<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Z_SHOJAEI97</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Z_SHOJAEI97</link>
        <description>داستان‌ها و مقالات مرا می‌توانید در سایتم بخوانید: zahrashojaei.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:03:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Z_SHOJAEI97</title>
            <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-g9wdgytupipq</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/m49zdntoc4rb-Z3WpS.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۳,۳۱۵ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۰۸ مرتبه پسندیدند و  ۳۱ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۷ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲,۴۲۲ بار خوانده شدند و ۱۵۷,۳۵۱ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۲۱۵۷۲۶۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۲,۵۰۷ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۲۱۵۷۲۶۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 09:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه در نویسندگی معجزه می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-ig8n837npx5z</link>
                <description>در نویسندگی چهار چیز معجزه می‌کند. البته منظورم از معجزه این نیست که قلمت را به کاغذ بزنی و در چشم‌برهم‌زدنی سفیدی کاغذ شکافته و صدای امواج نوشته‌هایت شنیده شود. نه، از این خبرها نیست. اصولی که قرار است معجزه کنند، فقط راه را کمی هموارتر، خروجی را بهتر و اتلاف وقت را کم‌تر می‌کنند.اصل اول هوشیار بودن است. شاخک‌های نویسنده باید تیز باشد. نویسنده باید راه‌های ورودی را باز نگه داشته و فیلترهای مناسبی روی آنها نصب کرده باشد. باید طور دیگری ببیند، بشنود، استشمام کند، بچشد و لمس کند. نویسنده باید به اهمیت مقوله‌ی انتخاب و اولویت واقف بوده و فیلترها را آگاهانه برگزیده باشد. او به خوبی تفاوت بین تماشای سریال‌های تلویزیون و خواندن یک کتاب غنی را می‌فهمد. در یک جمله او به ارزش ثانیه‌هایش پی برده است.اصل دوم، بودنِ مداوم در مسیر یادگیری است. نویسنده هر تهدیدی را به فرصت تبدیل می‌کند. او دیدگاهی شبیه استنلی کوبریک فیم‌ساز موفق آمریکایی دارد که می‌گوید: «من فیلم ساختن را از تماشای فیلم‌های بد یاد گرفتم.»اصل بعدی تلاش، پشتکار و صبر است. نویسندگی پوست کرگدن می‌خواهد. باید آنقدر بنویسی و پاره کنی تا به آن چیزی که می‌خواهی برسی. بعد از هر زمین خوردنی باید دستت را به قلمت بگیری و برخیزی وگرنه راهی جز خاک کردن رویاها و آرزوهایت نداری. و اما صبر...گاهی نوشتنِ متنی که خواندنش دو سه دقیقه هم طول نمی‌کشد، ساعت‌ها و حتی روزها وقت نویسنده را گرفته و ذهن او را درگیر کرده است. اصلاً چیز عجیبی نیست اگر ده سال اول فعالیت یک نویسنده، نقطه‌ی شروع کار او باشد. نویسندگی صبر ایوب می‌طلبد، اگر دنبال کار زودبازدهی هستیم بهتر است فلافلی بزنیم.اصل آخر که شاید بهتر بود اول می‌آمد خواندن است. مطالعه معجزه می‌کند. خیلی بعید است قلم ما چیزی فراتر از آنچه که می‌خوانیم را روی کاغذ بیاورد. برای چه و چگونه خواندن نیز پاسخ بسیار است:*انتخاب کتاب خوبدو چیز در این زمینه به ما کمک شایانی خواهد کرد: اول داشتن یک دوست کتابخوان آن هم از نوع حرفه‌ای‌اش و دوم گوش سپردن به خود کتاب‌ها (از یک جایی به بعد کتاب‌ها خودشان سیر مطالعاتی ما را مشخص می‌کنند.)*موثر خواندنکتاب برای نویسنده صرفاً یک سرگرمی نیست، ابزار یادگیری‌ست. پس باید به دنبال روش‌های موثر کتاب خواندن باشد. یکی از این روش‌ها تکرار است. آنچه در دومین، سومین و چه بسا دهمین باری که از روی نثر قویِ یک کتاب می‌خوانیم دستگیرمان می‌شود را نمی‌توانیم در خواندن ده کتاب جدید بیابیم.*متنوع خواندنخواندنِ شعر حتماً به بهتر نوشتن رمان ما کمک خواهد کرد. خواندن داستان کوتاه، جستار ما را غنی‌تر خواهد کرد و... . اصولا محدود کردن خود به مطالعه‌ی یکی از انواع ادبی، محروم ماندن از دریای مواجی است که هر موجش چیزی برای اضافه کردن به ما دارد. متنوع خواندن به ما کمک می‌کند وسیع‌تر بیندیشیم، و متفاوت‌تر بنویسیم.این فهرست را می‌توان ادامه داد و به یک کتاب تبدیل کرد.هنوز هم منتظر معجزه‌ای؟راه موفقیت نه‌فقط در نویسندگی که در هر حرفه‌ی دیگری از رعایت اصولی ثابت، تلاش کردن و مصمم بودن می‌گذرد. نه میان‌بری در کار است و نه معجزه‌ای.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 22:59:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ست گادین آموختم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-jnqtxfjl3w9p</link>
                <description>ست گادین را با شاهین کلانتری شناختم. هنوز کتابی از او نخوانده‌ام اما مدتی است کانالش را دنبال می‌کنم.او در یادداشتی تحت عنوان «درمانی برای سدّ نویسنده» چنین نوشته بود:«بنویس.کسانی که دچار «سدّ نویسنده» می‌شوند مشکل تایپ ندارند. مساله‌ی آنها کنارآمدن با نوشتنِ بد، نوشتن ناقص و نوشتن چیزهایی است که احتمالا آنها را با ترس‌هایشان مواجه می‌کند.بهترین توصیه این نیست که منتظر باش تا پخته و کامل شوی. چون اگر منتظر بمانی، هرگز به مقصد نخواهی رسید.بهترین راه برای مواجهه با «سدّ نویسنده» آن است که: بنویس و بدان که نوشتنِ بد، تو را نمی‌کُشد.مثل همه‌ی مهارت‌های دیگر، ما با تمرین و گرفتنِ بازخورد است که ارتقا پیدا می‌کنیم.»به نظرم راه‌حلی را که او ارائه داده، می‌توان در حوزه‌های دیگر نیز به کار گرفت. عبارت &quot;سد نویسنده&quot; را بردارید و زمینه‌ای را که خودتان در آن کار می‌کنید، جای آن بگذارید؛ می‌بینید که جواب خواهد داد.برای شکستن سدها و کنار زدن موانع، بهترین و مطمئن‌ترین راه همین تمرین و تکرار است. میانبری وجود ندارد.در این یادداشت،ست گادین آگاهانه نسخه‌ای نیز برای درمان کمال‌طلبی ارائه کرده است: انجام بدِ یک کار نه‌تنها ما را نمی‌کُشد که تنها راه برای انجامِ خوب همان کار در آینده است. </description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 19:07:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درود بر زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tqwkuqtpc8zv</link>
