<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ZADROOD زادرود</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ZADROOD</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:46:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/163330/avatar/Snb87t.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ZADROOD زادرود</title>
            <link>https://virgool.io/@ZADROOD</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۱۰)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%B1%DB%B0-jqql9v6mvnqb</link>
                <description>سفر به بالاسر ایران- بخش دهم/ پایانینوشته: محمدرضا اجاقیتا ساعت پنج عصرکه هوا کمی خنک شد، به حالت خواب و بیداری بودم. کم کم جوانانی از شهرآمدند تا داخل آلاچیق ها قلیان بکشند. شاید این تنها تفریح وسرگرمی غیرسالمی بود که می توانستند انجام دهند.ده کیلومترباقی مانده را پیاده و سواره به هرجان کندنی بود، طی کردم. راستش تقصیردوچرخه نبود. این من بودم که دیگرتوان پا زدن نداشتم. وقتی داشتم از آخرین سربالایی تیزی که به کلیبرمی رسید بالا می رفتم دانستم که به آخر این سفر رسیده ام. به داخل شهرکه رسیدم، خورشیدداشت آخرین لحظه های فرودش را انجام می داد. ازیک وانتی که ازاصلاندوز آمده بود، نیم کیلو شلیل خریدم و دردم همان جا خوردم. ازبس که عطش داشتم.آدرس پایانۀ مسافربری را پرسیدم و مستقیم به آن جا رفتم. اتوبوس نیم ساعت پیش حرکت کرده بود و تا روز بعد اتوبوس دیگری نبود. یا باید شب را درکلیبرمی خوابیدم یا این که به اهریا تبریز می رفتم. راستش کلیبر را سه سال پیش دوشب درآن خوابیده بودم. یک شبش را پای قلعه بابک توی یک کمپ گردشگری و یک شب را هم توی شهر. پس ماندنم اگرمی خواستم سفرم را تمام کنم لطفی نداشت. فکرکردم اگربه اهربروم شاید بتوانم با اتوبوس های آن جا به تهران برگردم. کلیبرشهری است میان کوهها که بخشی از آن را جنگل های ارس باران فرا گرفته. دوچرخه سواری دراین شهرکاری سخت است چون سربالایی های تند و تیزی دارد. حالا با آن همه خستگی و کوفتگی داشتم یک سربالایی تند و تیز را بالا می رفتم تا به سرجادۀ اهر برسم.تاکسی خطی های اهرسرجاده بودند. راننده ای که نوبتش بود مسافرصدا می زد. داخل ماشینش دومسافرنشسته بودند. به او گفتم که آیا می تواند مرا با دوچرخه ام به اهرببرد. گفت که چرا نمی تواند ولی باید هزینه اش را بدهم. بعد ازکمی چک و چونه قبول کرد که کرایۀ دو نفر را بپردازم. دوچرخه را با کمک رانندۀ همکارش طوری داخل صندوق عقب جا داد که چرخ جلویش بیرون افتاد.بعد ازپنج روز دوچرخه سواری وقتی سوار ماشین شدم حس عجیب وغریبی پیدا کردم. یک جور حس بیگانگی داشتم. انگار اولین بار است که سوار این چهارچرخ فلزی می شوم. به ویژه وقتی که با سرعت جاده را پشت سرمی گذاشت و مناظریکی پس از دیگری از جلوی چشمانم رد می شدند، حیرت می کردم.مدام برمی گشتم و به عقب نگاه می کردم. نگران دوچرخه ام بودم که اتفاقی برایش نیفتد. راننده خیلی تند می رفت و از همۀ ماشین ها سبقت می گرفت. بیچاره دوچرخه ام. دوچرخه ایی که پابه پای ارس پیش رفته بود و باد را آن چنان شکست داده بود حالا توی صندوق عقب با آن وضع ناخوش آیند درازکشیده بود. مانند اسبی که دست و پایش را بسته و به زور سوار ماشینش کرده باشند. راننده وقتی فهمید که چه مسیرطولانی را تا کلیبرآمده ام به دوچرخه ام لقب سالار داد. خودش یک رانندۀ قهاربود. اگرشرایطش فراهم بود به راحتی می توانست در مسابقات اتومبیلرانی مقام کسب کند. توی شهرشان به قناری معروف بود. به خاطراین که پشت هرماشینی که قرار می گرفت چهچه می زد تا از آن ماشین سبقت نمی گرفت چهچه اش را قطع نمی کرد. راه یکساعته تا اهر را کمتر از نیم ساعت طی کرد.وقتی دوچرخه ام را دوباره دست گرفتم، هوا دیگرتاریک شده بود. با آنکه قناری گفته بود که تا ساعت یازده هم اتوبوس برای تهران است، تصمیم گرفتم که شب را در اهر بمانم. با این تن عرق کرده و خسته درست ندیدم سوار اتوبوس شوم. اهر را هم فقط همان دفعه که به کلیبر رفتم گذری از آن رد شده بودم. فرصتی بود تا حسابی بگردمش. به دنبال یک مسافرخانه گشتم تا بالاخره آن را درطبقۀ دوم یک ساختمان که زیرش چند دکان آهنگری و دروپنجره سازی بود و درقسمت قدیمی شهر قرار داشت، یافتم.مثل همۀ مسافرخانه ها قدیمی و قناس بود. از مسافرخانه چی پرسیدم که آیا حمام دارد که داشت. به حمام بیشتر از خواب نیاز داشتم. اتاق یک تخته ایی را که تنها یک پنجرۀ کوچک به راهرو داشت به من داد. درست است که اتاق خفه ایی بود ولی از اتاق هایی که پنجره اش به خیابان بازمی شد بهتربود. لااقل صدای ماشین ها خواب برآدم حرام نمی کرد.مشکل تنها دوچرخه ام بود که نمی شد آن را مثل مسافرخانۀ تبریز کول کرد و توی اتاق برد. هم راه پله ورودی تنگ و سقفش کوتاه بود و همین که اصلن جایی برای گذاشتن دوچرخه نبود. مسافرخانه چی پیشنهاد کرد آن را داخل دکان آهنگری بگذارم و بعد خودش رفت سفارشم را کرد.اولین کاری که کردم به حمام رفتم. تازۀ تازه شدم. بعدهم رفتم و دریک غذا خوری که روبروی مسافرخانه بود قرمه سبزی خوردم. تا آمدم بخوابم دیگرساعت یازده شب شده بود. این اولین شبی بود که می توانستم با خیال راحت تا هروقت صبح که دلم می خواست بخوابم.صبح ساعت هشت بود که بیدارشدم. قبل ازآن که برای صبحانه بروم، رفتم و از پشت در مشبک دکان آهنگری که هنوزبسته بود به دوچرخه ام نگاهی انداختم. پشتش به من بود. شاید از این که داخل یک دکان آهنگری زندانی شده ناراحت بود. بالاخره بعد از پنج روز توانستم صبحانه کره و عسل محلی بخورم. در اهر دکان هایی که عسل و لبنیات می فروشند صبحانه هم می دهند. قیمت یک پیاله کره و عسل با نان بربری تازه و چای پنج هزارتومان شد. به جای کره می شود سرشیر هم سفارش داد. شهر هنوز به جنب وجوش در نیامده بود که سوار یک تاکسی شدم و به ترمینال رفتم تا بلیط اتوبوس برای تهران بگیرم. ساعت ده شب را گرفتم تا فرصت کنم حسابی اهر را زیرپا بگذارم.اول به بازار سرپوشیده رفتم. تازه باز شده بود. جزمن و یک زن که پشت ویترین یک مغازۀ طلافروشی داشت به طلاها نگاه می کرد کسی نبود اما به مرورشلوغ شد. اهرمرکز ارسباران است. بیشتر روستاها وعشایرمنطقۀ ارسباران محصولات کشاورزی و دامی شان را به این شهرمی آورند می فروشند و بعد ازهمین بازارکفش و لباس و دیگر مایحتاج زندگی شان را می خرند. بعد ازبازاربه مسافرخانه برگشتم ببینم تخلیه اتاق چه ساعتی است. ساعت ده بود. وسایلم را جمع کردم و ازمسافرخانه چی خواهش کردم که آن ها را تا شب برایم نگه دارد. مسافرخانه چی به سختی پذیرفت. درکل آدم سختی بود. دیشب هم وقتی یک ملحفۀ اضافه خواستم نداد. دوچرخه را هم صاحب دکان آهنگری روبروی دکانش کنار خیابان گذاشته بود. از اوخواهش کردم که هم آن جا بماند تا شب به دنبالش بیایم. با روی باز گفت که خیالم راحت باشد. حالا دیگربا فراغ بال به شهرگردی رفتم. یک چیزجالب در اهر دکان هایی بود که در مرکزشهر کار تزریقات و پانسمان انجام می دادند که تعدادشان هم زیاد بود. بعضی هاشان فشارخون و آزمایش قند خون هم می گرفتند. یک باردیگربه بازار رفتم و تا ساعت نه شب که رفتم دوچرخه و وسایلم را گرفتم یکسره پیاده روی کردم. دیگرآنقدرتوی شهررفت و آمد کرده بودم، کنجکاوی بعضی ها برانگیخته شده بود. ناهار را دیزی خوردم. بعد به پارکی رفتم که مقبرۀ شیخ شهاب الدین درآن قرار داشت. معماری زیبای داشت. جلوی درپشتی آن که خلوت بود، روی سکوی سنگی اش دراز کشیدم و دو ساعتی خوابیدم. وقتی بلند شدم ساعت چهارشده بود. هنوز تا ساعت ده شب خیلی مانده بود. چاره ایی نبود دوباره به داخل شهررفتم و به گشت و گذارپرداختم. نمی دانم چرا دچار نوعی حس پوچی شده بودم. شاید مشابه حسی که قهرمانان ورزشی پیدا می کنند وقتی کار ورزش و قهرمانی شان تمام می شود. یک جا وقتی از جلوی بساط یک پیرمرد سیگارفروش رد می شدم، دوسه نخ سیگارخریدم. کاری که دوسالی بود ترک کرده بودم. حالا وقتی پاهایم از فرط رکاب زدن چون فولاد شده بودند، من داشتم سیگار دود می کردم. خوشبختانه هوسی زودگذر وناشی از همان حس پوچی بود.ساعت نزدیک به نه شب، یک کیلو شیرینی خریدم و برای صاحب آهنگری بردم تا از او قدردانی کرده باشم. صاحب آهنگری چه قدرحیا کرد تا جعبۀ شیرینی را گرفت. بعد هم رفتم بالا و از مسافرخانه چی وسایلم را گرفتم.وقتی کوله بارم را سوار دوچرخه کردم انگارخوش حال شد. وقتی خودم سوارش شدم و به راه افتادیم خوش حال تر هم شد. دوچرخۀ خوبی بود. نه پنچر شد و نه مشکل خاص دیگری برایم درست کرد.ساعت نه ونیم شب بود که دوچرخه را توی جعبۀ بار اتوبوس گذاشتم. ساعت ده هم اتوبوس با همۀ مسافرهایش حرکت کرد. حالا من راهی را که از تهران در روز سه شنبه صبح تا تبریزبا اتوبوس آمده بودم درشب سه شنبه داشتم از اهر به تهران برمی گشتم. نیم ساعت ازحرکت اتوبوس نگذشته بود خوابم برد و تا صبح که اتوبوس به تهران رسید هیچی نفهمیدم.پایان.سفربه بالاسر ایران/ محمدرضا اجاقی/ مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 11:59:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۹)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%B9-jejzj4gcsic2</link>
