<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاشار گروسیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@YasharGrn</link>
        <description>همه چیز در اینجا: yashargaroosian.blogsky.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:06:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/87321/avatar/3uVX0q.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاشار گروسیان</title>
            <link>https://virgool.io/@YasharGrn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایده‌ها و ماکت‌ها: نگاهی به سریال Hijack</title>
                <link>https://virgool.io/@YasharGrn/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-hijack-ddwboaoipeeh</link>
                <description>نقد سریال Hijackشبکه AppleTV نسبت به شبکه‌های معروف و محبوبی چون HBO و Netflix جوان‌تر به حساب می‌آید و همین موضوع دست آن را برای تولید و پخش سریال‌هایی با موضوعاتی تازه و بکر که صرفا دنباله‌رویِ عناصر کلیشه‌ایِ سریال‌های امروزی نباشند، باز می‌گذارد. مثلا سریال See به عنوان یکی از مهم‌ترین اولین سریال‌های این شبکه، خیلی زود هم جایگاه سریال و هم جایگاه شبکه را میان مخاطب عام جهانی و ایرانی پیدا کرد. سریالی که دست‌کم در موضوع ایده‌ای بکر و تازه را دنبال می‌کرد، حتی اگر از نظر مقیاس هزینه تولید نیز به پای سریال‌های پرخرجی چون Game of thrones نمی‌رسید.این روند، راهگشای تولید و پخش دیگر سریال‌های معروف این شبکه نظیر Severance و Silo شد، سریال‌هایی که دقیقا دنباله‌رویِ مسیر See بودند؛ سریال‌هایی با موضوعات خاص و بکر که – حداقل در مدیوم سریال - کمتر به آنها پرداخت شده. همه آنها نیز خیلی زود مخاطب خود را در سطح جهان و ایران پیدا کردند به گونه‌ای که می‌توان گفت سریال Silo از دیگر سریال‌های پرخرج و پرسروصدای دیگر شبکه‌های محبوب در زمان خودشان جلوتر هم بود. به بیان خلاصه، آنچه یک مخاطب عام از یک سریال جذاب انتظار دارد را شبکه AppleTV با ایده‌های تازه‌تر و سروصدای کمتر نسبت به شبکه‌های شناخته شده به مخاطب نمایش داده است، البته توفیق سریال Silo در واپسین اپیزودهای فصل اولش چنان بود که خیلی زود به جمع سریال‌های ترند روز پیوست. پس می‌توان گفت که آخرین سریال این شبکه یعنی Hijack نیز صرف نظر از موضوع یا حضور ستاره‌ای چون «ادریس آلبا»، پیشاپیش مخاطب خود را تضمین کرده است.مسئله اما اینجاست که به باور من، سریال‌های AppleTV اگرچه روی کاغذ نسبت به سریال‌های کلیشه‌ای و نچسب این سال‌ها متمایز به نظر می‌رسند اما در بزنگاه، عناصر ژانر و کلیشه‌ها را دو دستی چسبیده‌اند و این مسئله زمانی بیشتر به چشم می‌آید که سریال Hijack چون در موضوع چندان بکر نیست (حداقل در مدیوم سریال)، وابستگی به کلیشه‌ها را خیلی بیشتر از دیگر سریال‌های این شبکه عریان می‌کند. در حقیقت، آنچه به عنوان گریز از کلیشه و راه یافتن ایده‌های تازه مدام به سریال چسبانده می‌شود، در نهایت به در آغوش کشیدن کلیشه و سوژه‌های تکراری می‌انجامد و از قضا این مسئله، نه فقط در یک سریال مثل Hijack، بلکه در دیگر سریال‌هایِ AppleTV قابل ردیابی است و نهایتا این ذهنیت را به وجود می‌آورد که نکند شاید رویکرد کلان AppleTV دارای خط و مشی قابل‌پیشبینی است که به زودی قرار است به سرنوشت دیگر شبکه‌های پخش سریال دچار شود؟غرضِ این نوشته پرداختن مکانیک‌وار و صرف به عناصر فیلم‌نامه یا کارگردانی نیست (که همیشه می‌توان درباره آنها نوشت) بلکه اشاره به مشکلی اساسی‌تر است و آن، گم شدن ایده اصلی و مرکزی سریال پشت ماکتی است سریال اساسا با آن ایده معرفی شده. سریال Hijack در اپیزود نفس‌گیر پایلوت، موقعیتی از تقابل میان دو گروه گروگان‌گیرها و مسافران می‌سازد. تا بدین جا مسئله خیلی پیچیده و بکر نیست اما در پایان همین اپیزود، شخصیت «سم نلسون» (با بازی ادریس آلبا) به عنوان فردی معرفی می‌شود که تلسط بسیار زیادی روی فن مذاکره دارد، دست‌کم چنان که پسر و همسر سابقش او را توصیف می‌کنند، این ویژگی به قدری اغراق‌آمیز (خصوصا در نوع کارگردانی و تدوین) معرفی می‌شود که قاعدتا باید به هسته اصلی درام و شخصیت‌پردازی در طول روایت بیانجامد. خب مشکل اینجاست که ما در هیچ کجای سریال، چیزی از قدرت یا فن مذاکره از جانب سم نلسون نمی‌بینیم! آنچه در عوض می‌بینیم، مواجهه مسافری است که تلاش می‌کند مثل همه تیپ‌های باهوشی که در موقعیت‌های گروگانگیری یا ربایش قرار می‌گیرند، با گروگان‌گیرها وارد گفتگو شود.نقد سریال Hijackفن مذاکره زمانی در قصه معنا پیدا می‌کند که اولا، گروگان‌گیرها و سم، در یک موقعیت مشترک و تحت کنترلِ گروگان‌گیرها که به راحتی قابل گفتگو نیست قرار بگیرند و دوما، نقاط ضعف و قوت دو طرف ماجرا – به شکل دراماتیزه – تعین پیدا کنند و دیالوگ (همان مذاکره) به کنش و واکنشی چالشی بین دو طرف بدل شود. در واقع قرار است قدرت و فن مذاکره، جای خود را به شلیک گلوله بدهد به نحوی که هیجانی معادلِ شلیک گلوله داشته باشد. یعنی سم در موقعیت مغلوب، باید به نحوی گروگان‌گیرهایی که در موقعیت غالب قرار دارند را وارد دیالوگ کند و شیواریِ سریال در به نمایش گذاشتن این دیالوگ، نقطه عطف قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی است. پس آن مذاکره‌ای که سریال از آن دم می‌زند، باید چالشی معادلِ چالش سکانس‌های یک سریال مثلا اکشن را در موقعیت‌های مشابه داشته باشد.حال آنچه نشان داده می‌شود، نه موقعیت‌های قابل مذاکره یا گفتگو، بلکه موقعیت‌های کلیشه‌ای و تصادفی است که گروگان‌گیرهای کم‌هوش به آن‌ها تن می‌دهند و سم نیز صرفا به عنوان شخصیتی که متوسط هوشش از دیگر مسافران بیشتر است، از موقعیت‌های پیش آمده استفاده می‌کند؛ عطف به ابتدای اپیزود دوم، جایی که سم برای اولین بار با تحویل اسلحه به گروگان‌گیرها (که ظاهرا خیلی هم در نگه داشتن اسلحه حرفه‌ای نیستند!) اعتمادشان را جلب می‌کند یا جلوتر، زمانی که یکی از گروگان‌گیرهای زخمی شده را راضی می‌کند از تلفنش استفاده کند و مشخص هم نیست چرا در آن لحظه هیچ یک از دیگر گروگان‌گیرها در صحنه حاضر نیستند. یا چت با خلبان از طریق یک بازی شبکه‌ای یا راضی کردن سردسته گروگان‌گیرها برای استفاده از خلبان برای برقراری ارتباط با برج مراقبت و موقعیت‌های بسیار دیگر. دقت کنید که چنین موقعیت‌هایی، موقعیت‌های چالشی نیستند که راهکاری از جنس مذاکره و دیالوگ را طلب کنند، بلکه صرفا موقعیت‌هایی هستند که با عنصر تصادف، شانس و رخدادهای قضا و قدری سم را مقابل گرو‌گان‌گیرهای کم‌هوش قرار می‌دهند. در واقع تا زمانی که گروگان‌گیرها گلوله را در سرویس بهداشتی جا می‌گذارند یا اسلحه از دستشان لیز می‌خورد یا وقتی چاقو می‌خورند، دنبال علتش نمی‌گردند و عضو زخمی شده را هم مدتی طولانی به حال خود رها می‌کنند، اصلا چالشی در کار نیست که بخواهد به مذاکره یا گفت‌گو بیانجامد.اینکه تصادفا اسلحه از دست آنها لیز می‌خورد، موقعیتِ مذاکره‌ساز است؟ یا رخدادی تصادفی؟ اینکه سم می‌تواند با خلبان چت بکند و نقشه بچیند، حاصل مذاکره است یا نتیجه کم‌هوشیِ گروگان‌گیرها؟ اینکه گروگان‌گیر زخمی شده، در آخرین لحظات عمرش حاضر است به سم اعتماد کند، حاصل مذاکره است یا کلیشه‌ی موقعیتِ سمپاتیک گروگان‌گیر؟ (عطف به نماهای بسته و کلوزآپ از فرد زخمی و چهره نزار برادرش). سوال این است که اگر سم قرار نیست از دانش و توانایی مذاکره‌ای که به ما معرفی می‌شود در مقابل گروگان‌گیرها استفاده نکند، پس طرح ایده اصلی و شعار «Let them think they are in control» به چه دردی می‌خورد؟ کجای این سریال، گروگان‌گیرهای کم‌هوش و دست‌وپاچلفتیِ داخل هواپیما، چیزی را تحت کنترل دارند که قابل مذاکره یا دیالوگ باشد؟ در واقع خبری از مذاکره، خبری از دیالوگی هوشمندانه یا چالشی نیست. تمامی این موقعیت‌ها، از عناصر آشنایِ فیلم‌ها و سریال‌ها با موضوع «ربایش و سرقت» است که وام گرفته شده است. خصوصا که وقتی به وضعیت روی زمین دقت بکنیم؛ جایی که کاراگاه جوان و مثلا باهوش قصه، خیلی راحت مادر گروگان‌گیرها را به بهانه‌ی احمقانه‌ی دستمال‌کاغذی به حال خود رها می‌کند! راستی، وقتی مقامات امنیتی از دو تروریستِ در حال فرار رکب می‌خورند و آنها را در باند فرودگاه به اشتباه دستگیر می‌کنند، این سناریوی کلیشه‌ای را چندبار در فیلم‌ها و سریال‌های مشابه دیده‌ایم؟!نقد سریال Hijackسوال؛ دقیقا مذاکره و دیالوگ کجاست؟ کنترل اوضاع دست کیست؟ چه می‌خواهد که بتوان روی آن مذاکره کرد؟ وقتی همه چیز طبق کلیشه‌های نام‌آشنا رخ می‌دهد، مای مخاطب چرا باید باور کنیم اصلا موقعیتی هست که بتوان آن را چالشی و قابل مذاکره و دیالوگ دانست؟ اصرار و تاکید من بر واژه مذاکره یا دیالوگ، نه وسواس شخصی، بلکه یادآوری و ارجاع به ایده‌ای است که خود سریال، آن هم در اپیزود پایلوت تعریف می‌کند. چرا که اساسا سریال با همین ایده مرز خود را با نمونه‌های مشابه تمیز می‌دهد. این درحالی است سریال ایده خودش را فراموش می‌کند و آرام آرام جای آن را به خرده‌پلات‌های کلیشه‌ای و بعضا غیرهوشمندانه می‌دهد.بنابراین آنچه سریال Hijack می‌کوشد تحت عنوان «مذاکره» به عنوان مضمون و هسته اصلی یک موقعیت از جنس ربایش و سرقت به مخاطبش حقنه کند، ماکتی خام و پوشالی است که صرفا ایده را یدک می‌کشد اما سازه‌ای که تحویل می‌دهد، هیچ بویی از استفاده از ایده نبرده است. چون نه موقعیت‌ها بر اساس کنشِ دیالوگ‌محور تعریف شده‌اند و نه شخصیت‌ها و تیپ‌ها، عنصری فرای عناصر تکراری در فیلم و سریال‌های با موضوع سرقت و ربایش برای ارائه دارند. اساسِ سریال Hijack بر کلیشه است، آن هم کلیشه‌های آشنا، به همان اندازه که قسمت نهایی و ختم به خیر شدن همه چیز – حتی در واپسین لحظات درگیری سم با سردسته گروگان‌گیرها - به راحتی قابل پیشبینی بود. اساسا در چنین آثاری، تروریست‌ها قرار نیست پیروز باشند و هواپیما به دستور اتاق فرمان، در سلامت به زمین می‌نشیند. همانطوری که سریال See نیز هیچگاه نتوانست ایده‌ی بینایی در مقابل نابینایی (به مثابه کفر در برابر ایمان) را به عنصری قاعده‌ساز برای جهان‌سازی و قصه‌گویی‌اش تبدیل کند، چنانکه هرچه جلوتر رفتیم، سریال به کپی دست چندمی از Game of Thrones تبدیل شد و از جایی به بعد، حتی در نبردها هم دوگانه‌ی بینایی-نابینایی هم فراموش شد و در نبردها، چه نابینایان و چه بینایان هر دو به شکل بینایان با هم مبارزه می‌کردند! یا در سریال Severance که ایده تفکیک زیست کاری و زیست شخصی به جای شخصیت‌پردازی، به کلافی سردرگم از سریالی تماما معمایی بدل شد و پایانِ فصل اوش، تازه مقدمه‌ای بود بر شخصیت‌پردازی شخصیت‌هایی باید با تفکیک در زندگی‌شان مقابله می‌کردند. یا حتی سریال Silo که سراغ هر نوع کلیشه‌یِ کش‌دارِ معمایی رفت تا نهایتا بتواند در قسمت آخر پاسخ سوالات (آن هم برخی سوالات!) را بدهد، سراغ هر نوع تیپ‌سازی (بیشتر تنوع‌نژادسازی!) رفت بی‌آنکه خود سیلو را به شخصیت بدل کند، سیلویی که پس از ده اپیزود، مردم داخلش کوچک‌ترین واکنشی به اتفاقات عجیب داخل سیلو نشان نمی‌دهند، چون سریال همه چیز را نشان داد به جز مردم سیلو، چون سریال ظاهر در مورد همه چیز بود به جز خودِ سیلو، جز عنوانش.نقد سریال Hijackاینکه AppleTV برای رقابت با سایر شبکه‌ها، سراغ سریال‌هایی با موضوعات بکر و کمتر پرداخت شده می‌رود شاید در میان‌مدت بتواند مخاطب عام و حتی در برخی موارد مخاطب خاص را هم جذب بکند اما از یک سوی بازارگرمی با ایده‌های تازه و تبدیل کردن آنها به ماکتی خام که صرفا ایده را یدک می‌کشند اما کلیشه‌های آشنا را بغل کرده‌اند، به مرور مخاطب را پس می‌زند و دور از انتظار نیست که به سرنوشت Netlfix دچار شود، خصوصا که در تمامی سریال‌های اخیرش اصرار مذبوحانه‌ای برای تیک زدن تنوع‌های نژادی و جنسی به اضافه‌ی تنوع فرهنگی-ملی (خصوصا در سریال Hijack) را دارد. سریال‌های ماندگار تاریخ، اگر ایده یا مضمونی متمایز داشتند، آن را به سازه‌ای متعین و شناسنامه‌دار بدل کردند. اما AppleTV به نظر ایده‌ها و موضوعات را صرفا برای ماکتی خام و بازارگرمی کوتاه‌مدت می‌خواهد و دور از انتظار نیست اگر همه سریال‌هایش از حافظه کوتاه‌مدت جمعی، به زباله‌دان ابدی تاریخ تلویزیون و سریال بپیوندند.</description>
                <category>یاشار گروسیان</category>
                <author>یاشار گروسیان</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 18:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از اقتباس ویدئوگیمی حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@YasharGrn/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%DA%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-m5imh6lzo0zy</link>
                <description>سریال لست آو آسوضعیت کنونی رابطه ویدئوگیم و سینما به نقطه‌ای رسیده که هرگاه خبر یا صحبتی از اقتباس ویدئوگیمی می‌شود (حتی در حد شایعه) تن و بدن مخاطب اگر قبلا کهیر نزده باشد، دست به دعا و استخاره می‌برد تا خدایی ناکرده اندک خاطرات ویدئوگیمی‌اش به گورستان اقتباس‌های کج و معوج ختم نشود. مقصر چنین وضعیتی نه صرفا تجربه ناموفق عناوینی است که تا به حال ساخته شده‌اند (به استثنای آرکین) بلکه به افق تجاری-بازاری صنعت ویدئوگیم و صنعت سینما برمی‌گردد که توامان افتاده‌اند به شیردوشی از فرانچایزهای محبوب با عناوینی نظیر ریبوت‌ها، ریمیک‌ها و ریمسترها، دنباله‌سازی‌های بی‌دلیل؛ و حالا نیز نوبت عنوانِ «اقتباس از بازی» است تا بساط پول‌سازی را از افتضاحی که هست، افتضاح‌تر هم بکند؛ نمونه اخیرش هم آنچارتدی است که نه تنها نمی‌تواند یک اقتباس نیمه‌موفق باشد، بلکه حتی نمی‌تواند نقش یک تریلرِ چندساعته برای بازاریابی بازی آنچارتد را هم به درستی ایفا کند.