<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir khan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Z.Spahani</link>
        <description>زندگی و دگر هیچ ...!!؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:01:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/49261/avatar/gqGWN4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amir khan</title>
            <link>https://virgool.io/@Z.Spahani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دل نوشته ای زیبا (نقل قولhttps://t.me/RadiRelax)</title>
                <link>https://virgool.io/@Z.Spahani/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%82%D9%84-%D9%82%D9%88%D9%84httpstmeradirelax-ghvwleiabaym</link>
                <description>کلاس اول دبستان، شیفت بعداز ظهر بودم، باران تندی میبارید. یک چتر هفت رنگ دسته آبی داشتم. وقتی به مدرسه رفتم، دلم می خواست با همان چتر زیبایم، زیر باران بازی کنم، اما زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص میداد که کلاس درس، واجب تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز چه درسی داشتیم، اما دلم هنوز زیر همان باران، توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز، شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد، و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم، اما آن حال خوب هفت سالگی، هرگز تکرار نخواهد شد.این اولین بدهکاری من، به دلم بود که در خاطرم مانده. بعد از آن، هر روز به اندازه ی تک تک ساعت های عمرم، به دلم بدهکار ماندم. به بهانه ی عقل و منطق، از هزار و یک لذت چشم پوشیدم. از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد، پشیمانی به بار بیاورد، خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم. اما حالا بعضی شب ها، فکر میکنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم، چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق، حماقت نامیدمشان.من خیلی به خودم بدهکارم، خیلی …حالا می دانم هر حال خوبی، سن مخصوص به خودش را دارد. ﻣﻦ ﯾﮏ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ &quot;ﺧﻮﺩﻡ&quot; ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﻡ. شما چطور؟ …واقعا فکرشو کردید ... چقدر بدهکارم من ..!!؟؟</description>
                <category>Amir khan</category>
                <author>Amir khan</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 16:47:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من میگم بهترین پایان(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Z.Spahani/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-uiothskjskjv</link>
                <description> و اما ... بازی تاج و تخت .. !!؟ و اما ... بازی تاج و تخت .. سریر پادشاهی نماد قدرت (در این سریال تخت آهنی هست که در فصل اول قسمت دوم بود که متوجه شدم سریال از چنان جاذبه ای برخوردار ک ببینده خود را در هر سن و شرایطی مقهور داستان پرفرازونشیب  خودش میکنه..گردن زدن 《 نداستارک 》 در نیمه دوم از فصل دوم بیننده خود رابا این سوال بزرگ روبرو میکنه که نویسنده ای که اینجور بی محبا شخصیت های کلیدی  داستان خود را ازداستان خارج میکنه ... قرارمخاطب خودشو با چی و چطور جذب داستان کنه ..!؟  اگر به دنبال قهرمان پروری نیس..پس بدنبال چی!!؟همین جاها بود ک متوجه روند غیر معمول داستان شدم..خیلی زود متوجه  شدم؛با نویسنده پر توانی روبرو هستیم ک با جادوی قلم چنان مخاطب را درخلصه ای از هیجان؛ناباوری-خود فرو میبره...که تا آن لحظه کمتر شاهدش بودیمنویسنده چیره دستی که توانسته اتفاقی را در اتفاقی عظیمتر محو و نابود کنه...!!؟مانند تایید شاه جفری بتوسط نداستاکی که شهرت به راستگوئی رک گوئی داشت...واین ازنظر همه مخفی ماند چون وقوعش در مرگ نداستارک محو و از نظرها پنهان گردید...!!یا میتوان از کشته شدن جان اسنو و متعاقب آن برگرداندنش بدنیا بتوسط خدای نور ..نام برد که بیننده هنوز از حس و حالی درنیامده با شگفتی و بهت بحس و حالی دیگر کشانیده میشد ..!!؟بنظر میرسه تا کنون با کمتر مواردی از این دست روبه رو بودیم .. !!؟ ‌سریال بهیچ عنوان بدنبال قهرمان پروری نبود  ..!؟ و تازه از هیچ الگوی داستانی نیز پیروی نمیکرد ..اما با چنان وسواس مثال زدنی شخصیت پردازی را به اوج خود رسانیده بودکه کمتر مانند آن را دیده بودیم... و بشکلی زیبا داستانی تخیلی را با واقعیت مداری اسکلت بندی آن را مهندسی کرده بود...!!،نویسنده با چشمانی باز،حواسی جمع،هوشی سرشار،داستانی خیالی را بوجود آورده که بیشتر بر پایه اصول واقعیت استوار بود ّتا تخیل...!!ودرابتدائی ترین بخش سریال هر گونه مخاطبی را جذب خودمیکنه..تخت شاهی.تخت آهنی که بتوسط اژدهاذوب و نابودمیشودسریال(بازی )تاجوتخت ..نشان دهنده تلاش ها کشمکش های مدعیان سلطنت است ست که هر یک از گوشه و کنار وستوک( قاره خیالیه) برای رسیدن به تخت آهنی نماد (قدرت =هفت پادشاهی در هفت اقلیم..) در تلاش بسرمیبرند مدعیان حکومت هر یک در راه رسیدن به این منظور مرتکب چ اعمال و رفتارهائی میگردند...دیدن این سریال من را بی اختیار یاد کتاب خواجه تاجدار انداخت،که آنهم روایت گر مدیان سلطنت است که هر یک از گوشه کنار ایران زمین با مرگ نادرشاه افشار ..تمام سران قبائل بفکر انداخت که چرا من شاه نشوم و بهمین علت ایران آن زمان قرق در نا امنی و جنگ و خون ریزی گردید .. این سریال هم با همین علت همه بجان همدیگر افتاده و در این راه مرتکب چ اعمال و رفتارهای که نمیشوند ..!!؟نکته جالب توجه این هست که خدایان هفت اقیلم بمانند خدای ما که صبر کوچکش ۴۰ سال است زیاد صبوری نکرده و در پس هر اتفاق و نامردمی سریع فرد گنهکار را بسزای عملش میرسانند...( این ی شوخی با سریاله..)سریال باهرچه تمام تر آدمهای را بتصویر میکشنه که شعار معابانه بقدرت میرسند ولی زمانی که پای منافع خودشان بوسط میاد به یک باره ۱۸۰ درجه تغییر موضع میدهند..که حتی نزدیکان ومشاورین هم این  واکنش  او را درک نمیکنند..بنظرم سریال بی نظیری بود و مهمترپایان بی نظیری هم داشت..تعجبم درمقابل اونای هست ک پایان سریالو انتقادکردن... ازاول سریال تا آخرنویسنده ادامه دارد..  </description>
                <category>Amir khan</category>
                <author>Amir khan</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 15:06:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم بی امید مثل مورده ایه ک فقط نفس میکشه..!!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Z.Spahani/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DA%A9-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%87-aao3yox8nirp</link>
                <description>از خونه در حالی بیرون میام .. که تحت تاثیر هجوم افکار شبانه خواب آلوده و اخمو باموهائی ک بسختی صافشون کردم ، ظاهری بس اسف ناک بمن داده ..جوری ک بی اختیاراطرافو دید زده و حول حولکی وارد آسانسور میشم .. بی امید.. تو کجائی امید !!؟از فرط خستگی که هیچ دلیلی هم براش نمی‌بینم ..و فقط میدونم از آثار افسردگی خفیفه همونی که داره کم کم توی ذهن و بدن نحیفم خونه میکنه.. و اینم خوب میدونم که؛؛؛چ  همین دشمن پشت  دروازه شهر من رو به زانو در میاره.. صدائی موسیقی مسخره ای که ازآسانسور بگوش میرسه بدون هر انتخابی موسیقی متن افکارپریشونم شده ..اندر این احوال بخودم میگم چ روزگار بدی داری ..؟خودتو جمع کن پسر ...!!،یکم امید ی زره لب خن د کسی نکشته اما اگ نکنی تو رو بلاخره میکشه ...که پشت بندش خنده زهرآلودی میزنم و بخودم میگم بدرک۰۰۰  بزار بکشه توی همی افکاربودم ک درب آسانسور بازشد و ناگهان برقی از چشمی جهید و بمانند زمانی ک باطری گوشی درب داقونم ک ب پریز برق زده‌اند جانی تازه بمنداد..باور بکنی یانه اون برق نگاه جوان افسرده داغون رو دچار چنان استحاله ای کرد که حتی برای خودش هم قابل درک نبود اون جوون حالا دیگه کلی افکار مثبت داره و همیشه زمانی ک با اتفاق پاره تنش از آسانسور پایین می‌رسند زیر لب بخودش میگه آره برادر امیدوار باش مطمعن باش توی این دنیا ی چیزی ..شایدم مثل من ی کسی هست که تو رو شاد کنه نگو که امید ی نداری ... بگو هنوز امیدم را پیدا نکردمامیر خان</description>
                <category>Amir khan</category>
                <author>Amir khan</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 17:10:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>