<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Y O U N E S</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Youness</link>
        <description>گمشده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:28:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/471456/avatar/FeFHri.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Y O U N E S</title>
            <link>https://virgool.io/@Youness</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه جایی خوندم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-jbzhd07shus7</link>
                <description>یه جایی خوندم برا اینکه بخوای واقعیت رو از کسی بشنوی بهتره اعصبانیش کنی،اونقدر اعصبانی که قبل از اینکه فکر کنه شروع به حرف زدن کنه.اینو صابر ابر اول ترک اعصبانی شایع میگفت البته از سریال غورباقه بود.تایپ کردن با لپ تاپ مثل رانندگی کردن میمونه؟! چطوری؟؟ باید بین حرکت انگشتات یه تعادلی برقرار کنی و سرعت کلیک کردنت رو تنظیم کنی که انگشتات با هم تصادف نکن.بدون اینکه به کیبورد نگاه کنم میتونم تایپ کنم، من نگاه نمیکنم به اینکه انگشتام روی کدوم کلیک می ایستن! سر کدوم تقاطع ... زیر کدوم پل؟ کنار کدوم کافه؟! چیزی به ذهنت نیومد؟؟ اینا شبیه چی میتونن باشن؟! دقیقا همون چیزی که الان داری بهش فک میکنی...من زیر همون پلم، سر همون تقاطع، کنار همون کافه...</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Sat, 15 Oct 2022 23:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا نجنگیده نبازیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-mxqreiu2lpmy</link>
                <description>دلیمیدونی رفیق واقعا گاهی اوضاع تخیلی میشه. واقعا خیلی وقتا نفس آدم بند میاد و استرس مخشو سوراخ میکنه. اونطور که برنامه ریزی کرده اصلا پیش نمیره و فک میکنی قراره له بشی که البته تا همین لحظه که این افکار میاد سراغت هم له شدی. شبا سخت صبح میشه و صبحا دنبال اینی که یه خلوت پیدا کنی تا به دردایی که داری میکشی فکر کنی. شبا هم بالشت رو بغل میگیری زار زار گریه میکنی به حال خودت و این بخت سیاهی که داری و هق هق گریه میکنی توی خلوتت تا خوابت ببره و صبح دوباره همین آش و همین کاسه.امروز تو 22 سالگی فهمیدم که هیچی مهم تر از حال خودت نیست، نه اینکه مغرور باشی و فقط خودتو ببینی اما تجربه بهم ثابت کرده وقتی خودتو نمیبینی دیگران هم تو رو نمیبینن چون تو خودتو ندیدی که دیگران تو رو ببینن.(پیچیده شد نه؟! خخخ )زمان بده به خودت لعنتی. زماااااان. اینقد اونی که توی آینه میبینی رو نکوب، گور بابای دنیا، خودت پشت خودت بمون. اینا رو فقط با تو نیستم با خودم هم هستم.مهم نیست چقدر تلخ اما میگذره و تو حالت دوباره خوب میشه و میخندی از ته دل. حال الانت خیلی مهمه و اگه رنجی داری میکشی لطفا سرکوبش نکن عزیزم.اوکیه ها. ببین اوکیه هاااااا. اون رنج ارزشمنده رفیق گلم. اون رنج ارزشمنده چون مال توء.هیچ وقت سرکوبش نکن و  سعی کن با قسمت خودآگاهت با خودِ لعنتیت حرف بزنی(لعنتی چون تو فقط خودتو داری. افتاد؟ به قول حشمت فردوس(سریال ستایش)، غصه هر چیزی رو یه بار فقط بخور. و تماماینم کانال تلگراممه و اونجا هم روزمره هامو باهاتون به اشتراک میذارم. اگه دوست داشتید خوشحالم میکنید که عضوش بشید. https://t.me/younespf</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 14:20:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی از پاکسازی دیجیتالی بعد از حدودا 2 هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7-2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-vmuh3zlpaocj</link>