توفیق سریال «لست آو آس» اما ظاهرا ورق را به نفع مخاطب برگردانده است و نظراتِ حضراتِ عشق ویدئوگیم و سینما تا همین لحظه بر این باور است که اقتباسی اگر صورت می‌گیرد، باید مثل این نسخه از سریال لست آو آس باشد. اما به باور من توفیق سریال لست آو آس اصلا هیچ ارتباطی با مقوله اقتباس ندارد، بلکه اساسا ناشی از رابطه مدیومی بین سینما و ویدئوگیم است. یادآوری این فکت مهم است که آنچه پیشتر باعث توفیق بازی لست آو آس شد، بیش از گیم‌پلی و سطح فنی بازی، به نمایش درآوردن قصه در قالب مدیوم تصویری (کات‌سین‌های سینمایی) بود که تنه به مدیوم سینما می‌زد. در حقیقت بازی لست آو آس روایت قصه‌اش را بر مبنا و اصول سینمایی دراماتیزه کرده بود تا گیم‌پلی یا به زبان دیگری، لست آو آس بیش از آنکه بازی خوبی باشد، فیلم خوبی برای تماشا کردن است.سریال و بازی لست آو آسبنابراین چنین اثری وقتی پا در اقتباسی تلویزیونی در قالب سریال می‌گذارد، بدیهی است که به توفیق دست پیدا کند. چرا که متریال سریال برای دراماتیزه کردن قصه به زبان سینما (تصویر) پیشتر در خودِ بازی موجود است. موکد این مسئله نیز سکانس‌ها و دیالوگ‌های کلیدی هستند که مو به مو از بازی درون سریال گنجانده شده‌اند. حتی برخی پلان‌ها (نظیر نماهای باز اپیزود دوم) نیز عینا از بازی در سریال بازسازی شده‌اند. گیمری که بازی را پیشتر انجام داده باشد، در بهترین حالت از بازسازی کات‌سین‌ها به شکل سینمایی‌اش سر ذوقِ نوستالژی می‌آید و در بدترین حالت، به آنچه قبلا بارها دیده است، حسی خنثی دارد. مخاطب سینمایی که بازی را انجام نداده باشد نیز، در حال تجربه‌ی سینمایی چیزی است که گیمر پیشتر در قالب کات‌سین‌ها تجربه کرده است. اما مسئله اصلی در اینجا وجه اشتراک این دو جنس مخاطب است. هر دوی اینها در حال تجربه چیزی هستند که نیل دراکمن قبلا آن را در بازی به شکل سینمایی درآورده است و حتی در بعضی موارد، بهتر از خود سریال!از قضا سناریوها و سکانس‌هایی که در بازی نبوده و به سریال اضافه یا از آن حذف شده‌اند، تازه می‌تواند محل مناقشه از منظر اقتباس باشد؛ عطف به اپیزود سوم که از نظر کارگردانی و روایت شکل‌گیری رابطه بیل و فرانک، بیشتر نقش یک فیلرِ شتاب‌زده (و از نظر اجرا و کارگردانی بسیار احمقانه!) را ایفا می‌کند تا شاخ و برگی که بتواند به دنیای بازی اضافه شود یا حضور کتلین به عنوان کسی که قرار است از گیم‌پلی به شخصیت‌پردازی راه پیدا کند، حال اینکه در حد یک تیپ نقش اضافه باقی می‌ماند! آنقدر که حتی برادر محذوفش به مراتب قابل درک‌تر است!سریال لست آو آسدر حقیقت جایی که سریال از متریال آماده و حاضرِ سینماییِ بازی استفاده کرده، چیزی برای عرضه ندارد چون اصلا چیزی از بازی به سریال ترجمه نشده چرا که نیازی نبوده، بلکه صرفا از بازی آورده و تنها یک دور دیگر بازسازیِ سینمایی شده؛ و جایی که متریالی در کار نبوده، سریال چنان نحیف و شلخته عمل کرده که شکاف‌های قصه را - حتی نسبت به خودِ بازی - عیان‌تر کرده است؛ عطف به فصل زمستان که در فقدانِ ریتمِ اپیزود هشتم، چنان شتاب‌زده پیش رفت که نه مخاطبِ سینمایی حسی به آن دارد و نه حتی گیمری که از قصه‌ی آن اپیزود جلوتر است. حتی این مسئله که سکانس‌های اکشن سریال (یا در واقع شبه‌اکشن!) خام‌دستانه کارگردانی شده‌اند، حکایت از این دارد که گیم‌پلی بازی (به عنوان منبع اصلی متریال اکشن) اصلا به اقتباس درنیامده! حتی استفاده از دوربین روی دست در اغلب سکانس‌های سریال (گاها با لرزش‌های بی‌جا و بی‌معنی) هم دلیلی بر این نکته است که وقتی منبع اثر (بازی) همه چیز را پیشتر سینمایی و تصویری، حاضر و آماده دارد، سازندگان سریال در کمال شکم‌سیری حتی زحمت طراحی میزانسن و کارگردانی جدیدی را هم به خود نداده‌اند و هرآنچه خودِ بازی پیشتر کارگردانی کرده بود را تنها با دوربینی شلخته و روی دست، فقط فیلم‌برداری کرده‌اند! انصافا خسته نباشند!بنابراین هرآنچه که ما از قصه‌ی لست آو آس سراغ داریم، پیشتر در بازی با قواعد سینمایی نوشته، پرداخته، ساخته و کارگردانی شده و هر آنچه که امروز به عنوان موفقیت سریال شناخته می‌شود، نه اقتباسِ سریال از متریال بازی، بلکه جابه‌جاییِ همان متریال از بازی به سریال است؛ به زبانی ساده‌تر، سریال یک بازسازیِ تلویزیونی از سینمایِ خودِ بازی است که تازه در پذیرفتن ریسک و تغییرات، یا خراب می‌کند و یا حداکثر به کیفیت بازی نزدیک می‌شود.باید پرسید! وقتی همه چیز از پیش در بازی حی و حاضر است، وقتی همه چیز پیشتر به شکل سینمایی‌اش در بازی ساخته و پرداخته شده، پس چه چیزی مورد اقتباس قرار گرفته است؟ دقیقا چه متریالی از مدیوم بازی به مدیوم سینما ترجمه شده است؟ آیا آنچه در سریال می‌بینیم، صرفا یک ریمیکِ تلویزیونی از بازی نیست؟ اصلا این مسئله که قصه‌ای با متریال سینمایی، در مدیوم سینمایی/تلویزیونی جواب می‌‎گیرد، خود دلیلی بر این نیست که لست آو آس بیشتر به مدیوم تصویر و سینما تعلق دارد تا ویدئوگیم؟ آنچه یک بار به زبان سینما ساخته شده، چطور می‌تواند مورد اقتباسی سینمایی قرار گیرد؟! پس وقتی از اقتباس ویدئوگیمی حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟!</description>
                <category>یاشار گروسیان</category>
                <author>یاشار گروسیان</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 18:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد چیست و چه نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@YasharGrn/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-r21vhwvp6jnk</link>
                <description>در فرهنگ زبان عامه ما، «نقد» عموما در نسبت با هنر و آثار هنری استفاده می‌شود نظیر نقد فیلم، ادبیات، گیم یا هر چیز دیگر و اساسا آن که نقد می‌کند را «منتقد» می‌نامند. اما این واژه – به غلط – در خلط یا معادل دیگر واژه‌ها نظیر «بررسی»، «تحلیل» و غیره نیز به کار رفته. مثلا در عنوانی، ترکیب «نقد و بررسی» یک فیلم دیده می‌شود، محتوای متن اما نقد نیست، که بررسی است و بعضا نه نقد است و نه بررسی، صرفا توصیف و بازنویسی اثر است. در نتیجه واژه نقد اسیر غلطی مصطلح گشته که نه فقط در جای خود استفاده نشود، بلکه در جایگزینیِ دیگر واژه‌ها نیز قرار گرفته و مثلا اگر مخاطبی با متنی روبه‌رو شود، نمی‌داند که محتوای آن نقد است؟ بررسی است؟ یا بلاخره چیست؟ و از دیگر سوی، هر نوع موضعی با رویکرد عیب‌جویانه نقد است و عیب‌جو منتقد؟اینها سوالات و حفره‌هایی است که در اثر ندانستن جایگاه معنا و کارکرد نقد در فرهنگ زبان عامه به وجود می‌آید و از طرفی، خلط و معادل‌سازی آن با دیگر واژه‌ها و اصطلاحات غیرهم‌معنا، این مشکل را تشدید می‌کند. نهایتا آنچه برجای می‌ماند، تصویر نادرست و نادقیق از نقد در ذهن مخاطب است و او نیز چون در این لاطائلات غوطه‌ور گشته، از فهم معنای اصلی – طبیعتا – گریزان است. از همین روی امید است که مطلب پیش رو، این تصویر نادقیق و حتی ناعادلانه را شکسته و به معنای دقیق، درست و کاربردی نقد برسد.