<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زاغْ بور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ZAGHBOOR</link>
        <description>و من ؛ زاغْبـــوری درمانده و تنها ،
می‌نویسم درین ظلمت ،
باشد روشنگری برای فردا ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:58:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3036704/avatar/L1ivc9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زاغْ بور</title>
            <link>https://virgool.io/@ZAGHBOOR</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کار ایران با خداست</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fkki7xxsus9i</link>
                <description>این شعر ملک الشعرای بهار کاملا متناسب ماست.وقتی داشتم میخوندم ، یاد جمله : تاریخ تکرار میشهافتادم.انگار که صد و خورده‌ای ساله ملت ما درگیر مشکلات مشابه اند.پرحرفی نکنم ، بریم سراغ شعربا شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاستکار ایران با خداستمذهب شاهنشه ایران ز مذهب‌ها جداستکار ایران با خداستشاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مستمملکت رفته ز دستهردم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاستکار ایران با خداستهردم از دریای استبداد آید بر فرازموج‌های جانگداززبن تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاستکار ایران با خداستمملکت کشتی‌، حوادث بحر و استبداد خسناخدا عدلست و بسکار پاس کشتی وکشتی‌نشین با ناخداستکار ایران با خداستپادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباهخون جمعی بی گناهای مسلمانان در اسلام این ستم‌ها کی رواستکار ایران با خداستشاه ایران گر عدالت را نخواهد باک نیستزانکه طینت پاک نیستدیدهٔ خفاش از خورشید در رنج و عناستکار ایران با خداستباش تا آگه کند شه را ازین نابخردیانتقام ایزدیانتقام ایزدی برق است و نابخرد گیاستکار ایران با خداست_ملک الشعرای بهارتازه‌تر شد </description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 13:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی پیرامون دموکراسی</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-lkjjgxphmpwd</link>
                <description>در این مطلب میخوام کمی پیرامون دموکراسی بنویسم ، با زبان عامیانه ( چون اینطوری راحت تره )حرفام هیچ منبع خاصی نداره ، صرفا برآمده از تفکر و منطق هستبریم سراغ اصل مطلب ببینید هم‌وطنان عزیز من ،  چیزهایی ممکنه ما رو منحرف کنه . مثلا ممکنه بعضی با اسم جمهوری بخوان بگن میخوایم براتون دموکراسی بیاریم . حرف من اینجا این نیست که جمهوری‌خواه ها نمیخوان دموکراسی بیارن ، یا میخوان دیکتاتوری برقرار کنن . حرف من اینه که دموکراسی باید در هویت اون حکومت باشه .منظورم اینه : شما بین جمهوری قذافی و پادشاهی سوئد کدوم رو انتخاب میکنید؟طبعا پادشاهی سوئد و سوال بعد ؛ بین پادشاهی عربستان و جمهوری آلمان کدوم رو انتخاب میکنید؟ طبعا آلمان این نشون میده فارغ از اسم اون حکومت ، مهم هویت حکومت هستاگر به اسم باشه ، اسم حکومت کره شمالی &quot;جمهوری دموکراتیک خلق کره&quot; هست ، یعنی ۳ بار به عاملیت مردم برای تعیین سرنوشتشون اشاره شده!اما آیا کره شمالی دموکراسی داره؟!اینکه توقع داشته باشیم چون اسم حکومت جمهوری یا پادشاهی پارلمانی یا هرچیز دیگه‌ای باشه ، باید دموکراسی داشته باشه مثل اینه اسم یه نوزاد رو بزاریم رستم و انتظار داشته باشیم فرد پرزوری بشه!و حالا ، چیکار کنیم؟ببینید تا اونجایی که سواد من میرسه ، فردا روز باید فارغ از تبلیغات جریان ها ، احزاب و اشخاص و ...به این چیزها دقت کنیم : ۱.قانون اساسی : ببینید ، مهم‌ترین چیز قانون اساسی هست . قانون اساسی باید شفاف و قاطع باشه . یعنی جوری نباشه که مبهم باشه ، بشه پیچوندش ، یا چند جور تفسیرش کرد و دورش زد ، و اینکه همگانی باشه یعنی اینطوری نباشه که شما سطل آشغال آتیش بزنی اعدامت کنن ، اونیکی زمین‌خواری کنه و کاریش نداشته باشن.