<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یسنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Yuna</link>
        <description>ديوانه تر از خويش، كسى مى جستم 
دستم بگرفتند و به دستم دادند!!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:43:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3703381/avatar/ky5d1B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یسنا</title>
            <link>https://virgool.io/@Yuna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من به عنوان یک ته تغاری خونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Yuna/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%BA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-rj8w8chkxchw</link>
                <description>ته تغاری = بچه ی کوچیک / آخرِ خانوادهآخییی قورباغه ( غورباغه؟ غورباقه؟قورباقه؟ این اولین جایی بود که فهمیدم زندگی همیشه اونطوری که باید پیش نمیره😁😔این پست دو تا جنبه داره یکیش جنبه ی فانشه که همه فکر میکنن و دومی واقعیته که فقط خودمون درک میکنیم اول جنبه ی فانش رو بگم: من ته تغاری ام معلومه که از بچگی خواهر و برادر بزرگوار همیشه بهم میگن که منو از توی جوب اوردن / بهزیستی منو زور زورکی بهشون داد😂من ته تغاری ام معلومه که من مرکز توجه و رفاه خانواده بودم من ته تغاری ام معلومه که زور میگم و لباس و وسایل دیگر اعضای خانواده رو ازشون میگیرم من ته تغاری ام معلومه که یک تک فرزند پرومکس ام ( وقتی خواهر و برادر میروند به سوی آیندشان ) من تک فرزندی هستم که خواهر و برادر داردمن ته تغاری ام معلومه که نقش من همیشه باز کردن در / جمع کردن سفره / اوردن وسایل افراد دیگر خانواده در کل به عنوان یک عدد ملیجک نیز مورد استفاده قرار میگیرم ( ملیجک = همون دلقک زمان قدیم ) من ته تغاری ام معلومه که پدر و مادر انتظاری که از دو فرزند نمونه ی خانواده دارند از من نیز دارند من در واقع همون نوکر شخصی خواهر و برادرم که هر چه که بخواهند اعم از آب ، شارژر ، خوراکی ، خاموش یا روشن کردن برق را در کسری از ثانیه براورده میکنم.البته که وقتی خواهر و برادر بزرگ‌بشوند و از خانه بروند اتاق ها به همراه وسایلی که نبرده اند در سلطه ی کامل من هست ولی جدا از شوخی ما واقعا دلمون برای خواهر و برادر به شدت تنگ میشه😭😭 به خصوص اون لحضه ی آخر موقع خداحافظی در حالی اتاقشان خالی و مرتب است ، یا اون اوایل که هنوز عادت نکرده ایم و به اشتباه به اتاقشان میرویم تا سر به سرشان یگذاریم ولی هیچ کسی نیست 😖یا وقتی که مامان به جای ۴ تا بشقاب غذا اشتباهی ۵ تا میذاره و یا وقتی که منتظری که خواهر یا برادرت از در بیاد تو و از روزش تعریف کنه ولی تو توی خونه تنهایی تنهایی سخت نیست و نبوده برای من ولی تا وقتی که تنها را چی معنی کنیم از یه جایی به بعد دیگه خودت تنهایی و کسی میست که باهاش بری خرید یا کسی نیست که ....                                                     بازکردن در اتاقشان و روبه رو شدن با یک اتاق خالی این یکی واقعا از همه بدتر است تا میای بفهمی چی شده یهو کلی خاطره مثل پتک میخوره وسط سرت و تازه میفهمی که چقدر اون موقع های که خونه بودند حتی اذیت کردناشون هم دلنشین بوده و تو قدرشو ندونستی 😭دیدن این که مامان و بابا جلوی چشمای خودت در حالی که دونه دونه موهاشون سفید میشه اسون نیست اینکه دیگه مامان و بابا ذوقشون کم کم داره کور میشه آسون نیست😥همه اینا یه طرف اون لحظه ای که خواهر / برادر برای اولین بار میره میرسونیدش ترمینال و وقتی خودتون رسیدید خونه این اولین لحظه ای هست که خونه بدون خواهر یا برادر عزیزتر از جان هست 😢پ.