                <description>اینترو:سلام سلام، امیدوارم ردیف باشید، من توی یوتیوب یه ویدئو آپلود کردم درباره کتاب خفن &quot;مینیمالیسم دیجیتال&quot; و از تمرین اولی که توی این کتاب بود صحبت کردم و گفتم که میخوام انجامش بدم. الان اومدم که گزارشی از این تمرین تا به امروز بدم.البته این گزارش توی روزای آینده به صورت ویدئو هم توی چنل یوتیوبم قرار میگیره. اگه دوست داشتید میتونید از همین لینک وارد چنل من بشید و ویدئو رو تماشا کنید.خوشحال میشم چنلم رو هم سابسکرایب کنید و اگه نظری یا پیشنهادی هم داشتید واسم کامنت کنید.من توی چنل یوتیوبم سعی میکنم درباره کتابایی که میخونم و چیزایی که تجربه می کنم ویدئو بسازم.بخش اول تمرین این بود که 30 روز از تمام فضاهای مجازی که به صورت اختیاری توشون فعال هستم رو پاک کنم:بریم واسه تجربه این بخش:وقتی که اینستاگرامم رو پاک کردم، روزای اول خیلی احساس خاصی نداشتم و همه چی اوکی بود، اما چند روز که گذشت مثل اینکه به یه معتاد جنس نرسه بدن درد اومد سراغم.وقتی که اپ اینستاگرام رو نصب کردم اصن تپش قلبم بالا رفت و حس خیلی جالبی نداشتم، بعد که وارد اکانتم شدم فهمیدم چه اشتباهی کردم و اگه یه خورده بیشتر دووم می آوردم اتفاق بهتری می افتاد.این بار اکانت رو دی اکتیو کردم و اپش رو هم پاک کردم. اما این بار تلگرام ولم نمی کرد. تلگرام خوبیش اینه که آدم خودشو کمتر مقایسه می کنه با این و اون. چون بیشتر تو کانالا میچرخه خیلی این اتفاق واسش نمی افته.این بار هم قسمتی از اکانت تلگرامم رو پاکسازی کردم که دیگه حالا حالاها سمتش نرم.سخته میدونم اما خب باید از پسش بربیام.موند توییتر، اینجا هم که کویر بوده و خیلی با فضاش حال نمیکردم، البته خوبیای خودش رو داره اما من کلا خیلی الان باهاش حال نمیکنم.اثر اینکه مدتیه کمتر تو فضای مجازی میچرخم حاصلش این حس خوبیه که درونم هست، فکرم کمتر مشغوله و هر وقت احساس کنم نیاز هست دوپامین تو مغزم ترشح بشه میدونم از طریق فضای مجازی نمیتونم این دوپامین رو تامین کنم و بخاطر همین مجبور یه فعالیت دیگه ای انجام بدم.تجربه خوبی بوده تا الان و امیدوارم بتونم بیشتر از 30 روز ادامه ش بدم.</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 20:29:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان درونگراها</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-bd1hbs4zhvag</link>
                <description>بذری درون من می روید به رنگ شیارهای لای افکارمچند خطی در باب جهان درونگراها گفتم بیام بنویسم تا شاید بهتر بتونیم همو درک کنیم.آدمایی که درونگران هیچ وقت نمیان جار بزنن که من یه درونگرام آدمای درونگرا اینقدر در کنش با خودشون هستن که وقت و حوصله اینو ندارن که همه جا موقع حرف زدن بگن که یه درونگران و از خصوصیات مثبت و منفیشون بگن. اینقدر درونشون رو کنکاش می کنن روزازنه که بیان اینکه من یه درونگرام واقعا حوصله می خواد و ما خسته ها از پسش برنمیایم.درونگراها معمولا از جمع های شلوغ خوششون نمیاد و این باعث میشه که وقتی به یه مهمونی یا دورهمی دعوتشون می کنید در اکثر مواقع بگه نه. چون از بودن در کنار یه خیلی آدم، احساس راحتی نمیکنه و دوست داره زودتر اونجا رو ترک کنه. درونگراها وقتی غصه دار میشن برعکس برونگراها زیاد درباره ش حرف نمیزنن و میریزن تو خودشون یا &quot;حلش می کنن یا توش حل میشن&quot; . پس اگه پارتنرتون یا دوستتون یا خواهر و برادرتون رو دیدید دچار غمی شده و درباره ش حرف نمیزنه، اصرار نکنید که بابا بیا حرف بزن.