قانون اساسی ، باید دست‌کم چهار چیز رو به ما بده : حقوق بشر ، آزادی های فردی ، آزادی بیان و رسانه و اسقلال قوااسقلال قوا هم یعنی اینکه مثلا ریاست جمهوری نتونه بانک مرکزی یا نهاد اطلاعاتی  رو مجبور به کاری بکنه . مثلا فرض کنید سپاه زنگ بزنه به بانک مرکزی ، بگه برای پروژه موشک جدیدم ۲ میلیارد دلار پول چاپ کن ، بانک مرکزی میتونه بگه نه؟!ما میخوایم اینطوری نباشه . هر نهادی بتونه فارغ از فشار های نهاد های دیگه ، بتونه راه درست رو برای منافع ملی بره.در کل هرچقدر از اهمیت اون قانون اساسی بگیم ، کم گفتیم . من اقتصاد میخونم ، شاید براتون جالب باشه،حتی مهم‌ترین رکن برای یک اقتصاد قوی هم ، میتونیم بگیم یک قانون اساسی خوبه . ۲.شفافیتخب خیلی وقت ها حکومت ها به بهانه های &quot;امنیت ملی&quot; میان چیزهایی رو از مردم پنهان میکنن . اگه اینها پرونده های امنیتی باشن قابل درک هست ، اما اگه فساد سیاسی یا اقتصادی باشن چطور؟نباید پنهان بشن و ما باید ببینیم که  کاندید ها به شفافیت خیلی اهمیت میدن ۳.آزادی بیان خب فکر نکنم نیاز خاصی به توضیح داشته باشه ، همونطور که گفتم باید آزادی بیان و رسانه داشته باشیم . برای مثال ، مریم خانم خودش رو مدافع آزادی میدونه اما کامنت ها رو در توییتر بسته تا کسی نظر مخالف نده!۴.ایدئولوژیحکومت آینده ، نباید ایدئولوژیک باشه چون اگه ایدئولوژی بجز ملی گرایی داشته باشه یعنی ایران و مردمش رو داره فدای اون آرمان هاش میکنه که تجربش رو داریم همهدرآخر اینکه ، مهم تر از اسم حکومت ، هویت حکومتهباید به چیزایی برای انتخابمون دقت کنیم ، مثل قانون اساسی ، ایدئولوژی ، آزادی بیان و ...چیزی که ازش مطمئنم پیروزی ماست . دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره . زنده باد آزادی پاینده ایرانمیدونم خیلی خودمونی پراکنده و غیر تخصصی نوشتم ، ولی به نظرم لازم بود این حرف ها زده بشه و سواد کمم رو به زبون خیلی ساده انتقال بدم .فعلا</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 13:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببخشید مادر</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-qcbufuyfskqe</link>
                <description>سلام مادر الان که دارم اینو مینویسم ، بغض داره خفم میکنهمادر ببخشید که انقدر تنهاییم ، ببخشید که زورمون رو میزنیم ولی نمیشه مادر ببخشید که بچه هاتو دارن سلاخی میکنن ولی نمیتونم جلوشو بگیرم مادر ببخشید که باز آه مادرا به آسمون رفتببخشید که جوونات دوباره دارن پرپر میشنحالم خوب نیست مادر بغض داره خفم میکنه ببخشید که هرچی دست به سمت آسمون بلند میکنیم هیچ جوابی نمیاد ببخشید که خدا هم فراموشمون کرده مادر خیلی بی کسیم خیلی تنهاییم دست خالییم جلوی مسلسلببخشید انقد گریه کردم برات حتی اشکام خشک شدهولی مادر به همین اشک هایی که تو تنهایی ریختم به تک تک خونا قسم به ناله های مادرا قسم ؛ تموم میشهتمومش میکنیمچیزی جز جونم نمونده که فدا کنم به پات...._زاغ‌بوراین روزا حالم مثل همه هم‌وطنام خیلی خرابه ، انگار چیزی گلوم رو محکم فشار میده ، نه میتونم حرف بزنم ، نه عذاب وجدان میزاره کاری کنم . وطنمون ، مادرمون در اسارته ، جای سیلی صورتش رو کبود کرده .  ولی مطمئنم با هم درستش میکنیم . ارزشش رو داره ، به شخصه اصلا نمیخوام برگردم به قبل ازین روزها حالا که داریم با تمام وجود مبارزه میکنیم ، بیاید نزاریم بی نتیجه بمونه .اینم خیلی دلی نوشتم ، ادبی نبودچیزی جز جونمون نمونده که فدا کنیم به بغض داره</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 21:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و مــن ازیــن شـهـر نفـــرت دارم ...</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%88-%D9%85%D9%80%D9%80%D9%86-%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%86-%D8%B4%D9%80%D9%87%D9%80%D8%B1-%D9%86%D9%81%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-zenv8eo63d7b</link>
