ها دلهره نمی‌گیرد. دیگر با هر گرومپِ انفجار، دلواپس، چهره‌ات را به سینه نمی‌فشارد. صورتِ گلگونی که هنوز معلوم نیست بیشتر به چه کسی رفته... دیگر در پس‌زمینه‌ی ذهنش، جسدِ إرباً إربای جگرگوشه‌هایش را مجسم نمی‌کند. غصه‌ی سوختنِ اثاثیه‌ی جهیزیه‌اش را نمی‌خورد. تو در امانی و دیگر دلی شورت را نمی‌زند. به تو و همه‌ی ملائکه‌ای که به پیشوازت آمده‌اند، درود می‌فرستم.خدا را شکر که من مادرت نیستم ایلیا... اگر بودم، اگر تو با یک رشته‌ی نامرئی به روحم وصل بودی، آنقدر جیغ می‌کشیدی که از حال بروی. خدا را شکر که من مادرت نیستم که به شکرانه‌ی آن، تو در آغوشم سکنی گرفته‌ای؛ غرق در خوابِ خرگوشی‌ات لبخند می‌زنی.نونهالم، حالا که به پایانِ راهِ نرفته‌ات رسیدی،‌ کاش در آغوش مادرت رقم خورده باشد؛ که هیچ مرگی، در گرمای آغوش یک مادر، تلخ نمی‌شود...میانِ شروه‌خوانی‌های لالایی‌وارم، سرم را برمی‌گردانم. نیلا را می‌بینم که توی ایوان با عروسکِ صورتی‌اش حرف می‌زند. نبضم را بر زبانم حس می‌کنم. چقدر عروسک صورتی، از زیرِ آوار بیرون کشیده‌اند. چقدر عروسک صورتی هنوز زیر آوارها مانده‌اند و بی‌مادر شده‌اند. چقدر دفترِ چهل‌برگ با لکه‌های خون منقش شده‌اند. چقدر...پیوست🎼؛ لالایی، یادگاری برای شهیده زینب صاحبی؛ چون ایلیا دوستش دارد. :)پیشکشی برای شعله‌ی شمعِ خاموش شده، مجتبی؛ شهیدِ سه روزه. :) قصه‌سرایی‌‌ مرا به حسابِ دلِ سوگ‌وارم بگذارید. به یاد و نیابت تمام کودکان معصومی که شهید یا یتیم شدند. خاصه، پریانِ مینویِ میناب؛ جانِ مادر، آمدم به دنبالت. کوله‌ات پر از شقایق بود... &quot;ننه اون روز که دیر از مدرسه برگشتی تو خونه٫ سفید شد چند تا از موهام خدا دردام رو می‌دونه٫ ننه دردات به جونُم که برات خون دلا خوردم٫ تا پیدا شه تن نازت هزارون بار من مُردم...&quot; شرمسارم که در ادای دین به این ارواحِ طیبه، ابکم شده‌ام. حتی موج‌موج اشک هم برای فوج‌فوج دسته‌گل‌های پرپر شده کافی نیست. از واگویی غمت، ایران، زبانم به سق می‌چسبد. مزه‌ی تلخ و شورِ اشک‌هایم، دلم را می‌زند.-حیات یک کودک معصوم دوساله، بیش از زندگی‌ همه‌ی سرمایه‌داران بدکار جهان می‌ارزد. و می‌ارزد که به‌خاطر آن‌ کودک، جهان‌ را از کل بدکارانِ بچه‌کُش پاک کنیم. -نادر ابراهیمی، آتش بدون دود٫ جلد پنجم.(...)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 01:35:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Yasaman-Rafiei/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-kt8zqo2m3qnq-kt8zqo2m3qnq</link>
                <description>همچو بلبل با گران‌جانان ندارم الفتی٫ طوطیان تا لب گشودند از میان برخاستم. -رهبرِ نستوه./۱۰ اسفندِ صفر-چهاردست و دلم به قلم نمی‌رفت. انگار روزگار، مأمور بود به پراکندن تکه‌های قلبم.‌ استخوان در گلو داشتم و آری، خار در چشم. :) حس می‌کردم بند بند وجودم را بغض‌های فروخورده و کلمات دلمه شده، احاطه کرده‌اند. سرریز بودم اما نمی‌دانستم چطور به آن همه ناگفته، سر و سامان بدهم. مثل اینکه کلمه‌پذیر نبودند. پیش از این هم بوده روزهایی که در اقیانوس کلمات غرقه و گم می‌شدم. آن وقت چشمانم آب برمی‌دارند و چیزی راه نفسم را می‌بندد. ولی این بار فرق می‌کرد. عمیق‌تر بود. هنوز هم مسکوتِ سوگ‌ام. واژگان از مژگانم تراوش می‌شوند. این مرثیه را نوشتم تا انسانِ نسیان‌پسندِ درونم را وادار کنم که تو را بر اوراقِ ذهنم جاودانه کند. بالاخره خونی جوهر شد به قلم... پس از وهله‌ای خشکی، بالاخره دوات‌ِ قلم رنگ گرفته. سرخِ سرخ، هم‌رنگِ خونت... هم‌رنگِ آتشِ داغت که هنوز زبانه می‌کشد و می‌سوزاند. نیاز دارم سرم را در چاهِ تنهایی‌ام فروکنم و با همه‌ی وجود بگریم....از همان دیشب تا سحرگاهِ واهی‌اش، آشوب بودم. پاسی از نیمه‌شب گذشت. حوالیِ ساعتِ پنج، تنها و خیره به نورِ آبیِ تلویزیون، بهتم زد... فروریختم... همان‌جا که ایستاده بودم، زانو زدم. زبانم نمی‌گشت چیزی بگویم. گوشه‌ای کز کردم. یک سطلْ آبِ یخ، روی سرم ریخته باشند گویا. وا رفتم. نمی‌دانم چند دقیقه در همان حال، مبهوت ماندم. به لحظه‌ای فکر می‌کردم که ذوالجناح، مجروح و بی‌سوار، میان خیمه‌ها شیهه می‌کشید. به پاره شدن بند دلِ زینب‌س... چه طاقتی! خدا بر سر کسی نیاورد که دشمنانش از ددمنشانِ دوران باشند.دیری نپایید که اشک امانم را برید. روحم درد می‌کرد و وقتی روح درد می‌کند، همه‌چیز درد دارد... آنقدر گریستم که چشمانم دو گلوله‌ی آتش شدند. ما به ازایِ همه‌ی دفعاتی که خلاصه و در خفی گریستم یا اصلاً به روی خودم نیاوردم چون مَجال نداشتم. خانه دم کرده بود و اهالی‌اش می‌باریدند. طوری که احساس کردم دارم خفه می‌شوم. نای بیرون رفتن از خانه نداشتم. دلم می‌خواست جهان خرد شود، در هم بپیچد و در ثانیه‌ای فروبپاشد. با این حال، اشک‌هایم را پاک کردم. دست گذاشتم بر زانو و روانه‌ی میدان شدم.مردم، حالِ عجیبی داشتند. خاموش نگاه می‌کردم. به چشمانی کاسه‌ی خون شده عجین با انزجار، به مشت‌های گره کرده در حنجره‌ی آسمان... چیزی که نظیرش را تا آن سحر، ندیده بودم. گرمای شعارها، از جگرهایی سوخته برمی‌خاست. بانگ می‌زدند و صدا از خشم و غمِ آمیخته خش می‌افتاد. به دور از هر چیز، به رثای دلدار نشسته بودیم. حال و مقال یگانه داشتیم. به تعبیرِ مولوی؛ هم‌دلیِ شگفتی که از هم‌زبانی خوش‌تر بود. جدایی و مَنی رخت بربسته و گویا در این غم، همه یک تنِ واحد بودیم.دیدنِ مردم، تسکین تاب و تبم شد. فکر کردم که این‌ها، همان‌ها هستند. همان مردمی که پنج سال است لابه‌لای کتب کهنِ این خطه، خطشان می‌برم. همان‌هایی که گمان می‌کردم حسرتِ درکشان را باید با خود به گور ببرم. این مردم هنوز همان ایرانیان نازنین و نجیب‌اند. هنوز همان ایرانیانِ صبور و بابصیرت، دادخواه و دلیرند. همان‌ها که در مواجهه با راستی، ذره‌ای تعصب نداشتند و ندارند. حتی اگر آن راستی از سوی دشمن‌شان باشد. دیگر تنهایانِ باهم نبودیم. باهمانِ هم‌درد بودیم. همّ و غمِ مشترک، دل‌ها را به هم آشنا می‌سازد.خوب به یاد دارم. عصرِ یک روز اردی‌بهشت بود. نمی‌دانم چندم. گفته بودم که تاریخ‌ها را گم می‌کنم. تنها می‌دانم مانده بود تا دوازدهم. همان‌طور که در ذهنم کلنجار می‌رفتم که اول بروم دنبالِ جزوه‌ها یا داروخانه؟ دیدم جماعتی روبه‌روی نگهبانی دانشگاه، منتظر ایستاده‌اند. دل توی دلشان نبود. از بچه‌های خودمان بودند. حتی چند نفرشان را شناختم. رو کردم به مریم و پرسیدم که منتظرِ چه یا که هستند؟ با آن چشمان ریزِ براق و شِکرخنده‌اش وارسی‌ام کرد و گفت؛ منتظرند اتوبوس بیاید. قرار است تا فردا بِیت باشند...آدم حسرت‌زده‌ای نیستم. انگشت‌شمارند وقایعی که حقیقتاً مرا به شوق می‌آورند. لکن، تا آخر عمر، حسرت آن عصرِ اردی‌بهشت را خواهم خورد. آن خنده‌های از سر شوق... این حسرتِ شیرین را دوست دارم. به خودم می‌گفتم که &quot;بی‌خیال، هنوز وقت داری. دوباره فرصتش پیش خواهد آمد.&quot; گفتم وقت داری و نگفتم که با چه پشتوانه‌ای؟ به پشتوانه‌ی دنیا؟ که ذاتش نامردی‌ست؟پس تقریظ‌هایت...؟ :(پیرِ پرنیان‌اندیش، دل‌تنگت خواهیم شد. همان‌طور که دل‌تنگ یارانت شده‌ایم. هنوز هم در نبض و بغضِ ما می‌تپی. در ذهن ما ریشه دوانده‌ای و بر شاخسارِ کلمات شکوفه می‌دهی. حاشا که فراموشت کنیم. شایسته‌ی شرابِ خوش‌گوارِ شهادت بودی. شایسته‌اش بودی. و ای کاش ما هم... شهادتت مبارک، مردترین ایرانی، ایرانی‌ترین مرد. بالاخره به آرزوی دیرینه‌ات رسیدی. قرار بود ما فدایی شما بشویم اما چرخ واژگون گشت.جایِ خالی‌ات کنجِ قلبم باقی می‌ماند. جایی که با هیچ‌کس جبران نمی‌شود. داغی که هرگز، سرد نمی‌شود. :) شرمنده‌ام که عشقت را جار نمی‌زدم. کم پیش می‌آید که این چنین ارادتمند کسی شوم. اما اگر شوم، دیگر در آن ارادت ذوب خواهم شد. شرمنده‌ی تمام لحظاتی‌ام که در خلوت و غریبانه به وجودت می‌نازیدم. آن‌طور که باید قَدرت را ندانستم. آن‌طور که باید تو را نشناختم. حلالم کن، آقا. بودنت برایم ارزشمند بود. مرا مصمم‌تر کردی، عاشق‌تر و آرام‌تر. با رفتنت هم، چیزهایی به من بخشیدی که ای کاش نگهدارشان باشم. از نو، مرورت می‌کنم. با اشک و لبخندِ توأمان، زمزمه‌وار می‌گویم؛ سمعاً و طاعتاً.همین بس که عدوان تو از زبون و رذل‌ترین‌های روزگارند. همین بس برای عاشق بودن و ماندن. حتی جای خالی نبودنت، از بودنِ خیلی‌ها قشنگ‌تر است‌. به خاطر خشنودی‌ات، زیر بارِ این غمِ کمرشکن، کمر خم نمی‌کنیم. ایستاده‌ایم و خواهیم ایستاد. خیال می‌کنند بهار را از ما گرفته‌اند. ما آنقدر می‌ایستیم تا از جانمان بهار بشکفد. برای همه‌ی چشم و چراغ‌هایی که خاموش شدند. برای وطن و تن‌هایی که در دریای خون غوطه خوردند. به چشمانِ خیس ما نگاه نکن. مشت‌هایی را بنگر که صیحه‌ی طیراً ابابیل سر می‌دهند. آیه‌آیه، سجیل می‌شویم. ایستاده می‌میریم... و ایستاده می‌روییم. ما خود سَرویم و سنبل. و تن‌هایمان با خونِ وطن تشنه‌تر می‌شوند. بهار می‌شویم و لاله می‌دهیم. دلسرد نخواهیم شد. پرپر کنید ما را که از هر گل‌پر، هزاران غنچه لب وا می‌کند. خستگی، دلتنگی و گریه بماند برای بعد. بعد از تطهیرِ خاک از لوثِ جرثومه‌های منحوسِ اجنبی.حالیا، رنگِ رخ باز کرده‌ام. به هذیان‌ها فیصله داده‌ام. بالش شبم عَلَم است و قوتِ روزم قلم. نمی‌دانم چه خواهد شد و گویا برای همه‌ی احتمالاتِ آتی پژمرده‌ام... غیر از یکی. دل‌روشنم که به صبح می‌رسد این روزگارِ دائم شب. خوشا آن صبح! صبح که برسد علی الطلوع می‌روم و کلماتِ پلشتِ نمّام را به حراج می‌گذارم. اگر بخت با من یار بود، دامنی کلمه‌ی خوش‌حال و شیفته می‌خرم. غمت نباشد خانم، یا عمر غم سر می‌رسد، یا غم‌گساری می‌رسد... این کشتی طوفان زده آخِر کناری می‌رسد.ای که به ماه می‌مانی؛ نورت در آسمان، دور و پشتِ ابرها. بر گستره‌ی آبیِ دریا، نزدیک! درمانِ التهاب‌هایم! سکوتم را در آغوش بگیر. به موسیقی‌اش گوش بسپار. به تمثالِ صدفی دلتنگ، نجوای دریا را در آن حبس کرده‌ام. می‌دانم که نوایش را می‌شنوی. محزون‌تر از کمانچه‌ی کلهر است، نه؟ هوای ما را داشته باش. دعایمان کن، ناجی. دعا کن خدا به دل داغداران صبر دهد. به بازوی جوانمردان قوت دهد. پس از این همه تلخ‌کامی، کام‌مان را شیرین کند.صدای منگنه‌کوبیِ تابوتِ پرچم‌پیچِ شهدا در سرم پژواک می‌شود. مابقی کلمات را از عطشِ خون‌خواهی، می‌نوشم. دل‌آشفته‌ی داغِ آن کوچه‌ی غم، منتقمِ خونِ خدا، وقت است که بازآیی؟ نگارا بفرما کجایی؟هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق٫...-غمت سنگین‌تر از تاب من است و چاره‌ای هم نیست٫ به دوشش می‌کشد این‌بار کوهی را پر کاهی... -میلاد حبیبی.-فریادِ حسین‌ع، بار دیگر در سرم طنین می‌اندازد که «باید خون خویش بر رخسار خواب‌زدگان زنم تا بیدار شوند...»-لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام٫ اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم … چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد٫ ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم. -حافظ.-نه جنابِ سعدی. با ساربان مگویید احوالِ آبِ چشمم٫ احوال آبِ چشمش، خود کم ز ما ندارد... با ساربان از احوال مضطرمان بگویید. باشد که بازگردد.روزشمارِ عمرم، شهادت می‌دهد که؛ اندوه‌ناک‌ترین. به قول فرائد غیاثی: و چون ضمیرِ منیرِ خبیرِ گیتی‌گشایِ جهان‌نمای، واقف احوال است، به زیادتی مصدع نمی‌گردد. :)پیوست🎼؛ پدرِ ایران‌ از مرصاد؛ تصدقِ این صدای باصلابت و مقدس‌.سلام!امیدوارم همگی در سلامت باشید. :)این مدت زیاد خط‌خطی کردم که به مرور اینجا هم منتشرشان می‌کنم چون باید یادم بماند.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-q4bsbwnasptz</link>