یه وقتایی نباید هیچی گفت و فقط باید اجازه داد تا شخص مقابل فضا رو امن ببینه و بعد با دل خودش بیاد و درباره چیزی که اذیتش میکنه حرف بزنه... اصرار نکنید که تو چرا حرف نمیزنی!! چته؟! دفعه بعدی ممکنه یه جور دیگه جواب بدماااا خخخخ.تو ماشین درونگراها اصرار نکنید که صدای موزیک رو زیاد کنهی نگین بابا مگه پیرمردی که اینطوری گوش میدی!!اونا به صدای بلند حساسن و لطفا درکشون کنید.../جهان درونگراها با سکوت و خلوت آمیخته شده و این سکوت و خلوت واسشون بشدت ارزشمنده. کسی که بخواد بی پروا باشه و بدون اجازه وارد جهان پشت این دو کلمه بشه ممکنه باعث ناراحتی اون شخص بشه. پس اگه دیدید دوستتون یا ... یه مدتیه ازش خبری نیست شونصد بار زنگ نزنید بهش که کجایی فلانی. اگه احساس کنه که تو مخاطب امنی هستی قطعا بهت بها میده و وقت و انرژی واسه رابطه ش با تو صرف میکنه... پس اینقد قفلی نزنید.توی چت کردن هم کم حرف بودنشون رو هی به رخشون نکشید و هی نگید چقد کم حرفی!واقعا چت کردن هم حوصله می خواد!! حالا اگه طرف مقابلت هم یه درونگرا باشه دیگه واویلاست!!در زمان حرف زدنتون ممکنه خلیی از استیکر و ایموجی استفاده کنه و کمتر تایپ کنه، پس لطفا مدام بهش نگو چرا کم حرفی!اون کم حرف نیست شاید تو رو شنونده حرفاش نمیدونه!خلاصه که جهان درونگراها رو درک کنید و اجازه بدید که با خودشون راحت باشن! اونا از تنهایی نمیترسن و آدمای خجالتی هم نیستن، به وقتش هم کلی حرف برای زدن دارن ولی مهمه که مخاطبش کیه و داره درباره ی چه موضوعی حرف میزنه باهاش. درونگراها از تنها بودن و تنهایی و تنها زندگی کردن نمیترسن!اتفاقا اونا خیلی خوب بلدن که چطوری از پس خودشون بر بیان وقتایی که سرباز ارتش تک نفره خودشونن... لطفا درکمون کنید.اگه تجربه این شکلی دارید دوست داشتید کامنت کنید :)</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 00:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی های یادگیری برنامه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-msxaystuku7s</link>
                <description>این مسیر دهنمو تا الان سرویس کردهحدودا 1 سالی هست که شروع کردم به مطالعه برنامه نویسی. البته وقفه بینش زیاد افتاده تا الان و اصلا از خودم راضی نیستم. چون نسبت به یکسال گذشته پیشرفت چشمگیری نداشتم. خیلی وقتا میگم که من اصلا مال برنامه نویسی نیستم و ببوسمش و بذارمش کنار. و حتی به مسیری که دارم طی میکنم شک میکنم که آیا اصلا انتخابم درست بوده یا نه!!من رشته م الکترونیکه و توی دوران نوجوانی رباتیک کار میکردم. اون سالها اصلا نمیتونستم با برنامه نویسی ارتباط بگیرم و دوستش نداشتم.برای برنامه نویسی سخت افزار باید به زبان C مسلط بشم که بعد اگه بخوام برم سمت میکروکنترلرهای AVR که دنیای بشدت بزرگ و جذاب و سختی دارن.قدم اول که یادگیری زبان C هست من توش موندم :/ از پس حل یه سوال ساده هم نتونستم بربیام. نمیدونم شاید تلاشم کم بوده یا درست مطالعه نکردم و باید با دقت بیشتری دوباره از اول شروع کنم به مطالعه. من از کورس های آنلاین استفاده میکنم. از حق نگذریم واقعا مطالب مفیدی رو توشون آموزش میدن.دیشب وقتی که داشتم میرفتم سراغ سری اول تمرینات یه صدایی توی مغزم مدام می گفت که بیخیال شو، بیخیال شو، تو مال این کار نیستی، تو اصلا این کاره نیستی، بکش کنار ... و از این صداها توی گوشم در حال پیچیدن بود. اعصابم خورد و از دست خودم شاکی بودم که دارم چه گوهی میخورم!!!! دارم چکار میکنم!!!! اصلا چرا من نمیتونم؟!!؟! خیلی حس بدیه!دیشب هم درست نخوابیدم و نفسم بالا نمیومد، همش تو فکر این جریان بودم که باید چکار کنم؟!فعلا تا اینجا کافیه. امیدوارم روزی که تونستم از پس حل کردن این سوالات ساده بر اومدم بیام و بنویسم که تونستم.اگه نظری هم داشتید حتما واسم بنویسید. خوشحال میشم.24 دی 1400</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 15:13:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لَختگی خونی که باعث زنده موندن من شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%D9%84%D9%8E%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%AF-mhr1rmw5j4wm</link>