                <description>تو مرا سرگشته و ویران رها کردی در شهری که رودخانه هایش مرده‌اند و خانه های تاریکش پنجره هایشان را اعدام کرده اندتو مرا در این شهر آواره و تنها به حال خود رها کردیشهر مردمی که به چشمشان نیز اعتماد ندارد و مغزشان ، از شکمشان یا شاید از کمی پایین تر فرمان میگیرد ، مردمی با چهرِ خندان ، دلی خون و گریانشهر پست فطرتان رفیع ، جادوگران ارجمند ، فقیران ثروتمند ، ضعیفان ضعیف‌کُشو خداپرستان بی خدا عرصه پیشرفت خوک ها ، دکانی برای روباه ، افسار اسبان در دستان الاغ ، شهر سگان همدست با گرگ ، مسکن دائمی جغدو زاغبوران در کنج نمناک سلول یا که در شهری دور ، آن سوی دریاهاو کلاغان آواز بلند .در پسا ، مرگ آن خاطره بلبل ها .کبوتران باخته همه چیز ، زیر طوفان سکوت ، از ترس ز دست دادن آن ناچیز چیز .در بیدادگاه شهر ، مجلس اعدام خروس ؛ کرکسِ قاضی بگفت : ( آخر نباشد این راه روا ، که به شب کنی بیدار ز خواب مردم را ، تورا اعدامت کنم خائن پست ، که سزای خائن این بوده و هست . ) مرغ بیچاره نالید : کای بزرگ رحمی کن تو بدین مرغک خرد ، جوجگانم کوچکند و ناتوان ، گر نباشدْشان پدر ، میشوند نخجیر و صید . پاسخ داد : ( فکر اینجا کرده‌ام ، پاسبانی گزین کردم سترگ ، چون نباشدْشان پدر ، یاورشانست سمور بزرگ ... )شهر گرگانِ در پوست میش ، گوسفندانی دل سپرده به چوپان کودن کیش .و قناری کز بیم سوفار نمیخواند هیچ .شهری که لاله هایش از غنچگی پژمرده اند . یاس ها را هرز‌ْعلف ها خورده اند .شهر سرو های خمیده و بدون برگ ، که آسمانش کوتاه‌ست تهی از رنگ طلوع فرداست .شهری که پرندگانش دیگر آواز نمیخوانند ، شهر شبِ درازِ بی پایان و آفتابی که سالهاست رفته .شهر نخلانی که با خون آبیاری میشوند ولی سیراب نه .شهر غم ، شهر سرد و سیاه ، شهر سرود سکوت مرگ ، شهری که شاخ و برگ بید در باد نمی رقصد .شهری که خساستش حتی به آسمان نیز سرایت کرده و چندیست که دیگر نمی‌بارد . و من ، زاغْ‌بور درمانده تنها ، مینوسیم درین ظلمت ، باشد روشنگری برای فردا .داستان داستان شهر پر ریاست ، نه که دور ، بل ، بس آشناست . اگر اندیشه کنی ؛ درهمین کوچه کوچه هاست ، در همین نزدیکی ...داستان شهر فوق ، داستان ماست ...و من ازین شهر نفرت دارم ...این پست رو پارسال نوشته بودم ، بعد از مدتی به دلایلی بر داشتمشبه نظرم مناسب حال و احوال این روزهامون بود ._زاغْ بـــور</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 21:41:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ئەڵێن خەیاڵە...</title>
                <link>https://virgool.io/@ZAGHBOOR/%D8%A6%DB%95%DA%B5%DB%8E%D9%86-%D8%AE%DB%95%DB%8C%D8%A7%DA%B5%DB%95-a0oipffrllui</link>
                <description>ئەڵێن خەیاڵەتۆ درۆ بوی ئەڵێن تۆ نایەیتەوەئەوان نازاننتۆ درۆ نیت ڕۆژێک هەر دێیتەوهئەڵێن خەیاڵە چەندە بێ بیرن خەڵک تۆ کە هیچ شوێن نەچویت  تۆ لەناو دڵم دەیت  لە ئەو خەیاڵانەی شەوانە دەبینم  لە هەر هناسێک کە دەکێشم  لە ئەو باوەی کە بۆی زەلفەکانت لەگەڵە  تۆ کە هیچ شوێن نەچویت...ئەلێن خەیالە بەڵام خەیالی چاوه‌کانت، کە خەو لە چاوه‌کانم گرتووە، زۆر خۆشە..!ئەڵێن خەیاڵە...می‌گویند خیال است می‌گویند تو دروغ از آب درآمدی ، می‌گویند تو باز نمی‌گردی آنها نمی‌دانند تو دروغ نیستی و روزی باز خواهی گشت می گویند خیال است چقدر بی فکرند مردم !تو که جایی نرفته ای تو درون قلب من هستی در رویاهایی که شب ها میبینم در هر نفسی که میکشم در آن نسیمی که بوی زلف تو را به همراه داردتو که جایی نرفته ای ..!می‌گویند خیال است اما خوشا خیال چشمانت که خواب و خیال را از چشمانم ربوده !!!می‌گویند خیال است..._ زاغْ‌بـــــــور</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 19:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پـــیش به سوی زندگــی بهتر _ خاطرات امپــراتــور رومــی.001</title>
