<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zohre Sadry</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ZNevis</link>
        <description>آن‌چه را نمی‌توانم «عکس» کنم، می‌نویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:08:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/262625/avatar/Z6IAGw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zohre Sadry</title>
            <link>https://virgool.io/@ZNevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@ZNevis/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-a7ihplntrujv</link>
                <description>پسرم در کدام خیابان این شهر شلوغ گم شدی؟سر کدام کوچه پیچیدی که ردت را میان جمعیت گم کردم؟پسرم پشت سر چند نفر دویدی و به لباس‌شان چنگ انداختی که پیدایم کنی ولی من نبودم تا در آغوشت بگیرم؟پسرم از آن روز که تو در هیاهوی جمعیت ناپدید شدی، دیگر هیچ ماشین و اتوبوسی سوار نمی‌شوم،تمام خیابان‌های شهر را پیاده می‌گردم تا شاید پیدایت کنم.بعد از رفتن‌ات دیگر به خانه برنگشتم، خیابان خانه‌ام شده است، همان‌جا که تو هستی، همان‌جا که تو را از من گرفت.کجای این شهر آشوب، دنبالت بگردم؟ در کدام خیابان؟ کدام میدان؟ کدام کوچه؟ کدام محله؟ کجا بیایم که تو را ببینم و جانم آرام بگیرد؟پسرم مرا ببخش که گمت کردم، ببخش که این همه سال ترسیده‌ای و منتظر مانده‌ای تا بیایم و در آغوشت بگیرم ولی من هنوز نیامده‌ام...آخ، پسرکم، نازنینم، اگر پسرم شده بودی، اگر مادرت شده بودم، هیچ‌وقت گمت نمی‌کردم، اگر داشتم‌ات نمی‌گذاشتم خیابان‌های این شهر تو را از من بگیرند،پسرم ببخش که تو را نداشتم، مادرت نشدم و تو برای همیشه از من گم شدی، برای همیشه، برای همیشه... ..</description>
                <category>Zohre Sadry</category>
                <author>Zohre Sadry</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 16:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم‌شده در آینده‌ای که نخواهد آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@ZNevis/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-jtfxjvh1n4lt</link>
                <description>چند دقیقه ایستادم، چند عکس گرفتم ولی زن حتی یک بار نگاهم نکردوقتی پاکشان آمدی و نشستی، هیچ به دیوار پشت سرت نگاه نکردی،برایت چه فرقی می‌کرد روی آن چه نوشته یا کشیده شده است؟نشستی تا به جایی تکیه بدهی، شاید تکیه‌گاهی داشته باشی.از آن روز که نقشت روی دیوار نشسته، سال‌ها، نه، هزاران سال گذشته است.حالا خودت هم تصویر خودت را روی دیوار پشت سرت نمی‌شناسی،به یاد نمی‌آوری روزی جوان بودی و از مردان رو می‌گرفتی و گاهی به غمزه روبنده کنار می‌زدی تا روی‌ات دیده شود،یادت نیست روزی «امید» دلت را می‌لرزاند و برق شادی در چشمانت می‌درخشید.هزاران سال از آن زمان گذشته که خرامان در خیابان قدم می‌گذاشتی و روی ابرها راه می‌رفتی،شاید جوانی و زیبایی و امید و آرزوهایت در خیابان‌های شلوغ همین شهر از دست رفته‌ و تو را از خودت گم کرده‌اند.آمدی، رو گرفتی و زیر طرح آن روزهای «دور دور دور» گذشته خودت نشستی،دیگر برقی در چشمانت نیست تا به غمزه‌ای پنهانی رو بنمایی،دیگر امیدی در جانت نیست که به آن دل ببندی،به دیوار تکیه دادی و به «خالی» بزرگ آن سوی تصویر خودت خیره شدی، جایی که نه گذشته‌ای می‌بینی و نه آینده‌ای،«دور» جلوی چشمانت یک خالی بزرگ است، به بزرگی ناامیدی ابدی،ناامیدی زنی که انگار همیشه سالخورده و خسته و ناتوان بوده،زنی که هرگز جوان نبوده است،ناامیدی زنی که تکیه‌گاهی جز دیوار سرد خیابانی شلوغ ندارد،رو می‌گیرد و می‌نشیند تا شاید کسی او را با چهره گذشته‌اش به خاطر نیاورد،کسی جوانی نداشته‌اش را نشناسد،و هیچ‌کس نداند این زن گذشته‌ای داشته ولی آینده‌ای نخواهد داشت.</description>
                <category>Zohre Sadry</category>