                <description>شاید اگر ترک نمیخورد، سبز نمی شدچند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم اگه بخوام داستان زندگیمو بنویسم اسم کتابمو چی میذارم، هیچ کلمه ای جز &quot;لَختگی&quot; به ذهنم نرسید. لختگی برای من معنی و مفهوم خودشو داره. وقتی یه جای دستتو میبری و خون ریزی میکنه، اون خون تا یه جایی پیش روی میکنه و از یه جا به بعد از قرمزی به سیاهی تبدیل میشه و بهش میگن خون لخته شده.یه جورایی یعنی اینکه جلوی هدر رفتن خودشو میگیره. وقتی خون لخته میشه سفت میشه، سخت میشه، ضخمت میشه، سرکش میشه... جلوی خودش می ایسته، جلوی عمری که داره هدر میره می ایسته و اعلان جنگ میکنه. اعلان جنگ علیه خودش، علیه روزهای برباد رفته ی عمرش، علیه تمام ستم هایی که به خودش کرده.حس میکنم دارم توی زندگیم به لختگی میرسم، یعنی میخوام جلوی خودم وایسم. جلوی کسی که زمین زد وایسم، جلوی کسی که وقت شناس نبود، زمان براش قد یه نخود ارزش نداشت، اعتماد به نفس نداشت و خودشو یه بازنده میدید، وایسم...پشت تمام این گلبول های قرمز، پشت تمام این گرمی که روی مچ دستم احساس میکنم، یه بچه مو طلایی هست که کلی رویای رنگی داره، رویاهایی که توی اون سن و سال برای یه بچه تمام زندگیش رو تشکیل میده.رویاهایی که داره با لختگی آمیخته میشه.میدونی! بخشی از لختگی رنج هایی هستن که دارم تحمل میکنم، یا بهتر بگم دارم تعامل میکنم باهاشون.رنج چیزه جالبیه، بودنش باعث نابودی و نبودنش هم باعث نابودی میشه. اما رنج یه خاصیت داره! رنج میتونه باعث لختگی بشه، یعنی رنجی که آدم داره تحمل میکنه یا تعامل داره باهاش، از یه جایی به بعد باعث میشه که اون حس سرکش بودن درونش تقویت بشه و بخواد لخته بشه.سرکش، یاغی وهدفمندامیدوارم تونسته باشم منظورمو رسونده باشم. </description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Fri, 31 Dec 2021 21:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام به{تنهایی} بهترین رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-rupj5klsw8tc</link>
                <description>1/24چند سالی میشه که از نظر روابط اجتماعی در تنهایی به سر میبرم. از جایی شروع شد که خودمو گم کردم بین آدمایی که واسه بودنم ارزشی قائل نمیشدن.وقتی رفتم دانشگاه بهتر تونسته بودم روی پای خودم وایسم. تمام کارایی که دیگران با بودن رفقاشون انجام میدن مثل(خرید کردن، کافه رفتن، تفریح و...) من همه رو تنهایی انجام میدم، سالهاست... اتفاقا خیلی هم لذت میبرم، چون احتیاج نیست واسه خوب کردن حالم به بودن کسی متکی باشم.وقتی تنهایی بهت سلام میکنه اوایل بودنش خیلی اذیتت میکنه، اما وقتی زمان میگذره و بیشتر میشناسیش اون وقته که میشه بهترین رفیقت.میدونی!وقتی زمین میخوری، وقتی آسمون دلت ابریه، وقتی شبای زندگیت پر از پریشون حالیه و تو کسی رو نداری که باهاش حرف بزنی؛ مجبوری که دست خودتو بگیری زخمای خودتو پانسمان کنی، به حرفای خودت گوش کنی، شعرای خودتو بلند بلند واسه خودت بخونی و گاهی هم که کج رفتی یکی بزنی زیر گوش خودت.میدونی! وقتی بتونی زخماتو تنهایی پانسمان کنی قوی میشیدیگه مهم نیست کسی پشت هست یا نه.اماامااما آدم تنها، آدم قدرتمند و در عین حال ترسناکیه... چون، چون از رفتن آدما نمیترسه..ی9 آذر هزاروجدید</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 01:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو یک عابری</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%D8%AA%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-dyktjsvbwxrk</link>
