<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Z@hrA,N👣</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Z74</link>
        <description>یه آدم معمولی،که خوندن ونوشتن رو دوست داره، والبته خندیدن:-)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:41:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1052132/avatar/vF2R7k.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Z@hrA,N👣</title>
            <link>https://virgool.io/@Z74</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خیلی دور ، خیلی نزدیک《ملغمه ای از حرف های حبس شده در ذهن تاریک و دربسته》🪶</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%E3%80%8A%D9%85%D9%84%D8%BA%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87%E3%80%8B%F0%9F%AA%B6-cvfapf8mmluk</link>
                <description>خیلی دور ، خیلی نزدیک ... ساخته ی کارگردان خوش فکر سینما، رضا میرکریمی است . برای من از آن دسته فیلم هاییست که هیچ وقت از دیدنش سیر نمیشوم ، مثل لیلای مهرجویی ، شب یلدای پور احمد ، لاتاری مهدویان و ... داستان فیلم ، موسیقی متن ، فضا ، بازی های جذاب همه و همه باعث شده این فیلم در لیست مورد علاقه ترین هایم قرار گیرد . یادش بخیر ، ندیده از پسر دکتر خوشم آمده بود ، صدایش را از پشت تلفن میشنیدم ، علاقه اش به آسمان، کهکشان و نجوم را می ستودم و از نامزدش خوشم نمی آمد ، بعدها فهمیدم صدای پسرک پشت تلفن را اشکان خطیبی به عهده گرفته و برایم جالب بود . هر چند خود خطیبی هیچ وقت برای بنده بازیگر توانمند و جذابی نبوده و کلا بازیگر خوبی به شمار نمی آید . حالا اشکان خیلی دور ، دورتر از چیزی است که به چشم بیاید ، دور تر از همه ی چیزهای خوب ، یک کنشگر یا مبارز نابلد ، یک دین ستیز ، یکی که دستور به قتل هم میهنانش صادر میکند اما کسی او را محکوم نمیکند ، چون در نقطه ای دور از همه قرار گرفته ، خیلی دور ...خیلی دور ، خیلی نزدیک ... این کلمه ها برای من در خلاصه ای از سالهای عمرم و خاطراتی که جسته گریخته در ذهنم نقش بسته ، خلاصه میشود . وقتی به عقب برمیگردم انگار از سه سالگی تا سی سالگی ، روی دور تند افتاده و اینقدر بعضی لحظات در صفحات ذهن پررنگ هستند ، انگار که دیروز صبح با پدرم برای جشن شکوفه ها به مدرسه رفتیم و امروز در سی سالگی بیدار میشوم ، آب را میگذارم جوش بیاید ، انسولین مادر را میزنم و به کارهای روزانه مشغول میشوم . همین فاصله ی دیروز صبح و امروز ،گویی همزمان، یک شب و هزاران شب از آن گذشته ، همه چیز انگار هم خیلی دور است و هم خیلی نزدیک...از دی ماه هفتاد و چهار که به دنیا آمدم تا دی ماه ۴۰۴ ، سی سال از عمر من ، از تصمیم های حاکمیت برای رسیدن به یک نقطه ی قابل قبول ، از لیلی با من است کمال تبریزی ، از بازمانده ی سیف الله داد ، از مرگ پدربزرگ و .... میگذرد .امان از دی ... بعید است بعد از دی ماه ۴۰۴ دیگر کسی برای آمدن این ماه ، ذوقی داشته باشد ، انگار از ازل ، دی ماه قرار بوده همیشه طوفانی ، سرد و در مه ای غلیظ فرو رفته باشد ، ماه بحران ها ، رخدادهای تلخ و سنگین سیاسی، اجتماعی و... ، از زلزله و ترور و شلیک به هواپیما تا قرن ها قبل تر ، رگ های بریده ی میرزا تقی خان در حمام فین یا وداع ابدی تختی از مردم ایران و حالا یک جنگ داخلی تمام عیار و سوال های بی جواب و ابهامات تلنبار شده...خیلی دور ، خیلی نزدیک ... دقیقا ده سال پیش ، جشنواره ی فجر سال ۹۴ ، یکی از بهترین و پرشورترین سالهایی بود که سینمای ایران به خودش دید . از ابد و یک روز سعید روستایی تا بادیگارد حاتمی کیا ، از خشم و هیاهوی هومن سیدی تا ایستاده در غبار مهدویان ... حالا فجر امسال باز هم مهدویان به واقع ایستاده در غبار ، ایستاده در غبار فحاشی ، تهمت ، قضاوت ... و صندلی های خالی از ستاره های سینما که هیچ وقت گردن گیر خوبی نبودن و همیشه به عنوان مدافع مردم بودن ، حصاری برای خود ساختن که از گزند اتهام در امان باشند . مدافع مردم اما در ویلاها و خانه های آنچنانی نشسته ، برای دفاع از مردم استوری گذاشته و در عزایشان با مچ بند مشکی ، پروفایل مشکی و اینکه روزانه چقدر در فراق جوانان معترض اشک میریزند ، خود را در غم مردم شریک میدانند .این اظهار غم البته نه برای نیروهای امنیتی با سر بریده و تن چاک چاک ، نه برای سرباز جوانی که در شهری غریب سوزانده شد ، نه ، فقط برای معترضینی است که معلوم نیست در میانه ی میدان به دست چه کسی کشته شدند . ستاره ها میگویند : حکومتمردم میگویند : ما خودمان دیدیم از میان معترضین و براندازان چه کسی چه کسانی را مجهز به سلاح کرد ، اما باز هم حکومت همه را کشتهدر آستانه ی اعتراضات و اعتصابات اولیه ی کسبه ، زنی به میان معترضان آمده و از آنها میخواهد به خیابان بریزند اما توسط کسبه ، هو میشود و کسی تحویلش نمیگیرد ، این سیگنالی برای دریافت و تامل نیست ، پس باز هم حکومت ...مایک پمپئو ، سلام مخصوص خود را به معترضین و ماموران موساد در خیابان های تهران میرساند اما مایک خیلی دور ، خامنه ای خیلی نزدیکخیلی دور ، خیلی نزدیک ، در آن دور دورها ، شبکه ای غرض ورزانه با اهداف کاملا مشخص هر روز مردم را بمباران اطلاعاتی میکند ، بمب هایی با خوشه های دروغ ، شایعه ، جو سازی ، خوشه هایی که هریک برای هرچه متشنج تر کردن فضا و جو روانی فرستاده میشود و اتفاقا اصابت هایش هم آثار مخرب خود را نمایان کرده ، مزدک هم با آن کت و کراوات ، از قافله ی عدوات با ما عقب نمانده و در آتش نفرت به خاک و آیین و دین ما می دمد ، درحالی که بیست سال پیش پشت دوربین شبکه سه آرزوی موفقیت در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان را برای تیم فوتبال داشت ، امروز ماموریت دارد برای حمله به بیمارستان ها در جنگ احتمالی ،بهانه ها و توجیه ها را زودتر به صف کند که خیال مردم از بابت نیت اربابان نانجیبش راحت شود. مزدک ۲۰۲۶ خیلی دور ، مزدک ۲۰۰۶ چقدر نزدیک ...در راستای همین قصه ، جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان ، چشم امیدمان به ساق های علی کریمی بود برای حک کردن یه اتفاق ناب ، یک پیروزی ملی ، یک برد ارزشمند، حالا چشم ها به کلماتی که هر روز در انزجار از من و امثال من و حتی دین آبا و اجدادی مان می‌نویسد ، خیره شده ، علی کریمی ۲۰۰۶ خیلی نزدیک ، علی کریمی ۲۰۲۶ خیلی دور ، دورتر از تمام باورها و شعورها و احساسات ...در این سمت ماجرا ، هر انسانی ، هر مکتبی ، هر کشوری و حاکمیتی برای سال های پیش رو ، چشم انداز و برنامه ای دارد . درست مثل سند چشم انداز ۴۰۴ که رهبری ، بیست سال قبل به مسئولین ابلاغ کرد.۴۰۴ و سند چشم اندازی که آیت الله خامنه ای برایش ترسیم کرده بود و حالا ۴۰۴ همان واژه ی ارور معروف را به نمایش میگذارد . ۴۰۴ خیلی نزدیک و سند چشم انداز خیلی دور در بیست سال پیش جا ماند .از ۷۴ و خواهران غریبش تا ۸۴ و شب های برره اش و آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد ... تا ۹۴ و لطیف و برجام و دردسرهای عظیمش و جشن های خیابانی اش و..... حالا ۴۰۴ و جنگ دوازده روزه و داوود وحشی و جنگ داخلی ، رخت عزا و ماتم و سایه ی سنگین جنگ و حیرت و حیرت و حیرت ... وحدت ، آرامش ، امنیت جانی و روانی خیلی دور ، ترس و تعلیق و تردید خیلی نزدیکخیلی دور ، خیلی نزدیک ... بیست سال پیش ، یکی از خوشحال ترین، دارا ترین و زرنگ ترین دختران جهان در من سکونت داشت ، در ذهن ، جسم و روحم ،ما یکی بودیم، آشتیه آشتی ، اکنون در سی سالگی، دختری ناامید ، معلق و افسرده درون جانم گوشه ای کز کرده و خسته است ، خسته تر از تمام ساعت هایی که فکر میکرد با یک خواب ، یک وعده غذا ، یک آهنگ یا فیلم ، خستگی اش تمام می‌شود. دخترک خوشبخت دیروز خیلی دور ، این آدم وسواسیه ، بی سرانجام و دائم الفکر خیلی نزدیکخیلی دور ، خیلی نزدیک ... سالهایی که بچه بودم و آینده برای من درهای بازی بود به سمت نوری بی انتها ، آینده دور بود ، باید صبر میکرد تا بزرگ شوم و اما حالا انگار که آینده را پشت سر جا گذاشتم و درها بسته است . تکیه داده به در بسته به دیوار زل زده ام ، آه که آینده خیلی دور بود اما خیلی نزدیک ...گردو ، شکستم ... گردو ، شکستم ...گردو ، شکستم ... با سری برافراشته اما درونی متلاطم، هراس برنده نشدن و پای جا مانده، از هیجان لحظه ی آخر قلبمان بی وقفه به قفسه ی سینه می‌کوبید، اکنون پیش و پس از هر بازی و برنامه ای ، با یک آرزوی موفقیت سرد و ساده هم را بدرقه می‌کنیم، گردوهای شکسته خیلی دور ، دلهای شکننده و شکسته خیلی نزدیک ...بیست سال پیش صدام حسین در یک صبح زمستانی ، به دار مجازات آویخته شد ، بیست سال پیش سربازان آمریکایی در کوچه های عراق پرسه می‌زدند، استثنائا چیزی عوض نشده ، فکر می‌کردیم آمریکا در مجاورت ما ، اما خیلی دور است از ما ، حالا می‌فهمیم در عین دوری ، همیشه نزدیک بوده ، خیلی نزدیک...خیلی دور ، خیلی نزدیک ... روزی روزگاری لحظه ها را زندگی کردیم برای روزهای بهتر ، روزهایی که ساختنش تنهایی میسر نبود ، آمدنش تلاش ، همت ، صبوری و امید میخواست ، اکنون گویی همه بر آوار آرزوها نشسته و لا به لای خرت و پرت های خرابه ها به دنبال رد پایی از همان روزها می‌گردند . آرزوها انگار در آسمان حبس شدند و ما با چشمانی خیس روی زمین ، منتظر بارانیم ... آرزوها خیلی دور ... حسرت ها خیلی نزدیکخیلی دور ، خیلی نزدیک ... وقتی بذر رفاقت من با ثریا در دلمان جوانه‌ زد و آن روزها پچ پچ های دخترانه و دغدغه ی نمرات ، اصل مطلب روزگار نوجوانی مان بود ، روزی به ثریا پیام دادم : دور باش ، اما نزدیک ... من از نزدیک بودن های دور میترسم .</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 17:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از یادت نخواهم کاست ، تو از یادم ؟《چالش هفته : با این ها یاد من بیفت》🍃</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%E3%80%8A%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%E3%80%8B%F0%9F%8D%83-ypsgv9ux4rwh</link>
                <description>یکی از یادآوری های قشنگ تاریخ اون لحظه است که منصور با معشوقه اش تماس میگیره و میخونه : یادت نره دوستت دارم ...گاهی هم تیکه کلام یه نفر ، میشه امضای شخصی اون آدم و هر وقت ازش نقل قول کنی با همون تیکه کلام یعنی به یادشی ...به یاد بودن آدما یعنی آدم ها تو ذهنت زنده هستند ، تو قلبت نفس میکشند و تو بخاطر علاقه ای که بهشون داری نمیتونی فراموششون کنی ...اما اینکه چیا به یادت بمونه و از چه کسی بستگی به انصاف تو و هنر اون شخص داره ...گاهی آدما با خلق یه شاهکار خودشون رو در تاریخ یه ملت و یا جهان ثبت میکنند ، گاهی نه ما به تقلید و با استفاده ی مداوم از آثار دیگران و تاثیرپذیری از اون ها به نمونه ای دیگری از آدمی مبدل میشیم که میتونه تو اذهان به خاطر سپرده بشه و در بزم ها یا غم ها یادش بیفتیمبه یاد ماندن در ذهن آدم ها نیاز به سر و صدا و جار و جنجال نداره ، گاهی آرام ترین و ساکت ترین آدم های زندگیتون چنان در ذهن و قلبتون رسوخ میکنند که هر بار یادآوریشون احساسات شما رو دچار دستخوش میکنه و دلتون برای همون آرامش تنگ میشه .اما برای آدم های معمولی و ساده ای چون من که دنیای محدود و آدم های محدودتری دورم را گرفتند . اینکه چگونه در لحظه های نبودن و یا یک عمر بی خبری به یاد آورده میشم هم چالش جذابیه که با اشاره به نکاتی شاید دو چندان یاد من بیفتید!!!!هر وقت موسیقی و تیتراژ آنشرلی پخش شد ، حتما به یاد من باشهر وقت کارتون فوتبالیست ها پخش شد ، واکی بایاشی جنتلمن رو با اون کلاه جذاب و ژست همیشه سر به زیرش دیدی و دلت لرزید ، یاد من باشهر وقت یک استکان بابونه دم کردی ، یاد من باشهر وقت اشعار قیصر امین پور رو شنیدی و خوندی ، یاد من باشهر وقت ترانه ای از افشین یداللهی و صدای خواجه امیری بود ، یاد من باشهر وقت دیدی کسی فوبیای ترقه و ترکوندن بادکنک داره ، یاد من باشهر وقت جیپ قرمز رو تو جاده یا خیابون دیدی ، یاد من باشهر وقت کاپوچینو خوردی ، یاد من باشهر جا دیدی یکی نوشیدنی سرد رو به گرم ترجیح میده ، یاد من باشهر وقت دیدی صبح تابستون برق رفته اما یکی زیر لحافش چون حس میکنه خنکه خوابیده ، یاد من باشهر وقت کسی گلبرگ یاس کف دستات گذاشت ، یاد من باشهر جایی ،دختری لاغر، قد بلند و سبزه دیدی ، یاد من باشهر جایی اشتباه تایپی یا غلط املایی دیدی ، یاد من باشوقتی خواستی باقلوا ترکی یا شیرینی نارگیلی بخری ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی کیک یزدی رو با پوستش میخوره ، یاد من باشهر جا دیدی تابلوئه نه به دخانیات زده ، یاد من باشهر وقت شیرتوت فرنگی خوردی ، یاد من باشهر وقت یکیو دیدی که تو بدترین لحظات و نابه جا ترین مکان ها و جمع ها از شدت خنده سرشو بالا نمیاره ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی نمیتونه کسی رو دلداری بده و کلا تو این مقوله از لحاظ احساسی فلجه ، یاد من باشهر وقت صدای بم دخترانه ای رو شنیدی ، یاد من باشهر وقت خواستی از شدت عصبانیت فحاشی کنی ، لطفا یاد من باش و فحش ندههر وقت تو یه جر و بحث خواستی با تیغ کنایه پوست طرف رو بکنی و بعدش شب از وجدان درد ، خواب به چشمات نیومد ، یاد من باشهر وقت برف رو دیدی و آدم برفی درست کردی ، یاد من  باشهر وقت دختری رو دیدی که با آرایش غریبه است ، یاد من باشهر وقت غذا کشک بادمجون داشتی ، یاد من باشهر وقت چه از پشت قاب تلوزیون چه در عالم واقع ، سرزمین زیبای اسکاتلند رو دیدی و رو سنگفرش های ادینبورگ قدم زدی ، یاد من باشهر وقت لوس بازیای تازه به دوران رسیده ها رو دیدی احساس چندش بودن گریبانت رو گرفت ، یاد من باشهر وقت ادم های خجالتی رو دیدی که باهات چشم تو چشم نمیشن و در و دیوار رو نگاه میکنند ، یاد من باشهر وقت یکی خاطره ی خنده دار واست تعریف کرد اما نصفشو بخاطر خنده های وسط توضیحات نفهمیدی، یاد من باشهر وقت آدامس نعنایی خوردی و انسان در جست و جوی معنا کنارت بود ، یاد من باشهر وقت خوبی ادم ها ، تو رو به گریه انداخت ، یاد من باشهر وقت بغض چنبره زد به گلوت و اشک حلقه زد تو چشات و خواستی با یه لیوان آب سرد ، قورتش بدی ، یاد من باشهر وقت سینه ات از حجم غم مالامال شد و چاره ای نداشتی جز آه کشیدن برای اینکه حس کنی هنوز زنده ای ، یاد من باشهر وقت دلت شکست و بخاطر عذاب وجدان بعدش از تلافی منصرف شدی ، یاد من باشهر وقت پای فیلم ، سریال و انیمیشن ، قایمکی اشک ریختی ، یاد من باشهر وقت دوچرخه ای تو خیابون دیدی ، یاد من باشهر وقت خونه ی نورگیر و فضای روشن و دلباز رو دیدی ، یاد من باشهر جا خونه ی آجرنما دیدی ، یاد من باشهر وقت زاویه ی لامپ های یک خونه و نورشون مطابق میلت بود و لذت بردی ، یاد من باشهر وقت یه آدم مریضی رو دیدی که از اعماق قلبش دوستت داره اما هیچ وقت به زبون نمیاره ، یاد من باشهر جا یکیو دیدی که میمیره واسه خانواده اش اما تو بیان احساساتش نسبت به اونا لال بوده ، یاد من باشهر وقت بازی های استقلال رو دیدی ، اسم چلسی رو شنیدی یا بارسلونا برد و باخت ، یاد من باش و حس وحالم رو از راه دور درک کنهر جا چیپس پیاز جعفری دیدی ، یاد من باشهر وقت《سنگ قبر آرزوی》آرتوش رو تو پلی لیست گوشیت خواستی پخش کنی ، یاد من باشهر وقت هندوانه قاچ کردی ، نارنگیا دلت رو بردن ، درخت پرتقال دیدی و از بوی انبه لذت بردی ، یاد من باشهر جا دیدی یکی اعتماد به نفس از تو زندگیش خط خورده و داره به زندگیش به شکل عجیبی ادامه میده ، یاد من باشهر وقت دختری رو دیدی که با زمانه اش بروز رسانی نشده و تو یه عالم دیگه سیر میکنه ، یاد من باشهر وقت لئون حرفه ای رو تماشا کردی و آهنگ shape of my heart تو گوش هات زنگ زد ، یاد من باشهر وقت آدمی رو دیدی که از ریاضی فقط جمع و تفریق ، ضرب و تقسیم اولیه رو بلده ، یاد من باشهر وقت یکی رو دیدی که لحظه های حساس یک تاریخ جمعی و خاطرات مشترک رو خوب بخاطر داره ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی هر چی میخوره چاق نمیشه ، یاد من باشهر جایی کسی وقت و بی وقت برات آهنگ مورد علاقه شو فرستاد ، یاد من باشهر وقت یکی آشغال رو نریخت تو خیابون ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی محو زیبایی اطرافش شده و تمام قد لذت میبره و میره ، بدون اینکه یه لحظه شو تو گوشیش ثبت کنه ، یاد من باشهر وقت شب ، هوس پارک و تاب و سرسره بازی به سرت زد ، یاد من باشهر وقت عمدا بعد آدامس نعنایی ، آب خوردی تا دهانت یخ بزنه ، یاد من باشهر وقت تشنه ات بود و عمدا ساقه طلایی خوردی تا تشنه تر شی و نوشیدن آب بیشتر بهت بچسپه ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی خیلی رو واژه ها و جملاتی که به کار میبری حساسه و پی معنا و شکل کلمات و ایرانی بودنش میگرده ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی خیلی تند رفته اما نمیتونه برگرده ، یاد من باشهر وقت کیلین مورفی و آبی های غمگینش رو دیدی ، یاد من باشهر وقت دیدی ، دختری تو سفره آرایی صفر کیلومتره اما میتونه در بطری نوشابه و هر چیزی که محکم بسته رو با دست های باریکش باز کنه ، یاد من باشهر وقت دیدی دو نفر به خاطر سوءتفاهم دارند بحث میکنند و حرف همدیگه رو اشتباه فهمیدن و تو با سکوتی که نمیدونی چرا، نمیخوای از اشتباه درشون بیاری ، یاد من باشهر وقت آدمی رو که دیدی که نمیتونه دروغ بگو ، یاد من باشهر وقت آدمی رو دیدی که میشه باهاش حرف زد ، بهش اعتماد کرد ، یاد من باشهر وقت یکی وقت و بی وقت مزاحمت شد ، چون ازت راهنمایی و کمک میخواد ، یاد من باشهر وقت آدمی رو دیدی که با کودک درونش زندگی میکنه ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی رو با جشن تولد ، شگفت زده کردن و اون معذب و خجول میخواد از اون موقعیت فرار کنه ، یاد من باشهر وقت دیدی یکی نوشابه رو فقط تگری و سرد میخوره ، یاد من باشهر وقت توله ببر ها رو دیدی و دلت خواست تو بغلت می چلوندیشون ، یاد من باشهر وقت نتونستی خوردن بسکوییت کرم دار با آبمیوه رو هضم کنی ، یاد من باشهر وقت طاقت گریه ی عزیزات رو نداشتی و اشکات در اومد ، یاد من باشهر وقت نتونستی به زشتی های دنیا عادت کنی ، یاد من باشهر وقت آدمی رو دیدی که گاهی وقتا آی کیوش به پایین تر حد ممکن میرسه و خودشم نمیدونه چرا ، یاد من باشهر وقت خواستی پشمک بخوری ، یاد من باشو هر وقت ، هر جایی اسم زهرا رو شنیدی ، یاد من باشوقتی برادرت ۳۲ ساله ات میگه بیا نقاشیتو کشیدمپ ن : گاهی وقت ها شاید قدرت احساس درون آدم آنقدر زیاد باشه که حتی روی جسم و بیماری انسان احاطه کنه و نذاره این بیماری همه ی اون آدم و داشته هاش رو از پا دربیاره ، یادآوری و به خاطر سپردن آدما ، خصوصا در دوران میانسالی یه تفریح برای خاطره بازی محسوب میشه اما اگر بیماری آلزایمر که مثل علف هرز همه ی حافظه ات رو میگیره سراغت بیاد ، اون موقع است که دنیا هر لحظه اش برات تازه است و آدم ها برات غریبه هستند ، طبق شنیده ها《عمر شریف》ستاره معروف جهان عرب و هالیوود ، سالهای پایانی عمرش حتی فرزندش طارق رو فراموش کرده بود ، اما همسر سابقش 《فاتن حمامه 》 رو نتونست فراموش کنه و در لحظه های فراموشی فقط سراغ فاتن رو میگرفت ، فاتن کجاست ؟ شاید این همون قدرت عشق باشه که بتونه آلزایمر رو هم لحظاتی از پا در بیاره. پ ن : اگر کامنت گذاشتید و نتونستم جواب بدم ، بذارید به پای بی ادبی ویرگول یا هر کی که قدرت کامنت جواب دادن رو از من گرفته ، واقعا متاسفم 🩷</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 15:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده ، بی محتوا یا محتوای زردقناری🍁</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%82%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%F0%9F%8D%81-pmihpkyv4ldq</link>
