<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ●اُمُّ‌المَصائِب‌●</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Z.N</link>
        <description>پس آن‌گاه زینب را این‌گونه لقب دادند: مادرِ مصیبت‌ها.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:53:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4355576/avatar/qxSU3M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>●اُمُّ‌المَصائِب‌●</title>
            <link>https://virgool.io/@Z.N</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهرآشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Z.N/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-kfbyupcic0tp</link>
                <description>سرم بازار مسگرهاست، دلم دکان عطاری.فکرها درون مغزم کوبیده می‌شوند، مسگری ۲۴۰ ساله ساعد بر ران فشرده، چکش می‌کوبد.سر و صدا بلند است؛ جارچی هوار می‌کشد، تازه‌ترین اخبار را.خاله‌خان‌باجی‌ها از کوره‌راه‌های مغزم به بازار می‌رسند. وزوزهایشان شبیه نُقلِ زیر پا در میان این بلوا، خاک می‌شود.لات و لوت‌ها یک گوشه جمع شده، عربده‌کشان دنبال طعمه می‌گردند تا نان خشم را خالی خالی قورت ندهند.مستی یک گوشه نشسته در هزار خیال خود، گم. محتسبی در گلیمِ صدهزار پند و اندرزش یک گوشه‌ی دیگر چُمباتمه زده.مسافری از دیار مغزم سوغات می‌خرد و بار بسته، رخت می‌بندد. خاطرات روزمره عجله دارند نیامده، بروند.روزها در هیاهویی منظم سر می‌شود؛ آشفتگی‌هایی با قاعده رخ می‌دهد: مسگر ضرب دقیق چکش را هر روز از سر می‌گیرد، فکرها را می‌کوبد، شکل می‌دهد، به حراج می‌گذارد یا جای دیگر می‌فرستد.جارچی همیشه چیزهایی جار می‌زند که بوی آشنایی دارد.لات و لوت‌ها سر بازار بساط پهن کرده تا با کسی گلاویز شوند، اگر نشد با خودشان.مست و محتسب خموده و کسل یکی این سر بازار، آن دیگری آن سرش.خاله‌خان‌باجی‌ها و مسافرها با نظمی حیرت‌انگیز، همیشه در حال لولیدن لابلای هم.دلم اما دکان عطاری‌ست.عطر سکوت و سکون از هفت فرسخی‌اش پیداست، نهایتاً سیالیتی رقیق و همگن درونش موج می‌زند.ساکت است اما رنگ دارد و بو. ساکت است چون عطر و بو نیاز به جنجال ندارد؛ هر کس کپه‌ای از آن بردارد و ببوید، به شرط کارآزمودگی، خود حدیث مفصل می‌خواند از آن مجملِ درون مشتش.دلم متروکه است، کسی درونش قدم نمی‌زند، نه سری نه صدایی نه نوایی. هر از چندگاه درش باز می‌شود، فکرهای کوبیده شده‌ی مسگر راه می‌یابند، پر از عطر و رنگ می‌شوند اما سوغات دلم در میانه‌ی بازار مغزم خریدار ندارد. شمه‌ای از آن هیاهوی بازاری، تمام رنگ و عطر ظروف را می‌پراند. مسِ هفت‌رنگ و چهل‌گیاهم نباید به بازار برگردد؛ بلکه باید همان دم، بیرون آمده بر کاغذ نقش ببندد.</description>
                <category>●اُمُّ‌المَصائِب‌●</category>
                <author>●اُمُّ‌المَصائِب‌●</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 09:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>