<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Youka</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Youka</link>
        <description>کارشناسی حقوق،دختر درونگرای عاشقِ فلسفه،هنر،ادبیات،موسیقی،شعر،کتاب،نویسندگی،قهوه،پاییز،فرانسه:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:55:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1055194/avatar/2ZUL70.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Youka</title>
            <link>https://virgool.io/@Youka</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزانه های کافه رزماری«۱»</title>
                <link>https://virgool.io/@Youka/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DB%B1-irkdis1fj05f</link>
                <description>دیشب آخرِ وقت که به طرز عجیبی هم خسته بودم و میخواستم کافه رو تعطیل کنم،در کافه رو قفل کردم و رفتم جمع و جور کنم که بیام خونهدوتا پسر اومدن سمت کافه و دیدن در قفله داشتن برمیگشتن برن که رفتم درو باز کردم صداشون کردم گفتم:«کاشه تکیف میارین؟!»🫤خسته تر از اونی بودم که بخوام جمله‌مو درست کنم و دوباره بگم😂اوناهم گفتن بله و اومدن داخل😬ولی کاش من لال میشدم و ازشون نمیپرسیدم که کافه تشریف میارن یا نه😂</description>
                <category>Youka</category>
                <author>Youka</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 22:26:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Youka/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-gpbpxoinvpnr</link>
                <description>تصمیم گرفتم قانونی اقدام کنم و برم از دادگاه برگه بگیرم.رفتم گفتم که خیلی ساله بابام رفته و هیچ آدرس و شماره ای ازش ندارم و الان دارم عقد میکنم و اجازه پدر ندارم.یه شکوائیه نوشتم و قرار شد که دادگاه خودش به پدرم اطلاع بده و اگه بازم بابام نیومد بهم نامه بدن ودیگه احتیاجی به اجازه پدرم نباشه.ولی مشکل اینجا بود که روند زمانبری داشت و منم زمان زیادی نداشتم و در واقع شدنی نبود!دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم،فشار عصبی ای که روم بود رو هیچوقت تجربه نکرده بودم.همش با خودم فکر میکردم که الان بابام بجای اینکه پشتم باشه و حمایتم کنه داره باهام اینکارو میکنه و باعث میشه این روزامو که میتونست جزو بهترین و خاطره انگیز ترین روزای زندگیم باشه برام زهر میکنه و من بجای اینکه الان دنبال مدل آرایش دلخواهم و برنامه هایی که دارم باشم،باید اینهمه استرس بکشم و در به در دنبال یه راهی باشم که بدون امضای کوفتیش بتونم عقد کنم خودشم دو روزمونده به عقدم!!!دیگه عقلم به هیچ جا قد نمیداد.اون روز تا شب فکر کردم که چیکار باید کنم.فرداش به علی گفتم بیا بریم پیش استادم.یکی از استادای دانشگاهم عاقد بود و دفتر ازدواج داشت،رفتیم دفترش و نشستیم،جریان رو کامل براش تعریف کردم.گفت-دخترم بلاخره اون پدره،امکان نداره نیاد بذار خودم با بابات تماس بگیرم شاید راضی شد که بیاد،هیچ پدری بد بچه‌ش رو نمیخواد!+نه استاد اصلا حرفشم نزنید،من فقط میخوام ببینم راهی هست که اون نیاد و ما بتونیم عقد کنیم؟به هیچ وجه نمیخوام دوباره بهش زنگ بزنم!-پدربزرگت در قید حیاته؟+بله زنده‌ست،ولی اصلا ارتباط نداریم.-عمو چی؟عمو داری؟+بله دوتا عمو دارم ولی هیچکدوم ایران نیستن.-پس فقط یه راه میمونه!باید با بابات تماس بگیرم!درمانده به علی نگاه کردم و اونم بهم میگفت که بذار زنگ بزنه فقط حل شه تموم شه بره بقیه چیزا مهم نیست!از سر ناچاری شماره بابامو دادم به استادم و استادم بلافاصله شماره رو گرفت و گوشی رو گذاشت رو حالت اسپیکر که ماهم بشنویم چی میگه.حس بدی داشتم،غرورم اجازه نمیداد که دوباره بهش رو بندازم،دلم میخواست بهش بفهمونم که حضورش تو زندگیم به هیچ عنوان مهم نیست ولی با این تماس میفهمید که واقعا ازدواجم لنگِ یه امضاست!بعد از چندتا بوق بابام جواب داد:-بله بفرمایید؟!+سلام جنابِ فلانی،از محضرخانه ی شماره X تماس میگیرم،ترابی هستم استاد غزل خانوم.-سلام،جانم جناب ترابی درخدمتم؟+راستش غزل جان اومدن پیش من و بهم گفتن که شما حاضر نشدید واسه اجازه تشریف بیارید،خواستم بدونم مشکلی هست؟چون به هرحال درست نیست گره بندازیم تو کار دوتا جَوون که همدیگه رو میخوان و چه عملی پسندیده تر از ازدواج؟!-نه جناب چه مشکلی؟!من فقط سرم شلوغه و نمیتونم بیام!با پدرم تماس میگیرم که ایشون بیان جای من امضا کنن.+باشه هیچ ایرادی نداره،پس خودتون هماهنگی های لازم رو انجام بدید،برای دخترخانومتونم آرزوی خوشبختی میکنم.-چشم،زنده باشید خدانگهدار!+خدانگهدار!گوشی رو قطع کرد و بهم گفت دیدی؟!به همین راحتی حل شد!حالا برید با خیال راحت به کاراتون برسید.خیالم راحت شده بود و از طرفی هم خوشحال بودم که خودش نمیاد و قرار نیست ببینمش.فردا روز عقدم بود،قرار بود جشن عقد رو تو خونه ی ما بگیریم و استادم عاقدمون باشه و بیاد خونمون خطبه عقدمون رو بخونه.همین امشب باید میرفتم و با پدربزرگم صحبت میکردم.قرار شد شب ساعت ۹ من و مامانم و علی بریم خونه پدربزرگم و باهاش صحبت کنیم.رسیدیم دم خونشون و زنگ زدیم،بعد از چند لحظه در رو برامون باز کرد.من و مامانم رفتیم بالا و پدربزرگم رو بعد از چندسال دیدم،تو چارچوبِ در ایستاده بود و خیلی متعجب نگاهمون میکرد و منتظر بود کارمون رو بگیم.-بفرمایید؟+سلام آقاجون خوبی؟؟-سلام ممنون شما؟!+غزلم آقاجون نشناختی؟!-غزل جانم!خوبی؟؟این خانوم کیه؟خواهرته؟؟برگشتم به مامانم نگاه کردم دیدم صورتش خیس شده بود از اشک.آقاجونم فراموشی گرفته بود،کلا هیچی یادش نمیومد و مارو نمیشناخت،حتی یادش نمیومد که من تک فرزند بودم و اصلا خواهر نداشتم!منم دیگه نگفتم که مامانمه.سال ۹۱ مادربزرگم فوت کرد و از اون موقع پدربزرگم داشت تنها زندگی میکرد و بچه هاش هرکدوم دنبال زندگی خودشون بودن،با دیدنش گریه‌م گرفت.بهش گفتم آقاجون دارم ازدواج میکنم،فردا میای بریم محضر بجای بابام امضا کنی؟بغلم کرد و صورتمو بوسید و گفت انشالله خوشبخت بشی،معلومه که میام،شوهرت کو پس؟رفتم علی رو صدا زدم اومد بالا،مامانم گفت من میرم تو ماشین میشینم تا بیاید.پدربزرگم علی رو که دید باهاش روبوسی کرد و دعوتمون کرد داخل،با علی رفتیم توی خونه و نشستیم رو مبل.وارد خونه که شدم خاطرات اون زمان که مادرجونم زنده بود و هممونو دور هم جمع میکرد اومد جلو چشمم،شبای زمستونی که مادرجون مینشست روی مبل و برای همه نوه ها ژاکت میبافت،هنوزم ژاکتی که چندسال پیش برام بافته بود رو دارمش.خونه تاریک و سوت و کور بود،چقدر جاش خالی بود،بعد رفتنش همه چی بهم خورد و خونواده متلاشی شد،پدر و مادرم از هم جداشدن و عموهام و پسرعمم رفتن خارج از کشور و دیگه هیچوقت دور هم جمع نشدیم! آقاجون خوشحال بود که یکی اومده خونش و بهش سر زده،کاملا معلوم بود که همه فراموشش کردن و سال به ماهی یکبارم کسی نمیره در خونه‌شو بزنه!رفت تو آشپزخونه و با دولیوان شیر داغ برگشت پیشمون و لیواناروداد دستمون و بعد نبات زعفرانی آورد برامون،از ذوقش دوست داشت همش برامون خوراکی بیاره بخوریم،باهامون حرف میزد،برای علی از بچه هاش میگفت:دختر بزرگم سال ۸۱ سرطان خون گرفت و فوت کرد همه کار کردیم براش که بمونه ولی نموند،فقط ۳۶ سالش بود!زنمم سال ۹۱ سرطان خون گرفت و رفت،خیلی تنها شدم،ولی در عوض بچه های خیلی خوبی دارم،دخترم دکتره و پسرامم مهندسن و خارج از کشور زندگی میکنن،سرشون گرم زندگیشونه زیاد بهم سر نمیزنن ولی همینکه بدونم حالشون خوبه برام کافیه!جیگرم براش کباب شده بود،دلم میخواست وقت بود و ساعت ها مینشستم پیشش پای حرفاش،همونطور که داشت صحبت میکرد رفت اتاق و با یه قالیچه دستبافت لوله شده برگشت پیشمون.فرش رو داد بهم و گفت اینم کادو ی ازدواجتون،ازش تشکر کردیم و بلند شدیم که بریم دلش نمیخواست از پیشش بریم،اصرار داشت که بیشتر بشینیم و برامون خوراکی بیاره و صحبت کنیم،با اینکه خودمونم دوست داشتیم بیشتر پیشش باشیم ولی دیگه باید میرفتیم.موقع رفتن بهش گفتیم که شمارش رو بده بهمون که صبح باهاش تماس بگیریم و بیایم دنبالش،رفت گوشیش رو آورد و داد به علی،گفت شمارم پشت موبایلم نوشته شده،شمارش رو که پشت گوشیش روی یه تیکه کاغذ نوشته شده بود برداشتیم و قرار شد ساعت ۹ صبح من وعلی بریم دنبالش و ببریمش محضر امضا کنه.باهاش خدافظی کردیم و رفتیم.تا برسیم خونه ساکت بودم،به اقاجونم فکر میکردم،به اینکه چرا هیچوقت نرفتم ببینمش؟!اخه از وقتی پدرمادرم جدا شده بودن خونواده پدریمم سراغی ازم نمیگرفتن و من هر از گاهی فقط با دخترعمم (عمه دکترم)و پسرعمم (عمم که فوت کرد) صحبت میکردم که پسرعمم هم بعد یه مدت رفت روسیه و ارتباطم با اونم دیگه کمرنگ تر شد.فکر میکردم آقاجونمم دلش نمیخواد منو ببینه ولی بعد فهمیدم که اصلا هیچکس جریان طلاق پدر و مادرم رو بهش نگفته بود!رسیدم خونه،رفتم یه دوش گرفتم،زیر دوش آب وایستادم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم خدایاشکرت!ولی نه!تا فردا اقاجونم نیاد محضر وامضا کنه من هنوز خیالم راحتِ راحت نمیشه!صبح قبل ساعت ۹ علی اومد دنبالم و رفتیم دم خونه آقاجون،زنگو زدیم و آقاجون حاضر و آماده کت و شلوار پوشیده و کفشای واکس زده اومد پایین.سوارش کردیم و رفتیم سمت محضر.وارد شدیم و نشستیم و استادم جاهایی که اقاجونم باید امضا میزد رو داد بهش امضاکرد و من اون لحظه یه نفس عمیق با خیال آسوده کشیدم و گفتم بلاخره تموم شد!آقاجون رو بردیم رسوندیم خونه‌ش و با علی با سرعت برق رفتیم که کارامون رو انجام بدیم.تا همین چند لحظه پیش نمیدونستیم که امشب قراره جشن عقدمون باشه یا فقط بله برون!اگه پدربزرگمم نمیومد برای امضا مجبور بودیم امشب فقط بله برون برگزار کنیم و حلقه نشونو شیرینی برام بیارن،چون همه رو دعوت کرده بودیم و کلی تدارک دیده بودیم،اصلا نمیشد که امشب رو کنسل کنیم.رفتیم سفره عقد انتخاب کردیم و واسه شب کرایه کردیم،لوازم سفره عقد رو با کمک هم چیدیم تو ماشین و رفتیم سمت خونمون.علی منورسوند خونه و خودش رفت که میز و صندلی مهمون و باند و اسپیکر بزرگ کرایه کنه و بیاره خونمون.وارد خونه که شدم دیدم مامانم یکیوآورده جایگاه عروس و داماد رو بادکنک آرایی کنه.آقاهه مشغول کارش بود و مامانم درحال چیدن میوه و شیرینی ها و منم تند تند داشتم سفره عقدم رو میچیدم و از خوشحالی داشتم پرواز میکردم!کارای سفره عقد و بادکنک آرایی که تموم شد علی هم رسید،یه اقایی همه صندلی هارو آورد تو خونه و رفت،من و مامانم و علی باهم ۴ تافرش پذیرایی رو جمع کردیم و بردیم گذاشتیم تو یکی از اتاقا و اومدیم همه میز و صندلی ها رو چیدیم و تو حیاط هم میز و صندلی های غذاخوری رو چیدیم.