                <description>از پاییدن ساعت مچی منصرف شد. حوالی چهار و نیم عصر بود. زمستانی بود و خیابانی. زمستانی فسرده و خیابانی برف‌زده. زمستانی بود و خیابانی که قو در آن پر نمی‌زد. درِ آموزشگاه را بست. چند قدمی پرسان پرسان لرزید و خزید. دوباره برگشت تا مطمئن شود دَر، چفت شده. بعد دستش را روی فلز سردش کشید. یک فشار کوتاه به جلو. عادت مضحکی‌ست. اما همیشه باید مطمئن شود که در، واقعاً بسته شده. راه افتاد. آفتابِ تنگِ غروب، خودش را کنار می‌کشید از اواسطِ آسفالت. نوری طلایی، میانِ شاخه‌های صنوبر می‌رقصید.روانه شد تا جایی که افق، آهسته او را در خودش ذوب کند. در فراسوها سیر می‌کرد. بی‌ملاحظه قدم می‌زد. سیاحتی به پا کرده بود در سرش. بزمِ قاطیِ رزم. به خودش آمد. سر بلند کرد. دید پمپ بنزین را رد کرده. به طرز معجزه‌آسایی از چهار راه گذشته‌. خب، گویا هنوز زنده‌ است و به سر منزل مقصود رسیده‌؛ به کوچه‌ی باریکی که پیچ می‌خورد. خانه‌های آجری‌اش بغل به بغل چیده شده‌ بودند. قدم‌هایش کم‌کم کند می‌شوند. یک جور کرختی آشنایی آنجا حلول کرده. انگار که همه چیز در هم حل شده باشد بی‌که شکل منفکشان را از دست بدهند. حواسش را جمع می‌کند که از سوراخِ آن مارِ خوش خط و خال دوباره نیش نخورد. منظورم آن تکه میل‌گرد است. دفعه‌ی پیش به خاطرش -البته که نه به خاطرِ هوش و حواسِ پرتش- سکندری خورد و نزدیک بود موازی شود با زمین.زد به دل آن کرختیِ رخوت‌ناک، با هر مشقتی که داشت. دست برد در جیب پالتویش و دسته‌ی کلیدها را بیرون کشید. مکثی کرد. شاید فکر می‌کرد اگر اکنون خانه برود، دلش می‌گیرد. می‌دانست کسی خانه نیست. اگر هم کسی باشد، ساحل که نیست، خانه با خالی بودن توفیری ندارد. از تصور اینکه دلتنگِ ساحل شده، ذره‌ ذره ذوق را مزه مزه کردم.نوک کفشش را بر پشته‌ی برف می‌کوبد. دست به سینه، تکیه می‌دهد به تیر چراغ برق. چشم‌هایش آن‌قدر سرخ‌اند که انگار باران دیشب فقط در چشم‌های او باریده. مرا یاد هوگو می‌اندازد، زمانی که می‌گفت؛ چشمانش آنچنان درشت که گویا جا برای تمامی غم‌ها داشت. از دور او را می‌نگرم. سرش کمی به عقب خم می‌شود. لب‌هایش از دو طرف تا بناگوش کش می‌آیند. چروک‌های کنار چشمانش عمیق‌تر می‌شوند و ریز می‌خندد. (آدمی‌زاد غمگینی که می‌خندد.) خودش را از آغوش تیر چراغ برق می‌کَنَد. جلو می‌روم. تا جایی که بخار نفس‌هایم مماس با شانه‌هایش می‌شود. دوش به دوش، راهیِ خطِ ممتد پیاده‌رو می‌شویم. دست‌ها در جیب‌ها. هیچ کدام چیزی نمی‌گوییم. تنها آخِ نالنده‌ی برف و جیغ شکننده‌ی یخ بود زیر قدم‌ها.«کتابخانه هم سرد است.» از دهانش پریده بود. تکانِ استخوانِ فکش را برانداز کردم زیر گونه‌ها. دندان بر هم می‌سایید. از سرما؟ چیزی نگفتم. هر از گاهی با نیم نگاه او را مرور می‌کردم. او اما چشم می‌دزدید. دیشب می‌گفت طوری نگاهش می‌کنم که انگار تا ته افکارش را می‌خوانم. می‌گفت معذبش می‌کنم. بر عکسِ چشمان بی‌روحش، صدایش هنوز رنگ داشت. نیلی بود. مستِ صدایش می‌شوم. صدایی مصمم و آرام. ساحل هم مفتون صدای دریادارش بود. ارتعاشِ نازکی که موج‌وار، تارهای صوتی‌اش را خیس می‌کرد.دوباره سکوت می‌کند. زیر لب می‌گویم:«هوا چقدر سرد شده... ننه سرما انگار چهل‌گیس وا کرده.» او اما هیچ نمی‌گوید. حتی پلک هم نمی‌زند. هول می‌کنم. چند لحظه‌ای میخکوب می‌شوم. می‌بینمش که بی‌اعتنا به من، راهش را گرفته و سوی حیاطْ‌خلوتِ کتابخانه می‌رود. تند تند گام برمی‌دارم و شاید می‌دوم تا به او برسم. در ذهنم مدام محاسبه می‌کنم که چند قدم دیگر بین ما فاصله مانده. یعنی چقدر از من دور شده؟ درِ کتابخانه هنوز نیمه باز است. با سرعت نور خودم را از آن شکافِ مخوف عبور می‌دهم. پشتِ سرم دَر، با بانگِ سرسام‌آوری بسته می‌شود.او کتابی را برداشته که از عنوانش تنها «در جستجوی...» را می‌بینم. روی یک صندلی چوبی نشسته است. یک پایش را انداخته روی پای دیگرش. سرش را کمی بالا می‌گیرد و زیرچشمی مرا از نظر می‌گذراند. من از این سو، دست و پایم را گم می‌کنم. لالمان می‌گیرم. خشکم می‌زند. تا اینکه گنگ و مطیع می‌روم روی صندلی کنارش می‌نشینم. با نمی‌دانم کدام انگشت، به دکمه‌ی نمی‌دانم چندم مانتوام ور می‌روم. هی بازش می‌کنم و می‌بندمش. همان‌طور مضطرب، دره‌ی فرضی بینمان را وجب می‌گیرم. یعنی چند قدم دیگر بین ما فاصله است؟حق با او بود. کتابخانه هم به غایت سرد است‌. سرد و شرجی. حس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. تقلا می‌کنم چیزی بگویم. کلمات از دهانم سُر می‌خورند و روی کفِ سرامیکی پخش می‌شوند. بعضی نیمه‌خورده، بعضی هنوز دست نخورده‌اند. انگار که تصمیم ندارند جمله بشوند. سَرخورده می‌شوم. سرخورده که می‌شوم، سودا غلبه می‌کند. نشسته‌ام مقابلش یا کنارش؟ او به من نگاه می‌کند. نه، من به او نگاه می‌کنم. نه، هیچ‌کدام از ما نگاه نمی‌کنیم، فقط می‌دانیم که هستیم. او دورتر می‌شود. نه. منم که عقب می‌روم. نه. هیچ‌کس جُنب نمی‌خورد. فقط فاصله، دره را ژرف‌تر می‌کاود. باید نزدیک‌ شوم. چه فکرِ خیسِ غمناکی. باید کاری کنم؟ حتماً باید کاری کنم.از در و دیوار کتابخانه‌ی متروکه سرما می‌بارد. سرما و سکوت. می‌گویم:«هوا چه سرد شده.» لبخند می‌زند و چیزی نمی‌گوید. در سکوتش، خروارها غرور ریخته. همین است که غلیظ شده. دل را می‌زند. مثل همیشه نیست که سبک باشد. چه پایبند است به این سکوت! دستپاچه‌تر می‌شوم. داد می‌زنم:«نیستم من؟ نمی‌شنوی؟» همان‌طور که خیره‌ است به کتابش؛ سری تکان می‌دهد به نشانه‌ی تأسف. لبخندی می‌زند و هم‌چنان هیچ نمی‌گوید. ککش هم نمی‌گزد. فایده ندارد. لج کرده است. در دل می‌گویم:«با من لج کرده‌ای یا با خودت؟» دلم فشرده می‌شود. حالت تهوع می‌گیرم. انگشتانم را در هم قفل می‌کنم و فشار می‌دهم.متوجه می‌شوم بی‌اختیار اخم کرده‌ام. و اینکه در چشمان او غم لانه کرده. برای همین است که مرا نمی‌بیند. کاری از من ساخته نیست. شاید باید یک هیجان ناگهانی به او بدهم. سرحالش کنم. قسمتی از یک موسیقی در سرم پژواک می‌شود. با صدای زخمی و خش‌دارِ سازهایش. احساس دلزدگی می‌کنم. آرزو می‌کنم کاش جای دیگری بودم. در خودم فرومی‌روم. حتی به ذهنم می‌رسد که کم‌کم رفع زحمت کنم. حسابی دمغ شده‌ام. همه چیز به سردی گراییده. در حافظه‌ام دنبال یک چیز گرم می‌گردم. ساحل روزگاری گرم بود. گرمایش را هم از صدای مصمم و آرامِ او می‌گرفت. حال آنکه اکنون او چیزی نمی‌گوید.بار دیگر تیری سمت تاریکی پرتاب می‌کنم و می‌گویم:«می‌خواهی حافظ بخوانیم؟ مثلاً صبح‌دم مرغِ چمن با گل نوخاسته گفت...» صبر می‌کنم ببینم همراهی‌ام می‌کند یا نه. می‌دانستم این غزل را به لطف ساحل از بر شده‌. می‌گویم:«حالا فرقی هم ندارد. هر چه دوست داری برایم بخوان.» هیچ نمی‌گوید. دل‌آشوبم. نمی‌دانم چرا بغض دارم. چشمانش گیلاسی‌تر شده‌اند. چه محکم است در اشک نریختن! لبخند می‌زند و کتابش را می‌بندد.نگاه نافذش را می‌دوزد به چشم‌هایم. می‌گوید:«ساحل، تو نیستی. هیچ وقت نبوده‌ای.» نگران، نگاهش می‌کنم. دم نمی‌زند اما با حالتی دردآلود بهم می‌فهماند که شوخی نکرده. زبانم تلخ می‌شود. فکرش را هم نمی‌کرد دنبال واژه نگردم و سرضرب بگویم حق با او نیست. فکرش را هم نمی‌کردم. ساحلی هست. هر چند دنیا اکنون، سراسر دریاست. دریایی گه‌گاه طوفانی. اما ساحلی هست. ساحلی که دور نیست. بلند می‌شود. دقیقه‌ای از روی شانه به من زل می‌زند. بعد پشت می‌کند و می‌رود. همان‌طور که افتان و خیزان دور می‌شود، دستش را برایم در هوا تکان می‌دهد. در با صدای سرسام‌آوری بسته می‌شود. او مطمئن می‌شود که دَر چفت شده باشد. عادت مضحکی‌ست. هوا سرد است. انگار ننه سرما چهل‌گیس وا کرده. کتابش را می‌بینم که روی میز جا گذاشته؛ بله، مارسل پروست.ضمیمه‌؛یاسین (فندقِ اسبق) داشت به درگاه خدا از غم بلای من، پناه می‌جست. دلم غنج زد برایش. توأمان خنده‌ام گرفت. حالا بیا ساعت‌ها برایش توضیح بده؛&quot;دوستت دارم که این طور می‌کنم.&quot; خیالی شبیخون زد به مخیله‌ام که آیا من هم برای تو، یک عدد فندق هستم، پروردگارا؟ شکلات‌ها را کجا قایم کرده‌ای؟ :)کشتیِ نجاتِ دلم. :)پیوست🎼؛ Prelude to a Soul by Sebastian Plano.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 12:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی.</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-ivei9zaes1oi</link>