                <link>https://virgool.io/@ZAGHBOOR/%D9%BE%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%80%D9%80%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D9%80%D9%80%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%80%D9%80%DB%8C001-onw3r4eytcys</link>
                <description>سلام من متوجه شدم یکی از بهترین کتاب هایی که تاحالا دیدم ، کتاب تاملات ( MEDITATIONS ) هست این کتاب رو یه امپراتور رومی نوشته به اسم مارکوس اورلیوس داستان مارکوس اورلیوس اونجوری که یادم میاد این بود :یه پسری که عموش امپراتور رومه و این هم از بچگی به فلسفه علاقه مند بوده و میره دنبال شعر و فلسفه . از اونجایی که کار های حکومتی دست خانواده عموشه ، این نیازی به قرارگیری در حکومت نمیبینه و تحت مکتب رواقیون در روم بزرگ میشه خلاصه اینکه عموئه و بچه هاش میمیرن و این به عنوان تنها وارث ، باید امپراتور بشه ( هرچند ازین کار نفرت داره و نمیخواد اما به اجبار امپراتور بزرگترین و قدرتمند ترین امپراتوری زمان خودش میشه ) مارکوس اورلیوس ، چون نه تنها یک امپراتور ، بلکه یک فیلسوف هم بوده ، با بقیه پادشاه ها و امپراتورایی که ما میشناسیم متفاوته اون آدم عادل ، عاقل ، قوی و مهربونی بوده و جزو  5 امپراتور خوب رومیه حالا به ایناش کاری نداریم ...سردیس مارکوس اورلیوساین در طول زندگیش یک دفترچه یادداشت شخصی داشته ، به یکی از دوستاش وصیت میکنه وقتی من مُردم این دفترچه رو بسوزون وقتی مارکوس میمیره ، به دلیل اوضاع آشوبی که بعد از مرگش سر جانشینی و این حرفا تو روم به وجود میاد ، اون دوستش هم میمیره و این دفترچه هیچوقت سوزونده نمیشه و میرسه به دست ما که امروز اسم یادداشت های این امپراتور رو گذاشتن &quot;تاملات&quot;خب این کتاب رو همونجور که میدونید کسی نوشته که در زندگیش تجربیات خیلی خفنی داره مثل تحصیل زیر دست بزرگترین معلم ها و فیلسوفا ، کشور داری ، جنگ های خونین ، رفاقت ها و مردم داری و ...و پر از پند های اخلاقی و ... است واسه زندگی منم خیلی به این کتاب علاقمندم و معتقدم یکی از بهترین هدیه هایی هست که گرفتمگفتم که ازین به بعد اون 3 تا پند رو اینجا هم بزارم که برای هممون مفید باشه ، به شخصه تصمیم دارم هر دو هفته ، سه تا ازین پند ها رو پیگیر باشم ( شما هم میتونید با من همراه باشید )و جدا از اون میتونیم درباره زندگی و فضیلت ها و رواقی گری این چیزا اینجا گپ بزنیمالبته نمیخوام جایی باشه که راجع به فلسفه صحبت کنیم فقط راجع به همون موضوعاتخب بریم سراغ 3 تا پندی که قراره در این 2 هفته بهش بپردازیم :1️⃣  آموزگارم مرا از طرفداری از سبز یا آبی ( رنگ لباس ارابه رانان در روم ، این ارابه رانان در روم مسابقه میدادند و به ثروت کلان می رسیدند ) یا در مبارزات گلادیاتوری بر حذر داشت و ترغیبم کرد که تن به کار دهم قناعت پیشه کنمبه کار خود بپردازم  و به شایعات گوش ندهم2️⃣ به لطف دیوگنتوس آموختم به کارهای پیش پا افتاده نپردازم ، به جادوگران و رمالان ، سحر ، جادو ، جن گیری و تمامی چنین اموری به دیده تردید بنگرم  ، از خروس بازی و سرگرمی هایی از این قبیل دوری گزینم ، خودم را با فلسفه آشنا کنم مقاله نویسی کنمو سختی های نظم و انظباط یونانی را با جان پذیرا باشم 3️⃣ از روستیکوس آموختم که شخصیتم محتاج مراقبت است اگر کسی بعد از دعوا و عصبانیت با من ، میلی به آشتی نشان دهد ، بلافاصله با او سازش کنم . و اینکه در مطالعه عمیق و با دقت باشم و تنها به برداشت سطحی از متن اکتفا نکنم . فریب چربزبانان را نخورم .ببینید ، وسط هرکدوم از این پند ها که من اینتر زدم به خاطر این بوده که حرف هایی زده که به نظرم امروزه کاربرد نداره واسه همین ردش کردم و رفتم سراغ ادامه یا مثلا چیزهایی بوده که من الان نفهمیدم و ...نکته دیگه ای که وجود داره اینهه که خب این حرف ها رو مارکوس اورلیوس ، 2000 سال پیش گفته و طبیعتا زمانه اش با زمانه ما متفاوت بوده ، پس طبیعتا الان ما چیزی مثل خروس بازی یا ارابه رانی یا مسابقات گلادیاتوری نداریم .