خونه کاملا آماده شد.سرپایی یه ناهار خوردیم و علی منو رسوند آرایشگاه.ساعت ۸ شب قرار بود مهمونا برسن.عصرش علی کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید و کراوت مشکی که برای عقد خریده بودیم و پوشیده بود و با یه دسته گل رز سفید و یه حلقه گل سفید و صورتی که بذارم رو سرم اومد ارایشگاه دنبالم،منم لباس سفید عقدمو پوشیدم و کامل حاضر شده بودم،به خواست خودم موهامم نیمه فر کرده بودم و باز گذاشتم.رفتم پیشش،وقتی منو دید سر از پا نمیشناخت از خوشحالی!پیشونیمو بوسید و سوار ماشینم کرد،تو راه مدام نگام میکرد و قربون صدقم میرفت و بهم میگفت-تموم شد!بلاخره رسیدیم به هم!ولی پدرم درومد تا بدست بیارمتاااا در جریانی دست نیافتنیِ من؟!با مامانم تماس گرفتم،گفت که همه چی آماده ست،آشپز هم اومده بود غذا رو آماده کرده بود،یه ساعت دیگه مهمونا میرسیدن،با علی توشهر یکم چرخ زدیم تا همه مهمونا برسن و بعدش ما بریم.هردومون داشتیم ضعف میکردیم از گرسنگی،علی دم یه آبمیوه فروشی نگهداشت و رفت دوتا آب هویج بستنی خرید و آورد تو ماشین خوردیم.تقریبا یک ساعت گذشت و مامانم زنگ زد و گفت همه مهمونا اومدن بیاید.راه افتادیم سمت خونه،تو مسیر ماشینای دیگه مارو که میدیدن برامون بوق میزدن و با خنده دست تکون میدادن.دل تو دلمون نبود،هردومون خوشحال تر از هر وقتِ دیگه بودیم.رسیدیم دم خونه و پیاده شدیم،دست همو گرفتیم و وارد حیاط شدیم،سرتاسر مسیرمون مشعل و آبشار روشن کردن و با آهنگ «عروسی-ستار»وارد شدیم.خونه پر از مهمون بود،رو سرمون گل و نقل میریختن و همه دست وسوت میزدن.مامانم و پدرخواندم و مادربزرگم و مامان و بابای علی اومدن باهامون روبوسی کردن و آرزوی خوشبختی کردن برامون.باهمه ی مهمونا سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم داخل و نشستیم سر سفره عقد.کنار سفره عقد یه سبد گل بزرگ و خنچه های تزئین شده ی شیرینی و چادر عروسم بود که خونواده علی برام آورده بودن.مادر علی اومد چادر عقدمو سرم کرد و حلقه ی نشون رو انداخت انگشتم و همه برامون دست میزدن و بعد کله قند تزئین شده با تور ومروارید سفید که خونواده علی آورده بودن رو دادن به ناپدریم شکوند.مامانم یه خانومی رو آورده بود که از مهمونا پذیرایی کنه،بعد از انداختن حلقه نشون و شکستن کله قند اون خانوم به همه چای و شیرینی تعارف کرد.کم کم عاقد(همون استادم)رسید،اومد نشست و شروع کرد،دفتر بزرگش رو باز کرد و اول علی و بعد هم من شروع کردیم به امضا کردن صفحاتِ دفتر.و بعد امضای شاهدای عقدمون که برادرای علی و دامادشون بودن.دخترای مجرد فامیل اومدن و تور سفید رو بالای سرمون نگه داشتن و نوبتی رو سرمون قند میسابیدن،من و علی قرآن رو باز کردیم وگرفتیم دستمون،همه ساکت بودن،هر از گاهی بین صدای عاقد صدای تق تق بهم خوردن کله قند شنیده میشد-عروس خانوم،سرکار علیه دوشیزه غزلِ …آیا بنده وکیلم شمارو در ازای مهریه معلوم یک جلد کلام الله مجید،یک جام آینه و یک جفت شمعدان وچند شاخه نبات و ۵۰۰ سکه تمام بهار آزادی به عقد دائمیِ شاه داماد جناب آقای علیِ… در بیاورم؟و بعد صدای خالم که گفتعروس رفته گل بچینه!-برای بار دوم عرض میکنم،وکیلم؟+عروس رفته گلاب بیاره!-برای بار سوم عرض میکنم،وکیلم عروس خانوم؟+عروس زیرلفظی میخواد!و بعد علی یه جعبه از جیب کتش دراورد بیرون و یه دستبند قشنگ انداخت دستم و گفتمبا اجازه پدر و مادرم بله!-مبارکه انشالله!خب شاه دامادِ عزیز جناب آقای علیِ… آیا بنده وکیلم عروس خانوم غزلِ… در ازای مهریه ی معلوم به عقد شما دربیاورم؟و علی هم گفت+با اجازه بزرگ‌تر ها بله!-خب خیلی مبارکه، انشالله میخوایم خطبه محرمیت رو بخونیم،لحظه ی بسیار مبارکیه و درهای رحمت بازه و دعا مستجابه،براشون آرزوی خوشبختی میکنیم و انشالله قسمت همه ی مجرد ها.بسم الله الرحمن الرحیم…و بعد شروع کرد به خوندن یک متن طولانی و خطبه محرمیت رو خوند.خطبه که تموم شد عاقد اومد برامون آرزوی خوشبختی کرد و رفت.من و علی حلقه هامون رو انداختیم انگشت همدیگه و عسل گذاشتیم دهن هم.پدر و مادرامون اومدن باهامون روبوسی کردن و نوبتی بهمون هدیه دادن.پدر و مادر علی اومدن و سرویس طلامو دادن و مادرش النگو هامو دستم کرد.و بعد مامانم و ناپدریم اومدن و یه سکه تمام بهمون هدیه دادن.و بعد بقیه مهمونا یکی یکی اومدن و باهامون روبوسی کردن و هدیه دادن و باهامون عکس گرفتن.و بعد با آهنگ «یه حلقه طلایی-معین» من و علی بلند شدیم و رقصیدیم،رو سرمون نقل و گلبرگ وپول میریختن،همه میومدن و بهمون شاباش میدادن.و بعد مهمونا اومدن وسط و بعد از کلی رقص و شادی رفتیم حیاط برای شام.همه نشستن سر میزاشون و باهم بگو بخند میکردن،من و علی هم سر یک میز دو نفره که روش همون سبد گل بزرگ رو گذاشته بودن  نشستیم،غذا ها رو پخش کردن و همه مشغول شدن.من و علی از شدت گرسنگی یادمون رفته بود که عروس دامادیم تا غذا رو دیدیم حمله کردیم به غذا و وقتی تموم کردیم علی گفت عه فک کنم اولین قاشقو باید دهن همدیگه میذاشتیم!!!بعد از شام دوباره همگی وارد سالن شدیم و تا آخر شب بزن و برقص کردیم،و بعد مهمونا یکی یکی باهامون خدافظی کردن و رفتن وموندیم خودمون و مادربزرگم و خاله ها و دایی هام،با علی نشستیم به شمردن شاباش هامون و علی میخندید و میگفت به به فرداشماااالیم خرج ماه عسلمونم درومد!و بعد با کمک هم سفره عقد رو جمع کردیم که فرداش ببریم تحویل بدیم و همه میز و صندلی هارو چیدیم یه گوشه حیاط تا فردا بیان ببرنشون و فرش های پذیرایی رو دوباره پهن کردیم.انقدر درگیر کارای عقدمون بودیم که به کل یادم رفته بود  امشب تولد ناپدریمه،رفتم بهش گفتمتولدت مبارک امسال کادو برات داماد آوردم!همه کارا رو کردیم و بقیه هم رفتن خونه هاشون.علی گفت برو لباساتو عوض کن بریم بیرون یه چرخ بزنیم،رفتم سریع لباسامو عوض کردم و اومدم.با مامانم اینا خدافظی کردیم و رفتیم.ساعت ۳ شب شده بود،بدون مقصد افتادیم تو جاده و با صدای بلند آهنگ گوش میکردیم و باهاش میخوندیم و میرقصیدیم،علی دستمو سفت چسبیده بود.بهم میگفت غزل مدیونی اگه حتی یک درصد دلت جشن عروسی بخواد و بهم نگی!منم بهش گفتم کهخیالت راحت!من نه الان نه هیچوقتِ دیگه دلم عروسی نمیخواد و هیچوقتم بابت عروسی نگرفتنمون پشیمون نمیشم!من فقط میخوام باهم یه زندگی آرومو شروع کنیم حتی شده تو یک وجب جا،تنها چیزی هم که من تو زندگی ازت میخوام آرامش و تعهده همین!حتی ازت خونه وماشین گرون قیمتم نمیخوام،تو خونه ی بابام تا الان خودتم میدونی که تو رفاه کامل بودم،تمام بچگیم تو خونه باغ چندهکتاریِ (عظیمیه کرج)بابام زندگی کردم ولی آرامش نداشتم!الانم من فقط ازت میخوام که همیشه حالم کنارت خوب باشه حتی شده تو یه خونه ۲۰ متری باهات زندگی میکنم ولی با دلِ خوش همین!رسیدیم به عوارضی،جلوی مغازه ها و مجتمع خدماتیاش نگه داشتیم و علی رفت دوتا چایی و کیک گرفت آورد.کیک و چاییمونو که خوردیم،صندلیمو خوابوندم و همونطور که داشتیم باهم حرف میزدیم از شدت خستگی اصلا نفهمیدم کِی خوابم برد!هوا روشن شده بود که با حرکت دست علی روی موهام و صورتم بیدار شدم،چشامو باز کردم،دیدم علی بدون اینکه چیزی بگه داره نگام میکنه و بهم لبخند میزنه-صبح بخیر عروسِ نازم خوب خوابیدیااا!+وای ببخشید تنهاموندی اصلا نفهمیدم کی خوابم برد،تو نخوابیدی؟؟!-پاشو رو به روتو نگا کن!صندلیمو بلند کردم و چشمم که افتاد به بیرون خشکم زد،منظره ی روبروم دریا بود!همینطوری گیج داشتم یدونه به دریا نگاه میکردم یدونه به علی!علی منو آورده بود شمال!-دیوووونهههه!!!+منکه بهت گفتم فردا شمالیم!فک کردی باهات شوخی دارم؟!باورم نمیشد انقدر دیوونه باشه،همونجا بود که فهمیدم این دیوونه همونیه که بااااید تو زندگیم باشه.خودمو انداختم تو بغلش و زدیم زیرخنده.پیاده شدیم رفتیم نشستیم لب دریا،هوا سرد بود،علی فرصت نکرده بود لباساشو عوض کنه و هنوز با کت و شلوار و کراوات بود،رفت از توماشین کتشو آورد و انداخت رو دوشم،با هم سیگار روشن کردیم و سرمو گذاشتم رو شونه‌ش و دریا رو تماشا کردیم.بلند شدیم و راه افتادیم که بریم صبحانه بخوریم،وارد یه جایی شدیم و نشستیم پشت میز،همه با لبخند و بعضیام با تعجب داشتن نگامون میکردن،آرایش و موهای من و لباسای علی داد میزد که عروس دامادیم!یه املت و بعدشم یه چای خوردیم و علی گفت میبرمت یه جایی که خستگی و استرس اینهمه مدت از تنت دربیاد.راه افتادیم و رفتیم سمت یه اقامتگاهِ بکر و جنگلی،علی قبلش بهم گفت که اونجایی که میریم گوشی اصلا آنتن نمیده،قبل از اینکه برسیم به مامانم زنگ زدم و گفتم که نگرانم نباشه،اونم از کارمون تعجب کرده بود!تو مسیر جلو یه فروشگاه نگه داشتیم و رفتیم کلی خوراکی و نسکافه خریدیم.وقتی رسیدیم دیدم یه جای بی نظیر و بکر بود که سرتاسر پوشیده شده بود از درختای سبز و نارنجی و زرد پاییزی.وارد یه اقامتگاه شدیم که پر بود از کلبه های چوبی،چندقدم اونطرف تر هم یه رودخونه بود که ترکیب صداش با صدای پرنده ها فضا رو وصف نکردنی میکرد.یه آقایی اومد و بهمون خوش آمد گفت،اقامتگاه خالیِ خالی بود و هیچ مسافر دیگه ای نبود و فقط ما بودیم.یه کلبه انتخاب کردیم و رفتیم داخل،بخاری برقیشو روشن کردیم که کلبه گرم شه.علی رفت ناهار سفارش داد و اومد و بعد از چند دقیقه اون آقا با دو پرس کته کباب خوشمزه اومد.غذامونو که خوردیم به علی گفتم یکم بخواب دیشبم نخوابیدی،ولی گفت که پاشو بریم قدم بزنیم،دوتا نسکافه درست کردیم و رفتیم تو محوطه جنگلیِ اقامتگاه قدم زدیم و حرف زدیم،از آرزوهامون،از زندگی ای که قراره باهم بسازیم،از روزایی که میخوایم کنار هم قشنگش کنیم و از همه و همه چی.هوا که تاریک شد رفتیم تو یکی از آلاچیقای چوبی محوطه نشستیم و شام سفارش دادیم،آقایی که صاحب اونجا بود برامون تو یه استامبولی آتیش درست کرد و آورد گذاشت کنارمون که گرم شیم.بعد از شام قلیون و چای سفارش دادیم و خوراکی آوردیم و تانصف شب تو آلاچیق نشستیم و از بهترین لحظه هامون صحبت کردیم و بعد جمع کردیم و رفتیم سمت کلبه مون.از خستگی دراز کشیدیم و سرمو گذاشتم رو سینش،تمام خستگیا و استرسا و سختیایی که تو این چند روز کشیدم تو بغلش به کل فراموشم شد.احساس میکردم کنارش خوشبخت ترین زنِ دنیام!برگشت سمتم و محکم بغلم کرد،گرمای نفساش و برخورد ریشاش با گردنم و بوی همون عطر تلخ مردونه‌ش داشت دیوونم میکرد.میترسیدم،در گوشم باصدای آروم حرف میزد و آرومم میکرد و ریز ریز صورت و گردنمو میبوسید.قلبم داشت تند میزد،محکم دستشوگرفته بودم.گفت حالت خوبه؟؟سرمو به نشانه تایید تکون دادم و گفت میخوای ادامه ندم؟ که گفتم نه خوبمفرداش ساعت حدود ۱۰-۱۱ صبح بیدار شدیم و رفتیم تو الاچیق صبحانه بخوریم،یکم سرگیجه داشتم علی با یه حالت نگران و شرمنده همش حالمو میپرسید و میگفت ببخشید اذیتت کردم!و بعد به آقاهه گفت که چند سیخ جیگر بیاره-نههه علی من جیگر دوست ندارررم!+مگه دست توعه؟!الان باید بگی هرچی آقامون بگه!-آخه کی کله صبح جیگر میخوررره؟!هرچی آقامون بگه ولی من جیگر نمیخورم!+فکر کن داری دارو میخوری،برات خوبه!جیگرو که آورد علی برام لقمه میگرفت و منم با نق نق میخوردم،به زور همشو به خوردم داد و خیالش که راحت شد پاشدیم رفتیم قدم زدیم.قرار شد امشبم تو کلبه بمونیم و فرداش بریم بندر انزلی.فرداش بعد از ناهار جمع و جور کردیم که راه بیفتیم،وسیله خاصی همراهمون نبود،خودمون بودیم و لباسای تنمون!چون اصلا از قبل قرارِمسافرت نداشتیم.شب رسیدیم انزلی و یه ویلا اجاره کردیم،ویلا رو که تحویل گرفتیم علی گفت بریم اکبرجوجه خودمون شام بزنیم بر بدن؟!(من و علی زمانی که دوست بودیم ۳-۴ بار وقتایی که مامانم اینا مسافرت بودن یواشکی شمال رفته بودیم و تو انزلی یه رستوران اکبرجوجه بود که هربار میومدیم حتما میرفتیم اونجا غذا میخوردیم!)پاشدیم رفتیم رستوران مخصوصمون و بعد تا نصف شب نشستیم کنار دریا و تو شهر گشتیم و برگشتیم ویلا.ماه عسل یهوییمون حدود یک هفته طول کشید،مامانم زنگ میزد و با خنده میگفت دل ندارید بیاید؟؟کی تشریف میارید ایشالله؟!وقتی برگشتیم تقریبا هرشب خونه یه نفر پاگشا میشدیم و مامانمم علی و خونوادش رو پاگشا کرد،مامان علی شب پاگشاییم بهم یه جفت گوشواره ی خیلی قشنگ هدیه داد.کم کم شروع کردیم به تدارک دیدن برای شب یلدا،انزلی که بودیم علی برام از منطقه آزاد چند دست لباس و پالتو و چکمه و کیف و لوازم آرایش و…خرید که شب یلدا برام بیارن.گفتم همه چی رو برای یلدا میخوام خودم آماده کنم،و شروع کردم به درست کردن جعبه کادو های بزرگ دایره شکل،جعبه های مشکی بانوار روبان قرمز و یه پاپیون قرمز بزرگ روش.شب یلدای ۹۸ رسید.حدود ۶ تا جعبه کادو تو سایز های مختلف درست کردم و توشون رو پر کردم از پوشالای قرمز و مشکی و تو هرکدوم لباسا و کیف و کفش و چیزای دیگه چیدم و دادمشون به علی که شب بیارنش برام.یه آدم برفی بزرگم با پنبه درست کردم و مادربزرگم براش شال گردن بافت و یه کلاه مشکی سرش گذاشتم،روی چندشاخه درخت خشکیده هم پفیلا چسبوندم و شکل یه درختِ برفی گذاشتم کنار سفره یلدا.هندونه هارو به شکل سبد برش دادم و روی دسته‌ش پاپیون قرمز و گیفت هندونه زدم و داخلش هندونه های قاچ شده رو چیدم،یه کدوتنبل رو هم با گل تزئین کردم،و بعد تو ظرفای مختلف لبو هایی رو که به شکل گل بریده بودم چیدم و داخل یه سینی بلوری بزرگ با پشمک وانیلی و شکلاتی یه سگِ خوشگل درست کردم.یه پارچه ترمه قرمز روی زمین جلوی مبلی که قرار بود با علی بشینیم (همونجایی که سفره عقد پهن کردیم)پهن کردم و بالاش یه سماورِ مسی و یه شمع به شکل استکان چای قندپهلو کنار سماور،و جلوش سه تارم رو گذاشتم،داخل یه جام بزرگ مسی سیب سرخ و انار چیدمو داخل یه جام دیگه آجیل و بعد تمام چیزایی که درست کرده بودم رو چیدم سر سفره یلدام.چندتا هم بادکنک هندونه شکل و بادکنکای قرمز و مشکی خریدم و چیدم دور مبلی که جلوش سفره یلدا پهن کرده بودم.شب که علی و خانوادش رسیدن درحالی که هر کدوم یه چیزی دستشون بود وارد شدن،علی یه سبد بزرگ میوه و یه سبد دیگه پر از آجیل ویه کیک بزرگ هندونه ای شکل آورد برام.همه از سفره یلدام خیلی خوششون اومده بود و میومدن کنارش عکس میگرفتن.بعد از پذیرایی و گپ زدن باهم و بزن و برقص خواهر علی اومد و دونه دونه جعبه هارو باز کرد و وسایلمو نشون بقیه داد،و بعد مادر علی دوباره یه النگو بهم هدیه داد.و اون شبم به خوشی گذشت.با علی داشتیم برنامه ی یه مسافرت خارج از کشور رو میچیدیم که بجای عروسی گرفتن بریم یه ماه عسلِ حسابی و از سفر که برگشتیم بریم سر خونه زندگیمون! با مامانم شروع کردیم به خریدِ جهازم،هر روز میرفتیم و یه چیزی میخریدیم و مبل و سرویس خواب ومیزناهارخوری سفارش دادیم،یه سری از لوازم برقیامم اینترنتی سفارش میدادم و میاوردن دم در.مامانم و مادربزرگمم یه سری رختخوابو لحاف و پتو برام آماده کردن و مادر علی هم بهم دوتا لحاف یاسی رنگ و دوتا تشک و دوتا بالش داد،جهازم تکمیل شده بود،اتاقم تاسقف پر از وسیله شده بود.با دل فرصت با علی داشتیم درباره ماه عسلمون تصمیم میگرفتیم که یهو همه جا پیچید یه مریضی خیلی وحشتناک اومده(کرونا)و در روز هزاران نفر دارن از بین میرن،وحشت سرتاپامونو گرفته بود،عروسی که به خواست خودمون نگرفته بودیم ولی ماه عسلمونم کنسل شد!دیگه حتی بیرونم میترسیدیم بریم.خیلی بلاتکلیف مونده بودیم که تصمیم گرفتیم خونه بگیریم و بی سر و صدا بریم خونمون.هرروز علی میومد دنبالم و میرفتیم خونه نگاه میکردیم.بعد از دیدن چندتا خونه بلاخره یه خونه رو پسندیدم و قرار شد که همونو بگیریم.یه خونه ی ۹۰ متری و دلباز بود که سرتاسر پر بود ازپنجره و تو آشپزخونه‌ش هم یه پنجره ی بزرگ داشت و منم که عاشق همچین خونه هایی هستم که از در و دیوارش نور بباره تو خونه تادیدم گفتم فقط همین جارو میخوام!۲۵ اسفند ۹۸ رفتیم خونه رو نوشتیم(اجاره کردیم) و از همون روزش رفتیم خونه رو تر و تمیز کردیم و آماده شد که جهازمو ببریم بچینیم.همه چی رو دوتایی با عشق رفتیم چیدیم و گفتیم کسی نیاد کمک.دو روزه همه کارا رو کردیم و خونمون تکمیل شد.شبش علی منو رسوند خونه ی مامانم و خودشم رفت خونشون،قرار بود از فرداش دیگه بریم خونه ی خودمون.همون شب مامانم برام چند مدل مربا درست کرد و تو بانکه های مختلف ریخت و وسایل یخچالمو آماده کرد،حال هردومون بد بود،بغض داشتیم ولی هیچکدوم به روی هم نمیاوردیم.مامانم ساکت بود و خودشو مشغول انجام کارا میکرد که یهو بهم گفتیعنی جدی جدی داری میری؟!بغلش کردم و هردومون بغضمون ترکید،خودمو جمع و جور کردم و دلداریش دادم و کشوندم به شوخی و خنده که حالش بهتر شه.هم خوشحال بودیم هم ناراحت.کارامون که تموم شد رفتم تو اتاقم،آخرین شبی بود که تو اتاق خودم تنها میخوابیدم.دستامو گذاشتم زیر سرم و زل زدم به سقف و با خداحرف میزدم،خداروشکر میکردم بابت همه چی ولی تهش میگفتم خدایا اگه دیدی هرجا مسیرم اشتباه بوده خودت یجوری بهم بفهمون!و به خدا میسپردم که مواظب مامانم باشه،دلم خیلی گرفته بود،آخرشم بالشمو بغل کردم و زار زار گریه کردم و بعد خوابم برد!صبح مامانم اومد و بیدارم کرد،با مامانم رفتیم یخچال و فریزرمو چیدیم،مامانم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برام تهیه کرده بود هیچی برام کم نذاشته بود.برام یه سفره هفت سین قشنگم چید.آخرشم من و علی رو از زیر قرآن ردمون کرد و وارد خونمون شدیم و مامانمم رفت!خونه ی عشقمون!خونه ای که عاشق گوشه به گوشه‌ش بودیم،باهم عهد بستیم که فقط اتفاقای قشنگ و خاطرات خوش رقم بزنیم تو این خونه!عید ۹۹ که شد مامانم برام عیدی آورد،یه سبد آجیل و میوه و شیرینی و یه انگشترِ قشنگ واسه من و چند دست لباس برای علی.و زندگیمون همینقدر ساده ولی پر از عشق شروع شد!بخاطر کرونا هیچ جا عید دیدنی نرفتیم و کل عید رو موندیم خونه و فقط فیلم و سریال میدیدیم و باهم اشپزی میکردیم و میرقصیدیم و کلی سرگرم میکردیم خودمونو.تک تک روزامونو با جزئیات به یاد دارم،اوایل زیاد بلد نبودم آشپزی کنم چون مجرد که بودم هیچوقت آشپزی نکرده بودم و تنها غذایی که بلد بودم ماکارونی بود!ولی با این حال هرچی که میپختم علی استقبال میکرد و حتی اگه خرابشم میکردم بازم از غذام تعریف میکرد!ولی رفته رفته یه آشپزی شدم که تو کل فامیل همه منو مثال میزنن (البته تعریف نباشه هاااا!)چون خانواده مادریم شمالی هستن(مازندران)کلی غذاهای شمالی از مامانم یاد گرفتم و هر روز یکیشو برای علی میپختم و علی هم عاشقشون میشد!باقالی قاتوق که شد بهترین غذای علی!الان سه سال از ازدواج من و علی میگذره و همونطور که بهم قول داده بود تمام تلاشش رو کرد که من کنارش خوشبخت باشم و من هنوزم باهاش خوشبخت ترین زن دنیام!با خانواده علی هم رابطه ی خیلی خوبی دارم و پدر و مادرش تو هر فرصتی برام دور از چشم عروسای دیگه یواشکی هدیه میخرن!و همیشه میگن خوشحالن که علی منو داره و من تو خونواده‌شون هستم،منم همیشه و همیشه براشون احترام زیادی قائلم.دو سال تو همون خونه موندیم و سال سوم ازدواجمون(۷ خرداد ۱۴۰۱) با کمک هم خونه ای که دوست داشتیم رو تو منطقه ای که همیشه دلمون میخواست خریدیم!و الان من ۲۶ سالمه و علی ۳۱ سالشه،زندگی آرومی داریم و هنوز به بچه دار شدن فکر نمیکنیم.و الان تو خونمون درحالیکه علی کنارم خوابه دارم مینویسم و بازم مثل همیشه میگمخدایاشکرت واسه همه چی!❤️پایان?پ.ن:اولین بارم بود که دست به قلم میشدم و نمیدونم که تونستم اونطور که باید همه چی رو شرح بدم یا نه ولی با این حال امیدوارم که خوشتون اومده باشه،و ممنونم بابت وقتی که گذاشتید و داستانم رو خوندید❤️پ.ن۲:برای تصویرسازیِ بهترِ داستان یه سری عکس از همون روزا براتون گذاشتم و تصمیم دارم به قسمت های قبل هم یه تعداد عکس مرتبط اضافه کنم،اگه دوست داشتید اونارم ببینید.پ.ن۳:سال نو همگی مبارک،امیدوارم بهترین اتفاقا تو سال جدید براتون رقم بخوره و حال دلتون همیشه خوب باشه??</description>
                <category>Youka</category>
                <author>Youka</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 17:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگیم-قسمت چهارم:۲۳ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Youka/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%B2%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-vrrwijyu6xuy</link>