                <description>لولیدگی و اندر خم کوچه های تکراری بودن ... دست از پا درازتر برگشتن و هیچ قورتی باقی نماندن برای بهانه جویی ... تشویش و کاسه های چه کنم با قول و قرارهایی که همه نافرجام ماند ...آسمان قهر ... ابرها گاهی در پس خیال ها سرک میکشند ... زمین تشنه ، ما چشم انتظار ... درخت پر ازسوال و نارنج ها جا خوش کرده روی شاخه ...همه دنبال فرار و راه ها انگار بسته ، مسیرها از همیشه کوتاه تر پس چرا مقصد این همه بعید ؟خواب دیدم باران میبارد ، از شدت شادی چتر را برعکس گرفته و در خیابان ها میدویدمجایی خواندم دعا کردن زیر باران استجابت را با خود به همراه دارد ، روزهای دور بارانی ، برای دقایقی با خدا زیر باران راز و نیاز میکردم به امید استجابت ...حالا اگر سیل هم بیاید با فراغ بال میپذیرم ، فقط ابرها خودی نشان دهند و ما را با اشک هایشان آباد کنندقاصد‌ روزان ابری ، داروگ ... کی میرسد باران ؟انگاری تا ساعت صفر ، فرصتی باقی نمانده ...ساعت صفر همه ی داشته ها ...امید اگر روزگاری ، شهد شیرینی بود و جانفزا ، حالا نه مُسّکن است ، نه طناب نجات و نه آخرین دستاویز برای رو به رو شدن با درد های پر سرعت و بی توقف در دالان های تاریکی که اکنون هیچکس نمیداند به کجا ختم میشوند ...زبان بدن آدم ها، این روزها لبریز از خشم ، نفرت و یاس است ، نگاه هایی که مدام خط و نشان میکشد و زبان هایی که کم از نیش عقرب ندارد ...بده ،بد ، بدچه امیدی ؟ چه ایمانی ؟کرک جان خوب میخوانیسوء ظن ها سیاهی به بار آوردهگمانه زنی ها توهم و ما در رنج ... در رنج قضاوت ها ، شایعات ، روایات و سکوت های پر از تفسیر ...از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودببین و فراموش کن ...فراموش کن این لحظه ها را که نمیدانی مستحقش بودی و یا نفرینی است که بی سبب دچارش شده اییادمان دادند و بلند بلند خواندیم : دست به دست هم دهیم به مهر ...دست هایی که دادیم و فشردیم گویا آکنده از مهر نبود ... پراکنده بود از خشم ، خودخواهی و فریب و ریا ... سست بود و بدون پشتوانه ی فکری ...این وضعیت نه حکمت استنه ابتلا و امتحان الهینه به جا مانده از طلسم های ساحران ...اکنون برای اعلام وضعیت چه باید گفت ؟با کدام رنگ آن را مشخص کرد ؟هر چه صورت مسئله بود ، پاک کردیم و حالا ما مانده ایم با ذهنی خسته و پر از ای کاش ...آنقدر مسئله ها را بدون جواب گذاشتیم که دیگر زنگ ها به صدا در آمده اند و اینک برای هر جوابی دیر است...آه خدایادلم باران میخواهدباران و چشم هایی لبریز از امید و سرخوشی یک روز بارانی در مدرسه به همراه بستنی قیفی زعفرانیبا تنی خیس و پاهای یخ زده در جوراببه محض باز کردن در خانهچترهای آبی جامانده ی کنج هال را ببینمو صدای بلند احسان که از اتاق برادرم میشنوم :از این زندگی خالی ، منو ببر به اون سالیکه تو اسممو پرسیدی ، به روزی که منو دیدیبه پله های خاموشی که با من رو به رو میشییه جوری زل بزن انگاری ، نمیشه نمیشه چشم برداریمنو ببر به دنیاموبه اون دستا که میخواموبه اون شبا که خندونم ، که تقدیر رو نمیدونم ....</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 02:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیش از هر چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-urdihi3yu624</link>
                <description>بیش از هر چیز به گریه ی ابرها محتاجم ، به زلالی رودخانه و جهانی بدون درد ، جهانی لااقل برای یک روز بدون مرگ ، بیش از هر چیز به سرخوشی و آینده ی شیرین محتاجم و ندیدن اشک ها ، تمام شدن خشکی های زمین و برهوتی که انسان در آن پرسه نمیزند .بیش از هر چیز به اطمینان محتاجم ، به دست هایی که دست های مشت شده از خشمم را به نیت حمایت بفشارد و اجازه دهد این خشم دنیای تباهی ها ، پلشتی ها را درهم بکوبد ، بیش از هر چیز به عطر سرد نعنا محتاجم . به کشیدن لپ های نوزادان و تماشای لبخندشان به هنگام خواب ، بیش از هر چیز به تماشای عشق که خود پاک است و خالق زیبایی محتاجم . بیش از هر چیز به نوازش یال های اسب وحشی ، خوابیدن روی پر عقاب و نشستن روی شاخه ی تنومند درخت محتاجم .به قایق سواری و رقص دلفین ها بر فراز آب ، به خوابیدن روی دریاچه ی یخ زده و بوسه ی برف ها روی تن محتاجم .به کاشتن درخت و حبس کردن گلی در گلدان ، به یک سیاهچال بزرگ برای دفن تمام زشتی ها و حبس ابدی برای تمام آدم های بدجنس دنیا ...بیش از هر چیز به دویدن میان گندمزار محتاجم ، به تماشای آمدن قاصدک ها و خبرهایی از جنس امید ، امید محضبه خوابیدن پروانه ای روی انگشتم ، به پرواز در آوردن بادباک ها در عصر گرم تابستان محتاجمبه خنده های از ته دل ، خنده هایی از جنس رهایی با رنگ سپید به پایان سیاهی هابه دست های آغشته از رنگ ، دیوار های رنگ آمیزی شده ، بوی وسایل نو ، بوی تازگی ، به نونوار شدن محتاجمنونوار شدن برای شروعی که در پس آن هیچ غمی نخوابیده و نمیخوابدبیش از هر چیز به قفل شدن زندان ها ، دادگاه ها ، سکوت سرد بیمارستان ها و تعطیلی داروخانه ها محتاجمبیش از هر چیز به صداقت آدم ها ، نجابت آدم ها و جهانی پر از آدم های واقعی محتاجمبیش از هر چیز به بوی نان گرم محلی ، به خوردن کیک شکلاتی در کمال سلامتی محتاجم ، بیش از هر چیز به سلامتی ، نبود نگرانی برای هر کسی ، هر چیزی ، حتی خودم محتاجم . بیش از هر چیز به یک خیالت راحت محتاجم . به یک جهان امن ...</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 13:28:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهاد بی شرمانه</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-cuidojbroifn</link>
                <description>شب را طبق روال معمول با خواندن کتاب ، تماشای تلویزیون و طنز ( جایزه ی بزرگ ) مهران مدیری از آی فیلم ۲ گذراندم ، کمی هم در اندیشه ی مراسم عقد روز بعد بودم . حمیده ۱۸ غدیر را برای جشن وصال خود انتخاب کرده بود . عمو زاده ی مادر بود و ما سالها اکیپ دخترانه ای از بچه های فامیل که شامل ده نفر میشد تشکیل داده بودیم ، تاریخ افتتاح گروه احتمالا به سال ۹۲ برمیگردد ، نرگس دایی گروه را افتتاح کرد و ما در آن گروه جاخوش کردیم ، حالا از این ده نفر ، حمیده ششمین نفری بود که به جمع متاهلین می پیوست .کمی ذهنم حول و حوش انتخاب لباس و چادر برای مراسم در گردش بود که خوابم برد و با صدا زدن های پدر بیدار شدم ، ساعت ۳ و خورده ی صبح ، باید در چشمانش قطره میچکاندم ، هنوز قطره را نریخته بودم ، برادر بزرگم از اتاقش بیرون آمد و گفت اسرائیل بهمان حمله کرده و تهران را زده است.ساکت بودم ، پدرم در شوک بود، رفتم سراغ یخچال که خوراکی بردارم و شکم خالی را پر کنم . حین باز کردن جلد کیک ، دستانم میلرزید و کوچکترین حرفی از دهانم خارج نمیشد . یاد حرف های پریشب مرضیه ی دایی افتادم ، حوالی ۱۲ شب به من پیام داد ، تحرکات مشکوکی در اطراف ایران به چشم میخورد، خبر را از کانال های خبری برای من فرستاده بود . خیلی وقت بود کانال های خبری را ترک کرده بودم و اخبار سیاسی را در هیچ کانال و سایتی دنبال نمیکردم ، چون به شدت خسته شده بودم ، اتفاقات حادثه ی بندر شهید رجایی و حذف و محدود شدن از هر دو گروه موافق و مخالف ، مزید بر علت شد تا بی خیال این مباحث شوم و عالم سیاست را بایکوت کنم . مرضیه که اخبار را فرستاد و گفت : قرار است به ما حمله کنند ، با خیالی راحت تر از هر وقت دیگری ، گفتم هیچ اتفاقی رخ نمیدهد . شاید منم ساده و خوش باور بودم و فکر میکردم در پس مذاکرات اتفاق های خوبی نهفته ، نه اینکه بار دیگر از همان سوراخ همیشگی گزیده شویم . سوراخی که این بار افعی هایش با برنامه تر از همیشه چنان زهرشان را بر پیکره ی مان پاشیدند که تا روز های اول در بهت و ناباوری از این حمله ی عجیب و برق آسا فرو رفته بودم . اصلا باور نداشتم در روزگاری که زندگی میکنم ، شاهد تجاوز وحشیانه به خاک کشورم باشم . ساعات اولیه به دنبال کانال های خبری ایتا بودم تا عضو شوم و اخبار جنگ را دنبال کنم ‌. خبر شهادت سرداران و دانشمندان هسته ای ، یکی یکی در کانال گزارش میشد . فرصتی برای زانوی غم‌ بغل کردن نبود . اما خواهرم زد زیر گریه و برادرم او را دعوت به آرامش میکرد . من میدانستم که ما نیز با موشکهایمان تلافی میکنیم اما هر چه زودتر بهتر بود .عصر آماده شده و در کمال آرامش و لبخند به محضر رفته و در مجلس عقد حاضر شدیم ، فضای مجلس خوب بود اما آن هیاهوی همیشگی در میان حاضران به چشم نمیخورد . خطبه ی عقد خوانده ، شیرینی و شربت خورده و عکسهای یادگاری گرفته شد . از محضر که آمدیم بیرون ، آقایی به مناسبت عید غدیر بستنی پخش میکرد و سهم من و مادرم نیز دو بستنی شد . در راه خانه سوار بر ماشین پسرعمو ، بستنی را گاز زده و ذهنم حول حوش ایران و جنگ پرسه میزد .بعد از پیام تلویزیونی رهبری نمیترسیدم ، دروغ نمیگویم شاید چون شلیک موشک ها به آسمان شهرمان نرسیده بود ، هنوز آنچنان ترس در دلم رخنه نکرده بود و یا چون ما در جبهه ی حق ایستاده بودیم و حرامیان صهیون به ما حمله ور شده بودند . هیچ وقت تا به امروز این چنین در جایگاهی که ایستاده بودم به حقانیت این راه پی نبرده بودم . به اینکه دنیا همه دست به ماشه و شمشیر را از رو بسته تا به وقتش شقیقه هایمان را هدف گیرند و در سیل خون ما پایکوبی کنند . همه مترصد همین فرصت هستند و اگر غافل شویم قافیه را باخته ایم .اسرائیل بی امان می تاخت و خواب را بر ما حرام کرده بود . شب ها به جز پدر و مادر که در خواب بودند ، ما بچه ها مدام کانال های خبری را چک میکردیم ، یکی تماس میگرفت تلفن همراهتان را خاموش کنید ، احتمال انفجار از طریق تلفن وجود دارد . یکی میگفت واتساپ و اینستاگرام را حذف کنید ، سرویس های جاسوسی ما را شنود میکنند ، خلاصه همیشه در هر پیشامدی خبرهای مختلف و شایعات گوناگونی میپیچد . در طول جنگ روحیه ی خودمان را حفظ کرده و سعی میکردیم حس ترس و ناامیدی را در نطفه خفه کنیم . دائما به خودم هشدار میدادم ما در جبهه ی حقیم و شیاطین میخواهند بر ما چیره شوند، خدا با ماست ، پس نباید ترسید . به تکه پاره شدن ، جزغاله شدن صهیونیست ها راضی بودم ، به جز ملت ایران و ملت مظلوم غزه ، دلم برای هیچکسی نمیسوخت . هر شب آرزوی مرگ ترامپ و نتانیاهو را میکردم ، نقشه ی قتلشان را میکشیدم.نمیدانم چرا با کمال تاسف در جنگ ، ذهنم فانتزی بازی هایش را شروع کرده بود و در تصوراتم ترامپ را با یک گلوله در کله ی زردش ، از پای درآورده بودم . اما باز هم ذهنم میگفت دست نگه دار ، او و نتانیاهو باید با زجر بمیرند .همیشه تصورم این بود ، جنگ با اسرائیل در آینده ای دور رخ میدهد و این ما هستیم که بر آنها یورش میبریم و قدس را فتح میکنیم، نه اینکه آنها با یک برنامه ریزی و سر فرصت باز هم صبح جمعه ، داغ تازه ای به دلهایمان مُهر بزنند.در روزهای جنگ به طُرُق مختلف سعی میکردیم حالمان را خوب کنیم ، باز هم کتاب ، موسیقی های حماسی ، سریال های تلویزیون ، تماس تلفنی ، صحبت راجب موضوعات مختلف و گاهی از موضع گیری برخی کشورهای همسایه شلیک خنده هایمان به هوا میرفت ، و در آخر ، هر شب قبل خواب یا صبح زود ، پیام های محدثه را میدیدم که با آرزوی نابودی ترامپ و نتانیاهو شب را تمام و یا روز را آغاز میکرد .شب ها به حیاط پشتی که میرفتم ، آسمان را نگاهی میکردم و از بابت ساکت بودنش خدا را شکر میگفتم . طبق معمول با گربه های روی دیوار دو سه کلمه حرف میزدم ، آنها مطابق همیشه با نگاهی خیره سرتاپایم را برانداز میکردند و راهشان را میگرفتند و میرفتند . هیچ وقت درک نکردم چرا مرا تحویل نمیگیرند و روی خوش نشان نمیدهند.ثریا ایام جنگ هم مثل همیشه با من در تماس بود . او هم شکر خدا آرامشش را حفظ کرده بود و حتی طوری رفتار کرده بود که بچه هایش علیرضا و زهرا اصلا به اینکه جنگی در ایران رخ داده ، پی نبرده بودند و این به نظرم کار درست و به جایی بود .اینجا خبری از بمب و موشک نبود اما خبر دستگیری آدم های مختلف و جاسوسان دائما مخابره میشد ، باز هم صحت و سقم اخبار مشخص نبود . برادرم میگفت اینجا نقطه ی کور است ، چیزی ندارد که اسرائیل را به حمله وا دارد . اما نظر من این بود اسرائیل کاری به این کارها ندارد ، او هر جا را بخواهد بمباران میکند ، مرکز ، جنوب یا شمال ، شرق یا غرب هیچ فرقی ندارد .یادش بخیر ، ابتدایی که بودم با درس جغرافیا بود که جغرافیای ایران ، شهر و استان های مختلف را شناختم ، اسامی خیلی زود در خاطرم نقش می بست چون برای مسابقه ی اسم و فامیل لازم میشد ، یا یکی از چالشی ترین و سخت ترین نام استان ها متعلق به کُهگیلویه و بویر احمد بود . پدرم میگفت هیچگاه نتوانسته اسم این استان را به درستی تلفظ کند، مادرم نیز ، بعضی از بچه های فامیل هم همینطور ، همیشه موقع تلفظ این استان موجی از خنده به راه می افتاد چرا که احتمال سوتی های عجیب و ابداع یک شهر با نام جدید وجود داشت . مریم ، دختر دایی دهه نودی ام در ایام جنگ یاد گرفته بود در اسم و فامیل نام شهر را حیفا بنویسد ، محبوبه میگفت از اثرات جنگ است دیگر ، محبوبه به مزاح از امید به زندگی مریم میگفت ، صبح روزی که آمریکا فردو را زده ، مریم از خواب بیدار شده ، صبحانه ی مفصلی برای خودش تدارک دیده و میل کرده و بعد هم برنج را خیس کرده، مرغ را از فریزر بیرون آورده تا مقدمات پختن ناهار را آماده کند . شاید مریم هنوز آنقدرها نمیداند ، سلاح هسته ای، انرژی هسته ای چیست، فردو کجاست، من هم تا قبل از جنگ یادم نبود جایی بنام فردو هست ، در صورتی که مرحوم فتحعلی اویسی در برنامه ی خندوانه گفته بود از اهالی همین منطقه است . در این میان انگار به این فکر میکنی که داشتن بمب اتم هم فکر چندان بدی نیست ، فقط برای اینکه دیگر دشمن خیال خام به سرش نزند و ما هم خودی نشان دهیم که دارندگی و برازندگی ...گفتم : دشمن ، انگار دشمن گفتن آیت الله خامنه ای به جز سوژه ای برای به سخره گرفتن ، معنای واقعی خودش را در این جا نشان داد . اروپا پشت اسرائیل درآمد ، آمریکا که اسرائیل چون فرزنده خوانده اش می ماند . اسرائیل شبیه پسر بچه ی لوس ، تخس بی ادبیست که هر کاری دلش بخواهد میکند و تا بیاییم و او را ادب کنیم، میرود و مادر فولاد زرهش که آمریکای جنایتکار باشد را می آورد به معرکه ، خاله خانباجی های عفریته اش که همان غرب وحشی باشند هم صد تا میگذارند رویش و به ما تحویل میدهند . همسایه های ما نیز ترسو ، از پشت پرده نظاره گر وحشی گری این قوم سرتاپا وقیح و جانی هستند . سازمان ملل و آژانس بین المللی انرژی اتمی هم مصداق بارز مدیر و معاون مدرسه ای هستند که جیره خوار این قوم و قبیله ی آدمکش و خونخوار هستند و نه میتوانند عدالتی اجرا کنند ، نه عرضه ی تنبیه ولد چموش آمریکا را دارند . یمن شبیه بچه های با معرفت ته کلاس است که حقش توسط همان مدیر ، معاون ها و مسئولان مدرسه خورده شده ، هوای ما را همه جوره دارد ، زیر بار هیچ احدی نمیرود و به احدالناسی باج نمیدهد .با تمام حس قدرت و امیدی که به خودم میدادم اما وقتی یک هفته از جنگ گذشت ، دلتنگی هایم برای روزهای معمولی زندگی شروع شد ، سه چهار شب اول را تا نزدیک نماز صبح بیدار بودم و پیگیر اخبار ، اما بعد از آن سه چهار روز اول دوباره مثل گذشته میخوابیدم و صبح اخبار را چک میکردم . پدرم به محض بیدار شدن از خواب تلویزیون را روشن میکرد و یا اگر ما در بین حرف هایمان میخندیدیم ناراحت میشد که مملکت در جنگ است و اینها هِر و کِر راه انداخته اند . پدر درک نمیکرد در چنین شرایطی واقعا به خندیدن نیاز مبرم داریم . در طول جنگ سعی میکردم افکار منفی را دور بزنم و توجهی به آینده نداشته باشم . اما عزیزانی بودن که مدام از نبودن ها حرف میزدند، اگر چنین و چنان شد چه کنیم ؟ اگر اینجا و آنجا را زد ، چه کنیم ؟ هموطن های عزیزی از شهرهای مختلف ایران به جنوب می آمدند چون حس میکردند اینجا امن تر است . حالا شاید معنای امنیت را دوباره بایستی مرور میکردیم . سالها محور مقاومت در خط مقدم میجنگید برای دفاع از تمام ملت های مسلمان ، تا آنها بودن ، خیالی نبود ، از دور تحلیل و بررسی هایمان به راه بود . میزگرد چیده بودیم با کاسه های تخمه و میوه ها را پوست میکندیم ، دو پر چیپس برده بر دهان در نقد محور مقاومت و نیروهای مسلح ید طولایی داشتیم ، با اسپرسوهای دوبل و فاز های مضحک اخبار و شایعات محیرالعقولی از توان نظامی اسرائیل و آمریکا را مخابره میکردیم و نیروهای خودی را مورد شماتت قرار میدادیم که غزه ، لبنان، عراق ، سوریه و یمن ، مارا سَنَنن ؟ تمام ثروت ایران خرج نیروهای نیابتی در منطقه شده ، ما اینجا داریم در فقر و فلاکت به سر میبریم . بماند که ثروت هَنگُفت این مملکت در جیب کسانی رفته بود که ایران و ملتش برای آنها محلی از اعراب نبود و ککشان هم نمیگزید که چه ها بر روزگار ما و این خاک آورده اند . حالا مردان همیشه متهم نظام و به زعم رسانه های آن ور آبی ، ترویست های همیشه در صحنه ، یک به یک توسط بشارت دهندگان آزادی و متمدنان خوش پوش چشم و چال رنگی ، از صحنه حذف میشوند ، از حاج حسین همدانی و قاسم سلیمانی بگیر تا سید حسن نصرالله ، یحیی سنوار، اسماعیل هنیه، حاج رمضان ، حاجی زاده ، باقری ، رشید ، سلامی و ...... همه ی انهایی که پسران روح الله هستند و به ادعای تریبون های خارجی ، برخی اپوزسیون های معلوم الحال و رسانه های معاند منطقه را ناامن میکنند و غرب آسیا با وجود آنها هیچ وقت رنگ آرامش به خود نمی دید .پسران روح الله در تمام روزهایی که از عمرشان گذشت برای دفاع از آن چیزی که حق بود، حقیقت بود رفتند . تهرانی مقدم سالها کوشید تا در ساختن موشک خودکفا باشیم و به وقت نبرد با دشمن تا بن دندان مسلح ، سلاحی برای ضربه زدن به آنان داشته باشیم ، شاید این روزها را میدید که در میدان جنگ ، کسی از ما حمایت نکند و دست پُر ما را بدرقه نکند . همه خارج از رینگ منتظر ضربه های متوالی دشمن به سر و صورت ما باشند و سر باختن ما قمار کنند .در ینگه ی دنیا با ژست های حق به جانب و وقاحت تمام در برج و باروهایشان نشسته و دوست دارند مردمانی در این قسمت از جغرافیا مطابق خواسته های آنان بی چون و چرا سر تعظیم فرود بیاورند . هر کس ایستادگی کند و تن به پیشنهادهای بی شرمانه‌ ی آنان ندهد یا محدود میشود یا اگر بد پیله و سمج باشد ، مچشان را بخواباند و در برابر حقوق خود کوتاه نیاید ، بایستی حذف شود . روزی از حقوق به فنا رفته ی زنان در مملکت ما ناراحت میشوند ، روزی بُرد های موشک هایمان زیادی روی اعصابشان راه میرود ، روز دیگر انرژی هسته ای ، زیاده خواهی و جنگ افروزی به حساب می آید ، پس با پیشنهاد های بی شرمانه ی شان موافقت کنیم تا به ما رحم شود . نه خط قرمزی در جنایت برایشان تعریف شده و نه چیزی بنام احساس در کالبد این ابلیس زادگان وجود دارد .روزی از روزها یازده سپتامبر را برای رسیدن به اهداف شومشان انتخاب کردند ، بدون سند و مدرک معتبری ، مسلمانان را عامل حمله به برج های دو قلو دانستند و به همین بهانه افغانستان را مورد تهاجم قرار دادند و جز مصیبت ، مرگ و آوارگی چیز دیگری به کشور افغانستان اضافه نشد . اسامه بن لادن که روزی پرورش یافته ی سازمان های جاسوسی خودشان بود ، سرش را زیر آب کرده و رییس جمهورشان با وقاحت بی سابقه ای از کشتن اسامه بن لادنی که تروریست است با مردمش سخن میگوید .در مناظرات انتخاباتی ، یکی از کاندیداها اعتراف میکند که داعش دست پرورده ی آنهاست و سالها برای خلق چنین گروه متحجر ، وحشی ، افسارگسیخته و انسان نمایی برنامه و نقشه ها چیده شده ، هدف نابودی ایران و کشورهای مسلمان بوده ، جوانان ما ، فرماندهان ما در صف اول خط مقدم با این موجودات درنده ی از آدمیت به دور و اربابانشان در نبرد و مبارزه بودند ، زنان و دختران مسلمان و ایزدی در بازارها معامله میشدند ، وقتی به لطف خدا و اهل بیت ع نفسشان را به شماره انداخته و سایه ی نحسشان را از سر منطقه کم کردیم ، حالا نوبت مزه پرانی های رییس جمهور دیگری از همان ینگه ی دنیاست تا بیاید و مژده دهد که ای مردم ، آگاه باشید ، ابوبکر بغدادی را مثل سگ کشتیم ، داعش را ما نابود کردیم . آیا کسی بستری شدن ، داعشی های حرامی را در بیمارستان های تل آویو فراموش کرده ؟ یا اعترافات یکی از مجرمان جنایتکار تاریخ در به وجود آمدن داعش را انکار میکند ؟از بی شرمی ، دریدگی و نحوست این جانیان هر چه بگوییم ، حق مطلب ادا نمیشود .حالا باز هم عده ای هستند که بگویند ، اسرائیل به ایران حمله کرد ، درست ، اما چه کسی مقصر بود ؟ چه کسی رژیم صهیونیستی را جری کرد به ما حمله کند ؟ جمهوری اسلامی ایران ....اسرائیل چون موجودیت خود را در خطر میبیند ، ناچار است به غزه حمله کند ، به ایران حمله کند ، درست در زمان حمله ، ما پای میز مذاکره با ابَوی اسرائیل نشسته بودیم و در حاله چانه زنی ، بدون اینکه حواسمان باشد ، شیوه ی چشمش فریب جنگ داشت ، اما غلط کردیم و صلح پنداشتیم .در روزهای جنگ ، مدام صحنه های فیلم های دفاع مقدس در ذهنم نقش میبست، سکانس ها ، صداها ، حملاتی که از جانب وطن فروشان بی شرف به ما میشد و دستگیری جاسوسان وطنی و خارجی ، این حجم از نفوذ پیاده نظام شیطان در کشور مرا یاد فیلم ماجرای نیمروز می انداخت .نمیدانم آنهایی که از ترامپ و نتانیاهو خواهان آزادی بودند ، اینکه به ایران حمله کنند و نجاتشان دهند . حالا به چه می اندیشند ؟ ضربِ دست بی بی محبوبشان دلشان را شکانده یا احمقانه نظرشان این است که حقمان همین بوده و چه خوب که دیگر حاجی زاده ، سلامی، باقری ، رشید و ..... نیستند . میدانند موج انفجارها به حدی بوده که پیکر شهید تهرانچی و همسرش از طبقه ی ششم به خیابان پرت شده اند. میدانند آدم های معمولی زیادی در همسایگی دانشمندان هسته ای زندگی میکردند که بخاطر همسایگی با این عزیزان شهید شدند ؟این همه کودک ، ورزشکار ، زنان باردار ، زندانی های زندان اوین ، همه سربازان سپاه بودند ؟ اصلا همه از موافقان نظام بودند ؟تمام سالهایی که از خدا عمر گرفتیم ، در کوچه پس کوچه های وطن دویدیم ، به سفر رفتیم. در پارک های شهر ، خوابیده بر روی زیر انداز به آسمان زل زده و رویاهایی را در سر می پروراندیم . در شهربازی صدای هیجان زده و شاد کودکانمان گوش فلک را کر میکرد . در محل کار حاضری میزدیم ، روی نیمکت های مدرسه ، صندلی های دانشگاه مستمع حرف های معلمان و اساتید بودیم . در ترافیک پشت فرمان یا به عنوان مسافر ، کلافه و خسته منتظر باز شدن راه ها بودیم ، مردانی بودند که با خستگی بیگانه بودن و ما، همه ی ما با هر خط فکری ، هر پوششی ، نگاهی برایشان حرمت داشتیم ، وطن کم و زیاد هر چه که داشت برایشان از جان عزیزتر بود . همه ی دغدغه ی شان دفاع از تمامیت ارضی و ناموس این آب و خاک بود .دانشمندانی که اگر میخواستند خیلی راحت در همان ینگه ی دنیا و قاره ی سبز پذیرفته میشدند و احتیاجی نبود برای پیشرفت این مملکت روی جان خود قمار کنند ، اما ماندند تا ما با اتکا به دانش خود ، بتوانیم قله های علم را فتح کنیم ، بتوانیم در زمینه ی فناوری هسته ای حرفی برای گفتن داشته باشیم که در روزگاری دورتر محتاج دست بیگانگان نباشیم و مجبور نباشیم برای بدست آوردنشان باج دهیم و هزینه ی زیادی را متقبل شویم .شب های جنگ ، فوتبال جام باشگاه های جهان از تلویزیون پخش میشد . امسال این تورنمنت در کشور آمریکا برگزار میشد ، حوصله دیدن فوتبال را نداشتم و نسبت به جامعه ی جهانی احساس تنفر میکردم . اینکه اینقدر نسبت به ظلم های بی اندازه ی سردمدارانشان بی تفاوتند ، برایم قابل بخشش نبود .بعد از ظهری از روزهای جنگ ، دختر عمه طی تماس با پدر و مادرم ، ما را به جشن عقد پسرش دعوت میکند . شب قبل از خواب در فکر آمادگی برای جشن فردا هستم که به خواب می روم ، ساعت سه بیدار میشوم ، نوبت قطره های چشمی پدر است . بعد از تمام شدن کارم سراغ اخبار کانال میروم ، تهران به حالت بی سابقه ای زیر آتش خصم دشمن قرار دارد و در همین حین زمزمه هایی مبنی بر اعلام آتش بس در کانال های خبری شنیده میشود . در این میدان پیکار با جنود شیطان و ضربات مهلکی که بر لاشه ی متعفنشان وارد شده ، حالا در نهایت استیصال و درماندگی به دنبال آتش بس هستند . آتش بسی احتمالا برای تجدید قوا و آماده کردن تجهیزات برای راند بعدی جنگ ، که از این شیطان صفتان هیچ چیزی بعید نیست .حوالی ظهر آتش بس اعلام میشود ، ناهارم را میخورم ، استراحت کوتاهی میکنم تا برای مراسم عقد آماده شوم . در فاصله ی دو عقد چه صحنه هایی را به تماشا نشستیم و چه ناباوری از اینکه هم غزه، هم لبنان، حالا طومار ایران را میخواهند بپیچند . اما زهی خیال باطل ، تا خدا با ماست و تا اهل بیت ع ما را یاری میکنند، تا بیرق سرخ حسین در دستانمان از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود . این ما هستیم که کابوس شوم شیاطین عالم هستیم و خواب را بر آنها حرام میکنیم .از بغض و کینه نسبت به دشمن لبریزم . کی بشود تهی شوم و این داغ ها سرد شوند . کی بشود از آه های متوالی خالی شوم ، کی بشود که ریشه ی دشمن را بخشکانیم و در دنیایی زندگی کنیم که دیگر شاهد هیچ دست درازی به خاک و ناموس و حقوق خود نباشیم .مردان میدان ما نه بروس وین افسانه ای پوشیده در نقاب هستند که میخواهد عدالت را در گاتهام اجرا کند و جوکر های هنجارشکن روانی را ضربه فنی کند ، نه مرد عنکبوتی با تارهایی که رسالتش کمک به همنوع و زمین گیر کردن دشمنان است.مردان میدان ما قهرمانان کتاب های کمیک نیستند، قهرمانان جعلی افسانه ای که هالیوود هزینه میکند تا آمریکا را ابر قدرت و ناجی بشریت نشان دهد .مکتب اهل بیت ع قهرمانان و پهلوانان واقعی را به دنیا تحویل میدهد . این آب و خاک ، اسطوره پرور است . مردان ما به تاسّی از حسین بن علی هرگز زیر بار ذلت نمیروند و چون آرش برای ذره ذره ی این خاک جان میدهند .به یاد مردان همیشه مظلوم و اسطوره های ابدی میتوان میگفت :یاران چه غریبانه ، رفتند از این خانههم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانهشب پر ستاره اثر جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 18:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده، شاید بی محتوا، بد محتوا یا محتوای فاخر و وزین</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D9%88-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%86-kxelwtj0y0eu</link>
                <description>تولید محتوا، فاقد محتوا، حقیقتا برای ذهن خنثای این روزهای من و شاید همه ی روزهای من تولید محتوا کار سختی باشه، برای همین به نظرم بعضی از نوشته های من صرفا اشتراک گذاریه حال و احوالم با غریبه های آشناست، غریبه هایی که با قدرت قلم و فکرشون خیلی زود تو دل آدم جا باز میکنند. ندیده دوست داشتن از دیده شدن و دوست داشته شدن خیلی قشنگتره و یا حتی عمیق تر، چون ما خود واقعی اون آدم رو میون واژه هایی که  مینویسه کشف میکنیم و این کلمات هیچ وقت تموم نمیشن و اون شناخت روز به روز گستره تر میشه و محبت، احترام ما نسبت به دوستانمون ریشه دار تر، که حتی گاهی خدای نکرده سر رسیدن یه تبر هم نمیتونه اون ریشه محبت رو قطع کنه. البته این دله گاهی سر به هوا و گاهی سر به زیر من، اینجوریام نیست که نخود و کشمش سوا کنه، یا فقط عده ی خاصی رو اون تو جا بده. نه، اقیانوسیه برای خودش از آرام بزرگتر، از اطلس عجیب تر، از هند، هندی تر، جزر و مد هم داره گاهی، فقط گاهی، زود سعی میکنه یادش بره، یا شاید فرصت دیگری بده واسه مَد شدن و به آغوش کشیدن اونی که با سنگ بهش ضربه زد، حالا بحث اون یا اونهای معدود که میان این اقیانوس بیکران رو خشک کنند، سواست. اونا رو میندازم تو قایق یا رو تخته پاره بر موج رها رها رها اونا... گاهی رهایی، بدترین حس دنیاست. رهایی از همه چیز، ناامیدی از خدا و خلق خدا، گاهی رهایی یعنی تنهایی محض، نه از اون تنهاییا که یکی از پشت شیشه حواسش بهت باشه یا تو خونه اش تو تردید تماس گرفتن با تو یا بی خیالت شدن بمونه، نه، از اون تنهاییا که بفهمی هیچکس تو رو واسه خودت نخواست و تو اینا رو از چشم خدا ببینی، بگی دیگه هیچکدومتون رو نمیخوام، نه خودت و نه خلقی که واسه آزار من آفریدی. یه گوشه این دل باید وصل باشه، اگه به اون بالایی وصل باشه که دیگه رهایی معنای دیگه ای میده. اما دل من یا همون اقیانوس نصف و نیمه، در حد نت بی کیفیت اپراتور ایرانسل به اون بالایی وصله، عزیزانِ من، گاهی رابطه ام با خدا انگار در حد فٌرجی میره، گاهی تِری جی، گاهی قطع میشه و این اقیانوس مشوش و کِدر میشه، از اون آبی دلنشین خبری نیست. گفتم عزیزانِ من، دروغ نگفتم، یه گوشه ی این اقیانوس رو اختصاصی واسه شما گذاشتم، امن و امان و بِکر، علاقه ی من به شما نه از سر شرط هست نه از سر بده بستان، هیچ چیز، فقط علاقه محض و افتخاره، به داشتن دوستانی چون شما افتخار میکنم، یه سلفی، نه سلفی نه، با دوربین با کیفیت بخوام یه عکس با شما اهل منزل بگیرم، ویرگول دیگه شده، هتل، خونه، میگم منزل بیراه نمیگم، بخوایم یه عکس یادگاری بگیریم، یکی از سنگین ترین قاب های دنیا رو میتونیم ثبت کنیم، جوری که کمر کتاب گینس از این سنگینی بشکنه. باری، رفقای دیروز، خانواده ی امروز ویرگولی من، از شما چه پنهون این مدت ساکن روستای پدری بودم، یه توفیق اجباری برای فاصله گرفتن از محیط شهر، آدما، یه تجدید قوا برای احساسات خسارت دیده و گاهی نشنیده و ننوشته، لطفا ذهنتون کرکره ی بالیوودی رو بکشه پایین که خسارت دیدن احساسات فقط تَرَک عشقی یا شکست کامل نیست، نه هزار و یک کلمه و اتفاق میتونه این اقیانوس رو از تلاطم بندازه. این فاصله گذاری ها خوبه، گاهی نقش و جایگاه تو رو به دیگران یادآوری میکنه، اینکه چقدر خوبی، چقدر مرهمی، چقدر بودنت خوبه، چقدر بعضی قدم زدنها، تماشای فیلم ها، موسیقی گوش کردن ها، شام خوردن ها، دعوا کردن ها، کَل کل، سرکاری گذاشتن ها فقط با تو  کیف میده، اصلا اون ساعات مزه ی دیگه ای داره که بدون تو تکرارشون از محال هم محال تره. گاهی این فاصله گرفتن ها باعث میشه خودتم بتونی بهتر ببینی، بشنوی، درک کنی، همچین خودتو بغل کنی و بگی چه خبرا؟ کم پیدایی؟ یا بگی کجا بودی، چقدر دلم برای خودت تنگ شده بود. یه روزایی فکر میکردم اگر میوه هستم هلو یا هندوانه ام، بعد ها مٌصر بودم که پرتقالم، اما بعضی از دیگران، مستقیم یا غیر مستقیم میگفتن گلابی هستی، از شما چه پنهون گلابی از اون میوه هاست که رایحه ی بهشتی داره، هر وقت تو دستام گرفتمش، اول عطرشو نفس کشیدم و بعد گاز زدم،آخه گلابی بودن خوبه، میوه ی خوشمزه و آبدار و خوش عطریه، اما این نظر منه، اونا گلابی رو از منظر دیگه ای میبینند، اما حالا من یه انبه ام، نقطه اشتراک انبه با گلابی، همون عطر و همون نفس کشیدن های قبل از خوردنه، وگرنه از لحاظ ساختاری متفاوتند، انبه بودن خوبه، دوست دارم، حال و احوال انبه ای خوبه، این روزایی که گذشت رو دوست داشتم، کمی آرامش ذهن، فیلم خوب،کتاب خوب، سریال خیلی خوب دیدن، آنشرلی رو برای چندهمین بار دیدن، بازم از شما چه پنهون این سِری هم مثل سِری های قبل وقتی  «متیو» گرین گیبلز دوست داشتنی رو برای همیشه ترک کرد، پابه پای  «آنشرلی و ماریلا» گریه کردم، هربار این کارتون رو با جون و دل تماشا میکنم، دیگه به این قسمت که میرسم، اشکم دم مشکمه، خوب طبیعیه، از بچگی صحنه های احساسیه فیلم و سریال و کارتون ها رو سعی میکردم دور از چشم بقیه ببینم، یعنی همه جلوی تلویزیون میخوابیدیم، یا مینشستیم، باید تو ترکیب بیننده ها جوری مینشستم که چشمامو درست نبینند که الحق و الانصاف گَند میزدم و خواهر و برادرام یا گاهی بچه های فامیل با یه نیشخند و یه انگشت اشاره میگفتن داره گریه میکنه... داره گریه میکنه... منم با یه اصلا گفتن، سعی میکردم حواس اونا رو از خودم پرت کنم، اما اینجوریام نبود، گاهی اون سکانس اشکبار وقتی شروع میشد، بقیه حین تماشا، یهو میومدن تو صورت من زل میزدن ببینن گریه میکنم یا نه، گریه کردن بد نیست، کاملا طبیعیه ولی نمیدونم چرا سوژه میشی. خوب این نشون دهنده ی تاثیر گذاری اون فیلم روی روح مخاطبه و بازی قابل قبول یک بازیگر رو نشون میده، اما خوب چه کنیم که باید گریه هامونو قایم کنیم. البته خودمم از خدامه هیچ وقت کسی اشکمو نبینه، اینجوری راحت ترم.القصه... تو این چند ماه که اینجا بودم در ابعاد گسترده تر بخوام از احوالاتم گزارش کنم که ضدحال های سنگینی خوردم. در واقع هنوز تو ناباوری به سر میبرم، اتفاقات غزه و لبنان و شهادت فرماندهان مقاومت، حذف دومینور وار فرماندهان، تا بیای خبر اولی رو صحت و سقمش رو بررسی کنی، خبر تلخ بعدی بیاد، خیلی سنگین بود، جوری سنگین که شاید دست به کمر وایسادیم و تماشا میکنیم. به این همه اتفاق تلخ، این همه فاجعه انسانی... یادمه چند ماه پیش وقتی اخبار جسم بی جون و نحیف بچه های معصوم غزه رو نشون داد، بچه هایی که دیگه از شدت گرسنگی و کمبود غذا، فقط پوست و استخوانی ازشون باقی مونده بود، وقتی خواهرم اومد سمت تلویزیون، من با تماشای اون تصاویر حالم جوری منقلب شد که ناخوادگاه با دستام تصاویر رو نشون خواهرم دادم و حتی یک کلمه هم نتونستم حرف بزنم. هیچ وقت همچین حالتی به من دست نداده بود، کی بشه اون روز بیاد، کی بشه ما فاتح نبرد بشیم، بحث سر اینکه ثابت کنیم قدرتمند هستیم نیست، بحث سر اینه که بگیم ظلم پذیر نیستیم، هر چند کاش تو همه ی زمان و مکان ها ظلم پذیر نبودم، نبودیم، کاش همه جا میشد بجنگی و از حقت دفاع کنی، نذری پایمال شه، اما یه تنه جنگیدن سخته که این شده عاقبتمون، ولی جالبه، هر کدوم از ماها، یه پایان بندی خاصی رو برای دنیا رقم زدیم، پایان بندی این هفت خان ما، آخرش شیرینه، ارزش ها، عقاید، باورهای دینی و روایات زیادی به ما اینو گفته، در کنارش کدهایی هم دادن که شما کی به پایان بندی نزدیک میشید، البته این که میگم پایان بندی یا بعضیا از کلمه ی آخر الزمان استفاده میکنند، منظور پایان بندی دنیا تو این شکل و ساختار و تو  این حالته، قراره بعدا با ظهور منجی دنیا به شکل واقعیش برگرده که اون در واقع یه آغاز دوباره است، درسته این نگاه من و خیلی از آدمای مثل من تو جهان امروز از دید عده ای توهمه، اما توصیه من به دوستانی که عقاید ما رو توهم میخونند اینه که : میدونم هیچ اعتقادی به باور ها و دیدگاه ما ندارید اما به روزای خوب برای این دنیا خوشبین باشید،  « امید چیز خوبیه» همین خیلی میتونه شما رو به آینده امیدوار کنه، حس خوبی ته دلتون بَست بشینه و با هیچ چیزی از بین نره، البته یه توصیه است، دیگه آویزه کردن به گوشتون دست خودتونه، حالا خواستید کله شق بازی دربیارید، قد یه خودکار گذاشتن لای انگشت شاید گوشتون یه سری چیزا رو بیاویزه. دقت کردین چقدر تیکه آخر این توصیه ام شبیه هرجور راحتیایی که به هم میگیم بود؟ هر جور راحتیایی که پشتش یه غرور احمقانه پنهون شده، یه هر جوری که راحتیی که پشتش قلب لرزون، پشیمونی، خیلی ناراحتیایی خوابیده، پشتش لاپوشونیه احساسات صادقانه است. بعضی جمله ها و اخلاقها که مٌد شده، متاسفانه در قالب یه غرور کاذب ما رو زمین گیر کردن، کی میگه غرور یعنی بلندا، آسمون، اون بالا بالاها، غرور افراطی یعنی زمین گیر شدن، یعنی سوختن و ساختن،اتفاقا از تاثیرات انبه ای شدن، یکیش همینه یاد گرفتم عذر خواهی کنم، فهمیدم چقدر این کار بزرگه و من از پسش برمیام، یه روز به جوجه تیغی گفتم : تو این دوره زمونه معذرت خواهی شده یه تابو برای همه، بیا یاد بگیریم از دیگران بابت اشتباهات عمدی یا سهویمون عذرخواهی کنیم، اما جوجه تیغی واکنشش جوری بود که ذهن من رو سمت خودکار لای انگشت سوق داد. </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 23:25:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل های ترور</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-ak20k3x1qq30</link>
                <description>بهار خود را چگونه گذراندی؟ سفره ی هفت سین، تعطیلات و ترورتابستان خود را چگونه گذراندی؟ گرما، قطعی برق و ترور پاییز خود را چگونه میگذرانی؟ با نسیم خنک صبحگاه و ترور زمستان خود را چگونه گذراندی؟ امتحانات مدرسه، امتحانات دانشگاه، کارنامه ترم اول، انتخاب واحد و ترور کودکی خود را چگونه گذراندی؟ عروسک، حیاط، عمو زنجیرباف و ترور نوجوانی خود را چگونه گذراندی؟ در انتظار سرویس مدرسه، توبیخ معاون، تشویق معلم و ترور جوانی خود را چگونه گذراندی و میگذرانی؟ دانشگاه، خانه، دورهمی دوستانه، تسلیت، تبریک، مهمانی و ترور بعد از 7 اکتبر و آغاز پاییز خونبار غزه و حالا پاییز خونین لبنان  هر روز پاییزه، هر هفته پاییزه، هر ماه پاییزه، هرسال پاییزه همه پاییزیم در جست و جوی بهار بهارتابستانپاییززمستان هر فصلی، یک داغ</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 00:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به راستی خادم ارباب کیست؟ معرفی چند کتاب در باب محرم و امام حسین  «ع»</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9-ivunrsfaypfa</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمتو همچو من سر کویت هزار ها داریولی بدان که غلامت فقط تو را دارد...«اِن الانسانَ لَفی خُسر»،در حال تمام شدنیم،جز عمر هم سرمایه ای نداریم،بگذار به پای تو بسوزیم وآب شویم،حسین جانم...«ما» هنر نداریم، اما «او» که هنر داردهنر او هم این است که اجناس به درد نخوری مثل ما–که هیچ کس حاضر نیست بخرد–را می خرد و با یک نگاهش کیمیا می کند:رسول ترککل احمد تهرانی و…محصولات این کارخانه اند.راهش هم همین است که حافظ فرمود:«گر در سرت هوای وصال است حافظاباید که خاک در گه اهل هنر شوی...»اثر هم‌نشین، آدم را عوض می‌کند...چه هم‌نشینی از تو بهتر، خوبِ من:)؟زمانی که تنها بودم و هیچکس من را برای خودش نمی‌خواست...فقط تو آمدی حسین جان...فقط تو مرا خواستی!کنارت پر از احساس‌های ناب و شیرینم!پر از عزت نفس و اعتمادم!حسین جانم،آیا مرا به نوکری خود می‌پذیری؟اصلا مزد ما همین نوکری ارباب است...ما را خیلی وقت است که خریده‌اند...اما به راستی، خادم ارباب کیست؟قطعا همه ما به خوندن این کتاب نیاز داریم!پیر، جوون، نوجوون...خیلی وقت است که مردم حوصله خواندن اساس نامه و شرح وظیفه را ندارند،به جای نوشتن اساس نامه و شرح وظایف و رسالت برای خادمین هیأت،کافیست خادم خود امام حسین معرفی شود،خادمی که عمری پا به پای امام حسین زیسته و آیین نوکری آموخته...آری جون غلام سیاه امام حسین که همنشینی با او سفیدش کرد هم سفید پوست و هم سفید بخت...کتاب شیرین خادم ارباب کیست را به همه دلدادگان اباعبدالله،کسانی که میخواهند دلشان با مهر امام حسین عجین شود پیشنهاد می شود،آیا اصلا کسی هم هست که این را نخواهد؟ این کتاب میتواند سوال چرایی صلح امام حسن و قیام امام حسین را با ارائه عنوان انسان ۲۵۰ساله ارائه دهد،از این رو مکمل خوبی است برای کتاب انسان۲۵۰ساله آیت الله خامنه ای.این کتاب دوره های حیات انسان ۲۵۰ساله را به چهار دوره تقسیم می کند:۱_صبر۲_تشکیل حکومت اسلامی۳_ایجاد تشکیلات پنهانی برای قیام۴_مبارزه تشکیلاتی با قدرت هاکتاب هیئت و هیئتی نوشته آقای عبد الحسین نیشابوری است که به چگونگی برگزاری هیئت امام حسین پسند می‌پردازد.در این کتاب می‌خوانیم که اولا هیئت باید چگونه و با چه آدابی باشد و ثانیا یک هیئتی و به اصطلاح خادم الحسین باید چگونه و دارای چه ویژگی های اعتقادی و اخلاقی باشد.با خواندن و عمل به مباحث این کتاب میتوانیم به یک هیئتی واقعی تبدیل شد،کسی که بتواند هیئتی درخور و شأن آقا اباعبدلله را برپا کند.این مجموعه را می توان، یک تعزیه صوتی دانست که دارای اشعار نابی در وصف هفتاد دو شهید کربلا است که یک بار شهید شدند و هزار و یک بار در خاطرات ما زندگی کردند.</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 22:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید نفهمیدی که من...« چالش هفته : اسم و رسم» 🌿</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D9%85-omm936isjbrw</link>