ن کل بخش دومش رو با هر کلمه زار زار داشتم گریه میکردم و الان که نگاهش میکنم یه بغض خیلی سنگینی گلوم رو گرفته این پست رو ننوشتم همینجوری الکی فقط خواستم بگم که ما هم درسته که کوچیکتریم ولی خیلیمامون مثل من وقتی ۵ سالم بود این حس رو تجربه کردم و تاحالا به کسی نگفتم ولی اینجا میگم من تا مدت ها اون شال قدیمی خواهرمو که بوی عطر خواهرمو میداد هر شب به بهونه ی این که دستم درد میکنه میبستم وباهاش کلی گریه میکردم😅😭😭😭تو را دوست دارم ❣همانگونه که بستنی را ، کولر را ، و یک لیوان آب خنک را ( توی تایستون برای اینا جونمم میدم) 🍒🍓🍉نمیدونم ولی خوشحال میشم اگه ته تغاری هستی بهم بگی که چقدر از اینا به نظر شما درست بوده؟؟</description>
                <category>یسنا</category>
                <author>یسنا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 00:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آرزوی یک خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@Yuna/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-lufugzpcpoyk</link>
                <description>دلتنگی ام برای یک مکانی که تا به حال ندیده ام و حتی نمیدانم که وجود خارجی دارد یا خیر مرا با مرز جنون میکشد🏮دلتنگی برای شخصی که تنها یک بار او را در خواب و خیالم دیده ام مرا آزرده خاطر میکند💢گه گاهی با خودم فکر میکنم نکند من دیوانه ام یا آیا شخص دیگری هم مانند من هست ؟ جایی خواندم که دیوانه بودن بهتر است چرا که این دنیای محو افراد به خیال خود عاقل تا گلوگاه سیراب است🎈حس کردم کمی با متن سازگار است!دلتنگی ها که حد و مرز نمیشناسند حتی زمان و مکان نیز ؛ هر وقت دلشان بخواهد پا به دل آدم های عزیز این مرز و بوم میگذارند .🍒از دیگران شنیده ام که میگویند دلتنگ یکدیگر شده اند ؛ معنای دقیقش را هنوز خودم هم نمیدانم اما به گمانم این همان حسی است من برای کودکی ام دارم یا همان حسی که بعد از شکستن ماگ دسته دار گاوی شکلی که هدیه گرفته بودم داشتم و یا شاید موقعی که صبح از خواب بیدار میشوم و یادم می افتد که یکی از عزیزانم مدت هاست که اینجا و در خانه ی دنج و راحت ما زندگی نمیکند دارم🍁شما که غریبه نیستید دل ِ کوچک ِ من مدت هاست که در انتظار یک خبر خوش است ؛ دقیق نمیدانم اما فکر کنم این هم یک نوع دلتنگی باشد دیگر🍫غیبت نباشد اما بعضی اوقات دیگران میگویند :&lt;&lt; دام برایت تنگ شده بود &gt;&gt; و من میدانم که سخنانشان حقیقت ندارد و من نیز به ناچار همین سخن ساختگی را میگویم🗼حتی من دلتنگ اینجامفکر کردم و فکر کردم و بازهم فکر کردم از زبان کودک درونم گفتم به شکل روح چند صد ساله درونم فکر کردم و در نهایت با خیره شدن به گیاه پژمرده ای که مدت هاست رنگ آفتاب به روی خود ندیده اند مینویسم ، تا چقدر؟ خدا میداند☂️پرسیدم ، از دوستان و آشنایانی که نظرشان برایم بسیار اهمیت دارد آنها به قولی میگفتند که فقط میفهمند و درک میکنند اما حتی یک نفر هم این موضوع را تصدیق نکرد ، چقدر حیف ...🔖کاش میشد دنیا با این فیلتر دیدمن دلتنگِ خانه ای هستم در دلِ جنگل پوشانده شده از درخت های بلند اما درخت بید مجنونِ قشنگی دور تا دور خانه ام را با سایه اش احاطه کرده من در حیات خانه ی چوبی خودم بودم روی صندلی راحتی مشسته بودم غروب بود در چند فرسنگی خانه ام دریاچه ی بسیار بزرگی بود که خط افق و دریاچه باهم یکی شده بودند خورشید تابان آرام آرام پایین میرود و آسمان رنگ زیبایی به خود گرفته از حاله ی بی رنگ آبی نیمه شب گرفته تا زرد کره ای و از سبز ماچا تا قرمز چری📌به هنگام عبور از در شخص دیگری نیز سلام کنان وارد خانه میشم ابتدا نشناختمش اما او را بالاخره یه یاد اوردم او شخصی است که روز های فراوان در انتظار دیدارش بودم . از نظر من که او خود به خودی خود چیزی از یک فرشته کم ندارد اما الان و موهای کوتاه شده اش خوده فرشته ی زمینی شده است🔆یه همچین چیزیمن الان دلتنگ آن روز هستم ، هرشب پیش از خوای نیز تمام آن روز را مرور میکنم به دو قصد اول اینکه مبادا زره ای از آن را فراموش کنم . دوم و مهم تر از همه اینکه تا شاید دوباره در خیالم ببینمش ...