                <description>دیروز اندکی درباره‌ی مرگ نوشتم، فکر کردم بعد از نوشتن در باب مرگ، نوشتن درباره‌ی زندگی مزه‌ی دیگری دارد.زندگی، تمام داراییِ نقد ماست.زندگی طعمِ لذت دارد و بوی رشد و ازآن صدای آگاهی شنیده می‌شود. پس چرا به زندگی درود نفرستیم؟در هر روز از این زندگی می‌توان چیز جدیدی آموخت، می‌توان به‌شیوه‌ی جدیدی محبت کرد، می‌توان آدم بهتری بود، می توان انتخاب کرد، تصمیم گرفت، پروژه‌ای را به سرانجام رساند، می‌توان از چیزی که هستیم چیز دیگری ساخت. بله، زندگی کیمیاگر است و علم کیمیا می‌داند. خلق شده تا مس وجود تک‌تک‌مان را طلا کند. پس چرا درود نفرستیم؟برخی معتقدند زندگی، آموزگار سخت‌گیری است؛ اول امتحان می‌گیرد، بعد درس می‌دهد. اما من با این نظر بیشتر موافقم که آموزگار خوبی است وقتی درسی را نیاموزی آن‌قدر تکرار می‌کند تا یاد بگیری.زندگی قواعد ثابت و استوار خودش را دارد. برای شدنِ آن کسی که می‌خواهی، باید به قوانینش احترام بگذاری. نتیجه‌ی تن ندادن به قواعد و به میان‌بر زدن چیزی جز گم شدن و نرسیدن نیست.من زندگی را دوست دارم؛ امروز حتی بیش از همیشه. دوست دارم سال‌ها در دامنش غلت بزنم و لذت ببرم. پس درود بر زندگی و تک‌تک نفس‌هایی که می‌کشیم، همان‌ها که به تعبیر شیخ اجل هر کدام دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب؛ یکی برای فرو بردن و دیگری برای برآوردن. نفس‌هایی که کوچک‌ترین واحد شمارش بودن‌مان در زندگی است. فقط یادمان باشد که این نفس‌ها ظاهر زندگی است. رشته کوه‌هایی که قلب‌مان با قلمی سبز روی مانیتوری در بیمارستان نقاشی می‌کنند ظاهر زندگی است. باطن زندگی همان لبخند کوچکی است که مهمان لب‌های کسی می‌کنیم. قدمی که برای حل مشکلی برمی‌داریم. و گره‌ای که از زندگی کسی باز می‌کنیم. این است زندگی. پس چرا درود نفرستیم.بله، زندگی چیزهای دیگری هم دارد که وصله ناجورند و کار خودمان است. فقر، خشم، خشونت، جنگ، بی‌عدالتی، خون و خونریزی، همه و همه را ما به زندگی سنجاق کرده‌ایم؛ با زیر پا گذاشتن چارچوب‌ها و یا پشت کردن به قواعد.بپذیریم یا نپذیریم زندگی سراسر انتخاب است و ما حتی گاهی که تصمیم می‌گیریم از خیر انتخاب بگذریم، باز هم انتخاب نکردن را انتخاب کرده‌ایم. و این انتخاب‌ها و مسئولیت‌هایی که در پی آن‌ها می‌آید زندگی را می‌سازند.زندگی جبر هم دارد؟ بله، اما چرا ثانیه‌هایمان را صرف چیزی کنیم که قابل تغییر نیست؟ اگر بودجه‌ی زمان را خرج مقابله‌ی بی‌فایده با جبرها کنیم، از اختیارات‌مان غافل می‌مانیم. باید به فکر زندگی‌ای که زیباست بود؛ همان زندگی‌ای که به قول شاعر &quot;به قدر مژه برهم زدنی&quot; کوتاه است. همان زندگی‌ای که ارزشش را دارد هر صبح با باز کردن چشم‌های‌مان به آن درود بفرستیم.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 15:20:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی دربارۀ مرگ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B1%DA%AF-zl9bzfcelvem</link>
                <description>تا یکی دو سال پیش از مرگ می‌ترسیدم، بد هم می‌ترسیدم. امروز هم می‌ترسم، باز هم بد. اما دلیلش متفاوت است.قبلا مرگ برایم پایان زندگی‌ای بود که هنوز شروع نکرده بودم و حالا پایان زندگی‌ای است که تازه مزه‌اش زیر زبانم رفته. نه اینکه در گذشته زندگی نکرده باشم، نه. من هم مسافرت رفته‌ام، خوش گذرانده‌ام، درس خوانده‌ام، مهمانی رفته‌ام، با دوستانم غش‌غش خندیده‌ام، از کنار خانواده بودن لذت برده‌ام و ... اما یک چیزی این وسط گم بود. پشت همه‌ی خنده‌هایم غمی عمیق ناشی از علامت سوالی بزرگ بود که من در این دنیا چه می‌کنم؟ به دنبال دلیلی بودم که برایش خلق شده بودم. رسالت زیستنم... . من باید چه می‌کردم؟البته بیکار ننشسته بودم، تلاش خودم را کرده بودم. درس خوانده بودم، سرکی هم به برخی از رشته‌های ورزشی و هنری زده بودم. اما چون آنی نبود که باید، رها کرده بودم. من از مرگ می‌ترسیدم چون هنوز وارد مسیری که باید، نشده بودم. مرگ برایم مساوی بود با شکست. با یک ضرر بزرگ.تا اینکه راه را یافتم. راه من از قلم می‌گذشت، از نوشتن.حالا یک سالی است که پا در مسیر نوشتن گذاشته‌ام و باز هم از مرگ می‌ترسم. مرگ این بار محروم شدن از مسیری است که از طی کردنش لذت می‌برم. مسیری که دیر آمده‌ام و نمی‌خواهم زود بروم.مرگ ذاتا چیز بدی نیست. تصورش را بکنید اگر چیزی به نام مرگ نبود آن وقت اتاق‌هایمان پر بود از تعداد زیادی مادربزرگ و پدربزرگ. چه بر سر کره‌ی زمین و طبیعت می‌آمد؟ حالا می‌گذرم از پیامدهای ابدی بودن آدم‌هایی چون هیتلر و همین مفسدهای دور‌و‌برمان. اصلا نعمتی است مرگ.مشکل شاید فقط زمان آمدنش باشد. این روزها هم که فاصله‌اش با ما کم و کم‌تر شده و منطق سن و سال هم سرش نمی‌شود. فقط می‌آید، بدون هیچ مقدمه‌ای. این بد است. وگرنه من از مرگی که با ادب و احترام در 92 سالگی در خانه‌ام را بزند استقبال می‌کنم. گوسفند هم جلوی پایش قربانی می‌کنم.