در فرهنگ دهخدا نقد چنین معنا شده: «وجه حاضر، قیمت حاضر و آنچه در حال داده شود» و ادامه آن را «خلاف نسیه» معنا کرده. چنین معانی اشاره مستقیمی به کارکرد واژه در زبان آن زمان دارد، مثال:«از او رسید به تو نقد صدهزار درمز بنده بودن او چون کشید شاید یال (عنصری)»یا«در این سال بود که نرخ‌ها عزیز شد گندم به دویست درم نقد شد و جو به صد و هشتاد درم» (تاریخ سیستان)اشاره و تاکید دهخدا بر واژه «حاضر» است، یعنی هر «آنچه» که هست و داده می‌شود و نقد بودنش دلالت بر حال بودن و حاضر بودنش است. مثلا اگر بهای چیزی ۱۰۰ سکه است و شما ۵۰ سکه را پرداخت می‌کنید، این بدان معناست که شما ۵۰ سکه را در حال و حاضر داده‌اید و مابقی آن را بعدا - به صورت قسط یا اقساط - می‌دهید. برای همین است که آنچه داده و پرداخت شده، نقد است و مابقی آن معوق است که اشاره به نسیه دارد.اما در فرهنگ زبان کهن، واژه‌ها عموما از کارکردهای روزانه می‌آمده و رفته‌رفته جایگاه آن از فعل به صفت بدل می‌شده. لذا معنای نقد را باید ابتدا از پسِ فعل نقد کردن یا نقد شدن منتسب به آن زمان  استخراج کرد. نقد نیز در آن زمان منتسب به عملی بوده که کارش جداسازی سکه‌های ارزشمند از بی‌ارزش بوده. این معنای عملی و کارکردی وقتی دقیق‌تر می‌شود که به معنای آن در فرهنگ معین برمی‌خوریم: «جدا کردن خوب از بد، سره از ناسره». بنابراین کاکرد نقد نوعی جداسازی نیز است؛ جداسازی «ارزش» از «بی‌ارزش» یا «خالص» از «ناخالصی» و دوگانه‌هایی از این جنس.در کل آنچه به نظر می‌رسد این است که هدف نقد انفصال عناصری از ماده است که در آن جایگاهی ندارند، موجب بی‌ارزشی و ناخالصی آن می‌شوند. نقد با عیان کردن این ناخالصی‌ها، نهایتا به ارزش آن ماده می‌رسد. بنابراین نقد از همان بدو ماجرا، رویکردش شناسایی و خارج کردن ناخالصی‌هاست و سپس استخراج یا اشاره به خالصی‌ها. اصلا نمی‌توان و نمی‌شود بدون جداسازی ناسره، به سره رسید. ناسره، اساسا سره را می‌پوشاند و مخفی می‌کند و نقد کارش آشکار کردن ناسره‌هاست. در نتیجه آنچه نقد انجام می‌دهد و با آن سروکار دارد، عیوب است و برملاسازی آن. از پسِ برملاسازی عیوب، می‌توان به آنچه عاری از عیب است رسید. از طرفی این برملاسازی خودبه‌خود انجام نمی‌پذیرد مگر آنکه دخالتی از جانب نقد و در جهت هویدا کردن ناسره‌ها و نهایتا تغییر ماهیت ماده صورت بگیرد. فرضا، اگر مقدار معینی برنج باشد که دانه‌های فاسدش زیر دانه‌های سالم مخفی باشد، نقد با ایجاد شکاف در برنج، دانه‌های ناسالمی که پنهان بوده را آشکار می‌سازد. زین پس آن برنج، دیگر مانند سابق حاوی ارزشی نیست که مدعای آن بود، چرا که حالا به چیزی غیر آن تغییر یافته که پیش از نقد نبوده. از این روی، نقد نوعی تغییر نیز هست.بنابراین این را باید دانست که معنای نقد چه از نظر لغوی و چه از نظر کاربردی، در وهله اول با ناسره سروکار دارد و نه سره. از این روی نقدِ چیزی، به معنای تمجید، مدح و ستایش (حتی خوبی‌ها) نیست که حتی متضاد با آن است. تمجید اساسا از عیب‌جویی و جداسازی رویگردان است چرا که بر ایجاب اصرار دارد تا سلب، در نتیجه تمجید از ماده انگار که اصلا نقد نکردن است. نقد نه فقط اشاره، بلکه تغییر و شکاف در ماده است، در جهت آشکار کردن ناسره‌های پنهان و به‌گزینی سره‌ها.با گسترش و پرورش فرهنگ و زبان، این واژه رفته‌رفته وارد عرصه علمی و نظری شده، اکنون واژه نقد در جایگاهی قرار دارد که در رابطه با و نسبت به آثار و پدیده‌های مختلف به کار می‌رود. نقد هم متوجه متون کلان‌روایی است، هم روابط و تنش‌های سیاسی‌ و هم نقدِ آثار هنری که بیش از هرچیز دیگر، این روزها محل بحث است و نقل محافل. اشکال اما اینجاست که این واژه تقریبا به هر شکلی و طریقی، در نسبت با هر پدیده‌ای استفاده شده بی‌آنکه این شکل و طریقت دارای حد و تعین باشد. نتیجه آن روزگاری است که هر شکلی از نوشته یا سخن، به محض اینکه موضعش عیب‌جویانه باشد، نقد نامیده می‌شود یا اگر در ستایش و تمجید نیز به کار رود، نقد نامیده می‌شود یا اگر بر اصلاح و سازندگی اصرار ورزد، باز هم نقد نامیده می‌شود. گویی نقد می‌خواهد همه اینها باشد، حال آنکه در واقعیت هیچ یک از اینها نیست. در حقیقت واژه نقد به سبب استفاده‌های نادرست، در جای نادرست و نسبتی نادرست، جایگاهش را از دست داده و به چیزی بدل گشته که از اصل خویش دور شده. از این روی، پس از دانستن معنای لغوی و کارکردیِ آن زمانِ نقد و پیش از ورود به معنای کارکردی فعلی آن، باید به یک سوال مقدم پاسخ داد؛ که نقد چه نیست؟نقد «ریویو» یا بررسی نیستواژه بررسی عموما در ترکیب با واژه نقد در تیترها استفاده شده و همچنان می‌شود؛ «نقد و بررسی فیلم جنگ ستارگان»، «نقد و بررسی شاهنامه»، «نقد و بررسی بازی کال آو دیوتی». گویی واژه بررسی معادلی است برای نقد و ظاهرا به بارِ معنایی آن می‌افزاید. چنانکه وقتی از واژه صرفا نقد در عنوان استفاده می‌شود، کافی نیست، پس بررسی هم در کنار آن آورده شده و به بار معنایی آن می‌افزاید. حال آنکه چنین رویکردی، سبب استحاله نقد و رویکردش شده و محتوای متن، بیشتر به سمت همان بررسی میل می‌کند. اما چرا بررسی نه معادلی برای نقد است و نه ترکیب درستی با نقد می‌سازد؟رویکردی که در «نقد و بررسی»های این روزها در سایت‌ها و بلاگ‌ها دیده می‌شود، وام گرفته از چیزی است که فرنگیان به آن «ریویو» (Review) می‌گویند. ریویوها اساسا منطبق بر رویکرد بازار کار می‌کنند، یعنی تلاششان بر این است که با وصف اثر و زدن برچسب خوب یا بد بر ویژگی‌های آن، تصمیم مخاطب برای تجربه اثر را دقیق و آسان کنند. مثلا اگر شما هنوز در خرید و تجربه بازی Resident Evil 3 Remake تردید یا قصد آن را در آینده نزدیک دارید، به ریویوهای منتشر شده از آن – که عموما پیش از انتشار رسمی اثر منتشر می‌شوند – مراجعه می‌کنید. ریویونویس‌ها با توصیف کلی یا جزیی اثر و برشمردن ویژگی‌های خوب یا بد آن منطبق بر سلایق مختلف، این پیام را به شما می‌دهند که آیا باید سراغ آن اثر بروید یا نه. مثلا یک ریویو از Resident Evil 3 Remake تلاشش بر این است که بازی را در ابعاد کلی توصیف کند، ویژگی‌های آن را برشمارد و در خوب یا بد دسته‌بندیشان کند. سپس نتیجه می‌گیرد که آیا شما به عنوان مخاطب یک بازی ترسناک، می‌تواند سراغ آن بروید یا نه؟ گاها مطالعه یک‌به‌یک چنین متونی برای برخی مخاطبان دشوار و زمان‌بر است، لذا در انتهای هر ریویو معمولا دو چیز مشهود است؛ اول نمره در نظر گرفته برای آن و دوم جداسازی ویژگی‌های خوب و بد در جداولی مشخص. مخاطب می‌تواند تنها با نگاه کردن به نمره‌ و دسته‌بندی ویژگی‌های خوب و بد، به ماهیت کلی ریویو پی ببرد. چنین رویکردی در ریویوها سبب شده که معدل نمرات مختلف در قالب «متا» (Meta) در سایت‌هایی که شبکه اصلی ریویوها هستند (نظیر متاکرتیک) منتشر شوند. بنابراین مخاطب می‌تواند بدون مطالعه حتی یک ریویو و صرفا نگاه کردن به یک عدد، ارزش تجربه اثر را بسنجد. در حقیقت ارزش یک عدد به عنوان یک ماهیت انتزاعی، در حال نمایندگی یک موقعیت انظمامی است.