                <description>سفر به بالاسر ایران- بخش نهمنوشته: محمدرضا اجاقیدرسرازیری ها سرعتم به هفتاد کیلومتر در ساعت هم می رسید، هرچندکار خطرناکی بود و ممکن بود با کوچکترین مشکلی مثل پنچری و... سرنگون شوم ولی دل را به ارس می زدم و چون باد می رفتم. دوچرخه ام تا آن لحظه خوب کارکرده بود. مانند اسبی که چموشی نکند و قبراق و سرحال به سوارش، سواری بدهد. آفرین گویان این را به خودش هم گفتم. درست است که دوچرخه وجودش از فلز و لاستیک است ولی وقتی انسان سوارش می شود، جان پیدا می کند. انرژی انسان به آن منتقل می شود و آن، او می شود. حالا او دوچرخه دیگربا من یکی شده بود.پس ازطی سی و یک کیلومتر راه پرفراز و نشیب ساعت ده صبح بود که به جانانلو رسیدم. شهری که از عاشقلو شهرتربود. اولین کاری که کردم به یک عابربانک رفتم تا پول بگیرم. بعد هم وارد یک قهوه خانه شدم تا صبحانه بخورم. دراصل جگرگی کبابی بود که تخم مرغ هم داشت. ولی من هوس کره عسل کرده بودم. صاحب قهوه خانه گفت که ندارد ولی می تواند برود و ازبقالی برایم بگیرد. وقتی فهمیدم کره عسلش کارخانه ایی است، منصرف شدم و به دل و جگر رضایت دادم. صاحب قهوه خانه وقتی فهمید که من دارم با دوچرخه مسافرت می کنم، حیرت کرد. برایش باور پذیر نبود که من همین طور سرخود به جاده زده ام. فکرمی کرد که از طرف جایی یا کسی پولی به من داده اند تا رکاب بزنم. آخرسرهم پرسید که سفرآخرم کجاست؟ من پاسخ دادم آن دنیا. خنده ایی کرد و گفت که خدا نکند و منظورش سفر آخر با دوچرخه است.تصمیم گرفتم به کلیبربروم. پارس آباد مغان و بیله سوار را یک بار از اردبیل رفته بودم. البته با ماشین که سفرخوبی هم بود. گذر از یک جادۀ کوهستانی و جنگلی به سفرم تنوع می داد. پس سر دوچرخه را به طرف جادۀ کلیبرکج کردم. خداحافظ ارس. خداحافظ ای رود روندۀ زندگی بخش. خداحافظ ای همراه روزهای خوش وسخت، باشد که همیشه پرآب وخروشان باشی، دلم برایت تنگ خواهد شد. به امید دیدار.ازجانانلو تا کلیبرچهل کیلومتربود که از کنار رودی که نامش به نام کلیبربود، می گذشت. رود که چه بگویم جوی آبی که دیگرداشت نفس های آخرش را می کشید. با دیدن ارس آدم دیگرخجالت می کشید که به این رودها، رود بگوید. با این حال گذر همین رود ازمیان کوههای زیبای جنگلی و نیمه جنگلی دره ایی سرسبز ازباغات و مزارع به وجود آورده بود.هرچه به ظهرنزدیک تر می شدم، هوا داغ ترمی شد. نوار مرزی به خاطر ارس و باد و نسیمی که داشت گرما کمتر اذیت می کرد. ولی این جا معلوم بود که رُس ام کشیده خواهد شد. به ویژه آن که داشتم از نشیب به فرازمی رفتم. هرچه آسانی را که از مرند تا جلفا دیده بودم، حالا این جا باید پس می دادم. چون هرچه می گذشت ارتفاع از سطح دریا بیشتر می شد.هرچه پا می زدم انگارپیش نمی رفتم. دوسه باری پیاده شدم ولاستیک هارا دست زدم تا ببینم کم باد نباشد. کم باد نبود. پس مشکل چه بود که انقدربه سختی پیش می رفتم. تمام اجزای دوچرخه را کنترل کردم اما مشکلی نبود. دست آخر فکر کردم شاید لقمه های ترمز تنظیمش به هم خورده باشد و به طوقه می گیرد. لقمه های جلو را که به آن ها مشکوک بودم باز کردم. باز هم تأثیری نداشت. لقمه های عقب را هم بازکردم. حالا دیگر بی ترمز می رفتم ولی هیچ فایده ایی نکرد. انگار داشتم توی آب سنگین پا می زدم. حتی جاهایی که جاده کمی سرازیری می شد باز دوچرخه پیش نمی رفت. مانند اسب چموشی شده بود که دیگر دلش          نمی خواست به صاحبش سواری بدهد.نمی دانستم چند کیلومتر از راه را آمده بودم. هیچ تابلویی هم نبود که نشان دهد چند کیلومترمانده. بدتر از همه به خاطر داغی هوا، مصرف آبم بالا رفته بود و باید مراقب می بودم آبم تمام نشود. یکی دوبارخواستم جلوی ماشینی را بگیرم ودرخواست آب کنم و کیلومتررا بپرسم که مدارا کردم شاید به یک آبادی برسم.هیچ آبادی دیده نمی شد. هرچه هم به ظهر نزدیک تر می شد، تعداد ماشین هایی که از جاده تردد می کردند کمتر و کمترمی شد تا جایی که بعضی وقت ها انگار تنها من روی جاده بودم.وقتی راه افتادم فکرمی کردم حداکثر تا ساعت دو بعدازظهر کلیبرخواهم بود و ناهار را آن جا خواهم خورد. اما همۀ این ها خیالی بیش نبود.یک جا بالاخره یک روستا آن طرف رود دیده شده ولی آنقدر دوربه نظرمی رسید که از رفتن به آن جا منصرف شدم و بهتردیدم ادامه بدهم تا بلکه به شهربرسم. درطول این سفر تا حالا این قدر درمانده نشده بودم. احساس می کردم که قوایم تحلیل رفته. به قول ورزشکارها بدنم خالی کرده بود.در اوج نا امیدی بعد ازیک پیچ تند آثاری از کیوسک سفید رنگی دیدم که رویش پرچمی در اهتزاز بود. چند کلبۀ فلزی و چوبی هم اطراف این کیوسک دیده می شد. اول فکر کردم باید مال امداد هلال احمریا راهسازی باشد ولی وقتی نزدیک شدم دیدم یک قهوه خانه است. کیوسک سفید آشپزخانه اش بود و آن کلبه های چوبی فلزی، آلاچیق هایی برای مسافران. خوش حال شدم که نجات یافته بودم. همین که رسیدم اول درخواست آب کردم چون خیلی وقت بود که آبم تمام شده بود و داشتم ازتشنگی هلاک می شدم. پسرجوانی که به همراه برادر بزرگترش آن جا را اداره می کردند گفت که پشت کیوسک چشمۀ آبی هست. سریع به آن جا رفتم. از  لوله ایی که دورش را سیمان کرده بودند، آب فراوانی بیرون می آمد. سرم را زیرآب گرفتم تا خنک شوم و بعد تا آن جا که می توانستم آب خوردم. زنده شدم.قهوه خانه جزتخم مرغ و چای و قلیان وچیپس و پفک چیزی نداشت. هوس ناهارپرپروپیمانی مثل دیزی کرده بودم. اما به همان تخم مرغ قناعت کردم. پسرجوان صاحب قهوه خانه لطف کرد و دوتا گوجه فرنگی هم به آن اضافه کرد تا املت شود.ساعت حدود دو بعد ازظهربود که ناهارخوردم. املت خوش مزه ایی بود. چنان زیاد هم بود که دونفر را راحت سیر می کرد.از برادر بزرگتر پرسیدم که تا کلیبرچند کیلومتر مانده که گفت ده کیلومتر. پس تا آن جا را سی کیلومتر آمده بودم. کم کم ماشین هایی جلوی چشمه می ایستادند تا سرنشینانش آبی بخورند و با خود ببرند. چند نفری هم آمدند ناهار و چای خوردند و بعد قلیان کشیدند. من توی یکی از آلاچیق ها که با ورق فلزی ساخته شده بود، نشسته بودم. آفتاب ورق فلزی را چنان داغ کرده بود که اگر دست به آن می زدی شاید دستت می سوخت. با این حال هر از گاهی که نسیمی می وزید آدم دلش خوش می شد.تازه داشت چرتم می گرفت که برادربزرگتر آمد و گفت اگر بخواهم می تواند با یک وانت که فامیلشان است و آمده تا آب ببرد، راهیم کند که بروم. نپذیرفتم. حیفم آمد که ده کیلومترباقی مانده را سوار ماشین شوم. مثل روزه داری که یک ساعت مانده به افطار بخواهند که روزه اش را بشکند ولی او با آن که ازتشنگی له له می زند، قبول نکند. حالا من هم انگار روزۀ ماشین داشتم.ادامه دارد...سفربه بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 12:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۸)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%B8-syzf1vnobias</link>
                <description>سفر به بالاسر ایران- بخش هشتمنوشته: محمدرضا اجاقیقبل از غروب آفتاب به عاشقلو رسیدم. شهری که از سیه رود هم کوچکتربود. البته شهرکه می گویم هنوز ساختار روستاییش را حفظ کرده بود و احتمالن زمان زیادی ازشهرشدنش نمی گذشت.ورودی عاشقلو- عکاس پورکریمی- ویکی پدیاورودی شهرروی یک پارچه که به تیرچراغ برقی آویزان بود نام رستوران و مهمانپذیری نوشته شده بود. مستقیم به طرف آن رفتم. پشت یک رستوران کوچک داخل یک حیاط، پنج اتاق کنار هم ساخته بودند. ازبیرون بد نمی آمد. تازه اگرهم بد می آمد چاره ایی جز خوابیدن درآن نبود. چون آنقدرخسته بودم و احتیاج به یک دوش آب گرم داشتم که    نمی توانستم به جای دیگری فکرکنم و تازه اگرهم فکرمی کردم مگربود. مستقیم داخل حیاط مهمانپذیرشدم. صاحب مهمانپذیربا آن که من با او فارسی حرف زدم باز پرسید که آیا ایرانی هستم. بدون آن که بخواهم داخل اتاق را ببینم قیمتش را پرسیدم که بعد از کمی چک و چونه به بیست هزارتومان راضی شد. بعد هم مرا برد تا بهترین اتاقی را که می خواست به من بدهد را نشانم بدهد. اتاقی بود که تنها یک فرش کف آن پهن کرده بودند و چند تا پتو و متکا که آدم دلش نمی آمد حتی دست به آن بزند چه برسد که روی آن بخوابد. خوشبختانه من کیسه خواب داشتم و غمی نبود. حمام را هم نمی خواست بدهد، ولی چون من به قول خودش برایش یک مهمان ویژه بودم راضی شد. درهمان زمان که ما داشتیم دربارۀ حمام چانه می زدیم، یک گروهبان هنگ مرزبانی و یک سربازبا عجله داخل حیاط مهمانپذیرشدند و مستقیم به طرف ما آمدند. گروهبان کلتی برکمرداشت و سربازیک اسلحۀ کلاشینکف به دست گرفته بود. گروهبان گفت شما ایرانی هستید؟ وقتی جواب به فارسی من را شنید لبخندی زد و گفت که خدا خیرتان بدهد، ما فکرکردیم خارجی هستید. چه قدردنبال شما گشتیم تا این جا پیدایتان کنیم. من گفتم چه کسی گفته که من خارجی هستم. گروهبان گفت که به آن ها گزارش داده اند. بعد هم با موبایلش تماس گرفت و با شخصی که آن طرف خط بود حرف زد و گفت شخص مورد نظریک ایرانی است و آن طرف هم داشت چیزهایی می گفت و گروهبان چشم می گفت. بعد از تماس گروهبان از من کارت شناسایی خواست که نشانش دادم. گروهبان عذرخواهی کرد وگفت که الان فرمانده شان برای دیدن من می آید. گروهبان و سرباز از حیاط بیرون رفتند. صاحب مهمانپذیرگفت که یک وقت ناراحت نشوم. من گفتم که ناراحتی ندارد آن ها وظیفه شان را انجام می دهند. بعد از او دربارۀ روستاهای ویران شده و مراتع و درختانی که سوخته بودند پرسیدم. صاحب رستوران گفت کار ارمنستان است. می گفت که چند روزپیش که تمام آن طرف مرز داشت در آتش می سوخت این جا واویلایی بود. گفتم برای چه باید این کاررا کرده باشند. هیچ کشوری با دست خودش طبیعتش را به آتش نمی کشد. گفت آن جا منطقۀ قره باغ است. تازه فهمیدم علت آن روستاهای ویران شده نه به دلیل مهاجرت بلکه جنگ قره باغ بوده. صاحب رستوران گفت که دیروزبه ارتفاعات آینالوکه مشرف برعاشقلو است رفته، دامنۀ این آتش سوزی آن قدروسیع بوده که برایش گریه کرده. داشتم به آن چه که صاحب رستوران گفته بود فکرمی کردم که گروهبان و سرباز دوباره آمدند و گفتند که فرمانده شان می خواهد مرا ببیند. فرمانده که جوان قد بلندی بود و لباس شخصی برتن داشت جلوی مهمانپذیرکناریک ماشین پژو ایستاده بود. وقتی من به طرفش رفتم او هم چند قدم به نشانۀ ادب به طرفم آمد. اول خوش آمد گویی گفت و بعد هم از این که مرا به اشتباه به جای یک توریست خارجی گرفته اند عذرخواهی کرد. من گفتم اتقاقن هرجا چه توی برجک های نگهبانی و چه توی جاده با نیروهای مرزبانی برخورد کرده بود سلام خسته نباشید گفته ام تا بدانند که ایرانیم. فرمانده که دیگرمطمئن شده بود که من خارجی نیستم تذکراتی دربارۀ قوانین مرزی داد و بعد هم گفت هرجا دچارمشکل شدم یا این که  دوچرخه ام خراب شد، نیروهای مرزبانی را خبرکنم تا کمک کنند. ازبرخورد گرم وخوب فرمانده وگروهبان وسربازش، حس خوبی پیدا کردم. از آن هاتشکرکردم و بعد از خداحافظی به مهمانپذیر برگشتم.