ولی خب باید معادل این مثال ها رو در دنیای امروزی خودمون پیدا کنیم . مثلا اینجا میتونه مسابقات ورزشی ، تقابلای سیاسی یا ... باشه سختی های نظم و انظباط یونانی رو هم میتونیم به نظم و دیسیپلین در دنیای امروزی خودمون تعبیر کنیم اینکه میگه شخصیتم محتاج مراقبت است رو من خودم مراقبه و توجه و تمرکز روی شخصیت ، نیاز ها ، اهداف و آرمان ها و ارزش ها وتمرکز بر روی سخت کوشی و راه برای رسیدن به هدف برداشت میکنم حالا شما هم اگه برداشت دیگه ای دارید بگید اینجا.پس بریم برای پیگیری و عمل به این سه پند مارکوس  در دو هفته آینده .واسه اینکه رُند بشه میگیم که ما تا جمعه ، 10 اسفند به این پند ها پایبند خواهیم بود . بعدش میتونیم راجع بهشون ، تجربیات و اتفاقای مرتبط با اینا و ... گپ بزنیم از اونجایی که اینجا یکم سخته ، تلگرام محیط بهتریه به نظرم ( لینک گروه تلگرام : https://t.me/ZAGHBOOR1403 )کتاب من از انتشارات ققنوس ، و ترجمه عرفان ثابتی ( آدم با سواد و بگی نگی باحال ) هست ، کیفیت جلد خوبه ، ترجمه عالیه و پاورقی ها هم فهمیدن متن رو آسون تر میکننالبته ضخامت کاغذ ها نازک اند. خب این دفعه متن اصلا ادبی نبود واسه اینکه بخاطر مسائل درسی فرصت نیست که ادبیش کنم و برخلاف دفعه های قبل کاملا عامیانه نوشتم ، این کوتاهی بنده رو بپذیرید . و به قول جیم کری در فیلم نمایش ترومن ( The Truman Show ) ( که اگه ندید حتما ببینید ) : اگه ندیدمتون ، بعد از ظهر و شبتون به خیر ...</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 12:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@ZAGHBOOR/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1-tqp6ivhogst2</link>
                <description>این متن رو خواستم حالت یه درد دل کوچیک بنویسم  . تیتر خیلی پیرمردی شد😁  حدودا شش سال پیش بود که  در دفتر آقای احمدلو ، مضطرب و نگران نشسته بودم . آقای احمدلو مشاور ما بود و در آن سال های دبستان تبدیل به معلم مورد علاقه ام شده بود و با هم رابطه صمیمی داشتیم . دفتر مشاور خلوت بود ، من و آقای احمدلو و معلم فارسی . دیگر نتوانستم در دل نگهش دارم و آن را گفتم ، همانی که باعث نگرانی ام شده بود . گفتم که ناراحتم چون تقریبا دبستانم به پایان رسیده و همه این سال ها گذشتند بدون اینکه من متوجه گذرشان شوم ، مدرسه هم به همین سرعت به پایان می رسد ، عمرم هم همینطور .  برای بچه دوازده یا سیزده ساله  اینا حرف های عجیبی ان ، آقا احمدلو و معلم فارسی هم گفتن هنوز 6 سالی فرصت دارم تا پایان مدرسه و کلی فرصت تا آخر عمر باقیه . این حرف کمی من رو اروم کرد.اما حالا که خاطراتم رو مرور میکنم ، در واقعیت شش سال گذشته ، اما حسم این رو بهم نمیگه ، انگار که 2 یا 3 سال گذشته ، و تا حدودی اون  استرسی که در دفتر مشاوره داشتم برگشته . من 3 سال زنده بودم ولی زندگی نکردم ! از اون 6 سالی که گفتن تا آخر مدرسه فرصت دارم ، حدودا یک سالش مونده . استرسم برگشته چون میترسم در سنین هفتاد یا هشتاد سالگی ، وقتی که خودم میفهمم چند شب آخره ، حس کنم : ای بابا ، هشتاد سال زنده بودم ، اما آیا واقعا هشتاد سال زندگی کردم ؟ چجوری گذشت که اصلا نفهمیدم ؟ هشتاد سال زنده بودم ولی ( همون حسه بهم میگه ) انگار چهل سال زنده بودم .ترسم هم بی جا نیست ، خیلی ها رو اینجوری دیده ایم ، من نمیخوام اون آخرش این حسرت رو بخورم . در حقیقت من میترسم از هشتاد سال زندگی نَزیسته داشتن از هشتاد سال زنده بودن بدون اینکه آن را زندگی کرده باشم ~ زاغْ بـــور ~لینک نیمه کانال تلگرام :https://t.me/+FbrW65aKUz84NGVk</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 00:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گــرگ ها مادرت را خــورده اند!</title>
                <link>https://virgool.io/@ZAGHBOOR/%DA%AF%D9%80%D9%80%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-epzzur1wshzy</link>
