<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Z14</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ZHP</link>
        <description>ترجیح میدم به ذوق ِخویش دیوانه باشم .تا به میل ِدگران عاقل !
من رو در بله هم دنبال کنید:)
@lonelyplanet</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:49:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3395150/avatar/yhKhm8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Z14</title>
            <link>https://virgool.io/@ZHP</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانک: آرورا، نامی بر دیوار های رنگی... .</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%A2%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-uwc99hxtab9s</link>
                <description>به نام خداهر صبح، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دیوارهای بلند شهر سرک بکشد، او با انگشتان نحیفش نامی را بر کاغذی کهنه می‌نوشت. نامی که شب پیش در خواب دیده بود، یا شاید در زمزمه‌ی باد شنیده بود. نام‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، مثل پرنده‌هایی مهاجر. گاهی «آریانا» بود، گاهی «نیسا»، گاهی فقط یک حرف بی‌صدا. نام ها می آمدند تا از آن او شوند، اما چیزی در دل دخترک می دانست که هیچ یک از آنها از آن او نخواهند بود. اما با این حال، نام ها را می نوشت تا شاید روزی، نام خود را درمیان آن کلمات سوار بر باد پیدا کند.شهر، شهری بی خاطره بود. اما اینبار متفاوت از قبل. شهری که زمانی زندگی در آن جریان داشت و خاطره ها در آن چرخ میزدند، حال، تبدیل شده بود به شهری متروکه و بی خاطره، شهری فراموش که شده که تنها شهروندش او بود و تنها مسافرش باد؛ اما امروز، بخشی از شهر تغییر کرده بود. دیوار بخشی از شهر دیگر مانند شهر خاکستری و بی روح نبود، رنگی بود! به رنگ های بهاری و زیبا بود. کلمه ای بر روی دیوار نوشته شده بود، کلمه ای که با رنگ های زرد و سبز و قرمز و آبی تزئیین شده بود! کلمه ای که دخترک میدانست چیست و از آن کیس. کلمه ای که هربار با نوشتن نامی که باد، باخود می آورد به یادش می افتاد و بیش از پیش، مطمئن می شد که آن کلمه از آن اوست! کلمه ای که نامش بود، هویتش بود و گذشته و خاطراتش را با خود داشت. نامی که باد جرعت آوردنش را نداشت، و حال دیوار بی روح شهر، مسئولیت نشان دادن نامش را بر عهده گرفته بود، و با آن جان گرفته بود. نامی که به زیبایی بهار بود. دخترک، به سمت دیوار رفت، و بر روی نقاشی های دیوار دست کشید. بر روی نامش و با خود تکرارش کرد، «آرورا». خندید و با خود فکر کرد، دیگر لازم نیست نامش را بر روی تکه کاغذی بنویسد. با خودش فکر کردم من آرورا هستم، دختری از شهری متروکه، با نامی به محکمی دیوار های شهر... .آرورا</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 21:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس نوشت: « چمدان »</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-ffugp5enegby</link>