چند نکته در این رابطه محرز است. نخست اینکه نگرش و مواجهه در ریویو، معطوف به محصول و کالا بودن اثر است. ریویو با اثر، به مثابه یک محصول برخورد می‌کند و می‌کوشد آن را برای مصرف‌کننده احتمالی (مخاطب) دقیق کند. در اغلب ریویوها، قیمت کالا به عنوان یک عامل اصلی و مهم بررسی می‌شود و ریویو با بررسی که از ویژگی‌های مثبت و منفی انجام می‌دهد، نتیجه می‌گیرد که آیا آن کالا ارزش پرداخت آن میزان بها را دارد یا خیر. همچنین در برخی ریویوها، خلاصه پاراگرافی تحت عنوان «خط توصیه» وجود دارد که به مخاطب‌های گوناگون با سلایق گوناگون، بر توصیه یا عدم توصیه به خرید محصول تاکید می‌کند. در حقیقت کارکرد ریویو، نیرو محرکه و کاتالیزگر جریان بازار است. اینکه ریویوها عموما پیش از انتشار رسمی محصول منتشر می‌شوند، خود موکد این موضوع است چرا که مخاطب هنوز به محصول دست نیافته و از آن بی‌خبر است یا کم می‌داند. پس با خواندن ریویوها، می‌تواند تصمیم خود را دقیق‌تر و مطمئن‌تر بکند.نمونه‌ای از بررسی یا ریویو در سایت‌های خارجی و داخلیاین شیوه از مواجه کالابودگی با اثر، راه به زبان ما نیز پیدا کرده و – احتمالا – مناسب‌ترین واژه معادل برای آن، بررسی است. عناوین و تیترها شاید در خود واژه بررسی را با واژه نقد ترکیب کرده‌اند اما این خلط لغوی، نه تنها «نقد»ی به محتوای متن نیافزوده بلکه سبب رایج شدن غلطی مصطلح نیز گشته. در حقیقت مدعای متون فارسی ما نقد است و بررسی، حال آنکه محتوای آن در بهترین حالت، فقط و فقط بررسی است. شیواری در بیان، مواجهه با محصول و نهایتا عملکرد این متون، وام گرفته از ریویوهاست که حالا به بررسی بدل شده.در کل آنچه می‌پندارم این است که بررسی‌ها، اثر را به مثابه محصولی می‌بینند که بناست به دست مصرف‌کننده برسد و با وصف و برشمردن ویژگی‌های خوب و بد با دلایل لازم، ذهنیت مصرف‌کننده را به خریدن یا نخریدن محصول ترغیب می‌کنند. این نکته ضروری است که استفاده از الفاظی نظیر مصرف‌کننده به جای مخاطب، محصول به جای اثر و خرید به جای تجربه، لزوما به معنای تقلیل و تحقیر جایگاه بررسی نیست بلکه صرفا تفاوت رویکرد و نوع مواجهه بررسی را روشن و شفاف می‌کند. مناقشه این نیست که بررسی یا ریویو، بد است یا خوب، باید باشد یا نباشد، مناقشه آنجاست که این واژه به نادرستی معادل واژه دیگری استفاده شود که اصلا معنای آن را در خود ندارد. بررسی ابدا سراغ جداسازی سره از ناسره نمی‌رود چون ناسره برای بررسی، خود یک ویژگی‌ از کل محصول است درحالی که نقد با تغییر و دخالت در اثر، میان سره و ناسره شکاف ایجاد می‌کند. به بیان دیگر، بررسی یا ریویو، با توصیف اثر در نسبتی کالایی، آن را مطابق با تقاضای بازار، به مصرف‌کننده توصیه می‌کند یا نمی‌کند که این رویکرد ابدا به نقد نمی‌خورد.نقد تحلیل نیستتحلیل نیز معادل مرسومی برای نقد است که بسیار به کار می‌رود، یعنی نقد اثر به مثابه تحلیل آن نگریسته می‌شود حال آنکه تحلیل خود روشی است که نه فقط و نه لزوما در نقد، که در بسیاری از علوم دیگر به عنوان روش یا ابزار استفاده می‌شود.در لغت، تحلیل «فرود آمدن/آوردن» است که احتمالا بر نوعی گذاردن دلالت دارد اما معنای دیگری نیز دارد که به «گدازش» و «هضم» اشاره دارد که البته می‌توان معادل آسان‌تری نظیر «گوارش» برای آن در نظر گرفت. گوارش در بدن انسان فرآیندی است که ماده غذایی را به کمک بخش‌های مختلف ارگانیک بدن، قابل دریافت و جذب برای بدن می‌کند. در واقع ماده غذایی، به همان صورت که مصرف می‌شود، جذب بدن نمی‌شود لذا گوارش نقش میانجی جذب را ایفا می‌کند. پس می‌توان اینطور دریافت که ماده در فرآیند تحلیل، اجزایش به چیزهایی بدل می‌گردد که نسبت به پیش آماده و قابل دریافت است.احتمالا معنای کارکرد نظری و علمی آن نیز از همین ریشه می‌آید. تحلیل اثر یعنی از هم باز کردن اجزای زمخت و سخت آن (غیرقابل هضم) و فهم یا ایجاد فهم در روابط و علل میان آنها، که نهایتا منجر به فهم (هضم) اثر می‌شود. مثلا اگر اقتصاد یک کشور، در حال سقوط و از ارزش پول کاسته می‌شود، یک شخص نظاره‌گر (مردم) شاید متوجه علت این پدیده نشود و به بیان دقیق‌تری، فهم او در نسبت با چیستی و چگونگی پدیده، به لکنت می‌افتد اما یک اقتصاددان، به پشتوانه دانشی که دارد، این پدیده زمخت و درک‌ناشدنی را از هم باز کرده و تحلیل می‌کند. حالا او با اجزایی شکافته و غیرزمخت سروکار دارد که برخلاف پیشتر، سخت نیستند بلکه آسان‌ترند. او می‌کوشد با فهم روابط حاکم بر این اجزا، پدیده را فهم و سپس برای دیگری قابل فهم کند که چرا و چگونه اقتصاد آن کشور در حال ورشکستگی و سقوط است.تحلیل در اینجا کارکردی مشابه نقد دارد یعنی موجب تغییر در اثر می‌شود (از سخت به آسان، از غیرقابل فهم به قابل فهم و مواردی از این جنس) با این تفاوت که هدف آن از تغییر در اثر، برملا ساختن سره از ناسره نیست، بلکه کوششی است برای فهم کلیت یک اثر به کمک فهم جزییات آن. از همین روی، تحلیل خود رویکردی دارد که معادل با نقد نیست اما می‌تواند ابزاری برای نقد نیز باشد. در حقیقت نقد به میانجی تجزیه اجزای اثر و فهم روابط میان آنها، می‌کوشد اثر را بازشناسد. طبیعتا در این حالت، برملاسازی ناسره از سره در مواجهه با اثری که حالا درک و فهم آن سهل گشته، نسبت به پیش آسان‌تر است. مثلا می‌توان برای نقد یک سکانس یا پلان از یک فیلم سینمایی، اجزای آن را تحلیل کرد. منتقد سینمایی به واسطه دانش سینمایی که دارد، می‌کوشد با تحلیل یک پلان یا سکانس از فیلم، فهم خود – و چه بسا مخاطب – را نسبت به آن پلان یا سکانس راحتتر کند، در نتیجه، نقد که در ادامه تحلیل و در راستای برملاسازی ادعا و عیوب اثر می‌آید نیز آسان‌تر و قابل فهم‌تر خواهد بود. در کل آنچه می‌پندارم این است که تحلیل یا رویکرد تحلیلی اگرچه معادل نقد نیست اما می‌تواند ابزاری در خدمت نقد باشد.نقد بی‌طرفی و بی‌طرفانه نیستادعایی است بسیار مشهور و مصطلح که نقد «باید» بی‌طرفانه باشد حال اینکه چنین رویکردی به نظر، نام شیک‌تری است برای محافظه‌کاری. بی‌طرفی یعنی هنگام جدل و تنش میان دو قطب متضاد و درگیر، نباید سمپات و همراه با یکی از این دو طرف بود و به بیانی ساده‌تر، باید وسط ماجرا ایستاد. فرضا اگر دو شخص یا جناح در مسئله‌ای با یکدیگر سر نزاع و تنش دارند، بی‌طرفی بدان معناست که ایستادن میان این نزاع نباید به نفع یک طرف و ضرر طرف دیگر باشد، لذا عموما امر قضاوت و داوری را به یک شخص یا جناح بی‌طرف می‌سپارند. در کل آنچه از بی‌طرفی برداشت می‌شود، این است که در مواجهه با دو سرِ یک تضاد، نباید جانب‌داری کرد. این وجه از بی‌طرفی راه به نقد نیز داده است از این بابت می‌گویند که نقد – خوب – آن است که بی‌طرف باشد.مسئله اما اینجاست که نقد ذاتا نمی‌تواند بی‌طرف باشد. اگر بناست تا سره از ناسره، خالصی از ناخالصی و درستی از نادرستی جدا شود، نقد مکلف به جانب‌داری است؛ جانب‌داریِ ادعای راستین از ادعای دروغین. از قضا با جانب‌داری است که تکلیف نقد با اثر روشن می‌شود. اگر بناست تا نقد بی‌طرفانه عمل کند، اصلا نمی‌تواند جداسازی و برملاسازی کند. اگر نقد، نه دست به سره ببرد و نه ناسره‌، این معادل با انفعال است و انجماد یا اگر بخواهد هم دست سره را بگیرد و هم ناسره را، چیزی شبیه به بررسی با چاشنی تحلیل می‌شود. نه «این» و نه «آن» یا هم «این» و هم «آن» یعنی فرقی میان «این» و «آن» قائل نشدن و فرق نگذاشتن عین نقد نکردن است.