پ.ن امروز در راستای ویرایش متوجه چیزی شدم که بدتر از دلتنگی برای شخصی که وجود ندارد دلتنگی برای شخصی است‌ که وجود دارد و او را همین چند روزِ پیش دیده اید اما قرار نیست که تا مدت ها بعد نیز او را ببینید البته من به مدت ۱۰ سال است که پشت سرِهم این حس را تجربه میکنم و متاسفانه من که راه دقیق و کاملی برایش نیافتم‌ تنها عادت است‌ که سختیِ دوری و نبودن را آسان می کند برای من مشغول کردن خود به کاری نیز جواب داده است ولی در برخی لحظه های شاد است‌ که واقعا نمیشود نبودش را انکار کرد من راه حلی پیدا کرده ام برای این کار کافی است که برای او نامه بنویسید و مدتی بعد از طرف خودش برای خودتان جوابش را بدهید ( در صورتی که دسترسی به فرد مورد نظر ندارید)تمامِ تمامش همین است ولی نگران نباشید ذهن انسان از انچه که تصور میشود فراموش کار تر است تنها کمی زمان و عادت‌کردن لازم‌است همین ! البته جون آدم در می آید تا بشود ولی میشود...تو را دوست دارم 🐾همانگونه که خانه را ، هوای گرگ‌و میش و یک‌لیوان دمنوشِ گرم را🌃🌌🍵نمیدانم راهی هست که دوباره آن خواب را ببینم یا نه بابت غلط های املایی سطر آخر متاسفم ویرایش نشدند!!؟اانمیدانم راهی وجود دارد که دوباره آن خواب رانه</description>
                <category>یسنا</category>
                <author>یسنا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 15:48:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و من فقط یک منِ ساده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Yuna/%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-o51lirjyzeot</link>
                <description>آری ؛ اینجاست که دیگر من از آن من فرح بخش حداقل برای خودم تمام شده ام احساسی را تجربه میکنم که آشنا و اما نه چندان رایج است . در کنج شلوغِ ذهنم در حالی که خاکستری در عمقِ وسایلی که یک روزی مورد علاقه هایم بودند نشسته احتمالاتی هست ولی گمان کنم کمی از حد معقول طولانی تر شود ناگزیر خلاصه وار میگویم :و دوباره این حس گم شدگیآن حس لطافت و شادابی پیر شده ی ذهنم میگوید که هنوزم زنده است و نفس میکشد و البته که انقدری نفوذ دارد که گاهی جایگزین احساسات جدید باشد و این کمی مرا خوشحال میکند .🍒سرگردانم گم شده ام و به ناچار وارد خانه ای میشم که پناهم دهد ولی امیدی بیش نیست که حتی دست کمی از خیال هم ندارد گویی تمامش انگار مانند یک خواب عذاب آور تکرار میشوند واقعیت ندارند اما فراموش شدنی هم نیست.🔖این عکس هم‌ مانند من عنوانی ندارددلتنگی خودش به اندازه ی کافی سخت است ولی دلتنگی برای خودت آن را سخت تر نیز میکندو اما این امید است که مارا منسجم کرده همان امیدی که ما بخاطرش زنده ایم شاید همه ی اینها هیچ و پوچ است اما اگر به همین امید هم امید نداشته باشیم پس چه کنیم کار دیگیری هم از دستمان بر میاید ؟ ایکاش که بر می آمد و ما در این حد باورمان به آینده مانند یک تار نخ کش آمده و پوسیده نبود ...