                <description>مهرماه شد و دوباره ۲۴ مهر و تولد ۲۳ سالگیم!علی برای تولدم برنامه ریزی کرده بود که بریم یه باغ رستوران که تو اطراف شهر بود.صبح که بیدار شدم یه چیزی خوردم و بعد رفتم حاضرشم،با دل فرصت نشستم کل موهامو فر کردم،درحال ارایش کردن بودم که علی پیام داد-من رسیدم+واااای چه زود!من هنوز حاضر نیستم!!-اشکال نداره من عادت کردم دیگه!دلم میخواست یه ارایش متفاوت با هرروزم کنم،رژ قرمز پر رنگ زدم و چشمامم با سایه شاین دار ارایش کردم، ارایشم همونطوری که دوس داشتم شد.هنوز نمیدونستم باید چی بپوشم،تند تند داشتم لباسامو میزدم کنار که یه چیزی انتخاب کنم.یه بولیز حریرسفید نازک برداشتم تنم کردم که بنظرم اومد یقه و سرشونه هاش زیادی باز بود،پشیمون شدم خواستم عوضش کنم که علی دوباره پیام داد:-شانس آوردی تولدته دیگه وگرنه میبردمت رستوران شرطی‌مون یه ناهار میدادی تا دیگه انقد منو تو کوچه نگه نداری!+غر نززرن اومدمدیگه خیلی دیر شده بود،از عوض کردن لباسم منصرف شدم،فوری مانتومو پوشیدم و ادکلنمو برداشتم چند پاف رو شال و لباس و موهام زدم و بلاخره رفتم.سوار شدم سلام کردم دیدم علی ماتش برده،ابرو هاشو بالا داده بود و همینطوری داشت سرتا پامو براندازمی‌کرد.گفتم+علیک سلام،خوبم مرسی تولدمم مبارک!یهو به خودش اومد گفت-تو چرا انقد ناززز شدی ؟؟؟!+نبودم یعنی؟؟!-نه نه،یعنی چرا بودی،ولی امروز یطور دیگه…اصن ولش کن!از حرف زدنش خندم گرفت،خودشم نمیفهمید چی داره میگه.یهو صورتمو گرفت بین دستاش و پیشونیمو بوسید و گفت-تولدت مبارک زندگیِ من،بهترین اتفاق زندگیم!نمیدونم چطوری باید ازت تشکر کنم بابت بودنت.+تشکر نمیخواد،خدا ما دوتا رو واسه هم آفریده،تورو برای من و منو برای تو!علی صندلی عقب ماشینو پر کرده بود از بادکنکای بنفش و سفید تا سقف!روی داشبوردم یه باکس گل رز بنفش و سفید بود.همه چی خیلی قشنگ بود.راه افتادیم،تو کل مسیر با موزیکای شاد میرقصیدیم و باهاش میخوندیم،دستمو گرفته بود تو دستش و هر چند دقیقه یکبار نگام می‌کرد ودستمو میبوسید.چندتاهم عکس سلفی گرفتم که لحظه های قشنگمون ثبت شه.از پشت صندلی دوتا بادکنک بنفش برداشتم و یکیشو دادم به علی،شیشه رو دادیم پایین و بادکنک و از پنجره بیرون گرفتیم و اخرشم ولشون کردیم تو جاده!رسیدیم باغ رستوران،وارد باغ شدیم،یه جای سرسبز خیلی قشنگ بود،وسط باغ یه حوض بزرگ بود که فواره داشت و هر دو طرف پر بوداز اتاقکای چوبی کلبه مانند و ته باغم یه رودخونه بود.وارد یکی از اتاقکا شدیم،علی بادکنکا و کیک و باکس گل رو آورد داخل.همشونو مرتب چیدیم و بادکنکا رو هم همه جای اتاقک پخش کردیم.مانتو و شالمو دراوردم آویزون کردم و نشستم کنارش که یهو گفت-میشه سرتو بذاری رو پام؟دوس دارم نگات کنم!دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو پاش،بابت لباسی که تنم بود یکم معذب شده بودم پیشش ولی دیگه کاریش نمیشد کرد!زل زده بودیم تو چشمای همدیگه،دستشو میکشید تو موهامو صورتمو نوازش می‌کرد.تا چند دقیقه تو همون حالت موندیم.چشامو بستم و فقط بوی عطرشو نفس کشیدم،همون ادکلنی بود که ولنتاین براش خریده بودم،یه بوی تلخ و مردونه ی شیک که مستم میکرد.همونطور که چشمام بسته بود گرمی نفساشو روی صورتم احساس میکردم،سرمو چسبوند به سینه‌ش و سفت بغلم کرد،موهامو بو میکشید و هر چندثانیه سرمو میبوسید،صدای قلبشو میشنیدم،قلبش داشت تند میزد،هیکل قوی و مردونه‌ش بهم احساس امنیت میداد،احساس میکردم تا ابد جام کنارش امنه،طولانی مدت تو همون حالت موندیم بدون اینکه هیچکدوم چیزی بگیم،دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون،دوست داشتم زمان وامیستاد و من تا همیشه تو همون لحظه میموندم.کم کم خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون،همونطور که داشت نگام میکرد گفت-هیچوقت تنهام نذار،نمیتونم حتی یک روزمم بدون تو تصور کنم+همیشه کنارتم،مطمئن باش!-قول بده!+قول میدم!-نمیدونی چقد دوسِت دارم!+منم دوسِت دارم!همونجا به هم قول دادیم که هر اتفاقی هم بیفته تا آخرش کنارهم باشیم.تولدو شروع کردیم،کلی باهم عکس و فیلم گرفتیم و دیوونه بازی دراوردیم،کیکو که بریدم کادومو داد بهم.یه نیم ست طلا سفید شکوفه ای که وسط شکوفه هاش نگین داشت،خیلی ناز بود.از جعبه درش آورد و گردنبندشو انداخت گردنم،گوشواره های قبلیمو دراوردم و گذاشتم تو جعبه و گوشواره نیم ستمو انداختم توگوشم.واقعا خیلی قشنگ بود.یکی دوساعت بعدش ناهار سفارش دادیم،تا عصر موندیم اونجا،هوا داشت کم کم تاریک میشد که راه افتادیم،تا برسیم به جاده هر بچه یاحتی ادم بزرگی که دیدیم بهش بادکنک دادیم.تو مسیر برگشت آهنگ مخصوصمونو با صدای بلند داد میزدیم و همراه موزیک میخوندیم«قصه ی عشقت باز تو صدامههههه یه شب مستی باز سر رااامههه یه نفس بیشتر فاصله مون نیییییست چه تب و تااابی باز توشبامهههه»رسیدیم داخل شهر و علی منو رسوند خونه،موقع پیاده شدن بابت همه چی ازش تشکر کردم،باکس گلمم برداشتم و خواستم پیاده شم که یهو غیرمنتظره برگشتم صورتشو بوس کردم،اولش تعجب کرد و بعد خندید و با قربون صدقه بوسم کرد و خدافظی کردیم.وقتی رفتم خونه برای مامانم تعریف کردم که کجا رفتیم و کادویی که علی بهم داده بودو نشونش دادم،اونم با اشتیاق به حرفام گوش میدادو برام ارزوهای خوب میکرد.هرشب قبل خواب باعلی کلی با هم حرف میزدیم.اون شبم وقتی داشتیم چت میکردیم یهو گفت که-غزل به خواهرم گفتم بیاد با مامانت صحبت کنه،فقط خواستم بهت بگم با مامانت حرف بزنی ببینی چی میگه و زمانشو خودت تعیین کنی بگی بهم.غزل میگم که ممکنه مامانت قبول نکنه؟؟اگه قبول نکنه من باید چیکار کنم؟؟+نمیدونم باید باهاش حرف بزنم ببینم چی میگه-کی بهش میگی؟+فردایهو یه حس عجیبی بهم دست داد،هم خوشحال بودم و هم یه حال غریبی داشتم،باورم نمیشد که قراره ازدواج کنم،یهو دلم تنگ شد،واسه مامانم،یعنی قرار بود برم سر خونه و زندگی خودم؟!منِ یکی یه دونه که مامانم بهترین رفیقم بود داشتم ازدواج میکردم؟؟قرار شد با مامانم صحبت کنم و بهش خبر بدم.فرداش مامانمو صدا زدم اومد اتاقم و نشستیم باهم صحبت کنیم،نمیدونستم چطوری شروع کنم با اینکه در جریان همه چی بود ولی بازم گفتنش برام سخت بود.خلاصه شروع کردم بهش گفتم که خواهرش میخواد بیاد خواستگاری و خواست که زمانشو تعیین کنیم.واکنش مامانم خیلی برام غیرمنتظره بود،یهو گفت-بیخود!بشین سرجات تو هنوز بچه ای،لازم نکرده بیاد!با تعجب نگاش کردم که یهو پاشد و از اتاقم رفت بیرون!علی هم از اونطرف دل تو دلش نبود و منتظر بود بهش خبر بدم و استرس داشت که نکنه مامانم قبول نکنه و نذاره بیان.و من با این واکنش مامانم نمیدونستم باید چیکار کنم.چند دقیقه گذشت و مامانم برگشت اتاقم،فهمیدم که اونم مثل من دلتنگ شده و واکنشش بابت همین بود،رفتنم برای اونم سخت بود،من تک فرزند بودم با مامانم فاصله سنی زیادی نداشتیم و خیلی زیاد به هم وابسته بودیم.نشست رو صندلی روبه روم و گفت از خودش بیشتر بگو برام،اهل دود و دم که نیست؟؟منم شروع کردم به شمردن دونه به دونه محاسن علی!!که اهل دود و دم نیست و ورزش میکنه و سربه زیره و کلی تو شرایط مختلف زیر نظر گرفتمش و خیلی آروم و مهربونه و کاریه و رو پای خودش وایستاده و و و … خلاصه کلی ازش تعریف کردماز اونطرف هی علی پیام میداد بهم و منم نمیتونستم وسط صحبت با مامانم جوابشو بدم.کلی با مامانم صحبت کردم تا بلاخره راضی شد و قرار شد ۳۰ مهر خواهرش بیاد و با مامانم صحبت کنه.مامانم که رفت گوشیمو برداشتم تا به علی بگم،دیدم کلی پیام از علی دارم-چیشد گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی گفت مامانت؟؟قبول کرد؟؟؟غزل تورو خدا جواب بده قلبم داره میاد تو دهنم از استرسحتما قبول نکرده که جواب نمیدی!جوابشو دادم+حرف زدم باهاش،زیاد راضی نبود ولی بلاخره راضیش کردم که خواهرت بیادزمانشو بهش گفتم و قرار شد ظهرِ اون روز بیاد۳۰ مهر شد،صبحش باعلی باهم بیرون رفتیم و هیچکدوم نمیدونستیم که خواهرش وقتی میره خونمون واسه صحبت باید گل و شیرینی ببره یا نه؟!خلاصه علی گفت بذار گل و شیرینی بخرم.رفتیم یه باکس چوبی که توش پر رز قرمز بود خریدیم،و بعد رفتیم یه جعبه شیرینی تر گرفتیم.علی آدرس رو به خواهرش داد و من یه کوچه پایین تر تو ماشین نشستم تا وقتی خواهرش رسید تو کوچمون منو نبینه.خواهرش رسید و علی رفت گل و شیرینی رو داد بهش و خواهرش رفت خونمون و من و علی هردو با استرس نشسته بودیم تا خواهرش زنگ بزنه و بگه که چیشد.حدود یک ساعت گذشت تا بلاخره خواهرش زنگ زد،علی فوری جواب داد و پرسید که چیشد؟؟راضی بود مامانش؟اونم گفت که اولش بنظر راضی نمیومد،میگفت غزل فعلا باید درس بخونه،سنش واسه ازدواج کمه هنوز.کلی صحبت کردم باهاش یکم نرم شد،آخر حرفاش گفت که در نهایت این دوتا همو دوست دارن و وقتی همدیگرو بخوان دیگه من و شما کاره ای نیستیم.تمام طول مکالمه علی با حالت نگران داشت به حرفای خواهرش گوش میکرد،و منم منتظر بودم زودتر گوشیو قطع کنه تا ببینم چیشد.انگار آخرای مکالمه علی یکم خیالش راحت تر شده بود.گوشی رو که قطع کرد پرسیدم چیشد ؟؟!حرفای خواهرش رو برام گفت و منم با شناختی که از مامانم داشتم فهمیدم که نرم شده و از اینجا به بعدش بستگی به خودم داره.ولی علی هنوز یکم نگران بود.علی گفت بیا بریم واسه تشکر هم برای مامانت هم برای خواهرم یه چیزی بخریم.باهم رفتیم یه پاساژ و برای هر کدوم یه بولیز انتخاب کردیم،کاغذ کادو هم گرفتیم و همونجا روی نیمکت وسط پاساژ نشستم و لباسارو کادو کردم.وقتی رفتم خونه کادو رو دادم به مامانم و گفتم علی برای تشکر اینو برات خریده.ازش پرسیدم که به خواهرش چی گفت،ولی مامانم اصلا از صحبتاشون چیزی بهم نگفت.و فهمیدم که راضی شده.ازم خواست که عکس علی رو نشونش بدم.منم چندتا از عکساشو نشونش دادم و مامانم عکساشو که گفت-خوشگله!چقد شبیه هم دیگه اید!علی قد بلند و هیکلی بود،چشم ابرو مشکی بود و چهره خیلی خوبی داشت و همیشه هم یه ریش مرتب میذاشت چون من خیلی دوست داشتم.بهش گفتم+تازه خیلیم خوش خنده و خوش اخلاقه،اگه ببینیش خیلی خوشت میاد ازش!-خب دیگه پررو نشو!مامانم راضی شده بود و فقط به روم نمیاورد.چند روز بعد به مامانبزرگم گفتیم اومد خونمون که با ناپدریم صحبت کنه،مامانبزرگم گفت بیا بریم اتاق یکم صحبت کنیم،بردمش تو اتاقم نشست روی تخت و منم روی صندلی روبروش.یکم صحبت کردباهام و ازم چندتا سوال پرسید و منم باحوصله جواب همه سوالاشو دادمبهم گفت این چنتا خصلت رو داره؟۱-رفیق باز نباشه-۲-اهل دود و دم نباشه-۳-خسیس نباشه-۴-با خدا باشه-۵-مهربون و بامعرفت و قدردان باشه-بهش گفتم که همه چیزایی که گفتی هست،گفتم که نزدیک دوساله که میشناسمش و همه جوره سنجیدمش و از هر نظر خوبه.حدود یک ساعت خیلی قشنگ و دلنشین باهام صحبت کرد و مثالای مختلف برام میزد،آخرشم صورتمو بوسید و برام آرزوی خوشبختی کرد.ناپدریم که اومد خونه بعد از شام مامانبزرگم بهم اشاره کرد که من برم اتاقم تا با ناپدریم حرف بزنه.منم پاشدم و رفتم ولی طوری که نفهمن تو راهرو دم اتاقم وایستاده بودم و به حرفاشون گوش میکردم.شنیدم که مامانبزرگم با ناپدریم حرف زد و اونم گفت که باشه بیان صحبت کنیم.برای ۹ آبان قرار خواستگاری رسمی رو گذاشتیم.به دایی بزرگم که حق پدری گردنم داشت زنگ زدیم که شب خواستگاریم بیاد،مادربزرگمم اومد و ناپدریمم که بود.شب خواستگاری رسید،خیلی هیجان داشتم،میوه و شیرینی هارو با مامان چیدیم تو ظرفا و روی میزها چیدیم.رفتم حاضر شدم،ارایش ملایم کردم،یه شومیز سرمه ای که آستیناش شکوفه داشت تنم کرم،با یه شال حریر سفید شکوفه دار که برای امشب خریده بودمش.