                <description>خیلی بچه بودم ، مثلا سه یا چهار ساله اما این خاطره به قدری برایم تلخ بود که هنوز از خاطرم نرفته...عکس بچگیام (البته تو داستان سنم بیشتر از این عکسه)بله ، یادم میاد سه یا چهار ساله بودم که داییم با خانواده ( یعنی دایی +زندایی+پسرداییم (امیرحسین) که یک سال از خودم بزرگ تره + دختر داییم که هفت/هشت سال ازم بزرگ تره) از شهرستان اومدن تهران خونه ما و چند روزی مهمونمون بودن .یکی ازین روزها رفتیم شاه عبدالعظیم  تو حرم زیارتی کردیم که خانم ها گفتن میرن بازار کنار حرم . بابام و داییم هم از اونجایی که خسته بودن و حال و حوصله بازار رو نداشتن تصمیم گرفتن تو حرم بمونن ، اینجوری شد که من و پسر داییم هم پیش اونا موندیم .بابا و  داییم یه کم اونور تر نشسته بودن بعد دایی ، امیرحسین که دستش تو دماغش بود رو صدا کرد و یه چیزی در گوشش گفت . امیرحسینم برگشت پیش من نشست و هیچ حرفی نزد . بعد از چند دقیقه گفت : یه چیزی بهت بگم ؟ قول میدی به کسی نگی؟+ بگو_میدونی بابام چی بهم گفت؟+ نه ، چی گفت؟_ مامانت رو گرگ ها خوردن ، اونا هم بهت نمیگن که غصه نخوری+ برو بابااما من پیش خودم گفتم که اگه این واقعیت داشته باشه چی؟ موجی از افکار ترسناک به ذهنم هجوم آوردن و نگرانی من هر لحظه بیشتر شد تا اینکه رفتم پیش بابام و بهش گفتم : بابا_بله؟+مامانم رو گرگا خوردن؟_ نـــــــه ! این چه حرفیه میزنی؟+ نه مامانم رو گرگا خوردن ، تو به من نمیگی..!بعد بغضم ترکید و زدم زیر گریه و مثل ابر  بهاری گریه کردم . اون ها هم هر چقدر خواستن به من ثابت کنن نتونستن ، وضع بدی بود ، داییم شروع کرد امیرحسین رو دعوا کردن . شروع کردن من رو قانع کردن که امیرحسین میخواسته اذیتت کنه و اصلا گرگ کجا بوده و مامانت که تا نیم ساعت پیش اینجا بود و ...ولی من که باور نمیکردم . همین شد که بابام گفت : اصلا الان زنگ میزنیم صداش رو بشنوی گریه نکنشماره رو گرفت و زنگ زدبوغ میخورد... و بر نمیداشتن بعد میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد ...منم گفتم دیدین ، دیدین میگم گرگ خوردش ، بعد دوباره زدم زیر گریهبابام هم دوباره زنگ زد اما باز هم یه دقیقه ای بوغ خورد و جواب ندادن .چند بار زنگ زد به امید اینکه مادرم جواب بده ولی خب گوشی رو بر نمیداشت . من هم شکم به یقین تبدیل شده بود . و بدین سان! دقایقی بابام رو کلافه کردم تا اینکه مادرم زنگ زد و گفت چون بازار شلوغ بوده و گوشی هم ته کیفش بوده ( اونم از اون گوشی قدیمیا که صداش در نمیاد ) صدای زنگ رو نشنیدهبعد باهاش صحبت کردم و آروم شدم .😁:-)قبل از اینکه به امیرحسین فحش بدین :این داستان رو تعریف کردم چون یادمه که چندی پیش ، یک خطای ذهنی خوندم که در مورد همین مسائل بود . بعضی وقت ها چیزهایی هستن که بهشون باور داریم و بابتشون اعصاب خودمون و همه اطرافیانمون رو خورد میکنیم . در صورتی که حقیقت ندارن!حتی شاید در نظر ما همه شواهد هم اون موضوع رو تایید کننپس چقد خوبه که لحظه ای با خودمون فک کنیم شاید اینا هم مثل همون گرگ ها اند.درسته که شاید الان و در این سن ، اگه کسی بهمون بگه مادرت رو گرگ ها خوردن ، ناراحت نشیم ، اما شاید با همین خطا ، در فضایی متفاوت در تله گرگ ها بیوفتیم...( این خاطره هم کاملا واقعی بود)_زاغْ بـــورخیلی خوشحال میشم با کامنت هاتون در بهتر نوشتن کمکم کنید . ممنون.لینک &quot; نیمه کانال &quot; تلگرام : https://t.me/+FbrW65aKUz84NGVk( بیا ، قراره کنار هم بنویسیم ! )</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 03:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار غریبی است نازنین</title>
                <link>https://virgool.io/@ZAGHBOOR/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-skmwzasfzm1n</link>