                <description>نامه‌ای به تو -منِ آبی- که می‌خوانی.آسمان‌پیمای آبی! فراموش نکن منظره‌ی فراز کوه را. همان کوهستانی که روزها بر دوش می‌کشی و شب‌ها در غارش مأوا می‌گیری. آن بینش نابی که انگار همه چیز همان‌طور پیش می‌رود که باید. بلوا فروکش می‌کند و یک پیرنگِ محو از نظمی بی‌نظیر ظاهر می‌شود؛ حکمتی محتوم، ملحق به فراسوی این گویِ آبی. فضا که فضای جوّ و حرمان‌ست، تو کوهنورد باش، نه فضانورد. وقتی به دامنه بازمی‌گردی، یادت بماند گلیمِ امیدت را از این مرداب‌ها بیرون بکشی. فدای سرت که هنوز خسته‌ای. خسته‌ها هنوز چشم به راه دارند. یک نفس زندگی در ازای روزمُردگی‌های هر دم. می‌ارزد. آن هم وقتی رو به سویِ او دارد. نه؟بنشین پیرزن کتابت را ورق بزن. قرون ایران را تورق کن. چایی‌ات را بنوش. یخ کند از دهان می‌افتد. درون فنجانت، یک-دو قاشق دل‌خوشی بریز. دلت را نزند. اطوارها را بگذار برای عروسک‌ها. خودت را در آینه‌ی چشمانی که هق‌هقِ تو را قه‌قه بازتاب می‌دهند، نظاره نکن. دیگر به خاطر خُرد نشدن لابه‌لای چرخ‌دنده‌ی دقایق، ندو. قدم بزن، آبی. ماه را بنگر. به تماشای آدم‌ها بنشین که دارند عریان می‌کنند خویش را. روشن می‌کنند تکلیف‌شان را. همان‌طور که باید. ببین، بشنو، بگذر، بِه شو. هشیار بمان، آبی. جسور بمان، آبی.امیدوارم باریدن‌هایت لااقل خشکسالی پینه‌ها را جبران کنند، کرمِ ابریشم! شبیه گرداب پیله نکنند گردت تا که مغروق شوی. با اینکه گاهی، غم برایت لقمه‌های بزرگ‌تر از دهان می‌گیرد و در گلویت گیر می‌کند؛ هنوز دوات آبی بهترین همنشینِ شب‌هاست. هنوز ابیاتِ آبی را بر سنگِ گورها می‌نگارند. شعر هنوز از آبیِ آسمان می‌تراود. نکند دیوان تو را کَر کنند به شنیدن پریان، آبی. نکند سیاه را تعمیم دهی، وقتی که چشمانت را بسته‌ای. نکند سپیدیِ کوری را نور پنداری. نکند متوهم شوی. نکند مضاعف متوقع باشی از اغیار. نکند با وجود او، به واهمه‌ها بها دهی. نکندها. راسخ بمان، آبی. صبور بمان، آبی. مراقبِ خیسِ کوچک هم باش. مراقب یارانِ غارت باش. با روحِ چون راحشان مهربان بمان، آبی‌. ممنونم.همین.(از بُهت و اندوه گذشته‌ام. به سکوت و استحکامِ پس از آن رسیده‌ام. این عوعوی وحوشِ هتاک هم خواهد گذشت. قلبم را در چنبره‌ی ناجی و نایبش نگاه دار، جانان. مُحکم، مرا نگاه دار...)پیوست🎼؛ &quot;این نیز بگذرد&quot; از Imminence.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 15:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاس‌‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-pcfnbv8ol6ml</link>
                <description>برای یاس‌ها و یأس‌ها...﴿از خودم، به تو، پناه می‌برم.﴾زیستِ این مدت، شبیه پیاز بود. چند لایه و گریه‌آور. گه‌گاهی دوستانم، حین مصاحبتم، متألم و متأثر می‌شوند. -ابراز هم‌ذات پنداری، هم‌‌دردی و این‌ها- همان موقع‌هاست که دلم به حال خودمان می‌سوزد. چقدر باید دل‌افگار باشیم که ردش، درون کلماتمان باشد؟ آن هم نه رد زخمی به شمایل خراش. به قدری کاری است که وسوسه می‌شویم به آن ور برویم تا دوباره سر باز کند. دیوانه‌ایم. می‌دانم، رنج چاشنی دنیا بوده و هست. به گمانم طبیبان، تنها این رنج‌ را مأنوس‌تر می‌کنند نه مداوا. شفا جای دیگری‌ست. در گنجینه‌ی شاهی دیگر.چندین بار تلاش کردم تکه کلمات را به هم بدوزم. جامه‌ی ننگین یا رنگینی، دست و پا کنم. لکن برای بخیه زدن وصله‌های دلم، می‌بایست به صرافتِ زیادی می‌افتادم. که خب، خسته‌تر از این‌ها بودم. تکه تکه بودم. تکه کلماتی ظاهراً بی‌ربط، باطناً مربوط؛ تقلا، تمنا، تسلا، گریز، پناه، اندوه و باز هم، اندوه. اندوهی شریف. نه غم یا حزن، دقیقاً خودِ اندوه. چون واژه‌ی ژرفی‌ست. هنگامی که تلفظ می‌شود؛ هجای اولش نرمی حزن را دارد. طلیعه‌ی هجای دومش صلابت غم را دارد و منتهایش همچون آه، جان‌کاه است. آدم تمام هوای درون سینه‌اش را بیرون می‌ریزد و به تکاپوی نفسی دیگر برمی‌آید.البته اکنون هم، حضورِ حاضرِ غایبی هستم که با هیچ کسم میل سخن نیست. برای تخ کردن تکه کلماتِ مانده آمده‌ام. تخ کردن؟ فعلِ لایقش عق زدن است. دارم می‌میرم و حالت تهوع دارم. کلمات تا گلویم بالا آمده‌ و همان‌جا گیر کرده‌اند. می‌خواهم خالی از هر گونه کلمه شوم. با اینکه از اعتیاد، در هر هیئتی بیزارم، انگار معتادِ امیدواری به تو شده‌ام. اگر از تو ننویسم، بی‌تاب و کم‌رمقم. تنها وقتی که می‌نویسم، عمیقاً تو را حس می‌کنم و از کرختی درمی‌آیم... . عمیقاً امیدوار می‌شوم.پس از چشیدنِ شوکرانِ فراقـت در غزه، دیگر آن آدمِ سابق نشدم. باید شیره‌ی اندوه‌هایم را در جوهر یکایک قلم‌هایم بریزم تا التیام یابم. داغی بر دلِ ریشِ خویش‌ام. مبتلای بارِ امانت. با گردنی خم. آسایش در دستْ شستن است از این اداهای نم‌ناکِ دنی. در خلوتِ سوختن است، خواندن و نوشتن و هنر. همین.از بیشتر آدم‌ها کنده‌ام. از همه خسته‌ام. از آدم‌ها چه چیزی می‌ماند؟ جز گرفتگی و دلتنگی؟ صندوقچه‌ی تعلقات را مهر و موم کرده‌ام. همین است که مدام مبهوت می‌مانم ما بین مبهم‌ها، مبهم. تا کجا می‌توانم خودم را نجات دهم؟ یکه و تنها. هوم؟ با تواَم، ناجیِ تبار. باتواَم، نرگسِ باران‌خورده. تا کجا می‌توانم خودم نقشِ ناجی را بازی کنم؟ من، سرگشته، آسیمه‌سر و خسته‌ام.هر انسانی، هر چه نزدیک، قرار نیست مأمنِ نهاییِ انسانِ دیگر باشد. زیرا حدِّ وجودیِ بشر همین است. هر انسانی که می‌گویم به خاطر آن است که تو فراتر از ناسوتی. فروتر از لاهوت. منِ انسان را از کانون کنار می‌زنی. آن وقت آدم‌ها رها می‌شوند که محدود باشند. «من» رها می‌شود که از آن‌ها، فراتر از ظرفیت‌شان نخواهد. در واقع من دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. هر چه بیشتر نثار کند، بیشتر دارد. چون ما به ازای آنچه رفته را از انسان‌ها انتظار ندارد. حالا که دورم و ندارمت، چه کنم در بحبوحه‌ی این انتظار؟ آدمی‌زاد چقدر غریب و بی‌چاره است. امان بده. چایی‌ام هنوز لب نزده مانده. از دهان نیفتاده و داغ است. داغ و تا دلت بخواهد تلخ‌. به گمانم با نخستین جرعه‌، بغضم می‌ترکد. این جرعه را نگه می‌دارم برای آخرش. هنوز کلی کلامِ مگو دارم با «تو».مَخلص و چکیده‌اش اینکه؛ از همه، حتی از خودم خسته‌ام. تشریحش را نادیده بگیر که باید خودم را روی این سپیدی شرحه شرحه کنم تا روحش نگاشته شود. در سرانجامِ بی‌فرجامِ افکارم، غم رخنه کرده‌. مرا به پیله‌ی خودم می‌کشاند. وامی‌داردم کز کنم کنجی و آنقدر به جزئیات بیندیشم تا حل شوم در محیط. با حیرت از هستی منحل می‌شوم و حلّالِ لحظه‌ها. شبیه بم در سرم آوار می‌شوم. خلاصه که از دویدن پیِ خلسه‌ی خلاصی، خسته‌ام.قسم به خدایت، رهایم مکن. اینجا هوا پس است. اگر هوایی باشد هنوز. آدم چه می‌خواهد؟ جز روزنه‌ای نور که بتابد بر اتاق تاریکِ کوچکش. وقتی بیشتر از هر زمانی، مغروقِ بیغوله‌ی آن است. در این دنیای فلاکت‌بار، تو بهترینی برای ادامه دادن. منم که این چنین مجنون، پشت در، کوبه را می‌کوبد. کوچه بن‌بست است‌. نای برگشتن ندارم. آغوشِ دل‌نوازت را به من بچشان. تا جبران شود این همه دل‌چرکی. در این کوچه پس کوچه‌های سرسام‌آور گم شده‌ام. مرا به خانه‌ات راه بده. هنوز پشت درت زانو زده‌ام. بیا چشم بتابان بر پیکر رنجورم، نورِ دیده. مدت‌هاست بر آسمانِ شبی خیره‌ام که ستاره‌ی چشمانت را ندارد. بگذار آن‌قدر بوی تو را استشمام و ارتزاق کنم‌، که با هر که می‌نشینم، عطر تو را بیفشانم.دستاویزم وردهایی‌ست که بلدم. حرز می‌شوند بر تنم. حریر بر روحم. تا جایی که اندوه نمی‌تواند مرا مغلوب یا مقلوب کند. با این وجود، می‌دانی؟ &quot;غم همیشه راهی پیدا می‌کند&quot; به شریان‌های خونم. هم‌گام با هر نبضم. هیچ متوجه یاوه‌هایم می‌شوی؟ بیا نبضم را بگیر. صدای قدم‌های غم را می‌شنوی؟ سر بکشم این جرعه‌ی سرآغاز را؟ در می‌یابی‌ این قصه‌سازِ پُر غصه را؟ یک قطعه‌ی موسیقی‌ام که از نوازنده دور مانده. یک سازِ ناکوک. سلیس و ساده می‌گویم؛ یک خسته‌ام.پیوست🎼؛ Engleby / Nightdriver by Sion Trefor. بی‌محابا می‌گشتم که یک چهار دقیقه و پنجاه و چهار ثانیه، نوازشِ جان یافتم... من اسمش را می‌گذارم؛ دُچارِ ناچار.در ظاهر اگر شَه‌پَرِ پرواز نداریم٫ افشاندنِ دست از دو جهان، بال‌ و پرِ ماست. -صائب.بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردار٫ که با وجودِ تو، کس نشنود ز من که منم. :)یک ریسمان فکندی، بردیم بر بلندی٫ من در هوا معلق، آن ریسمان‌ گسسته. -مولوی.با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی٫ ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکستِ ما؟ -سعدی.تنها می‌رفتم، می‌شنوی؟ تنها. می‌رفتم تا در پایان خودم فرو اُفتم. -سهراب.مگر نه آنکه هنر کاهنده‌ی رنجِ زیستن است؟ مُهمل گفتم که نوشتن سرزنده‌ام می‌کند. نوشتن برایم راه گریز است. گریز از آدم‌های پژمرده، درختانِ خشکیده، گفتنی‌های ناگفته، ناگفتنی‌های گفته.حالا از نت‌های دیباچه‌ی اندوه گذشته‌ام. نوای پر پیچ و خمِ اواسط موسیقی تمام شده‌. به سکوت‌ِ سیاه و سپیدِ پایان رسیده‌ام. دیگر تکه کلمه نیستم. علامت‌ام. سوال؟ تعجب! نقطه. نقطه. نقطه.(فی‌البداهه و فی‌الفور. سلام. آمده‌ بودم سر بزنم؛ ابراز دلتنگی برای اینجا نوشتن و این‌ها. لکن ناگزیرم باز بروم. :)مُمدِّ حیات بود و مُفَرِّحِ ذات.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 19:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صنم</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%D8%B5%D9%86%D9%85-mhxvwzszfuxb</link>
                <description>خالِ مُشْکین که بدان عارِضِ گَنْدُمگون است. -حافظ. :)ای دل از مجموعِ شورِ عشقش و نخوَت مگو٫ در هوای او چنین آکنده از غفلت مگو.گفتم آیا، سویِ من، نزدیک‌تر خواهی شدن؟٫ گفت این را، چون خودت بگزیده‌ای فرقت، مگو.گفتم این آشوبِ شیرین در سرم آخر چه بود؟٫ گفت پیشِ ناکسان اسرارِ هر محنت مگو.گفتم آیا روز دیدارم زمانی می‌رسد؟٫ گفت تا در پرده‌ای با خویش، از قربت مگو.گفتم از اندوهِ پنهانم خبر داری مگر؟٫ گفت پنهان‌خانه را بی‌خود کن و علت مگو.گفتم از این آتشِ جان‌سوز، خواهم شد رها؟٫ گفت بهرِ کُشتگان، از صبر و از طاقت مگو.گفتم آید شب به امّیدِ کدامین روز سر؟٫ گفت شب مانَد که دانی نور را، ظلمت مگو.گفتم ای جانِ جهان، وصلِ تو کِی گردد پدید؟٫ گفت چون در گیر و دارِ غیری، از وحدت مگو.گفتم ای سلطان، تو خود مجذوب می‌سازی مرا٫ گفت تا در سایه‌ای، از شُعله و شدّت مگو.پیوست🎼؛ Burgos, 1512 by Cedric Vermue.:)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 12:26:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nos7o7ygxkhh</link>