حدود ساعت ۸ شب رسیدن،اول پدر و مادرش وارد شدن،مامانش منو دیدم اومد باهام روبوسی کرد و پشت بندش خواهرش جعبه شیرینی که دستش بود رو داد به مامانم و اومد بغلم کرد و باهام روبوسی کرد.و بعد از اون دوتا برادرای علی که ازش بزرگ‌تر بودن وشوهرخواهرش وارد شدن،و آخر سر هم علی با یه سبد گل که پر بود از گلای بنفش و سفید اومد داخل و سبد گل رو داد به من.با دیدنش گل از گلم شکفت،یه تک کت مشکی با یه پیرهن سرمه ای تنش کرده بود که از همیشه جذاب ترش کرده بود.البته از قبل باهم هماهنگ کرده بودیم که هردومون لباس سرمه ای بپوشیم!بعد از سلام و خوش آمد آقاها رو هدایت کردیم سمت بالای پذیرایی که مبل سلطنتی چیده بودیم نشستن و ما خانوما هم پایین پذیرایی که کاناپه های بزرگ راحتی داشت نشستیم.من روی یک مبل تک نفره که یه گوشه بود نشستم،و سمت راستم مادرش و خواهرش نشسته بودن و سمت چپم مامانم و مادربزرگم.قلبم تند تند میزد و حس میکردم که صدای ضربان قلبمو دارم میشنوم.علی هم سرش پایین بود و با یه دستمال کاغذی هر چند دقیقه یکبار پیشونیشو پاک میکرد.داییم شروع کرد به صحبت کردن،بعد از صحبتای اولیه از علی چنتا سوال پرسید و گفت که میتونی خوشبختش کنی؟علی هم که مشخص بود دوس داره زمین دهن بازکنه بره توش با صدای آروم به سوالا جواب میداد و گفت که تمام تلاشمو میکنم که زندگی خوبی براش فراهم کنم و تا همیشه خوشبختش کنم.و بعد داییم از من پرسید که تو چی؟دوسش داری؟و منم حالم مثل علی،نمیتونستم جواب بدم و لبخند زدم و سرمو انداختم پایین،و باصدایی که به زور شنیده میشد گفتم بله!چند دقیقه بعد فرستادنمون بریم اتاق باهم صحبت کنیم!تا وارد اتاقم شدیم علی پرید رفت سمت پنجره و بازش کرد و سرشو از پنجره بردبیرون و پشت سرهم نفس عمیق میکشید،یهو برگشت سمتم و گفت-غزل مرررردم بخدا،داشتم ذوب میشدم از خجالت+وای مننننمبعدش نشستیم کنارهم و گفتیم خب ما که دیگه حرفی نمونده که نزده باشیم،علی دستامو گرفت تو دستاشو تو چشمام نگاه میکرد و گفت دیدی گفتم من به هرچی که بخوام میرسم؟دیدی بلاخره بدست آوردمت ؟و بعد پیشونیمو و بوسید گفت دوسِت دارم.و بعد شروع کردیم به چنتا عکس سلفی گرفتن که بمونه به یادگار از شب خواستگاریمون.بعد از چند دقیقه بلند شدیم و برگشتیم تو پذیرایی.صحبت رفت سمت خونه که داییم و مادربزرگم هردو گفتن خونه رو خدا میده،باهم زندگیشونو میسازن و به وقتش خونه هم میخرن انشالله.بعد مهریه تعیین کردیم و مهریه م شد ۵۰۰ تا سکه تمام بهار آزادی.نظر علی رو پرسیدن و علی هم گفتمن غزلو دوسش دارم،تعداد سکه برام مهم نیست،اگه خدایی نکرده یه روزی غزل نباشه خونه و سکه به درد کدوممون میخوره؟و گفت که ۵۰۰ سکه قبول میکنم.تو دلم غش کردم برای جوابی که داد!و بعد همه گفتن مبارکه و بابای علی گفت حالا وقت چای دادن عروس قشنگمه.پاشدم رفتم تو آشپزخونه و مامانم اومد پیشم و تو فنجونا چای ریختیم،سینی رو برداشتم،دستام میلرزید و استرس داشتم.از یه طرف شروع کردم به تعارف کردن چای و مامانمم شیرینی تعارف میکرد،به هرکی میرسیدم با لبخند نگام میکرد و میگفت انشالله خوشبخت بشید.آخر سر هم به علی چای تعارف کردم و نگام کرد و به هم لبخند زدیم،چشماش از همیشه خوشحال تر بود.چای رو که تعارف کردم رفتم سرجای خودم نشستم،و بعد تاریخ بله برون و عقد رو مشخص کردیم،راجع به جشن عروسی هم که حرف افتاد گفتم من و علی باهم توافق کردیم که عروسی نگیریم.هرکس یه چیزی گفت و من گفتم که ترجیح میدم جشن نگیریم و به جاش ماه عسل بریم.واقعا هم هیچوقت دوست نداشتم که عروسی بگیریم.و بعد همه گفتن هرطور که خودتون راحتید.بعد از اینکه همه چاییشونو خوردن خواهر علی از جاش بلند شد و به مامانم گفت با اجازه تون من قدشو اندازه بگیرم برای چادر عقد،بلندشدم و وایستادم و خواهرش داشت قدمو اندازه میگرفت که با علی چشم تو چشم شدیم و یهو هردومون خنده‌مون ترکید و به زور جمش کردیم و بقیه هم از خنده ی ما میخندیدن!قرار شد مراسم بله برون و عقدمون یکی بشه و دیگه محضر نریم و عاقد رو بیاریم و جشن تو خونه ی ما باشه.تاریخشم انداختیم برای هفته ی بعد ۱۶ آبان ۹۸.خواستگاری که تموم شد خانوادم خیلی از علی و خونوادش خوششون اومده بود،علی هنوز نیومده خودشو تو دل مامانم حسابی جاکرده بود! از فرداش کارای من و علی شروع شده بود.رفتیم برای من لباس خریدیم،یه لباس حریر سفید بلند که خیلی خوشگل بود.پرو کردم و علی اومد نگا کرد و خیلی خوشش اومد.-مثل ماه شدی!و بعد دنبال کت و شلوار برای علی.یه کت و شلوار مشکی با یه بولیز سفید و کراوات مشکی براش انتخاب کردیم،پوشید و اومد بیرون دوست داشتم همونجا تو فروشگاه محکم بغلش کنم!خیلی بهش میومد،تاحالا با کت شلوار و لباس رسمی ندیده بودمش،خیلی جذاب تر شده بود.و بعد دنبال حلقه و ساعت و هرچیزی که نیاز داشتیم.چند سال پیش مامان علی سرویس طلا و انگشتر نشون و النگو خریده بود برای وقتی که علی ازدواج کرد.اون روزا خیلی سرمون شلوغ بود و من پر استرس ترین روزای زندگیم رو داشتم میگذروندم و خیلی تحت فشار بودم و همه و همشم فقط یه دلیل داشت!بابام!من برای عقدم احتیاج به اجازه ی پدرم داشتم و پدری درکار نبود!از اون بدتر که روز به روز به تاریخ عقد نزدیک میشدیم و وقت کمی داشتم.زنگ زدم به عمه‌م.به عمم جریانو گفتم و گفتم که دارم ازدواج میکنم و الان بابام باید باشه که امضا کنه.بهش گفتم که با بابام صحبت کنه که بیاد.وقتی شنید خیلی خوشحال شد و برام آرزوی خوشبختی کرد.قرار شد باهاش حرف بزنه و بهم خبر بده.منتظر تماسش بودم،دل تو دلم نبود،از استرس خیلی حالم بد بود.با شناختی که از بابام داشتم مطمئن بودم که میخواد اذیتم کنه.کِی پدری کرده بود برام که الان بکنه؟!نیم ساعت گذشت و عمم تماس گرفت باهام.با صدای گوشیم پریدم و همون لحظه جواب دادم-چیشد عمه؟؟؟؟گفتی بهش؟؟+غزل جان راستش…نفسم بند اومده بود،از صداش مشخص بود که میخواد خبر بدی بده+راستش با بابات حرف زدم،گفت که نمیاد!-ینی چی نمیاد عمه؟؟؟؟مگه من دخترش نیستم؟؟؟اینکه از مامانم جدا شده به من چه ربطی داره اخه؟؟!!ینی اصلا براش مهم نیست که من دارم ازدواج میکنم؟؟+چی بگم والا عزیزم،گفت که نمیاد!-تو میتونستی راضیش بکنی و نکردی عمه!اصلا تلاشی نکردی چون برای هیچکدومتون مهم نیست که من الان تو چه وضعیتی هستم!+بخدا غزل جان…-مهم نیست عمه،ولش کن.خودم میتونم از پس خودم بربیام.خودم یکاریش میکنم،بابای من کِی بوده که الان باشه؟؟کِی پدر بوده برام؟حقوق خوندم که تو همچین روزی بتونم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون!و بعد باهاش خدافظی کردم و گوشیو قطع کردم.و زیر لب گفتم عوضیا!از همتون متنفرم همتون یه مشت آشغالید!!!و بعد زدم زیر گریه،هق هق زار میزدم.الکی گفتم از پس خودم برمیام،واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.یه ساعت گذشت و یه شماره ناشناس باهام تماس گرفت.صدای بابامو که پشت خط شنیدم سرجام خشکم زد!۶ سال از طلاق مامان و بابام میگذشت و این اولی باری بود که بابام به من زنگ میزد!-دختر کوچولوم داره عروس میشه و تازه الان داره باباشو دعوت میکنه!+دعوت؟؟؟بابا دعوت؟؟؟؟!!!پدر عروس دعوت میخواد؟؟؟من دعوتت نکردم بابا!!برای ازدواجم اجازه تو خواستم،ازدواج من لنگ یه امضا نیست!اونقدرام بی عرضه نیستم که نتونم حلش کنم،فقط خواستم بهت بگم که در جریان باشی و بعدا که فهمیدی نگی چرا خودش بهم چیزی نگفت،فقط محض احترام اجازه‌ت روخواستم!که توام محبت کردی و گفتی که نمیای و هیچ اشکالی هم نداره و بازم ممنونم ازت!-تو تمام این سالا تو یکبار گفتی من یه بابایی دارم؟!یه خبر از من گرفتی؟خودتون همه چی رو بریدید و دوختید و الان بخاطر امضا یادت افتاده که بابا داری؟؟هرکی ازم میپرسه دخترت چیکار میکنه میگم نمیدونم!هیچوقت ازم خبر نمیگیره،با تعجب میپرسه یعنی حتی بهت یه زنگم نمیزنه و منم میگم نه!میگن چه دختر بی احساسی داری!!+اتفاقا منم به هرکی میگم ۶ ساله بابام اصلا نمیدونه من مردم یا زنده شاخ درمیاره!!تو بابای منی!!عزیزِ بااحساسم برو به همونا که بهت میگن چه دختر بی احساسی داری بگو منکه باباشم خبر نمیگیرم ازش چه برسه به اون!!تو مگه یکبار با خودت فکر کردی که من نیستم دخترم داره چیکار میکنه؟؟چطوری درسش تموم شد؟چطوری دانشگاه رفت؟اصلا من بالا سرش نیستم داره چیکار میکنه؟؟؟مگه من بابای تو بودم که ازت خبر بگیرم؟؟تو بابامی!-فلانی رو یادته؟؟باباش یه معتاد بود که به زور میتونست روپاش وایسته،دخترش جونشو براش میداد،ینی من از اونم کمتر بودم برای تو؟؟!+بابا؟!کدوم دختری شب که باباش کلید میندازه بیاد تو خونه از صدای کلید انداختنش سرتاپاشو استرس و ترس میگیره؟؟هنوز صدای داد زدنای وقت و بی وقتت سر من و مامانم تو گوشمه،هنوز شبایی که مست میرسیدی خونه و من و مامان از ترسمون لالمونی میگرفتیم ولی بازم تو یه بهانه پیدامیکردی واسه داد و بیداد کردن یادمه!هیچکدوم از کارات از جلو چشمام نمیره کنار!بابای فلانی کدوم یکی از این کارا رو کرده بودکه تو الان داری دوست داشتن دخترشو برام مثال می‌زنی ؟؟همه جا فقط حرف مرد بودنِ باباشه چرا دخترش دوسش نداشته باشه؟فقط چون معتاد بود؟؟؟تو برام چیکار کردی؟خرجی و نفقه ندادی که نوش جونت عب نداره،تا جدا شدید رفتی یارانه منو قطع کردی که به خیال خودت محتاج نون شبم بمونم؟فک کردی چندرغاز پول یارانه زندگی منو از این رو به اون رو میکنه؟؟زنگ زدی بهم گفتی برات لپ تاپ خریدم ولی نمیدمش بهت که مثلا حسرت به دل بمونم؟چرا؟چون انتخاب کرده بودم که با مامانم زندگی کنم؟؟در جریان هستی که تمام سالایی که نبودی مامان نذاشت آب تو دل من تکون بخوره؟؟میدونی لپ تاپی که تو برام خریدی و ندادی رو داییم برام خرید؟؟میدونی مامان ارایشگاه زد و اونقدری درآمدش خوب بود که تونست یه خونه ۲۰۰ متری تو بالاشهر بگیره؟؟میدونی کلاس کنکوری که منو فرستادفقط ۱۰ میلیون شهریه‌ش بود؟؟میدونی برام ۲۰۶ خرید که راحت هرجا دوست داشتم برم؟؟میدونی واسه تولدم مامان چیکار کرد؟؟دوتا بلیط گرفت و دوتایی رفتیم کیش!بعد تو میای یارانه منو قطع میکنی و با خودت میگی دمم گرم عجب بابایی هستم چرا دخترم قدرمو نمیدونه؟؟چی فکر کردی با خودت؟؟۴۰ تومن یارانه پولِ بنزین ماشینمم نمیشه!من فقط روزی ۲۰۰ تومن پول پاستیل خریدنمه بابای قشنگم!فقط ازت یه گله دارم!تمام سالایی که بهت احتیاج داشتم کجا بودی؟؟من فقط ۱۶ سالم بود که جدا شدید و اون روزایی که من نیاز داشتم بابام پشتم باشه کجا بودی؟داشتی نقشه میکشیدی که چه ترفندی بزنی ما بدبخت باشیم؟؟!!همه اینکارا رو کردی ولی من با اینکه حتی اگه بخوامم هیچوقت نمیتونم ببخشمت ولی هیچوقتم بدتو نخواستم!