تصور کنید اگر مقدار معینی برنج در کار باشد و قصدِ  نقد آن، ماحصل از سه حالت خارج نیست. اول آنکه دانه‌های فاسد از دانه‌های سالم بسیار بیشتر باشد به گونه‌ای که از ظاهر برنج نیز پیداست که در آن صورت آن برنج – حتی با وجود اندک دانه‌های سالم – به کل ناسالم و غیرقابل استفاده می‌شود. دوم آنکه دانه‌های سالم از دانه‌های ناسالم بسیار بیشتر باشد که در آن صورت آن برنج – حتی با وجود اندکی دانه‌های ناسالم – قابل اعتنا و استفاده است. سوم آنکه دانه‌های سالم و ناسالم در نسبتی نزدیک به هم قرار دارند. در اینجا آنچه مهم است، صرفا برابری یا نزدیکی میزان برنج سالم و ناسالم نیست، بلکه نسبت اثرگذاری برنج ناسالم بر سالم است و برعکس، یعنی ممکن است کمیت برنج ناسالم حتی از سالم کمتر باشد اما اثرگذاری آن بیشتر. مثلا آن دانه‌های ناسالم درشت باشند، بدبو و بدرنگ باشند و مواردی از این دست که در این صورت باز هم برنج غیرقابل استفاده است. در این حالت، تنها تعداد دانه‌های ناسالم مهم نیست بلکه تاثیر آنها مهم است. بنابراین اگر نقد در چنین حالتی وارد شود، نهایتا مجبور به برگزیدن است، نمی‌شود و نمی‌توان برنج را هم سالم و هم ناسالم، نه سالم و نه ناسالم نامید، برنج در هر صورت یا سالم است و قابل استفاده و یا ناسالم و دورریختنی. آنچه بدیهی است، در تمام این سه حالت، نقد نهایتا با حکمی معین و تعریف شده، تکلیف سلامت برنج را مشخص می‌کند، حتی در شرایطی که نسبت سالم بودن به ناسالم بودن نزدیک است.بی‌طرفی در نقد – برای دوست‌داران نقدِ بی‌طرف - گویا چیزی شبیه به حالت سوم است با این تفاوت کلیدی که به صدور حکم و تعیین تکلیف نمی‌رسد. این گزاره بسیار مشهور است که نقد باید و حتما در کنار ویژگی‌های بد، به ویژگی‌های خوب هم بپردازد. سوال؛ اگر اثر دارای هیچ ویژگی خوبی نبود یا نسبت آن به ویژگی‌های بد، اندک بود، تکلیف چیست؟ بی‌طرفی برای این پاسخ ندارد چون اساسا خود را مکلف به تعیین و حد خوبی یا بدی نمی‌داند. اصطلاح نقد بی‌طرفانه مبنی بر نگاهی است که اثر را همیشه و همواره در حالت سوم می‌بینید و چون چنین است، می‌کوشد خوب و بد را تقسیم ‌کند و از این هم فراتر نمی‌رود (قصدش را ندارد) اما نقد نهایتا تکلیف را معین می‌کند که هر میزان سره در نسبت با میزانی ناسره، نهایتا از اثر چه می‌سازد؟ نقد با این کار، اثر را به چیزی بدل می‌کند که دارای تعین تکلیف است حال آنکه پیشتر چنین نبود. در نتیجه‌ محرز است که بی‌طرفی برخلاف نقد، در پی تغییر نیست. درکل آنچه می‌پندارم این است که بی‌طرفی مجالی شده برای نقد نکردن با فاصله‌ای امن و نام دیگری است بر محافظه‌کاری. در نتیجه بی‌طرفی نه تنها نقدِ بهتر یا بدتری نیست بلکه اصلا نقد کردن نیست.پس نقد چیست؟دانستن اینکه نقد چه نیست، خود طی نمودن نیمی از راه است. متاسفانه نقد در طول زمان به سبب استفاده‌های نابه‌جا و تقلیل‌یافته، دچار جعل هویت گشته و به همین خاطر، تاثیرگذاری آن نیز مجعول شده. اما حالا که دستکم می‌دانیم نقد از نظر لغوی چیست و چه معنایی دارد، ماهیت عملکرد آن در مواجهه با اثر چگونه است و از همه مهم‌تر نباید با معادل‌های نادرست یکی گرفته شود، فهمیدن معنا و کارکرد آن در زمان حال نیز آسان می‌شود.نقد برملاسازنده عیوب و ناسره‌هایی است که از چشم مخاطب پنهانند. نقد با ایجاد گسست در اثر می‌کوشد این عیوب پنهان را هویدا کند. با این کار، نقد راستیِ اثر را می‌آزماید. این امر مسیر نمی‌شود مگر با دخالت نقد در اثر و تغییر آن. مواجهه‌ی اینچنینی نقد، عملا از سوی اثر نوعی تخریب به حساب می‌آید چرا که نقد با هرس کردن و خشکاندن علف‌های هرز، هویت واقعی و نادرست اثر را عریان می‌کند. از این روی نقد تند است و برنده، مخرب است و ویرانگر، محافظه‌کار نیست، یکی به میخ و یکی به نعل بزن نیست، اهل تعارف هم نیست، اهل سوسول‌بازی‌ها و ننه‌من‌غریبم بازی‌ها هم نیست. برندگی ذاتش است، همچون تیزی چاقو. طبیعتا از چاقو نمی‌توان انتظار داشت که نبرد.نقد دشمن نیست، که دوست است. دشمن اتفاقا اثر است. اثر است که ادعای یکپارچگی، تسلط و حقیقت را دارد و می‌کوشد تا خود را به مخاطبش حقنه کند. نقد اما برهم‌زننده این ادعاست و با نقد است که جعلی بودن یا نبودن حقیقت مورد ادعای اثر روشن می‌شود. از همین روی نقد علاوه بر کنش، نوعی واکنش نیز هست، واکنش به ادعای حقیقت و یکپارچگی. نقد اگر لحنش تند است و گزنده، از خودش می‌آید و ذاتش، نه آنکه به جعل از جایی وام گرفته باشد. نقد اگرچه زخمی می‌کند و تخریب، اما این نه از سر دشمنی که از سر دوست داشتن است. به تعبیر صائب تبریزی:کسی که عیب مرا می‌کند نهان از مناگر چو چشم عزیز است دشمن است مراتا بدین جا همه چیز بازتوضیح بدیهیات بود. اما باور من بر این است که نقد فقط در نسبت با اثر یا پدیده تعریف نشده و موجودیت نمی‌‎یابد، بلکه از جایی به بعد می‌تواند موجودیتی مستقل و خودبسنده باشد. نظرم بر این است که نقد اساسا توضیح و تشریح زاویه و موضع خود با اثر است و نه بر اثر. این یعنی نقد به میانجی اثر، خود را شرح می‌دهد و نه اثر را، حال آنکه پس از این کار، خودِ اثر دیگر اهمیت ندارد بلکه شرح آن زاویه و موضع است که اهمیت می‌یابد. وقتی کلینت هاوکنیگ [1] نقدی به بازی بایوشاک وارد می‌کند و آن را «تناقض بازی روایی» [2] می‌نامد، دیگر نه بایوشاک مهم است و نه حتی هاوکینگ، این «تناقض بازی روایی» است که اهمیت دارد و اتفاقا به میانجی این زاویه و موضع، می‌توان به نقد بسیاری از بازی‌های دیگر نیز پرداخت. «تناقض بازی روایی» خود زاویه و موضعی است معین که فقط به میانجی اثری به نام بایوشاک تشریح و خلق شده. در نتیجه نقد امری است مستقل و خودبسنده، چه از اثر و چه از منتقد.بنابراین آنچه از ذات نقد چه در لغت و چه در کارکرد می‌آید، آن چیزهایی نیست که این روزها می‌بینیم و می‌شنویم و این سبب شده تا نقد، واژه‌ای شود دستمالی‌شده که در هرناکجا و به شکلی نابه‌جا استفاده شود. نقد را باید به مثابه یک موجودیت مستقل و ضروری پذیرفت و از آن نهراسید. اتفاقا آنچه هراس دارد، فقدان نقد است. فقدان نقد سبب ته‌نشین شدن ناخالصی‌ها در زندگی روزمره‌مان می‌شود تا جایی که آنها را به جای حقیقت – جعلی – می‌پذیریم؛ چه چیزی ترسناک‌تر از حقیقت مجعول؟ و چه چیزی بهتر از نقد برای زدودن آن؟-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------کلینت هاوکینگ (Clint Hocking) طراح و کارگردان بازی‌های مهمی نظیر اسپلینتر سل و فارکرای 2 است، نظریه‌پردازان و منتقدان ویدئوگیم او را بابت نقدش به بازی بایوشاک و طرح اصطلاحی به نام «تناقض بازی روایی» می‌شناسند.«تناقض بازی روایی» یا ludonarrative dissonance اصطلاحی است برای نشان دادن تناقض میان ساحت روایی (Narrative) و ساحت پلی (Ludic) در یک بازی. (در اینجا بیشتر بخوانید) </description>
                <category>یاشار گروسیان</category>
                <author>یاشار گروسیان</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 14:37:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممکن بود از این هم بدتر بشود! یادداشتی بر سریال ویچر</title>
                <link>https://virgool.io/@YasharGrn/%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%88%DB%8C%DA%86%D8%B1-tgl73xwwflee</link>