                <description>همیشه زندگی رو شبیه یه دهلیز تصور میکنم.یه دهلیز تاریک، سرد و ساکت. هیچ وقت انتهای این دهلیز دیده نمیشه، و وقتی واردش میشی هیچ وقت نمیتونی به لحظه ای که شروع برگردی. و اکنون تو بعد از قدم گذاشتن توی این تاریکی تبدیل به گذشته میشه.دهلیزها همیشه هستن، گاهی کوتاه، گاهی بلند، گاهی ساده و گاهی پیچ در پیچ. همیشه ابتدای دهلیز پر از ترسه پر از اضطرابه پر از نخواستنه. اما مجبوری که عبور کنی، مجبوری گذار کنی و گذر کنی. گذار کنی که احساسی از واهمه جابذاری و گذر کنی ازش.ترس متر به متر این مسیر همراهیت میکنه،گاهی هولت میده گاهی پاهاتو میچسبه چون خود ترس از ترس تو ترسیده.این مسیر یه همراه همیشگی هست که تشکیل شده از سه کلمه : سه ک ل م ه .انتهای هر دهلیز یه در هست. دری که فقط رو به بیرون باز میشهنمیدونم تاحالا به انتهای کدوم یکی از دهلیزهای زندگیتون رسیدید که در رو باز کنید. اما من، من وسط یکی از همین دهلیزا هستم. تلاش میکنم گذار کنم، تلاش میکنم گذر کنم. میدونید! هیچ وقت نمیتونی پشت سرتو نگاه کنی که ببینی چقد از نقطه شروع فاصله گرفتی، چون چیزی پشت سرت نیست جز وهم، ترس، تاریکی مطلق و تمام افکاری که گوشه و کنار این مسیر از تو جدا شدن تا بارت سبک تر بشه.دهلیز به آدم ها شجاعت میده، وقتی به انتهاش میرسی و در رو لمس میکنی احساس میکنی خدا رو در آغوش گرفتی... و برای مسیر بعدی آماده میشی، ترس هات خودشون رو قوی میکنن و استرست آب مینوشه تا تا اخرش بتونه همپات قدم برداره...اما وقتی از اولین دهلیز عبور کنی بقیه شون هر چقدر پیچیده تر و سخت تر باشن از تو یه عابر خوب میسازنن. اینجا میدون جنگ نیست که بگم جنگجو، اینجا دهلیزه و من یک عابری و تو هم یه عابری.بیست و سوم مهر هزاروجدید</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 21:52:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این پایان داستان من نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-x0f25uk2bhze</link>
                <description>میگذارد و میگذردخب سلاماز وقتی که از کار بیکار شدم؛ یعنی از وقتی که از شغلم اومدم بیرون سعی کردم روی خودم کنترل داشته باشم و بیشتر روی خودم و مهارتام کار کنم. چند ماهی هست که بیکارم، درآمد ندارم و هر شب یه هیروشیما توی مغزم با خاک یکسان میشه.بیکار بودن به توان بی پولی خیللللی سخته. و مجبوری با هر هزارتومنی که دستت میاد برنامه ریزی کنی که واسه چی خرجش کنی تا کمتر نیاز به پول پیدا کنی. این روزا سخت میگذرن و گاهی دوست ندارم که اصلا شب جای خودشو به صبح بده و دوباره این سیکل ادامه پیدا کنه؛ خیلی روزا به زمین و زمان فحش میدم که این چه وضعشه!! اما خیلی از این شب که با دلِ خون میخوابم وقتی که صبح چشامو وا میکنم احساس بهتری دارم با اینکه بیکارم، پولی ندارم و هر مدلی از استرس،ترس و  فشار عصبی رو توی زندگی شخصیم تجربه کردم. اما احساس بهتری دارم که زنده م هنوز. امروز توی سن بیست و یکسالگی در حالی که آه در بساط ندارم و ته ته ته جیبم کلا دو تا پونصد تومنیه(الان رفتم کیف پولمو نگاه کردم) اما هنوز احساس میکنم که داستان من قرار نیست این پایانش باشه. میدونم قراره سخت تر بشه، این داستان قراره جنایی تر بشه، قراره بازم...