همیشه آرزو کردم که اونقدری خوشبخت باشی و سرت گرم زندگیت باشه که هیچوقت یاد ما نیفتی!آرامش الانمم مدیون نبودنتم!-از من چی ساختی تو ذهنت غزل؟؟یعنی من انقدر بابای بدی بودم برات؟؟+تو ذهنم؟؟!من تمام واقعیتا و چیزایی که به چشم دیدم رو بهت گفتم و قبول کردن حقیقت برات سخته چون حقیقت همیشه تلخه،خودت همه اینارو میدونی ولی برات سخته که قبولشون کنی،به حرفام فکر کن و بعد با خودت نتیجه گیری کن که برام بابای خوبی بودی یا نه!-غزل!دیگه نه میخوام ببینمت و نه دیگه صداتو بشنوم!+مگه تا الان صدامو میشنیدی یا قیافمو میدیدی؟؟و اینکه منم همینطور!-موفق باشی خدافظ!!همچنین خدافظ!دستام داشتن میلرزیدن از عصبانیت،تمام بچگیم و نوجوونیم از بابام میترسیدم،هیچوقت نمیتونستم حرفامو بهش بگم و از وقتی جدا شده بودن آرزوم بود که یک روز دل و جرات پیدا کنم و هرچی که تو دلمه رو بهش بگم و الان دقیقا همون لحظه بود!باورم نمیشد که تمام حرفامو بهش زدم انگار یه بارسنگین از روی دوشم برداشته شد!تمام این سالا حرفام تو دلم تلنبار شده بود و الان بعد ۶ سال انقدر احساس سبکی میکردم که دیگه جریان امضا و اجازه رو فراموش کردم!وقتی گوشی رو قطع کردم شماره عمم رو دوباره گرفتم.تا جواب داد گفتم-عمه با اجازه کی شماره منو دادی بهش؟!+چی داری میگی غزل؟؟-از من اجازه گرفتی و شماره مو دادی بهش؟؟+یعنی چی غزل؟؟؟! باباته!!-بابام؟!کدوم بابا؟؟همین یکی دوساعت پیش زنگ زدی گفتی نمیاد امضا کنه،کِی بابا بوده برام که الان باشه؟!اون برای من از غریبه هم غریبه تره!+اینهمه میگی دانشگاه رفتم و حقوق خوندم و وکیلم و فلان و بهمان تو دانشگاه ادب یادتون ندادن؟؟!-تو دانشگاهِ شما چی خانوم دکتر(عمم واقعا دکتر بود)؟؟یاد ندادن که وقتی شماره یکیو میخواید بدید به کسی اول ازش اجازه بگیرید؟!عصبانی شد و گوشی رو قطع کرد و من زدم زیر خنده!خنده ی خوشحالی و دل خنکی و عصبی!همه چی خراب شده بود،حتی اگه یک درصدم احتمال داشت که بابام راضی بشه و بیاد الان دیگه اون یک درصدم از بین رفته بود و روزبه روز به تاریخی که تعیین کردیم داشت نزدیک میشد و هم خانواده علی و هم خانواده من کلی مهمون دعوت کرده بودیم برای جشن عقدمون!ادامه داستان رو فردا میذارم❤️اگه داستانمو خوندی ممنون میشم نظرت رو بهم بگی?</description>
                <category>Youka</category>
                <author>Youka</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 21:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگیم-قسمت سوم:۲۲‌سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Youka/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%B2%DB%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-vhnnjav30g8h</link>
                <description>برای چی بهم پیام داده بود؟دوسال از رفتنش میگذشت،حالا که دیگه تمام توانمو برای فراموش کردنش گذاشته بودم برگشته و شب تولدم بهم پیام داده؟!بعد از چند دقیقه زل زدن به صفحه گوشی بلاخره پیامو باز کردم:«تولدت مبارک!»نمیدونستم باید چه جوابی بدم،چند دقیقه گذشت،به بهمن ماهِ سال گذشته فکر میکردم که یه سال از رفتنش میگذشت و هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم،شب تولدش بهش پیام داده بودم و تولدشو تبریک گفتم و در جوابم فقط یه کلمه نوشت:«ممنون!»شروع کردم به تایپ کردن کلمه ممنون!سر حرفو باز کرد،ابراز پشیمونی و اینکه میخواست دوباره باهم باشیم.و منم بهش گفتم که«دیر اومدی،خیلی دیر اومدی،دوسال از زندگیم فقط سعی کردم فراموشت کنم،نمیگم تونستم فراموشت کنم ولی هیچوقتم دلم نمیخوادبرگردی!الان داری ازم میخوای که دوباره باهم باشیم؟که چی؟که دوباره وابستت شم و ایندفه ضربه محکم تری بهم بزنی؟»اون شب تا نزدیکای صبح پیام داد بهم و منم رو حرفای خودم پافشاری کردم،دلیلای بیخود بابت رفتنش میاورد،که هیچکدوم توجیهم نمیکرد.آخرش بهم گفت تورو به تمام خانوادم معرفیت کردم،عکستو به همه نشون دادم،مامانم میاد با مامانت حرف بزنه،اینطوری خوبه؟راضی میشی؟و منم یه کلام سر حرفم بودم:«نه!»ازم خواهش کرد که فردا برم ببینمش،قبول نکردم.التماسم کرد گفت باید باهات حرف بزنم،فقط یکبار،ولی باید ببینمت!با خودم گفتم اشکالی نداره،میرم میبینمش،حرفاشو میشنوم و منم حرفامو میزنم.فرداش ساعت ۱ ظهر با دوستای دانشگاهم قرار بود تو کافه تولد بگیریم.ساعت ۱۲ رفتم محمد و دیدم،نزدیک خونمون اومد دنبالم،سوارشدم.ناخودآگاه بغض کردم،پشیمون بودم از اینکه قبول کردم ببینمش ولی دیگه دیر شده بود.به صورتش نگاه نمیکردم،چند دقیقه بدون اینکه هیچکدوم حرفی بزنیم گذشت،رفت سمت بام شهر و ماشینو نگه داشت.از بالا زل زده بودیم به شهر،یهو گفت دلم برات تنگ شده بود!جوابی ندادم،گفت:-داشبوردو باز کن!+برا چی؟-تو باز کن میفهمیشروع کرد به صحبت کردن،به عذرخواهی،به تعهد دادن برای جبران هرچی که پیش اومده و من تو اون لحظه فقط شبی رو به یاد میاوردم که یه تنه برای رابطمون تصمیم گرفت که دیگه نباشه!شبی که برای اینکه مامانم از حالم باخبر نشه رفتم تو حموم و درو بستم،دوش آبو باز کردم ونشستم زمین و دستمو گذاشتم جلوی دهنم و بی صدا زیر دوش زار زدم،شبی که از شدت غصه نمیدونستم باید چیکار کنم و فقط پشت سرهم با خودم میگفتمنمیتونم!بخدا نمیتونم!و آخرسرهم قیچی رو برداشتم و موهای بلندمو کوتاهِ کوتاه کردم!هیچ منطقی پشت این کار نیست و فقط میدونم هر دختری که تو همچین شرایطی قرار میگیره فقط زورش به موهاش میرسه!و بعد عکس موهامو براش فرستادم و نوشتم فقط زورم به موهام رسید!تمام اون شب با جزئیات اومد جلو چشمم.به خودم اومدم داشبوردو باز کردم،یه جعبه مکعبی شکل توش بود که بهم گفت برش دارم.جعبه رو برداشتم،بازش کردم،یه حلقه بودتوش.بلافاصله جعبه رو بستم برش گردوندم تو داشبورد.فک کرده بود با یه انگشتر میتونه گذشته رو پاک کنه!بهش حرفای دیشبمو یادآوری کردم،گفتم که دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم،نمیتونستم حسی که اون لحظه داشتم رو درک کنم،شاید هنوزم ته دلم دوسش داشتم ولی یکبار خودشو بهم ثابت کرده بود و همین برام کافی بود که دیگه بهش اعتماد نکنم.آب پاکی رو ریختم رو دستشو بهش گفتم همونجایی که سوارم کرده ‌پیادم کنه.تمام راه بغض داشت،ولی من دیگه آروم بودم،نگاهش کردم و دیدم از گوشه چشمش داره اشک میریزه،دیگه برام اهمیتی نداشت،حرفاییکه بهش زدم برام مثل آب رو آتیش بود و دیگه حس میکردم که چقدر ازش متنفرم،بعد از دوسال تونسته بودم حرفایی که مونده بود تو دلم وهیچوقت فرصتش پیش نیومده بود که بهش بگم رو بزنم.ولی حالا که حرفامو زده بودم حالم خیلی بهتر بود.منو رسوند و با یه خدافظی که به زور شنیده شد پیاده شدم.ساعت ۱ رو رد شده بود،رفتم سمت دانشگاه که با دوستام بریم کافه و تولدموجشن بگیریم!!تا منو دیدن گفتن یه بار شد تو زود برسی؟!بهشون جریانو گفتم و همشون از تعجب نمیدونستن باید چی بگن،که سپیده گفت بهترین کاروکردی آفرین!خلاصه رفتیم کافه و تولد گرفتیم و کم کم از اون حال و هوا اومدم بیرون.فرداش حدود ساعت ۳ ظهر تو خونه نشسته بودم،که دیدم علی بهم پیام داد.-چیکار میکنی؟+هیچی نشستم تو اتاقم میخوام فیلم ببینم-از وقتی از فروشگاه درومدی کم پیدا شدیا،از کیه ندیدمت،بیرون درمیای؟+بذار به سمانه بگم ببینم میاد-خودتو گفتم!بیا بریم یه چرخی بزنیم.یکم بهونه آوردم ولی آخر قبول کردم.ساعت ۴ اومد دنبالم،وقتی سوار شدم،فهمید که زیاد دل و دماغ ندارم.بدون اینکه چیزی ازم بپرسه یه موزیک شاد پلی کرد و شروع کرد به شوخی و خنده.که-چه عجججب تو با من بیرون درومدی!صندلی جلو هم که نشستی!+کوفت!رفت سمت یه سفره خونه که اولین بارم بود میرفتم.وارد یه باغ شدیم و تو فضای باز نشستیم.یهو گفت حس میکنم امروز زیاد حوصله نداری،چیزی شده؟منم شروع کردم همه چیو بهش گفتم،هر اتفاقی که افتاده بود،حتی دیروز رو براش تعریف کردم.تا چند لحظه چیزی نگفت،یهو گفت لیاقت نداشت!و بعد گفت که حدس میزدم دلت یه جا گیره که منو نمیبینی،کاش زودتر بهم میگفتی کمتر اذیتت میکردم.ولی به هرحال کار خوبی کردی که حرفاتو بهش زدی.اون روز کلی باهم صحبت کردیم،بهش گفتم که حالم نسبت به قبل خیلی بهتر شده و اونم خیلی آروم به حرفام گوش میداد و میگفت خوشحالم برات که الان خوبی.چند دقیقه بعد بلند شد رفت سمت ماشین و گفت الان میام.وقتی برگشت یه بسته کادو پیچ شده دستش بود،داد بهم،تولدمو تبریک گفت و گفت که ببخشید من اصلا نمیدونستم که باید چی برات بخرم،سمانه رو فرستادم بره برات کادو بگیره،گفتم اون بهتر سلیقه تو میدونه.کادو رو ازش گرفتم و ازش کلی تشکر کردم،اصلا انتظار نداشتم که برام چیزی خریده باشه.بسته رو باز کردم،توش یه پیرهن قشنگ بود،خوشحال شدم و بازم ازش تشکر کردم.از اون روز به بعد باعلی بیشتر از قبل صحبت میکردم و حتی بیرون میرفتم،و خیلی وقتا هم دیگه سمانه باهامون نمیومد،ولی هنوز هیچ جوابی به علی نداده بودم و هنوز مثل دوتا دوست بودیم.۲۴ بهمن ماه بود و فردا ولنتاین بود،مطمئن بودم علی میخواد فردا بهم بگه باهاش برم بیرون،همش با خودم داشتم به این فکر میکردم که ممکنه برام کادو بخره،اخه ما که رابطه مون اون شکلی نیست که بخوایم ولنتاین برای هم کادو بگیریم!و بعد میگفتم خب اگه برام کادوبخره خیلی بد میشه که من براش هیچی نخریده باشم.انقدر با خودم کلنجار رفتم که یهو تصمیم گرفتم پاشم حاضر شم برم براش کادو بگیرم،رفتم یه ادکلن براش خریدم و گذاشتم تو باکس ودورش پوشال قرمز و مشکی ریختم.با خودم گفتم اگه برام کادو خریده باشه منم اینو بهش میدم و اگه نخریده باشه هم که هیچی!منم کادومو رو نمیکنم!حدسم درست از آب درومد!شبش بهم پیام داد که-فردا چیکاره ای؟بریم بیرون یه بستنی بزنیم؟+باشه بریم-عه راستی فردا ولنتاینه!+عه؟مسخره بازیه بابا-هوم!فرداش نزدیکای ظهر اومد دنبالم،کادو رو گذاشتم تو کیفمو رفتم سوار شدم.راه افتاد رفت سمت جاده،گفت یه جارو میشناسم که بستنیاش حرف نداره!کلا علی وقتی میخواست یکاری کنه که بهت خوش بگذره میبرد بستنی مهمون می‌کرد!حالا منم روم نمیشه بهش بگم بابا من بستنی دوس ندارم!رسیدیم دم کافی شاپ،رفتیم نشستیم و علی بستنی سفارش داد و تموم که شد راه افتادیم سمت ماشین.نشستیم تو ماشین،دیدم نه حرکت میکنه نه چیزی میگه،برگشتم با تعجب نگاهش کردم که یهو برگشت از جیب پشتی صندلیم یه استوانه شیشه ای بیرون آورد که توش دوشاخه گل رز آبی و بنفش بود!نمی‌دونم شانسی این رنگو انتخاب کرده بود یا میدونست که من عاشق رز آبی و بنفشم.با دیدنش خوشحال شدم و فقط داشتم باخودم میگفتم خوب شد براش ادکلن خریدمااا،الان میخواستم خجالت بکشم اگه بهش هیچی ندم!