                <description>درست چند روز پیش بود که با این صحنه مواجه شدم . قبل تر از این ، جادوگر ها و فالگیر ها رو فقط در داستان ها شنیده بودم اما حالا داشتم در لایو یوتیوب یک فالگیر میدیدم . فالگیر خانمی بود چهل ، پنجاه ساله که لباس نارنجی پوشیده بود و موهای ژولیده مشکی و به هم ریخته ای داشت پس زمینه اون نقش و نگار های عجیب داشت با تم آبی و اعداد 3 و 6 و 9  ،   درست همون جوری که از محیط پیرامون یک فالگیر انتظار میره . مردم از او دو خواسته بیشتر نداشتند :1_ تاریخ تولدشان را به فالگیر می گفتند و از او میخواستند که آینده شان را به آنها بگوید2_ از او میخواستند که برایشان فلان دعا را بکند(بعضی ها هم میگفتند که فلان دعا را بنویس)ساز و کار خانم فالگیر به این صورت بود که مردم یکی ، دو دلار برای او میریختند و بعد خواسته شون رو انجام میداد .هر از چند گاهی هم از قسمت چت ، خواسته کسایی که پولی نریخته بودند را  انجام میداد اما به دلیل زیاد بودن پیام ها و مراجعت زیاد مردم به این خانم شانس اینکه پیامی در قسمت چت دیده  بشه خیلی کم بود.مردم میومدن و ماه تولد خودشون رو میگفتند . فالگیر هم یکسری کلمات عجیب و غریب سر هم میکرد و بخت و آیندشون رو به آنها میگفت . چیز های جالبی هم میگفت . مثلا میگفت : تو  در ماه آینده پیغامی از کسی دریافت خواهی کرد ، از یک دوست ، یکی از اعضای خانواده ، یکی از همکاران ، یکی از فامیل و ...      &quot;نمیدانم ، الله اعلم&quot;اولا همه ما میدونیم که به طور طبیعی هم در یک ماه از یکی از اطرافیان حرفی یا پیغامی دریافت خواهیم کرد و این که چیز عجیب یا پیش گویی نیست اما فرد مراجعه کننده تشکر  و سپاسگزاری میکرد بابت این غیب گویی!دوما یعنی چی که الله اعلم ؟ خب داری پول میگیری که بدونی و این نمیدانم گفتنت دیگه چیه؟!کمی که گذشت به آن کلمات عجیب و غریبی که میگفت توجه بیشتری کردم و به راز آنها پی بردم .او دو سیاره از هشت سیاره منظومه شمسی را انتخاب میکرد و نام انگلیسی آنها را همراه با وضعیتشان نسبت به هم برای شما می آورد و بعد یک نتیجه کاملا تصادفی میگرفت . مثلا میگفت : مارس تو با ژوپیترت زاویه کسینوسی تشکیل دادن پس به زودی پولدار خواهی شد!بعد کلمات &quot;شمست&quot; و &quot;قمرت&quot; رو هم می گفت و نتیجه ای کاملا تصادفی از وضعیت آنها نسبت به هم می گرفت .مثلا می گفت : شمست دقیقا پشت قمرت ایستاده و این یعنی مشکلاتت به زودی تمام خواهند شدمردم هم بابت این حرف ها پول میدادند . من هم حرص میخوردم چونکه داشت از جهالت مردم سو استفاده میکرد و جیبشان را خالی تر . تصمیم گرفتم که اون رو به چالش بکشم تا شاید مردم آگاه تر بشنتو قسمت چت پشت سر هم می نوشتم &quot;من تیر به دنیا اومدم بخت من رو بگو&quot; تا شاید ببینه و جواب بدهبعد نیم ساعت تلاش دید و شروع کرد به تفسیر کردن . بعد همه حرف هاش ، بهش گفتم که تو واقعا بخت من رو دیدی؟_آره دیدم+تو یه دروغگویی چون من اصلا تیر به دنیا نیومدم! اسفند به دنیا اومدماینجا بود که دیگه خودش رو زد به اون راه که انگار پیامم رو ندیده . منم شروع کردم تو چت نوشتم که مردم این یه دروغگوئه و داره گولتون میزنه بهش باور نکنید و ازین حرفهاکه یدفعه خانم فالگیر برگشت و به من گفت : تو یکی هستی که گل زدی ، مواد کشیدی از زیر پتو داری کامنت میدی و این مردم دنبال این هستن که &quot;حقیقت&quot; رو بدونن و اینا حقیقته و تو جنبه شنیدن حقیقت رو نداری و ...مردم هم با وجود اینکه براشون دست فالگیر رو ، رو کرده بودم ، بازم از اون طرفداری کردن!منم ساکت شدم و فقط داشتم به حماقتشون نگاه میکردم که قضیه جالب تر هم شد!یه خانمی 2 دلار ریخت به حساب فالگیر که براش دعایی بنویسه که شوهرش باهاش مهربون تر شه!(خب حتما یه مشکلی هست که شوهرت باهات مهربون نیست ، میتونی همین پول رو بدی یه کتاب بخونی و از راهکارش استفاده کنی!)من در اوج افسوس بودم که اتفاق عجیب تری افتاد ...آقایی که میگفت محتاج پول عمل بچشه ، اومد 5 دلار ریخت به حساب فالگیر تا یه دعا بنویسه که پول عمل بچش جور شه!!!