                <description>« به نام خدا »خانه در سکوتی غم انگیز، به چمدان خیره شده بود. برگ های نارنجی و ریزان خبر از پاییز سرد و بوی باران میدادند. میله ها ی آهنین و زنگ زده ی پله های خانه خبر از سال هایی که خانه گذرانده بود می داد و چرم کهنه و باران خورده چمدان نیز گذر زمان را در گوش چمدان فریاد میزد، فریاد می زد که چند سال از آن اتفاق گذشته؛ اما چمدان، هنوز منتظر بود، هنوز در گذشته زندگی می کرد و هنوز باور داشت که کسی یادش خواهد آمد که او آنجا جا مانده است. اما خانه میدانست که دیگر دیر شده، و کسی به دنبالش نخواهد آمد. با خودش فکر کرد، اما چه فایده؟ وقتی چمدان همچنان چشم انتظار در راه نشسته است، چشم انتظار کسانی که هرگز او را با خود نبردند و هرگز او را به یاد نخواهند آورد. چمدان انگار که افکار خانه را شنیده باشد با صدایی که گذر سال ها پیر و خسته کرده بود گفت:« شاید تو باور نداشته باشی خانه، اما من مطمئنم که می آید. حتی الان هم می توانم صدای پایشان را که در زمین می پیچید بشنوم.» خانه آهی کشید، اما چیزی نگفت. چمدان همیشه این حرف را میزد، گویی که هر دفعه یادش می رود این حرف ها را زده است. باور اینکه کسی دست رنج سال ها تلاشش را در یک چمدان، جلوی در خانه ای جا بگذارد سخت است، اما اگر این فقط یک اتفاق بود، نباید آمدنش اینقدر طول می کشید. چمدان باور نخواهد کرد اما خانه می دانست که الکساندرا از اول هم نمی خواست چمدان را با خودش ببرد و نوشته هایش برایش مهم نبود. خانه آهی کشید. به درخت ها خیره شد و گفت:« کاش می آمدند چمدان. اما حیف که نمی آیند و تو نمی خواهی باور کنی. کاش باور می کردی که همه چیز تمام شده است.» به چمدان نگاه کرد، چمدانی که دیگر چشمانش باز نبودند، به چمدانی خیره شد که از غم و رنج این دنیا رهایی یافته بود. و حالا از همه خاطرات و غم هایش آزاد بود، آزاده آزاد... .</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 18:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک: فرزند ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-cthlnnanqv4f</link>
                <description>گمان مبر که به پایان رسید کار مغانهزار باده‌ ناخورده در رگ تاک استاقبال لاهوری(برخورد موشک های ایرانی با اسرائیل به سبک شب پر ستاره:)« به نام خدا » صدای بمب و پدافند هوایی، که با موشک های اسرائیلی می جنگید آسمان را پر کرده بود. شراره های آتش انفجار های موشک ها، در هوا و برخی که بر زمین فرود می آمدند، شعله می کشیدند و به دل آسمان می رفتند. هوا مه آلود و دودی بود. پا در میان خرابه ها گذاشتم، و به ساختمان فرو ریخته در اثر انفجار نگاه کردم؛ به عروسکی که صاحبش همچون فرشته ای به دل آسمان ها رفته بود. به آسمان خیره شدم، که از دود و آتش پر شده بود و آبی بی کران و زلالش آلوده به گرد و غبار. خشم وجودم را فرا گرفت، با خودم گفتم :« اینجا ایران است و این بمب ها، از اقتدار او و مردمانش ذره ای نخواهد کاست، و من فرزند ایرانم، فرزند این آب و خاک، جانم  فدای ایران. شور و هیجان و غرور در بدنم به خروش افتاد، در رگ هایم جریان یافت و به قلبم رسید.. . و آنگاه، با دلی سرشار از غرور، در میان خرابه ها و دود و آتش فریاد زدم:« من فرزند ایرانم، ایران وطنم!»</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 18:24:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ها... .«بریده کتاب»</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-pevwogn0amyy</link>