با اکراه به حمامی رفتم که توی حیاط در کنار توالت ها قرار داشت. سعی کردم از شعاع دوش خارج نشوم. چرا که تنها چیزی که درآن حمام نبود تمیزی بود. آبش هم به تناوب گرم و سرد می شد. اما هرچه بود آبش که آب بود و خستگی از تنم بیرون کرد.داخل اتاق که شدم و آن را با دقت ورانداز کردم تازه فهمیدم روی فرش پر از آشغال و فیلترسیگارو... است. روی دیوارش هم آنقدرپشه و مگس و حشرات دیگرکشته بودند که آدم را یاد نقاشی های مدرن  می انداخت. نمی دانم چرا چنین جاهایی را نظارت نمی کنند. حتمن نباید هتل پنج ستاره باشد. گذاشتن تخت و دادن ملحفۀ تمیز و پاکیزگی که دیگرپنج ستاره و یک ستاره ندارد. متأسفانه ما هنوز برای صنعت گردشگری آماده نیستیم. درهمۀ نقاط ایران تنها دوجا برای اسکان هست، یا هتل یا مسافرخانه. هتل که گران است ومسافرخانه ها هم بیشترشان قدیمی و درب وداغان و کثیف هستند. بیشترکشورها انواع جاها را برای توریست ها فراهم کرده اند که تمیزی شان با هم فرقی نمی کند. از هتل و متل گرفته تا هاستل و کمپ ها ی گردشگری و... امروزه بیشتر از هفتاد درصد گردشگران افرادی هستند که با هزینۀ پائین اقدام به مسافرت می کنند. شما یک هاستل در همین کشور ترکیه یا ارمنستان را مقایسه کنید با یک مسافرخانه درایران.صبح زود که بیدارشدم توی حیاط، روبروی اتاق کناری یک پژو پارک شده بود که داخل آن یک زن و مرد و یک بچه به شکلی فشرده خوابیده بودند. حتمن دیروقت آمده بودند و دلشان نیامده بود داخل اتاقی به آن تمیزی بخوابند.بازهم جاده و من و ارس و البته باد که نه بلکه نسیم صبح گاهی که به خاطر مزارع و باغات اطراف به خنکی می وزید. دو راه در پیش داشتم یا تا پارس آباد مغان ادامه می دادم و یا این که به طرف کلیبر می رفتم. باید تصمیم می گرفتم چرا که برای رفتن به کلیبر یا باید از جادۀ آینالو می رفتم یا از جادۀ جانانلو.جادۀ آینالو که درست بعد از عاشقلو بود جادۀ دشواری بود که می گفتند ماشین جیپ هم به سختی از آن بالا می رود. یک جادۀ کوهستانی و البته زیبا که از دل جنگل های ارسباران به کلیبر می رسید. راه جانانلو که راه جدیدی بود راه استاندارد و بهتری بود. آن هم از جنگل های ارسباران می گذشت. تصمیم گرفتم که اگر قراراست به کلیبربروم ازجادۀ جانانلو به آن جا بروم. با این توجیه که جنگل جنگل است و هرجایی زیبایی های خاص خودش راه دارد. پس به طرف جانانلو رفتم.هم چنان که می رفتم باز مراتع و درختانی که سوخته بودند دلم را به دردآوردند. آیا واقعن این کاربه عمد بوده وآخردلیلش؟ برای کنترل بهترمرز؟ ازبین بردن طبیعت برای آن که حیات انسانی شکل نگیرد؟ کوچ اجباری؟ یا...؟ دلیلش هرچه باشد، گناهی بزرگ بود.جنگ قره باغ که بین آذربایجان و ارمنستان  پیش آمد اکنون چون آتشفشانی نیمه خاموش است. ارمنستان می گوید آرتساخ مال ماست. جمهوری آذربایجان می گوید قره باغ مال ماست که ارمنستان آن را اشفال کرده. این آرتساخ یا قره باغ همان منطقه ایی است که به موجب عهدنامۀ گلستان از ایران جدا شد.ادامه دارد...سفربه بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 13:28:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۷)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%B7-mv6kqi6lvqvo</link>
                <description>سفربه بالاسر ایران- بخش هفتمنوشته: محمدرضا اجاقینزدیک ساعت دو به رستورانی رسیدم که سرجادۀ روستای اوشتبین بود. ماشین های زیادی ازجمله خطی های جلفا- بیله سوار و یک کامیون جلوی آن پارک کرده بودند. من هم دوچرخه را بردم زیرسایه درختی پارک کردم. کنار رستوران داخل باغی که به یک رودخانۀ کوچک می رسید، آلاچیق هایی برای مسافران ساخته بودند که بیشترشان هم اهالی نخجوان و جمهوری آذربایجان بودند. به خوبی می شد از پوشش و لباس شان آن ها را تشخیص داد. به خصوص زنانشان که یکی درمیان حجاب چندانی هم نداشتند. یکی شان که زیرآلاچیق نشسته بود خیلی زیبا بود. دوسه تا از زنها هم رفته بودند توی درخت ها و داشتند بالا می آوردند. مثل این که دچارماشین گرفتگی شده بودند.رستوران به آن بزرگی فقط دو نوع غذا داشت. مرغ سرخ شده و کباب کوبیده که برنج هم نداشت. صاحب رستوران که تردید مرا متوجه شد از مرغش خیلی تعریف کرد. پس مرغ خوردم. خوشمزه بود. با چنان ولعی آن را خوردم که انگار ازجنگ برگشته ام. مردی که با زن و دوبچه اش چند میز آن طرف ترنشسته بودند، بدجوری نگاه می کرد. وقتی متوجه نگاهش شدم، لقمه توی گلویم ماند. از آن جا که فکرکردم شاید ولع من باعث جلب توجه اش شده باشد، بقیۀ غذا را چون آدم های سیرخوردم. اما این باعث نشد که نگاه آن مرد بریده شود. وقتی آخرین تکۀ مرغ را خوردم مرد به طرفم آمد و پس از حال و احوال آدرس راهی را که به کلیبرمی رفت از من پرسید. ازتبریز آمده بود و می خواست بعد از دیدن جنگل های ارس به تبریز بازگردد. مرا با دوچرخه ام بیرون رستوران دیده بود. فکرکرده بود که خارجی هستم. ازروی نقشه، راه کلیبررا نشان دادم. بعد هم به او گفتم که بد نیست که از رانندگان خطی هم بپرسد شاید راه بهتری هم باشد. مرد تشکر کرد و دوباره به سرمیزش بازگشت.تصمیم گرفتم تا ساعت پنج عصراستراحت کنم. هم هوا گرم  بود و هم من خسته. رفتم توی باغ کنار رستوران و روی یکی از تخت های دراز کشیدم. سعی کردم چرتی بزنم تا بدنم تازه شود. چرتم نگرفت. نقشۀ راههای ایران را دست گرفتم تا نگاهی به آن بیاندازم. طبق نقشه از سیه رود تا عاشقلو هشتاد و هفت کیلومتربود که من شصت و هفت کیلومترش را آمده بودم. با این حساب بیست کیلومتر دیگرراه داشتم. باید قبل از تاریکی هوا به عاشقلومی رسیدم که اگرمشکل خاصی پیش نمی آمد، می رسیدم. همان طور که داشتم به نقشه نگاه می کردم متوجه نکته ایی شدم که تا آن لحظه به آن فکرنکرده بودم. شکل سروگوش گربه را ارس کشیده بود. این گربۀ زیبا که نماد ایران شده. حالا من درست بالای سرایران بودم.نگاهم هنوز توی نقشه بود که یک مرد میانسال و دو زن جوان نخجوانی آمدند و روی تخت کناری من نشستند. از رفتار مرد حدس زدم که ایرانی باشد. چون تنها این  هم وطنان هستند که خیره به هم نگاه     می کنند. زن ها روسری هایشان را روی شانه هایشان انداخته بودند تا درصورت نیاز سرکنند. بهترین فرصت بود که گپی با اهالی آن طرف ارس بزنم. برای آن که اول تکلیفم با تابعیت مرد روشن شود به فارسی از او پرسیدم برای رفتن به کلیبر از کدام راه باید رفت. وقتی مرد به فارسی پاسخ گفت معلوم شد درست حدس زده ام. اهل جلفا بود و با این دو زن که از نخجوان داشتند به باکو    می رفتند، هم سفرشده بود. هرحرفی بین ما رد و بدل می شد او برای آن دو زن هم ترجمه می کرد. برای زن ها جالب بود که من داشتم با دوچرخه مسافرت می کردم. خودشان دوست داشتند به تهران ومشهد بروند. مرد درحالی که به زن ها اشاره       می کرد، با حالتی فخرفروشانه گفت که درتهران زن ها این جوری هستند؟ منظورش حجابشان بود. جالب است که این ها را هم برای آن دو زن ترجمه کرد. همین که مرد بلند شد و به طرف رستوران رفت دو زن جوان نخجوانی سرهایشان را به هم نزدیک کردند تا پچ پچ کنند. بعدهم خندیدند. هرچه بود موضوع حرف و خنده شان آن مرد بود. مرد که برگشت دوباره زن ها به حالت عادیشان برگشتند. کمی بعد شاگرد رستوران با یک سینی چای و شیرینی آمد و آن روی تخت  آن ها گذاشت. پنج عصربود که بساطم را دوباره بار دوچرخه کردم و به راه افتادم. از گرمای هوا کاسته شده بود. بعد از رستوران جاده تا مدتی از میان باغات میوه می گذشت که زیبایی خاصی داشت. شاگرد رستوران آدرس     چشمه ایی را داده بود که بعد از یک پل به فاصلۀ پنجاه متری از جاده قرار داشت.     می گفت که بهترین آب را دارد. به هوای آشامیدن بهترین آب از خریدن آب منصرف شدم. ولی اشتباه بزرگی کردم، چرا که چشمه را پیدا نکردم. کسی هم نبود جای آن را بپرسم. وقتی هم از یک جوان ماهیگیرکه قلابش را به ارس انداخته بود پرسیدم، سه چهارکیلومتری ازآن دور شده بودم.