اما این قدر زود می‌آید که هنوز مزه زندگی را درست نچشیده‌ایم. البته خودمان هم کم مقصر نیستیم. حالا که فکرش را می‌کنم خیلی هم بدون دعوت نمی‌آید. سرعت بالا در رانندگی، کوتاهی نکردن در نابودی محیط‌زیست، سیگار کشیدن، ورزش نکردن، پرخوری، حرص، استرس، همه و همه خود فرکانس فرستادن و چشمک زدن برای مرگ است.به هرحال راه فراری نیست. مرگ هم قسمتی از زندگی است که باید آن را بپذیریم. رخدادی مرموز که فقط یک‌بار تجربه‌اش می‌کنیم.شاید تنها راه برای به تعویق انداختنِ مرگ، بیشتر زندگی‌کردن باشد. باید لحظه‌لحظه‌ی زندگی را زیست و لذت بُرد.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 22:40:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارتی که دوست دارم یاد بگیرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-fttcwttgalkp</link>
                <description>اگر روزی روی صندلی برنامه دورهمی بنشینم، در جواب این سوال مهران مدیری که &quot;اگر نویسنده نمی‌شدید_حتما نویسنده‌ی خیلی خفنی شده‌ام که آنجا نشسته‌ام_ چه کار می‌کردید؟&quot; بی‌تردید می‌گویم مستندساز.علاقه‌ی به مستندسازی اجتماعی شاید از بزرگ‌شدن در خانواده‌ای نشات می‌گیرد که همیشه مرجع معتبری برای حل هرگونه اختلاف بوده است. از وقتی یادم می‌آید در خانه‌ی ما صحبت از انواع و اقسام مشکلات و راه‌حل‌های مختلف بوده: ازدواج، طلاق، دعواهای خانوادگی، پادرمیانی برای بالای دار نرفتن سر یک قاتل، راهنمایی خرید و فروش مسکن و اتومبیل، ترک اعتیاد، درمان بیماری، مراسم ختم، عروسی و ... . خلاصه اینکه آسیاب‌مان همه چیز خورد می‌کرد. از اقوام و آشنا و همسایه و همکار بگیر تا هفتاد پشت غریبه.و من همیشه پیگیر بودم. یادم نمی‌رود شب‌هایی را که تا نیمه‌شب بیدار می‌ماندم تا پدر به خانه برگردد و شرح ماوقع بدهد. در خلوت خودم نیز به قدر بضاعت راهکار ارائه می‌کردم و لذت می‌بردم.حال که دارم این جملات را می‌نویسم به این فکر می‌کنم که دوست ندارم مستندسازی فقط یک رویا و آرزو باشد و با حسرت به آن بنگرم. شاید روزی که خیلی هم دیر نیست دست به کار شوم و قدم‌های اولیه را بردارم: چند کتاب خوب بخرم و مطالعه را شروع کنم و حتی سر یک کلاس مستندسازی خوب بنشینم. شاید آن روز سن من از سن همه‌ی شاگردان و حتی استادِ کلاس بیشتر باشد، اما مگر نه اینکه سنِ بیشتر یعنی تجربه‌ی بیشتر و دید جامع‌تر؟! اصلاً چه اهمیتی دارد که اولین مستندم را در چه سنی می‌سازم، آنچه مهم است حس خوبی است که حین انجام کار و دیدن نتیجه دارم و آرامشی که موقع مرگ برای بها دادن به این دغدغه‌ام تجربه می‌کنم.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 23:40:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کرونا آموختیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%85-oeqnxt92ifqk</link>
                <description>از کرونا آموختیم زورمان آنقدرها هم زیاد نیست. به نظرم انسان بیش از حد به خودش غره شده بود و فکر می‌کرد می‌تواند کن فیکون کند، وقتش رسیده بود با موجودی کوچک زمین‌گیر شود و به او یادآوری شود که آهای انسان، خبری نیست!کرونا شاید پیغامی از طرف طبیعت باشد که دیگر جانش را به لبش رسانده بودیم. اگر خوب گوش کنیم شاید حتی بتوانیم ندای طبیعت را خطاب به خود بشنویم: &quot;زدی ضربتی ضربتی نوش کن.&quot; یا &quot;گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.&quot;کرونا این اصل مهم را دوباره به ما یادآوری کرد که &quot;تر و خشک با هم می‌سوزند.&quot;کرونا نگذاشت فراموش کنیم که زندگی کوتاه، و مرگ از آنچه که فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.کرونا باز هم مثالِ معروفِ کِشتی را برایمان تداعی کرد و این که تفکراتی مثل &quot;سلامتیِ خودمه&quot; چقدر کوته‌بینانه است.کرونا برای برخی از ما خلوتی ساخت تا به دور از همهمه‌ی اجتماع به درون خود سرکی بکشیم.کرونا هم ویروس عادلی نبود. او به آنها که خانه نداشتند و شعار &quot;در خانه بمانیم&quot; را می‌شنیدند چیزهای بیشتری را یادآوری می‌کرد.کرونا برخی از قضاوت‌های ما را تصحیح کرد و به آن‌هایی که چپ‌چپ به اینترنت نگاه می‌کردند، منصفانه‌دیدن را آموخت. اینترنت اگر نبود، بعد از کرونا باید بیمارستان‌ها را به تیمارستان تبدیل می‌کردیم. خود من هم اولین بیمار بستری شده در بخش بدحالان می‌بودم. در تمام این چهار پنج ماه اینترنت بود که اجازه نداد جزئیات چهره‌ی عزیزانمان را فراموش کنیم، اینترنت بود که خرید را ممکن کرد، اینترنت بود که سرگرممان کرد. اینترنت بود که راه آموزش را هموار کرد. من در این مدت بیش از یکی دو ترم دانشگاهی، آموزش دیدم و یاد گرفتم. اینترنت، برای برخی از مشاغل، تنفسی مصنوعی بود که آنها را سرِ پا نگه داشت. برای برخی دیگر جهشی عظیم در نوع خدمت‌رسانی. همین اینترنت بود که در این عصرِ رعایت فاصله‌ها و دوری، دوستانی جدید را برایمان به ارمغان آورد.تکراری است، اما باز هم ارزش گفتن دارد. از کرونا یاد گرفتیم قدر شادی‌های کوچک زندگی‌مان را بدانیم، شاید روزی همین‌ها تبدیل به آرزو شوند.از کرونا چیزهای زیادی آموختیم.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 00:13:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز ادبیات کودک و نوجوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-gu0rgeksvpos</link>