اما این پایان داستان من نیست.به قول فرشاد: اهمیتی نداره بردن یا باختن ببال به همه یِ جنگ های کردتاز وقتی که سرکار بود یه ایده توی ذهنم بود که دوست داشتم روش کار کنم و حاضر بودم واسش هر کاری که در توانم باشه انجام بدم. امروز بعد از گذشت چند ماه و کمک گرفتن از چند تا دوست نازنین (به وقتش ازشون مینویسم) داره رشد میکنه. لااقل من دارم رشدشو میبینم با اینکه توی این کار تجربه م در حد نخودهخیلی این بخش بی ربط بود اما نیاز بود که بنویسمش تا بعدا که ایشالا نتیجه داد بیام و کامل توضیح بدم که داستان چیه.#دلیسیزده مهرماه هزاروجدید </description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Tue, 05 Oct 2021 14:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساز زندگیتو کوک کن</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%88%DA%A9-%DA%A9%D9%86-imoc7eenyssa</link>
                <description>کوک کن رفیق، کوک کن که هیچ صدای به زیبایی ساز دلت نیستمیدونم دورمون پر از خبرای حال بهم زنه،منم مثل شما درگیر میشم،حالم بد میشه و غر میزنم،فحش میدم .این بار میخوام از حال خوب و بد چند خطی بنویسم.امیدوارم که به کارتون بیاد.میدونی!اصلا اشـکالی نداره که یه وقتــایی حالت خــوب نباشه،فدای سرت بابا. قرار نیسـت که همیشه ساز دل آدم کوک باشه. اما میدونی چیه! من همیشه از حـــال بدیام درس یاد گرفــــــتم، حتی همون وقــتایی که حــالـــم خوش نیست و دلم میخـــواد که به زمیــن و زمان فحـش بدم. که فحش هم میدم خخخ.ایــن طبیعیه بنظرم و سعــی نکن که بخــوای زووود حالــتو تغییـر بدی. اول حال بد رو درک کن، از خودت بپرس چرا اینطوری شد؟! چرا ریختی بهم، چی باعث شده که این شکلی بشی.بعـد به جوابایی که به ذهنت میرسه فکر کن، خیلی وقتا راه حلهای خوبی توی همین سوال پرسیدن های کوچیک هست که میتونه به آدم کمک کنه که یه تغییری تو حال و هواش بده.قبــلا این جمله رو نمیفهمیدم اما جدیدا عمیقا درکش میــکنم: درس هــای زنـــدگی اونــقدر تــکرار میــشــن که تا ما یـادشــون بگیــریم. اینـــقد این حــال بدِ خودشو بهمون نشــون میده تا درســی که درونش هســـت رو یاد بگــیریم و پاس بشیم.افتادن درس خیلی ستمه ها خخخخ.و بــدون که برای خـــوب کردن حالــت بــاید تـلاش کنی،و وقتی که نتیجه ببینی مطمئنم که خیلی خوشحال میشی. هیچی توی این دنیا ارزش موندن توی حال بد رو نداره. نمیگم قراره همیشه حالمون عالی باشـــه، اما میگم وقــتی که حوصله هیچ بنی بشری رو نداشتیم، وقــتی گریــه هــامــون رو کــردیــم، وقــتی سیــگارامــون رو کــشیــدیم، وقتی فحــشامون رو دادیــم، اون وقتــه که باید دســت خودمون رو بگیــریم و آروم آروم به سمــت روشنــایی که درونمــون هست، راهنمایی کنیم.خــلاصــه اگــه حــالت بد شــد، فدا یه تار موت رفیق، وقتی گریه هاتو کردی و شب بیداریاتو کشیدی، پاشو و یه دستی به سرو روت بکش. نیاز نیست کار شاقی انجام بدی. فقط قدم بردار، قدمای کوچیک.چند تا کار که حال خوب کنن:+ موهاتو شونه کن+ یه قهوه مشتی بخور+توی یوتیوب ویدئوهای فان ببین+ تنهایی برو قدم بزن و به صداهایی که میشنوی فکر کن+ گوش دادن به پادکست رو تجربه کن+ یه روتین بهداشتی و پوستی واسه خودت بساز(مخصوصا جنتلمن های عزیز،به پوستتون برسین)+ و همینطور یه روتین صبگاهی ساده اما کاربردی+یه گیاه بخر(پیشنهاد من واسه آپارتمان،گیاه پتوسه)و ازش مراقبت کن+ یه سریال قشنگ رو شروع کن به دیدنش(خودم مشغول دیدن برکینگ بدم، این سریال محشره واقعا)+ از این بنویس که سال آینده اگه تلاش کنی کجای زندگیت وایسادی(اینقد منو ذوق زده میکنه که حتی یکی از عامل های حرکت کردنمه).