حالا باید بدون آب ادامه می دادم. البته خوشبختانه تا روستای بعدی راه زیادی نبود. روستایی که روی نقشه نبود. راستش    نقشه ایی که من داشتم همۀ روستاها را ننوشته بود. مثلن دوزال و کردشت که روستاهای مهمی هم بودند، توی نقشه درج نشده بود چه برسد به روستای مرزآباد که معلوم بود نامش جدید است و لابد جایگزین نام دیگری کرده اند که آنقدر بچه های این روستا اذیتم کردند و داشتند از سروکولم بالا می رفتند که فرصت نکردم از کسی بپرسم نام احتمالی قدیم این روستا چه بوده. روستای عجیبی هم بود. جلوی یک بقالی که سر راه بود ایستادم تا یک بطری آب بگیرم چند بچه به طرفم آمدند و تا من بطری آب بقالی را توی بطری آب خودم خالی بکنم، حسابی دوچرخه ام را انگولک کردند. بعدهم شروع کردند به مسخره کردن وخندیدن. جالب بود که جوان بقال و مردمیانسالی هم که آن جا بودند، چیزی نمی گفتند تا بچه ها دست از سرم بردارند. انگارخوششان آمده بود که من موجب تفریحشان شده بودم، چون آن ها هم می خندیدند. به هرترتیبی بود خودم را از دست بچه ها خلاص کردم و سریع سوار دوچرخه شدم و در رفتم. اما بچه ها هیاهوکنان دنبالم دویدند. از میان روستا که می گذشتم جمعی از مردم روستا که  نمی دانم برای چه دور هم جمع شده بودند، چنان نگاهم کردند که انگار موجودی فضایی از مقابلشان گذشته. ازدست بچه ها که خلاص شدم تازه یک موتورسوار جوان که یک همسن و سال خودش را ترکش سوار کرده بود دنبالم کرد وبنای قال وقول گذاشتند. رانندۀ موتور برای آن که مهارتش را درموتورسواری نشان دهد با سرعت زیاد از کنارم گذشت و بعد دوباره جاده را دور زد و درحالی که با دوستش به من می خندیدند ازمقابلم به سرعت دورشدند. تا آن جا نه در هیچ شهر و نه هیچ روستایی چنین برخوردی ندیده بودم. با آن که روستای بزرگی بود و جمعیت زیادی هم داشت ولی به نظرم شلخته آمد. حتی مزارع و باغاتش هم به خوبی و سرسبزی و آبادانی دیگر روستاها نبود.اولین روستای ویران شدۀ آن طرف مرز را که دیدم، دلم حسابی به درد آمد. از آن بدترمراتع اطراف این ویرانه ها بود که سوخته بودند. هرچه پیش می رفتم دامنۀ این سیاهی ناشی از سوختن بیشترمی شد. به نظرم عجیب آمد. این روزها خبرهای زیادی ازآتش گرفتن جنگل ها و مراتع می شنیدم، فکرکردم که آن جا هم باید آتش سوزی شده باشد. از نوردوز به بعد کم کم آثارجنگل دیده می شد. آن طرف مرزهم قسمت هایی بود که کاملن جنگلی بود. چنان که به سیاهی می زد. عکس از خبرگزاری مهردرادامه چند روستای ویران شدۀ دیگرهم دیدم. یعنی همۀ این روستاهای این ناحیه به شهرها مهاجرت کرده بودند؟!ادامه دارد...سفربه بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 16:52:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۶)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%B6-exibehk6gary</link>
                <description>سفربه بالاسر ایران- بخش ششمنوشته: محمدرضا اجاقیبعد از امامزاده جاده شیب می گرفت و گردنه می شد. همان طورکه پیرمرد گفته بود این سخت ترین قسمت جاده تا نوردوز بود. ناچار دست گرفتم. به بالاترین نقطۀ جاده که رسیدم، روی بلوک های سیمانی کنارجاده نشستم تا نفسی تازه کنم. پائین جاده آن طرف مرز روستایی زیبا که سقف خانه هایش ازشیروانی بود قرارداشت. آن قدربه آن نزدیک بودم که اگردست دراز می کردم می توانستم برگ یکی ازدرخت هایش را بگیرم. با آن که خورشید طلوع کرده بود ولی روستا هنوز در خواب بود.روستایی درجمهوری خودمختار نخجوانخوب شد که حرف آن صاحب مهمان پذیر دربارۀ سختی جاده نا امیدم نکرد، وگرنه شاید ازسیه رود به جلفا برمی گشتم و لذت ادامۀ سفر را ازخود دریغ می کردم. جاده جز همان گردنه ایی که گفتم، نه تنها سخت تر از قبل نشد بلکه راحت تر هم شد.تا آن جا هر وقت از جلوی پادگان های مرزبانی رد می شدم برای سربازهایی که داخل برجک بودند دستی تکان می دادم و اگرهم صدایم می رسید سلامی می کردم و خسته نباشید می گفتم. حالا جایی که جاده به ارس نزدیک می شد، پشت یک تخته سنگ سه سربازنشسته بودند و نگهبانی می دادند. وقتی سلامشان کردم، یکصدا جواب دادند. یکی شان گفت بفرمائید آب و من تنها توانستم تشکرکنم.آن طرف مرز هم پایگاه هایی برای نگهبانی از مرز دیده می شدند. اما من هیج جنب جوشی دراین پایگاه ها ندیدم. انگارتعطیل بودند. توی برج هایی هم که به هوا رفته بود، هیچ سربازی دیده نمی شد. شاید این شگردشان بود که دیده نشوند اما ببینند.هرچه پیش می رفتم حرف پیرمرد خادم دربارۀ کم شدن سرعت باد واقعیت پیدا می کرد. نزدیکی های نوردوز باد جایش را به نسیم داد. با آن که خیلی اذیتم کرد، ولی نمی دانم چرا دلم برایش تنگ شد.تا قبل از آن که به نوردوز برسم، فکرمی کردم نوردوز یک روستاست. ولی تنها یک پایانۀ مرزی بود. تمام کامیون هایی که با آن هیکل بزرگشان از من سبقت گرفته بودند، درصف گمرگ خوابیده بودند تا نوبتشان بشود. حالا این من بودم که آهسته و سبک از آن ها سبقت می گرفتم.نوردوز گذرگاه مرزی ایران و ارمنستان است. به خاطرهمین جنب و جوش داشت.      کمی ایستادم تا این گذرگاه مرزی را نگاه کنم. آن طرف روستایی زیبا و سرسبز بود که مردمانشان اولین کسانی بودند که به مسافران ایرانی سلام می کردند.روی جادۀ آن طرف مرزکه به موازت جادۀ این طرف مرزبود بیشترماشین هایی که تردد می کردند، لادا بودند. وقتی یک پیکان غرش کنان از کنارم گذشت، عظمت لادی آن طرف مرز را جبران کرد.باید پنج کیلومتردیگرمی رفتم تا به روستای دوزال برسم. جوانی که خود اهل آن روستا بود و در پایانۀ مرزی کارمی کرد، آدرس رستورانی را داد که مال برادرش بود. اسمش را هم گفت که بگویم تا سفارشی کرده باشد.ساعت ده صبح بود که به دوزال رسیدم. مستقیم به طرف رستوران برادرآن جوان رفتم تا صبحانه بخورم. جلوی رستوران یک میز دراز و یک نیمکت به همان اندازه درطرفینش گذاشته شده بود. زیرمیز هم جوی آب زلالی جاری بود. رنگ آبی نمیکت که پوست پوست شده بود، مرا به گذشته ها برد. یک پیرمرد که کلاه شاپو بر سر داشت پشت میزنشسته بود و داشت سیگارمی کشید. نام برادر آن جوان را گفتم و پیرمرد گفت که داخل است. دوچرخه را به نیمکت تکیه دادم. اولین باربود که باخیال راحت رهایش می کردم. چرا که پیش از این هربارآن را به جایی تکیه دادم، باد سرنگونش کرده بود.داخل رستوران کسی نبود. نام برادر آن جوان را صدا کردم. کمی بعد یک مردجوان از داخل پستویی که توی آشپزخانه بود بیرون آمد. نام برادرش را گفتم و برای صبحانه نیمرو خواستم. مردصاحب رستوران به سختی جواب داد. حتی فکرکردم که از حضورمن ناراحت شده. شاید هم آن وقت صبح کسی صبحانه نمی خورد. بیرون آمدم تا صبحانه آماده شود با پیرمرد گپ زدم. از آن جایی که ما نشسته بودیم تا ارمنستان صدمترهم نمی شد. چه حس خاصی آدم پیدا می کند که پشت میزیک قهوه خانه که از زیرش آب روان است، بنشیند و به ارمنستان نگاه کند. ارمنستان که می گویم دیوارۀ یک کوه بود که ازدوطرف تا جایی که چشم کار می کرد    ادامه داشت.ازپیرمرد که فارسی را به خوبی حرف می زد پرسیدم که آیا در روستای دوزال ارامنه هم هستند. پاسخ پیرمرد منفی بود. با این حساب این جا دیگر ارس نبود که تعیین مرزمی کرد بلکه زبان و قومیت و دین بود.دوزال یک روستای تاریخی است. انجیر و انار هم فراوان دارد. درآن زمان که من آن جا بودم فصل برداشت انجیر بود.وقتی برادر آن جوان ازخانه ایی که کنار رستورانش بود خارج شد تازه فهمیدم چرا آن همه معطل کرده. رفته بود و درخانه شان نیمرودرست کرده بود. تازه فهمیدم چرا وقتی از اوصبحانه خواستم زیرلبی جواب داد. غذاخوریش فقط مخصوص گوشت و کباب بود. این را به خوبی می شد ازآتش منقلی که جلوی مغازه اش روشن بود، متوجه شد. پس برای آن که حرف برادرش را زمین نینداخته باشد سفارش مرا پذیرفته بود. ازاین که زود دربارۀ رفتار او قضاوت کرده بودم، شرمنده شدم. این شرمندگی وقتی بیشتر شدکه رفت و ازخانه شان یک قوری چای تازه دم کرده هم آورد.بعد ازتهیه آب، دوزال را پشت سرگذاشتم. اطراف جاده پربود از درختان سرسبزی که ازمیانشان انجیر و انار با باری که داشتند، خودنمایی می کردند. انگارداشتی ازکوچه باغی می گذشتی. چندجایی ایستادم تا از درختان انجیری که کنارجاده روئیده بودند، انجیربچینم. درآن لحظه در بهشت بودم.پنج کیلومتردیگر رکاب زدم تا به کردشت رسیدم. این روستا به خاطرمجموعۀ تاریخی اش اهمیت پیدا کرده. حمامش معماری زیبایی داشت. روی جاده که می ایستادی می توانستی آن را که درمیان باغی که به ارس    می رسید تماشا کرد. اما از همۀ این ها زیباتر، طبیعت این روستا بود که باعث شده بود مورد توجه شاه عباس و بعدها شاهان قاجار قراربگیرد.حمام تاریخی کردشتتصمیم داشتم تا عاشقلو که شهری کوچک بود رکاب بزنم و شب را در آن جا بمانم. هرچه به ارس نگاه می کردم سیرنمی شدم. چم و خم زیبایی داشت. گاهی هم جزیره ایی را چون نگینی سبزدربرگرفته بود.در طول مسیر ماهیگیرانی هم بودند که داشتند از این سفرۀ پربرکت ماهی می گرفتند. یک باریکی شان را دیدم که چه ماهی بزرگی به قلاب گرفته بود.               اما ارس با این همه زیبایی وبرکت، از زمان عهد نامه های گلستان و ترکمن چای نقشی سیاسی هم بازی کرده. نقشی که براو تحمیل کردند. ارس خود شاهد است که من چه می گویم.اگرهم ارس به حق نقطۀ مرزی است. چیزی از حسی که آدم نسبت به مرزها پیدا می کند، کم نمی کند. یاد صمد بهرنگی به خیرکه چه غریبانه دراین مرز غرق شد.ادامه دارد...سفربه بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 10:41:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۵)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%B5-ng5z3zhbgu61</link>