گل رو گرفتم ازش و تشکر کردم و بعد باکس رو از تو کیفم دراوردم و دادم بهش.خیلی خوشحال شد گفت اصلا فکرشم نمیکردم برام چیزی بخری،وقتی دیشب بهم گفتی ولنتاین مسخره بازیه همش میترسیدم که اگه بهت کادو بدم ناراحت شی!بهش گفتم اینو گفتم که چیزی نخری برام.باکسو باز کرد و ادکلن رو دراورد و بو کرد،معلوم بود خوشش اومده و همون لحظه چند پاف به لباسش زد و بازم ازم تشکر کرد.منتظر بودم راه بیفته که یهو یه جعبه کوچیک دراورد و درش رو باز کرد و گرفت سمتم توش یه حلقه ی تک نگینِ خیلی خوشگل بود،یهو گفتبخدا خسته شدم غزل،دیگه نمیخوام دوستم باشی،میخوام مال من باشی،بخدا دوسِت دارم!همونطوری با تعجب داشتم نگاهش میکردم و چیزی نمیگفتم،زل زده بودیم تو چشمای هم و منتظر بود جواب بدم.چند لحظه تو سکوت گذشت،کارش خیلی غیرمنتظره بود ولی یه جورایی ته دلم خوشحال شدم،تصمیممو گرفته بودم،با عقلم رفتم جلو،علی آدمی بود که بشه روش حساب کرد.چشم دوخته بود که ببینه واکنشم چیه،منم با یه لبخند جوابشو دادم «دیگه دوستت نیستم!»از خوشحالی نمیدونست باید چی بگه،فقط دیدم چشماش پر شده،حلقه رو از جعبه دراورد و انداخت تو انگشتم و همش میگفت مرسی!راه افتاد،تمام مسیر دستمو محکم گرفته بود،داشتم از خجالت ذوب میشدم،دستمو مثل چوب خشک تو دستش نگه داشته بودم،اصلانمیتونستم منم دستشو بگیرم،دستم یخ کرده بود و خیس آب شده بود!باهام حرف میزد و میگفت که قول میده خوشبختم کنه،میگفت که تمام تلاششو میکنه که بهترین زندگی رو برام بسازه و نذاره آب تو دلم تکون بخوره.حس میکردم دوسش دارم،تو این تقریبا یک سالی که باهاش آشنا شده بودم فهمیده بودم که چقدر میتونه تکیه گاه امنی باشه.خوشحال بودم،خوشحال تر از همیشه و حالم خیلی وقت بود که به این خوبی نبود.میدونستم اونقدر مَرد هست که رو حرفش بمونه،میدونستم دوسم داره،به چشم دیدم که یک سال تلاش کرد برای اینکه دلمو بدست بیاره.پس چشامو بستم و با تمام وجودم قبولش کردم.ولنتاین ۹۷ شروع رابطه ی ما شد.علاقم روز به روز نسبت بهش بیشتر و بیشتر میشد.اونم همینطور.دیگه هرروز باهم بودیم،هرروز صبح باهم میرفتیم صبحانه میخوردیم و اون میرفت سرکار و من میرفتم دانشگاه.این روال ادامه داشت تا اینکه عید ۹۸ شد.به اصرار مامانم اینا برخلاف میلم باهاشون رفتم مسافرت شمال.وقتی برگشتیم،یه شب سر یه موضوعی با ناپدریم دعوام شد،تو روی هم وایستادیم و من وسایلمو جمع کردم و از خونه زدم بیرون.مامانم جلومو گرفت و منم قانعش کردم که الان من خونه نباشم بهتره،بهش گفتم نگرانم نباش،میرم خونه مامانبزرگ.سعی کردم خیالشو راحت کنم و برم.رفتم تو کوچه و زنگ زدم به علی و گفتم بیاد دنبالم.نگران شد،سریع خودشو رسوند،دید حالم خوب نیست،باهام حرف زد و منم جریانو بهش گفتم.تا اون لحظه بهش نگفته بودم که من بچه طلاقم و اینی که هست پدر واقعیم نیست.خیلی تعجب کرد و بعدش کلی دلداریم داد که نگران نباش و پیش میاد و این صحبتا.و بعد جلوی یه فست فود نگه داشت و پیاده شد و بادوتا ساندویچ برگشت.رفتیم بام شهر نشستیم غذامونو خوردیم و دوتایی سیگار روشن کردیم و کلی حرف زدیم،من همیشه عاشق ارتفاع بودم و علی اینومیدونست،وقتایی که من حالم خوب نبود منو میبرد بام شهر و دوتایی سیگار میکشیدیم.وقتی تونست آرومم کنه منو برد رسوند خونه مامان بزرگم و وقتی داشتم پیاده میشدم کلی بهم سپرد که به چیزی فکر نکنم.وقتی وارد خونه مامانبزرگم شدم،از قیافه مامانبزرگم و دایی مجردم که خونه بود معلوم بود که با دیدنم این موقع شب تو خونشون تعجب کردن ولی چیزی ازم نپرسیدن و بنظر میومد خودشون یه چیزایی رو متوجه شدن.تصمیم گرفتم چند روز بمونم اونجا.بعد از یکی دو روز ناپدریم بهم زنگ زد و از دلم دراورد،منم با روی خوش باهاش حرف زدم و قضیه حل شد و بخاطر مامانم برگشتم خونه و بعد از گذشت یه مدت اتفاقی که افتاد رو فراموش کردیم و بعد از برگشتنم رابطم با ناپدریم ازقبل هم بهتر شد.دوم خرداد ماه تولد علی بود،با سمانه برنامه ریزی کردیم که برای علی تولد بگیرم و سورپرایزش کنیم.رفتیم باهم کادو خریدیم،براش یه ست کیف پول و کمربند و جای کارت و جاکلیدی چرم خریدم که تو یه باکس چوبی قشنگ بود،سمانه هم براش به بولیز خرید.کیکی که سفارش داده بودم هم رفتیم گرفتیم و قرار شد علی یه جا بیاد دنبالمون و باهم بریم سفره خونه.کیک و کادو رو دادم به سمانه و با کلی مشقت تو نایلون قایمشون کرد که علی نبینه،علی اومد و رفتیم سوار شدیم و خوشبختانه علی وسایل تو دست سمانه رو ندید.راه که افتادیم به علی گفتم زنگ بزنه به بهزادم بیاد باهامون،زنگ زد و قرار شد بریم اونم برش داریم.بهزادم سوار کردیم و من رفتم صندلی عقب نشستم و بهزاد صندلی جلو نشست.علی راه افتاد،چند دقیقه مونده بود به سفره خونه برسیم از پشت یطوری که علی متوجه نشه چی میگم،در گوشی به بهزاد گفتم تولد علیه بهش چیزی نگو فقط یه آهنگ تولد دانلود کن وصل شو به پخش ماشین صداشو تا ته زیاد کن یهو موزیکو پلی کن!اونم همینکارو کرد،یهو علی با تعجب از تو آینه ماشین به من نگا کرد و خندید،و بعد دیدم داره چشماشو پاک میکنه،به روی خودش نیاوردولی فهمیدم که گریه‌ش گرفته بود.رسیدیم قهوه خونه پیاده شد اومد پیشم گفت دیوونه یادت بود؟+مگه میشه یادم نباشه؟وارد یکی از اتاقکا شدیم و رفتیم نشستیم،به بهانه اینکه یه چیزی تو ماشین جا گذاشتم سوییچو ازش گرفتم و با سمانه رفتیم کیک و کادو رو آوردیم و به صاحب سفره خونه گفتیم آهنگ تولد بذاره.اهنگو که گذاشت یهو با کیک وارد شدیم و علی کلی خوشحال شد و از کادوش خوشش اومد و خلاصه یه روز خیلی خوب ساختیم باهم.روزای خوبی بود،هرروزم باعلی میگذشت،پاتوقای خاص خودمونو داشتیم،،یکیشم همون سفره خونه ای شد که علی بهم کادو تولد داد،یه رستوران رو هم انتخاب کرده بودیم برای شرط بندیامون.هروقت که نمیدونستیم کجا بریم سر یه چیزی شرط بندی یا بازی میکردیم و هرکی که باخت باید میبرد اون رستوران اون یکیو مهمون می‌کرد.کم کم مامانمو در جریان رابطمون گذاشتم و واسش همه چیو تعریف کردم.نگران بود ولی خیالشو راحت کردم.تابستون همین شکلی گذشت و من هرروز با علی بودم،رابطمون خیلی جدی شده بود و علی منتظر اوکی دادن من بود که پا پیش بذاره وبیان واسه خواستگاری.تو همه موقعیتا علی رو زیر ذره بین میگرفتم تا ریز و درشتِ رفتاراش دستم بیاد.حتی یه وقتایی عصبانیش میکردم ببینم چه مدلی عصبانی میشه،اونم همیشه وقتی ناراحت یا عصبانی میشد لام تا کام حرف نمیزد.کلا آدم آرومی بود.مهر ماه شد و دوباره ۲۴ مهر و تولد ۲۳ سالگیم!ادامه داستان رو فردا میذارم❤️ممنون میشم اگه داستانمو خوندی نظرت رو بهم بگی?</description>
                <category>Youka</category>
                <author>Youka</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 00:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگیم-قسمت دوم:۲۱ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Youka/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-rxjt9rvca0vp</link>
                <description>تا اینکه سمانه اومد کار اون آقا رو راه انداخت و رفت شیفت بعدیم که دو روز بعد بود نزدیک ظهر همون پسره دوباره اومد و از اون روز ب بعد تقریبا هر روزی که شیفتم بود به بهانه های مختلف میومد فروشگاه و دیگه کم کم شروع کرده بود باهام سر صحبت رو باز کنه ولی من همچنان باهاش گرم نمیگرفتم و کلا خوشم نمیومد ازش.بهار سال ۹۷ بود.رفت و امدش به فروشگاه دیگه خیلی زیاد شده بود و یه روز ظهر که با سمانه پایین صندوق نشسته بودیم داشتیم ناهار میخوردیم یهو پسره اومد و سمانه چون سرشیفت بود معمولا هرکی میومد کارشو به اون میگفت سمانه رفت پیشش و وسط کاغذ بازیاشون شنیدم که پسره گفت چشم ابرو مشکی کجاست پس؟مگه امروز شیفتش نیست؟؟و جواب سمانه که گفت رفته ناهار.خلاصه تا بره از پایین صندوق بلند نشدم،بعد که سمانه اومد کلی خندید گفت بابا یارو بدجوری چشمش گرفتت!اسمتو گذاشته چشم ابرو مشکی!بنظرم پسر خوبیه و فلان و بهمان…!اهمیتی به حرفاش ندادم و مشغول کار خودم بودم که یهو سمانه گفت: +غزل یه چیز بگم دعوام نمیکنی؟!-چیکار کردی؟!+اقای ایکس(همون پسره که اسمشم علی بود)گفته میخواد بستنی مهمونمون کنه منم قبول کردم!-خب غلط کردی قبول کردی،اصلا مگه میشناشی یارو رو؟+بابا خرررره!!! از تو خوشش اومده بستنی بهانه ست میخواد من تورو بکشونمت بیرون چرا نمیفهمی؟!-باااشه چشم حتما میام!خودت برو باهاش بستنیتو بخور+آقا اصلا باهاش دوس نشو،رفاقتی میریم حالا یه چرخی هم میزنیم دیگه بهش گفتم میایم،پسر بدی بنظر نمیادخلاصه سمانه با خنده و شوخی راضیم کرد.فرداش یه جا قرار گذاشتیم علی با یه ۲۰۶ نوک مدادی که بغل دستش یه پسره دیگه هم نشسته بود اومد و من و سمانه هم سوار شدیم.مارو برد یه سفره خونه که توی باغ بود،تو یکی از الاچیقای وسط باغ نشستیم و یه قلیون و بستنی سفارش دادیم مهمون علی.کلا مجلس دست دوست علی(بهزاد) بود!بهزاد یه پسر شوخ و باحال بود.از اونا که هرجا باشه میتونه جمعو بترکونه از خنده.برعکسِ بهزاد،علی اصلا شبیه وقتاییکه میومد فروشگاه نبود،خیلی آروم و خجالتی بود و کلا خیلی کم حرف میزد.اون روز با کلی بگو بخند و حرفای معمولی گذشت ولی من و علی اونروز اصلا باهم هم صحبت نشدیم و منم همینو میخواستم،فقط هر از گاهی چشمم که میفتاد بهش زود نگاهشو میدزدید.وقتی شب برگشتم خونه پشیمون نبودم از رفتنم،ولی به علی هم واقعا حسی نداشتم.اون بیرون رفتن شروعِ بیرون رفتنای ما بود.دیگه علی راهشو یادگرفته بود،به سمانه میگفت و سمانه هم منو میبرد! کم کم دیگه بهزادم تو جمعمون نبود و موندیم ما سه نفر.یخامون آب شده بود و هر روزی که شیفت نبودیم سه تایی میرفتیم بیرون و معمولا هم کافه و سفره خونه بودیم.تو کل این بیرون رفتنا من سمانه رو میفرستادم صندلی جلو و خودم صندلی عقب مینشستم،علی رو به چشم یه رفیق خوب میدیدمش،دلم نمیخواست باهاش وارد رابطه عاطفی بشم،بخاطر همینم همیشه صندلی عقب مینشستم که متوجهش کنم نمیخوام رابطه ای بینمون شکل بگیره.بعد یه مدت دیگه خیلی باهم صمیمی شده بودیم.طوری بود که اگه برای هرکدوممون یه مشکلی پیش میومد از هیچ کمکی به هم دیگه دریغ نمیکردیم.اما با این وجود،موقع برگشتن به خونه همیشه به علی میگفتم اول منو برسونه بعد سمانه رو،همش از موقعیتی که دوتایی باشیم فرار میکردم.یه شب که از کافه برمیگشتیم سمانه گفت من عجله دارم اول منو برسون،رسیدیم سرخیابونشون یهو گفت علی نگهدار غزل بیاد جلو بشینه من برم عقب یه همسایه فضول داریم منو ببینه داستان میشه حالا فک میکنه چخبره،چپ چپ به سمانه نگا کردم و رفتم جلو نشستم،علی خواست راه بیفته که یهو هول شد ماشین خاموش شد،سمانه بلند بلند میخندید:«واااای هول شدددد?»