<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های youngmim</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Youngmim</link>
        <description>دانشجوی رشته ای که هیچ ارتباطی به علاقه مندی هایش ندارد .عاشق کتاب ،اساطیر ،جادو و جادوگری و همه موضوعاتی که پیشوند افسانه را دارند &gt;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:57:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1790791/avatar/Ayzxid.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>youngmim</title>
            <link>https://virgool.io/@Youngmim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این قسمت:در باب میم جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Youngmim/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-manl5q4widzk</link>
                <description>خانم میم بیست و دو ساله است، بیست و دو ساله ای بدون خیالات پر زرق و برق نسبت به آینده و علاقه مند به رقص و رهایی در عین نداشتن هیچ گونه مهارتی در آنها. میم عزیز هنوز جوان است، با این حال هر بار که میخندد خطوط ریز و درشت زیادی زیر گونه و گوشه چشمانش نمایان میشوند و او را به این فکر می اندازند که دارد پیر میشود، ولی هنوز حتی موفق به یافتن یک عشق ساده زمینی نشده. وقتی وخامت اوضاع فشار میآرود پناه میبرد به تخت و کتاب و شعر و موسیقی. در این بیست و دو سال تا حالا چندین بار عطر ها او را از مرگ حتمی نجات داده اند اولین بار وقتی شانزده ساله بود در اتوبوس مدرسه اتفاق افتاد، دفعه دوم شبی در هجده سالگی بود یکی از همان شب هایی که از ترس تا نزدیک سحر بیدار میماند. بعد تر ها که وارد دانشگاه شد و احساس ناکافی بودن نزدیک هر امتحان بر زندگی اش سایه می انداخت عطر ها بیشتر نجاتش دادند، عطر ها هر بار مثل ریسمانی عمل میکردند و او را به زندگی وصل میکردند و راه درست را نشانش میدادند.عطر ها فرشته هایی هستند که امید را به یادش میآورند. چیزهای کوچک را جذاب میداند و باور دارد که در همه چیز های کوچک و بی اهمیتی که در طول روز از کنارشان میگذرد راز هستی نهان است. او نیشخند برگها را حس میکند و میشنود که به او میگویند ای آدم فانی و سردرگم من همه چیز را میدانم . خانم میم سالهای سال است که صبح ها با یک هدف مهم بیدار میشود؛ زنده ماندن و تاب آوردن و نمردن. عمیقا معتقد است که یک صبح گرم تابستانی برای خریدن قهوه از خانه بیرون میزند، سر راه کنار پارک توقف میکند تا تاب خوردن بچه ها و آب شدن بستنی قیفی در دستشان را ببیند،بعد به یک کتاب فروشی میرود و هوای آنجا را نفس میکشد و دیگر به خانه برنمیگردد، یک پایان دراماتیک و یک شروع غیرمنتظره... میم عزیز آدمی عجیب و کمی روان پریش است،او در بند باورهایی است که کمتر کسی به آنها معتقد است، مثل پیامبر دانستن کافکا. بوی باران، صدای گنجشک ها در اول صبح، و قدم های تابستان هر بار باعث میشوند که او فریب بخورد و باور کند زندگی هنوز ارزش زیستن دارد. گرما انگشتانش را گرم میکند و میل به گرفتن قلم را در آنها می افزاید. او برخلاف صادق هدایت در صورت شدت یافتن میل به خودکشی دست نوشته هایش را به آتش نخواهد کشید، زیر درخت انار خاکشان خواهد کرد تا هر سال شب یلدا دانه های انار داستان های او را در گوش یکدیگر زمزمه کنند، میداند که انار ها او را جاودانه میکنند. </description>
                <category>youngmim</category>
                <author>youngmim</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 20:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قسمت:بعد از اینکه بیدار میشویم چه به سر خواب ها میآید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Youngmim/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF-htfxokwosokl</link>