روزگار عجیبی شده نازنین یه رفیقی دارم که میگفت : جهالت مردمو که میبینم خیلی اذیت میشم من نمی فهمیدم چی میگه تا اون موقعی که با این صحنه ها مواجه شدممیدونید بد تر از حماقت دگم بودنه . چون انسان دگم نظرش تغییر نمیکنه ، مثل طرفدار های فالگیر که با وجود اثبات دروغگوییش باز هم طرفدارش بودن..._شاید محمدرضا راست میگفت : ((بدترین قشر اونایی هستن که با وجود برملا شدن حقیقت نظرشون تغییری نمیکنه))_زاغْ بوراین متن داستان نبود و تجربه ای واقعی بود . شاید درست نباشه که اینجا اسمی از &quot;شیخ سرهنگ جاسمنه ای&quot; بیاریم . اما این یوتیوبر به ما به خوبی نشون میده که عاقبت اعتقاد به خرافات چیه و چرا نباید به خرافات اعتقاد داشت ( اگر کنجکاو شدید که ویدیو هاش  رو ببینید بهتون هشدار میدم حرف هایی میزنه که +18 هستن) . امیدوارم روزی برسه که مردم ما بیشتر از خرافات رو به کتاب خوندن بیارن و اعتقادات غلط خرافی و نادرست از فرهنگ ما ریشه کن بشن .از شما بخاطر نظرات و نقد های سازندتون ممنونم . اول راه هستم و به این نقد و نظرات احتیاج دارم در پایان یک سوال هم از شما دارم آیا اینکه داستان رو کاملا با لحن آمیانه نوشتم تصمیم درستی بوده؟ تصمیم اشتباهی بود؟لینک &quot; نیمه کانال &quot; تلگرام:https://t.me/+FbrW65aKUz84NGVk( بیا ، قراره کنار هم بنویسیم ! )</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 20:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجدان درد</title>
                <link>https://virgool.io/@ZAGHBOOR/%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-zx1xlrtmwqyp</link>
                <description>شاید سهیل درست میگفت.......در شبی سرد ، پیر مرد ، رو به روی &quot;فست فود ک&quot; خیابان پیروزی نشسته بود و اجناسی که روی بساطش پهن بود را میفروخت ، همانطور که گفتم ، شبی بسیار سرد بود ، اما پیر مرد پیراهنی ساده ، نازک و ژنده بر تن داشت و معلوم بود که سرما تا مغز استخوان او نفوذ کرده ، او باید تمام این سختی ها را میکشید که لقمه ای نان در بیاورد تا    نمیرد . از شدت لاغری شکمش به کمرش چسبیده و گویی پوست سرش را روی جمجه اش کشیده بودند . و با نا امیدی افرادی را نگاه میکرد که از کنار او و بساطش رد میشدند ولی چیزی نمیخریدند . اما تمام این شرایط در آن طرف شیشه های &quot;فست فود ک&quot; برعکس بود ، دمایی مطلوب ، مردمی با لباس هایی شیک  و غذا های متنوع ، حتی گاهی کسانی بودند که از غذایی که سفارش داده بودند خوششان نمی آمد و آن را دور میریختند ، بعد غذایی دیگر سفارش میدادند !اگر اسمی از مکان ها نمی آوردم احتمالا شما فکر میکردید ، یکی از صحنه ها در افغانستان ، یا ویرانه های سوریه ، و دیگری در اروپا اتفاق افتاده استاما چیزی که ماجرا را جالب میکند این است که این دو صحنه تنها چند متر با یکدیگر فاصله داشتند ، تنها چند متر...هم پیر مرد آنها را میدید ، هم آنها پیرمرد را اما هیچکس نه  قسمتی از غذایش را به آن پیرمرد بخت برگشته میداد ، نه از اجناس او خرید میکردحتی کسی که غذایش را دور می ریخت هم حاضر نبود آن را به پیرمرد بدهد . هراز گاهی ، کسی به او پولی میداد ، ولی ملت جوری او را نگاه میکردند که انگار کار دور از ذهنی  کرده استشاید هم فقط برای این که جلب توجه کند این کار را میکرد ، چون در این زمانه جلب توجه کردن مهم استمیتوانست پول بیشتری را به پیرمرد بدهد ، تا هم خدا خشنود تر و هم به پیرمرد کمک بیشتری شود  در این صورت حتی به او فشار مالی خاصی هم نمی آمداما میدانم که به خاطر رضای خدا ، یا به خاطر پیرمرد و شرایط سختش این کار را  نمیکردپس چرا پول را به پیرمرد داد؟!بگزارید من دلیلش را به شما بگویمبه خاطر اینکه اگر فردا روزی وجدانش به سراغش آمد ، بتواند آن را ساکت و  راضی نگه دارد که : من به پیرمرد کمک کردم و کاری بیشتر ازین از دست من برنمیامد...شاید سهیل درست میگفت:《 آنها فقط برای اینکه وجدان خودشان درد نگیرد ، خوبی میکنند》_ زاغْ بورلینک &quot; نیمه کانال &quot; تلگرام:https://t.me/+FbrW65aKUz84NGVk( بیا ، قراره کنار هم بنویسیم ! )</description>
                <category>زاغْ بور</category>
                <author>زاغْ بور</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2024 13:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>