همه چیز به نوبه ی خودش عجیب استولی این خوده ما هستیم که انتخواب میکنم که چه کسی باشیم این خودِ ما هستیم که کار هایمان ، روزمرگی هایمان ، و در نهایت چیزی که از زندگی میخواهیم را به نحوی تصمیم میگیریمو چه چیزی بهتر از این که ما خودمان تنها یک نفریمشاید عجیب به نظر برسد( همه چیز در این دنیای فانی عجیب است) و بیشتر از عجیب خوشحال کننده که من تنها یک منِ ساده ام فکرش هم ذهنم را سخت مشوش میکند که اگر ذهنِ من برای چند نفر بود به عنوان مثال من هم خودم میبودم و هم برای چند نفر دیگر آن وقت بود که شاید بهانه ای داشتم اما الان امیدوارم 🏮بالاخره نوبت منم میشهنوجوانی هم آدم را بسیار اذیت میکند اگرچه میدانم که همه ی اینها تنها گوشه ای شیرین از تمامِ آن واقعیت تلخ است که آدم بزرگ ها بسیار خوب بلدند آن را مخفی کنندپس فکر کنم من هم در آن برهه ای هستم که مخفی کردن احساسات ناامیدی ، ندانستن و پوچی را یادمیگیرماز انچه که فکر میکردم شیرین تر است اینکه احساس کنی خودت تمام خودت هستی خودت هستی که آینده ات را میسازی خودت هستی که سبک زندگی ( امیدوارم بسیار شیرین ) رو میسازی و اینجاست که باز هم‌ مخفی کردن به کار می آید تنها راهی که باقی میماند در هنگام امید مخفی کردن تمام سختی های راه است من میدانم که چقدر ممکن است این راهی که انتخواب کرده ام سخت باشد ممکن است دست انداز هایش مرا طوری از زمین بلند کند که خوشبینانه فکر نکنم که روی ابرها هستم ولی احترام به تصمیمات خودت از زیبا ترین وجه زندگی است اما نه فقط با نگاه خود عقل کل بینانه که احتمالا چالش برانگیز باشد 🍃🐢نارنجی جان لطفا در همه جا باش!آیا این همان راه است که من قبلا در نقشه ها دیده بودم؟هرچه هم باشد ته ِتهش میدانم که این ها بی فایده نیست و من هرچقدر تلاش کنم روزی به کار می ایند مگر کسی هم بوده که از تلاش هایش شکایت کند من راهی را پیش میروم که سخت ترین راه از میان تمام راه های ممکن است ولی هرچه که با خود فکر میکنم یاد حرف یکی از افراد موفقی را به یاد می اورم که میگفت اگر این کار را نکنم پس چه کنم؟ 🦋🔥گربه و کتاب دو تا از چیزهایی که زندگی آسان میکنندما همه بازتاب هستیم ، و چه حیف که بزتاب کننده ی خوشایند هایمان نباشیم در یک کلام بگویم درست است که هگه ی ما روزگار پررنجی را گذرانده ایم و میگذرانیم و امیدوارم همینجا قصه اش تمام شود اما در اینده هم شاید باشد پس حداقل کاری که میتوانیم بکنیم این است که آسان تر و دلنشین تر بگذرانیمبرای من : کتاب خواندن ، موسیقی ، نوشتن ، انجام کارهایی که قبلا نمیتوانستم یا جرئتش را نداشتم ، نواختن ، صحبت کردن با آدم های عزیز زندگی ام ، والیبال ، درخت ها ، گل ها ، رنگ ها ، ماه و... حتی فکر کردن بهشان نیز خوشحالم میکندچه یگویم ؟!من هرچه که باشم ، تو هرچه که باشی عزیز تر آنی که فکرش را بکنی پس برای آینده اگر که شما هم مانند من کارخانه ای ندارید که از نسل قبل به شما منتقل شده باشد ، پشتوانه ی قوی که تا آخر عمر کفاف زندگی بدهد ؛ تنها راه نجات زندگی کاری است که برای دیگران جواب داده از نظر من درس خواندن است چون شاید کار دیگری جز این نمیدانم!!و ما برای تصاویر گذرای تصوراتمان میجنگیم تا حدی که به نفس نفس زدن بیفتیم تا جایی که نایی برای ادامه نداشته یاشیم ولی فراتر از انچه که باید برای چیزی که میخواهیم میجنگیم من میجنگم که اگر فرزندی در اینده بود انقدری قوی باشد که راه هایی که را برود که دوست دارد و نه انچه که باید و به اجبار همانگونه که نسل های قبل از ما با این امید جنگیدندتو را دوست دارم 🐾همانگونه‌ که‌گل‌ ها را،غروب را و زندگی با تو را🧡🌅🍂...مو آیا</description>
                <category>یسنا</category>
                <author>یسنا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 02:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>