                <description>به راستی، چند ساله‌ام؟ گاه، یک کوچکِ خیسم. گاه دو دهه سکوتِ مسرور. ای که خاکِ مرا سرشتی، آن قبضه را از کجا بر چیدی؟ نکند طینت من، آمیزه‌ای از سرشکِ فرشته‌‌ها و خاکستر مجمر آتشکده‌ای بوده؟ خاکسترِ عودی که در پای نمورِ میخکی تنها ریخته‌اند... .چند ساله باید باشم که زخم‌های نورسم این‌گونه بوی کهنگی بدهند؟ دخترکِ خیس، چرا هر چه می‌گریزم، باز به قوسِ ابروی تو باز می‌گردم؟ گویا گذشته‌ام دایره‌ای شده که شعاع آن، چشمان توست. چند ساله‌ام که این قدر در خاطرم سابقه داری؟ تمام پنجره‌های نگاهم، برای تمنای خنده‌های تو خم شده‌اند. نمی‌دانم امروز چند شنبه است. تاریخ‌ها را فراموش می‌کنم. اما می‌دانم که دیروز نیست. امروز نخلِ آرزو بالیده تا فراسوی دیوارِ همسایه. خرما بر نخیل است اما در امروز که دیروز نیست، همان دستِ کوتاهِ دخترک را جا گذاشته‌ام... امروز با غم‌هایم چنان اُنسی گرفته‌ام که دیگر از قلهٔ گونه‌هایم تا دره‌ی ترقوه فرو نمی‌ریزند. در چشمانم بال بال می‌زنند و پشت پلک‌هایم آشیانه می‌سازند. بدین سان، شب‌ها خوابِ دریا را می‌بینم. گاهی هم خوابِ یک مردابْ، نیلوفر را.به راستی، چند ساله‌ام؟ کو آن دخترکی که از زمین خوردن نمی‌هراسید؟ این یکی چرا این گونه چشمش ترسیده؟ دیروز برای بادکنکِ قرمزم اخم می‌کردم که به آسمان گریخت. امروز برای خودم می‌گریم که از دستم رها شده‌ام و هیچ‌کس دنبال نخِ باریکم نمی‌دود. می‌ترسم از اینکه فردا همین امروزی باشد که فرسوده‌تر شده. هنوز در آینه، خیسِ کوچک را می‌بینم که در لباس زنانه‌ای فرو رفته و زل زده به چشمان غمگینم. همان من که می‌خواهد به خانه برگردد ولی کسی نشانی کودکی‌اش را به یاد ندارد. انگار جایی میان مشق‌های خط‌خوردۀ دخترک، گم شده‌ام. آن جایی که خانم افشار می‌گفت:«این صفحه را از نو بنویس. همه‌اش را از نو.» و من هنوز از نو نوشتن را بلد نشده‌ام، خانم.من هنوز همان دخترکم که قایم شده. دارد از ده به یک می‌شمارد. چمباتمه زده تا نسترن بگوید:«بیایم؟» و او با یک «بیا.»‌ی بلند، جایش را فاش کند. از ذوق آن که زودتر کشف شود. چون نمی‌خواهد گم شود... هنوز همان دخترکم که نوک مداد رنگی‌هایش را تراشیده و شاید دوباره بتواند خورشیدی بکشد که گرمایش به امروزِ بی‌تاریخ برسد. شاید هم آفتاب‌گردانی بکشد که خورشید را، از میان آجرهای دیوارِ همسایه تا این تاریکنا بکشاند.می‌نگرم که چگونه آن دخترک با یک زن، طناب‌کشی راه انداخته؛ دخترک به یک سمت می‌کشد، زن به سمتی دیگر. ناگاه رشته‌های طناب از هم گسسته می‌شوند و من می‌مانم که دو بار باخته‌ام. خیسِ کوچک، با هم در این لی‌لی‌ به خانه‌ی آخر نمی‌رسیم، اگر ضربِ پریدن‌مان هماهنگ نباشد. غصه نخوری‌ها. بالاخره می‌فهمی کِی روی یک پا بمانی. کِی با هر دو پا زمین را فرش کنی. سوگند خورده بودم آن‌قدر گریه کنم که چشم‌هایم دیگر توان دیدنت را نداشته باشند. خیال می‌کردم اگر تاریکی در مردمکم لانه کند، تو هم برای همیشه از قاب نگاه من می‌افتی. امّا چه فریب معصومانه‌ای! هر بار که با چشم‌های باران‌خورده به تو خیره می‌شدم، روشن‌تر می‌درخشیدی.به راستی، چند ساله‌ام؟ مشکلی نیست خیسِ کوچک. اشک، تو را از نو صیقل می‌دهد و مرا از نو می‌سوزاند. اما شاید به احترامِ اشک‌های تو، آتش، شرمگین شود از سوزاندنم. ناچار پس از این دوزخ، دو دهه سکوت می‌کنم، به احترام. دو دهه سکوت به احترامِ هر «گُل»ی که خیال می‌کردم یافته‌ام و «پوچ» از مشتِ سرنوشت بیرون جهید. به احترامِ موج‌موج جنونِ سنگ اندازی‌ رهگذران. دو دهه سکوت به احترامِ ته نشین شدنِ تکه سنگ‌ها. آرام شدنِ دریاچه‌ی دل و آرام ماندن. سپس، دو دقیقه سکوت، به احترامِ دو دهه.زمزمه‌وار می‌گویم:«دوستت دارم، دخترک.» مبادا جهان بشنود و &quot;ما&quot; را به &quot;من&quot; محکوم کند. برگرد به خانه‌، خیسِ کوچک. :) اینجا هوا سرد است. سرما می‌خوری. برگرد به خانه و هیچ‌ وقت بر بلندای برجِ لطافت و زلالی‌ات، پرچمِ سپید نیفراز. نگرانم نباش. سرما را می‌دانم. از یک جنون دیگر برگشته‌ام و اکنون طوری معقولانه‌تر، دیوانه‌ام.پیوست🎼؛ Range Mesi by ONEDAM. ؛ بیا که وقتش رسیده. :) ای که بهترین کسی، به راستی، چند ساله‌ای؟</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 15:01:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وَدود. :)</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%D9%88%D9%8E%D8%AF%D9%88%D8%AF-fdf7ugxqgoas</link>
                <description>&quot;به خدایی که خودم می‌دانم، چه خدایی، جانم! -سهراب.&quot;جان ز فراقِ رویِ تو، ترکِ تعب نمی‌کند٫ ماهِ جمالِ تو چرا جلوه به شب نمی‌کند؟شمسِ حقیقتی و بس، تا که شود فنای تو٫ سوزد از این شرار و تن بیش حذر نمی‌کند.هر که به بحرِ حبّ تو، پا نهد از سرِ یقین٫ جز به نسیمِ کوی تو، میلِ طرب نمی‌کند.سایهٔ توست روحِ من؛ گر نرسد به وصل تو٫ در دو جهانِ پر ریا قصد سفر نمی‌کند.عقلِ زبون ز نیم‌رخ، رنگ ببازد از شگفت٫ نامِ تو گر صدا زند، وصفِ تو لب نمی‌کند.گرچه هزار پرده هست بین من و خیال تو٫ عشق که می‌زند به سر، هیچ خبر نمی‌کند.روی ز من متاب ای رازِ نهانِ هست و نیست٫ ای که به رحمتِ تو کس، بانگِ عجب نمی‌کند.ساخته‌ام به شوق تو، خانهٔ دل به تازگی٫ عشق گر آتشی زند، خانه ضرر نمی‌کند.با تب تو چه خوش بُوَد قید طبیب را زدن٫ بگذر از این هوس که آن رسم ادب نمی‌کند.سجده کنم به پیش تو، آه دمم سحرگهان٫ عیشِ سپنج این دَنی در من اثر نمی‌کند.پیوست🎼؛ Burgos, 1512 by Cedric Vermue.-جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک، عشق نداشت٫ عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد. -حافظِ عزیز.-من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق٫ چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست. -حافظِ جان.-الهی! اگر اندامم درد کند. شفا تو دهی، چون «تو»ام درد کنی، چه کسی مرا شفا می‌دهد؟ (تذکرة‌الاولیا، ابوالحسن خرقانی)-به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده. چنانک پای به برف فرو شود، به عشق فرو می‌شد. تا کی میان من و تو، منی و تویی بود؟ منی از میان بردار تا منیِ من به تو باشد تا من هیچ نباشم. (تذکرة‌الاولیا، بایزید بسطامی)-او را می‌طلبی یا از او می‌طلبی؟ (اسرارالتوحید، ج۲، ص۵۵۳)-ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است٫ بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم. -مولانا.-گفتی که «حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟»٫ نقشِ غلط مَبین که همان لوحِ ساده‌ایم. :)(...)*پس از ساعتی خیره شدن به بارانی که هنوز دریغش نکرده‌ای. :)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 16:45:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهو</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%D8%A2%D9%87%D9%88-zmu40nmtsloc</link>
                <description>صبر کن، ای یاهویِ پاکِ سپید!دانه‌های گندمم را، نُقل‌وار افشانده‌امتا بجویم از فراز آسمان، نامه‌بَرَم.خبری نیست مرا.تو برایم برگو، از سهایم چه خبر؟هان که انگار کنیمیاهوی پاکِ سپیدم، نه بشر.تو برایم برگو، آسمانم خوب آیا؟کهکشان حالش خوش است؟گو که می‌گَردیم گِردش همچنان؟ماه هم چندی‌ست بی‌اختر شده.هاله‌اش را حبس کرده در بُنِ چاهی دُژَم.راستی، آیا تو هماین نوای حزن‌ناکِ بی‌رمق رادر زمهریرِ نگاهِ عابران بو برده‌ای؟آه، آوازی که داردلرزه بر جانِ لطافت می‌نشاند.این‌طرف، ای تیز پِیک!مهربانی نیست.جست‌وجوی رنگ و برگِ ارغوانی نیست.کس ز بهر کس نمی‌سوزد دلش.هیچ چنگِ گیسوانی،گیرِ سوگندِ گرانی،سالِکِ مستانه نیست.بال زن، ای یاهوی پاکِ سپید!از تلِ خسته‌ی خاکسترِ این شهرِ غریب،گر که ره می‌‌دهدت؛تا سرِ سفره‌ی پر شوکت آن فرِّ قریب.رو سلامم را رسانبر مُفضَّلْ شاهِ اقلیمِ کَرَم.گو که دل‌تنگِ حصارِ مرمرِ سبزِ حَرَم،آن‌چنانم کز دیارم تا به اوآهویم پَر می‌کشد... . :)(...)پیوست🎼؛ Ain by Iday. :)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 16:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرحبا.</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D9%85%D8%B1%D8%AD%D8%A8%D8%A7-tlvustlplobb</link>
                <description>می‌گفتم: کاش آذر بودم و نه به مثابه‌ی آذر. چه تفاوتِ این دو همان قدر است که سوزش لمسِ یخ با نوازشِ آتش. حال می‌گویم: کاش چنین کاش‌کاش نمی‌کردم. جوهرم خاک است. خاکی که مشتعل و سپس خشک می‌شود تا آنکه ترک بردارد. تَرَک که برداشت، حجم متراکمِ هیچ را در خُمر خمره‌اش می‌نماید. هوای انبوه گُر گرفته‌ را.اما نه. راحتم بگذار. حقیقتاً می‌خواهم از کاش و برای کاش بنویسم. کاش صوفی عزلت‌گزینِ جمع گریزِ ناگزیر ناگریزِ خراباتِ خلوتت بودم. کاش به سان شبح نبودی که با هر بار آمدن، عطر آشنای یاس را بر پشت پلک‌هایم بنشانی و آن گه که چشم‌چشم کنم ردّ پایی نیابم. کاش وقتی اسمت در هیاهوی مبهمِ باد می‌افتد، تو را نمی‌شناختم بی‌آنکه باری در مردمک سیاهم بازتاب شده باشی. آیا می‌دانی که تمام بی‌انتهای روز را در بی‌کرانه‌ی سرسام بی‌تاب می‌نشینم؟ تا ورطه‌ای که از نگاهِ خدا شرمگین می‌شوم. تا مهلکه‌ای که متمایلم می‌کند در خجالتِ خدا ذوب شوم و بمیرم. که چه بسیار زنده مانده‌ام و چه اندک زیسته‌ام... .آری، فردا در آزرمِ تابش خورشید خواهم مُرد و پس از مرگم، پرتوی او شهادت خواهد داد که در تاریکنای قلبم نام تو را پنهان کرده بودم. مرحبا بر آن دم. مرحبا که سرانجام رسوا خواهم شد. دل‌خوشم به فردا... عزیزِ دلم، هر چه را بسیار دوست می‌دارم، دور از مرز ضمیر بیگانگان نهان می‌دارم. هنوز دامنی نور دارم در پستوی خانه‌ام. نه از لطف خویش که از لطافتِ تو؛ تویی که به مانند گنج، گران‌بهایی. تویی که شایسته‌ای تا شبانه روز گرداگرد فانوس سفالینه‌ام کشیک دهم؛ مبادا خاموش نشیند. شاید شبی در حوالی بورانِ دیدگانم پرسه بزنی. هر شب، نگهبانی می‌دهم حتی اگر برقِ طمعِ گرگان بر پوست واهمه‌ام چنگ بزند و گلویش را بدرد. زیرا آنقدر زوزه در چنته دارم که گمان نبَرَند بره‌ام. یا سنخیتی با دیار واهمه‌هایم دارم.کاش تو خریدار خنده‌‌هایم شوی. آن وقت حراج می‌کنم یکایکشان را. مشتری غم‌هایت می‌شوم و مهرم را نسیه نثارت می‌کنم. در مخیله‌ام نمی‌گنجد که فراموشت کنم. هنوز چون شمعی اشک‌ریزان، در شبستانِ شور و شعف می‌درخشی. و من هنوز همان پروانه‌ام که می‌خواهم از کلاف سردرگمِ پیله‌ام به در آیم. در انتظارم روشن و نامیرا بمان. افسرده منشین. در آتشِ آرامشت، بسوز و بسوزانم. طاقتِ سرد شدنت را ندارم.گفته بودم: کاش آتش باشم، نه به تمثالِ آتش. و می‌گویم. هنوز هم... . کاش آتری باشم، بی‌سا.پیوست🎼؛ She Said by Cedric Vermue.سجاده‌نشین باوقاری بودم٫ بازیچهٔ کودکانِ کویم کردی.-مولانا.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 12:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایزال.</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84-iyj6xf4mp6zs</link>