                <description>مخاطبان سریال در حال حاضر دو دسته‌اند: دسته اول گیمرهایی که همشون یا ویچر رو بازی کردن – و بیشتر هم فقط شماره سوم رو – یا راجع به بازی شنیدن و برای همین از سریال بیش و کم لذت می‌برند. دسته دوم اما کسانی هستند که از سینما میان و با دید سینمایی به سریال نگاه می‌کنن، طبیعتا چیزی از بازی هم نمی‌دونن یا بسیار کم می‌دونن. برای همین با سریال ارتباط برقرار نکردن. گواه این دو دستگی، شکاف فاحش میان نظرات کاربران و ریویورها در متاکرتیک، راتن تومیتوز و امثالهم هست.از قضا مشکل اصلی من هم با سریال – البته فعلا – همینه. بیش از اینکه ما گیمرها روی قیاس سریال با بازی حساس باشیم، این سریال هست که خودش رو به بازی الصاق کرده. مثال: هر قسمت مواجهه‌ی گرالت با یکی از انواع هیولاها، صرفا برای ارجاع به سایدکوئست‌های بازی و در جهت رضایت گیمرها ساخته شده وگرنه منطقا خیلی از این سایدکوئست‌ها جایی در روایت ندارند بدین معنا که حذفشون خللی به روایت اصلی وارد نمی‌کنه اما سریال یجوری این دو رو به هم گره می‌زنه، تا هم به بازی وفادار بمونه و هم روایت رو پیش ببره. یا مثلا روایتِ چندخط زمانی سریال صرفا برای چپاندن همه شخصیت‌های بازی داخل سریاله وگرنه تریس مری‌گلد لازم نبود به این شکلِ نچسب در سریال چپانده بشه یا پایان قسمت اول که از سلاخی بلاویکن به دختر توی جنگل کات زده می‌شه، صرفا تهیج احساسات گیمرها و ارجاع به ماجرای وایلد هانته.اگر عینک گیمری رو برداریم و به خود سریال به عنوان یک سریال مستقل از کتاب یا بازی نگاه کنیم، مشکلات بیشتری بیرون می‌زنن. سریال روایت نداره، تنها پر شده از مابه‌ازاهای تصویری حوادث و خطوط زمانی. ما در سریال، سیرِ نقاط نداریم، فقط خود نقاط رو داریم. ینیفر از نقطه A به نقطه B میره و از نقطه B به نقطه C اما اینکه کی میره، چطوری میره، چقدر زمان می‌بره یا زمان برده در پرداخت روایت جایی ندارن. شخصیت‌ها افت و خیز ندارن، تصمیم‌گیری ندارن، در واقع شخصیت‌ها هیچی ندارن. شما فهمیدید ینیفر چطور در عرض دو قسمت از یک دست و پا چلفتی تبدیل شد به یکی از قوی‌ترین جادوگرها؟ سریال «زمان» - دراماتیزه شده – نداره. برنده‌یِ رقابتِ میان این نداشته‌های سریال هم قطعا بازی هنری کویله که تمام زورشو میزنه مثل یک ویچر باشه و انصافا چقدر هم خوب بازی می‌کنه، برای شخصیتی که هیچی نداره.اگر شمای گیمر جملات قبل رو قبول ندارید، علتش اینه که تمام این حفره‌ها رو با اطلاعات بازی یا کتاب پر می‌کنید، اما یک مخاطب کاملا عادی – و به نظرم به حق – چیزی از سریال سردرنمیاره؛ نمی‌فهمه ویچر یعنی چی، یه ویچر چه جادوهایی بلده، اون معجون‌هایی که می‌خوره چیه یا شورای جادوگرا اصلا برای چی وجود دارن، البته بماند که خیلی از این سوالات برای گیمرها هم پیش میاد؛ مثلا من شخصا نفهمیدم حد و اندازه جادوگرها تا کجاست و بر اساس چه چیزهایی باهم فرق می‌کنن. سریال خیلی جاها از تعریف پایه‌ترین موضوعات هم فرار کرده، باید به مخالفان سریال حق داد.اما مناقشه اصلی اینجاست: آیا می‌شد با سریال بهتری نسبت به الان طرف باشیم؟ به نظرم این سوال زیر تیغ تعلیق یه سوال دیگه قرار داره: آیا ممکن بود سریال از این هم بدتر بشه؟ دست گذاشتن روی دنیای ویچر کاری بس حجیم و پیچیده‌اس و به نظرم نتفلیکس اگر بنا بود دقیقا «سریال ویچر» رو بسازه، هم زمان روایت و هم نوشتن فیلم‌نامه بیش از اینها طول می‌کشید و نتیجه هم ممکن بود حتی بدتر از چیزی باشه که الان داریم می‌بینیم. حتی تصور اینکه هرکس دیگه‌ای غیر از هنری کویل باید صدای توگلوییِ گرالت رو درمی‌آورد ممکن بود از اینی که هست بدتر بشه.پس نتفلیکس اگر نتونه سریالی برای همه بسازه، ترجیح داده سریالی وفادار به کتاب (با همون دیالوگ‌های شاعرانه) و برای گیمرهای ویچر (که پیش‌زمینه دارن) بسازه و به نظر در این زمینه هم موفق شده. فلذا ویچرِ نتفلیکس سریالیه به غایت افتضاح اما برای گیمرهای ویچر قابل اعتنا.</description>
                <category>یاشار گروسیان</category>
                <author>یاشار گروسیان</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 15:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون غرض آمد، هنر پوشیده شد؛ یادداشتی بر فیلم جوکر</title>
                <link>https://virgool.io/@YasharGrn/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D8%B6-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-cqlycaessv9q</link>
                <description>واپسین لحظات دستگیری، آرتور در نمای ترجیع‌بند فیلم، از داخل شیشه ماشین به بیرون می‌نگرد، این بار اما از آنچه تاکنون کرده – گویا –خرسند است و از هیولای آزاد شده‌ی درونش راضی. معترضان به سیستم فاسد سرمایه‌داری – که از ابتدای فیلم تا همینجا جز چند خبر تلویزیونی بیشتر از آن نمی‌بینیم –آرتور را به مثابه مسیح بالا می‌برند و برایش کف می‌زنند. چند کوچه آن طرف‌تر نیز بروس وین کشته و بتمن متولد می‌شود ... و نهایتا در نمای پایانی، جوکر در انتهای دالانی سفید و نورانی محو می‌شود. پس جوکر محصول سیستم سرمایه‌داری است، بتمن – ابرقهرمانی در مقابل شرارت – نیز محصول خشونت برآمده از این سرمایه‌داری؛ پس مرگ بر سیستم سرمایه و سرمایه‌داری؟تمام حرف فیلم همین است. از آوار کردن هزار و یک تنش اجتماعی بر جسم و روح آرتور و تطهیر او در نمایِ نمادین پایان فیلم، از آدم‌های گاتهام که بی‌دلیل و منطق سادیست ظاهر می‌شوند تا سیستمی که نادیده حق مشاوره را قطع می‌کند، هرچند اگر قطع هم نمی‌کرد، آن مشاور ضدسمپاتیک هم چندان میلی به حل بحران آرتور نداشت. همه چیز تباه، عبث و سیاه است، تصویری چنان تک‌بعدی که گاها عقل سلیم مخاطب را هم نشانه می‌رود. چرا آن زن سیاه‌پوست در اتوبوس فکر می‌کند آرتور در حال آزار فرزندش است؟ نه میزانسن این را می‌نماید و نه منطقی بیرون از فیلم این واکنش را توجیه می‌کند یا چرا دوست آرتور که اسلحه‌ای برای دفاع به او می‌دهد، ناگهان و بی‌هیچ دلیلی زیر پایش را خالی می‌کند؟! اینها سوالاتی است که نه مخاطب برای آن پاسخی می‌یابد و نه فیلم‌ساز به دنبال آن می‌رود. اما گویا عبور از این سوالات لازم است چرا که سوال اصلی‌ترِ «چرا نابود باد سرمایه‌داری» زیر سوال نرود.طبیعی است با سرازیر شدن این همه تباهی و سیاهی، شخصیت می‌ماند و اندامی نحیف که تا فروپاشی ذهنی و حتی اخلاقی و هفت‌تیرکشی فاصله‌ای ندارد؛ و انصافا چه راهی می‌ماند جز همزادپنداری؟ آن هم وقتی همه چیز تا این اندازه تحمیلی و با شلاق فیلم‌ساز سیاه نمایانده و سپس به سرمایه‌داری وصله می‌شود؟ «جوکر» مخاطبش را نسبت به جوکر سمپات می‌کند و چون این هیولا را مقابل سرمایه‌داری قرار می‌دهد، چنان مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهد که آخرین قطره منطق او را هم به لکنت می‌اندازد. البته که آنچه سرمایه و سرمایه‌داری – خصوصا این روزها – بر ما روا می‌دارد، محصولِ موقعیتی است زیسته و برخواسته از دنیای بیرون از فیلم اما درون فیلم را تماما «منطق» تحمیلی و زورکی بلعیده و خرده‌پیرنگی نمانده که از این بلع مصون باشد و پی در حقنه‌ی غرضی شعاری که نابود باد سرمایه‌داری؟ جوکر بر شخصیت استوار است و تنش‌های او با دنیای فیلم اما شعار ضدسرمایه‌داری وصله ناجوری است که فیلم را خراب می‌کند و چون غرض آمد، هنر پوشیده شد.</description>