                <description>سفر به بالاسر ایران- بخش پنجمنوشته: محمدرضا اجاقیهنوزبیشتر از پانصدمتری از سیه رود خارج نشده بودم که جاده با درختانی که دو طرفش را سایه انداخته بودند زیباتر شد. کرانۀ ارس جایی که ساحلی گسترده زیردرختان سربه فلک کشیده پیدا کرده بود، جمعیت زیادی زیراندازهایشان را پهن کرده بودند و بساط کبابشان به راه بود. تصمیم گرفتم درسایه درختی استراحت کنم و بعد ادامه بدهم. درجایی که نزدیک یک خانه باغ بود ایستادم و خودم و دوچرخه ام به زیرسایه درختی رفتیم که با فاصلۀ کمی ازشانۀ خاکی جاده بود. روبرویم همه جا سبز و پر درخت و پشت سرهم ارس زیبا بود. ارسی که در مسیرش دره ایی سرسبز، پر از باغات میوه و مزارع گوناگون به وجود آورده بود. ارسی که برکت و نعمت بود. همان طورکه دراز کشیده بودم و داشتم به رقص شاخ ساران در دل آسمان آبی نگاه می کردم، اندیشیدم که خداوند به این سرزمین همه چیزبخشیده ولی چه قدر آنهایی که قدرش را می دانند کم هستند. همان لحظه به کرانه های خلیج فارس رفتم به شرق و به غرب و به مرکز و همۀ جاهای دیگراین کشورکه دیده بودم. خدایا چه بزرگی به ایران بخشیده ایی. و ای کاش ما هم بزرگوارنه از این بخشش استفاده کنیم نه ناشیانه و حریصانه. تا جایی که امروزه رودها و دریاچه هامان روبه نابودی رفته اند. خدایا شکرت از این همه بخشش ونعمت، از این سفرۀ رنگارنگی که در این کشور پهن کرده ایی. باشد که ماهم مانند آدم سراین سفره بنشینیم.اگر می دانستم امامزاده انقدر نزدیک است، مستقیم می رفتم همان جا استراحت می کردم. از کناریک پادگان مرزبانی وارد جادۀ باریک خاکی می شدی و پس از طی صد متربه امامزاده می رسیدی. امامزاده ساختمانی کوچک داشت که از آجرساخته بودند. روبروی درورودی زائرسرا بود که روی هم شش اتاق داشت. کنار زائرسرا هم یک خانۀ گلی بود که نشان می داد که درگذشته ساختمان امامزاده هم گلی بوده. داخل حیاط بزرگ امامزاده هم چند درخت کوچک و بزرگ سبز کرده بودند. توی حیاطش که  می ایستادی چشم اندازی ازکوه و دشت وباغ و رود و شهر اردوباد دلت را بازمی کرد. جای با صفایی بود.درآن ساعت که من وارد شدم چند بچه داشتند توی حیاط بازی می کردند و چند نفری هم جلوی امامزاده ایستاده بودند. یکی از اتاق های زائرسرا هم در اختیار خانواده ایی بود که مردهایشان توی حیاط و روی یک منقل دست ساز، مشغول درست کردن جوجه کباب بودند.ازپیرمردی که خادم امامزاده بود جای چشمه را پرسیدم. نشانم داد. پشت امامزاده بود. از کنارجوی آبی که اطرافش سبزه زار بود راه افتادم و به طرف چشمه رفتم. سربه دهان چشمه که می جوشید گذاشتم تا سروصورتم تازه شود. بعد هم تا آن جا که توانستم آب خوردم. آب، این آب گوارا و خنک که یک آدم تشنه قدر آن را به خوبی می داند.امامزاده بابا یعقوب دراصل امامزاده نبود. آن چه که از زبان پیرمردخادم شنیدم این بود که ایشان به خاطر کرامات و دانشی که داشته مردم چون امام زاده او را زیارت می کنند و نذورات می دهند. داخل ضریح فلزی کوچکش به رسم همۀ امام زاده ها مقداری پول انداخته بودند.پیرمرد خادم به رسم مهمان نوازی، یک قوری چای برایم آماده کرد. یک صندلی هم ازداخل دفتر امامزاده آورد که رویش بنشینم. بعدهم با هم گپ زدیم و چای خوردیم. این که از کجا آمده ام و به کجا می روم و از این حرف ها... دربارۀ باد هم حرف زدیم که همچنان داشت می وزید و لحظه به لحظه هم شدید ترمی شد. چیزهایی که پیرمرد در بارۀ باد این منطقه گفت جالب بود که اگر این باد نبود از دست پشه و حشرات دیگر درامان نبودیم. و این که این باد درفصل تابستان می وزد و روزهایی که کمتر می وزد یا نمی وزد گرمای هوا اذیت خواهد کرد. آن جا بود که فهمیدم این باد چه نعمتی است برای این منطقه، هرچند دوچرخه سواری چون مرا به زحمت بیاندازد. بعد هم حرف از توربین ها بادی زد که اگربرپا می کردند می توانستند برق فراوانی به دست بیاورند. حتی گفت اگر می توانست خودش یکی از آن ها را به راه می انداخت تا بتواند برق مزرعه اش را که نزدیک سیه رود بود، تامین کند. بعد هم دربارۀ شهر اردوباد حرف زدیم که آن طرف ارس جدا مانده و خودش که تاحالا آن طرف نرفته. بعدهم از فقرشان گفت و از تبلیغاتی که توی تلویزیونشان می کنند که انگارخیلی خوش وخرمند. مثالی از آسیاب خرابه هم زد که آدم وقتی آن را توی تلویزیون می بیند فکرمی کند چه جایی است و وقتی خودش باچشمان خودش می بینید تازه می فهمد خیلی هم جایی نبوده. منظورش نقش تبلیغاتی بود که رسانه ها برای خوب جلوه دادن جایی یا چیزی می کنند.نزدیک غروب خانواده ایی که داخل یکی از اتاق های زائرسرا بودند، بساطشان را جمع کردند و رفتند. پیرمرد خادم هم مشغول کندن زمین کنار زائرسرا شد تا کابل برقی را که درهوا معلق مانده بود زیرخاک کند. من هم مشغول شستن لباس های شوره زده ازعرق تنم شدم. تا هوا تاریک شود چند خانوادۀ دیگربه زیارت آمدند و رفتند.برای شام پیرمرد خادم رفت و از خانه اش که درسیه رود بود، ماست و نان محلی آورد. خیلی اصرارداشت که شامی درخوریک مهمان بیاورد که من نپذیرفتم و از نان و ماستش استقبال کردم. هرکاری هم کردم پولش را نگرفت. فقط پانزده هزارتومان پول اتاق زائرسرا را به او دادم که طی قبضی که به من داد به حساب صندوق امام زاده می رفت تا صرف مخارجش شود. پیرمرد قبل از رفتنش به خانه، چندبارگفت که هیچ ترسی به خود راه ندهم، چرا که آن جا امن است.شب که شد من ماندم و بابایعقوب و باد. اتاقم توی طبقۀ دوم زائرسرا بود که درش به بالکن باز می شد. یک پنجرۀ کوچک هم به پشت ساختمان باز می شد. وقتی پنجره را بازکردم باد انگار که سوراخی برای وزیدن به داخل اتاق پیدا کرده باشد، چنان وزید که لامپ آویزان ازسقف به رقص درآمد. برای آن که کوران درست نشود یا باید دررا می بستم یا آن پنجرۀ کوچک را، که تصمیم گرفتم دررا ببندم. قبل ازخواب لباس هایم را که به نرده های بالکن گره زده بودم تا باد آن ها را نبرد، جمع کردم. یکی ازمزایای بادی که می وزید خشک کردن لباس های خیس در کمترین زمان بود.برای آخرین بارقبل ازخواب، نگاهی دوباره به اردوباد انداختم. درتاریکی شب، تعداد چراغ های روشنش آنقدرکم بود که آدم باورنمی کرد که دارد به یک شهر نگاه می کند. به نظر می رسید هرخانه بیش ازیک لامپ روشن نکرده اند. البته این صرفه جویی ازروی ناچاری بود ولی ای کاش دیگرساکنان کرۀ زمین به اختیار مصرف برقشان را کمترمی کردند تا کمترباعث گرمایش کرۀ زمین شوند.صبح زود راه افتادم. تصمیم داشتم تا نوردوز را که بیست کیلومتربود، رکاب بزنم و صبحانه را آن جا بخورم. باد هم چنان می وزید ولی دیگر احساس بدی به آن نداشتم. با خود گفتم بگذار بوزد، حتمن حامل پیام مهمی برای طبیعت است. ارس هم شکایتی نداشت، چرا که هم چنان با قدرت پیش   می رفت.ادامه دارد...سفربه بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 12:22:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۴)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%864-odcmuujn6p6u</link>
                <description>سفربه بالاسر ایران - بخش چهارمنوشته: محمدرضا اجاقیوقتی دوباره به جادۀ اصلی برگشتم بادیدن ارس دلم شاد شد. حالا من بودم و ارس که شانه به شانۀ هم جریان باد را می شکافتیم و پیش می رفتیم.با یک حساب سرانگشتی که کردم، معلوم شد تا سیه رود پانزده کیلومترمانده. چون من تا سرجادۀ آسیاب خرابه که سی کیلومتربود را آمده بودم. به هرحال هرچه قدرمانده بود، باید خود را به سیه رود می رساندم.  هم آن جا هم تصمیم گرفتم که شب را در سیه رود بمانم. هرچند چهل وپنج کیلومتربرای یک روز خیلی کم بود. ولی با این بادی که می وزید باید چهل وپنج  ضرب در سه می شد. بعد هم با خود گفتم من که درتوردفرانس نیستم که بخواهم خود را از دست و پا بیاندازم.هر طور شده باید بطریم را آب می کردم. بی آب گذاشتن بدن کارخطرناکی بود. خوشبختانه بیشتر از نیم ساعت نرفته بودم که یک استخرپرورش ماهی درسمت راست جاده دیده شد. راهم را به جاده ایی خاکی که به طرف آن می رفت کج کردم.هرچه بر در نرده آهنی اش زدم کسی نیامد. شاید اگر سگی که داخل محوطه بود پارس نمی کرد، کسی متوجه حضور من نمی شد. چرا که باد صدا را هم با خود می برد. بعد از مدتی در ساختمان کوچکی که روبروی استخر قرار داشت باز شد و یک پسربچه از لای در سرکشید. سلام کردم. ولی او فقط نگاهم کرد. کمی بعد زن جوانی دیده شد. بازهم سلام کردم. چیزی نشنیدم. درهمان وقت مردجوانی که چکمه پا کرده بود از پشت استخرکه با شیبی به یک باغ می رسید پیدایش شد. سلام کردم و گفتم کمی آب می خواهم. مرد چیزی گفت و دستش را به علامت منفی بالا برد. ناامیدانه فریاد زدم آب می خواهم و برای آن که منظورم را رسانده باشم، بطری آب را بالای سربردم و تکان دادم. مرد نگاهی کرد و دستی تکان داد و بعد به داخل ساختمانی رفت که زن و بچه از لای درش سرک کشیده بودند. بی فایده بود. فرمان دوچرخه را گرفتم و به طرف جادۀ اصلی به راه افتادم. خیلی پیش نرفته بودم که صدای فریادی درمیان باد شنیدم. سربرگرداندم دیدم مرد است که با یک بطری بزرگ آب به طرف در نرده ایی می آید. به طرف در رفتم. حالا انقدرنزدیک شده بودیم که صدا به صدا برسد. مرد عذرخواهی کرد و گفت فکر می کرده که من ماهی می خواهم و نه گفتنش به همین خاطربوده. چون تازه بچه ماهی ریخته وهنوز به حد فروش نرسیده. بعد بطری بزرگ آب خنک را به دستم داد و خیلی تعارف کرد که داخل بروم. من از او تشکرکردم و گفتم همین آبی که زحمتش را برایم کشیده، کفایت می کند و دیگر راضی به زحمت بیشتر نیستم.آب خنک تمام وجودم را تازه کرد. آدم باید از تشنگی به عذاب بیفتد تا معنی آب را بفهمد. جرعه جرعۀ آبی که می نوشیدم درآن وقت از هرچیزی در این دنیا گرانبهاتر بود. بی خود نیست می گویند آب مساوی است با زندگی. هم چنان که اگر ارس نبود آبادی نبود.عکس از سایت منطقه آزاد ارستا رسیدن به سیه رود دو بار دیگربطری را آب کردم. یک بارش از رانندۀ کامیونی که با همکارانش پشت دیواره ایی از کوه پناه گرفته بودند تا بی مزاحمت باد تجدید قوایی بکنند. بار دیگرش ازپسرجوانی که توی یک باغ کار می کرد.