                <description>ساعت هایی که در گذشته سیر میکنم و خودی رو میبینم موفق تر از خود امروز، سر زنده تر، فعال تر، خندون و هدفمند، غرق لحظه های جوانی و پویایی و رهایی میشم، لحظه هایی که انگار اوج بود، با فرود های کم و گاهی لازم و اثر گذار که دوباره با شدت بیشتری خودم رو به بلندای قله ها برسونم، قله هایی که در نگاه کودکی زیادی مرتفع بودن اما من مسیر رو بلد بودم و نرم و نازک، چست و چابک راه خودمو میرفتم. باری اگر بخوام یک بیوگرافی از خودم ارائه کنم و منِ سابق و سوابق پر افتخار و خیره کننده خودم رو به گوش جهانیان برسونم، در کمتر از 24 ساعت از تمامی دانشگاه های معتبر دنیا، کمپانی های فیلم سازی و استودیوهای موسیقی دعوت نامه میفرستند و شلوغی بی حد و مرز فرش خانه  «خونمون فاقد میز کار هست» از پاکت دعوت باعث میشه سرسام بگیرم، البته که در فضای امروز با تکنولوژی که همه رو درگیر کرده، ابتدا ایمیل و صفحه ی ایتا، بله و حتی صندوق پیام های گوشی پر از درخواست های عاجزانه است مبنی بر اینکه لطفا ما رو از استعدادهای نابتون بی بهره نگذارید و قدم رنجه کنید، محفل علم و هنر و.... با حضور انورتون منور کنید، اما من به خاطر دست شستن از دنیا و کندو کاو درونی و درگیری های روحی جوابم یک  «نه، لا، No» بزرگه و بخاطر همین افاقه نکردن این پیغام و پسغام های مجازی، مجبور به فرستادن کارت دعوت واقعی و دستی میکنند، که باز هم جواب من همانی خواهد بود که هست. به هر ترتیب ایده  «اسم و رسم» چالش هفته، بنده رو ترغیب کرد که پرده از گذشته مبارک خود بردارم و شما رو با کوهی از استعداد که الان شبیه یک تپه است آشنا کنم، این شما و این ویترین افتخارات zahra, n👣* شاگرد اول سابق پایه ی سوم، پنجم، اول راهنمایی، دوم راهنمایی، سوم راهنمایی * شاگرد دوم سابق دوم ابتدایی، دوم دبیرستان، سوم دبیرستان، پیش دانشگاهی  «ناگفته نمونه این اول و دومی سر صدم های معدل بود اکثرا و از نگاه معلمان و دبیران همون شاگرد اول کلاس محسوب میشدی» *  برنده ی دو دوره ی مسابقات علمی برگزار شده در مدارس و راهیابی به دور بعد... *  کسب مقام سوم، درمسابقات «حفظ قرآن» برگزار شده بین مدارس ایرانی در امارات*  کسب مقام سوم، سال سوم راهنمایی در مسابقات « روخوانی و ترجمه قرآن» بین مدارس شهرستان*  خواننده ی سابق گروه سرود مدرسه در سالهای متمادی و پایه ثابت گروه سرود  « تعریف از خود نباشه صدای آسمانی داشتم، اما خوب شرع دست و پای ما رو بسته، نکته ی دیگر اینکه با ورود من به عرصه موسیقی جایگاه خوانندگان مطرحی چون ام کلثوم، هایده و... نه تنها متزلزل میشد، بلکه به محاق میرفت و این خواسته من نبود، اوه یه لحظه اجازه بدید بغض گلومو گرفته 🖐🏼 « نگین جان یه دستمال کاغذی لطفا، اشکامو پاک کنم»... بله داشتم عرض میکردم، دوستان، قلب رئوف نخواست جایگاه دیگران رو تسخیر کنه و از همه مهم تر اینکه دوست نداشتم حزن صدای من یکبار دیگه خاطره تلخ «یکشنبه غم انگیز» رو برای دوستداران موسیقی تداعی کنه و باز عده ای غمباد بگیرند و وان حموم و تیغ و رگ های بریده، واقعیتش به جوونی تون رحم کردم و ترجیح دادم تو تنهایی هام به دور از استیج و نور و صدا، با خودم شعری رو زیر لب زمزمه کنم و باد بشنوه و درخت برقصه و ستاره ها چشمک بزنند. * دریافت نشان طلا از سفیر جمهوری اسلامی ایران به خاطر سرود زیبا و یه یاد ماندنی  « دوستان و همراهان جان، نشان طلا منظورم پلاک طلاست، اینجا معادل سازی صورت گرفته، عزیزان پلاک طلا چه فرقی با مدال طلا داره؟ هیچی» 🌚* نفر اول مسابقات زبان خارجه در مدرسه و راهیابی به دور بعد  « از این مدل مسابقات تو امارات برگزار میشد که من از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، خیلی زبانش پیشرفته بود و سوالا سخت، چون ما دو درس زبان رو میخوندیم، یکی کتاب زبان مدرسه ایرانی، یکی هم ظاهرا از طرف دولت امارات به ما سپرده شده بود و خیلی با کتاب های ما فرق داشت، به هر صورت نمیدونم چطوری قبول شدم و رفتم دور بعد، اما دور بعد مکالمه بود و من در حد yes, no,اهل هرمزگانم ،روزگارم بد نیست، بلد بودم و خیلی زود اهل فن دریافتند مکالمه های زبان قبل از این سوتفاهم بود 🌝* بازیگر سابق تئاتر مدرسه و دریافت دیپلم افتخار کسب عنوان سومی در مسابقات تئاتر و نمایش مدارس شهرستان  « اینجا هم مراد از دیپلم افتخار، تقدیر نامه است که باز هم توسط بنده معادل سازی صورت گرفته، بازی تک تک بچه ها تاثیر گذار و درجه یک بود، اسکار و سیمرغ و بفتا، خیلی دور از دسترس نبود اما باز هم گمنامی رو به شهرت و فِلَش دوربین ها و فرش قرمزها ترجیح دادم، چه بسا با اومدنم به سینما هیاهویی بین کارگردانان مطرح سینما و تلویزیون میفتاد و از نولان و اسکورسیزی و اصغر فرهادی بگیر تا مجید مجیدی و... از اون ها اصرار برای خوندن فیلمنامه و پذیرفتن نقش و از من انکار، حتی وساطت شهاب حسینی و آنجلینا و مریل استریپ هم ذره ای نمیتونست ارادمو خدشه دار کنه و منو به پرده ی نقره ای سینما نزدیک...  « آه چه بد کرداری ای چرخ 🙄» * کسب مقام اول مسابقات احکام بین مدارس شهرستان سال آخر دبیرستان...  « چقدر دٌز معنویتم بالا بود» * دانش آموز برتر مدرسه از لحاظ حجاب و اخلاق و کرامت انسانی سال پنجم ابتدایی  « هر معلمی از کلاس خودش چند نفر دانش آموز رو انتخاب کرده بود که از لحاظ حجاب، اخلاق و انضباط ممتاز بودند، یکیشون من بودم» ایموجی اشک شوق نداریم، این چه وضع ابراز احساسات توسط ایموجیه🙄به هر ترتیب گلی بودیم از گلهای بهشت که دست روزگار و نابخردی خودمون کمی ما رو پژمرده کرده، جالبه بدونید جوایزی که در طول این سالها گرفتم شامل موارد زیر هست :اول دبستان : عروسک  «خوب دختربچه بودیم و عاشق عروسک» دوم دبستان : ساعت رومیزی، کتاب قصه، سنجاق سر، قلّک سوم دبستان : عروسک ولی ساز دهنی دستش بود، پریچهره ای بود برای خودش چهارم دبستان : هیچ، درسته معدل هر دو ترم نوزده بود ولی شرایطم قابل قبول نبود و اوضاع روحی و تحصیلیم خوب نبود و تو یه سری دروس افت کردم پنجم دبستان : ساعت مچی، شال و یه قاب اول راهنمایی : چراغ مطالعهدوم راهنمایی : سشوار 🙄سوم راهنمایی : شکلات خوری دبیرستان هم سال آخر که باز هم قاب بود بخاطر کسب مقام اول تو همون مسابقه احکاماما شخصیت متواضع و همه فن حریف من، تمام دسیسه های ابلیس رو برای احیا تکبر در فطرت و ذات من ضربه فنی میکرد 🌝روزگار فراز و فرودهایی داره که بعضی از روزهاشو باید سفت بچسپی که از دستت نره، که شاید اگر بره دیگه رفته که رفته... هر چند فارغ از تمام شوخی ها، همه ی شخصیت ما رو عناوین و موقعیت اجتماعی تشکیل نمیدن، اما جامعه ی امروز ما رفتگر رو یه آدم ساده و یه وکیل یا پزشک رو آدم حسابی میدونه، حتی وقتی پای حرف و عملشون نبوده باشه و نفهمه چند مَرده حلاجند... خوب دوستان و حضار گرامی ممنون از تشویق های پرشور و ابراز لطفتون، احیانا اگر میخواید امضای بنده به ویترین افتخاراتتون افزوده بشه، تو صف بایستید و صف رو رعایت کنید.... راستی دوستان.... یه لحظه ببخشید تلفنم زنگ خورد... الو... .... Hi........اوه مایگاد « اینم رهاورد سیستم آموزش و پرورش در تدریس زبان» همین چند کلمه رو بلدم... اوه خدای من بگذریم، شاید باورتون نشه کی پشت خط بود، دیوید فینچر... تماس گرفته بود ازم دعوت کنه واسه فیلم جدیدش، پشت خطی هم داشتم که ابراهیم حاتمی کیا بود...هنوز یادداشت منتشر نشده، دست های پشت پرده اقدام به افشاگری کردند، آقا من نخوام مشهور شم کیو باید ببینم؟ ملاحظه می فرمایید هنوز هیچی نشده، تماس ها شروع شده و قطعا سیل دعوت نامه است که قراره من رو با خودش ببره، به هر حال من از جام تو ویرگول تکون نمیخورم، خیالتون راحت و آسوده، ضمن اینکه یه لحظه... عجبا، سهراب پور ناظری تو ایتا پیام داده لعنت بر دست های پشت پرده... من برم اینا رو دست به سر کنم تا یادداشت بعدی... بدرود 🌿میتونست بشینه رو شونه ام، اما فرستادمش  بره 🙄</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 19:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر ما، خانه ی ما... 🍃یادم تو را فراموش🍃</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-mgcta4hjczxs</link>
                <description>شما از کدام دسته ی آدم ها هستید؟ آدم هایی که مقالات علمی را دنبال میکنند و واژه های علمی را با دقت میخوانند و یک واو را جا نمیگذارند، یا از دسته آدم هایی چون من که از کلمات تخصصی یک مقاله علمی فراری هستم و نهایت کلمات تخصصی که سعی کردم به ذهنم بسپارم مربوط به شیمی و زیست اول دبیرستان بود. هر چند الان حتی یک کلمه هم از آن مطالب سنگین و زٌمخت را به خاطر ندارم. این نوشته هم به صورت تخصصی در مورد محیط زیست ما محسوب نمیشود. بیشتر به حساب دغدغه های یک دختر جوان بگذارید که گاهی از حجم آلودگی های سرسام آور محیط اطرافش به فغان می آید، البته دست خودش هم در این گناه کبیره شریک است و هر روز با خودش فکر میکند چطور میتواند، ذره ای هم که شده به بهبود محیط زیست و زیبایی زمین کمک کند. برای اکثریت ما مفهوم نظافت و پاکیزگی محیط از خانه و آب و جارو کردن حیاط توسط مادر شروع شده و در مدرسه توسط مربی بهداشت یا ناظم و معلم تاکید بیشتری روی این موضوع صورت گرفته، در کتاب های درسی گاهی به این موضوع و خطراتی که محیط زیست را تهدید میکند پرداخته شده یا حتی در تقویم که روز هوای پاک، روز طبیعت و امثال این نام گذاری ها برای توجه بیشتر به محیط و فضایی که در آن زندگی میکنیم، صورت گرفته است. اما بخش قابل توجهی از مردم شاید به نظافت و پاکیزگی درون منزل نسبت به بیرون اهمیت بیشتری بدهند، چیزی که از کودکی تا به امروز شاهد آن بوده و هستم. در خانه همه چیز تر و تمیز سر جای خود قرار گرفته و هر چند ساعت یکبار هم مادر فرش را با جارو تمیز میکند، مراد از جارو اینجا جاروهای دستی است که یک ابزار سنتی به حساب می آید و گاهی هم تصمیم به استفاده از جارو برقی میگیریم. اما در راه رفت و برگشت از مدرسه و با دوستان، حین خرید خوراکی  و نوش جان کردن آن، آشغال های آن ها را کف خیابان و در پیاده رو می ریختیم و راهمان را گرفته و د برو که رفتیم. اما این عمل نادرست ریختن زباله در خیابان مربوط به سالهای حضورم در ایران بود، چون در کشور امارات قوانین سفت و سختی برای حفظ زیبایی شهر و محیط زیست تصویب شده بود، ریختن زباله در خیابان ها، پیاده روها ممنوع بود و هر چند متری که راه میروی یک سطل زباله در پیاده رو برای ریختن آشغالهای رهگذران قرار داده شده، بماند که بزرگتر ها دائما چه در منزل و چه بیرون از منزل ما را از ریختن آشغال منع میکردن، در خانه که جراتش را نداشتی و مال این حرفا نبودی، اما در بیرون از خانه و گروه دوستان اکثر بچه ها در قید و بند رعایت محیط زیست یا جمع کردن زباله هایشان نبودن.  اینجا و در شهری که من زندگی میکنم، اوایل که به ایران آمده بودم، ماشین حمل زباله شهرداری صبح ها برای جمع آوری زباله ها می آمد، یعنی در خانه را میزدن و زباله ها را تحویل میگرفتند، یا گاهی اگر صبح زود قرار بود تشریف بیاورند، باید زباله ها را جلوی در خانه میگذاشتی و همین باعث میشد گربه های گرسنه و مزاحم به هیچ پلاستیک زباله ای رحم نکنند و بعدا شما با منظره ناخوشایند پلاستیک پاره پوره و آشغال هایی که جلوی در خانه ریخته مواجه شوی و دوباره مجبور به جمع کردن زباله ها شوی. اما بعد ها سر هر کوچه سطل های بزرگ زباله را قرار دادند که مردم هر چه آشغال دارند جمع کنند و درون سطل ها بریزند تا بعد که ماشین حمل زباله سطل را خالی کند. ولی چیزی که باید باشد با چیزی که من میبینم تفاوت فاحشی دارد. یعنی سطل های بزرگ زباله، مملو از زباله های خشک و تر و بوی نامطبوع و آزار دهنده، سر هر کوچه قرار گرفته و گاهی به خاطر ازدیادی آشغال ها، نصفشان روی زمین ریخته و هیچکس حتی خودم رغبت نمیکند به سمت سطل زباله رود یا محض تمیزی کمی از زباله ها را جمع کند. همه منتظر ماشین حمل زباله میمانند،با وجود جمع آوری زباله ها گاهی خوراکی و  آشغال هایی که به مرور زمان جمع نشده به زمین چسپیده اند و کندن و جمع کردنشان را کسی بر عهده نمیگیرد. نکته ی دیگر اینکه زباله ها را برده و درجایی میسوزانند، که همین سوختن زباله ها باعث آلودگی هوا، محیط زیست و دچار شدن به بیماری های مختلف میشود. اینجا حتی چیزی به نام تفکیک زباله وجود ندارد، یعنی اینکه ما در خانه زباله های تر و خشک را جدا میکنیم و در کیسه های جداگانه قرار میدهیم، یکی کیسه زباله و دیگری پلاستیک های معمولی آن هم برای جلوگیری از بوی بد زباله های تر مجبوریم جدایشان کنیم، در آخر هر دو این کیسه ها درون یک سطل زباله قرار میگیرند، فقط قوطی های کنسرو یا بطری ها و این قبیل وسایل را در کمد گوشه حیاط نگه میداریم برای کسانیکه خریدار هستند و طبق چیزی که شنیدم شاید این وسیله ها بازیافت شوند. هر بار رفتن به مغازه و خرید اجناس در اینجا همراه هست با پلاستیک هایی در سایز های مختلف، یعنی در خانه ی ما، درون کابینت آشپزخانه پلاستیک بزرگی داریم که پلاستیک های دیگر را در آن جا میدهیم. و از همین پلاستیک ها در جمع آوری آشغال ها استفاده میکنیم. حالا یکی از معضلات بزرگ و خطراتی که محیط زیست را تهدید جدی میکند همین مصرف بی رویه ی پلاستیک هاست. گاهی که تصمیم داری در شهر به چرخی و یا به بازار بروی کافیست اطرافت را از شیشه ماشین نگاه کنی، درختان و نخل هایی که سوخته یا بریده شده چون قرار است زمینی که در آن قرار دارند تغییر کاربری بشود ، پلاستیک هایی که در هوا به جای بادبادک تاب میخورند و یا به درختی وصل هستند، سگ های ولگردی که در این گرما روی زمین خیس از آب کولر یا آبی که از حیاط های شسته شده به بیرون درز کرده دراز کشیده و حوصله هیچکس را ندارند. حتی رفتن به نانوایی هم یعنی گرفتن پلاستیکی با سایز بزرگتر برای جا کردن نان ها درون آن و بسته بندی نان ها و فروش در مغازه های شهر که گذاشتن نان داغ درون پلاستیک هم خطرات زیادی را به دنبال دارد. حالا هر روز اخبار، مستند، محققان، دوستداران محیط زیست از تغییرات اقلیمی و فجایعی که با وجود این تغییرات قرار است، رخ بدهد، حرف میزنند. یکی از مسائل مهمی که هم اکنون دغدغه و یا به نوعی بحرانی برای کشورهای جهان از جمله کشور ما شده همین تغییرات اقلیمی است. من حتی نمیدانم در کشور ما برای مقابله با این تغییرات ریز به ریز و گسترده چه تمهیداتی صورت گرفته و شهروندان باید برای بدتر نشدن اوضاع چه کارهایی را انجام دهند. هر روز اخبار از گرمای بی سابقه در جای جای کره زمین میگوید، یا ذوب شدن یخچال های قطبی، منقرض شدن گونه های حیات وحش، شیوع انواع بیماری های جسمی و حتی روحی همه ی این ها به تغییرات اقلیمی، نابودی محیط زیست و ظلم به طبیعت مربوط میشود. قطع درختان، قاچاق چوب، قاچاق حیوانات، وجود کارخانه های صنعتی در اطراف شهرها،وضع بد اقتصادی و مهاجرت مردم به شهرها و افزایش جمعیت شهرها یعنی آلودگی بیشتر، کمبود وسایل حمل و نقل عمومی که در شهر ما چیزی بنام وسایل حمل و نقل عمومی معنا نمیدهد و شما باید با تاکسی یا آژانس جابه جا شوید. زمین خواری و مجوز گرفتن برای ساخت مجتمع های تجاری یا خانه های ویلایی و..... حتی ضعف در فرهنگ سازی و استفاده درست از طبیعت و محیط زیست به شکل گیری وضع موجود دامن زده است. امسال با گرمای عجیب و طاقت فرسایی رو به رو هستیم، خصوصا اینجا که جنوب است و جنوب یعنی گرما و شرجی و دریا... هر چقدرم جنوب به گرما معروف باشد، باز هم این گرما یک حد مجازی دارد که گذشتن از حد مجاز باعث خانه نشینی عده ای از مردم، گاهی گرما زدگی و حتی در کاهش قدرت کولر ها اثر گذار بوده و کولر هم آنچنان که باید نمیتواند محیط خانه را سرد کند و قطع شدن برق در ساعات مختلف روز، عیش خانواده های جنوبی را تکمیل میکند. هر بار که مجبورم پس مانده های غذا را کنار دیوار بزرگ روبه روی خانه بریزم با خودم قرار میگذارم این بار آخر است که در پختن غذا اسراف میکنم و دفعه ی بعدی در کار نیست، اما باز هم حسابم جور در نمی آید و غذا گاهی اضافه می آید و میروم پای دیوار میریزم و تنها دلخوشی ام این است که گربه ها و سگ های ولگرد نمیگذارند غذا حرام شود و لقمه ای هم سهم آنان میشود. هر سال ایام محرم با خانواده به روستای آبا واجدادیمان می آییم، روستای ما در منطقه ی کوهستانی است و طبیعتا باید رطوبت معنا نداشته باشد، یعنی سالیان دور و درازی خبری از گرمای طاقت فرسا و رطوبت هوا نبوده، طبق گفته های پدرم تابستان سال های کودکی، نوجوانی و حتی جوانی شان، تابستانی با گرمای ملایم و شب های خنک با نور ماه بوده، سوز زمستان از اواسط شهریور بر تنشان خیمه زده و تا اردیبهشت ادامه داشته، اما حالا سوغات مدرنیته چیز دیگری است و خبری از طبیعت بکر و آب و هوای سالم نیست، باز نسبت به محیط شهری ،آب و هوای روستا جای شکر دارد. حالا تنها کاری که از دستم برای کمک به طبیعت و حفظ محیط زیست برمی آید، نریختن آشغال در سطح شهر یا صرفه جویی در مصرف آب است، هر چه فکر میکنم راه دیگری به ذهنم نمیرسد و یا موقعیت و محیطی که در آن زندگی میکنم شرایطش به گونه ای است که باید با همین وضع موجود سر کنم.من هر روز از دیدن زباله های درون شهر، کارتون خواب ها یا افرادی که دچار اعتیاد هستند و سر در سطل زباله به دنبال چیزی میگردن برای سیری شکم یا جمع کردن خرت و پرت ها و فروش آن، رنج میبرم. به امید روزهای بهتر و جهانی زیباتر 🌳اشترانکوه لرستان ،ایران زیبای ما... عکاس مهدی نور محمدیپ ن : احیانا اگر راهکاری، پیشنهادی برای خلاصی از این وضع دارید، در خدمتم 🙃🌱</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 16:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رکود...🍃</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%AF-xg9cdfwvbhjy</link>
                <description>پنج  شش ساله که بودم، برادر بزرگم ترانه ای را زیر لب زمزمه میکرد، ترانه ای که آن وقت ها برای من که اول دبستان بودم و از معنی کلمات و اشعار سر در نمی آوردم، سوز و غمی به همراه نداشت، فقط ملودی ترانه برایم بی نهایت دلنشین و زیبا بود. از آن ترانه فقط یک بیت را یاد گرفته بودم و دور اتاق میچرخیدم و با خودم میخواندم  « نوایی نوایی نوایی نوایی... همه با وفایند تو گل بی وفایی»، کیف دنیا را میکردم، تا چند سال بعد که  نوجوان بودم و وارد دبیرستان شدم، باز هم تا قبل از مواجهه با شعر طبیب اصفهانی متن کامل ترانه را بلد نبودم اما بیت دیگری از آن را شنیدم و حفظ کردم، بیتی که درد دو چندانی به دل پریشان و حال ناموزون من سرازیر میکرد.  « نوایی نوایی، نوایی نوایی... جوانی بگذرد تو قدرش ندانی»، در مدرسه رحیمه یکی از بچه هایی که قبل از رفاقت با ثریا با او و دوست دیگری بنام مریم، سه ضلع مثلث بودیم. گاهی این بیت را میخواند و من به شدت ناراحت میشدم، دقیقا زمانی که فاز مرگ، جدایی، پیری، ازدواج و آینده را میگرفتند، رحیمه صدایش بلند میشد و مریم همگام با او میخواند، من غم و حسرت و دلتنگی از دلم زبانه میکشید، غصه چیزهایی که نیامده را میگرفتم. سال دوم و سوم دبیرستان و رفاقت ما سه نفر و خوشی هایی که داشتیم آنقدر زیاد بود که طاقت جدایی یکدیگر را نداشتیم. زمان برایمان از طلا هم با ارزش تر بود، تا جای ممکن سعی میکردیم غیبت نکنیم، تا لحظه های با هم بودنمان از دست نرود.برای همین گاهی از جدایی سخنی به میان می آمد، راجب آینده، ازدواج، دوران میانسالی سر به سر هم میگذاشتیم، اما رحیمه دائما یادآور میشد که همه چیز تمام شدنی است، حتی نوجوانی و جوانی، و من نمیخواستم به این تمام شدن ها فکر کنم. سال پیش دانشگاهی که دیگر اثری از آن دو نفر نبود و من تنها ماندم، متوجه موقتی بودن همه ی زمان ها و مکان ها شدم، هر چند تنهایی ام زیاد طولانی نشد و دوستی با ثریا دوران تازه و خاطره انگیزی برایم رقم زد. یکی از عادت های من در طول دوران مدرسه از ایام نوجوانی به بعد، نوشتن شعر و متن در حاشیه کتاب های درسی بود، گاهی اوقات کتاب دوستانم را برمیداشتم و برایشان متن کوتاهی مینوشتم. البته متن و شعرها از قبل حفظ شده بودم و از خودم چیزی نداشتم که روی کاغذ بیاورم. ثریا هم اخلاق من را داشت. او نیز لا به لای ورق های کتابش یا حاشیه آن، شعر و متن های متعددی به چشم میخورد، کتاب من هم از دستخط او بی نصیب نمانده بود. ثریا اگر کتاب بود میتوانست ترکیب دین و زندگی و ادبیات فارسی باشد، من احتمالا اگر کتاب بودم زبان فارسی میشدم، کتابی که کمتر کسی دوست داشت اما حضورش گویا الزامی بود . ثریا یکی از روزهاگوشه کتابش نوشت  «جوانی تنها شناسنامه ای است که المثنی ندارد»، جمله را قبلا روی دیوار یکی از مدارس دیده بودم و تلخی اش را با پوست و گوشت احساس کرده بودم، اما ظاهرا ثریا میخواست دوباره برایم مهم بودن آن لحظات را یاد  آور شود. لحظاتی که حالا متوجه میشوم به بطالت گذراندم. لحظاتی که خودم را برای دنیای بزرگترها آماده نکرده بودم و بی هوا وارد شدم، لحظاتی که برای بعضی از دختران با نقش زدن لاک روی ناخن، اصلاح صورت و ابرو، انگار آنها را با تغییر قیافه به سمت دنیای بزرگتری سوق میداد، دنیایی که انگار قیافه بزک کرده، ابروهای تمیز شده مشخصه ی قابل اعتنای آن نبود، لااقل برای من نبود. من دنیای غیر رسمی کودکی و نوجوانی با مزاجم سازگارتر بود. اما زمان به مزاج و مذاق من کاری نداشت. زندگی راه خودش را میرفت. من برای ورود به جوانی زیادی بچه بودم، زیادی نادان، الان که بیست و هشت را سپری میکنم، به هجده فکر میکنم، به باری به هر جهت انتخاب کردن و عواقب ناخوشایند، به ده سال از بهترین سال های جوانی که از کف رفت. بدون حتی یک وقت اضافه، بدون یک کار درست و اثر گذار، بدون یک تغییر مثبت، فقط کمی نگرشم نسبت به زندگی عوض شد و خیلی چیزهای بی ارزش اهمیتش را از دست داد. این حرف ها ناشی از خمودگی و افسردگی نیست، ناشی از زندگی که بی هوا و بدون برنامه گذشتن است، بدون هدف، بدون رویاهای دست یافتنی، نشات گرفته از اینکه کجا باید باشم، کجا باید بروم، چه کار باید بکنم، ناشی از اینکه بزرگ نشدم. بزرگی یاد نگرفتم. زندگی قطعا چیز دیگری است. یک چیز ساده که انگاری سخت به دست می آید، نمیدانم یا شاید  ما سختش میکنیم، زندگی آبمیوه پرتقال صبحگاهی، ورزش صبحگاهی، لایف استایل اینترنتی، روتین روزانه پوستی، کیف مارک و اکسسوری های مختلف، تزریق ژل و کاشت مژه نیست، زندگی لیوان قهوه استوری شده با یک کپشن مثلا سنگین و فلسفی نیست، زندگی ویوی زیبا و سلفی های جذاب نیست، زندگی همه اش نوزاد های دوست داشتنی تَرگل وَرگل خوابیده در گهواره نیست، زندگی حتی یک کتابخانه ی بزرگ و پر از شاهکارهای ادبی هم نیست، مردم به دروغ روی خوش نشان داده و زندگی را اینگونه تعریف کرده اند، زندگی انگار جایی متوقف شده، آن زیستن ساده، خوشی های زیر پوستی، آن لحظه هایی که من به صندلی ماشین پدر تکیه میدادم و پدر مشغول رانندگی بود و من زل زده بودم به شیشه و  ماه انگار با سرعت هر چه تمام تر در تعقیب ما بود، آن لحظه خود خود زندگی بود. هر چقدر در دلم میخواستم از ماه جلو بزنیم نمیشد، زندگی درست آن لحظاتی بود که ماه را میان دو انگشتم میگرفتم. زندگی عصر های تابستان چهار سالگی روی پله های خانه عمه بود با طعم اسکمو های پرتقالی و شاهتوت همسایه عمه، که برادرم برایمان میخرید. زندگی همان لحظاتی بود که یاد گرفتم برای ترساندن بقیه، پلک هایم را برگردانم و قرمزی پشت پلک برای زهره تَرَک کردن گزینه خوبی بود. اما حالا درست با پشت سر گذاشتن ده سال از جوانی چیزی در چنته ندارم. سوال اینجاست برای بعد از این چه باید کرد، زندگی را چطور باید زندگی کرد؟ چیزی که برای ثریا هم بعد دیدن خوابش سوال شده، اخیرا ثریا شبی با من تماس گرفت و پس از احوال پرسی گفت که خوابی را در مورد من دیده، مردد بود که تعریف کند یا خیر، گفتم : راحت باش، خواب دیده بود که من مرده ام و او تازه متوجه شده و یک دل سیر گریه کرده، می دانم ثریا بی نهایت دوستم دارد، از رفتارش، کلامش، عطوفت پنهانی که لابه لای مزاح هایش نهفته است، برایم کاملا مشهود است. او در ادامه خوابش از دست نوشته ای میگوید که روی تکه کاغذی نوشته ام و بر روی مزارم گذاشته شده، دست نوشته ای که حاوی جمله طنز است. اما یادش نیست آن جمله چه بوده، یعنی من ان شاءالله بعد از120 سال عمر با عزت خواستم رهسپار دیار باقی شوم هم دست از سر به سر گذاشتن بقیه برنمیدارم؟ ابتدا خواب او را آشفته کرده اما بعد با شنیدن تعبیر آن که به ازدواجم ختم میشده، ذهن او درگیر این شده که من چرا هنوز مجردم و تن به ازدواج نداده ام. او طی تماسی که با من گرفت میخواست به من بفهماند که سنم دارد بالا میرود و شاید موقعیت ازدواج را از دست بدهم، من به تفاوت هایمان می اندیشم، به اینکه از ابتدا معلوم بود او زودتر از من به خانه بخت میرود، دقیقا 8،9 سال از زندگی مشترک ثریا گذشته، اما حالا میگوید گاهی پشیمان است که چرا زودتر ازدواج نکرده، ثریا 21 سالگی مزدوج شد اما به گمانم زودتر ازدواج کردن یعنی چرا 18 سالگی پای سفره عقد ننشسته، ثریا میتواند شبیه یک مشاور، معلم دلسوز، زندگی مشترک را برای من به تصویر کشد، اما بارها به او گفته ام زندگی مشترک، آدم میخواهد، آمادگی میخواهد، فهم و شعور میخواهد، صبر و حوصله میخواهد، آن روز اصلا به تفاهم نرسیدیم سر مبحث ازدواج، چون شخصیت مان، ذهنیتمان با تمام شباهت ها، تفاوت هایی داشت که اینک او را متاهل و مادر دو فرزند دوست داشتنی کرده بود و من مجرد و بی هدف و در فکر اینکه چطور خودم را بسازم، چطور زندگی کنم، به عقیده من، زندگی وقتی شکل رسمی تری به خود میگیرد، آدم ها سه دسته میشوند برای گذر از این مسیر، دسته اول چون برق و باد فقط این مسیر را طی میکنند برای رسیدن به بهترین ها، حالا شاید برسند، شاید هم خیر، دسته دوم چون من با یک هٌل به سمت جاده پرتاب میشوند و لنگ لنگان مسیر را با غرغر طی میکنند، دسته سوم هم کسانی مثل ثریا که آهسته و پیوسته راه خود را باز میکنند. ثریا از ازدواج میگوید و نمیداند من نه درایت او را دارم، نه آنقدر شناخت از خودم که بتوانم از پس خودم بربیایم. من مانده ام میان دریایی از سوال ها، زندگی را چطور زندگی کنم، با چه هدفی؟ با هدف خوب بودن؟ برای چه راهی، که نهایتش چه شود، زندگی فقط عاشقی و ازدواج و بچه دار شدن نیست، اصلا همه ی زندگی این نیست. عاشق شدن آدم ها را ضعیف میکند.ازدواج بخشی از دوران جوانی و زندگی است اما همه مشکلات و دغدغه ها با ازدواج حل شدنی نیست. ثریا از زندگی مشترکش رضایت دارد اما به گفته خودش دلش برای ثریای دوران مدرسه و دانشگاه تنگ شده و از آن دوران به نیکی یاد میکند. خودش معترف است که زندگی متاهلی باعث تغییراتی درون حال و شخصیت انسان میشود و نمیتوان منکرش شد، از اینکه آدم خودش را فراموش کند فراری هستم. مریم هم بعد از ازدواج، آن مریمی نبود که عشق فوتبال و پرسپولیس بود و من یواشکی کتاب های درسی اش را برمیداشتم و نام استقلال را روی صفحات کتاب هایش با خودکار مینوشتم و جملاتی برای کری خواندن و او به محض اینکه متوجه میشد در صدد تلافی برمی آمد. ازدواج نباید باعث از یاد رفتن علایق شخصی باشد. البته علاقه مندی ها هم تبصره دارند، علایق سالم، شیرین، گاهی دم دستی نه هر علاقه ای، فقط آن ها را بهتر است نگه داشت. ذهنم درگیر روزهای سپری شده است. روزهایی که بهتر از این هم میتوانست باشد، ذهنم درگیر تنبلی و بی حوصلگی ناتمام و چنبره زده یا حتی ریشه دوانده در جانم است. حالا خط های روی پیشانی خواناتر شده، چند وقت پیش متوجه شدم چهره ام دیگر آن بیبی فیس بودن سابق را ندارد، تا پارسال جوانتر دیده میشدم. چند سال کوچکتر از سن واقعی، خاصیت اعداد است این تغییرات ریز که یکهو برملا میشود؟ اصلا نفهمیدم ده سال چگونه گذشت، ده سال بدون هنر زیستن، کار شاقی است که من از پسش برآمدم. حرف هایی که میزنم، خود زنی نیست، خودخوری شاید، میدانید وقتی خودت را نشناسی، پیدا نکنی، میشود یک دهه بدون هنر زیستن و هدر رفت عمر، من فقط فهمیدم همه ی غرور جوانی و ادعاهای صد من یک غاز را، زندگی برنمی تابد، زندگی کردن یک جو عقل سالم میخواهد برای دست پر بودن، بیراهه نرفتن، مفقود نشدن، زندگی یک اراده و شاید همان کفش آهنین را برای طی شدن بعضی از راه ها میخواست. این روزها که خواهرم هنگام آشپزی صدای استاد بیژنی را با نوای  «نوایی» در خانه طنین انداز میکند، دیگر از شنیدن مصرع دوم ناراحت نمیشوم، فقط از ملودی و صدای استاد لذت میبرم و فکر میکنم باقی عمر را چطور سپری کنم تا قلبم دست دوستی به سمتم دراز کند و به من افتخار کند. </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 18:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای معمولی های همیشه در صحنه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-yfxopdtyzwbj</link>
                <description>سالی که نکوست از بهارش پیداست... نمیدونم واقعا چقدر این متن در زندگی و اتفاقات سال تاثیر داره. واقعا هر بهاری معین کننده ی اتفاقات تلخ و شیرین یک سال هست. یا اینم یه جمله ای شبیه  «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» پر از تناقض هست. بهار امسال ویرگول بیشتر شبیه روزای آخر اسفند مدارس هست. اما تفاوتش اینه که روزای آخر اسفند، مدارس تق و لقه و فضای مفرح و شیطنت بیشتری تو کلاس ها غالب هست. من به عشق همین حال و هوا میرفتم مدرسه و از غیبت تعداد زیادی از بچه ها خوشحال بودم. چون درس هم کنسل بود و فقط خوش گذرونی و بازی در متن قضیه بود. اما ویرگول یا همون کامای رها شده قصه اش فرق میکنه. ویرگول خلوت تر از هر وقت دیگه ای، داره رفتن یا غیب شدن کاربرانش رو نظاره میکنه. کاری از دست خودش ساخته نیست، چون اختیاری نداره و به دست دیگران اداره میشه. اما میتونه از ما توقع داشته باشه که نذاریم به قول «کاووسی شهر قشنگ» عنقریب این کشتی به گِل نشسته، به گِل بشینه و ما گوشه ای از خاطرات ویرگول باقی بمونیم. بچه تازه هفت سالش شده، هفت سالگی سن زیادی نیست برای نابود شدن یه دنیا، یه آدم، یه وسیله، یه خونه، هفت سالگی ویرگول هم باید با کیفیت بیشتری شروع بشه و ادامه پیدا کنه. ویرگول از بدو تاسیس، ورود و خروج آدمای مختلف با عقاید متفاوتی رو تجربه کرده، حالا یه عده هفت سال پا به پای ویرگول اومدن و یه عده وسط راه ویرگول رو ترک کردند، یه عده شب اومدن و صبح رفتند، یه عده با سر و صدا و کلی ایده و حرف اومدن و بی سر و صدا و خاموش رفتند. همه شون قطعا با پست هاشون، دیدگاهشون تاثیراتی رو، روی ذهن کاربران ایجاد کردند، حالا اینکه چقدر این تاثیرات منفی یا مثبت بوده، در جریان نیستم. اما به هر ترتیب، امروز ویرگول جایی ایستاده که خوشایند خودش و کاربرانش نیست. و به نظرم میشه این حال رو تغییر داد و وضع و حال ویرگول تَرَک خورده بهبود پیدا کنه ان شاءالله. دوستان، همراهان و خوانندگان گرامی، اینکه می فرمایم میشه حال ویرگول رو خوب کنیم، خنک کنیم، تازه کنیم، یک حرف انگیزشی نیست، معمولا حرف های انگیزشی خیلی قلنبه سلنبه هستند که فقط تلقین رو بهتون تزریق می‌کنند. حرف من یک حرف از سر دلسوزی و دوستانه است. خطاب به کسانی که شبیه خودم دغدغه از دست رفتن ویرگول و یادداشت های خوبش رو دارند. شنیدیم که رجال سیاسی، ما رو صاحبان این مملکت ميدونند، البته صاحبانی که هیچ چیزی از این مملکت اونطور که باید عایدشون نمیشه و بیشتر شبیه مستاجر میمونند تا صاحب خونه و قصه های گفته و ناگفته ای که همه مون در جریانیم.بنده هم به تقلید از رجال همیشه در صحنه میخوام بفرمایم ما فقط یک کاربر ساده و خجسته دل در ویرگول نیستیم. بلکه صاحبان اصلی، واقعی و حقیقی ویرگول، ما هستیم. شاهد عینی این بیانات هم جناب آقای آجودانیان هستند. ایشون هم قطعا معتقدند که ویرگول متعلق به ماست. یعنی کلهمش واس ماس. اگر گله ای، کدورتی و حرف خوابیده ای ته دلتون، خدای نکرده ناسزایی، بد وبیراهی رو تلنبار کردید که روانه روح پر فتوح و جسم سالم و بشاش و سر حال اعضای تیم ویرگول کنید، باید بگم دست نگه دارید و همه رو همینجوری که تا الان تلنبار کردید، یه ملافه روش بکشید و بذارید همونجا بخوابه. اگر دنبال شعارها، کیفیت، حرف های قشنگ قشنگ و دلخوشکنک روزای اول ویرگول  یا تیترهای تشویق کننده ی موقع ثبت نام تو ویرگول میگردید. اینکه پس چی شد، دیگر کجا رفت؟ اون همه شعار و ایده برای ارتقای کیفیت ویرگول و هوای نویسندگان رو داشتن، باید بگم بعد این همه سال زندگی در این مملکت، در این دنیا، و این همه اتفاقات روزمره، نفهمیدید از شعار تا عمل خیلی فاصله است. حالا نه اینکه فقط بگم ایران و مملکت خودمون، نه عزیزان، قصه ی معروف پیراهن های دیه گو مارادونای فقید و میشل پلاتینی رو که خاطرتون هست؟ اونجا هم رو پیراهن های ورزشی شون زده بود نه به مواد مخدر ، نه به فساد ، اما بازی سرنوشت، مارادونا رو درگیر اعتیاد به مواد مخدر کرد ، و پلاتینی هم متهم به فساد مالی، برکنار و محروم شد. خوب پس نتیجه میگیریم از تمام شعارهای تبلیغاتی فاصله بگیریم. زیرا که شعار برای من و شما دوستان، نون و آب نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود. پس چه باید کرد؟ باید فقط به نوشته ی سر در ویرگول فکر کرد و دست به کار شد. ویرگول جایی است برای خواندن نوشتن، پس میشه دوباره بادبان ها رو بکشیم وکشتی ویرگول رو راه بندازیم. به نظرم نمیشه مدام با هر معضلی که آدما خواسته یا ناخواسته به وجود میارند بجنگیم.ما مدام نمیتونیم وقتمون رو صرف حرف زدن و تفهیم کردن و گوشزد کردن مشکلات ویرگول به تیم ویرگول کنیم. تیم ویرگول هم نمیشه کلا زحماتشون رو نادیده بگیریم یا فکر کنیم هیچ تلاشی برای کیفیت بخشیدن به ویرگول نمی‌کنند. یا اینکه نمیدونم چقدر از رفتارهاشون نسبت به کاربران ویرگول با حب و بغض همراه بوده و گفتنی ها قبلا گفته شده مابقیش راجب تیم ویرگول و عملکردشون تکرار مکررات هست. روی سخنم با دوستانی هست که مِهر ویرگول از قلبشون خارج نمیشه و دوست دارند ویرگول رو دوباره سرحال و قبراق و با نشاط ببیند. نشاط ویرگول بسته به نشاط و همراهی ماست. ویرگول برای سرپا شدن دوباره به ذهن های خلاق و یادداشت های پر نغز و جذاب شما احتیاج داره. عزیزانی که بدون چشم داشت نوشتند و نوشتند و نوشتند و برای ویرگول و شهرتش قطعا نقش بسزایی داشتند و مطالب پربارشون بارها اثرات خوب و مثبتی به جا گذاشته و با خوب و بد ویرگول کنار اومدن و حالا جون به لب شدن و دلسرد،دیگه نمیشه ازشون خرده گرفت. یعنی دیگه توانی برای من نمونده که بگم لطفا بمونید و برامون بنویسید چون شاید دیگر به هیچ وجه براشون مقدور نباشه. پس باید برای کسانیکه قید تیم ویرگول رو زده و دیگر رفتار های ضد و نقیض یا عجیب و غریب تیم ویرگول براشون مهم نیست، خود ویرگول و حالش اولویتشون هست، بسم الله بگیم و آستین ها رو بالا زده و کرکره رو بالا بکشیم. خدا خودش کاربر و نویسنده رسون هست. کشتی ویرگول یه ملوان زبل میخواد که بتونه کشتی رو هدایت کنه، اگر به هر دلیلی کاپیتان دست انداز تصمیم دیگری اتخاذ کنند و عطای ویرگول رو به لقاش ببخشند، باید به فکر یک نیروی جایگزین بشیم و فعلا میتونیم با دستورات و تفکرات و چالش های ملوان زبل پیش بریم. ملوان زبل روحش خبر نداره از اینکه قراره مسئولیت سنگینی رو به عهده بگیره اما  «دختر مهتاب» به نظرم بهترین گزینه برای ملوان بودن هست. حتی به نحوی امتحانش رو پس داده، و میتونیم روی ایشون حساب ویژه ای باز کنیم.   دوستان و همراهان همیشگی، حقیقتش این مطلب رو نوشتم، کاملا دلی، چون این روزای ویرگول زیادی حوصله سر بر شده، و از اونجایی که همه از کم کاری همدیگه شاکی هستند و چشم به دست جناب دست انداز دوختند که آی بیا و مطلب بنویس تا ما بخونیم. بهتر دیدم که یکبار برای همیشه روشن کنم قضیه از چه قرار هست. روزی که وارد ویرگول شدیم، روز ناآگاهی بود. نمیدونستیم قراره با چه آدم هایی، چه تفکراتی و قصه هایی آشنا بشیم. حالا که جو دوستانه ای به وجود اومده، برای همه متلاشی شدن این جو و پراکندگی سخته، اما من و شما تلاشمون رو کردیم برای حفظ نویسندگان ویرگول، اما هر چیزی تا یه جایی میشه بهش بها داد. حتی اگر اون چیز خواهش پی در پی ما واسه موندن دوستانمون باشه. احتمالا وقت وداع یک عده با ویرگول رسیده، به هر دلیلی نمی‌خوان باشند، دلایل قابل قبول یا بهانه های واهی، نکته اینجاست دیگه دلیلی برای ادامه دادن در ویرگول نمی‌بینند، اینجا دیگه نوبت ماست با رفتن و غیب شدن دوستان کنار بیایم و فضا و جو دوستانه رو مدیریت کنیم با هر تعداد کاربری که می‌شناسیم و مونده. اینکه فکر کنیم ویرگول با رفتن دوستان دچار افت نشده یا نمیشه، بیشتر فریب دادن خودمونه، اما میشه کمی حالش رو بهتر کنیم. ممنون باشیم از دوستانی که چند سال در ویرگول برای ما یادداشت های دلنشین، جذاب، حال خوب کن، مفید نوشتند، ممنون باشیم بابت عکس های معرکه حتی وقتی عکاس حرفه ای نبودند، ممنون از کامنت ها و حرف های حسابشون، ممنون از فیلم و کتاب هایی که معرفی کردند. ممنون بخاطر لحظات خوبی که با نوشته هاشون خلق کردند. اما زندگی همین آمدن و رفتن هاست. خود بنده مخالف دو آتیشه ی رفتن دوستان هستم. اما دیدم نمیشه به زور کسی رو نگه داشت. برای همین این دو سه روز به روزای اولی که پامو گذاشتم تو ویرگول فکر کردم. اون موقع بدون شناخت و جو ویرگول شروع به نوشتن کردم، همه ما همین حس رو داشتیم، پس حالا و دوباره میتونیم بدون در نظرگرفتن تعداد دوستانی که ویرگول رو ترک کردند، شروع به نوشتن کنیم. چون صاحبان اصلی ویرگول ما هستیم، ما 🙃🌱</description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 21:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هوا نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-cr7qsvduramr</link>
                <description>خبر ثبت نام آزمون استخدامی در فضای مجازی پیچیده و پیامک و چت هایی بین دوست و آشنا رد و بدل می‌شود که کسی از قافله ی ثبت نام جا نماند. هر چند ابتدا باید حضور رشته مورد نظرمان محرز میشد و بعد اقدام میکردیم. برای اولین بار رشته ی حقوق هم جزء رشته های پذیرش شده در آزمون استخدامی آموزش و پرورش بود و این کورسوی امیدی بود برای من که بخت خود را برای ورود به دنیای آموزگاری امتحان کنم. البته که همین اول کار خودم را نادانی می‌پندارم که هیچ چیزی حالی اش نیست و می‌خواهد با همین ناآگاهی و کج فهمی و کم سوادی به سراغ آموزش بچه های مردم رود. اما آن علاقه ی ریز جا مانده ی ته دل مرا تشویق می‌کند برای قدم گذاشتن در راهی که روزی آرزویم بود. در همین گیر و دار با ثریا رفیق شفیقم تماس میگیرم که از چند و چون ماجرا مطلع شوم و اینکه آیا او هم امسال ثبت نام می‌کند یا که خیر، ثریا توضیحات لازم را به من میدهد و ته حرفهایش هم می‌گوید، ثبت نام نمی‌کند، چون فرصت کم است و با وجود دو فرزند دلبندش نمی‌تواند برای درس خواندن وقت بگذارد و اینکه قبولی برای او نیست و فقط قصدشان چپاندن پول از ملت است. این افکار در ذهن خودم هم همزمان جریان دارند، این که اگر آزمون را قبول شوم، غول مرحله آخر، مصاحبه است، مصاحبه ای که ثریای مهربان و همه چی تمام من، سال گذشته در آن رد شد. ثریایی که معلمی در خون، وجنات و سکناتش بود. از همان روزهای مدرسه و تا به همین امروز، ثریایی که حجب و حیای ذاتی اش ستودنی، پوشش اسلامی اش مطابق با معیار های جمهوری اسلامی و فهم و کمالاتش زبانزد دوست و آشنا بود. حتی در مصاحبه از پس همه ی سوالات برآمده بود، اما بعد از سوال و جواب های مصاحبه کننده، در کمال تعریف و تمجید از ثریا، گفته بودند آدم های دیگری هم در نوبت مصاحبه هستند، و این جمله برای ثریا به منزله ی رد شدن بود، روزی که تماس گرفتم و شنیدم به مصاحبه رفته و این جملات رد وبدل شده، گفتم : اگر تو را نخواهند، دیگر لایق تر از تو کجا می‌توانند پیدا کنند، ثریا حرفی برای گفتن نداشت، من هم انگار نمیتوانم هر رد شدنی، هر نشدنی را حکمت تلقی کنم. نمی‌توانم هر کسی به من گفت نشده، نشد، دوباره همان حرف همیشگی را بزنم،  «لابد قسمت نبوده»،  «حتما حکمتی داشته»، ثریا هم کمی دلسرد شده، ثریا حق دارد، همه حق دارند، اما دو به شَکَم که این حق چقدرش به من تعلق دارد، تماما، یا نصف و نیمه، نه تنها نسبت به یک امر، نسبتی به تمام اموری که بین ما و حکومت وجود دارد. همینطور که ذهنم درگیر آزمون بود و به محض دیدن کلمه ی حقوق، خیال های شیرینی از معلم بودن و سر کلاس درس نشستن در ذهنم جوانه زده بود، خاطرم بود که یکی از دوستان دیگر را هم اطلاع دهم برای ثبت نام، درست بین نماز مغرب و عشای غروب 15 بهمن به یاد دوستم افتادم، با او تماس گرفتم و گفتم دوست داشتم زودتر خبرش کنم اما مدام یادم می‌رفته و هنوز فرصت هست برای ثبت نام و کدهایی که لازم داشت را برایش پیامک کردم. طولی نکشید، دوستم دوباره تماس گرفت و گفت سامانه دچار اختلال شده، سامانه، اینترنت، سایت، چیزی که همیشه دچار اختلال است، و ساعت ها معطلی و تاخیر در انجام کار را برای ملت به دنبال دارد. چه بانک بروی، چه یک اداره و چه در سایت برای یک ثبت نام، این ماجرا همه جا یقه ی مردم را می‌گیرد و همه توقع صبر و سکوت از تو دارند، این همه اختلال آن هم در زمانه ای که دیگر همه چیز الکترونیکی است. جای بسی تاسف دارد. دوستم بعد از شنیدن خبر اختلال، شروع می‌کند به حرف زدن و اینکه مرا تشویق کند در کلاس های آموزشی فیشیال شرکت کنیم یا دیگر کلاس های مربوط به مسائل زیبایی و آرایشی، من هم می‌گویم فعلا تمرکزم را برای آزمون گذاشته ام و نمی‌خواهم به چیز دیگری فکر کنم. او مدام از سختی های آزمون می‌گوید، از مصاحبه و در صورت قبولی از حقوق کم و زحمت های آموزگاری و سختی های اره دادن و تیشه گرفتن با بچه های امروز، من اما از زمانی که خودم را شناختم، میانه ای با آرا ویرا و محیط های این چنینی نداشته و ندارم. پس بیشتر در سکوت به حرف های او گوش میدهم و در حد چند کلمه جواب میدهم و گاهی حرفهایش را تصدیق میکنم. تماس که قطع می‌شود شروع می‌کنم به خواندن  «بیانیه گام دوم انقلاب»، اولین باری است که چشم مبارک به سخنان رهبری در بیانیه ی  گام دوم انقلاب می‌خورد. این برای من که خودم را طرفدار آرمان های یک حکومت و این شخصیت میدانم شاید به نوعی شرم آور باشد. تا قبل از آن متن های کوتاه و مختصر، بریده های اخبار در سایت ها و مطبوعات راجب سخنانشان دیده و خوانده بودم. شاید نگاه صفر و صدی و گاهی احمقانه ی ما از دل همین خلاصه دیدن ها، خلاصه خواندن های بدون مقدمه و بدون منبع می آید. نگاهی میمون وار، تقلیدی، بدون فهم و همزمان با تعصب بسیار و بدون تعقل، نگاهی که فقط ظاهر آدم ها را عوض می‌کند، چون همیشه ظاهر ماجرا را می‌بینیم. نگاهی که چه یک آرمان و ایدئولوژی را اسلامی را قبول کند و چه یک مکتب فکری دیگر را، نه از دل معلومات و خوانش بسیار کتاب های معتبر و تماشای مستند های واقعی، اخبار منابع موثق، بلکه از خلاصه های کوتاه شده و سانسور شده در تاریخ و یا تحریفات و غلوهای اضافه شده در متن تاریخ و سکانسی از فیلم ها به دست آمده است. متن بیانیه سخت نیست، کلا سخنان رهبری سهل و قابل فهمند، عوام و خواص ندارد، برای هر قشری فهم کلماتش آسان است. حین کتاب خواندن، نیمی از ذهن و دلم درگیر بازی نیمه نهایی ایران و قطر است. این دفعه بیشتر از هروقتی امید به صعود دارم و انگار قهرمانی، شدنی تر از هر وقت دیگری است. استرس و اضطراب و پرسش از احساس دوستان نسبت به این بازی هیچکدام نمی‌تواند یک راحتی خیال و یک برد تضمین شده را به من هدیه دهد. شب بازی فرا می‌رسد و میان داد و بیداد، تشویق ها، خوشی ها و غم ها ایران گل سوم را دریافت می‌کند. اواخر بازی طاقت دیدن شکست را ندارم و میروم در آشپزخانه ومشغول گرم کردن غذا میشوم. مدام زیر لب مشغول دعا و تمنا هستم برای گذشت از این مسیر و صدای داد وفریاد گزارشگر را با امیدی اندک گوش میدهم. امیدی که شاید با گل سوم دوباره پررنگ شود. اما بخت با ما یار نبود و این بار هم دست خالی از تورنمت بزرگ آسیا بازگشتیم. در همین چند روزی که کانال استقلال و اخبار ورزشی را در سایت های مختلف نگاه میکردم، رقابت شبکه های اجتماعی و رسانه صدا وسیما برای پوشش دادن اخبار جام ملت های آسیا داغ بود. رقابتی که چندان دوستانه نبود و بازار کنایه و اینکه کدام برنامه ورزشی بهتر است در سایت ها و مقالات ورزشی به راه بود . یکی میگفت شبکه ورزش، گفت و گو و چالش های بین جواد خیابانی و خداداد عزیزی جذاب است، ببینید، یکی میگفت همه ی این بحث ها فیلمشان است برای جذب بیننده، یکی میگفت میثاقی هم مجری خوبی است و برنامه خوبی دارد، یکی میگفت فقط 360 درجه ی عادل فردوسی پور، از آنجایی که پیوند من و تلویزیون همچنان برقرار است، من طبق معمول برنامه های تلویزیون را دنبال میکردم، چه شبکه سه، چه شبکه ورزش، چه شبکه الکاس قطر و برنامه مجلس، با حضور یک ایرانی دوست داشتنی بنام لیث نوبری که یک تنه مقابله همه ی عرب ها ایستاده بود و از ایران دفاع می‌کرد. با لهجه عربی شعر  «ایران قهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه» ای می‌خواند و بعد از هر شعار  «الله اکبر» میگفت، یک ایرانی دوست داشتنی و باغیرت، یکی که خالی از دوگانگی های مرسوم بود، نه مثل 360 درجه ی عادل که با این همه حمایت از سایت های مختلف، برنامه اختصاصی برای جام آسیا کنار گذاشته بود و کسی نپرسید تا پارسال تیم ملی فوتبال ایران، اَخ بود و حالا مهم شده؟ تا پارسال جای یک بازجو نشسته بودی و علیرضا جهانبخش را مورد باز خواست قرار میدادی که چرا به جام جهانی رفته و بازی کرده، پارسال با امسال چه فرقی داشت؟ جز اینکه دیگر حدیث نجفی ، محمد قباد لو، آرمان علی وردی و.... دیگر میانمان نیست، جز اینکه اعدام محمد قباد لو خبر تلخی بود، خبر بازیچه شدن و صدای هیچکس در نیامد، جز اینکه عادل پیگیر برنامه 360 بود، وریا غفوری در آنتن از تیم ملی میگفت و سلبریتی ها و بلاگر ها درگیر مشاغل و کارهای خود بودند. جز اینکه آنهایی که پارسال استوری زن زندگی، آزادی و هشتگ ززآ می‌گذاشتند، امسال می‌خواهند در انتخابات شرکت کنند چون منفعت آنها پشت همین رای خوابیده، جز اینکه میان این همه تناقض و تضاد ذهنت را بالا و پایین میکنی و دلت می‌سوزد. دلت می‌گیرد. جز اینکه همه چیز مبهم است و مبهم باقی میماند، جز اینکه اصل ماجراها چیست و به کجا وصل است و مقدمه آن از کجا شروع شده، انگار که راز سر به مٌهر می‌ماند. بعد از برد مقابل ژاپن و آن شادی بی حد و حصر باز هم به جاهای خالی این اسامی و اسامی دیگر فکر میکردم. اینکه سهم من در این ماجراها چقدر است، اینکه حق من چقدر است، حق آنها چقدر، بازهم دو دوتا چهارتا نیست که بشود حسابرسی کرد. بعد از حذف تیم ملی هم که باز یک عده خوشحال و خندان و عده ای دیگر  غمگین و نالان در حال بحث و مجادله بودند. من از شدت ناراحتی شب باخت و روز بعد از آن را سعی می‌کردم از فضای ورزشی فاصله بگیرم. این همه دعا شد شبیه شعر  «گاهی هزار دوره دعا، بی اجابت است». هر کسی دلیلی برای باخت عنوان می‌کرد و کم وبیش می‌شنیدم، اما یکی دو روز بعد که کانال استقلال را بالا و پایین میکردم، ادمین کانال فیلمی را بارگذاری کرده بود که دانلود نکردم و متنی را هم پی نوشت فیلم کرده بود که دنیا یک شادی جمعی را به ما بدهکار است، به ما یعنی ملت ایران، داشتم به همین فکر میکردم، مطالبه ی ما از دنیا تمامی ندارد، شادی جمعی؟ وقتی کسی آرزوی باخت تیم ملی را دارد این شادی جمعی شکل نمی‌گیرد وقتی 13 دی در کرمان انفجار تروریستی رخ می‌دهد و مردم بی گناه و کودکان معصوم شهید شده، مورد تمسخر عده ای قرار می‌گیرند و مقصر شناخته می‌شوند، شادی جمعی رخ نمی‌دهد وقتی مرگ دو بانوی بزرگ سینما و تلویزیون  «بیتا فرهی»، «پروانه معصومی» با دو دید متفاوت و واکنش های متفاوت روبه رو می‌شود، شادی جمعی رخ نمی‌دهد وقتی خبر اعدام محمد قبادلو با واکنش زیادی همراه نیست، اما آزادی « نیلوفر حامدی» و  «الهه محمدی» با خوشحالی و دست وجیغ و هورا همراه است، شادی جمعی رخ نمی‌دهد وقتی نمیدانی از مسئله ی زن سخن می‌گویند و مردم را برای جنگیدن به خیابان می‌کشانند اما هنوز ترانه مهستی و مخاطب قرار دادن  «سحر دختر نازم» سوژه خوبی برای خندیدن و دست به دست کردن ودیده شدن هست، و تو میمانی آن نطق های غرا در دفاع از زنان را باور کنی یا این تمسخر واضح به قیافه یک دختر نوجوان که طرف را مجبور می‌کند به دروغ بگوید، آن سحر من نبودم و بعدها دروغش آشکار شود، شادی دسته جمعی رخ نمی‌دهدوقتی اگر سحر دختر زیبایی بود و قطعا بازخورد ها به شکل دیگری بود و از آن به عنوان یکی از ماندگار ترین کنسرت های مهستی یاد میشد، شادی جمعی رخ نمی‌دهد وقتی ذهن خانم ها و آقایان امروز ملعبه ی دست دیگران است، وقتی انگار توسط اذهان دیگر کنترل می‌شویم، شادی جمعی رخ نمی‌دهد وقتی منطقه درگیر جنگ است و ما تهدید می‌شویم و پاکستان به ما حمله می‌کند و کشتن چند آدم بی گناه ظاهرا امر مهمی نیست که آمنه سادات ذبیح پور این حمله را با واکنش تمسخر آمیز نشان می‌دهد و می‌گوید همه چیز از قبل هماهنگ شده بود، شادی جمعی رخ نمی‌دهد وقتی این حجم از دوگانگی پوست کلفت می‌خواهد و تأمل، شادی جمعی رخ نمی‌دهدوقتی مردم اخلاق یک بام و دو هوایی را محور زندگی میکنند، با دو جمله قلنبه سلنبه انسانیت نداشته شان را به رخ همدیگر می‌کشند و درس آدمیت می‌دهند، شادی جمعی رخ نمی‌دهدوقتی هر روز از معرفت و مرام و مردانگی و مردم داری فاصله میگیریم و به خودمحوری و لبخندهای الکی خوش و منم گفتن های روانشناسی های زرد روی می آوریم، شادی جمعی رخ نمی‌دهدوقتی نزدیک انتخابات تلویزیون دائما از مردم می‌گوید و مناظره برگزار می‌کند، شادی جمعی رخ نمی‌دهد وقتی مردم را برای تقویت قدرت خود می‌خواهند و سالهاست از آنها می‌خواهند که مشت محکمی بر دهان استکبار و آمریکا بزنند، که به نظرم بعد از چهل سال تمامی دندان های آمریکا و استکبار ریخته و از دندان مصنوعی استفاده می‌کنند و فرزنداشان در دهان همین استکبار جهانی درس می‌خوانند، زندگی و تفریح میکنند، شادی جمعی رخ نمیدهد. وقتی یک ایرانی نمی‌داند طرف کوروش هخامنش را بگیرد یا نه از اینکه چرا یک گاو در مزارع سوئیس نشده، حسرت می‌خورد، شادی جمعی رخ نمی‌دهد. وقتی دکتر ها کاسبی را بلد شده اند، معلم ها بلاگری را، بانک ها نزول خوری را، شادی جمعی رخ نمی‌دهد. وقتی عشق ها گرویی ، نگاه ها سطحی، انتخاب ها سرسری، خانه ها قسطی و خوشحالی ها مقطعی است، شادی جمعی رخ نمی‌دهد. وقتی به شبهات جواب داده نمی‌شود و هر روز بر تعداد آن افزوده می‌شود، شادی جمعی رخ نمی‌دهد. وقتی که شادی جمعی یک ملت فقط  وابسته به یک جام باشد، شادی جمعی رخ نمی‌دهد. راستی دنیا چند شادی جمعی به فلسطین و در متن آن غزه بدهکار است؟ </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 23:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افق روشن کجاست ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%A7%D9%81%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-v9idfwu7enml</link>
                <description>این روزها که اندک اندک تنور انتخابات رو به داغ شدن می‌رود. و کاندیدا ها برای اینکه قرعه ی بهارستان به نامشان بیفتد، سر از پا نمی‌شناسند. با گوشه و کنایه به خانواده ام می‌گویم : چقدر مسئولین به فکر ما هستند برای خدمت به مردم چه خرج هایی را متحمل نمی‌شوند تا بتوانند چهار سالی در خدمت خلق الله باشند و هر چه که از دستشان برمی آید انجام دهند. کمی تا قسمتی شبیه طنز می‌ماند. این کورسی که به راه افتاده و پول هایی که خرج محافل سخنرانی، پذیرایی، به راه انداختن ستاد، پوستر های تبلیغاتی و بروشورهایی با عکس هایی از کاندیداها که جز وعده های تکراری، ژست های تکراری تر و دستی که افق را به ما نشان می‌دهد، حرف دیگری برای گفتن ندارد، افقی که نمیدانیم کجاست، کی روشن می‌شود و نامزدهای انتخاباتی چطور قرار است آن را روشن کنند.این از معماهای سربسته ی دوره های انتخابات محسوب می‌شود. کسی چه می‌داند شاید هم افق اسم رمز است. همه این خرج و اسراف ها از این جهات است که گزینه ی مذبور بر کرسی بهارستان بنشیند و برای ما قانون وضع کند. قانونی که گاهی وقت ها فقط و فقط به ضرر مردم بوده، یا اگر منفعتی داشته برای قشر خاصی از آدم ها بوده و نه همه ی مردمی که هر بار با امید و آرزوهای معمولی و توقعات کاملا منطقی برای چندمین بار پای صندوق رای رفتند. اما چند درصد از مردم به چیزی که می‌خواستند رسیدند؟ چند درصد از انتخابشان پشیمان شدند. چه تعداد آدم ها از قِبل همین انتخاب های به ظاهر شایسته بار خود را بستند و هر روز فربه تر و سرحال تر از دیروز به نظر می‌رسند. اصلا مگر رسیدگی به مردم فقط در بهارستان انجام می‌شود. مگر در کسوت و مسئولیت های دیگر نمی‌شود خواسته های مردم را انجام داد و کمی بیشتر به مردم نزدیک شد و با آنها مراوده داشت. همه بر این باوریم آدمی که می‌خواهد به نوعی خدوم مردم باشد و خود را نوکر و چاکر مردم می‌داند که نباید فقط در مواقع خاصی به خدمتگزاری حاضر شود. می‌دانیم در واقع آنها خود را نماینده که نه بلکه رئیس می‌بینند. انگار آنها ولی نعمت ما هستند نه اینکه وظیفه دارند در قبال رایی که دریافت کرده اند، به مشکلات مردم رسیدگی کرده و فضای بهتری را برای ما ایجاد کنند. اصلا چرا باید برای خدمت به خلق دو کاندید  زیر آب هم را بزنند؟ این چه مدل دلسوزی مسخره و مسابقه برای رسیدن به خادم بودن است. اصلا قدرت، ثروت یا مردم، مسئله کدام است؟ من همیشه از به دوش گرفتن مسئولیتی فراری بودم. وقتی نماینده کلاس میشدم اجباری بود و خوشحال نبودم و ترجیح میدادم دیگری مبصر کلاس شود. از سرگروه بودن دل خوشی نداشتم و حوصله شکایت و نق زدن بچه ها را نداشتم. اما متاسفانه همیشه خجالتی بودن من دستم را برای هرگونه ابراز مخالفت بسته بود. همیشه دوست داشتم در پشت صحنه باشم. اگر کاری هست، اگر شیطنتی هست دور از چشم دیگران باشد. برای همین همیشه برایم سوال بوده که قدرت داشتن، مسئولیت پذیری چه لذتی دارد؟ آن هم هنگامی که نمیدانی توان تو چقدر است و آیا میتوانی از پس این کار برآیی یا خیر؟ نگاهی به کارنامه مجلس شورای اسلامی نشان می‌دهد بعد از این همه سال، آنطور که باید و شایسته مردم بوده، برای عده ای از مردم کاری صورت نگرفته، مردمی که خود نیز گاهی در به دوش کشیدن سختی ها بی تقصیر نیستند و باید میان این همه اعتراضی که به حکومت دارند، ببینند چه کسی را با چه سابقه ای به کرسی ریاست جمهوری یا بهارستان  می نشانند. مردمی که گاهی رای خود را با یک کارت شارژ یا چند اسکانس عوض می‌کنند و دارند آینده ی یک منطقه، یک شهر، کشور و خودشان را بخاطر چند ریال به بازی می‌گیرند. مردمی که به حزب بازی رو آورده و سوابق، فعالیت ها یا دیگر ویژگی های نامزد انتخاباتی ذره ای برایشان اهمیتی ندارد. مردمی که به صورت کاملا عجیب و حیرت انگیز نسبت به کاندیدا های مورد نظرشان تعصب پیدا می‌کنند و و عده ای از آنها برای بردن نامزد مورد نظر از هیچ کاری دریغ نمی‌کنند، گاهی حتی کار بالا می‌گیرد و طرفداران کاندیدا شروع به تخریب رقبای یکدیگر می‌کنند. انگار یک سر این جریان واقعا چیزی شبیه به یک مسابقه ی حیثیتی است و هر کسی می‌خواهد فرد مورد نظر خود را بر کرسی بنشاند. این همه دعوا بر سر نامزد هایی که گاهی سابقه ی نماینده شدن را حتی در دوره های قبل داشتند، سوابقی که رضایت بخش نبوده اما برای عده ی کمی که نان و آب داشته باعث شده موجی به راه بیندازند و مردم فراموشکار را باخود همراه کنند. نامزدهایی که بعد از نماینده شدن کمتر میان اذهان عموم حاضر می‌شوند و مردمی که را به واسطه ی آنها به این مقام رسیده اند را یادشان می‌رود . مردم پشت سر آنها خسته و چشم انتظارند برای رفع مشکلاتشان اما گویا مشکلاتشان در تیررس هدف های مسئولین نیست. یا شاید از نظر آنان مشکلات مهم تری برای رسیدگی وجود دارد. حالا این ما هستیم خسته، دلزده از وعده های بی سرانجام، از فراموشی، از ابزار بودن، از رای هایی که برای ما حاصلی نداشت. حالا راحت تر می‌توان برگه ی رای را خط خطی کرد و بدون آنکه نام کسی در آن نوشته شده باشد، با سرخوشی محض درون صندوق انداخت. </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 16:25:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چالش هفته» 🍃خانواده 🍃</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%C2%AB%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%C2%BB-%F0%9F%8D%83%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%F0%9F%8D%83-bc4bdwv4rob3</link>
                <description>معلم با گچ سفید درون دستش، روی تخته سیاه نوشت، هم خانواده ی کلمات زیر را بنویسید. هم خانواده یعنی چه؟ یعنی چیزی که از یک رگ و ریشه باشد. یعنی سه حرف اصلی آن یکی باشد. یعنی در کنار شباهت ظاهری از لحاظ معنا هم یکی باشند. خانواده یعنی همین. وقتی دفتر نقاشی هایمان را سر کلاس باز میکردیم و خم میشدیم روی دفتر تا نقاشی بکشیم، اولین تصاویری که در ذهنمان نقش می بست برای کشیدن یک نقاشی، خورشیدی بود پشت کوه، با دو سه ابر، خانه ای با سقف شیروانی و دود کشی که دود از آن خارج میشد . یعنی آدم هایی در خانه زندگی می‌کنند. با یک درخت، چند گل و شاید آدمکی که بغل خانه ایستاده. خانه و خانواده آن لحظه در ذهن ما شکل می‌گرفت. خانواده یعنی همین.وقتی سفری در پیش داری. وقت وداع ، مادر قرآن می آورد که با بوسه ای بر این کتاب مقدس  از زیر آن رد شوی و تو را به خدا میسپارد. خواهر یا برادرت هم کاسه ای آب پشت سرت می‌ریزند که به سلامت بروی و برگردی، خانواده یعنی همین. خانواده یعنی دویدن های بی امان علی برای کسب مقام سوم و بردن کفش ها برای زهرا خانواده یعنی یه حبه قند گلوگیر که نفس دایی را بند بیاورد و شادی مجلس عروسی تبدیل به عزا شود خانواده یعنی کوچ هاشم با قلب ناسور به تهران برای رفاه خودش، سَرور و بچه ها خانواده یعنی سکه های صوری برای نقی معمولی خانواده یعنی همین خانواده یعنی اولین کلمه ای که بچه با آن زبان نیم وجبی دست و پا شکسته میگوید : ماما بابا خانواده یعنی سر یک بحث بی مورد قهر کنی و غیر مستقیم چند بار سراغت را بگیرند که بروی شام یا ناهار را میل کنی خانواده یعنی همین یعنی در دادگاه خانواده درگیر شوی سر حضانت بچه ها، یعنی مادر بخاطر بچه ها از مهریه بگذرد، یا پدر هر ماه مهریه را پرداخت کندخانواده یعنی همین یعنی در مجلس خواستگاری سر مهریه دو خانواده عروس و داماد چانه بزنندخانواده یعنی علاقه ی بی حد و مرز به کسانیکه کنارشان بزرگ شدی، میخواهد تنی باشد یا ناتنی، می‌خواهد از خون خودشان باشی یا حتی مثل فرزند نداشته بزرگت کرده باشند خانواده یعنی هزار و یک آرزو برای عروس شدن دختر و دامادی پسر خانواده یعنی در تدارک آماده کردن جهیزیه برای دخترخانواده یعنی خانه تکانی قبل عید با کمک همدیگر برای شروع سال جدید خانواده یعنی دورهمی های خانوادگی شب یلدا خانواده گاهی یعنی لباس های پخش و پلا شده  و شلختگی اتاق بچه ها  خانواده یعنی وقتی دیر به خانه میرسی، غذا را برایمان گرم کنند خانواده یعنی همان سوپ داغی که وقت سرماخوردگی مادر جلویمان می‌گذارد خانواده یعنی چرا مسواکت را شبیه مسواک من خریدی خانواده یعنی این پیراهن برای من تنگ است، بپوش ببین اندازت هست یا نه خانواده یعنی این فیلم را ندیدم، تو رو خدا تعریف نکنید، خودم میخواهم ببینم خانواده یعنی اینکه کنارشان برای چند دهمین بار یک سریال را از شبکه ی آی فیلم ببینی خانواده یعنی پاشو نماز بخون تا قضا نشده  «یعنی کولر را خاموش کن سرده»  «یعنی کی گفت : کولر رو خاموش کنی، گرمه»  «یعنی بزن اون کانال میخوام فیلم ببینم»  «یعنی نمیشه من میخوام الان فوتبال ببینم»  «خانواده یعنی بذار یه جمعه که دور هم بودیم آبگوشت بار میذارم»  «خانواده یعنی خودکارم جوهرش تموم شده، یه لحظه خودکارت رو بهم بده»  «خانواده یعنی چند بار گفتم : وقتی میرید توالت دمپایی رو خیس نکنید»  «خانواده یعنی مردم بچه بزرگ کردن، ما هم بچه بزرگ کردیم»  «خانواده یعنی بچه هام جلوشون ازشون تعریف نمیکنم پررو نشند» خانواده یعنی همین  «خانواده یعنی پیاز ها رو جوری خٌرد کن که تو غذا دیده نشن» خانواده یعنی روزی مادر میشوی یا پدر عمو ، دایی ، خاله یا عمه میشوی  «خانواده یعنی باز بی اجازه به وسایل من دست زدی؟» خانواده یعنی همین شناسنامه ای که دست ماست، یعنی نام و نام خانوادگی، نام پدر، نام مادر خانواده یعنی علاقه ای ورای تمام حاشیه ها، درگیری ها، تنش ها، گرفتگی ها، شادی ها، ورای همه چیز ما را دورهم جمع کردهبه من نگو خانواده یعنی قرارداد، یعنی بقای نسل، یعنی همین... نه خانواده فقط همین نیست. خانواده یعنی گوشت هم را بخورند، استخوان هم را دور نمی‌ریزنداویی که به این کانون محبت، اعتماد، امنیت، خیانت میکند، چیزهایی با ارزش تر از آن ها پیدا نمیکندخیانت یعنی قربانی کردن شرافت، اعتماد و آدم ها برای رسیدن به چیزی که عیار کمتری دارد خانواده یعنی پدر و مادر یعنی زن و مرد هر چیزی به جز این خانواده نیست خانواده یعنی نه اینکه یک زن مجرد با تزریق بتواند باردار شود  خانواده یعنی نه اینکه دو همجنس با هم ازدواج کنند نه، خانواده این نیستخانواده یعنی پدر، مادر، زن، مرد، خواهر، برادر، تک دختر، تک پسر، دو قلو، سه قلو، پنج قلو و..... خانواده یعنی اسامی تک تک فرزندان را زیر لب بردن و دعا کردنشان توسط مادر خانواده یعنی نگاه منتظر پیرمرد سالخورده ای به در، برای دیدار بچه ها و نوه ها خانواده یعنی زنان کوچکیعنی آنشرلی در کنار متیو و ماریلا خانواده یعنی چند استکان چای و یک قندان پر از قند برای اهل خانه خانواده یعنی سایه بازی روی دیوار بعد از قطعی برق خانواده یعنی ریختن آب شمع روی ناخن برای اثبات شجاعت کودکی به خواهر و برادرت خانواده یعنی بارها تکرار کنی حوله وسیله ای شخصی است خانواده یعنی ترشی خانگی دسترنج مادر خانواده یعنی «ظرف بیار پوست تخمه ها رو، روی فرش نریزید» خانواده یعنی  « امشب نوبت توئه آشغالها رو بذاری دم در» خانواده یعنی  « تو اونو بیشتر از من دوست داری» خانواده یعنی امضای ولی در برگه ی رضایت نامه برای رفتن به اردو خانواده یعنی  « تو نباید بچه که به دنیا اومد، اونو از من بیشتر دوست داشته باشی» خانواده یعنی  « اسم پسرمون رو تو انتخاب کن، اسم دخترمون رو من انتخاب می‌کنم» خانواده یعنی  «فردا به ولیت میگی بیاد مدرسه» خانواده یعنی  «شارژرت به گوشی من میخوره؟ » خانواده یعنی «چقدر شبیه مادرت هستی» خانواده یعنی  «تو و خواهرت انگار سیبی هستید که از وسط دو نصف شده» یعنی  « قیافه ات با پدرت مو نمیزنه» خانواده یعنی دختر بچه ای منتظر به دنیا آمدن خواهر یا برادرش هست خانواده یعنی لحظه ای که برای اولین بار آدمی از جنس خودت، پاره ای از وجودت را در آغوش میگیری خانواده یعنی لگد های جنین در بطن مادر یعنی حس ناگفتنی پدر بودن برای اولین بار خانواده یعنی اشک های شوق آقای والی بعد از خریدن تبلت برای دخترش خانواده یعنی درگیری های خواهرانه، همسرانه، مادرانه ی خانم دهقان در خانه و مدرسه خانواده یعنی دلتنگی های فاطمه بخشی با ازدواج خواهر و برادرش خانواده یعنی سر و کله زدن آقای جلال محسنی با پسر کوچکش پشت در خانه و اینکه به پرسش من کیستم پسرک پاسخ دهدخانواده یعنی سحر و کمک به خانواده برای چیدن آلبالو های باغ خانواده یعنی همین زیبایی ها یعنی همین محبت بدون قید و شرط ، بی چشم داشت برای تمام عمرخانواده یعنی یک عهد، یک پیوند ناگسستنی، یک رشته ی محبت که در جانمان ریشه دوانده، یک عشقِ عمیقِ رخنه کرده در تار و پود وجودمان، چنانکه هیچ طوفان یا بلوایی نتواند این رشته و پیوند را جدا کند. خانواده یعنی امنیت، زیبایی، شادمانی، عشق، حق همه ی کودکان، پدران و مادران است خانواده یعنی همه برای یکی، یکی برای همه پ ن: عکس های زیر از عکاسی است که سال گذشته در جام جهانی قطر حضور داشته و تصاویر شادی هواداران تیم های فوتبال را با عکس های امروز غزه و مردمش مقایسه کرده. </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 22:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آدم زخم کاری نیستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-td21pi4qglyv</link>