                <description>خودنشناسی، نام بیماری خطرناک ولی قابل‌درمانی است که تشخیص آن به مراتب سخت‌تر از درمانش است. خودنشناسی یعنی فقدان آگاهی همه‌جانبه نسبت به خود. نمود بیرونی این بیماری انتخاب‌های غلط است: رشته‌ای اشتباهی، شغلی که دوستش نداری و هر روز با دنبال کردن مدامِ عقربه‌ها انتظار پایانش را می‌کِشی، ازدواجی که به جای فراهم کردنِ آرامش و پرو بال دادن به رویاها، دست و پای رشدت را می‌بندد و انتخاب‌های ریز و درشتِ نادرست دیگر.این‌ها را گفتم که به یکی از راه‌های معتبر خودشناسی برسم: کتابوقتی کتاب می‌خوانی و خودت را در معرض شرایط متفاوت، احساسات مختلف، رخدادهای غیرقابل‌پیش‌بینی، شخصیت‌های جدید، کنش‌ها و واکنش‌های متنوع، زندگی‌های متعدد و ... قرار می‌دهی، کم‌کم به جنبه‌های ناشناخته‌ای از وجودت پی خواهی برد.خودشناسی جاده‌ای است که تا ثانیه‌های پایانی زندگی در آن گام برمی‌داری و ماهیِ آن را هر وقت از آب بگیری تازه است، اما کیست که طلایی بودنِ دوران کودکی و نوجوانی را انکار کند؟! دوره‌ای که یک آگاهی کوچک در آن، می‌تواند تاثیری چشمگیر داشته و تغییری اساسی ایجاد است.اینکه امروز _هجدهم تیرماه_ مصادف با سالروز درگذشت مهدی آذریزدی، نویسنده‌ی برجسته‌ی کودک و نوجوان کشورمان، در تقویم به روز ملی ادبیات کودک و نوجوان اختصاص داده شده، خود نشان از آگاه بودن به اهمیت این موضوع دارد؛ اما به نظر می‌رسد باید گامی بلندتر برداشت و به دنبال راهکارهای عملی بود.نقش سیاست‌های کلان را نمی‌توان نادیده گرفت، ولی منتظر آن نیز نمی‌توان ماند. همه‌ی ما می‌توانیم تاثیری هرچند کوچک در علاقه‌مند کردن کودکان و نوجوانان اطرافمان به کتاب و سوق دادنشان به خودشناسی بیشتر و در نتیجه زندگی بهتر داشته باشیم.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 18:24:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قدم عقب‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D9%82%D8%A8%D8%AA%D8%B1-nxxg2lp1o2po</link>
                <description>چشمانم را باز می‌کنم. هوا آنقدر روشن نشده که بتوانم ساعت روی دیوار را ببینم. غلتی می‌زنم و به این فکر میکنم چرا بیدار شده‌ام. وقتی تلاش دوباره‌ام برای خواب به نتیجه‌ای نمی‌رسد کم‌کم متوجه درد می‌شوم. آرام از روی تخت بلند شده و از اتاق بیرون می‌آیم. مستقیم می‌روم سمت قرص‌های مسکن روی کابینت آشپزخانه. یکی را می‌خورم و بعد یادم می‌افتد معده‌ام خالی است. در کابینت را باز می‌کنم. کیکمان دیروز تمام شده، شیر خالی هم چنگی به دل نمی‌زند، قیدش را می‌زنم. دو تا دانه خرما را آرام آرام می‌خورم و دور حال راه می‌روم.در دستشویی را آهسته باز می‌کنم و جلوی آینه‌ی‌ دستشویی می‌ایستم، با انگشت اشاره‌ی‌ دست چپ، گوشه‌ی لبم را پایین می‌آورم و به دندانی که دیشب ترتیب عصبش داده شده نگاهی می‌اندازم. لب را رها می‌کنم. صورتم تقارنش را از دست داده. دست می‌گذارم روی ورمش و کمی فشار می‌دهم، از درد، چشم‌هایم ریز می‌شود و کمی عقب می‌روم.خودم را روی یونیت دندانپزشکی می‌بینم و یاد درد آمپول، صدای تماس مته با دندان و ساکشن در دهان می‌افتم. از آینه که فاصله می‌گیرم، از روی یونیت بلند می‌شوم و پله‌های مطب را پایین می‌آیم. مرد میان‌سال لاغری که دندان‌هایش یکی در میان سیاه است، مقابل مطب بساط شال و روسری راه انداخته، روی چهارپایه‌ای نشسته و بستی کاسه‌ای می‌خورد. ما را که می‌بیند تعارفی می‌کند و از کرونا که زندگی را فلج کرده می‌نالد.بستی را که می‌بینم صدای دل و دندانم با هم بلند می‌شود. دل هوس اسکپ نارگیلی کرده و دندان که اثر بی‌حسی‌اش رو به پایان است تیر می‌کشد. کمی عقب‌تر می‌روم و به یاد تصویری که از جوانی روی تخت بیمارستان دیده بودم می‌افتم، او احتمالاً به بستنی فکر نمی‌کند، فقط هوس یک تنفس راحت کرده است. نفسی رها و بدون این سیم‌ها و لوله‌هایی که زنجیرش کرده‌اند.قدمی عقب‌تر رفتم که محکم با در برخورد کردم. محمد بیدار شد و با عجله آمد پشت در، همان‌طور که دستش را به در می‌زد با نگرانی پرسید: خوبی؟ چیزی شده؟چیزی شده بود. &quot;در&quot; مزاحم بود، اگر نبود، من چند قدم دیگر می‌توانستم عقب بروم؟!</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 17:41:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نونِ اضافه</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-fx9b6ypu2bnl</link>
                <description>داشتم یکی از پیج‌های اینستاگرام را بالا پایین می‌کردم که مطلبی توجهم را جلب کرد: &quot;اگر در شروع کار، اصول خود را که شامل بایدها و نبایدهاست مشخص کنیم، احتمال شکست را بسیار پایین می‌آوریم. اما در کارها معمولا تمرکز زیادی روز بایدها می‌شود و نبایدها فراموش می‌شوند، در صورتی که آنها هم بسیار مهم هستند.&quot;چشمانم را بستم و اصولی که برای کار خودم در نظر گرفته بودم را بررسی کردم، درست می‌گفت لیستی از بایدها به ذهنم هجوم آورد. سعی کردم چند نباید برای خودم تعریف کنم.نتیجه جالب بود و بیش از اندازه ساده:  &quot;نبایدها&quot; همان &quot;بایدها&quot;ی منفی بودند:&quot;نباید کم بیاورم&quot; همان &quot;باید ادامه بدهم&quot; است،&quot;نباید کپی کنم&quot; همان &quot;باید اصیل بنویسم&quot;&quot;نباید مغرور شوم&quot; همان &quot;باید متواضع باشم&quot;&quot;نباید کم کاری کنم&quot; همان &quot;باید همه‌ی تلاشم را بکنم&quot;&quot;نباید تا لنگ ظهر بخوابم&quot; همان &quot;باید سحرخیز باشم&quot;&quot;نباید وقتم را تلف کنم&quot; همان &quot;باید از زمان بهترین بهره را ببرم&quot;&quot;نباید با آدم‌های منفی معاشرت کنم&quot; همان &quot;باید مراقب آدم‌ها و انرژی اطرافم باشم&quot;و ...نبایدها همان بایدهایی بودند که یک نون اضافه داشتند. اما نقش این &quot;ن&quot; اضافه چه بود؟!به یاد جمله ای در کتاب &quot;هنر شفاف اندیشیدن&quot; از رولف دوبلی افتادم:&quot;دانستن منفی (شناخت نبایدها) بسیار قدرتمندتر از دانستن مثبت (شناخت بایدها) است.&quot;گویی نبایدها همان بایدهایی هستند که تاکید بیشتری به همراه دارند و به خاطرِ بارِ منفی‌شان موثرترند.نبایدهای کار شما چیست؟</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 22:42:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارازیت (انگل)</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84-wgo1p6d6ybwf</link>