                <description>آمدی و خنده بر لب، آسمان افشان شدی٫ در دلم خورشید گشتی، روشنیِ جان شدیپرده‌ها از پیشِ چشمِ کاژِ دل برچیده شد٫ ای صبوحی، ای صفایِ لامکان، عریان شدیشوق در من شعله زد، چون جلوه‌ات در کائنات٫ راز مرموز ازل، در مظهر ایمان شدیباد، مستِ بویِ مویِ تو دوید از کو به کو٫ جست‌و‌جوی های و هویِ یاهوی بستان شدیدر نگاهت آتشی دیدم که می‌سازد مرا٫ ای که در ما می‌دمی، دم نِه که چون طوفان شدیباده در جامِ جنون بنیوشم و بربط زنم٫ بس که در هر ذرّه پنهان بودی و تابان شدیخاکِ من در پایِ تو رقصان شد و حیران هنوز٫ ای بهارِ بی‌خزانم، قبله‌ی امکان شدیهر چه باشم نیست باد اندر رخ رحمان تو٫ عشق آمد، عاشق و معشوقِ هم‌پوشان شدیای دلیل لایزال مبتلای هستی‌ام٫ آمدی و مژده‌ی صبحِ دلِ نالان شدی–برایِ خدایی که می‌داند مرا، می‌فهمد مرا و دوست می‌دارد. :)سپاسِ آفریدگارِ ناجیِ تبارم.سپاسِ آفریدگارِ ادبیات و حافظ.سپاسِ آفریدگار موسیقی.پناه می‌برم به تو از شرارتِ غم‌هایم.–هیچ چیز چون سپاس‌گزاری، شعله‌ی اندوهم را نمی‌نشاند. :)پیوست🎼؛ سرخوشانِ مست از میم.رسولی.با یک موسیقی خوش‌حالم کنید.ساده‌ی زیبای آرام.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 18:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التجاء</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%A1-qudxjgbpfkrq</link>
                <description>من چو غم بینم رَوَم شادی‌کنان در کوی تو. :)سلام. لطفاً این کار را نکنید. غور نکنید. تحلیلم نکنید. به گزاف تمجیدم نکنید. با تشکر. :)کسی خانه نیست. بطریِ بلندِ چون آبگینه را برمی‌دارم، از آبِ سرد لبریز می‌کنم. دسته‌ی سبزی‌ها را در آن فرو می‌گذارم. حواله‌ی یخچال می‌کنم تا جانشان نپژمرد. در تمنای جرعه‌ای چای، برگ‌های خشک را در شکم قوری می‌ریزم. حبه‌ای قند می‌افزایم تا رنگِ سرخ، زودتر به جوش آید. انعکاس عذارم در استیلِ کتری می‌شکند. لپ‌هایم گل‌ انداخته. احتمالاً تب دارم. قطعاً لرز دارم. جارجار کلاغ‌ها مثل مته، مغزم را سوراخ می‌کند. با فرونشستن آفتاب، غوغای‌شان شدت می‌گیرد و جنجال به راه می‌اندازند.بیش از آن زمانی که در ازدحامِ مترو، چون پیچکی بر میله‌ای یخ‌زده تنیده بودم، حس می‌کنم که چقدر مفلوک شده‌ام. که قوّت از رگ‌هایم رخت بربسته، که زورم به هیچ چیز نمی‌رسد. کاش می‌شد یک‌گوشه‌ای از دنیا دراز کشید و خوابید به درازنای ابدیت، فارغ از زمامِ زمان، تا همیشه. شبیه جنین، خودم را مچاله می‌کنم روی قالی. سراسرِ امروز دختری بودم در هیئت جنینی که نه ماه، زنی حزین را به تنگنا کشانده و سر آخر مُرده. امروز جنین مرده‌ای بودم که از طالع سعدش پا به دنیا نگذاشت.ظهر، سه خیابان با لسان‌الغیب زیرْلَبی حشر و نشر کردم. به خانه که رسیدم، بیتِ او را بر پاره‌کاغذی سپید نوشتم و به دیوار چسباندم: من که ملول گشتمی از نفسِ فرشتگان...؛ من که ملول گشتمی از نَفَسِ فرشتگان... . داشتم تقلا می‌کردم، به‌رغمِ این سرخوردگیِ مزمن، هنوز رشته‌ای شوریده از خود را به زندگی پیوند دهم؛ ریسمانی باریک‌تر از موی، اما ناگسستنی. دلم خواست چشمانم را ببندم، اندکی آسودن شاید... اما آن «اندک»، چون دامنِ شب بر من کشیده شد و نیم ساعت تمام در خلأیی بی‌رؤیا غوطه‌ور بودم. در اثنای آشپزخانه، روی قالیِ سردِ محرابی... به‌راستی اگر راهی می‌بود، در همان خلأ، می‌خوابیدم تا همیشه، به درازنای ابدیت... سویِ دیگرِ آن نیم ساعت کذایی، چنان با وحشتی گنگ از اوهام برآمدم که انگار از گورِ خود برخاسته باشم.در دل آرزو کردم که ای کاش، تنها چند روز، حضرت عزرائیل، این فرشته‌ی موقر، سر زده مرا برباید؛ به هر کجا که خواست ببرد و سپس... نمی‌دانم. هر کاری که به او امر شده بکند. به یاد حجم انبوهِ منابع خودخوان افتادم که روی سرم آوار شده‌اند. که چون برف بر قفسه‌ی ذهنم نشسته و آب نمی‌شوند. برف در سرم می‌بارد. به خودم تشر زدم که «جمع‌وجور شو! امشب باید منطق‌الطیر را به فرجام رسانی تا فردا نوبتِ سیاست‌نامه آید.» گویی هنوز هم می‌خواستم با دانستن، بر ملال غلبه کنم؛ لکن حقیقت آن بود که برای سرگشتگی، مسببی نیست. سرگشتگی، خودِ من‌ام. من، خودِ سرگشتگی‌ام. گاهی رخوت چون بختکی بر پیکرم چمباتمه می‌زند؛ دستانم را می‌بندد، طراوت طبعم را می‌گیرد و رمقِ اندیشیدن را می‌بلعد. دست خودم نیست. هرچه تقلا می‌کنم، باز در چنبره‌ی همان خمودگیِ خاموش گرفتار می‌مانم. نمی‌دانم چه نیرویی مرا این‌طور بر زمین می‌فشارد؛ تنها می‌دانم در چنین هذیانی اگر دستِ تو نباشد، این تنِ منجمد هرگز برنمی‌خیزد. می‌خوابد، به درازنای ابد... .برای آن‌که غم کش نیاید، برای آن‌که زودتر بگذرد، می‌روم سراغ نوشتن. اما همین که قلم را در دست می‌گیرم، کلمات در دهانم می‌میرند. از دلِ لاشه‌ی واژه‌ها نظمی بیرون می‌کشم؛ با خودم زمزمه‌اش می‌کنم؛ یک غزل در استخوانم می‌کشد تیر٫ یک ترنم در گلویم گیر کرده٫ سینه‌ام از هضم کالِ درد هجران٫ سوزناک است٫ کاش می‌شد یک نفس٫ فاعلاتن زخم فاعلاتن فاعلاتن زهر را٫ خون بریزم بر ورق٫ بی‌که خواهم بر عروض و قافیه مکثی کنم... در یک نظر، وارسی‌اش می‌کنم. چقدر بیگانه است با آن چه که در خاطرم می‌گذرد. در برابر آن، لاطائل و مهمل می‌نماید.سکوتی لزج در حنجره‌ام می‌لولد... باید التیام یابم. باید شفا یابم و تنها اکسیرِ پاسخ‌دهنده بر این درد، یک ناجی است، یک ناجی، همچون تو. دردی که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شود، و حالا هم‌قدِ پیرترین درخت این اقلیم است. با همان لحن خواننده‌ی قدیمی زمزمه می‌کنم؛ به دادم برس، به دادم برس، تو ای ناجیِ تبار من! شب، آهسته از لایِ شاخه‌های انار سرریز می‌کند. به تمثال کبوترانِ گم‌کرده‌ آشیان، از لانه‌ام به وطنت بال می‌گشایم. از آنجا به ورطه‌ی انتظار کوچ می‌کنم. و غریب می‌شوم. کز می‌کنم زیر باران و غریب می‌شوم.قوری را که برمی‌دارم، انگشت سبابه‌ام به دهانِ داغِ کتری می‌چسبد و جلز و ولزش، تا ملاجِ جانم می‌دود. حواسم پرت است. چون دیوانه‌ای به دور خویش می‌چرخم و خود را نفرین می‌کنم. سپس دوباره در قالی فرو می‌روم و باز به یاد آن جنینِ مُرده می‌افتم. در جمجمه‌ام، صدای کوبشِ ده هاونِ برنجی می‌پیچد، و پای چپم تیر می‌کشد.شیهان این اواخر، چوبِ عتابش را با خود می‌آورد؛ و بله. من هم از آن چوب خورده‌ام. بی‌هیچ درنگی بر پای چپم یک ضربه‌ی کاری زد. به گونه‌ای که در مسیر بازگشت، تازه فهمیدم چه بلایی بر سرم آورده است. هنوز پای چپم یک روز در میان حالی به حالی می‌شود، لج می‌کند، درد می‌گیرد، بی‌تابم می‌کند و لنگ می‌زند. امروز صبح روی کبودهای بنفش دست کشیدم و احساس کردم از آن پنج زخمِ مقدسِ مسیح(ع)، یکی‌شان روی پای من است. شفقِ کوچکی، دریچه‌ی طاقت‌فرسایی رو به کهکشانِ رنج بر پایم دارم، اکنون. در گلوگاهم یک آتشفشانِ نیمه‌فعال، در سرم یک قبرستانِ سوت و کور دارم، اکنون.روزی گفته بودم: چون جهان، سرای رنج است، بگذار محبوبت تو را بیازارد. مرا آن محبوب، تویی که زهر از قِبَلش نوش‌داروست. و فهمیده‌ام که رنجم، بی‌خانمانی است. اما مگر نه آنکه سکنی‌گزیدن در این جهان، توهمی بیش نیست؟ حالا به همان زندانِ مألوف بازگشته‌ام، به حبسِ انفرادی خود. کاری نمی‌شود کرد. &quot;امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم.&quot; انگار که خانه با آن مفهوم قدسی، در این روزگار دست‌نیافتنی باشد. خانه‌ای که سقفش را از تعلق بسازی و ابدی بماند. من تازگی خیال می‌کنم که خانه‌ی آدمی، یک ناجی است. ناجیِ تبار من! بگذار در تو مأوا بگیرم. حالا که از همه‌جا گریخته‌ام، بُریده‌ام، ترسیده‌ام. حالا که خودم را در حباب شفافِ تنهایی اسیر کرده‌ام، بگذار این آتش خفته را دوباره برانگیزانم. بگذار وقتی که خسته و هراسانم، به تو بازگردم و در تو بیارامم. چرا که بارها گفته‌ام خانه و کاشانه‌ام تویی. و خانه، هرگز درِ خویش را بر کسی نمی‌بندد. و خانه دست‌هایش همیشه باز است برای به آغوش کشیدن... بگشای دست‌هایت را، برای گنجشکی که از کولاکی سترگ جان به در برده. بگشای دست‌هایت را، برای آهویی که از چنگال یوزِ تقدیر گریخته‌... بگشای دست‌هایت را، بی‌هیچ تمثیل و تشبیهی، تنها برای من؛ منی که سالیانِ متمادی، در رنج انسان بودن &quot;از تَهی سرشار&quot;ام.چون تو تنها کسی هستی که می‌فهمد غمم چه‌قدر، قَدَر است؛ چون بهتر از تمام آدم‌ها دیده‌ای که چطور پای باورهایم ایستاده‌ام و نم پس نداده‌ام. چون بهتر از تمام آدم‌ها دیده‌ای که چطور زخم‌هایم را درون یک صندوقچه جای داده‌ام و گذاشته‌ام بالای کمد... تا جا برای زخم‌های دیگران هم‌ باشد. تا جا برای دل‌خوشی‌های گاه و ناگاه، جور و ناجور باز شود. تا بتوانم بغض‌هایم را وصله زنم بر پیله‌ی انزوایم و شاه‌پرک‌ِ شادی و شیدایی را روانه‌ات کنم. می‌دانی که اغراق نمی‌کنم. می‌دانی، بی‌که به تو گفته باشم. اذان می‌گویند و باران می‌بارد، یادم افتاده که باید دعا کنم، این منِ رو به افول، دعایی واجب‌تر از تو ندارد. دارد؟اگر دلم قالی‌ محرابیِ سرد کف آشپزخانه باشد، رج به رج آن بوی دستان تو را می‌دهد. آن‌قدر که بر تار و پود صاف دلم، گره‌های کور دلتنگی و دلگیری انداخته‌‌ای. عیبی ندارد. سرزنشت نمی‌کنم. آن که به سزا، سزاوار نکوهش است من‌ام. می‌دانی کلینچ چیست؟ حتماً متحیر شده‌ای از سوالم. کلینچ یک چاره است برای دوام آوردن. چیزی است شبیه رهایی از تردیدِ بریدن سیم آبی یا قرمز و در نهایت خنثی کردنِ بمب. در میدان مبارزه، هنگامی که جلوی حریفت کم می‌آوری، او را در آغوش می‌گیری. که یعنی چند ثانیه بگذار نفس راست کنم. این را می‌گویم چون کم آورده‌ام. زورم بهت نمی‌رسد. اشکالی ندارد. بزن. آتشم بزن. من هیچ نخواهم گفت. چرا که من بسیار آدمِ هیچ نگفتن‌ام. می‌گریم و شاهکار هنری‌ات را برانداز می‌کنم. از قلبم عذرخواهم که دارم چنین دیر تو را تمنا می‌کنم. چاره‌ی دیگری ندارم. نام تو تا ابد زیر آن اثرِ دست‌بافت حک شده است. حالا که کار از کار گذشته است، دیگر چه توفیری دارد؟ می‌بایست سکوت و صبر پیش گیرم برای فرصتِ چندین‌باره دادن به تو که هزار گرهِ دیگر بیندازی در بندهای دلم، و هزار قالیچه‌ی دیگر ببافی... می‌بینی ناجی تبار من؟ باز هم خیال تو مرا نجات داده، همان‌طور که شبی یک درختِ توتی، پیرمردی را.«اگر این سرریز حوض بلورین اندوه نبود، انسان هرگز انسان نمی‌شد، شاعر نمی‌شد، نقاش نمی‌شد، نمی‌رقصید، نمی‌خندید، نمی‌پرید، نمی‌دید... بگوییم: خدایا! حق است که تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون‌گریستن برخوردار کردی تو را بنامیم، بستاییم، بپرستیم. زاهد افتاده‌ی درگاه تو باشیم. صوفی محتاج دریای محبت تو باشیم. هرگز نمی‌پرسیم چرا عذاب را به آن حد رساندی که به های‌های گریه محتاج‌مان کنی. نمی‌پرسیم. فقط سپاس می‌گوییم که از پی هر عذاب، توان و رخصت گریستن‌مان دادی. جز حقّ گریستن، بلند و باصدا گریستن، با طنین گریه، دیوارهای خشونت را فروریختن، از تو هیچ نمی‌خواهیم، هیچ.»-آتش بدونِ دود. نادر ابراهیمی.پیوست🎼؛ And Some Will Fall by Max Richter.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 17:29:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُ.م.</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%DA%AF%D9%8F%D9%85-zschpkx0ct5b</link>
                <description>ز من تا بسطِ او، توفانِ ویرانی‌ست، جانانم.به مستی، عاقلِ باخویش قربانی‌ست، جانانم.چه مذبوحانه می‌رقصم، که از زاریم بی‌زارمهمه تکرارِ یک وهمِ زمستانی‌ست، جانانم.به لبخندم نیاویز از سرِ عادت، که پشت آنگِرَم‌ها گریه‌ی سرگشته پنهانی‌ست، جانانم.زنی زین پس، درون آینه بر خود نمی‌پیچیدجنونِ من میانِ واژه زندانـی‌ست، جانانم.دلم از عشق می‌سوزد، ولی بی‌سوز می‌میردتناقض، جوهرِ این روحِ حیرانی‌ست، جانانم.به هر نامی صدا کردی، ندیدی پاسخی از منکه نامِ واقعیِ من... پریشانی‌ست، جانانم.گریزانم به سوی قبله‌گاهم تا بگردم گُمگلاویزم دغای پاکِ انسانی‌ست، جانانم.دهان بستم دمی، اقرار از بر زنده‌تر جوشیدگناه عاشــقـان دور از پشــیمانـی‌ست، جانانم.دگر غم هم سراغم را نمی‌گیرد، زهی برگوکه او هم خسته از این حال بحرانی‌ست، جانانم.به یاد من نمی‌افتد، نمی‌پرسد، نمی‌داندفغان و داد، عجب بد نامسلمانی‌ست، جانانم.خیالم دل به دریای وصالت می‌زند امشبغریقی باز می‌خواند که طوفانی‌ست، جانانم.«کسی» می‌آید و این زخم کهنه مرهمی داردکسی کاین درد را انجام و پایانی‌ست، جانانم.در آن سو، تا به او، راهی‌ست چون آهی سحرگاهی،پیاده می‌روم، هر چند طولانی‌ست، جانانم.برو کم عربده بر گوشِ گردون زن، تنِ رنجورهزاران بار گفتم این جهان فانی‌ست، جانانم.شاعری وارد دانشکده شد.دم در،ذوق خود را به نگهبانی داد... .-سید حسن حسینی.پیوست🎼؛ Gymnopédie No. 1 byFrancesca Guccione, Robert Gromotka.ماییم که اصلِ شادی و کانِ غمیم٫ سرمایهٔ دادیم و نهادِ ستمیم٫ پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم٫ آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم. -خیام.من هم همین‌طور درخت. من هم همین‌طور. :)؛ معلومم شد که هیچ معلوم نشد.</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 19:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Yasaman-Rafiei/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-jntoufijkfvu</link>
                <description>وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید.گویی ساکنِ ساختمان سماع شده‌ام.به ساعت نگاهی می‌اندازم؛هجده و‌ بیست و هشت دقیقه.دیگر دم کشیده است.یک فنجان خشنودی می‌ریزم.می‌گذارمش روی میزِ تنهایی.با شیرینیِ شعر همش می‌زنم.زیر غمم را کم می‌کنم تا که سر نرود.خُرده واژه‌های خیالیِ روی دامنم را می‌تکانم...می‌نشینم روی صندلیِ سکوت.آه که چه عصر دلکشی!صدای رادیوی مادر جان، آنقدر بلند است که سرک کشیده در حیاط و بالیده تا قامت چهارضلعیِ پنجره: گل آفتابگردون هر روز به انتظار ديدن ياره. اما خورشيد رو پوشونده ابری که تاريکه و تاره...چشم می‌دوزم به آسمان. هوایِ خنکِ خزان را عمیق، استنشاق می‌کنم. ننه‌سرما کم‌کم دارد چهل گیس را وا می‌کند. انگار که زیستن با همه‌ی گستره‌اش، به تمامیتِ رامش رسیده باشد، سرشار می‌شوم از عشق و مشحون از سپاس‌گزاری.در این بحبوحه‌ی برودتِ مهرگان، زردآلویِ کهنسال شکوفه داده. همان که کرم‌های سبز، سبزی‌اش را مکیده‌اند. آیا کوششِ او برای ماندن، ثمار می‌دهد؟ نمی‌دانم. دیر دردش را دریافتیم و در بندِ درمان شدیم. درمانده‌ایم برنا. چه مرگی شکوهمندتر از آن؟ که در مینوترین هیأتِ درخت رخ بگشاید؟ با عطر شکوفه رخت برمی‌بندی؟ شاید سوگوارِ برگی هستی که پاییزِ گذشته رهایت کرده. یا از جامه‌های رنگارنگ به تنگنا آمده‌ای. می‌خواهی خرقه تهی کنی؟ هوم؟ بی‌برگی‌ات هم زیباست. بدان که دل‌تنگِ رختِ یکدستْ سبزت خواهم شد. به درود دوستِ دلربای کودکی‌ام... .&quot;هر کجا هستم، باشم؛ آسمان مالِ من است.&quot; :)دی‌شب خوابِ پیرمرد هفتاد ساله‌ای را دیدم. دو سالِ پیش بود؛ توفیق یافتم محضر شاگردی‌شان را. راستش، رخنه‌ی روشنِ رویا، ردی رقیق بر رگ‌هایم ریخت. استادی که در عین آن همه فاصله‌ی نسل، نزدیک می‌نمود، بسیار نزدیک... برخلاف همیشه آن کت و شلوار آبی را بر تن نداشت. یادم است؛ تصور چشمان آبی‌شان بی‌قرینهٔ آن رختِ آبی، غربت وافری داشت. البته آبی بودن ایشان فرق می‌کرد. آبیِ آشنایی بود. یک هاله‌ی آبیِ مأنوسِ گرم.گفتید:«داستانِ اندوهت را برایم بگو.» من هم خندیدم که داستان اندوهی ندارم. می‌خواستم برایتان بخوانم:«تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم.» اما زبانم نمی‌گشت. گفته بودم که گِلایه و گریه‌ام گِردِ گُذشته نمی‌گردد. هرگز گذارم به گذرگاهِ گستاخِ گمانِ ناپسند نخواهد بود؛ مَخزنِ مویه و مَلالم را، به ساحتِ سپیدِ خدا می‌سپارم. که غیر از او، هیچ‌کس گره از دلِ دردمندم نمی‌گشاید. می‌خواهم مرامِ خود را بر سیطره‌ی سرچشمه و سرانجامم بنا نهم.آخرش که خواهم مُرد و همه را خواهم بخشود، پس خیالی نیست. خوانده بودید؛ بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم. به سخنِ خودتان:«حیات همین است؛ قضا بر آسانی‌اش مهر نزده‌.» می‌دانید استاد، شاید اگر پاسخم به جریانِ زندگانی دگرگونه بود، هیچ‌یک از این امن و آسایش‌ها نیز نصیبم نمی‌شد. بی‌گمان آدمی دگر می‌بودم که آیا مهتر یا کهتر، نمی‌دانم.استادِ عزیز، هنوز هم همان‌قدر سرحال‌اید؟ کاش هنگام درس گفتن، کمتر بر پا می‌ایستادید. شاید به چشم نمی‌آمد، اما من به یکایک واژه‌هایتان دل می‌سپردم؛ هنوز هم همه‌شان در خاطرم زنده‌اند. شما را، حتی اگر بخواهم، فراموش نتوانم کرد. هنوز هم وقتی از خواندنِ منابع سترگ ادبیات، از کندوکاو میان شروح گوناگون و گاه ناسازگار به ستوه می‌آیم، یاد شوق شما در راستای این گنجینه‌ی نفیس و فرمند، مشوقم می‌شود. استوار و پاینده بمانید. مراقب خودتان باشید؛ این شب‌ها هوا سردتر شده است و چه بسا بارانی بی‌محابا ببارد.پنجره را بیشتر می‌گشایم؛ نسیم، گوشه‌ای از پرده را به بازی می‌گیرد. به ساعت نگاهی می‌اندازم؛ بیست. یک ساعت و سی و دو دقیقه؟ به انگارم برای امروز کافی باشد. نه؟غروبِ مهرِ چهارصد و چهار - از من به من - استان کیهان،‌ شهر که‌کشان، بلوار ایران، خیابان آسمان، کوی دلستان، پلاک ۲۰.اگر به خانه‌ی من آمدی، برای من -ای مهربان- چراغ بیاور. و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم. -فروغ.پیوست🎼؛ Le Moulin by Yann Tiersen.(...)در صبحِ کم‌رنگِ امروز، هنگامِ رویشِ روشنایی، دم‌پرِ گوشِ آتریسا فریاد زدم که؛ دردت چیست؟ دست از سرم بردار. تنهایم بگذار. چه‌ات شده که این‌گونه در من منعکس می‌شوی؟ با سرعت مرگ در ثانیه خاطرم را تسخیر می‌کنی؟ بس کن. خاموش باش. و در یک‌ جنبش، از خانه بیرون جستم. و راه رفتم. و راه رفتم. و راه رفتم. به کجا؟ نمی‌دانستم. نگاهم به زمین بود. بی‌که چشم در چشمِ پاییز شوم. مبادا سوزِ او، اشک‌های مرا از تبعید بازگرداند.این‌بار گام‌هایم تندتر بود. به همهمه‌ی مردم گوش می‌سپردم. به تَق‌تَقِ نعلِ زندگی بر سنگ‌فرشِ روزمرّگی. یک نفس آسوده کشیدم و دیده‌ام را به آسمان سودم. خبری از سوز نبود. پرتوهای نخستین آفتاب بر پشت پلک‌هایم خوابیدند و گرمایی در دیدگانم دوید. تماشای آمدوشد آدم‌ها آرامم می‌کند؛ اینکه می‌بینم، هر کس به طریقی در زحمتِ زیستن است. و با وجود تمامی توفیرها، همه در نهایت شبیه به هم هستیم. در ضعف، نیاز و در تمنای دوام.به خودم می‌آیم و می‌بینم از مترو پیاده شده‌ام و به محوطه‌ی سبز محبوبم رسیده‌ام. آنجا، &quot;رایگان می‌بخشد نارون، شاخه‌ی خود را به کلاغ.&quot; می‌نشینم زیر پیردرختی که نامش را نمی‌دانم. نابید است و ناکاج. شاید چنار یا سپیدار باشد. این درخت برایم قداست خاصی دارد. انگار یکایک درختان دیگر دست در ریشه‌های او دارند. و اوست که سبزهای کوچک را به هم می‌تند. &quot;می‌دهم گوش به موسیقیِ روییدن.&quot; اندیشیدم که چقدر هوسِ سایه‌ی بلوط کرده‌ام. یادم آمد؛ کارورزی‌ام افتاده است نزدیکِ استادِ سرو قامتم. می‌بینید چگونه ریشه‌های این جهان به هم گره خورده‌اند، استاد؟ناگاه نوای قدم‌های آتریسا را پشت سرم نیوشیدم. از همان ابتدا در پی‌ام راه افتاده بود. منتها، جرئت نزدیک شدن نداشت. دلگیر بود شاید؛ و من نیز از او دلخور. همیشه کار دستم می‌دهد. مدام در مرزِ نفس‌هایم قدم می‌زند، و این حضورِ بی‌پروا، روانم را می‌خراشد. می‌خواستم اندکی بی‌ او باشم. بی او و با یزدانِ دادار. مگر چه خواهد شد؟ چه کسی در جهان از نبودِ آتریسای من خبر می‌گیرد؟ چه کسی جز ودود؟پروردگارِ زیبای من! شرم‌سارم که گاه وثوقم به تو از اطمینان ملوان به ناخدایش فروکاسته‌تر است. می‌خواهم ودیعه‌‌ات را از آن سونامیِ سودازده، سالم به دستانت بازگردانم. خودم و کشتی زندگی‌ام را، در این اقیانوسِ وسیعِ سحرآمیز، تسلیمت می‌کنم. شرر عشقت را که در قلبم کاشته‌ای، افروخته‌تر دار. باشد که مرا به ساحلِ جزیره‌ی دوردستِ سلام رسانی. :)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 20:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسور</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B1-krhfqm0edaxz</link>