رانندۀ کامیون که داشت ریشش را با ماشین می تراشید خیلی معطل کرد تا یک بطری آب از داخل یخچال کامیون بیاورد. اگرمی دانست که چه قدر تشنه ام، شاید زودتر این کار را می کرد. سه نفربودند با سه کامیون دراز که ازمشهد راه افتاده و داشتند به ارمنستان می رفتند. بار اول شان هم بود. آن یکی که داشت چای می خورد به طرز تحقیرآمیزی نگاه می کرد. انگار داشت با خودش می گفت این آدم چه دل خوشی دارد که با دوچرخه به جاده زده. یکی دیگرشان کنار سفرۀ پهن شده برزمین نشسته بود و داشت نان و پنیربا خیارو گوجه می خورد. هم او بود که گفت بهتر است به جای آب چای بخورم. بعد هم به حالت مسخره آمیزی گفت که با خودم فس فس دارم. اولش متوجه نشدم. بعد فهمیدم که منظورش تلمبه است. چون حرف از پنچری زد. وقتی بطری یک ونیم لیتری آب را گرفتم می خواستم بلافاصله از آن بخورم که راننده گفت نصفش را توی بطری خودم بریزم و مابقی را بگذارم باشد. من درحدی که تشنگیم رفع شود داخل بطریم ریختم و بطری راننده را پس دادم. هرچند آب گوارایی بود و تشنگی ام را فرونشاند ولی حس خوبی نداشتم. ای کاش کمی تحمل می کردم تا از جایی دیگر آب تهیه می کردم.دفعۀ بعد پنج کیلومتر مانده به سیه رود بود که آن پسرجوان باغبان به دادم رسید. مشکل شنوایی و گویایی داشت. وقتی فهمید که تشنه ام و آب می خواهم رفت و ازداخل کلبه اش یک دبۀ بزرگ آب آورد تا هرچه قدرمی توانم بخورم و بردارم. چنان محبت می کرد که انگار درآن لحظه داشت کارمقدسی انجام می داد و براستی چه کاری مقدس تر از آن که تشنه لبی را سیراب کنی.ساعت یک ظهربود که به سیه رود رسیدم. باد کمی ازشدتش کم کرده بود ولی هم چنان می وزید. اولین کاری که کردم به یک بقالی رفتم که میوه هم می فروخت. دوتا هلوی بزرگ خریدم که محصول همان منطقه بود. هلوهای خوش آب و رنگی که با خوردنش تمام وجودم روشن شد.به طرف آدرس رستوران و مهمانپذیری که مرد بقال داد، راه افتادم. درمیان راه، چند پسربچه هِلومسدرکنان به دنبالم افتادند. وقتی فهمیدن که ایرانیم خندیدند و رهایم کردند. از تبریزتا آن جا بارها این هِلومسدر را شنیده بودم. توی جاده هر از گاهی سرنشینان اتوموبیلی با بوق و داد وفریاد ابراز احساسات می کردند و هِلومسدر  می گفتند. من هم با تکان دادن دست و لبخند پاسخ می دادم و اگر صدایم می رسید سلامی هم می کردم تا متوجه ایرانی بودنم بشوند. به نظر خارجی ها و به ویژه اروپایی ها بیشتر از ما، این چنین به جاده می زنند.صاحب رستوران گفت که مهمانپذیرش را که یک سوئیت است به اجارۀ یک ساله داده ومهمانپذیر دیگری دراین شهریافت نمی شود. رستورانش اما دایربود. دربارۀ ادامۀ جاده هم گفت، آن چه تاکنون آمده ام اتوبان بوده و از این به بعد جاده سخت ترمی شود. نمی دانم چرا حس خوبی به او پیدا نکردم. شاید از این که داشت ناامیدانه حرف می زد، خوشم نیامد. چیزی که من آن هنگام خیلی به آن احتیاج داشتم امید بود.ناهارم را دررستوران دیگری که درفاصلۀ کمی با رستوران مهمانپذیر قرار داشت خوردم. دوجوان به همت هم غذاخوری کوچکی راه انداخته بودند تا درآن شهرکوچک برای خودشان کاری دست وپا کرده باشند. غیر از من دو مرد دیگرهم داخل غذاخوری بودند که یکی شان مدام نگاهم می کرد. وقتی هم غذایش تمام شد به سراغم آمد و بی هیچ مقدمه ایی گفت که از کجا آمده ام و به کجا می روم. من هم هوشمندانه جواب دادم تا رفع سوء ظن احتمالی بشود. هرچه بود من داشتم در نوارمرزی تردد می کردم.آبگوشت خوش مزه ایی بود. درطول سفرهرچه را که می خوردم لذت زیادی داشت. الان می فهمم آن ها که کاربدنی می کنند، چرا با آن لذت غذا می خورند. حتی نوشابه را که در شرایط عادی پرهیزمی کردم، به راحتی می خوردم. با این حجم فعالیت بدنی که من داشتم هرپرهیزی مربوط به زندگی شهری بی معنا بود. بابت ناهاری که خوردم ده هزارتومان پول دادم که به نظرم خیلی مناسب آمد. جوان صاحب غذاخوری خیلی تعارف کرد که مهمانش باشم. قبول نکردم ولی هرکاری کردم پول آب معدنی را نگرفت.میدان شهرسیه رود- عکس از ویکی پدیاباید جایی برای استراحت می یافتم. جوان صاحب غذاخوری آدرس امامزاده ایی را درپنج کیلومتری سیه رود داد که اتاق هایی هم برای زائرین ومسافرهایی که می خواستند شب را درآن جا بمانند داشت. می گفت چشمۀ آب خنکی دارد و جای باصفایی است.قبل ازآن که ازسیه رود خارج شوم به یک قهوه خانه که درخروجی شهربود رفتم تا چای بخورم. پیرمرد صاحب قهوه خانه و یک مردجوان زیرآلاچیق جلوی قهوه خانه نشسته بودند. روبروی قهوه خانه کنارخیابان دو مرد داشتند با یک ماشین پراید که کاپوتش بالا زده شده بود، ور می رفتند. ظاهرن خراب شده بود. دو پسربچۀ    ده دوازده ساله هم که یکی شان بور بود آن جا بودند. آن ها اول فکرکردند خارجی هستم. پسربچه ها که    هِلومسدرگفتنشان را زودترشروع کرده بودند. ولی به زودی مشخص شد که اشتباه می کرده اند. دوپسربچه نزدیک آمدند و به سراغ دوچرخه ام رفتند تا آن را وارسی کنند. پسربچه ایی که بوربود معلوم شد که پدرش صاحب یک فروشگاه و تعمیرگاه دوچرخه در ارومیه است. پدرش همان بود که به همراه مرد دیگر داشت پراید را تعمیرمی کرد. آن ها هم مسافربودند و به خاطرخرابی اتوموبیلشان زمین گیرشده بودند. مثل این که خانواده شان را دریک امامزاده که می گفتند آن طرف نوردوز است و آن جا هم زائرسرایی دارد، گذاشته بودند و پراید را یدک کش به دنبال مکانیک به سیه رود آورده بودند که در آن روز جمعه مکانیک هم نبود وحالا خودشان دست به آچارشده بودند.تا چای دومم را خوردم، پسربچۀ بورکلی دربارۀ دوچرخه حرف زد و راهنمائیم کرد چه طور در سربالایی ازدنده سبک استفاده کنم. برای آن که توضیح دهد که برای دنده عوض کردند مثل ماشین عمل کنم به سختی افتاد، چون واژۀ فارسیش را نمی دانست. دوستش یا فامیلش سعی کرد کمکش کند که درآخرمعلوم شد منظورش این است که زمانی که پا می زنم دنده عوض نکنم. این کارمثل این است که بدون کلاج دنده عوض کنی. بعد هم به درخواست من شروع کرد به بررسی اجزای دوچرخه تا ببیند دچار نقصی نشده باشد. چنان ماهرانه این کار را کرد که همه حیرت کردیم. حتی مرد جوان که تا آن لحظه ساکت بود را به حرف درآورد. بعد از بررسی معلوم شد که تنظیم شانژمان دوچرخه به هم خورده و چرخ عقب هم پیچش شل شده. احتمال هم داد که بلبرینگ رکاب هم خرد شده باشد و درآخر هم گفت اگر لوازم یدکی و آچارمخصوص دوچرخه باشد همین جا برایم درستش خواهد کرد. من از پیرمرد پرسیدم که آیا درسیه رود لوازم دوچرخه فروشی پیدا می شود. پاسخش منفی بود.در نهایت پسربچه با دست پیچ چرخ عقب را سفت و تنظیم کرد. بعد هم تلفنش را داد که هرکجا دچار مشکل شدم به او زنگ بزنم تا راهنمائیم کند. چه خوب شد که به او برخوردم. خیلی چیزها که تا آن زمان نمی دانستم یاد گرفتم. از او خیلی تشکرکردم و بعد از خداحافظی به طرف امامزاده راه افتادم.ادامه دارد...سفر به بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 12:41:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۳)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%863-rzwjkw1pzsyf</link>
                <description>سفر به بالاسر ایران - بخش سومنوشته: محمدرضا اجاقیغیر ازچند تابلوی کیلومترشمار تا نوردوز، هیچ تابلویی که نشان دهد، تا سیه رود چند کیلومترمانده، نبود. چند باری از این و آن کیلومترهای مانده را پرسیدم که دقیق هم نمی گفتند. حالا توی جادۀ نوارمرزی وقتی باد چنان می وزید که دهها برابر بیشتر از شرایط عادی از تو انرژی می گرفت، نمی دانستی تا نزدیک ترین آبادی چند کیلومترمانده است.عکس از سایت منطقۀ آزاد ارسسروکلۀ اولین کامیون ها پیدا شد. سه تا سه تا، چهارتا چهارتا، به پشت گرمی هم حرکت می کردند. انگار تا آن لحظه که ساعت نه صبح را نشان می داد، درخواب بودند. دلم را بی خود خوش کرده بودم که روی جادۀ باریک نوار مرزی به خاطر کم عرض بودنش، کامیون تردد نخواهد کرد. هم خارجی و هم ایرانی بودند. چنان می راندند که انگار در آزاد راهند. با نزدیک شدنشان بوقی می زدند که یعنی حواسم باشد که دارند می آیند و بعد با عبورشان از کنارم برای چند لحظه لرزه به اندامم می انداختند.به پیچ ها که می رسیدم باد بازیش می گرفت و حسابی غافلگیرم می کرد. لحظاتی به خاطر نزدیکی کوه به جاده که مانع باد می شد، وزشش کم یا قطع می شد تا دل خوش کنی که رفته است، اما همین که از پیچ جاده رد می شدی، مثل کسی که پنهان شده است تا تو را بترساند از پشت پیچ پیدایش می شد و چنان می کرد که نفست بند بیاید. اما من چون رود ارس که درجهت مخالف باد با قدرت جاری بود، پا می زدم تا عقب نمانم.آبم داشت تمام می شد. گرسنگی هم فشارمی آورد. صبح فقط کمی نان و پنیر و چندتا بادام، خورده بودم. فکرمی کردم فاصلۀ چهل و پنج کیلومتری تا سیه رود را به راحتی رکاب خواهم زد و حداکثرساعت ده، صبحانه خواهم خورد. اما حساب بادی را نکرده بودم که گاهی سرعتش به شصت هفتاد کیلومتر درساعت هم می رسید. این یک مبارزۀ تن به تن با باد بود. کارخانه های دوچرخه سازی به جای تونل باد مصنوعی بهتراست دوچرخه هایشان را توی این تونل باد طبیعی آزمایش کنند. تونلی که حتی اتوموبیل ها به سختی از آن عبور  می کردند.خسته و تشنه و گرسنه، به سرجاده ایی فرعی رسیدم که تابلوی کنار آن راه آسیاب خرابه را نشان می داد. اما کیلومترش را ننوشته بود. باد هم چنان دیگرباید گفت   می تازید. آنقدرسرگوشم باد خورده بود که بی حس شده بود. دوچرخه را دست گرفتم و از سربالایی بسیار تیز جادۀ آسیاب خرابه بالا رفتم. ماشین ها یکی پس از دیگری از جادۀ اصلی به این جاده واردمی شدند و شیب تند را به سختی بالا می رفتند. ماشین پرایدی که  راننده اش یک جوان بود کنارم ایستاد. فکرکرد مشکلی برای دوچرخه ام پیش آمده و می خواست کمک کند که تشکرکردم. از او پرسیدم تا آسیاب خرابه چند کیلومترمانده که پاسخ داد، چیزی حدود پنج کیلومتر که همه اش سربالایی است. بعد هم گفت می توانم دستم را به پراید بگیرم تا مرا یدک کش تا آن جا ببرد. چون دروضعیت سربالایی بودیم به سختی می شد این کار را کرد. چند بارامتحان کردیم و نشد. بالاخره ازخیرش گذشتم. راستش ته دلم هم راضی نبود که تقلب کنم. هرچند نه رقابتی درکاربود و نه قراربود کسی جایزه ایی بدهد.