                <description>به نام خداپروانه ها زیبا هستند، اما گمان نمی کنم باهوش باشند. آن ها با بال های زیبا و رنگارنگشان گاهی کیلومتر ها راه را طی می کنند، بدون آنکه بدانند مقصدشان کجاست. در این مسیر طولانی، گل ها و درخت ها توقف گاه هایی هستند برای استراحتی کوتاه و بعد حرکتی دوباره برای رسیدن به جای که معلوم نیست کجاست.کسی نمی داند یک پروانه چقدر عمر می کند. آن ها معمولا قبل از اینکه عمر طبیعی شان به سر برسد، خوراک جانوران دیگر می شوند؛ در برخورد با ماشین هایی که در جاده حرکت می کنند متلاشی می شوند یا در شعله ها می سوزند.تصویر شمع و گل و پروانه، از قدیمی ترین تصویر هایی است که همه جا دیده ایم؛ از دیوار بناهای قدیمی، تابلو های نقاشی و قلمدان های عتیقه گرفته تا دفتر مشق بچه های دبستانی روزگار گذشته. انگار این داستانی است که بارها و بارها تعریف شده؛ پروانه روی گل می نشیند، زیبایی بال هایش روی گلبرگ ها چند برابر می شود، از دیدن آن همه زیبایی در خودش و در جهان اطرافش سر شوق می آید، اما یک مرتبه حواسش می رود پی حرارت شمعی که نزدیک گل در حال سوختن است؛ گرمای شعله ی شمع را احساس می کند و شیفته ی آن می شود؛ آن قدر که تصمیم می گیرد برود سمت شعله. پروانه می داند که شعله می سوزاندش. می داند که باید برگردد و برود سراغ کار خودش، اما انگار اختیار دست خودش نیست؛ انگار گرمای شعله جادویش کرده است. می رود جلو. می داند که باید عقب برود، اما می رود جلو. می رود میان شعله... . و می سوزد.پروانه ها زیبا هستند، اما هوش کمی دارند. آن ها مدتی کوتاه با بال های زیبا و رنگارنگشان میان ما می آیند تا جهان ما را زیباتر کنند. روی گل ها می نشینند، دور شمع ها می چرخند و بعد می روند. فقط همین.اسم کتاب:«دروازه مردگان»برای خواندن بریده کتاب های بیشتر می توانید به این کانال در بله سر بزنید:«@lonelyplanet»:)</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 21:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بید مجنون «بریده کتاب»</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-anekiop07ju1</link>
                <description>به نام خدا«می گن بید مجنون آدم بوده، عاشق بوده، بهش می گفتن مجنون. عاشق یه زنی بوده، حالا بگیر اسم اون زن هم لیلی بوده، یه روز با هم می رن کنار رودخونه. اونجا لیلی می افته تو آب، مجنون خم می شه دستش رو بگیره، نمی تونه. آب لیلی رو می بره. لیلی خفه میشه، مجنون نمی تونه کاری بکنه زار می زنه، می مونه کنار رودخونه دستاش رو آویزون می کنه به این امید که لیلی از آب بیاد بیرون و دستاش رو بگیره. لیلی نمی آد. مجنون اون قدر کنار آب می مونه تا خشک می شه، میشه درخت، میشه درخت بید مجنون که شاخه هاش به سمت آب آویزونه... به این امید که یه روز لیلی از آب بیرون بیاد و دستش رو بگیره.»«اسم کتاب: دروازه مردگان جلد 3»</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 20:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا:)صدای آب در میان دره و صخره</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%B5%D8%AE%D8%B1%D9%87-qculugaoln3q</link>
                <description>به نام خداجریانی است بی پایان و صدایی است پا برجا، که گوش را می نوازد و روح را آرامش می بخشد. در میان صخره ها چون بارانی به سوی زمین سرازیر است و هر ذره ی رود که هریک روزی قطره ای باران بوده است، دوباره باران می شود و سپس به رودخانه باز می گردد. جریان رود با صدایی بی مثال که شتابان از میان صخره ها می گذرد و باران می شود و دوباره به مسیر خود ادامه می دهد، آرامشی وصف ناشدنی را به جان آدمی می بخشد. همچون گروه موسیقی که خستگی ناپذیر می نوازند و هر لحظه، تماشاچیانی دارند که از خنکای وجود آنها سیراب می شوند و سپس، آنها هم، چون رود، به مسیر خود ادامه می دهند. گذر بی پایانش بر تن سنگ ها خزه پوشانیده و صدایش همچو لالایی مادرانه، طبیعت را روح جان بخشیده، گویی که جادوی طبیعت است و به راستی که جادوی زیبایی است. بر لب رود بنشین و گذر عمر ببین و با جان دل به صدای زندگی بخش و جادویی رود گوش بسپار و بگذار جادوی طبیعت تو را فرا گیرد. بدان و آگاه باش، که اگر روزی بود و روزگاری که از آب چیزی نمانده بود جز یادگاری، خشک و نابود می شود تمام نیستی و هستی. آنگاه با خود می گویی کاش می دانستم قدر این آب را تا اینگونه نکشم این رنج جانکاه را.                                  