                <description>روزها که می‌گذرد هر چه به دنبال اتفاقات زیبا یا دلخوش کٌنَک میگردیم، کمتر اثری از آنها می‌بینیم یا می شنویم.یا چشمان ما نسبت به این اتفاقات بسته شده و نمی توانیم درست ببینیم یا نادیده میگیریم یا اصلا معنای یک اتفاق خوب عوض شده، شاید چیزی از نگاه ما زیبا و اتفاقی مثبت و از نگاه دیگری الکی و مسخره باشد.راستش را بخواهید از نظر من همه چیز مسخره تر از هر وقت دیگری است. نمی‌دانم من روحیه ی حساسی دارم و اذیت میشوم یا واقعا همه چیز به طرز خنده داری گریه آور است. نمی‌خواهم ناشکری کنم، نه، فقط میخواهم بار دیگر یادآوری کنم که ما آدم روزهای بد نیستیم. ما نه زخم کوچک و نه زخم کاری هیچ یک را تاب نمی آوریم. کافیست به اتفاقات همین چند روز گذشته نگاهی بیندازیم تا بار دیگر با این واقعیت کنار بیاییم. القصه، دیشب جدال حساس تیم فوتبال پرسپولیس ایران و الدحیل قطر با خیل عظیم تماشاگران در ورزشگاه آزادی بود. هواداران پرسپولیس به امید برد و صعود از مرحله ی گروهی سرتاسر ورزشگاه را پر کرده بودند. اهتزار پرچم های قرمز و پوستر بزرگی با تصویر یحیی گل محمدی فضای مفرح و جذابی را برای هواداران فوتبال و پرسپولیس ایجاد کرده بود. بازی با گل زودهنگام تیم پرسپولیس به الدحیل و دریافت گل تساوی ظرف چند دقیقه آغاز شد. اما با شروع نیمه دوم و پایان بازی، نتیجه ای رقم خورد که به عنوان هوادار استقلال برای من دور از ذهن بود،اما فوتبال است و اتفاقات غیر مترقبه و جذاب که گاهی تلخ و گاهی شیرین می نماید. ولی این ما هستیم که هنوز ظرفیت پذیرش این واقعیت را نداریم. اینکه همیشه قرار نیست در روی یک پاشنه بچرخد و ما برنده شویم، همین نپذیرفتن یا نادیده انگاشتن واقعیت، صحنه های زشت و نازیبایی را رقم می‌زند. پرتاب بطری به سمت بازیکنان تیم حریف و شعارهای غیر منصفانه علیه سرمربی پرسپولیس، آن هم با وجود افتخاراتی که در چندسال اخیر و حتی فصل گذشته یحیی گل محمدی با پرسپولیس به آنها دست پیدا کرده است. این ها همه نمایانگر شخصیت ضعیف، عجول، جو گیر و موج سوار ماست. اینکه ما به وقت روزهای شادی و وزیدن باد به سمت پرچم مان رفیق گرمابه و گلستانه و یار غار می‌شویم، به وقت سختی ها و شدائد یا حتی سقوط های نابه هنگام، پشت رفیق یا رئیس و همکار خود را خالی میکنیم. شاید ترس هواداران پرسپولیس ناشی از گذشته ای است که نمی‌خواهند تکرار شود. گذشته ای که هنوز سوژه ی هوداران استقلال است و با اتکا به همان برای رقیب دیرینه شان کری می‌خوانند، و در مقابل هواداران پرسپولیس از 94 به بعد را با قهرمانی ها و برد های دربی در چشم هواداران رقیب فرو می‌کنند. هواداران پرسپولیس و یا حتی استقلال چه قبول کنند و چه انکار، قرار نیست همیشه دور دور آنها باشد، هوداران پرسپولیس نباید همیشه توقع برد و قهرمانی را داشته باشند و با چند تساوی یا باخت شروع به درگیری و خشونت و پرخاشگری کنند. به شخصه سالهاست طرفدار استقلال هستم. روز های خوبش را جشن گرفته ام و باخت های تلخش را صبر پیشه گرفتم، خاصیت زندگی، دنیا و یا فوتبال همین است. پرسپولیس و استقلال که پر افتخار تر از میلان ایتالیا نبوده و نیستند، کجاست ستاره های بی چون و چرای آث میلان و قهرمانی های جام باشگاه های اروپا؟ کجاست تیکی تاکای بارسلونا و مثلث زهردار ژاوی، اینیستا و مسی و قهرمانی های متوالی، کجاست غوغای شیاطین سرخ در اولدترافورد، لیگ جزیره و قهرمانی بلامنازع با الکس فرگوسن بزرگ، کجاست برزیل رویایی که هنوز هفت گلی که از آلمان دریافت کرد، عجیب و شبیه به کابوس می‌ماند. آری، فوتبال وجه دیگری هم دارد. ما هر دو وجه فوتبال را دیده ایم اما هنوز هواداران استقلال و پرسپولیس برای افزایش ظرفیت درونی و پذیرش ناکامی و فاصله گرفتن از دوران طلایی خود را تربیت نکرده اند، هنوز یاد نگرفته اند باخت را بی چون و چرا بپذیرند و ناکامی خود را گردن داور، زمین، هوا، در، دیوار و...... نیندازند. در مقابل سرمربی ها و بازیکنان ما نیز دست کمی از هواداران ندارند، آنها نیز تا جای ممکن سعی می‌کنند از زیر بار مسئولیت شکست شانه خالی کنند، حالا همین ما و همین آدم های فوتبال در مقام عمل این چنین لَنگ می‌زنیم اما به روی خودمان نمی آوریم و راجب گزینه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی این جامعه هم تز و نظریه های مختلف ارائه میکنیم و باقی کارگزاران و مسئولان را به سخره میگیریم و آنها را حتی بی جنبه می‌دانیم. خوب این از این بعد ماجرا و بی ظرفیتی و انتقاد ناپذیر بودن ما، اما ماجرا به همینجا بسنده نمی‌شود و در عرصه های دیگر هم ما طبل تو خالی بیش نیستیم. نمونه اش سریال «زخم کاری 2:بازگشت» از محمد حسین مهدویان که با موفقیتی که در سری اول کسب شد، ایشان تصمیم گرفتند فصل دوم را هم جلوی دوربین ببرند اما ماحصل کار چیز جالبی از آب درنیامد و صدای مردم و منتقدان به هوا برخاست. البته که من هیچکدام از دو سری این سریال را مشاهده نکردم و صرفا اخباری که در سایت ها مشاهده میکنم تا حدودی از چند و چون ماجرا باخبر می‌شوم.در وهله ی اول آقای مهدویان با روی باز باید بپذیرد که فصل دوم سریال حرفی برای گفتن نداشته و قصه ی خاصی در جریان نبوده و کار ضعیفی از آب درآمده، ایشان به جای اینکه ملاک موفقیت را ویوی بالا بداند باید به نظر منتقدان دلسوز و فهیم سینما و تلویزیون توجه نماید و از این فرصت برای بهبود اثر خود استفاده کند. در کنار ایشان، یکی از نویسندگان این سریال جناب آقای علی بحرینی عوض پذیرش نقطه نظرات و کاستی های فیلمنامه و ضعف غیر قابل چشم پوشی سریال، دست به حمله به منتقدان زده و برخورد مناسبی با منتقدان نداشته، حتی اگر هنرمند یا بازیگری قصد شوخی داشته یا نظر خود را در لفافه بیان کرده، ایشان به جای یک جواب منطقی، در استوری صفحه ی شخصی از خجالت فرد مورد نظر درآمده، وقتی یک نویسنده توان تحمل یک نقد حتی به شوخی را ندارد، چگونه در فضای دیگری همین شخص خود را مدعی آزادی بیان و پذیرش نظر مخالف می‌داند؟ از آن طرف دامنه ی حملات به این کارگردان نباید در حدی باشد که او را سرخورده کند، کاری که ما در آن استعداد شگرفی داریم و تا توانسته ایم آدم ها را به عرش برده بعد هم به فرش کوبیده ایم. از عجیب ترین واکنش ها نسبت به سریال زخم کاری را نویسنده رمان  «بیست زخم کاری» داشته، رمانی که سریال زخم کاری اقتباسی از این اثر به شمار می‌رود، محمود حسینی زاد در گفت و گویی عنوان کرده است که وقتی مهدویان برای ساخت سریال با ایشان تماس گرفته، جناب نویسنده چون فکر کرده اند سعید روستایی تماس گرفته، اجازه ساخت این سریال را با اقتباس از رمانش داده، سوال اینجاست چرا بعد از موفقیت زخم کاری در فصل اول، آقای محمود زاد حرفی از این ماجرا و این سوتفاهم به میان نیاورده و حالا یادشان آمده است که کارگردان دو سری زخم کاری مهدویان نامی است و اثری از سعید روستایی نیست. بله، اینگونه است که نه ببیننده، نه هوادار، نه نویسنده، نه کارگردان و نه های بیشماری که می‌توان اینجا ردیف کرد و ثابت کرد که ظرفیت پذیرش نقد، باخت و برخلاف میل اتفاق افتادن خواسته هایشان را ندارند. نمی‌دانم تا چه اندازه در زندگی از شکست هایمان درس گرفته ایم. اتفاقات پیرامون ما که خلاف این امر را نشان می‌دهد. خاصیت زندگی، ذات آن یعنی تلفیقی از شکست ها، پیروزی ها، در جازدن ها، دویدن ها و نرسیدن ها، خستگی ها، آسودگی ها و..... است. روزی به عنوان هوادار استقلال یا پرسپولیس برای برد به تماشای مسابقه می‌نشینی و نتیجه را واگذار میکنی یا در کمال ناباوری در ثانیه ی آخر یا یک شوت سرکش به قعر دروازه جشن برد را میگیری. یا برای اولین قسمت یک سریال حس خاصی نداری و با شروع و ادامه ی سریال در داستان فیلم غرق میشوی، بی صبرانه منتظر اتفاق های هیجان انگیز و غیر منتظره قسمت های بعد میشوی و به یکباره با یک تغییر سناریو یا داستان تمام آن هیجان فروکش می‌کند. روزی در مقام کارگردانی و نویسندگی بهترین اثر، پر مخاطب ترین اثر را روانه ی خانه های مردم میکنی و روزی ضعیف ترین اثر خود را به نمایش عموم در می آوری و نقد های منفی دریافت میکنی. همه چیز همیشه به خود ما بستگی ندارد. گاهی ما حتی بهترین خود را بگذاریم شاید متوسطش را دریافت کنیم، این نه یعنی اینکه ما کم گذاشتیم، شاید علت های دیگری باعث شده و شرایط دیگری باعث شده چیزی که می‌خواهیم اتفاق نیفتد و یا خواست خداوند چیز دیگری بوده است. کاش بتوانیم ضعف ها را پذیریم، واقعیت ها را کتمان نکنیم و خودخواهی را کنار بگذاریم،شاید اینطور راحت تر با ناکامی ها کنار بیاییم و به کامیابی های غرّه نشویم. امیرالمومنین علی  «ع» می فرمایند :🍃دنیا دو روز است! یک روز با تو و روز دیگر علیه توست... روزی که با توست، مغرور نشو و روزی که علیه توست، نومید مگرد زیرا هر دو پایان پذیرند  </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 18:08:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افیون</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%86-pmo2luxukuit</link>
                <description>افیون، مخدر، تریاک، دارا و ندار نمی‌شناسد. سمت آن بروی وبال گردنت می‌شود. شیره ی روح و جسمت را تا قطره ی آخر میمکد و پوست و استخوانی، زار، نحیف و بی جان را تحویل روزگار می‌دهد. ماده ای که نامش همه را می ترساند. با جان آدم ها بازی می‌کند، روحشان را درگیر می‌کند، جوانی، سلامتی، احساس، عشق، اندک اندک همه ی داشته هایت را می‌گیرد. خودت را از خودت می‌گیرد. تو را با تمام آرزوهایی که داشتی غریبه می‌کند. نه نایی، نه نوایی نه روحیه ی شادابی، نقل محافل و مسخره ی عام وخاصت می‌کند. سکوت پشت سکوت را برای خانواده و دوستان ارمغان می آورد.اعتیاد حصاری را برای فرد مبتلا به مواد ایجاد می‌کند که او در این حصار اسیر می‌شود و حاضر به آزادی و دست کشیدن از آن لذت کاذب نیست. ماده ای که جهان واقعی را از شخص می‌گیرد و شخص مریض، درگیر و وابسته به جهانی می‌شود که جز پوچی، تعفن، خماری حاصلی به همراه ندارد. افیون ، مخدر ، نامی که والدین را همیشه نگران می‌کند. نگران از سلامتی فرزندانشان باعث می‌شود آنها را از رفاقت با هر مدل آدمی برحذر کنند. ماده ای که هیچکس با کاربردش ناآشنا نیست. ماده‌ای که آمار قربانیانش را نمی‌توان در طول تاریخ شمارش کرد. ماده ای که هنوز هیچکسی نتوانسته مصرف آن را در دنیا کاهش دهد.گران، ارزان، هیچ دولتی، هیچ ملتی، هیچ سیاستمداری، هیچ ورزشکاری، هیچ کجای دنیا نتوانسته با آن به صورتی مقابله کند که اثر گذار باشد و یا دست کم اتفاق مثبتی را در تقابل با این افعی رقم بزند. در فیلم، سریال، کتاب، مجله، کف خیابان کم شاهد قربانیان مواد مخدر نبوده ایم. کم از عوارض مصرف این مواد نشنیده ایم.کم راجب این موضوع و گردانندگان و مصرف کنندگانش مطلب طنز نشنیده و نخوانده ایم.اما سوالی که ذهنمان را درگیر می‌کند این است ، چرا با وجود تمام عوارض و عواقب جبران ناپذیر، هنوز آدم ها به سمت این ماده کشیده می‌شوند و به محض درگیری و اعتیاد به این ماده، همه چیز را فدای این سم مهلک می‌کنند.  سالها داستان های دردناک تجاوز و سوءاستفاده از دختران جوانی که در گرداب این ماده گرفتار شده اند، شنیده اید. کودکانی که بخاطر فقر و اعتیاد پدر، مادر، یا هردو فروخته شده اند. زندگی زن و شوهرهای جوانی که شروع نشده بخاطر لغزش یکی از زوج ها و مصرف مواد به جدایی منجر شده و یا قتل های خانوادگی که توسط مصرف کنندگان شیشه رقم خورده و مردی سر همسر یا مادرش را چون گوسفند ذبح کرده و در شرایطی نبوده که انسان بودن موجودی که دارد سلاخی می‌کند را بفهمد. کم نبوده افراد معتادی که بخاطر استفاده از سرنگ آلوده و مشترک هم جان خود و هم خانواده ی خود را به خطر انداخته و آنها را به سمت مرگ سوق داده اند . کم نبوده جنازه ی پسران و دختران جوانی که هر کدام می‌توانستند در این سرزمین به هنرمندی ، اندیشمندی ، مهندس توانمندی، ورزشکاری و..... تبدیل شوند. اما غول سیاه اعتیاد ، وسوسه های شیطانی و حسادت برخی از دشمنان به ظاهر دوست ، سرنوشتشان را به مرگ میان خرابه های یک شهر، گوشه ی خیابان ، کنج یک کوچه ی بن بست و.... کشاند .تمام آمال و آرزوها دود شده و به هوا رفته و دخترکی با چهره ای نزار و تکیده لحظات آخر عمر را به روزگاری می اندیشد که هنوز بهار بود و او میان دست های پدر از آرزوهایی میگفت که حالا جز حسرت و ماتم برای آرزوهای به فنا رفته ، احساسی نمانده و دلتنگی برای دیدار دوباره ی پدر و لمس دستانش که شاید هیچ وقت تکرار نشود ، پسری جوان، در کوچه پس کوچه های شهر، با تنی خسته و صورتی داغان و چشمانی کم فروغ، در جستجوی صدای مهربان مادری که هنوز منتظر است فرزندش شبیه روزهای کودکی سرحال و چابک خودش را در آغوش مادرش پرتاب کند و عطر مادرانه اش را به آغوش بکشد. شاید اعتیاد از یک اعتماد به نفس و دست کم گرفتن مواد مخدر شروع می‌شود. ابتدا محض تفرّج و خوشی های لحظه ای، اما مزه ی آن که زیر زبان برود، دل کندن از آن مشکل یا که محال می‌شود. درد جدایی از این ماده، کشنده و طاقت فرساست. کار هر کسی نیست ترک کردن این ماده برای ابد الدهر و دیگر سراغی از آن نگرفتن، چه بسا آدم های زیادی که در دام اعتیاد افتادند و به محض اقدام به ترک این ماده و فاصله گرفتن، دوباره وسوسه شده و شدید تر از قبل به این ماده وابسته و گرفتار شده اند. اعتیاد کابوسی است که همه ی ما را تهدید می‌کند. در هر سن و سالی، در هر موقعیت شغلی و در هر طبقه ای از جامعه می‌تواند تو را به دام خود بیندازد. این همه برنامه برای مبارزه با مواد مخدر در جهان که صورت گرفته، این همه کمپ و کلاس های ترک اعتیاد، اما هنوز دنیا اندر خم یک کوچه است، روز به روز از این ماده ورژن های جدیدی تولید می‌شود و به دست نسل جوان می‌رسد. این همه آگاهی بخشی در زمینه ی مواد مخدر سنتی و صنعتی، این همه همایش، این همه برنامه ریزی برای پیشگیری از اعتیاد، نتوانسته به خوبی میان اذهان عمومی جامعه جا بیفتد، از طرفی سوداگران و مافیای مواد و شراکت و نفوذ آنها در دستگاه های دولتی، کار را برای دایره ی مبارزه با مواد مخدر تا حدی دشوار کرده است. تا دهه ی هشتاد در صدا وسیما برنامه ها و مستند هایی درباره ی مواد مخدر و قربانیان یا نجات یافتگان آن ساخته و پخش می‌شد. اما اندک اندک صدا و سیما و باقی رسانه ها از این پدیده ی مهم و خطرناک فاصله گرفته اند، یا دغدغه هایشان عوض شده و دیگر کمتر به این موضوع پرداخته می‌شود. قطعا در میان بستگان، دوست و آشنا عزیزانی را می‌شناسیم که درگیر این ماده ی ویران کننده هستند.یا آدم هایی که در محله و شهر از بابت اعتیاد شناخته شده هستند. سال اولی که وارد محله مان شدم، همان روزهای ابتدایی، بودند کسانی که آمار در و همسایه و آدم هایی که ساکن محله هستند را به دستمان بدهند. یکی از آدم ها فرد معتادی بود که در گرما و سرما خیابان را گز می‌کرد و گاهی برای گذران زندگی از مردم پولی طلب می‌کرد. مردی که طبق شنیده ها از خانواده مرفه و خوبی بوده اما اعتیاد خانمان سوز او را به این روز کشانده، اما چه خوب که مردم محله هیچ وقت نسبت به او بی اعتنا نبوده اند و حواسشان به آن مرد بوده و هست. مادرم گاهی در فصل تابستان و گرمای سوزان جنوب هر از گاهی اسم این فرد را زمزمه میکرد و می‌پرسید الان کجاست و معلوم نیست چگونه با این گرما سر می‌کند. دلت می‌سوزد و کاری از دستت برنمی آید، برادرم میگفت تا چند سال پیش هم از بستگانش شخصی با ماشین مدل بالا به سراغ این آدم رفته و از او خواسته برای ترک همراهش بیاید و دوباره می‌تواند با کمک او زندگی دوباره ای را شروع کند. افسوس که دل کندن از منجلاب اعتیاد به آسانی میسر نیست، ترک آن دشوار و وسوسه نشدن بعد از ترک، قدرت بالا و انگیزه ی مضاعف می‌طلبد. شاید واژه ی مواد مخدر شما را به یاد فیلم سینمایی  «تاراج» و شخصیت محبوب و جذاب زینال بندری بیندازد. قاچاقچی موادی که بعدها تنها فرزندش نیز به هروئین اعتیاد پیدا می‌کند و مسیر زندگی زینال نیز عوض میشود. یا شاید مواد مخدر شما را با آه و حسرتی از جنس نابودی ستاره ای چون دیه گو مارادونا مواجه کند. اسطوره ی فوتبال جهان و مرد تکرار نشدنی آرژانتین و مستطیل سبز که با اعتیاد به این بلای خانمان سوز، نه تنها باعث زوال خودش و از هم پاشیدن خانواده اش شد، بلکه رویاها و خاطراتی را که می‌توانست برای خودش، ملت آرژانتین و همه ی فوتبال دوستان سراسر دنیا رقم بزند، به غیر ممکن ترین شکل ممکن بر باد فنا داد و او ماند و اعتیاد، حواشی و اعتباری که دیگر آن وزن سابق را نداشت. مواد مخدر مرز نمی‌شناسند، تمام مرزها را درنوردیده و هر روز قربانیان تازه ای می‌گیرد. چهره های مشهور، آدم های معمولی، خواننده، بازیگر، ورزشکار، زن، مرد، کودک به هیچ احدی رحم نمی‌کند. همه را با خود به قعر می‌برد اگر حتی برای لحظه ای نسبت به استفاده از آن تردید کنیم، یا خودمان را فریب بدهیم. اولین اشتباه گاهی می‌تواند به قیمت از دست رفتن همه چیز تمام شود. خرید و فروش و قاچاق مواد مخدر یکی از پردرآمدترین و سودمند ترین تجارت های حال حاضر جهان است. کارتل های مواد مخدر در سرتاسر دنیا به خرید، فروش، تولید و توزیع مواد مخدر مشغول هستند و بازی با جان آدم ها روز یه روز آنها را مرفه تر، بی رحم تر و قدرتمندتر می‌کند.به امید روزی که دنیا از غول اعتیاد رهایی یابد ? </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 18:24:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا رهایی ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%B2-pjwjl75dsmuj</link>