+ شروع کن به نوشتن شرح حال، سال های بعد یه نسخه جوون تر از خودت همیشه همراهت داریو میتونی از تجربیات خودت استفاده کنی+ شبا قبل خواب مراقبه کن+ از اینستاگرم،توییتر و امثالهم دوری کن+ خودت رو با کسی مقایسه نکن، به قول روزولت مقایسه دزد شادیه میدونم خیلیی وقتا حوصله هیچ کدوم از این کارا رو نداریم، اما وقتی بلند بشیم و یه قدم برداریم و ثبتش کنیم، اون وقته که بعد از گذشت یه هفته، ما هفت قدم به سمت حال خوب برداشتیم و میتونیم خودمون رو مقایسه کنیم با خود قبلیمون. من که همیشه هیجان زده میشم پیشرفت خودم و آدمای اطرافمو ببینم،کسایی مثل شما :) پس پاشید ساز زندگیتون رو کوک کنید.کوچیک شما، یونس بیست و پنجم مرداد هزاروچهارصد</description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 13:36:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش یک سال با هزینه کمتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Youness/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-nptvrprsamko</link>
                <description>photo by : me :)سلام سلام، امیدوارم حال دلتون خوبِ خوب باشه.اسم من یونسه و اینجا سعی میکنم از تجربیاتم از چالش های زندگی واستون بنویسم :)اولین چالشی که میخوام راجبش واستون بنویسم، چالش زندگی با یکسال هزینه کمتره که از کتابی با همین نام خوندم ((اسم کتاب:یکسال با هزینه کمتر از خانم کیت فلاندرز،نشر نون). نویسنده کتاب توی دهه 30 زندگیش تصمیم میگیره که یه چالشی رو امتحان کنه و اون هم این که یکسال کمتر خرج کنه و هزینه هاشو کنترل کنه.که این کنترل کردن باعث بشه کمتر الکل بخوره،وزنش کم بشه و بتونه بدهیاشو بده...وقتی این ایده به ذهنش شروع میکنه به نوشتن کتابش،احتمالا توی مسیر کتابِ رو هم نوشته چون ثبت این لحاظات توی انتها خیلی سخته.یکسال با هزینه کمتر میگه که ما چطور میتونیم 365 روز رو بدون اینکه هزینه اضافی داشته باشیم زندگی کنیم،پس انداز کنیم و حتی تفریحات خوبی مثل سفر کردن رو تجربه کنیم و زندگیی به سبک مینیمالیستی رو امتحان کنیم.نویسنده یه سری محدودیتای خریدی واسه خودش طراحی کرده.مثلا:قهوه بیرون بر نخره،کتاب و لوازم الکترونیکی مثل موبایل و کتابخوان و این چیزا،لباس نخره و خلاصه این چیزا.و میتونه : لوازم بهداشتی(هر وقت تموم شدن،خریداری کنه)و بنزنین واسه ماشینش و یه سری اقلام مورد نیاز) رو میتونه بخره .منم به سبک خودم تصمیم گرفتم که لیستی تهیه کنم و یکسال هیچکدوم از این لیست رو نخرم :* چیزایی که نباید بخرم:1.کتاب2.لباس (رو و زیر)3.فست فود4.لوازم الکترونیکی 5.تنقلات مضر*چیزایی که میتونم بخرم:1.لوازم بهداشتی(هر وقت تموم شدن)2.مواد غذایی3.هر 3 ماه یک بار خورد قهوه در کافه محبوبم :)4.اینترنت5.کمک به خیره منم واسه خودم این لیست رو درست کردم و امیدوارم بتونم ازش پیروی کنم.قطعا از تجربیاتم میام و واستون مینویسم :)کتاب خوبی بود مخصوصا چون ربط مستقیمی به مینیمالیستی داره و منم که عاشق این سبک زندگیم و هر چیزی که بهش مرتبط باشه رو سعی میکنم مطالعه کنم.تصمیم گرفتم از امروز که روز اوله،هر یه مدت یه بار بیام و تجربه م رو از کمتر خرج کردن بنویسم و  اگه شما هم دوست داشتید کتاب رو بخونید و این چالش رو امتحان کنید . </description>
                <category>Y O U N E S</category>
                <author>Y O U N E S</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 17:43:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>