آدمی را چه به تقلید طبیعت باشد                                                                              که طبیعت همه از خلق خداوند باشد</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 10:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا:)رنگرزی خداوند</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-x2nt6myudiqo</link>
                <description>به نام خداقلمش را برداشت، درختان جامه ای نو برتن کردند، قلمش را برداشت، گل ها شکوفا شدند، شکوفه ها خندیدند. قلمش را برداشت، کوه ها پدیدار شدند، خورشید طلوع کرد، ماه پدیدار شد، غروب نوازشگر چشمان ما شد، قلمش را برداشت، آسمان رنگین شد، ستاره ها در جامه سیاه آسمان رقصیدند؛ قلمش را برداشت، آسمان تاریک شد، ابر غرید، رعد و برق پدیدار شد، دریا مواج شد. قلمش را برداشت، رنگین کمان پدیدار شد، شبنم درخشید، خورشید بر تن رودخانه تابید، قلمش را برداشت، ببر پدیدار شد، در علف زار پنهان شد، آهو دوید، پرنده ای رنگین پرید، قلمش را برداشت، چشم من رنگین شد، در طبیعت گم شد، پرسیدم از خود: «گر قلمش را برنمی داشت چه می شد؟»</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 12:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:) یوزپلنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%DB%8C%D9%88%D8%B2%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-gott1huvgvul</link>
                <description>به نام خدادویدن، سرعت، شکار، غریضه و آزادی، همه اینها یعنی یوزپلنگ. یوزپلنگ یعنی در جنگل با تمام سرعت بدوی. یوزپلنگ یعنی دنبال غذا باشی و شکارت را دنبال کنی. یعنی با  غریضه خودت در جنگل زندگی کنی، یعنی آزاد باشی، یعنی کسی دنبالت نباشد که بخواهد تو را بکشد یا زندانی کند. من یک یوزپلنگم، یوزپلنگی که روزی در جنگل بوده و همه این ها را داشته است، اما الان دیگر روی خوش هیچ کدام از آن روزها را ندیده ام. دیگر نمی توانم بدوم چون فضای این کار را ندارم، دیگر نمی توانم از غریضه ام استفاده کنم و شکار کنم، چون دیگر در جنگل نیستم، چون دیگر آزاد نیستم که بخواهم بدوم، شکار کنم، از درخت بالا بروم یا حتی جست و خیز کنم و شاد باشم، چون انسان ها مرا زندانی کرده اند دیگر آنها به من غذا می دهند نه من به خودم، دیگر من آن یوزپلنگی که در جنگل بودم نیستم. حالا معنی غریضه را نمی دانم، نمی دانم چگونه شکار کنم، نمی دانم دویدن چه حسی دارد؟ آزادی یعنی چه؟ آزادی چه حسی دارد؟ یعنی در قفس زندانی بودن؟ تو به من بگو، آزادی چه حسی دارد؟</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 21:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا:) تاریکی شب</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-qti0rhe0y3h9</link>