                <description>  تمام شب را هر چند ساعت یک بار آشفته  از خواب می پرید ، بعد زل میزد به پنجره ی سمت خیابان اگر تاریک بود میفهمید که هنوز نیمه های شب است. حتی درست یادش هم نمی آمد چه خوابی میدیده فقط میدانست هر مرتبه که دوباره به خواب میرود به میانه همان خواب برمیگردد . دعا میکرد دفعه بعدی که از خواب بیدار شد پنجره سمت خیابان روشن باشد و بداند دیگر قرار نیست دوباره ترس به جانش رخنه کند و باعث شود سرش را ببرد زیر پتو و برای خواب کردن خودش داستان های عجیب و خیالی سرهم کند.  شب هر چقدر هم که عمیق و زیبا بود او را میترساند ، شب برای او یادآور خاطرات خوشی نبود . شب های ترسناکی که پشت سر گذاشته بود اجازه لذت بردن از شب را به او نمیدادند. بعد از اینکه برای بار چهارم از خواب پرید، این بار اما تصویر محو قرمز رنگی از خوابی که میدید پس ذهنش مانده بود؛ دیگر امیدی به روشن بودن پنجره نداشت. دست برد سمت میز کنار تخت تا تلفن همراهش را پیدا کند. ساعت چهار و چهار دقیقه بود یادش آمد که خواهرش همیشه میگفت دیدن اعداد رند و ازین قبیل چیز ها نشانه است، اما هر چه فکر کرد یادش نیامد این عدد نشانه چیست ، شاید هم اصلا نشانه ای در کار نبود. تلاش کرد متمرکز شود و تصویر مانده در خاطرش را پر رنگ تر کند اما همان تصویر ابتدایی ای که یادش بود هم پاک شده بود.  با خودش میگفت وقتی بیدار میشویم خواب ها چه میشوند؟ اصلا چه کسی یا چه چیزی مسئول جمع کردن خواب ها بعد از بیداری مردمان است؟ چرا انقدر در کارش ماهر است که ردپایی هم از خواب ها به جا نمیماند؟ بعد از این که خواب ها را از خاطر ما محو میکند چه بلایی سرشان میآورد؟ امیدوار بود که خواب هایی که احساس خوشایندی به او میدادند جای امنی باشند ...مشغول پرسیدن سوال های بیجواب بود که صدای اذان را شنید. حالا دیگر پنجره رو به خیابان روشن بود، حالا میتوانست آرام بخوابد حتی اگر دوباره آن خواب فرّارِ آشفته به سراغش میآمد میدانست که روشنایی روز او را نجات خواهد داد ...</description>
                <category>youngmim</category>
                <author>youngmim</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 22:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قسمت : گذر بعضی نفرات در زندگی به مثابه یک  زهر  کشنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Youngmim/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-wpa2ypwidyqn</link>
                <description> فنجان چای را به نعلبکی برگرداندم و کتاب را به صفحه صد و چهل ورق زدم ،باب داشت توی صورت خلیل میخندید که متوجه شدم حنجره ی نه چندان آشنایی اسمم را صدا کرد سرم را بردم بالا لحظه ای خیره نگاهش کردم ، تمام آن لحظه ها پیش چشمم جان گرفت . نمیدانستم چه بگویم .(نشناختی؟)(ااا سلام چرا شناختم ... خوبی؟)(شک داشتم خودت باشی ولی وقتی شال گردنتو دیدم مطمئن شدم ،جالبه هنوز داریش )(این ...اره خیلی دوسش دارم ... خب چه خبر ؟)کتاب را بستم و بلند شدم ،این همه گذشت سال هیچ چیز را عوض نکرده بود انگار ،هنوز هم از من قد بلند تر بود و هنوزم نمیتوانستم توی چشم هایش زل بزنم.(خبری نیست تو چیکار میکنی دانشگاه قبول شدی؟)( اره قبول شدم ، اتفاقا با یاسی هم کلاسم ،یاسی رو که یادته )(اره چند وقت پیش دیدمش ولی از تو چیزی نگفت)(شاید بحسش پیش نیومده )(اوهوم ... خب اره ... منم دانشگاه میرم سال دوم پزشکی ام )هر چی بیشتر میگذشت بیشتر متوجه میشدم که هیچ تغییری نکرده ،هنوزم همون آدم(به سلامتی مبارک باشه ، موفق باشی )لبخند کجی زد انگار که به خواسته اش رسیده باشد(ممنون خب من دیگه برم ،خداحافظ )(خداحافظ)خب سوالاتش تمام شده بود ،اطلاعاتی را که میخواست گرفته بود و دیگر با من کاری نداشت.تنم میلرزید ، درست مثله همان وقت ها که توی مدرسه نمره بیشتری میگرفت و بعد با آن نگاه تحقیر آمیزش میگفت خب بعضی  ها استعداد ندارن ، همان موقع هم میلرزیدم .نشستم و آرام سرم را چرخاندم چند میز آنورتر با چند نفر نشسته بود لب هایش تکان می‌خورد با انگشتش آرام به من اشاره میکرد دختری که کنارش نشسته بود هر از گاهی با من چشم تو چشم میشد و بعد نگاه میگرفت . چند نفس عمیق کشیدم و متوجه شدم هر چقدر هم که بگذرد نه آدم ها عوض میشوند و نه خاطرات محو .سعی کردم تمرکزم را پس بگیرم کتاب را باز کردم لبخند دایه روی صورت خلیل خشک شده بود تا من برگردم ؛بریده بریده چند خط خواندم ، نمیشد ، هنوز آرام نشده بودم ،انگار که همه خاطرات بد دبستان را با هم به یاد آورده باشم ،انگار که دوباره بچه شده باشم .تقویم را از کیفم بیرون آوردم و زیر تاریخ  بیست و یکم  نوشتم : گذر بعضی نفرات در زندگی به مثابه یک زهر کشنده ... .</description>
                <category>youngmim</category>
                <author>youngmim</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 00:49:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>