شیب تند اول را که رد کردم تازه موقعیت جاده ایی که به آسیاب خرابه می رفت دستم آمد. تا آن جا که چشم کارمی کرد سربالایی بود. جاده با چند پیچ وخم بالا و بالا ترمی رفت تا آن که دردل کوههای بلند ناپدید         می شد. هرچه بالاترمی رفتم باد هم شدیدترمی شد. انگار توی بلندی باد بودنش را می خواست بیشتربه رخ بکشد. به خاطر تغییرجهتی که از غرب به شرق، به شمال به جنوب داده بودم، حالا داشت از پهلو به من      می تازید و این کار را سخت تر هم می کرد. چون حالا باید سعی می کردم از جاده بیرون نیفتم.هرچه می گذشت، جاده شلوغ تر می شد. یک ماشین را نشان کردم تا ببینم چه قدرطول می کشد تا آن جا که جاده در دیدرس بود، برسد. ده دقیقه طول کشید. اگربرای یک ماشین ده دقیقه طول بکشد، برای یک دوچرخه در شرایط وزش باد شدید... داشتم محاسبه تفاوت زمان را     می کردم که ناگهان سرعت باد چنان شد که خودم و دوچرخه ام را چند متر به خارج از جاده هل داد. سریع به طرف مخالف، جایی که دره ایی کم عمق بود و یک درخت سنجد توی آن قرارداشت رفتم تا پناه بگیرم. باد بی داد می کرد.آخرین قطره های آب را هم سرکشیدم. ازداخل کوله ام مقداری بادام درآوردم و خوردم. اگرمی دانستم که این بادام انقدرنجات بخش است به جای نیم کیلو، یک کیلو می خریدم. راستش برای خرید این جورچیزها این شهر و آن شهرکردم. ازتهران فقط مقداری انجیربا خود آوردم که نصفش را توی اتوبوس خوردم. دربازار تبریز خیلی چیزها بود که می شد توشۀ راه کرد ولی من به همان مقداربادام و چند عدد سیب قناعت کردم. به خاطر سنگین نشدن دوچرخه تصمیم گرفتم به هرشهرکه می رسم به اندازۀ راهی که درپیش دارم چیزهایی بخرم. اما فکراین جایش را نکرده بودم که اگرمثل حالا زمین گیرشوم و تا کیلومترها هیچ آبادی نباشد، چه کارباید بکنم. تنها راه این بود جلوی ماشینی را بگیرم و درخواست آب ونانی بکنم که به نظرم خیلی درست نیامد. لااقل تازمانی که رمقی دربدن داشتم.یک ساعتی درسایۀ درخت سنجد که شاخ و برگش دراثر وزش باد به رقص درآمده بود، استراحت کردم.   ماشین ها هم چنان شیب جاده را بالا می رفتند. این آسیاب خرابه حتمن باید جای خوبی باشد که انقدر  طرفدار دارد.عکس از سایت منطقۀ آزاد ارسوقتی احساس کردم انرژی لازم به بدنم بازگشته، بلندشدم و به طرف جاده رفتم. روی جاده که قرارگرفتم دوباره نگاهم به مسیرسربالایی پرپیچ و خمی افتاد که ماشین ها مانند مورچه ازآن بالا می رفتند. یک آن به خود گفتم که از خیرآسیاب خرابه بگذرم و به طرف سیه رود بروم. چراکه هدف من از رفتن به آسیاب خرابه تجدید قوا بود که با این وضعیت تا رسیدن به آن جا چیزی ازم باقی نمی ماند تا به تجدیدش بپردازم. بعدهم این همه جمعیتی که با ماشین هایشان به طرف این تفرجگاه گسیل شده بودند، جای پر ازدحامی را تصویرمی کرد که نمی توانست خیلی برای من جالب باشد. آبشارش هم احتمالن چند شره آب بود که تجربه اش را یک بار در سمیرم داشتم. با پای پیاده زیرآفتاب داغ خودم را به آن رساندم ولی به سختی می شد نام آبشاربرآن گذاشت. اما برای همین که آبشارش می گفتند جمعیتی آمده بود که جای سوزن انداختن نبود. همۀ این ها را از مغزم گذراندم تا نرفتنم را توجیه کنم. ولی وقتی دیگرتصمیم به برگشتن گرفتم که یک پیکان پشت سرم ریپ زد و خاموش شد. سرنشینانش با چه زحمتی آن را هل می دادند تا دوباره روشن شود. آخرسر هم به سختی آن را به طرف سرازیری برگرداندند وخلاص تا جادۀ اصلی رفتند. درجاده ایی که پیکان با آن عزمتش ریپ می زد، چه جایی برای عرض اندام بود.سر دوچرخه را به طرف جادۀ اصلی برگرداندم و راهی را که به سختی بالا آمده بودم به سختی پائین رفتم. چون هنوز این باد بود که زور می گفت.ادامه دارد...سفربه بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 13:32:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفربه بالاسر ایران(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-qzj2doxmcdll</link>
                <description>سفر به بالاسر ایران - بخش دوم   نوشته: محمدرضا اجاقیاز آرامستان که خارج شدم هنوز سرازیری بود. نسیم خنک صبح گاهی، بوی علف های مزارع اطراف و سکوت وقتی که هنوزخورشید طلوع نکرده، کافی بود تا آدم از این که به این دیرخراب آباد افتاده پشیمان نشود.       اما کمی بعد همه این ها با دودی که به هوا می رفت، محو شد. به فاصله دو سه کیلومتری از کنار جاده در میان کوهها انگارچیزی آتش گرفته بود. هرچه جلوترمی رفتم دود بیشتر و تنفس سخت تر می شد. بویی که مشام را آزار می داد، شکی باقی نمی گذاشت که عده ایی دست به سوزندان زباله زده اند. کمی جلوتربا دیدن تابلوی کارخانۀ تولید کود کمپوست، معلوم شد که این عده کسی نیست جز بخش دولتی که راه بهتری برای دفع زباله نیافته اند.            زباله محصول مصرف گرایی است. چه دفنش کنی، چه بسوزانیش، چه به آبش بدهی، نتیجه اش تخریب محیط زیست است. باید از داخل خانه ها آن را مدیریت کرد تا کمترتولید شود.هرچه به جلفا نزدیک ترمی شدم، ارتفاع کمتر و هوا گرم تر می شد. فکر کنم ده پانزده کیلومترمانده به جلفا دیگرپا نزدم. تا خود شهر سرازیری بود.جلفا شهری مرزی و نسبت به مرند و تبریز گرمتر است. ازمیدان اصلی شهرمی توان با صد و چند قدم به خاک نخجوان رسید. یک جمهوری خودمختارکه مربوط به آذربایجان است. بعد از قضیۀ قره باغ یا به قول ارامنه آرتساخ، ارتباطش با باکو از راه ارمنستان که در دوران شوروی همه یکی بودند، قطع شده و مردم این جمهوری کوچک ناچارند از نوار مرزی ایران به بیله سوار و از آن جا به باکو بروند.دوچرخه را کول کردم و با خود به پشت بام بردم. چون مسافرخانه جای دیگری برای دوچرخه نداشت. از در که وارد می شدی، یک زیرپله ایی بود که آن را مکان پذیرش مسافر کرده بودند. بعد ازپله های بلند و ناهمگونی بالا می رفتی تا به یک راهروی دراز و باریک برسی که درهای دوازده سیزده اتاق به آن بازمی شد. حمام و دستشویی هم داخل همین راهرو بودند. درکل مسافرخانه ایی قدیمی ولی نسبتن تمیزبود. حداقل دوتا ملافۀ تمیزبه آدم می دادند تا شب را تا صبح با اکراه به سرنکنی. من اول به حمام رفتم و بعد ناهار را در رستورانی نزدیک مسافرخانه خوردم. بعد برگشتم و در اتاقی که تنها یک پنجرۀ کوچک به پشت ساختمان داشت و بیشتر به سلولی ازیک زندان شبیه بود، استراحتی کردم. برای همین اتاق سه چهار متری، بیست هزارتومان دادم که مسافرخانه چی منت هم گذاشت که اتاق دوتخته و قیمتش چهل هزارتومان است.خیلی گرم و دم کرده بود. تا می آمد چرتم بگیرد دمای بدنم چنان بالا می رفت، که چرتم پاره می شد. با این حال تا ساعت شش عصر درازکش ماندم. آن قدرعرق کرده بودم که می خواستم دوباره دوش بگیرم. ولی شرایط حمامی که همۀ مسافرها ازآن استفاده می کنند طوری نبود که آدم رغبت کند، دوباره تنی به آب بزند.غروب خورشید بود که به مرکزشهر رفتم. الان چند سالی است که جلفا را منطقۀ آزاد کرده اند. به همین خاطربازارها و مراکزخرید زیادی به راه افتاده تا برای مسافرهایی که به این منطقه می آیند، سیاحت و تجارت را به هم گره بزنند. اما به نظرمی رسد بیشتربه کام چینی ها شده. هرچند این جا و آن جا نام ترکیه هم به چشم می خورد. من که چیزی از منطقۀ آزاد بودن نفهیمدم. جز یکسری اجناس درجه چندم چینی و خودروهای لوکسی که داخل شهر جولان می دادند.البته رفت و آمد مردمان آن طرف مرز، موجب رونق بقالی ها و میوه فروشی ها شده. به نظرمی رسد که اهالی نخجوان بیشتر مایحتاج روزانه شان را از جلفا تهیه   می کنند. کم نبودند خواربارفروشی هایی که مشتری هاشان زنان و مردان نخجوانی بودند. این غیر از احتیاج پزشکی است که این آدم ها را تا تبریزو تهران هم می کشاند. مسافرخانه ایی که من شب را در تبریز درآن خوابیدم، اکثر مسافرهایش همین مردم آن طرف مرز بودند. همۀ این ها به اضافۀ  علاقه ایی که آن ها به سرزمین ایران دارند، موجب این رفت و آمد شده.صبح گرگ و میش بود که راه افتادم. شهر هنوزبیدارنشده بود. توی پارکی که آخر شهربود، چادرهای زیادی برپا شده بود. عده ایی هم تو پیاده رو زیرسقف آسمان خوابیده بودند. پلاک ترانزیت بعضی از ماشین ها نشان می داد صاحبان شان از ارمنستان برگشته اند. قبل از آن که وارد جادۀ نوار مرزی شوم، ایستادم تا هوا کمی روشن شود. باد ملایمی که گاه تند می شد، به صورتم می خورد و من سعی کردم حس بد خوابی شب گذشته را به نشاط صبح گاهی تبدیل کنم. دو ماشین که سرنشینانش زنان و مردان جوانی بودند، بی توجه به تابلویی که سمت نوردوز را نشان می داد، ازمن آدرس جادۀ نوردوز را پرسیدند. من هم با اطمینان جهت را نشان شان دادم. آن ها هم رفتند. شاید داشتند به ارمنستان می رفتند تا به قول آژانس های گردشگری، لذت یک سفر        نیمه اروپایی را تجربه کنند.چشمم که به جمال ارس روشن شد، دلم حسابی برایش رفت. ارسی که آرزوی دیدارش را داشتم حالا دربرابرچشمانم چه زیبا و با وقار جاری بود. ناخودآگاه گفتم سلام ارس!ارس یا به زبان محلی آراز، رودی است که از کوههای هزارچشمۀ ترکیه سرچشمه  می گیرد و بعد از گذر از مرز ایران و نخجوان و ارمنستان و آذربایجان به رود کورا یا همان کوروش درجمهوری آذربایجان می ریزد و از آن جا به همراه این رود رهسپار دریای خزر می شود.فکراین که این رود چند هزار سال است که جاری است مرا به اعماق تاریخ برد. تا آن جا که تاریخ در حافظه دارد این رود جنگ ها و خونریزی هایی فراوانی دیده و آخرینش جنگ قره باغ بود. اما این  رود جاری است تا زندگی ببخشد و در آن صبح تابستانی چنان پرآب بود که آدم را به وجد می آورد و یک لحظه فکراین که اگراین رود هم روزی خشک یا کم آب شود، تنم را لرزاند.