                <description>به نام خداهر شب در آسمان ظلماتی بر پا می شود، ظلماتی که در خود هزاران راز دارد، که در نور چراغ های شهر در شب پنهان شده اند. ستاره های دنباله دار با ردایی سفید لحظه ای از آسمان شهر گذر می کنند. ستاره ها مانند مروارید های درخشان آسمان را نورانی می کنند، بعضی ستارگان چشمک می زنند و بعضی ها با هم دیگر صورت های فلکی را تشکیل می دهند. ماه در آسمان، مانند چراغی پر نور می درخشد و جهان را از تاریکی شب نجات می دهد. گه گاهی هم مسیری از راه شیری در آسمان پدیدار می شود و به زیبایی آسمان می افزاید. شفق قطبی با رنگ های زیبایش در آسمان قطب جنوب و شمال بعد از پدیده ای  به نام طوفان آفتاب پدیدار می شود و به آسمان زیبایی خاصی می بخشد. آسمان شب هم مانند زمین و فضا سرشار از شگفتی است که انسان را به شگفتی وا می دارد، دنیای که هرچند ساکت و تاریک است اما راز های زیادی را در دل خود دارد. لحظه ای به آسمان نگریستم و دیدم نور باران است                                                                         ماه هم همچون عروسی زیبا در آن رقصان است شاعر شعر خودم هستم:)</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 17:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک: پروانه و شمع</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%B9-yinm3nrknrxj</link>
                <description>به نام خداسلام! کسی اینجا نیست؟ اینجا چقدر تاریک است به سختی می توانم راهم را پیدا کنم. یک نور کوچک اون دور دورا دیدم، فکر کنم کرم شب تاب باشد. سلام کرم شب تاب می دونی... . این که کرم شب تاب نیست، یک شمع است! شعله اش... . خیلی زیبا است، نورش در تاریکی مانند ستاره ها خودنمایی می کند و مثل خورشید روز، گرم است. ولی من هنوز هم نمی توانم راهم را پیدا کنم هنوز هم همه جا تاریک است. تا صبح کنار شمع می مانم تا همه جا روشن شود آن موقع می توانم بروم. گوشه ای می نشینم و به شعله شمع خیره نگاه می کنم، شعله اش انگار حرف های زیاد برای گفتن دارد، از چه زمانی روشن بود؟ چرا کسی او را روشن کرده و رفته بود؟ با دقت بیشتری به شعله اش نگاه کردم... . درون شعله اش داستانی را داشت بیان می کرد. اما داستان کی؟ داستان چی؟ داستان شعله هایش که با زیبایی شعله ور می شدند و همه جا را نورانی می کردند؟ یا داستان قطره هایی که از شوق زیبایی و گرمای دل انگیز شعله شمع آب می شدند و می چکیدند؟ آن شب تا صبح کنار شمع ماندم و محو تماشای داستان شمع شدم. داستانی که هر چند نامعلوم بود اما، حرف های زیادی برای گفتن داشت.</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 15:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا:) گذر رودخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-nbazvv95e9xm</link>
                <description>به نام خداسفر درازی را در پیش دارد. با مسیری پر از پیچ و خم و داستان های بی انتها، و مقصدی که گاه آشکار است و گاه نهان. با صدایی زیبا از مسیری که سال ها است دارد طی می کند می گذرد و هر لحظه از راه را با یکی همسفر می شود. ماهی هایی که با او همراه می شوند، برگ درختی که روی سطح زلالش می افتد و موج های کوچک درست می کند. سنجاقک کوچکی که بالای سرش حرکت می کند، دختر بچه ای که با شادی کمی از مسیر را با او همراه می شود و آواز می خواند، همه و همه همسفر های او هستند. از کنار درخت های چند ساله گذر می کند، جان تازه ای به دوستان قدیمی اش می دهد و خود را برای رسیدن به مقصد آماده می کند. برای او رسیدن به مقصد به معنای پایان داستانش نیست، بلکه شروع داستان و زندگی جدید است. داستانی که گاه در دل زمین است و گاه در دریای خروشان و گاهی در سقوط از سخره ها. نمی داند مقصدش کجاست اما مطمئن است هر کجا که باشد جایی سرشار از حس آرامش، پاکی و شور زندگی است.</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 16:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک: اتوبوس شلوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-bfkfvybkdyzt</link>