                <author>Zohre Sadry</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 21:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@ZNevis/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-huarpx55zwaq</link>
                <description>زندگی، رنج و دیگر چه؟از در که وارد شد یک‌راست همان گوشه رفت، چمباتمه زد و انگار در خودش فرو ریخت.حتی صندلی خالی کنار مرا ندید.چند بار با دستمال چشمانش را فشار داد تا اشکی که می‌جوشید، بیرون نزند و جاری نشود.رنگ شاد و روشن لباس‌ها با احوالش در تضاد بود؛‌ درست برعکس دختر مشکی‌پوشی که دسته گل و ساک قرمز هدیه دستش بود، از قراری عاشقانه برمی‌گشت و حتما دلش لبریز از شادی.نمی‌دانم کدام درد، غم، نگرانی یا ترکیبی از همه‌شان آن‌طور مچاله‌اش کرده بود؟ این روزها در خود فرو رفتن آدم‌ها بیشتر به چشم‌ام می‌آید و برایشان می‌ترسم، می‌ترسم که مبادا در این شرایط سخت امید و پناهی برایشان باقی نمانده باشد.یک بار هم نگاهی به انگشتر حلقه‌ انداخت، حلقه را کمی چرخاند و دوباره صورت را در دستانش پنهان کرد. با خودم گفتم کاش غمش فقط درد عشق باشد یا زخم خیانت و بی‌وفایی؛ دردی که این روزها برابر غم نان هیچ است. ولی اگر این درد هم به غم نانش اضافه شده باشد، چه؟.</description>
                <category>Zohre Sadry</category>
                <author>Zohre Sadry</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 18:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان گم‌شده همه قرون</title>
                <link>https://virgool.io/@ZNevis/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86-jv40m1sggpyd</link>
                <description>انسانم آرزوست!انسان کیست؟ چیست؟دیو و دد زمانه او چطور کسانی بودند و چه می‌کردند که مولوی از آن‌ها به تنگ آمده و در آرزوی یافتن انسان بود؟ انسانی که مولوی آروزی دیدنش را داشت، چطور انسانی بود که همان زمان هم یافت نمی‌شد و آن‌ش آرزو بود؟شیخ نمی‌دانست یافتن انسان با چراغی کم‌نور در کوچه پس‌کوچه‌های تاریک دوره خودش ساده‌تر است، روزگاری می‌رسد که اوضاع دنیا خیلی بدتر شود، شب‌هایی خواهد رسید که کوچه‌‌ها با چراغ‌های بزرگ روشن می‌شوند اما یافتن گم‌شده او سخت‌تر می‌شود. انسان قرن هفتم هجری شباهتی به انسان سال ۲۰-۲۰ میلادی نداشت و آن‌که مولوی آرزو می‌کرد با گذشت زمان کم‌یاب‌تر شد.نقاش وقتی شاعر و درخت و پیچک و گل و مرغ را از دل زمان بیرون کشید و زیر پله‌هایی در خیابان ولیعصر نشاند، مجبور شد ماسکی هم روی صورت شاعر بگذارد تا از کرونا در امان باشد و اگر به زمانه خودش برگشت، ویروس مدرن و جهش‌یافته چینی را به شهری در قرن هفتم نَبَرد و مردمی را که هزاران فرسخ از چین و ماچین فاصله داشتند، قتل‌عام نکند.شاعر که در عالم خلسه و مسخ‌شدگی در زمان پیش آمده بود نمی‌دانست وسط این دنیای بیگانه چه می‌کند و اطرافش چه خبر است، پرنده اما هوشیار مانده و حیرت‌زده به آن پارچه غریب روی صورت او زل زده بود. بدتر این‌که نقاش اشتباه کرد و به جای مولوی، سراغ حافظ رفت، او را به دنیای مدرن آورد و سخنی از مولوی را دستش داد.همین‌قدر طنز و بی‌ربط! انگار حافظ در اعتراض به گم شدن انسان در تمام قرون، نوشته‌ای از شاعری دیگر را در دست گرفته و در خیابان بسط ایستاده است تا به مردم و مسئولین تلنگر بزند. انسان عصر تکنولوژی کاری کرده که شاعر نتیجه گرفته است چه بسا مقصر ویرانی‌های کل تاریخ بشر همین انسان مدرن باشد.ولی حاصل کار شاعر و نقاش هیچ است! آدم‌هایی که به موبایل وصل شده‌اند، مثل روزهای پیشین عجولانه و بی‌توجه می‌گذرند، هیچ‌کس او را نمی‌بیند و از حضور شاعر قرن هشتم کنار پله‌های خیابان ولیعصر تعجب نمی‌کند چه برسد به این‌که حرف‌ش را بخواند.</description>
                <category>Zohre Sadry</category>
                <author>Zohre Sadry</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 16:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>