هرچه پیش می رفتم باد شدیدتر می شد. اما خوشبختانه با خود هیچ گردوخاک یا غباری نمی آورد. دو سه کیلومتربیشترنرفته بودم که جاده خراب شد. روکش آسفالت را کنده بودند تا مرمتش کنند. چند ماشین آسفالت کاری بی کار کنارجاده پارک شده بودند. باید احتیاط می کردم تا پنچرنشوم. پیرمردی داشت روی تخته سنگ های کنار رود، یک قوطی فلزی باریک شبیه فلاکس چای را که رنگ و رویش حسابی سیاه شده بود، توی آتش می کرد. باد حسابی هیزم را شعله ورکرده بود. از پیرمرد پرسیدم تاکجا جاده خراب است. گفت زیاد نیست و بعد به چای دعوتم کرد. پیرمرد نگهبان ماشین آلات آسفالت کاری در آن روز تعطیل بود.نوشیدن چای در آن ساعت که خورشید داشت بالا می آمد و ارس در کنارت به چم و خم جاری بود، حسابی چسبید. من هم کمی بادام به پیرمرد دادم تا کمی از محبتش را جبران کرده باشم.باد، باد، باد... هرچه پیش می رفتم باد شدیدترمی شد. تا حالا به نبرد باد نرفته بودم. گاهی چنان می وزید که حتی در سرازیری دوچرخه از حرکت بازمی ایستاد.کم کم تعداد ماشین ها روی جاده بیشتر  می شد. چون روز جمعه بود، علاوه بر عده ایی که بار سفربرای ارمنستان بسته بودند، عده ایی هم که پلاک ماشین هایشان بیشترمربوط به آذربایجان بود، آمده بودند تا تفریحی بکنند و بیشترشان هم رهسپار تفرجگاهی به نام آسیاب خرابه و آبشارش بودند، که ازجلفا سی و پنج کیلومتر فاصله داشت. با پرس جویی که کردم معلوم شد در تفرج گاه آسیاب خرابه، رستوران و... دایر است. تصمیم گرفتم درآسیاب خرابه تجدید قوایی بکنم و بعد به طرف سیه رود ادامه بدهم. اگرباد مجال می داد.    ادامه دارد...سفربه بالاسرایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 10:30:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به بالاسر ایران(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/ZADROOD/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%861-w59t5chnxqgw</link>
                <description>سفر به بالاسر ایران - بخش یکمنوشته: محمدرضا اجاقیمسیرتبریز تا صوفیان خیلی جالب نبود. پربود از کارخانه و کارگاه صنعتی و کامیون های بزرگی که دود سیاهشان آزارم داد. با این حال بی وقفه رکاب زدم. می خواستم سریع تراز این مسیرصنعتی خارج شوم.ازصوفیان به بعدجاده بهتر و خلوت تر شد. مثل این که تبریز زور صنعتی اش از سمت شمال غرب، فعلا تا صوفیان رسیده. نیمه های راه صوفیان به مرند دوسه جا که سربالایی تندی بود کم آوردم و ناچار دست گرفتم. روز اول بود و فشار زیادی به خودم آورده بودم. پیش از این تجربه دوچرخه سواریم این ها بودند: از تهران تا چیتگر، از تهران تا کرج، از تهران تا شهرپرند و یک باربهشت زهرا و چند باری هم شهرری و برگشت. همۀ این ها در فاصله های طولانی هفت هشت ساله بود. حالا این اولین بار است که چنین به جاده  زده ام.بعد ازپلیس راه مرند، افتادم به سرازیری و تاخود شهر بی رکاب رفتم. بالاخره هرسربالایی، یک سرپایینی هم دارد. بعد از هشتاد کیلومترپا زدن، ساعت دو بود که به مرند رسیدم. شهربه خواب بعد ازظهرتابستانی رفته بود. به همین خاطرجز عده ایی که لابد دلیلی برای تردد در آن ساعت گرم تابستان داشتند، بقیه مانند همه شهرستان های ایران به خانه هایشان رفته بودند. اولین کاری که کردم به یک رستوران در مرکزشهررفتم تا غذا بخورم. باید حسابی فعالیت بدنی داشته باشی تا درک کنی، خوردن یک چلو مرغ بدون آن که حتی یک دانه برنج را هم نخورده باقی بگذاری یعنی چه. هفده هزارتومان پول آن شد که به نظرم کمی زیاد آمد.مرند یک شهرقدیمی درآذربایجان است. دشتی وسیع و سرسبز، پرازباغات میوه و محصورمیان کوهها که ازمیان آنها، کوه میشو ازهمه بلندتر است. چند کیلومترمانده به شهر از آن عبور کرده بودم.دو راه بیشترنداشتم. یا بعد ازکمی استراحت و کاسته شدن از گرمای هوا، به طرف جلفا که از مرند تا آن جا هفتاد کیلومتر بود، ادامه می دادم یا این که جایی برای شب مانی پیدا می کردم. ازجلوی گاراژ خطی های مرند به جلفا که گذشتم، ازیک راننده این خط در مورد جاده جلفا سوال کردم که گفت چند تا سربالایی تند دارد و بعد پیشنهاد داد که درازای بیست وپنج هزارتومان، مرا به جلفا برساند. به او گفتم هرچند خسته ام ولی برای دوچرخه سواری آمده ام.تصمیم گرفتم شب را بمانم و صبح با انرژی کامل ادامه بدهم. دوتا مسافرخانه سرزدم که یکی ازیکی بدتربود. قدیمی و شاید مربوط به دوران رضاخان یا حداکثرپسرش. قدیمی بودن بدنیست و اگر مانند مسافرخانۀ تبریز قدیمی و تمیزباشد و تازه آدم را یاد شهریارشاعرهم بیندازد، خیلی هم خوب هست. اما قدیمی به معنای کثیفی و رعایت نکردن کمترین بهداشت، خوب نیست.تنها راه رفتن به هتل بود که سرازقبرستان درآوردم. به دنبال آدرس پارکی که گرفته بودم تا شاید جایی برای خوابیدن درآن پیدا کنم از شهرخارج شدم و به جایی وارد شدم که روی سردرش نوشته بود آرامستان. و واقعن هم آرامستان بود و خیلی هم خوب شد که آدرس را اشتباه رفتم. ورودی آرامستان فضای سبزی داشت و سه سکوی سیمانی مسقف که برای اتراق کردن ساخته بودند. روی یکی ازآن ها ارابۀ مرگ گذاشته بودند.     کالسکه ایی چوبی که درقدیم برای جنازه کشی ازآن استفاده می کردند. تاحالا فقط توی فیلم های خارجی از این ارابه ها یا تابوت کش ها دیده بودم. شاید هم مخصوص اعیان و اشراف قدیم بوده.آن قدرخسته بودم و آفتاب تند و تیز می تابید که برای فرار از آن به سایه درختی پناه بردم و تقریبن تا سه ساعت بعد که دیگر تصمیم گرفتم درهمین قبرستان یا آرامستان بخوابم، به صورت درازکش ماندم.همان وقت که من وارد آرامستان شدم تشییع جنازه یک نفربود که فکرکنم کارشستنش تمام شده بود و درمسجدی که پشت سرمن قرارداشت، داشتندنمازش را می خواندند. دومرد سیاه پوش وسه زن چادری ازماشینی که باعجله جلوی فضای سبز پارک شد، پیاده شدند. ازجلوی من که ردشدند نگاهی به دوچرخه و خودم انداختند و به ترکی چیزی گفتند و خندیدند و بعد با عجله رفتند که به نمازمیت برسند.من درحالتی که معلوم نبود خوابم یا بیدار، همان طور درازکش ماندم. یک ساعت بعد عده ایی که تعداد شان زیاد هم نبود، ازمراسم خاک کردن جنازه برگشتند و سوار برموتور و ماشین هایشان شدند. ازحالت چهره شان معلوم بود که فرد فوت کرده سنش زیاد بوده. تعداد اندک آدم هایی هم که آمده بودند نشان می داد که متوفی چیزی زیادی از مال دنیا نداشته. دو آخوند جوان آخرین نفراتی بودند که سوارخودرویی شدند و رفتند. حالا دیگرمن مانده بودم و یک قبرستان بزرگ و یک نگهبان پیرکه لباس فرم آبی رنگی برتن داشت و هر از گاهی این طرف و آن طرف می رفت.وقتی تصمیم قطعی گرفتم که بمانم، ازنگهبان پرسیدم آیا ماندن درآن جا ایرادی ندارد که نگهبان جواب داد باید با مدیر آرامستان هماهنگ کنم. مدیرتوی ساختمانی کوچک کنار در ورودی آرامستان توی یک اتاق نشسته بود و داشت با تلفن حرف می زد. وقتی حرفش با تلفن تمام شد، من درخواستم را مطرح کردم و گفتم که دارم با دوچرخه مسافرت می کنم. مدیرگفت که نمی تواند اجازه خوابیدن درآن جا را بدهد و بهتراست به شهرداری مراجعه کنم. من که حدس زدم، منظورش داخل ساختمان است سریع گفتم که منظورم داخل محوطه و مشخصن روی یکی ازسکوهای سیمانی مسقف است. با روشن شدن موضوع گفت که داخل محوطه اشکالی ندارد. من هم تشکرکردم و از ساختمان بیرون آمدم. کمی قبل از غروب آفتاب سری به قبرستان زدم. چند ردیفی که نگاه کردم به این نتیجه رسیدم که مردم این منطقه عمرشان زیاد است. بیشترشان در سنین بالای هفتاد سال فوت کرده بودند. در گوشه ایی از قبرستان سه قبر که تل خاک تازه رویشان نشان می داد مرده هایشان زمان زیادی نیست خاک شده اند، بوی بدی به دماغم خورد. شاید صاحبانشان درحال حل شدن درخاک بودند. به یاد کفتارها افتادم که شنیده بودم که این بو آن ها را به خود جذب می کند و با خود فکرکردم که اگرشب به این جا بیایند شاید برای من هم خطرناک باشند ولی بعد فکرکردم که من هنوز زنده ام.بیشترقبرها یک سنگ عمودی هم داشتند که رویشان عکس مرده ها را حک کرده بودند. جهت نگاه همه شان طوری بود که یک آن نگاه شان از تو بریده نمی شد. آن هایی که لبخند برلب داشتند، انگاربه تو پوزخند        می زدند و همۀ این ها به آدم پیام مرگ می داد. برای این که کاری کرده باشم و وقتی بگذارنم با یک بطری آب که گوشه ایی افتاده بود شروع کردم به درختچه ها و گل هایی که ازفرط گرما داشتند خشک می شدند، آب دادن.کیسه خوابم را روی سکو انداختم و بعد داخل آن خزیدم. ساعت ده شب بود. خوشبختانه از پشه خبری نبود. هوا هم خنک شده بود. از دورصدای پارس سگ ها شنیده می شد. دوباره به کفتارها و مرده ها فکرکردم. تمام آن چیزهایی که از کودکی تا حالا دربارۀ مرده و قبرستان شنیده بودم به یادم آمد. نباید ترسی به خودم راه می دادم. باید از زنده ها ترسید نه از مرده هایی که زیرخروارها خاک به خوابی ابدی فرو رفته بودند.               دراین افکار بودم که خش خشی ازپشت سرم شنیدم، سریع به همان حالت خوابیده سربرگرداندم. چیزی ندیدم. بلند شدم و به اطرافم نگاهی انداختم. نگهبان داخل اتاقش داشت تلویزیون نگاه می کرد. نگاهم که به طرف قبرستان چرخید، همه چیز نشان از آرامش در این نقطه از جهان می داد.   ادامه دارد...سفر به بالاسر ایران/محمدرضا اجاقی/مرداد1394</description>
                <category>ZADROOD زادرود</category>
                <author>ZADROOD زادرود</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 17:12:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>