                <description>به نام خدادر ایستگاه اتوبوس منتظر بودم که اتوبوس آمد و با صدای پیسسس بلندی جلوی ایستگاه ایستاد. در اتوبوس باز شد و سوار شدم. یکی از صندلی های عقب اتوبوس خالی بود، رفتم و روی آن نشستم. یک خانم هم آمد و کنار صندلی من ایستاد. در صندلی جلویی ام بچه ای بغل مادرش بود و از بالای صندلی من را نگاه می کرد، هرچه برایش شکلک در می آوردم حالت صورتش هیچ تغییری نمی کرد و طوری به من خیره شده بود انگار جن دیده است. بی خیالش شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. پشت سری هایم آنقدر تند و بلند حرف می زدند که دیگر داشتم دیوانه می شدم. گوشی یک نفر مدام ویبره می رفت و صدایش از ناکجا آباد می آمد، آنقدر ویبره خورد و قطع شد و دوباره ویبره خورد تا بالاخره یکی جواب تلفن را داد؛ اما ای کاش جواب نمی داد و گوشی همانطور ویبره می کرد، آنقدر بلند حرف می زد که مطمئن بودم راننده هم صدایش را می شنود. در همین حین بوی عطر یک نفر در اتوبوس راه افتاد، بو آنقدر زیاد شیرین بود که دیگر داشتم حالت تهوع می گرفتم، پنجره ی بالای سرم را بعد از کلی کشتی گرفتن با قفلش کمی باز کردم تا بو برود. حوصله ام سر رفته بود و بچه ی صندلی جلویی همچنان به من خیره بود طوری که دیگر داشتم از او می ترسیدم. برای اینکه حواسم از حرف های پشتی و نگاه جلویی و بوی عطر و دیوار دفاعی که زنی که کنارم درست کرده بود و خیلی هم به من نزدیک بود پرت شود، کتابم را از توی کیفم در آوردم و تا مقصد آنقدر خواندم که هم دیوانه شوم و هم چشم هایم چپ شوند و به در و دیوار بخورم. اتوبوس که ایستاد بلند شدم و بعد از اینکه چند بار کم مانده بود با سر زمین بخورم به راننده رسیدم، پول را پرداخت کردم و پیاده شدم و نفسی راحت کشیدم، که ناگهان زنی که پشت سرم از اتوبوس پیاده شده بود به من خورد و آخر سر با سر خوردم زمین.</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 21:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک: دخترک و صدای ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-xcbwlbt2a5zi</link>
                <description>به نام خدادخترک خندان به سمت تخت خوابش رفت اما صدایی وحشتناک او را سر جایش میخکوب کرد. بی حرکت سرجایش ایستاد و گوش هایش را تیز کرد و منتظر تکرار آن صدا یا صدایی دیگر ماند، اما هیچ صدایی بجز صدای نفس کشیدنش و تاپ تاپ قلبش که محکم به قفسه سینه اش می کوبید نشنید. کم کم ترسش ریخت و فکر کرد اشتباه شنیده است، خواست به سمت تخت خوابش برود، اما همینکه یک قدم به سمت تختش برداشت دوباره همان صدا آمد و بعد سایه سیاه و بزرگی در چهارچوب در ظاهر شد و سایه ی کوچک او را در بر گرفت. سریع به سمت در چرخید و به چهارچوب خالی در خیره ماند. هیچکس آنجا نبود، فقط نور چراغ آشپزخانه بود که به داخل می تابید. از آنجایی که هنوز چراغ آشپزخانه روشن بود و کسی خاموشش نکرده بود، حدس زد کسی هنوز بیدار است و این صدا های ترسناک را ایجاد می کند. آرام به سمت در رفت و سرش را از در بیرون برد تا نگاهی به راه رو بیندازد. کسی در راهرو نبود، اول به سمت اتاق پدر و مادرش رفت تا نگاهی به آنجا بیندازد چراغ اتاقشان خاموش بود، آرام لای در را باز کرد و نگاهی به تخت انداخت هر دو در اتاق خواب بودند. به سمت اتاق خواهرش رفت، چراغ اتاق او هم خاموش بود، از لای در که کمی باز بود داخل