                <description>قبول کنید که وقتی می شنوی فیلمی علاوه بر دریافت نخل طلای جشنواره ی کن، برنده ی چهار جایزه ی اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم نامه ی غیراقتباسی و بهترین فیلم بین المللی نیز شده وسوسه می شوی تا تماشای آن را به یک تفریح خانوادگی آخر هفته ای تبدیل کنی.ژانر این فیلم کره ای، اصطلاحاً کمدی سیاه یا تلخ است پس انتظار این که حین تماشای آن قهقهه بزنی انتظار بیجایی است.فیلم با سکانس جالب و شاید نه چندان غریبی آغاز می شود و سعی می کند با صحنه هایی منزجرکننده طعم فقر را به تو بچشاند تا این که سروکله ی سنگی پیدا می شود که قرار است برای این خانواده ثروت بیاورد. پس از آن، با یک پیشنهاد و اعتماد جرقه ی داستان زده می شود و از آن جاست که دروغ، زیرآب زدن، نامردی، خیانت و هر چیزی به کمک می آید تا فقر کنار برود.در این فیلم با دو طبقه روبه رو هستی طبقه ای ثروتمند و بورژوا و طبقه ای فقیر. نه فقری ناشی از ناعدالتی های اجتماعی که معمولا گریبانگیر قشر مولد و کارگر جامعه می شود، بلکه فقری انگل وار که می خواهد از ثروت دیگران تغذیه کند. حداقل از نام فیلم این چنین برمی آید.فیلم سعی کرده تقابل این دو طبقه و اختلاف سطح را به انحای مختلف به تصویر بکشد: تعداد پله هایی که پدر، دختر و پسر باید پایین بیایند تا از خانه ی خانواده ی ثروتمند به خانه ی خود برسند، بارانی که برای یکی هوای فوق العاده به ارمغان می آورد و زندگی دیگری را ویران می کند، تفاوت فاحش محیط خانه های آن دو و ...شاید اوایل ناخودآگاه از خرده هوش خانواده ی فقیر و سادگی خانواده ی ثروتمند خوشت بیاید، از تحقیر شدن مرد فقیر در زیر میز متاثر شوی و از این همه فاصله طبقاتی به خشم بیایی، اما فیلم طوری پیش نمی رود که تو خود را مقابل نظام سرمایه داری ببینی.گرچه فیلم ساز با بهره بردن از طنز، فانتزی و وحشت، فیلمی جذاب و سرگرم کننده ساخته، اما شاید بتوان کسب جوایز متعدد را به مسائل دیگری هم نسبت داد.به نظرم پارازیت یا انگل را می توان فارغ از نگاه فیلم ساز به نظام سرمایه داری، دید و لذت برد.علاقه مندان می توانند نقد این فیلم را در برنامه ی هفت دنبال کنند.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 12:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه‌ی پول با مشکل</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-dushos9ajzi8</link>
                <description>نمی دانم ریتا دونپورت کیست و این جمله را کِی و در چه شرایطی گفته، اما من قبلا بارها و بارها آن را از زبان پدرم نیز شنیده بودم و از شما چه پنهان به نظرم خیلی هم کج نمی آمد. ولی امروز کسانی را می بینم که حتی نفس کشیدنشان، سخت به این واژه‌ی سه حرفی گره خورده، کسانی که یا قبلا نبوده اند و یا تعدادشان اینقدر زیاد نبوده است. البته احتمال سوم هم به بینایی من برمی‌گردد!شاید یادآوری دیالوگ ماندگار زیر چندان خالی از لطف نباشد:&quot;-پول همه چیز نیست.-وقتی که به دستش بیاری،آره&quot;گرچه حالا هم مشکلاتی هستند که با پول حل نمی شوند اما دیگر نمی توان نقش پول را در رفع مشکلات نادیده گرفت.  من اگر بودم جمله‌ی زیر را جایگزین آن قصار می کرد:&quot;مشکلی که با پول حل نشود به مراتب از مشکلی که با پول حل شود مشکل تر است.&quot;و یا&quot;مشکلی که با پول حل شود به اندازه ی مشکلی که با پول حل نشود، مشکل نیست، اما مشکل است!&quot;</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 19:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگشتِ اتهام</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-drtdsdc5rwt2</link>
                <description>آشنایی، که زندگیِ پسرش را رفقای ناباب بر باد داده بودند، از هر چه دوست و دمساز است، شکایت می کرد. باعث و بانیِ آتشی که روشن شده بود، گُر گرفته بود و حالا فقط خاکسترش باقیمانده بود را لعن و نفرین می کرد. هر چه دوستی و رفاقت است را لگدمال می کرد. به او گفتم دوست یک نعمت است، دوست یابی یک مهارت. اما امان از زمانی که بچه ای مهارتی را به غلط بیاموزد.سرش را بالا آورد و تکانی به آن داد: نمی بینی جامعه را؟ از مدرسه هایمان خبر نداری؟ در دانشگاه هایمان چنین چیزی یاد می دهند؟ کجا باید یاد می گرفت این به قول شما، مهارت را؟!بعد از مکثی، آرام گفتم: در خانه، از خانواده.او که از من انتظاری جز همدردی و نالیدن نداشت، یکه خورد و طلبکارانه گفت: چه باید می کردم که نکردم؟ صبح تا شب دویده ام تا شکمش را سیر و برای آینده اش چیزی پس انداز کنم. از خودم و خواسته هایم گذشتم تا او به جایی برسد. کجا کوتاهی کردم؟نمی خواستم به همش بریزم و به ناراحتی اش، عذاب وجدان هم اضافه کنم. آمده بود تا من آرامَش کنم؛ اما برای این تصمیم کمی دیر شده بود، حرفی که شروع کرده بودم را باید تمام می کردم:راجع به چیزی فراتر از پول و حتی ازخودگذشتگی حرف می زنم. چقدر برایش زمان گذاشتی؟ چندبار یک برنامه ی دونفره چیدی، در خلوت به درددلش گوش کردی و به او اطمینان دادی که پشتش هستی، که می تواند روی تو حساب کند؟ از دوستی، جز خطرِ دوست ناباب و این که باید احتیاط کند، چیز دیگری برایش گفتی؟ اصلا دوستیِ درست را خودت نشانش دادی؟ کاری کردی که تو را دوستِ خود بداند؟ آنقدر صمیمی بودید که اولین مرجعِ حل مشکلاتش خودت باشی؟ چقدر در این باره کتاب خواندی و یا از یک مشاور کمک گرفتی؟با خنده ی تلخی گوشه ی لبش گفت: من ادعای گُل کاشتن ندارم و نمی گویم هرچه لازم بوده به او یاد دادم؛ اما من همین بودم با همین اطلاعات. مگر من از پدرم چه یاد گرفتم؟ در چه محیطی بزرگ شدم؟ چقدر وقت داشتم تا مطالعه کنم و یاد بگیرم؟ مشکلات زندگی فرصتی برای این کارها باقی نمی گذاشت.بعد آهی کشید و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: کتاب خوب است، بخوان؛ اما زندگیِ واقعی را با آن اشتباه نگیر. آن هایی که درباره ی تربیت کودک نظریه می دهند و کتاب می نویسند مثل تماشاگران فوتبال اند که روی سکو لم داده و یک تنه بازی همه ی 22 نفر را زیر سوال می برند، تازه داورها هم از لطفشان بی نصیب نمی مانند. همین ها را باید بیاوری وسط زمین، لباس و شورت ورزشی تنشان کنی، توپ را بیندازی جلوی پایشان و ببینی چه گُلی به سرت می زنند. برو؛ برو هر وقت پدر شدی برگرد.و رفت.رفت تا شاید گوشی پیدا کند برای شنیدن دردهایش و یا زبانی که همدردانه حرف هایی بزند که گوشش انتظار آن را داشت.رفت، درحالی که می خواستم به او بگویم رفیق باز شدنِ یک بچه، نتیجه ی خانواده ی ناسالمی است که در آن بزرگ شده. منظورم از ناسالم هم اعتیاد، طلاق، فقر و چیزهایی از این دست نبود. منظورم روابط ناسالم و نابالغ بود. صمیمیتی که گم شده، عشقی که پنهان مانده، دوست داشتنی که ابراز نشده، تحسینی که از آن غفلت شده، تنبیهی که به موقع و به شیوه ی درست اعمال نشده، احساسی که سرکوب شده، دستی که برای کمک کردن دراز نشده، پایی که همراهی نکرده، لبخندی که سر بزنگاه دلی را قرص نکرده، اشکی که به وقت غمخواری سرازیر نشده، آغوشی که برای بغل گرفتن تمامِ کسی باز نشده و ... .می خواستم به او بگویم دوستانِ زمانِ بیست سالگی را، خانواده _با تربیت کردن_ در هفت سالِ اولِ زندگی تعیین می کند.می خواستم بگویم که این خانواده است که _نه چندان غیرمستقیم_ دوستانِ فرزندشان را تعیین می کند و این دوستانِ او هستند که شاید کمی مستقیم تر با تاثیری که روی افکار و رشدِ او می گذارند، خانواده ی انتخابی آینده اش را رقم می زنند؛ همان خانواده ای که قرار است نسل بعد را پرورش داده و ازقضا اثری هم بر انتخاب دوستانِ آن نسل داشته باشد و این چرخه بی آنکه حواسمان باشد ادامه پیدا می کند.چه نهادی است خانواده و چه نقشی دارد آموزش!ناخواسته به یاد طنز تلخی از &quot;استیو تولتز&quot; در کتاب &quot;جزء از کل&quot; افتادم:&quot;خنده داره که برای دکتر و وکیل شدن باید آموزش ببینی ولی برای پدر و مادر شدن، نه! هر هالویی می تونه پدر و مادر بشه، حتی لازم نیست تو یه سمینار یک روزه شرکت کنه.&quot;اما خوب شد رفت، قبل از اینکه این ها را بشنود. شاید حق داشت، شاید همه ی آنچه را که در چنته داشت برای تربیت فرزندش رو کرده بود. و شاید نمی شد او را بابت آنچه که نمی دانست و نمی توانست سرزنش کرد.اما برای ما شرایط کمی فرق می کند!علم، تکنولوژی و همین اینترنت این قدر آموزش را سهل کرده که نسل آینده بی تردید این اجازه را به خود می دهد که _علی رغم تمام مشکلاتِ موجود_ برای هرگونه کوتاهی، انگشتِ اتهامش را سمتِ ما بگیرد.چشمانم را بستم و برای سنگینیِ مسئولیتی که در آینده داشتم به خود لرزیدم.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 11:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چه کیسه ای خرج می کنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-pehjyivdbdv0</link>
                <description>تا عید پانزده کیلوگرم وزن کم می کنم.درآمد مالی ام از سال آینده سه برابر می شود.از فردا روزی چهل صفحه مطالعه می کنم.دیگر هرگز عصبانی نمی شوم.فلان پروژه ی سنگین را تا آخر هفته تمام می کنم.هر جمعه به کوه می روم.و ...اگر شما هم برای خود اهدافی از این نوع دارید، فراموش نکنید که چالش برانگیز بودن یک هدف، در کنارِ قابل دستیابی بودنِ آن معنا پیدا می کند. هدف های بلندپروازانه به ما انگیزه داده، موتور حرکتمان را روشن کرده و به پیشرفتمان کمک می کنند، ولی ممکن است برایمان سنگین تمام شوند.مدت ها پیش در فایلی صوتی از محمدرضا شعبانعلی در باب عزت نفس عبارتی شنیدم که برای ابد در ذهنم نقش بست: &quot;خرج کردن از کیسه ی عزت نفس&quot;عزت نفس بزرگ ترین سرمایه ای است که من و شما در زندگی داریم و شاید در حق هیچ سرمایه ای این قدر اجحاف نکرده باشیم.شعبانعلی در این فایل ها علاوه بر تعریف عزت نفس، تفاوت آن با اعتماد به نفس، نشانه های کمبود آن و راه های ترمیمش، به دلایل بر باد رفتن این سرمایه بی نظیر نیز پرداخته است. یکی از این دلایل همین هدف گذاری های نامناسب است.او معتقد است هر بار که برای خودمان هدفی تعیین می کنیم و به آن نمی رسیم، در واقع داریم از کیسه عزت نفسمان خرج می کنیم. گرچه فراتر بودن یک هدف از توانمان، ظاهراً چند پله ای ما را بالا برده و موفقیت هایی را نصیبمان می کند، ولی شاید ندانیم که برای این پیشرفت بهای سنگینی پرداخته ایم.ما به ظاهر موفق شده ایم، ولی در درون می دانیم که به هدفی که می خواستیم، نرسیده ایم؛ و این یعنی از جای بدی خرج کرده ایم، از کیسه ی عزت نفسمان...این که بعد از مدت ها به یاد آن فایل افتادم به خاطر این جمله ی قصاری بود که امروز از روسو خواندم:&quot;هر بار که آرزوی چیزی را در سر می پرورانیم که نمی توانیم از عهده ی هزینه اش بربیاییم، فقیرتر می شویم.&quot;و چه فقری ویران گرتر از فقر عزت نفس؟!البته قرار نیست اهداف پیش پا افتاده ای داشته باشیم، به کم ترین ها رضایت بدهیم، قناعت را در غلط ترین و حقیرترین معنای ممکن به کار ببریم و تلاش نکنیم، اما باید مراقب باشیم به بهانه ی پیشرفت، از جای بدی خرج نکنیم.شاید بهتر باشد ارتفاع خواسته هایمان را طوری تنظیم کنیم که بتوانیم با سعی و کوشش به آن ها برسیم و بعد پله پله ارتفاع را بالاتر برده و انرژی حاصل از رسیدن را سوختِ حرکتمان کنیم.لذت رسیدن به هدف را از خودمان دریغ نکنیم.به چرخه ی سالمِ &quot;هدف، تلاش، رسیدن، لذت بردن، هدف بالاتر&quot; اجازه ی حیات بدهیم.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 20:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذّت به قید شرط</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D9%84%D8%B0%D9%91%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D8%B7-e7qmfqzi7iry</link>