                <category>یاشار گروسیان</category>
                <author>یاشار گروسیان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 01:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادکنک و ماجرای هایپ Witcher 3</title>
                <link>https://virgool.io/@YasharGrn/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%BE-witcher-3-rwrzhoqeeneu</link>
                <description>دقیقا خاطرم نیست اما فکر کنم حوالی سال‌های 93 تا 94 بود که بازی Witcher 3 در شرف انتشار بود، یکی دو تریلر از آن درآمده بود، یکی سینماتیک و دیگری از گیم‌پلی که به مراسم E3رسیده بود. آن زمان دانشجو بودم، بضاعت اینترنتم آنچنان فربه نبود که یک‌به‌یک مراسم را دانلود و آنها را پیگیری کنم؛ اما دوستانی داشتم هم‌پا با گیم که ویدئوها را به هر زحمتی که بود یا می‌‎شد به من می‌رساندند، آن هم درست در زمانه‌ای که میان آن همه – به اصطلاح دانشجو – گیم تنها «اووف بزن بزن و بکش بکشه؟» تلقی می‌شد.آشنایی با دنیای ویچر از شماره اول برایم رقم خورد و اصل جنس در شماره دوم به رگم تزریق شد؛ و حالا هم انتشار شماره سوم نزدیک است، عنوانی که از یک طرف خداخدا می‌کردم منتشر شود و از طرفی سیستمی که بتواند آن را – به تعبیر بچه‌های آن روزها – بکشد نداشتم؛ خلاصه آنکه حال عجیبی بود و معلق میان تمام آنچه انتظار داشتم و آنچه انتظارش را داشتم؛ و چه تعریفی موجزتر از این برای هایپ شدن؟به هر زور و زحمتی که شد ویچر را تجربه کردم، ماحصل اما؟ تهی و پوچ، ارضانشده از انتظارات و تصوراتی که برای خود از بتِ ویچر ساخته بودم. آنچه از شماره اول به یاد مانده و با شماره دوم به کمال رسیده بود، حالا در شماره سوم آنی نشد که انتظار داشتم، آنی نبود که می‌خواستم، پر بود از ایرادات فاحش و نقص‌هایی که به باورم نمی‌رفت ارزش این همه صبر را داشته باشد. بماند که این حرف‌ها در همان روزها هم در کت خیلی‌ها نمی‌رفت چرا که بازی برای آنها ویچر بود اما برای من «ویچر».انباشت چنین امیال ارضانشده‌‎ای، گاهی بدجوری ته‌تشین می‌شود، بتی را در ذهن تراش می‌دهد که بدل به تفریح روزانه می‌شود اما بلاخره یک‌جایی و یک‌روزی فرو می‌ریزد، خاطره‌ای می‌سازد - اگر چه مضحک - اما از آن بت کذایی بهتر و اصلا چه بهتر! از آن روز تاکنون می‌گذرد و من نیز خوشنود از اینکه حالا هرچه را پیشتر برایم به هزار روش بزک کنند، باور نمی‌کنم؛ علاقه‌ای هم ندارم. بی‌جهت هایپ شدن قماری است که کفه‌ی باختنش به سنگینی میل می‌کند، مصادف با خودآزاری تدریجی است و ترکیدن بادکنکی که صدای ترکیدنش را نایی نیست.</description>
                <category>یاشار گروسیان</category>
                <author>یاشار گروسیان</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2019 02:05:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شرط چاقو چند؟ چند نکته در رابطه با انتشار Death Stranding</title>
                <link>https://virgool.io/@YasharGrn/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D8%B7-%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-death-stranding-du0drblmlkaq</link>
                <description>چند روزی از انتشار Death Stranding می‌گذرد، اثری که هایپ را چنان در تنبان مخاطب فرو برد که خبرِ پیش از آمدنش و حالا هم آمده‌اش کم از یک جنگ تمام عیار در شبکه‌های اجتماعی تلفات نداده و هنوز هم ندارد. ابتدا نمرات درج شده در سایت‌های فلان و بهمان و حالاها هم امتیاز کاربران؛ و این وسط دعوای سیل مخالفان و بادِ موافقان عجب دیدنی شده است!بازگویی این دعواها نه مایه خرسندی است و نه غرضی برای ارضای احساسات شخصی؛ که به کج‌فهمی نسبت به چیزی برمی‌گردد که این روزها با یک عدد و چند رنگ و لعاب، مایه‌ی فخر شده است یا مایه‌ی سرافکندگی؛ متای سخنگو – گویا؟ - متاعی شده برای سنجش «ارزش» اثر و اگر مجله‌ای در آن سوی دنیا نمره‌ای کامل برای Death Stranding درج کند، واعجبا که بازی چنین شاهکار است و اگر وب‌سایتی نمره‌ای پایین دهد، وامصیبتا که Death Stranding زباله هم زیادش است. عده‌ای هم راه اعتدال را پیش گرفته‌اند که «نگویید این یا آن، حق همیشه با مخاطب است» اما این‌ها هم تهِ دلشان، کم هوس چشیدن مزه نمرات را ندارند.مرض از جایی است که ما از متاکرتیک و امثالهم که شده‌اند – به اصطلاح - «مبنع» ارزش‌گذاری، هیچ نمی‌دانیم و دقیقا با همین هیچ است که پرطمطراق و پرتبختر، بر سر و روی هم می‌کوبیم. آنچه به عنوان منبع ارزش از آن مایه می‌گذاریم، ویترینی است برای بازار و بازاریون که خوب بلدند چه را چطور برای مصرف‌کننده‌اش – و نه مخاطب – بزک کنند.اول؛ لعنت بر آنکه گفت چنین جاهایی پر از «نقد» است؛ نقد جای دارد و ارزشی، موضعی دارد و خوانشی، متعین است و زوایه‌دار با اثر، امکان دیالوگ را از سایر متون به متن اثر بازمی‌سازد اما آنچه شما در متاکرتیک و امثالهم به آن می‌نگرید، نقد نیست که ریویو است؛ و بسیار است فرق‌های دیگر بین نقد و ریویو، فقط اندکی سرچ لطفا.دوم؛ ریویو اساسا برای عموم است، خط‌دهنده و تصمیم‌سازنده برای مصرف‌کننده، که چه را باید خرید یا نخرید، و اگر آری، چقدر می‌ارزد و اگر نه، چرا نمی‌ارزد؟ نگاهِ پشت آن بازاری است و برای بازار، از بازار است و به بازار، پس کلابودگی مرجع است و نه اثربودگی که بشود مجالی برای نقد، موضع یا اندکی تحلیل.سوم؛ وقتی پای کالا درمیان است، بازار هزار و یک‌ نوع شعبده به کار می‌گیرد تا آن را برای مصرف‌کننده گوگولی‌ماسیون کند، چه از موضع تبلیغ و چه از موضع تحمیق؛ چنان که برایتان تصمیم بگیرند چه را دوست بدارید و چرا، بی‌آنکه بدانید و بخواهید بدانید. آنچه تصمیم‌گیرنده است، بازار است و منطق آن.چهارم؛ به فرض که نمرات Death Stranding بالا رود یا پایین؛ ما را چه سود از موضع؟ از نگاه؟ از فکر و تغییر؟ ته ماجرا این است که کالای شما خوب در بازار کار می‌کند یا خیر، بازاریان را خوب چربانده است یا خیر، ناشران خوب به ریویونویس‌ها پول داده‌اند یا خیر و چنین نتایجی، حداکثر.پنجم و آخر؛ بعید است که تهِ این ماجرا و چندی بعد که شیره‌ی Death Stranding حسابی کشیده شد، باز هم دعوایی سر نگیرد و باز مناقشه‌ای نباشد بر سر نمره و متا و بهمان و این دور شده است خوراک دعواهای ما؛ و چقدر بد که ما وقتی با هم دعوایی هم داریم، استدلال‌های بازاری‌مان کم ندارد از ادبیات به شرط چاقو چند؟</description>
                <category>یاشار گروسیان</category>
                <author>یاشار گروسیان</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 01:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>