                <description>بازی های دوران کودکی در کنار لحظه هایی که با خواهرم عروسک هایمان را بغل میکردیم و یا با وسایل آشپزخانه مثلا مشغول درست کردن غذا بودیم، لیوان خالی از آب را به دهان می‌گرفتیم، وجهه ی دیگری هم داشت. جایی که برادرانمان تفنگ و کلت های اسباب بازی را به دستمان می‌دادند برای یک بازی اکشن و جنگی، از پشتی های موجود در خانه به عنوان سنگر استفاده میکردیم، پشت آنها پناه می‌گرفتیم و همدیگر را مورد هدف قرار می‌دادیم، پشت پرده پنهان می‌شدیم، ضامن نارنجک را می‌کشیدیم و به سمت دشمن فرضی یا حتی واقعی که خواهر یا برادرم بود، پرتاب میکردیم. به صورت ناگهانی تیر می‌خوردیم اما بلد نبودیم تسلیم شویم و به جنگ ادامه می‌دادیم. برادرم بهتر میتوانست صدای شلیک گلوله یا فرود خمپاره را درآورد یا حتی صدای تفنگ هایی که به صورت رگباری تیراندازی میکردند.گاهی کنترل بازی از دستمان خارج میشد و با ابرقهرمان پنداشتن خود، همدیگر را سوژه خندیدن میکردیم. بعد از تمام شدن بازی هر کدام گوشه ای از اتاق نشسته و بر سر همدیگر نق میزدیم، مشخص نبود، سرباز که بود و فرمانده کدام یک از ما، در خانه ای امن مشغول جنگیدن بودیم بدون اینکه سقف خانه آوار شود، ردی از گلوله ی رو تنمان حک شود، بدون حتی یک قطره اشکی که چشممان را خیس کند. جنگ برای ما واژه ی ناشناخته یا چندان غیر ملموسی نیست. وقتی به دنیا آمدم هشت سال از آتش بس و اتمام جنگ تحمیلی گذشته بود. وقتی با فضای ایران و رسانه ی ایرانی سروکار پیدا کردم تازه متوجه جنگی هشت ساله و تبعات آن شدم. تا قبل تر جنگ در فلسطین، افغانستان را می‌دیدم و اخبار را رصد میکردم. کم کم متوجه میشدم که ما با کسی سر جنگ نداریم، کسی از آن سوی جهان می آید که همه ی داشته هایمان را از ما بگیرد و انتظار دارد که ما سر تعظیم فرود آوریم. از وقتی پا به مدرسه گذاشتم مادرم در کنار کتاب هایی که می‌خواندم، داستان هایی از تاریخ، جنگ، امام خمینی  «ره»، برایمان میگفت. او حتی کاسترو را می‌شناخت. او باعث شد من در کنارش اولین بار فیلم عمر مختار را تماشا کنم. عمر مختار از فیلم های مورد علاقه ی مادر بوده و هست. حتی زمانی که بی نظیر بوتو زمزمه روی کار آمدنش شنیده میشد، مادرم احتمال میداد که بی نظیر را نگذارند به کار خود ادامه دهد و چندی بعد حین تماشای اخبار الجزیره، خبر ترور بی نظیر بوتو خیلی زود همه جا را فرا گرفت. خانواده ام ناراحت بودند اما شوکه نشدند چرا که احتمال ترور او را می‌دادند. در عجبم از آنانی که دائما کلمه ی خاورمیانه ورد زبانشان است و دائما آن را تحقیر می‌کنند، خود همین واژه که دنیای غرب برای ما نام نهاده، تحقیر آمیز است، ما نیازی نداریم دیگران برای ما تعیین کنند که دنیا ما را چگونه بنامد. هر وقت از ظلم و ستم آمریکا شاکی بودم، می‌گویند او کد خداست. ابر قدرت است با ما فرق دارد، چقدر این جملات درد دارد. آدم هایی که حاضر نیستند جای پارک خود را به دیگری بدهند، حرف از کنار آمدن با آمریکا و اسرائیل می‌زنند. طی این سالها، کم وبیش حرفهایی راجب کنار آمدن مردم فلسطین با رژیم صهیونیستی شنیدم. اینکه به جز نوار غزه، دیگر مردم شهرهای فلسطین با اسرائیل کنار آمده اند. در کنار هم با صلح زندگی می‌کنند، ظاهرا چک و لگد خوردن و بازداشت شدن از عوارض مصرف بی رویه ی صلح است. صلح به قدری وسیع، فلسطین اشغالی را در بر گرفته که گاهی محض تفریح و شوخی، صهیونیست ها از فلسطینی ها با چک و لگد و گلوله استقبال می‌کنند. اکنون نیازی نیست بگویم صلح چیست، جنگ چیست، انسانیت به چه معناست، انسان چه کسی است؟ غزه هر آنچه که باید را برای ما معنا می‌کند، من در خانه نشسته ام و کلمات کیبورد گوشی را برای نوشتن یک یادداشت که هیچ تاثیری نمی‌تواند در رخداد های جهان داشته باشد،لمس میکنم. در امنیت کامل، فقط صدای عبور و مرور ماشین های خیابان سکوت خانه را می‌شکند. نه صدای گلوله ای هست، نه فریاد و ناله های سوزناک مادری، نه آواری و ویرانی، هیچ چیز، خدارا از این بابت شاکرم.همه چیز خوب است به جز حال و هوای غزه، به جز گَرد مرگ و سیاهی آسمان و دود و آتشی که غزه را می سوزاند. ما اینجا نشسته ایم به سان مجسمه ای و هیچ حرفی نمی‌توانیم برای توصیف این روزهایمان بیابیم. فقط چشممان را به صفحه ی تلویزیون، خبرگزاری ها، زیرنویس ها، تصاویر، پخش زنده خیره نگه داشته ایم، حرص میخوریم، نفرین میکنیم، اشک میریزیم، تحلیل میکنیم، همین، ما هیچ، ما نگاه. حال مردم غزه قابل وصف نیست . نمیتوانم  خودم را جای آنها بگذارم. آه سینه ی سوخته ی مادران فلسطینی را، نه تسلای ما، نه محکوم کردن ما،نه تظاهرات ما، هیچ چیزی نمی‌تواند خاموش کند. درد و بهت و وحشت خیمه زده روی روح و جسم کودکان غزه را نه بزرگی نه کودکی نه جوانی، هیچکس نمیفهمد. او لحظه به لحظه ی حیات کوتاه عمر خود را گریه کرده، ترسیده، چشمان بسته ی مادرش را دیده، اون نمی‌تواند حتی به فردا فکر کند، آینده برای او بی معنا ترین واژه یا حتی ناشناخته ترین کلمه میباشد. چه کسی داغ ندیده، چه کسی حال بهتری دارد، چه کسی می‌تواند دیگری را برای مصیبت های آوار شده تسلا دهد، هر خانه ای، هر خانواده ای عزادار است. یکی برای همه، همه برای یکی، یکی برای خواهر خردسالش، یکی برای پسران نوجوانش، یکی برای همسر و فرزندش، یکی برای پدر فداکارش، یکی برای نوزاد شش ماهه اش، یکی برای عروس جوانش، یکی برای دوست، یکی برای تمام جاهای خالی، جاهای خالی که دیگر پر نمی‌شود. نه نیازی به موزیک غمگین برای برانگیختن احساسات آدم ها، نه نیازی به کلمات، داستان امروز غزه نیاز به هیچ حرفی ندارد.نه نیاز به فریاد، نیاز به دیده شدن، چشم ها و گوش ها اگر بیناست، اگر شنواست، نیازی به تحریک احساسات به خواب رفته ی آدم ها نیست. آدم ها، عرب، عجم، آتش بس، پرچم سفید، حقوق بشر، سازمان ملل، تروریست های حماس، تروریست های سپاه، تروریست های حزب الله، چه کردند با ما، چه تلخ است خود را ندیدن و حق را به دشمن دادن، چه درد است خود را کوچک شمردن و زانو زدن، چه زجری است ندیدن بازی خوردن، قربانی شدن و شنیدن صدای زوزه ی گرگ ها و رقص کفتارها روی پیکر هایی که آمار دقیقشان معلوم نیست و هیچ وقت معلوم نخواهد بود. در غزه، افغانستان، پاکستان، عراق، ایران، سوریه، یمن، لبنان، کشمیر، آفریقا،بوسنی، اوکراین هزاران هزار آرزو، امید، دفن شد، هزاران خاطره روی صفحه ی دنیا حک شد. هزاران درد و آتش زیر خاکستر برای بازماندگان به جا ماند. فقط میان ما و اوکراین تفاوت هاست. آنها انسان نامیده می‌شوند و حقوقی برایشان در نظر گرفته می‌شود. آنها مظلوم خوانده می‌شوند و روسیه تحریم می‌شود. اما ما، ما هم به خاک مان، به روحمان، به هویت مان و.... تجاوز می‌شود. هم محکوم می‌شویم، هم محروم می‌شویم، هم تروریستمان می خوانند. میان این همه تبعیض و ظلم و خون های بی گناهی که ریخته می‌شود، حتی اگر سکوت میکنی، فقط گوشه ای از قلبت کمی حق را به خودت بده، کمی نرمش را کنار بگذار و ببین آیا هنوز گوشه ای از روحت از تماشای این هم ظلم و تبعیض و عداوت درد می‌کند یا که برای همیشه سخت تر از سنگ به آینده ای می اندیشی که گرگ های همیشه در کمین آن را تهدید می‌کنند. ما برای استمرار صلح می جنگیم و شما برای استمرار جنگ،صلح میکنید  «قیصر امین پور» </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 15:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها با گُل ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Z74/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%8F%D9%84-%D9%87%D8%A7-xhr6fu1zolgp</link>
                <description>شیشه را تا نیمه از آب پر میکنم و دسته گُلِ به جا مانده از یک دیدار را، در آن جا میدهم. دیدار آدم هایی که نه من می شناسمشان و نه آنها مرا می‌شناسند. شاید گل ها از سرنوشت خود آگاه بودند که دعا کردند برای لحظاتی که جان دارند، نفس می‌کشند، سرپناه امنی پیدا کنند و آخرین ساعات عمرشان را درسطل های زباله یا گوشه ی خیابان سپری نکنند. در همین اندک زمان به دست آمده به معنی وجودشان فکر کنند، اینکه برای چه گُل آفریده شده اند و چرا از رسالت خود با وجود آدم ها فاصله گرفته اند؟ آیا گلها و زیبایی سحرانگیز شان مقصر است؟ یا آدم ها بر این باورند همیشه که هدف وسیله را توجیه می‌کند. گل ها، فریب لبخند های مصنوعی، نقاب های یکبار مصرف آدم ها را خوردند. هر بار که متولد می‌شوند، فکر می‌کنند آمده اند برای ابراز عشق آدم ها، یا جاخوش کردن روی موج موهای  دخترکی که به انتظار معشوق خود نشسته و بی تاب دیدن یار است. یا حتی برای ثانیه های وداع و پرپر شدن روی خاک خیس گورستان، آن ها نمیدانستند قرار است بازیچه دست آدم ها شوند، ابزاری برای فریب، یا برای خداحافظی غریبی که یک سمت آن خواستن و سمت دیگر دلزدگی است.آنها نمی‌دانستند قرار است تک و تنها روی  نیمکت یخ زده ی پارک، سرد و ساکت جان دهند. کسی به آنها نگفته بود چند روز دیگر زیر پای رهگذران یک خیابان مچاله می‌شوند و یا میان دست های خشمگین یک عاشق دلشکسته فشرده و پرپر می‌شوند. آدم ها به زیبایی ها رحم نمی‌کنند، گناه گُل همین بس که زیباست. گُل بیشتر از آنکه فریبنده باشد، چهره ی معصومانه ای دارد. نوازش گلبرگ های لطیفش، لمس خود حیات است . گُل استعاره ای از زیباییست. سنبل عشق و محبت تعریف می‌شود . اما چه سود که ما آدم ها استعداد ویژه ای در وارونه نشان دادن زیبایی ها، پژمرده کردن گلها، سوزاندن خاطرات داریم. آدم ها به خودشان رحم نمی‌کنند چه توقعی می‌شود از آنها داشت. اینکه قدر گُلها را بدانند؟ یا حرمت شاخه های گل را حفظ کنند؟اینکه برای رسیدن  به خواسته هایشان هر چیزی را قربانی نکنند؟ گُل یکی از همین قربانی هاست. گُل ها شاهد قهر و آشتی ، مرگ و میلاد، پیوند و جدایی ، خیانت و وفاداری های زیادی بوده اند و هستند. شاید خدا آنها را نیز برای روز مبادا می آفریند، برای روزی که گُل همان معنای واقعی خود را بدهد. لبخند های واقعی را ببیند. برای روزی که نظاره گر عشق باشد بدون حتی یک کلام اضافه، به‌ دور از طعم تند طمع، بدون دل آشوبه ها، وسوسه ها، ترس ها، به دور از حساب های سرانگشتی برای برداشتن قدم هایی نحس، گام هایی که ذهن صاحبانشان مملو از توطئه های شوم،خیانت، افکار شیطانیست. همان گام هایی که روز به روز نقششان در زندگی آدم ها پررنگ تر میشود و هر روز نقش متفاوتی را بازی می‌کنند .همان گام هایی که گل ها را به راحتی برای آدم های مختلف قربانی می‌کنند، گام هایی که درکی از زیبایی، عشق، احترام و وجدان ندارند. گل رسالتش خوب کردن حال آدم هاست. اما انتخاب با گُل ها نیست. آدم ها با هر نیتی چه خیر و چه شر به سراغ گلها می‌روند. آنها را از شاخه جدا می‌کنند یا که از گلفروشی های شهر می‌خرند، کاش سرنوشت گلها برای دخترکان گل فروش اهمیت داشت و آنها را به هر قیمتی، به هر آدمی نمیفروختند. اما چاره چیست، آنها نیز گزینه ی دیگری برای امرار معاش ندارند. اولین باری که گل دریافت کردم ، گل‌هایی بود که در یک مراسم عروسی به مادرم هدیه شده بود، صبح که بیدار شدم مادرم شاخه گل را درون یک لیوان استیل پر از آب قراره داده بود، بخاطر همین شاخه گل با برادر بزرگم درگیر شدم، درگیری که زود به گریه من و توبیخ او منجر شد. نمی‌دانم چرا همیشه با دیدن گل ها، کنترل احساسات از دستم خارج می‌شود. خصوصا اگر عطر خارق العاده ای داشته باشند، نمیتوانم از آنها دل بکنم. چرا که سالهای نوجوانی، روزی از روزها دختر عمویم با لیوان استیل کوچکی که گل محمدی را درآن قرار داده بود به خانه آمد و آن را درون یخچال نهاد. هر چند ساعت یکبار شبیه آدم های ندید پدید، سراغ یخچال میرفتم و لیوان استیل را برداشته و چند نفس عمیق می‌کشیدم، حین همین رفت و آمد ها نتوانستم خود را کنترل کنم و کمی از آب داخل لیوان را که مزه ی گلاب به خود گرفته بود را نوشیدم. یا حتی ورودی پارک ها تا خم نمی‌شدم و گل ها را نوازش نمیکردم، آرام نمیگرفتم. در حیاط مدرسه با صورت به داخل گل های بهار نارنج میرفتم و آه عطر ناب و بهشتی شان را به عمق وجودم می‌فرستادم. یا حتی گردنبند یاسی که یکبار برادرم آورده بود، گلبرگ های یاس هر چند ساعت یکبار میان دست هایم اسیر می‌شدند و با نفسی عمیق عطرشان را به ریه  می‌فرستادم . سال آخر مدرسه، صدیقه که قول یک سفر با جیپ قرمز را داده بود، به محض ورود به کلاس با دو شاخه گل قرمز، خودش را به صندلی من و ثریا رساند، شاخه ای را روی صندلی من و دیگری را روی صندلی ثریا قرار داد. مناسبتش را پرسیدیم، گفت : همینجوری برای شما گل خریدم. همینجوری نبود، آن شاخه گل برای من ارزشی نگفتنی داشت، یادآور رفاقت، معرفت یک دوستی بود که عمر دوستیمان به یکسال نمی‌رسید ، تا چند سال بعد گلبرگ های تیره و خشک شده اش را میان دفترم نگه داشته بودم و سعی می‌کردم گلبرگ ها تا همیشه سالم بمانند که امری محال بود. آدم ها زیبایی ها را دوست دارند، اما نمی‌دانم چرا به آنها رحم نمی‌کنند یا چرا گمان می‌کنند می‌توانند آن ها را از این چیزی که هست زیباتر کنند. لااقل بگذاریم بعضی چیزها بکر و دست نخورده بماند. آدم ها گلها را نیز دوست دارند اما چون به زیبایی گلها شاید، نتوانند آدم را شیفته ی کلام یا سیمای خود کنند، دست به دامن گلها می‌شوند، چه با قلبی مملو از احساسات پاک و عاشقانه، چه با قلبی تاریک و لبریز از سیاه نمایی و دروغ، گل ها نباید تاوان سرگرمی های کاذب، عشق های پوشالی، احساسات و هیجانات و غریزه ی افسار گسیخته ی ما را بدهند. کاش هر دست هرزی برای چیدن و خریدن گلها اقدام نکند. ما آدم ها هر چیزی سر راهمان بود و زیر پاهایمان له کردیم. زمانه، زمانه ی آدم های طماع و چپاول گر و روباه صفت است. همانگونه که آدم ها را از پشت خنجر می‌زنند، عشق و متعلقاتش را نیز به تاراج میبرند. همچون دیوِ دلبر، لااقل کمی انسانیت را برای گُلها کنار بگذاریم. </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 16:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/estekbar/%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-n0burl74foxe</link>
                <description>این روزها، هم تکراری هستند، هم تازه، تکرار درد های از یاد نرفته ، تکرار ضجه هایی که در تاریخ طنین انداز ‌شده بود و بار دیگر صدای آشنای گریه ها و تصویر آدم هایی خوابیده در لباس سفید با چشمانی بسته، چشمانی که روزها گریستند، شب ها بیدار ماندند و چشم به صبح آزادی داشتند. چشمانی که همیشه بارقه ای از امید در آنان نمایان بود. امید به رهایی، امید به امنیت، امید به آرمیدن در خاک مادری، امید به یک روز معمولی، امید به سفر در سرزمین مادری بدون بازخواست، بدون حرف، بدون تازیانه، بدون گلوله، امید به خوابیدن زیر سایه ی زیتون، میان این همه غم جانکاه و سایه ی نحس اهریمن، امید به خدا،به صبح آزادی، هر روز چشمان دیگری متولد می‌شود. اگر بگویم با این تصاویر بزرگ شده ام، دروغ نگفته ام. چشمانم سالهاست به تماشای درد و رنج مردمان سرزمین زیتون نشسته است. این درد عادت نمی‌شود. سیل اشک ها خشک نمی‌شود. چرا این خشم را نمی‌توان آنطور که باید مهار کرد.تصور بودن در شرایطی به مانند شرایط ملت فلسطین سراسر حزن و خشم است. تصور اینکه در خاک خودت، درجایی که ریشه داری اسیر دست جانی ترین آدم های تاریخ باشی. تولد هر کودکی بی خبر از سرزمینی که درون آن متولد شده، نوید تولد یک مبارز را می‌دهد. کودکان سراسر دنیا به طور معمول در چند صباح طفولیت و بچگی، بی خبر از زشتی های تحمیل شده بر دنیا، بی خبر از دود و آتش و بمب و موشک، در کوچه های شهر، زمین های فوتبال، دشت ها و جنگل ها، حیاط خانه هایشان سرگرم بازی و لذت بردن از ساعات زیبای بچگی هستند. اما کودکان فلسطینی شاید سرگرم یاد گیری پرتاب سنگ به مهاجم بی رحم در دفاع از خود باشند. احساس میکنم طعم زندگی در فلسطین جور دیگری است. مزه ی دیگری دارد. آنجا بیش از هفتاد سال است که طعم خون و بوی باروت به خود گرفته است. آسمان آنجا با آسمان اینجا فرق می‌کند. آسمان فلسطین هر چند وقت یکبار بخاطر بارش بمب و موشک کِدر و گرفته می‌شود. آرزوهای آنان نیز با ما فرق دارد. آنان هر روز که از خواب بیدار می‌شوند، الفبای آزادی را مشق می‌کنند. سالهاست که می‌جنگند، کشته می‌شوند و دوباره فرزندی از جنس خودشان متولد می‌شود تا بتواند انتقام سال‌های سخت و داغ جوانان از دست رفته را بگیرد. یأس در دایره ی لغات ملت مظلوم فلسطین جایی ندارد. آنها با این واژه غریبه ترینند. آنها محصور و مظلوم از پا ننشسته اند، هیچ وقت، و از پا نخواهند نشست. آنها هر روز را عزادار هستند. عزادار جوانان رشید، کودکان نوپا، دخترکان زیبای ترسیده، زنان مظلوم و بی دفاع، مردان با غیرت و شجاع ، آنان هر روز به مرگ سلام می‌کنند. آنان هر شب با فکر آزادی به خواب می‌روند. آنان همیشه به فرزندانشان وعده ی یک روز خوب را می‌دهند. آنان سالهاست که توسط سربازان  جنایتکار صهیونیستی دست بسته به در و دیوار شهر کوبانده می‌شوند. آنان در سرزمین خود امنیت ندارند. اراده و اختیار ندارد. آنها برای حق می‌جنگند، چیزی که رژیم کودک کش و حامیانش می‌خواهند از چنگ ملت فلسطین دربیاورند. این روزها تصاویر ارسالی از فلسطین بدون شرح است. شفاف، بدون حرف اضافه، زبان قاصر است از بیان این درد نفس گیر، از این حجم توحش که تاکنون بارها در نقاط مختلف غرب آسیا شاهدش بودم. چه می‌توان گفت؟ میدانی هر وقت تلفن همراه به دست یا حتی از تلویزیون تصاویر زیبا، طبیعت بکر و مسحور کننده،خانه های زیبای اروپا را مشاهده کردیم، صدای به به و چه چهمان بلند شده، آن لحظه فراموشمان شده ما و همسایگانمان هم می‌توانستیم شاهد همین تصاویر زیبا باشیم در قاره ی خودمان، در غرب آسیا، اگر می‌گذاشتند. به کدامین گناه؟ ما حتی نمیدانیم جرم ما چیست؟ چون از آنها نیستیم؟ چون مسلمانیم؟ چون می‌خواهیم مستقل شویم؟ به چه جرمی؟ کسی تا به حال از خود پرسیده؟ گناه ملت فلسطین چه بوده که هر روز کوچه هایش رد خون به خود گرفته‌؟ گناه ملت پاکستان چیست که سالهاست شاهد ترور بی رحمانه ی آنها در مساجد می‌شویم؟ گناه ملت افغانستان چیست؟ عراق، سوریه، لبنان، گناه ملت ایران چیست که برای داشتن حق طبیعی و مستقل بودن تحریم می‌شود، تهدید می‌شود، ترور می‌شود. از پشت اکانت های مجازی، تریبون ها دستور شلیک و قتل عام ملت فلسطین صادر می‌شود. از پشت اکانت های مجازی صدایشان میزنیم که با شما هستیم؟ دنیای مجازی ‌؟ در واقعیت چه باید کرد؟ نسل کشی ملت فلسطین را نمی‌توان با اکانت های مجازی تسلیت گفت، نمی‌توان از حجم این غم و اندوه کاست . نمی‌توان فریاد زد، از پشت اکانت های مجازی احساس میکنم بی فایده است. توحش و جنون اهریمن تمامی ندارد و ما شاهد پیکر های بی جان صدها زن و کودک فلسطینی هستیم. شاهد اشک های یتیمان، ضجه های دلخراش مادران، آغوش خونین پدران، ما هنوز در پشت اکانت های مجازی نشسته ایم و هنوز بر سر اینکه ظالم و مظلوم کیست، بحث میکنیم‌؟ آه از تمام درد ها و خشم های حبس شده، بغض های مانده در گلو، اشک هایی که خیال بند شدن ندارند. آه از توحش بی سابقه ی رژیم خونخوار و کودک کش، آه از حامیان بی شرف و انسان نما، آه از این دنیا که شاهد مرگ تدریجی انسان و انسانیت بود. آه از تمام لحظه هایی که با اشک هایمان، با خشم و امید و فریادمان در فکر آمدن یک روز خوب بودیم. آه از اشک های دخترکان یتیم و بی سرپرست فلسطین، آه از نسل کشی و و قفل شدن درهای یک خانه برای همیشه، آه از نو عروسانی که هنوز رخت عروسی را به تن نکرده، باید رخت عزا به تن کنند. آه از طفلانی که در آغوش پدر به خواب ابدی رفتند. تا کجا، تا کی؟ احساس میکنم تا ابدیت ما عزادار این لحظه ها خواهیم ماند، در روز آزادی، در جشن پیروزی ما شاهد اشک و خنده ی خودمان هستیم. اشکی که آمیخته از درد سالهاییست که بر مردم فلسطین و بر همه ی مسلمانان گذاشت. آمیخته ای از شادی و پایان تمام آن رنج هایی که تحمیل شده بود. این روزها دوباره از کودکی تا به امروز برایم مرور میشود. از تصویر دست های مادر که بر زمین کوبیده می‌شود و رژیم صهیونیستی را نفرین می‌کند تا تصویر جمال و محمد، پدر و پسر فلسطینی تا دست های پر شده از سنگ، تا یاسر عرفات و شیخ احمد یاسین، از جنگ 33 روزه ی لبنان تا شهادت عماد مغنیه، از آغاز جنگ در اواخر 2008میلادی تا اوایل 2009،روزهای پُر تب و تاب مدرسه و دست نوشته هایی با خط دانش آموزان برای حمایت از کودکان فلسطینی، از جام جهانی 2014 تا به امروز، نمی‌دانم در کجای تاریخ ایستاده ایم و در کجای جهان، اما دیگر نمی‌شود روی این حجم از شقاوت، رذالت و بی رحمی چشم بست. اگر غزه سقوط کند، اگر فلسطین تمام شود، ما نیز تمام می‌شویم. اگر غزه سقوط کند، دیگر واژه ی انسانیت بی معناست. دیگر جهان را می‌توان تهی از انسان دانست. دیگر غیرت و عزت و شرف را نباید به زبان آورد. دیگر تمام سخنرانی های مضحک داعیه داران تمدن و حقوق بشر باید خالی از حضور آدمک ها باشد. دیگر هر کس حرفی از انسان و آدمیت زد جایز است تا می‌توان به او خندید. دیگر فلسطینی نیست، دیگر هویتی نیست. چه بر ما گذشت؟ که اینگونه با سکوت خود مُهر تاییدی به جنایت های بی سابقه ی رژیم جعلی صهیونیستی می‌زنیم. به آنها مشروعیت می‌دهیم. چه بر ما گذشت که دیگر از اشک دختر بچه ی فلسطینی خوشحالیم، چه بر ما گذشت که حقد و کینه چشمانمان را به روی حقیقت بست. حقیقت همانجاست در قدس، در کوچه های غزه، حقیقت روی دستان پدر جان می‌دهد، حقیقت به نگاه اشکبار و یا شاید خندان ما زل می‌زند، حقیقت همین‌جاست جلوی چشم تک تک ما هدف موشک قرار می‌گیرد. در کدام فیلم وکتاب و داستان، در کدام ترانه به دنبال خوانش و فهم و شنیدن حقیقت و عشق و معنا هستی؟ همه چیز نمایان است و ما سعی داریم آن را کتمان کنیم یا که پنهان کنیم؟ دلم می‌گیرد از این بی تفاوتی ها، از این حقارت رسوخ کرده در روح پریشانمان، حقارتی که چون بیماری به جان ما افتاده و اندک اندک ما را از پا در می‌آورد ، حقارتی که باعث می‌شود جای ظالم و مظلوم عوض شود، به سراغ تاریخ نروید، اگر قرار بود از کند و کاو تاریخ چیزی بدانیم تا به اکنون باید می‌دانستیم. تاریخ در غزه دارد رقم می‌خورد. تاریخ روی دور تکرار است. آینده دارد در غزه رقم می‌خورد، حال ما، آینده ی غزه را تعیین می‌کند. می‌گویند نه به جنگ، لعنت به تمام حرفهای عوام فریبانه، لعنت به کفش های واکس زده و کراوات ها و کت و شلوار های اتو کشیده ای که سعی دارند چهره خون آشام و کریه خود را پشت این بزک و دوزک ها پنهان کنند. لعنت به آنهایی که مسخ این کفتارهای به ظاهر انسان شده اند. لعنت.... درد های فلسطین نگفتنی است. هیچ آوایی نمی‌تواند برای رنج و درد مردم فلسطین مرثیه سرایی کند. نقطه ی پایان این درد ها و خاموشی این مرثیه کی و کجاست. نقطه ی پایان شاید از شنبه آغاز شده است. از شنبه آغاز شده است و تا آبی شدن آسمان فلسطین برای همیشه و چشمان خندان مردمانش ادامه دارد. </description>
                <category>Z@hrA,N👣</category>
                <author>Z@hrA,N👣</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 16:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>