                <description>برخی از مفاهیم آنقدر در قالب کلمات مستعمل شده اند که به ندرت راجع به اصالتشان فکر می کنیم و یا به خودمان اجازه می دهیم آنها را زیر سوال ببریم.&quot;لذت&quot; یکی از این مفاهیم است که به نظر می رسد باید چیزی فراتر از ترشح دوپامین و مشتی هورمون دیگر در بدن و یا باز شدن نیشمان تا بناگوش باشد. هر کاری که لبخند را روی لبمان می نشاند و یا احساس رضایتی درونی را به ما القا می کند، الزاما لذت بخش نیست.ما به عنوان پرمدعاترین مخلوق عالم در عقل و فهم و شعور، باید برای لذت بردن هم تعریفی داشته و حد و مرزی تعیین کنیم.شرط لازم برای لذت بردن از کاری که احساس رضایت و شادی به ما می دهد، شاید این باشد که به خودمان، دیگران و آرامششان آسیب نرسانیم.نمی توانیم نیمه شب با صدای بلند به موسیقی مورد علاقه مان گوش کنیم و همسایه مان را بیازاریم، با این توجیه که از گوش دادن به موسیقی با صدای بلند در شب لذت می بریم.نمی توانیم با 180 کیلومتر بر ساعت در اتوبان رانندگی کنیم و حق زندگی را از کسی بگیریم و یا مسیر زندگی اش را تغییر دهیم، به این بهانه که از سرعت لذت می بریم.نمی توانیم با کوتاه کردن هر نخ سیگار، به سلامت آن هایی که در خانه و اتمسفرِ ما نفس می کشند صدمه بزنیم و عمر خودمان و شادی آن ها را کوتاه تر کنیم، چون حاضریم برای لحظه هایی هرچند کوتاه، لذت را از سیگار گدایی کنیم.نمی توانیم به انحای مختلف حیوانی خیابانی را بیازاریم، با این توجیه که برایمان تفریحی لذت بخش است.نمی توانیم زباله مان را در رودخانه، کوه، ساحل، پارک و خیابان رها کنیم و محیط زیستی که نه تنها متعلق به دیگران در زمان خودمان که متعلق به آیندگان نیز هست را آلوده کنیم، به این بهانه که راحت تر بودن به خودی خود با لذت همراه است.نمی توانیم دیگران را دست بیندازیم، مسخره کنیم و یا پشت سرشان حرف بزنیم، چون برایمان جالب و لذت بخش است.و از این دست مثال ها بسیار است.حالا اگر لذت هایمان را با متر و معیار درستی سنجیدیم، جا دارد به این نکته نیز توجه کنیم که لذات ما سطوح متفاوتی دارند و مهم تر آنکه، لذت ها به شدت تربیت شدنی اند؛ گرچه این تربیت سخت است و تمرین و تکرار می طلبد.اگر از دیدن سریال های بی محتوای تلویزیون که حتی نمی توانند ادای عشق را در بیاورند لذت می بریم، احتمالا چشممان را با فیلم های خوب و کتاب های عالی که به مفهوم عشق پرداخته اند، تغذیه نکرده ایم.اگر در دام مصرف گرایی افتاده ایم و با افتخار آن را جار می زنیم، شاید لذتِ تولیدِ چیزی هرچند کوچک را تجربه نکرده ایم.اگر تمام سهممان از ورزش، هیجانِ تماشای آن است، احتمالا شادی، سلامتی و حس خوب حاصل از ورزش کردن را از خودمان دریغ کرده ایم.اگر حالمان با وضعیت فعلی و درجازدن، زیادی خوب است، شاید مزه ی یک پیشرفتِ اساسی زیر دندانمان نرفته باشد.اگر از نشست و برخاست با آدم های سطحی احساس رضایت می کنیم، بعید نیست که معاشرت با افراد فهیم و عمیق را تجربه نکرده باشیم.اگر می خواهیم با برند لباس، زیبایی مصنوعی و شماره ی منطقه ای که در آن زندگی می کنیم خود را مطرح کنیم، احتمالا چیز ارزنده تری برای ثابت کردن خود نداریم.اگر از شوخی های سخیف و حرف های بی ارزش در جمع های خودمان لذت می بریم، شاید مطالعه ای نداشته، فیلم خوبی ندیده و تجربه ی ارزشمندی نداریم که از آن ها حرف بزنیم.اگر به تعبیر نادر ابراهیمی از ولگردی های بدون عمق، وقت کُشی و خواب های طولانی پیرکننده احساس شعف می کنیم، احتمالا تفریح های عمیق، برنامه ریزی و سحرخیزی را تجربه نکرده ایم.و ...خلاصه اینکه رد کردن لذت هایمان از برخی فیلترها قدم اول است، به آن اکتفا نکنیم. قدم بعدی تربیت آنهاست. کاری که باید همیشه، در هر شرایط و سن و سالی مشغول آن باشیم. بالا بردن سطح لذات، گرچه مثل هر تغییر مثبت دیگری سخت است، اما ارزشش را دارد؛ چرا که ما را رشد داده و سطح اهداف و زندگیمان را ارتقا می دهد.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2020 13:48:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشتِ اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B4%D8%AA-umfk2b1u58fi</link>