علی هم خجالتی طور میخندید و به سمانه میگفت چرت و پرت نگو!همون شب علی تو تلگرام بهم پیام داد،وسط حرفای عادی یهو گفت:-غزل؟میشه دیگه رفیقم نباشی؟بخدا من دوسِت دارم!نمیدونستم باید چه جوابی بدم،تا چنددقیقه هیچ جوابی ندادم،من تمام احساسمو گذاشته بودم پای رابطه قبلیم،من تو اون لحظه هیچی نبودم،احساسی نداشتم که بریزم پای یه رابطه جدید.تو کل اون مدتی که با علی آشنا شده بودم خوبیش همه جوره بهم ثابت شده بود.بامعرفتیش،چشم پاکیش،آروم بودنش و خیلی چیزای دیگه بارها و بارها بهم ثابت شده بود.ولی واقعا بهش حسی نداشتم.با خودم کلنجار میرفتم،به خودم میگفتم مگه چی میخوای از یه آدم؟اینهمه دوسِت داره؟موندی پای یه آدم بی لیاقت که چی؟اگه«محمد»برگرده باهاش میمونی؟معلومه که نه! غزل با خودت روراست باش!!!چشاتو ببند و خوب فکر کن!به علی احساسی داری؟حتی شده یذره؟نه نه نه!بخدا ندارم،اصلا نمیتونم داشته باشم!تمام این مکالمه ها با خودم تو مغزم تکرار میشد و بازم برمیگشتم سر خونه اول.شروع کردم به تایپ کردن جواب برای علی.یه خط،دو خط،سه خط… یهو زدم هرچی که نوشته بودمو پاک کردم و یه کلمه واسش نوشتم نمیتونم!گفت باشه،نمیخوام اذیتت کنم،رفیقم باش.فقط باش!تا هر وقت که تو بخوای،اصلا هرطور که تو بخوای،ولی لطفا باش!عذاب وجدان گرفته بودم،کم کم داشت از خودم بدم میومد همش با خودم میگفتم تو که نمیخوایش غلط میکنی هرروز هرروز باهاش بیرون میری.رفاقت دیگه چه کوفتیه داری وابستش میکنی.تصمیم گرفتم یه مدت کمتر بیرون بریم،پیاماشو دیر به دیر و یکی درمیون جواب میدادم،همه این کارا برای این بود که از سرش بیفته ولی فایده نداشت.یه مدت گذشت و دیگه برای بیرون رفتنا بهانه میاوردم و دیگه جایی نمیرفتیم.اوایل تیر ماه بود،تازه امتحانای ترمم تموم شده بود.یه شب که مامانم اینا مسافرت بودن تو پذیرایی نشسته بودم و تو اینستا میچرخیدم،ساعت حدود ۱۰ شب بود.یهو یه پیام از علی اومد،بازش کردم.میپرسیدکه چرا کم پیدا شدم و نیستم،بهش گفتم که درگیر امتحانام بودم.-حالا قبول شدی یانه؟+اره بابا همه رو پاس کردم-حالا کی به ما شیرینی میدی؟+شیرینی نداره که?-نپیچون،کی شیرینی میدی؟؟+الان!-الان؟؟!+اره مامانم اینا مسافرتن میتونم بیام بیرون،بریم کافه یه قلیون مهمون من!-چه خوب،حاضرشو نیم ساعته دم درم!پاشدم حاضر شدم،اولین باری بود که با علی دوتایی میخواستیم بریم بیرون.همیشه با سمانه همه جا میرفتیم،حس عجیبی داشتم،نمیدونستم اصلا کار درستی کردم یا نه.به هرحال دلو زدم دریا و گفتم خب رفیقیم دیگه!سر ساعت علی دم در بود،سوار شدم و راه افتادیم.رفتیم یه کافه که اولین بار بود میرفتیم اونجا،نشستیم قلیون و کیک و چایی سفارش دادیم.بعد از یکی دوساعت پاشدیم،خواست حساب کنه گفتم قرار بود بهت شیرینی بدم دیگه.وقتی سوار ماشین شدیم گفت خوابت نمیاد که بریم یه چرخ بزنیم؟گفتم نه اوکیم،بریم!افتادیم تو جاده و بدون مقصد خاصی کلی چرخیدیم و از هر دری حرف زدیم،دیگه میترسید دوباره از دوست داشتنش حرف بزنه من بازم ناپدید بشم.سعی می‌کرد عادی رفتار کنه،اونقدر تو جاده و خیابونا چرخیدیم و حرف زدیم و اهنگای مختلف گوش دادیم و باهاش خوندیم که یهو چشمم افتاد به ساعت دیدم ساعت ۴ صبح شده!گفتم دیگه منو برسون برو خودتم بگیر بخواب،گفت من خوابم نمیادااا تو خوابت میاد برسونمت؟با اینکه خوابم نمیومد ولی گفتم اره دیگه برم.منو رسوند خونه،لباسامو عوض کردم بعد از ۱۵ دقیقه دیدم پیام داد بهم،نوشت هنوز سرکوچه تونما اگه نظرت عوض شد و خوابت نمیومد بیا بریم ادامه گردش!گفتم نه دیگه نمیام توام برو بخواب.ازم تشکر کرد هم از بابت شیرینی ای که دادم هم از بابت اینکه امشب باهاش بیرون رفتم.گوشیمو گذاشتم کنار و رفتم تو تراس یه سیگار روشن کردم،به شبی که گذشت فکر کردم،با اینکه میدونستم کاری که کردم شاید اشتباه بود ولی لبخند رو لبم بود،شب خوبی بود.نسبت به علی حس بهتری داشتم،ولی هنوز اون احساسی که باید بهش داشته باشم رو نداشتم.بعد از اون شب بازم مثل قبل کافه رفتنامون شروع شد ولی دیگه دوتایی نه،سمانه رو هم با خودم میبردم.چندماه به همین روال گذشت،۲۴ مهر تولدم بود و میرفتم تو ۲۲ سالگی.شب بیست و سوم یهو یه پیام اومد برام.اسمشو که رو صفحه گوشیم دیدم شوکه شدم،محمد!!!دستام داشت میلرزید.حتی نمیتونستم پیامو باز کنم…ادامه داستان رو فرداشب میذارم براتون❤️اگه داستانم رو خوندی ممنون میشم نظرت رو بهم بگی?</description>
                <category>Youka</category>
                <author>Youka</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 04:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگیم-قسمت اول:۲۰ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Youka/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%B2%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-qhhanvndxrdl</link>
                <description>الان ساعت نزدیک ۵ صبحِ روز پنجشنبه ۲۵/اسفند/۱۴۰۱ و داره بارون شدیدی میباره سلام،من غزل یا همون یوکا هستم۲۶ سالمه و متاهلمفقط دلم خواست یه جایی برای نوشتن داشته باشم و اینجا رو انتخاب کردم،یهو دلم خواست یه بخشی از زندگیم رو بنویسم!ساعت ۱۲ شب که وی پی انمو روشن کردم،رفتم اینستا بی هدف چرخیدم تو پیجای مختلف،یهو چشمم افتاد به یه پست:«بهترین روز زندگیت روزیه که ساعت ۵ صبح تو فرودگاه باشی،بری یه قهوه بخوری و بدونی که قرار نیس دیگه هیچوقت برگردی اینجا»وارد پیجش شدم،از نوشته هاش فهمیدم نویسنده ی همه ی این پستا یه دختر دانشجوی ۲۰ ساله ی درونگراست.از دانشگاه رفتنش نوشته بود،از فانتزیاش تو رابطش با پارتنرِ نداشته‌ش،از افکارش،از حسا و لحظه های خوبِ زندگی،حتی از دلتنگیاش و تنهاییاشم نوشته بود.اونقدری غرق پستاش شدم که یهو دیدم ۲۰۹ تا پستشو نشستم دونه به دونه خوندم.احساس خیلی نزدیکی با کسی که اصلا نمیشناختمش بهم دست داد،انگار نویسنده ی همه ی پستاش من بودم،منِ ۲۰ ساله.یهو به خودم نگا کردم،به ۱۹-۲۰ سالگی پر از اتفاقم،به روزایی که عاشق یه آدم اشتباه شده بودم،به شبایی که صورتمو تو بالش غرق میکردم و زار زار گریه میکردم،شبایی که منتظر میموندم تا مامانم بخوابه و من یواشکی برم پشت بوم و هدفونمو بذارم تو گوشمو با صدای بلند آهنگ «خسته-امیر عظیمی» رو گوش کنم و همراهش زمزمه کنم:«از تحمل که گذشتم به تحمل خوردم دردم این بود که از یارِ خودی گل خوردم حرفی از عقل بداندیش به یک مست زدند باختیم آخرِ بازی همگی دست زدند!»از بالا پشت بوم به چراغای شهر و ماشینا نگا کنم و سیگار بکشم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم…به روزای خوبم،به روزای بدم،به زندگیم،به قوی شدنم،به بابایی که ۴ ساله نمی‌دونم کجاست و اصلا به من فکر میکنه؟به مامانم که یه تنه برام کوه بوده،به کسی که فکر میکردم دوسم داره و تا حد جنون عاشقش بودم،ولی رفت!به پسر کافه چی سرکوچمون که دیگه فهمیده بود شبا میام بالاپشت بوم به بهانه قدم زدن جلو کافه رژه میرفت و زیرزیرکی منو دید میزد.اون روزا هم دانشجو بودم و هم تو یه فروشگاه صندوقدار بودم،بزرگ‌ترین خودآزاریم تو زندگیم همیشه این بوده که تو گذشته زندگی میکنم،ولی اون روزا تو لحظه ی حال ترین دوران زندگیم بودم!علتشم این بود که بعد از جدا شدن پدر و مادرم با تمام سختیایی که با مامانم کشیدیم بعد از ۳ سال ارایشگری تونسته بود یه خونه ی خوب اجاره کنه که دوتایی توش زندگی کنیم و این بهترین اتفاق اون روزا بود برامون،همه چی خوب بود،سرکار رفتنم،دانشگاه رفتنم،وقت گذروندنم با دوستام و آشنا شدنم با آدمی که فکر میکردم قراره نقش مهمی تو زندگیم داشته باشه،ولی تنها نقشی که داشت این بود که الان به اون روزام فک کنم و ببینم باعث دوسال گریه کردنم تو بهترین روزای زندگیم بود!اصلا بگذریم!برسیم به ۲۱ سالگی!به ازدواج دوباره ی مامانم به تشویق و بهتره بگم به اجبارِ من.به روزایی که یه عضو جدید به خونمون اضافه شده بود و از من انتظار داشت «بابا »صداش کنم و نمیدونست که من از این کلمه متنفرم.منم ترجیح دادم که دیگه کلا صداش نکنم و اگه کارش داشتم مستقیم کارمو بگم!مامانم جَوون بود و دوست داشتم زندگی خوبی داشته باشه دلم نمیخواست بخاطر من از زندگی خودش بزنه،بخاطر همین هولش دادم که ازدواج کنه،ازدواجش برای من اتفاق چندان قشنگی نبود،من هیچوقت آدم خونگرمی نبودم و به هیچ وجه نمیتونستم باهاش یه ارتباط صمیمانه برقرار کنم،رابطه من با ناپدریم همیشه رسمی و خیلی مودبانه بود.تو خونه دیگه مثل قبل راحت نبودم و بخاطر همین بیشتر وقتمو تو اتاقم میگذروندم،حتی خیلی وقتا غذامم میاوردم تو اتاقم.پرخاشگرتر شده بودم ولی سعی میکردم بروز ندم،یکی از همون روزا با کارفرمام تو فروشگاه دعوام شد و از فروشگاه درومدم،همون روز با یه آگهی استخدامی یکی از فروشگاه های معروف شهر تماس گرفتم و از فرداش تو فروشگاه جدید مشغول به کار شدم.به حقوقش احتیاجی نداشتم،کارفرمای جدیدم به بهانه های مختلف حقوقمونو کم میکرد یا اصلا چندماه حقوق نمیداد،ولی من دیگه با کارفرمام دعوام نشد چون نمیتونستم خونه بمونم،به محض رفتنم به فروشگاه جدید با سمانه آشنا شدم که شد یکی از صمیمی ترین دوستام.شیفت کاریمون یک روز درمیون بود،یک روز از صبح ساعت ۹ تا ۱۱ شب سرکار بودیم و فرداش کلا استراحت،که روز استراحتمون رو هم با سمانه صبح از خونه میزدیم بیرون و تا شب تو کافه و پارک و باغ و با دوستا و اکیپ و…میگذروندیم.ینی من و سمانه هر روز از صبح تا شب باهم بودیم!چندماهی از رفتنم به فروشگاه جدید میگذشت،هرروز با ویزیتورای مختلف سر و کار داشتیم که هرکدوم یجوری سعی میکردن باهات گرم بگیرن(با احترام به این قشر) منم کلا باهیچکدومشون هیچوقت گرم نمیگرفتم.یه روز یه پسری از یکی از شرکتا اومد فروشگاه که با سمانه کار داشت و بعدا فهمیدم ویزیتور نیست و سرپرسته.سمانه طبقه پایین بود،پسره یکم جلو صندوق منتظر ایستاد و اومد به من گفت ببخشید چهرتون خیلی برام آشناست!منم گفتم ولی چهره شما اصلا برا من آشنا نیست!بعد از چند دقیقه گفت خانوم فلانی(سمانه) خیلی طول میکشه بیاد؟من عجله دارم اگه ممکنه شماره منو یادداشت کنید اگه اومد به من اطلاع بدید!بهش گفتم نیازی نیست چند لحظه صبر کنید الان میاد.تا اینکه…ادامه ش رو فردا شب میذارم❤️اگه خوندی میشه نظرت رو بهم بگی؟که بدونم داستان رو ادامه بدم یا نه!ممنونم ازت?</description>
                <category>Youka</category>
                <author>Youka</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 04:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>