اتاق را نگاه کرد، او هم در اتاقش خواب بود. دیگر ترس همه ی وجودش را فرا گرفته بود، قلبش از قبل هم محکم تر می کوبید، انگار می خواست از قفسه سینه اش بیرون بپرد. آرام و روی نوک پا به سمت حال و آشپزخانه رفت. هیچکس آنجا نبود، به سمت آشپزخانه رفت تا چراغ را خاموش کند، ناگهان لپ تاپ خواهرش که روی میز وسط حال بود روشن شد. سرجایش ایستاد و لحظه ای به لپ تاپ خیره ماند، بعد آرام به سمت میز رفت و روی مبل روبروی لپ تاپ نشست؛ پیامی برای خواهرش آمده بود، پیام را باز کرد، از طرف فردی ناشناس بود، نوشته بود:« مراقب باش، اونها همه جا هستن!» هزاران سوال بود که مانند طوفان در سر دخترک می پیچید، مراقب چی باشد؟ آنها کی هستند؟ چه اتفاقی دارد می افتد؟ او کیست؟... . در افکار خودش غرق شده بود که حرکت چیزی در راهرو توجه اش را جلب کرد و به خودش آمد، به سمت راه رو چرخید اما همینکه بلند شد تا به سمت راه رو برود سایه ای سیاه و بزرگ از راه رو به سمتش هجوم آورد و به دنبالش همزمان با صدای جیغش آن صدای وحشتناک آمد و بعد، سیاهی مطلق بود که او را در بر گرفته بود.</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 14:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه مادر بزرگ من</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-srtce1rtln7u</link>
                <description>به نام خداخونه ی مادر بزرگههههزار تا گربه دارهخونه مادربزرگهاصلا وای فای ندارهخونه مادر بزرگهگیاه و سبزه دارهکنار خونه ماهمیشه سبزه زارهسقفش پر از کلاغهاینجا همش زمستونهخونه مادربزرگهاصلا وای فای ندارهخونه مادربزرگه گیاه و سبزه دارهدر وقتی باز بمونهگربه میاد تو خونهکلاغه از رو دیوارپر می کشه تو خونههههخونه ی مادر بزرگهههه(در کنار همه اینا)هزار تا قصه دارهخونه مادربزرگهشادی و خنده دارهههه:)</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 13:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-sq91jgtspcnk</link>
                <description>جنگل:)به نام خدامن تنهام می خواهم به دنبال یک دوست بدوم و بدومتا از انسان ها دور شومو از شهر و ساختمان هایشو در جنگل گم شومتا او را پیدا کنمو آنگاه او را دیدمدوستی را، که در هر لحظهدر قلبم حضور داشتو به من عشق می ورزید،غم هایم را تسکین می دادو زخم هایم را درمان می کرد.من او را دیدم که در روحم آرامش و در جسمم سکوت را می دمید.او را در آغوش کشیدم و نامش را تکرار کردم.نام دوستی را که تسلی بخش روح خسته ام بود.تنهایی</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 12:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بریده کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@ZHP/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ut1u2y78btfg</link>
                <description>کتاب تیمارستان متروکه:)به نام خداباز میپرسد:«راه خانه یادت می ماند؟»انگار زنی در قصه های پریان برابر خطر های جهان از دخترش محافظت می کند ایستادم و به یادش آوردم:«بله»و آنگاه پابه جنگل گذاشتم، گرفتار رویای حقیقت بیم مادرم.قول می دهم ردی به جای بگذارم از سرنخ هایی که در تاریکی شود راهی، برای او، برای من یا برای هرکه که بر پی آیدتکه نان ها می درخشند، ما تنها نیستیمربکا اسمیتکتاب تیمارستان متروکه</description>
                <category>Z14</category>
                <author>Z14</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 22:37:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>