                <description>...لحظه‌ای بنشین و لَختی دم مزن.(نه، نمی‌بافم شعر.)خسته‌ام. با تو‌اَم. با تو. بیا...عذرخواهم، واژه‌ها را گَردِ بی‌رنگی گرفته است،ولیک،حرف‌ها دارد دلم با تو. بیا...بی‌خبر مانده‌ام از حال خودم.آه از این شب، که چه‌ سان وحشی و سرگردان،که چه‌ها مبهم و یخ‌بندان است.خنده‌ام کو؟ که در شعله‌ی غم آمیزم؟مادرم کو؟ که در دامن او دُر ریزم؟سَروَرم کو؟ که بر درگه او آویزم؟-زار و محزون‌تر از آنم که تو می‌پنداری.-من ندانم که چه شد، این‌چنین واله شدم.این‌قَدَر خسته و غمگین و نگون‌سار شدم.تو چرا دور شدی؟ ترسیدی؟شرم‌سارم که دوباره. شرم‌سارم که دوباره، جانان.در میانِ منِ ویران، تو بمان.نوش داروی غمم را، تو بخوان.-خسته‌ام. بیــش از آنی که تو می‌انگاری.-سختِ افسرده‌ی دل‌سرد، منم.همچو بوسه به لبانم بنِشان، اسمت را.تا سرودم باز، با بوی سَحر دوست شود.آری، آری، چه شبِ یخ‌زده‌ای است.آتشم زن که کمی گرم شوم، نور دهم.سیَه‌ام،تاریکم.- تار و تیره‌تر از آنی که...Jane Eyre. 2011....پیوست🎼؛ White Skin Like the Moon by Dario Marianelli, Jack Liebeck</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 21:14:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌ستان</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%D8%AF%D9%84-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-bxe1o1pnyc8q</link>
                <description>چون به یک جلوه مرا ره دهد او، باد شوم٫ بگذرم از همه کس، جانبِ میعاد شوم.خلوتی سازم و از خلق جهان بُگریزم٫ گر دهد دست، چو سرو از همه آزاد شوم.موجِ طوفان به سرم ریخت، ولی باز به لطف٫ دست گیرد اگرم، غرقه‌ی دل‌شاد شوم.بس که در پردهٔ شب ناله زدم بی‌فرجام٫ ورقِ دفترِ من سوخت، مگر یاد شوم.ای خداوندِ جفا، بر دل من رحم نما٫ گر دهی درسِ وفا، فارغ از استاد شوم.نقشِ هر چیز که بینم ز تو دارد اثری٫ چون به هیچم نگری، وادیِ آباد شوم.تا نسیم سحر از کوی تو آرد خبری٫ در شکارِ نظرت یک‌دمه صیاد شوم.بر سرِ دارِ تَبَت گر بزنندم آتش٫ همچو شمعی که فروزد، تَفِ بی‌داد شوم.یار من جز غم و این سبحه‌ی جان‌سوز نبود٫ کاش در سایهٔ آن زلفِ پری‌زاد شوم.پیوست🎼؛ Solo? Repeat! by Anne Müller.(...)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 21:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلبک</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%AC%D9%84%D8%A8%DA%A9-zwgv3pk3pxnl</link>
                <description>نگاهش طعم جلبک می‌داد. بله... جلبک زیبنده‌ترین بود. این قبایی است که برای او دوخته شده. همان‌طور لزج با سبزیِ چرک‌آلودی که به سیاه می‌زند.چادر به کمر بستم و نیم‌شب، پاورچین پاورچین تا دمِ پرچین‌های شه‌بانو خزیدم. زیر لب، ذکری می‌خواندم تا فضول‌باجی‌ها، سر و کله‌شان پیدا نشود و پته‌ام روی آب نیفتد. علف‌های شبنم‌زده به مچ پاهایم انگولک می‌کردند. دل توی سینه‌ام می‌تپید. انگار آشوب به جانم افتاده باشد، اما پا برجا بودم.می‌گفتم که می‌خواهم مهرداد را بکِشم. می‌گفت:«برو غازت را بچران. کشکت را بساب.» خودم را می‌زدم به کری که نشنیدم چه گفتی. هی با خودم می‌گفتم:«بله رخشنده خانم، حرف مردم باد هواست.»چشمانم را از زیر پلک‌هایم تنگ کردم، نگاه کردم به ایستگاهِ خلوتی که قو پر نمی‌زد. چراغ‌های کم‌نورش مثل چراغ ظلم تا صبح نمی‌سوزند. هر قدم که نزدیک می‌شدم، پادرمیانی خاطراتم، سد معبر می‌کردند. لیکن تشر می‌زدم که فردا پس‌فردا، نوه‌های ترگل و ورگلت بپرسند: پس چرا سوختی و سوختی؟ جوابی نداری بدهی. می‌بایست که از این ده منحوس می‌رفتم پیِ همان شهره‌ی نقاشی را می‌گرفتم. تک و تنها بغ کنم کنجی و کِزکز اثاثِ گرد گرفته را بپایم که چه شود؟ آیینه‌ی دقم شده‌اند همه‌شان. دیگر نمی‌خواهم ریخت شومِ هیچ‌کدام‌شان را ببینم.رخشنده خانم، غمت نباشد. یک‌ پریدنش سخت است. آن هم چشمانت را ببندی و توکلت به خدا باشد، مشقتش منتفی می‌شود. برو ببینم چند مَرده حلاجی. نزدیک ریل‌ها که رسیدم، نفس‌هایم را در سینه حبس کردم و از پشت واگن‌های باری، بالا پریدم.ابرو گره کردم و گفتم:«نباید پابرهنه وسط حرف کسی پرید.» آبرو را قی کرده بود دختره‌ی چشم دریده. با آن زبان تند و تیزش همینطور متلک بارم می‌کرد. آخر آدم تا کجا می‌تواند وانمود کند که نمی‌فهمد؟ خریَت هم تا یک جایی وسعش می‌رسد. شب خنک بود، نمِ خاک به دامن می‌چسبید. پریدم؛ کفِ واگن سرد را چنگ زدم، پنجه‌هایم لیز خورد اما بالا رفتم. داخل واگن تاریک بود؛ بوی روغن و یونجه‌ی خشک با هم قاطی شده بود. انگار پس‌زمینه‌ی یک تابلو باشد که هنوز رنگ‌روی نخورده. در را آرام کشیدم و بستم. یک آن، بندِ دلم پاره شد از خوف و رجای با هم.همهٔ دِه، آیه‌ی یأسم شده‌اند؛ مرا به یاد نگاهِ جلبکیِ مهرداد می‌اندازند که کف اقیانوسِ چشمانم روییده بود. سبز و لزج و چرک‌آلود. «رخشنده خانم، غمت نباشد.» این را پدرش گفته بود. اما وساطت آن پیرمرد هم نتوانسته بود ریسمان قضا را ببُرد. نه. فایده ندارد. وقتی آب زیر کاه شده‌اند همه‌شان، دیگر نمی‌توانم روی اعانت‌شان حساب کنم. بیرون، صدای دورِ واق‌واق سگی و جمعی خلوت می‌آمد. سرم را انداختم عقب و نفسِ بلندِ شب را کشیدم؛ تبِ تافته‌ی تلاطم در بدنم موج می‌زد و عرقِ سردی روی پیشانی‌ام نشست.دختره‌ی بلاگرفته، به یک چشم به هم زدنی، خودش را انداخت جلوی چشمِ مهرداد. چشم می‌تاباند و می‌گفت:«به تریش قبات برخورد؟ تافته‌ی جدا بافته‌ای مگر؟» برای خالی نماندن عریضه می‌گفتم:«توی هفت آسمان یک ستاره ندارم.» دل نداشت که بخواهد برای کسی بسوزد. تف به ترحمی که از سمت امثال این ورپریده باشد. بله رخشنده خانم، این تو بمیری، از آن تو بمیری‌ها نیست. لب تر کردم که فریاد بزنم اما لالمان گرفتم.داخل واگن، در را تکیه‌گاهِ کمر کردم. شه‌بانو می‌آمد و دستی به سر و صورت خانه می‌کشید. می‌گفت:«بنشین و انقدر کز کن گوشه‌ی این چاردیواری، تا بلا نسبت اجلت برسد.» می‌خندید. آه می‌کشید و افسوس می‌خورد به حالم:«آمدی و فردا روزی من مُردم. خودت باید گلیمت را از این منجلاب بیرون بکشی. گلیمت را بیرون بکش. آن‌وقت هر چه می‌خواهی پایت را از این گلیم درازتر کن.» پاهایم را جمع کردم توی شکمم و سرم را روی زانو خواباندم. آه شه‌بانو! کاش نامه‌ام را زیرِ مکرمه‌ی طاقچه ببینی. کنار قاب عکسِ مهرداد گذاشتمش. من که دارم می‌روم و پیه غربت را به تنم مالیده‌ام.کم‌کم حس کردم انگشت‌هایم دارند کرخت می‌شوند. عین وقت‌هایی که در زمستان دستت را در تشت آب یخ فرو ببری و رگ و پی‌ات یخ ببندد. چقدر با این دست‌ها رخت چرک‌هایش را سابیدم. ای بشکند این دست بی‌نمک. شانه‌هایم را جمع کردم زیر چادر. صدای خنده‌ی دختره‌ی آتش‌پاره پژواک شد در خاطرم. همیشه سر کوچه سرک می‌کشید و زاغ سیاه مرا چوب می‌زد. می‌گفت:«رخشنده خانم، تو مو می‌بینی و من پیچش مو!» هنوز هم کلماتش با همان زهرِ گزنده، گوشم را می‌سوزاند. خار توی چشمم بود. اما همه‌ی تقصیرها را انداختن گردن او، به لعنت خدا نمی‌ارزد.بوی تند چیزی در مشامم زد. آشنا بود؛ شبیه ماهیِ نمک‌سودی که ننه برای شب عید می‌پخت. در تاریکی جنبیدم. دست گرداندم اطرافم. تا اینکه جعبه‌هایی را دیدم که روی هم تلنبار شده بودند. علامتِ ماهی روی هر کدام نقش بسته بود. درِ یکی‌شان را اندکی باز کردم. بوی ماهیِ مانده مثل غباری خفه‌کننده در هوا پیچید. همان‌جا فهمیدم واگنِ بار نیست، یخ‌کن است؛ جای ماهی‌های مرده.مهرداد چرا ستاره‌ی سهیل شده‌ای؟ می‌گفت:«خیلی ماهی به تورم نمی‌افتد. بازار کساد است. برایِ که، هر روز با عزرائیل می‌بندم تا زنده از آن دریا برگردم؟ ها؟ بگو رخشنده برای که؟» ابرو بالا می‌انداختم و دندان به هم می‌فشردم که می‌خواستی زن نگیری. فکر کردی اینجا من تا شب، راحت نشسته‌ام نفس‌هایم را می‌شمارم؟ به در کوبیدم. سرما، موج‌موج به جانم می‌نشست. نفسم بخار می‌شد و جلوی چشمم دود می‌کرد. ماهی‌ها، جعبه‌ها، بوی روغن و دود، همه در هم آمیخته بودند. گفتم:«رخشنده خانم، حالا که دم به تله‌اش داده‌ای، باید تا تهش بروی.» در واگن قفل شده بود. تقلاهایم اثر نمی‌کرد. کرخت شده بودم. نه. فایده نداشت. باز نمی‌شد فکسنی.هر از گاهی سوت کش‌داری طنین می‌انداخت که تن و بدن آدم را می‌لرزاند. دندان‌هایم ضرب گرفته بودند. ناله‌ی هوارم تا درز واگن هم نمی‌رسید. نایِ جیغ کشیدن نداشتم. صدای تق‌تق ریل‌ها افتاده بود توی گوش‌هام. سرم بازار مس‌گرها شده بود. واگن مثل تابْ‌درختی می‌جنبید و من به خودم می‌پیچیدم که مبادا عق بزنم. دست‌هایم را دور زانو حلقه کردم؛ سرمای آهن، عدیل مار غاشیه خزیده بود توی استخوانم. حالا که دلم را به دریا زده‌ام، طاقچه ندارد این دل بی‌صاحب.به خودم دلداری می‌دادم که «رخشنده خانم، تره هم خرد نمی‌کنند برایت اگر کم بیاوری. تاب بیاور، تاب بیاور.» دندان‌هایم از سرما به هم می‌خوردند. لبانم پوسته می‌شدند. رعشه افتاده بود بر هیکلم. بیا. این هم از اقبال ما؛ صندوق‌خانه‌ای که باید یخ بزنم تا شاید صبحش کسی بیاید و در را باز کند. گفتم:«به صلابه‌ام کشیده‌اند.» می‌گفت:«این خانواده عزادارند، رخشنده.» گفتم:«مگر من نیستم؟»گویا آهِ مهرداد دامن‌گیرم شده باشد. تقاصِ دندان‌گردی او را هم من باید پس بدهم؟ عرق یخ می‌زد روی پوست. نفس‌کشیدن برایم شده بود مثل التماس. دیگر راه پس و پیش نداشتم. انگار دستِ کسی را توی پوست گردو گذاشته باشند و تازه فهمیده باشم آن دست‌ها مال من‌اند. فاتحه‌ات را خوانده‌اند رخشنده خانم. مردک دندان تیز کرده بود از همان اول و منِ احمق نفهمیده بودم. دلم خواست فریاد بزنم که «لعنت خدا بر شیطان»، اما صدایم یخ زد در چاهکِ گلویم و خاموش شد. با خودم گفتم:«رگِ دیوانگی‌ات گل کرده بود؟ آبت کم بود؟ نانت کم بود؟ این کارت دیگر چه بود؟»صدای خودم را شنیدم که:«سر به بیابان بگذارم بهتر از این بی‌عزتی است.» مهرداد را هم این‌ها کُشتند. همه‌شان سر و ته یک کرباس‌اند. فقط خوب بلد‌ند اطوار بیایند و طفره بروند. گفتم:«آدم خوب است کمی زبان به دهان بگیرد.» زبانم سِر شده بود و کلام توی سینه‌ لوله. یاد حرف‌های ننه گلابتون افتادم:«برای دیدنت سر و دست بشکنند.» تلخندی روی لبانم پدیدار شد. کسی قرار نبود سر و دست بشکند؛ سلامِ گرگ بی‌طمع نیست ننه. هر کس به طمعی می‌آید. دختره‌ی دهن‌دریده، آن روزها هی با کنایه می‌گفت:«سلام گرگ بی‌طمع نیست، رخشنده. حواست را جمع کن!» و منِ ساده، فکر می‌کردم این زبان‌درازی‌ها از سر حسادت است. حالا صدایش توی گوشم می‌پیچد، تکه و طعنه‌هایش مثل سوزن به جانم می‌نشیند.سر کوچه، با یک مردک نزول‌خوار گلاویز شده بود و همان شد که سر از قبرستان درآورد. گفتند بی‌خردی خودش بود. اما من که می‌دانم دیوار حاشا بلند است. قبل از آن هم سایه‌اش را با تیر می‌زدند. مهردادِ من رضا داده بود باهاشان به هم بزند. سر بزنگاه، زیر پایش نشستند، من می‌دانم. چرخ‌دنده‌های این واگن جن‌زده، انگار پتک آهنگرها. سرم بازار مس‌گرها شده است. این بوی مشمئزکننده‌ی ماهی دارد خفه‌ام می‌کند. حالِ تهوع دارم.می‌گفتم:«با این مردک رباخوار گرم نگیر.» می‌گفت:«شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.» می‌گفتم:«خاک بر سرت.» و لج می‌کردم و آن طرف‌تر می‌خوابیدم. به نعل و به میخ نمی‌زنم. صریح می‌گویم: گناهش، کُشتش. بله رخشنده خانم، دیوار حاشا بلند است. راست راست نگاهم کردند و گفتند:«دریا بلعیدش.» هیچ‌کس قرار نبود بیاید و این صندوق‌خانه را باز کند و از لابه‌لای جعبه‌ها، یک زنِ یخ‌زده را بیرون بکشد. این فکر رُسم را می‌کشید. ننه‌گلابتون همیشه می‌گفت:«سنگ کسی را به سینه‌ات بزن که هواخواهت باشد.» ننه کجایی که ببینی؛ در نبودِ مهرداد، همه‌شان نقشِ قاضی و جلاد را توأمان ایفا کردند؛ جانماز آب کشیده‌ها، از دور دستت را می‌گیرند و از نزدیک مچت را. پرتت می‌کنند در لجناب.سردیِ واگن، مثل پوست جنازه‌اش، به تنم چسبیده بود. پاهایم دیگر برای خم و راست شدن فرمان نمی‌بردند؛ زانوهایم تیر می‌کشیدند، انگشت‌هایم رنگ پریده بودند، و دندان‌هایم از سرما به هم می‌خوردند. هر بار که یاد مهرداد می‌افتادم، انگار یخ بیشتری به جانم نفوذ می‌کرد؛ اصلاً مُرده شور ببرند.گفتم:«مهرداد، تو را خودت کُشتی و حالا می‌خواهند تاوان حماقت‌های تو را من پس بدهم.» کارد را به استخوانم رسانده‌اند. رخشنده خانم، دخلت آمده است. کاسه‌ی صبرم لبریز شده بود. آمده بودم پیِ شهره شدن، عاقبتم شد گیر افتادن بین یک خروار ماهیِ گندیده. خودت را بدجوری انداخته‌ای توی هچل. کف دستم را که بو نکرده بودم. طاقتم طاق شده بود. اجلت رسیده است، رخشنده خانم.زوزه می‌کشیدم و دوباره مچاله می‌شدم. نفس‌های آخرش کم‌رمق و وامانده، مثل حباب‌هایی بودند که در آب می‌ترکند. موج‌ها تنِ بی‌جانش را پس زدند و به ساحل انداختند. چشمانش مات شده بودند، لب‌هایش باد کرده و رنگِ پوستش شبیهِ رنگِ جلبک بود. لرزش دستم از امشب تا آن روز امتداد می‌یافت. سرم گیج می‌رفت، مثل بید می‌لرزیدم. گفتم:«عقلت پاره سنگ برداشته؟» دو به شک بود. می‌گفت:«وبال گردنم شده‌اند. مدام وعده‌های سر خرمن می‌دهند.» مگر تو چه هیزم تری به آنها فروخته بودی مهرداد؟ یک روده‌ی راست در شکمت باقی مانده که جواب مرا درست بدهی؟ لق‌لقه‌ی زبان‌ها شده‌ای. به آن دختره‌ی وقیح، چشم خیره‌ای رفتم. می‌گفتم:«این وصله‌ها به مهرداد نمی‌چسبد.» می‌گفت:«کلاهش پس معرکه است. تو فکر خودت را بکن. دایه‌ی مهربان‌تر از مادر نباش، رخشنده» شه‌بانو می‌خندید:«مهرداد گورش کجا بود که کفنش باشد؟» من همان روز که قایقش را به آب انداخت، ضربِ دستِ تقدیر را چشیدم.او با خنده‌ای نیم‌بند گفته بود:«باید تا غروب تور را پر کنم.» می‌گفت:«یک سرم و هزار سودا، رخشنده خانم.» دریا آرام به‌نظر می‌رسید. اما در دلم رخت می‌شستند. بیشتر از آنچه نشان می‌داد خسته بود. گفتند تقصیر دریاست، یا بخت بدِ ماهیگیر. ناکس‌ها. هوا پس است، رخشنده خانم. اگر جلویش را می‌گرفتی... همان شب یکی می‌خواباندی بیخ گوشش، قهر می‌کردی و بست می‌نشستی در خانه‌ی ننه، شاید حالا زنده بود. سرمایی موهوم با طعم جلبک، می‌خزید تا زیر پوستم. گفته بودم:«مرگ یک بار و شیون هم یک بار.» و پریده بودم بالا. یک بالا پریدنش سخت است. هر چه رشته بودم پنبه شد. به خودم گفتم:«رخشنده خانم، هیچ کس ککش هم نمی‌گزد اگر اینجا یخ بزنی. اینجا آخر خط است. لعنت به همه‌شان... نافِ مرا با حماقت بریده‌اند.»ننه گلابتون می‌گفت:«باید سرت به تنت بیارزد تا شیره نمالندش.» دختره شستش خبردار شده بود. می‌دانست گاومان زاییده است. ماهی به دمش رسیده است ولی غمت نباشد، رخشنده خانم. چمباتمه زده بودم. صدای تق‌تق چرخ‌دنده‌ها مثل مته فرو می‌رفت در جمجمه‌ام. مردک یک‌لاقبا انگار از پس شکافِ درِ واگن، ریشخندی حواله‌ام می‌کرد. پلک‌هایم، دو صخره‌ی یخ شدند که روی هم افتادند. تصویرِ بدن ورم‌کرده‌ی مهرداد در سرم رژه می‌رفت. یک جمله را همان‌جا در تاریکی واگن بالا آوردم؛«من او را کشتم.» نفسم شبیه به یک لقمه یخ، توی حلقومِ حناق‌زده‌ام گیر کرد و بالا نمی‌آمد. می‌لرزم. چله‌ی تموز، در این دخمه‌ی لکنته نشسته‌ام و می‌لرزم... به خودم می‌پیچم و می‌لرزم.ساعتِ کوکِ کارگاه‌ها حوالی پنج بود؛ کارگرانِ بارانداز با چکمه‌هایی که روی شن و قلوه‌سنگ تلو می‌خورند، آمدند و به سمت ردیف واگن‌ها رفتند. یکی‌ دو نفر دست‌به‌سینه به درِ واگنی تکیه زدند و گرم صحبت شدند. سپیده‌ی کدر از لابه‌لای دودکش‌های کارخانه بالا می‌آمد و همه‌جا لایه‌ای خاکستری می‌پاشید.مردان با قدم‌های سنگین روی ریل‌ها راه می‌رفتند، صدای فلز و سنگریزه زیر پایشان می‌غرید. ساعتی گذشت و نوبت به واگن پودر ماهی رسید؛ درِ زنگ‌زده‌اش را با ضربهٔ اهرم کنار زدند. بوی تند و غلیظی بیرون ریخت. یکی از مردها به سرفه افتاد، دیگری با پشتِ دست بینی‌اش را گرفت. هنوز دستشان به جعبه‌های پودر ماهی نرسیده بود که نور چراغ‌دستی، بر گوشه‌ای افتاد. لحظه‌ای سکوت؛ سپس صدایی بریده‌ بریده گفت:«یا خدا... این دیگر چیست؟» چراغ‌دستی لرزید، نور روی چهرهٔ بی‌جان زن لغزیده بود. مردان یکی‌یکی عقب پریدند.بخار سردی هنوز از دهان نیمه‌باز زن برمی‌آمد. چندین جفت چشم با وحشت خیره ماندند به جسدی که نفس می‌کشید. جعبه‌های پودر ماهی، داغِ عرق‌کرده به نظر می‌رسیدند. هیچ یخ‌کنی کار نمی‌کرد، با این همه، تن او یخ بسته می‌نمود. کارگران، جرأت نزدیک‌شدن نداشتند. زن در خودش جمع شده، با لبانی کبود و چشمانی نیمه‌باز کف واگن دراز کشیده بود. مردی که بالای سرش ایستاده بود، کمر خم کرد تا نبض زن را بگیرد. نگاهش طعم جلبک می‌داد.پیوست🎼؛ Mr. Turner by Gary Yershon.پ.ن‌؛ شاید قسمت اولش یا یک همچین‌ چیزی.(...)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 19:03:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسِ‌مان</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%D8%A2%D8%B3%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%86-xxr0wtoqq0nc</link>
                <description>آسمانم، چه دلت می‌خواهد؟که بباری و بباری و بباری آیا؟نم به نم یا که به رگبار ببندی ما را؟آسمان، این همه رنگتو چرا چون ماهی‌،دل خود را ز سیاهیبه هوای رخِ آبی‌وشِ دریا، متمایل نکنی؟آسمان، آبیِ دریا،گرم است.بسطِ رخساره‌ی پُر مِهر و زرِ خورشید است.اشتهای سَحرت کور شده؟که چنین دود و دخانبه ورم کرده‌ی خاکستریِ شب‌پره‌هایخ زده است؟آسمانم،گریه می‌خواهد دلت؟دیوبادی شووَ بر گِردَم بگَرد.کرمِ شب‌تابی شدم.تا تنم هر شب بتابد بر غمم.بر سَرم آوار می‌خواهد فلک؛سر به زیرِ ناله‌یِ شخ‌کاسه را.قهقهِ قهارِ رعدت را مکُن از من دریغ.انجمادی سرد و برف‌آلود می‌خواهد دلم.آسمانم، تندرِ غُران بزن.بغض شبنم‌های ساکت را بِدَر.دُرِ اشکِ گوی‌سانت را بریزبر تَتَق تَق‌های چتر،واژگونْ آلاله‌ی این چترها،بس تشنه‌اند.آسمانم، پشتِ کوهِ واهمه، آزفنداکی بکار.تا نگردد با شعاعِ آوخِ مغشوش، تار.پس، به نالِ نورَسِ گُل‌تنگ‌هاارمغانی از خم‌آهنگی نواز.آسمان چیزی بگو.بی‌شفق گشته دلت؟جان، جدا از آفتابِ روشنت،ابری‌ شده است.آسمانم، بازگو.می‌شوَد آیا شهابی بگذرد؟روحِ بی‌تابِ مرا،تا بلندای ثریا بَر‌دَمد؟آسمانم، گریه کن بر دامنم.تا ز بحرِ بی‌کرانِ چشمکانِ اخترانکهکشانی دم‌ کنم.آسمان، برقی بزن.آسمان، حرفی بزن.آسمان، بورانی‌ام.کهکشان، طوفانی‌ام.مهربان، ... .پیوست🎼؛Magnesia by Cedric Vermue.نگاهی می‌اندازم به دواتِ قیراندود و خفقانِ شش ماهِ پیش... :) می‌پرسم که آیا نوشتن ارزشش را داشته؟ لبخندی می‌نشیند بر لبانم که آری، داشته. :)(...)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 17:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کَه‌کِشان</title>
                <link>https://virgool.io/Faelaton/%DA%A9%D9%8E%D9%87-%DA%A9%D9%90%D8%B4%D8%A7%D9%86-tkmfrkyffd8k</link>
                <description>بگُذار تا بِگِریَم، برِ کهکشانِ دوشت٫ قَسَمت دهم به بویت، به قیامتِ خروشتبه هوای بندِ زلفت، ز هزار دام رستم٫ به فدای سِحر وحیَت، نگریزم از سروشتاگرم کمین کند بخت، وگرم زمین زند پست٫ نزنم دمی و دادی، به فریبِ لعلِ نوشتز غم تو هیچ شمعی نبود مگر که سوزد٫ چه شکیب خواهی از این زنجیریِ چموشت؟تو مهی و پادشاهی، دلِ بی‌نوا نگه دار٫ طمعی دگر ندارد، اوفتاده‌ی خموشتکه اگر چه نقدِ قلب است، همه‌ی مکرّراتش٫ هوسِ نصیب دارد ز صبایِ جان‌فروشتعجب است اگر توانم به رهی دگر کنم روی٫ همه ره‌سپارِ کویَت، همه خواستارِ توشتبه سماعِ سورِ سبحان، که شکوفه می‌دهد باغ٫ من و جانِ خسته باشیم همه عمر سبزپوشتپیوست🎼؛ Anhedonia by Denis Stelmakh.(...)</description>
                <category>آتـری‌ـسا</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 17:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>