                <description>تحریف حقیقت و یا پنهان کردن آن.این تعریفی ساده از دروغ است، مسئله ای که نتیجه اش ممکن است به سادگی تعریفش نباشد. مسئله ای که اهمیت و پیچیدگی اش افراد زیادی را مجاب کرده تا از زوایای مختلف به آن بپردازند.بزرگی، تمام پلیدی ها را در خانه ای قرار داده و کلید آن را دروغگویی دانسته، دیگری تفاوتِ نتیجه ی صداقت و دروغ را اینگونه بیان کرده است: اگر راستش را بگویی این تبدیل به بخشی از گذشته ات می شود، اما اگر دروغ بگویی تبدیل به بخشی از آینده ات.یک نفر به دروغ به چشمِ راه حلی موقت برای مشکلی دائمی نگاه کرده و دیگری آن را به انسان های ضعیف نسبت داده است. برخی نیز به کنایه دشمن راستگو را به دوست دروغگو ترجیح داده اند.آناتول فرانس به مرز انسانیت اشاره کرده و معتقد است &quot;دو چیز تفاوت فاحشی را بین انسان و حیوان به وجود می آورد: قدرت بیان و دروغگویی.&quot; نیچه هم پای شخصیت را به میان کشیده است: &quot;بین مردمانِ کوچک، دروغگویی فراوان است.&quot;از ماندگارترین تعبیرها برای دروغ می توان به تعبیر خالد حسینی در رمان خوب &quot;بادبادک باز&quot; اشاره کرد، او دروغ را نوعی دزدی می داند، چون وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستنِ حقیقت دزدیده ای.دین ما هم از دروغ به عنوان ویران کننده ی ایمان یاد می کند. اما ایمان، تنها قربانی آن نیست. می گویند دروغگویی یکی از سریع ترین راه ها برای از بین بردن یک رابطه ی عالی نیز هست؛ رابطه ای که ساختنش به مراتب سخت تر و زمان برتر از خراب کردنش است.گرچه دروغ ها بسته به اندازه، شرایط و اهمیتشان در زندگی، هر کدام خشتی از بنای یک رابطه را برمی دارند و چنانچه آن خشت، موقعیتی استراتژیک داشته باشد کل بنا فرو می ریزد، _بازی جنگا را تصور کنید_  اما حقیقت این است که دروغ، دروغ است؛ حتی کوچک و مصلحتی اش. شاید گمان کنید که برداشته شدن سطحی ترین آجر خللی ایجاد نمی کند و به ظاهر تغییر چندانی به وجود نمی آید، اما من سخت با نیچه موافقم:&quot;آنچه مرا نگران می کند این نیست که به من دروغ گفته ای، بلکه این است که از این به بعد دیگر نمی توانم به تو اطمینان کنم.&quot;و خشتِ اعتماد، آنقدر موقعیت حساس و مهمی دارد که لرزشی هرچند کوچک و خفیف در آن هم بتواند منجر به فاجعه شود.مراقب پایه ای ترین خشتِ رابطه تان باشید.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 11:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُوردوز (داستان 55 کلمه ای)</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A7%D9%8F%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-55-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-xx6dibiexmf1</link>
                <description>همیشه به مازیار غبطه می خوردم، به خاطر وجدانی که استراحت داشت. وجدانِ من سالهاست که نخوابیده...اما دیروز که بعد از فاش کردنِ رازِ سینا و نابود کردنِ زندگیش، پتو را تا گردن بالا کشید و با لبخندی لطیف به خوابی عمیق فرو رفت، فهمیدم کارِ وجدانش از قرص خواب گذشته، اوردوز کرده، تمام!</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 10:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به قولِ خودشان</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86-mznfkzeeeje2</link>
                <description>_ چه شده؟ چرا به قول خودشان، آبغوره می گیری؟_کُشتند. خواهرم را کشتند. جلوی چشمان خودم. من نمی دانم مگر با دو قطره خونِ کمتر، نمی شود زندگی کرد؟ آخر کدامشان تا حالا به خاطر این دو قطره مرده اند که به قول خودشان، این طور کمر به قتل ما بسته اند؟! هان؟_ای بابا، مسئله خون نیست. این ها با خودِ ما مشکل دارند._با ما؟! این ها با که مشکل ندارند؟ من از موجوداتی که به همنوعان خودشان هم رحم نمی کنند چه انتظاری دارم؟دیگری که بالی سفید کرده بود از راه رسید و گفت:_چه شده؟ باز همان داستان تکراری؟داغدار جواب داد:_ این بار خواهرم. آن هم وقتی داشت مادر می شد. برای خودش که نمی خواست، رشد بچه ها پروتئین می خواهد که آن هم فقط در خون این هاست. نگاه کن، آنجا، هنوز خون او و بچه هایش روی دیوار است.و دوباره زد زیر گریه.پیر او را در آغوش کشید و گفت:_آرام باش. چه می شود کرد؟ فعلا که سرنوشت ما به دست این ها افتاده؛ خدا را چه دیدی شاید روزی شرایط تغییر کرد. البته دوستان ما هم ساکت ننشسته اند. در طول تاریخ کم قربانی نگرفته ایم. ولی صبر داشته باش، این طور نمی ماند. به قول خودشان گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.او که حالا کمی آرام شده بود گفت:_این همه خودخواهی نوبر است. ندیده ای چطور خود را برای بچه هایشان به آب و آتش می زنند؟ ولی حاضر نیستند ما برای بچه هایمان... . یا مثلاً ندیده ای خودشان چقدر اهل مهمانی و خوش گذرانی اند؟ اما چشم ندارند دورِ هم جمع شدن ما را ببینند. چرا فقط خودشان را به رسمیت می شناسند؟ این ها همه چیز را درو کرده و به هیچ چیز رحم نمی کنند. آن وقت کسی هم نیست که به قول خودشان بهشان بگوید بالای چشمشان ابرو.غریبه ای که از آنجا رد میشد به آنها اضافه شد.پیر گفت:_این ها خدای ادعا هستند. فکر می کنند به قول خودشان از دماغ فیل افتاده اند. دنیا را به هم ریخته اند، ولی نمی دانند که حیاتشان را به تک تک موجوداتِ عالَم مدیونند.دوست چرخی زد و کنار آن ها آمد:موافقم. تازه به قول خودشان کباده ی علم و فرهنگ و هنر هم می کشند. این ها اگر هنر سَرِشان می شد که موسیقی بال های ما را درک می کردند. ندیده ای که چطور با دست هایشان ما را دور می کنند؟ انواع صداهای بلند و مزخرف را گوش می دهند، آن وقت حوصله ی صدای آرام و زیبای ما را ندارند. سلیقه هم چیز خوبی است!داغدار اضافه کرد:کاش موضوع فقط اختلاف سلیقه بود، وقاحتشان را چه کنیم؟ ندیده ای گاه چطور ما را وسیله ی هنر نمایی کرده و با دست هایشان در هوا غافلگیرمان می کنند و طوری ذوق زده و با لبخند، نعشِ له و خونین ما را به دیگری نشان می دهند که انگار به قول خودشان آپولو هوا کرده اند.دوست گفت:چیزهایی هم شبیه دست ساخته اند، احتمالا برای آنها که دوست ندارند دست هایشان به خونِ ما آلوده شود.پیر _که اشکی گوشه چشمش مردد مانده بود که بیرون بیاید یا نه_ گفت:کاش به همین جا ختم می شد. چند سالی است لوله ای کوتاه ساخته اند که طوفان تولید می کند. نامردها با آن، دست به قتل عام می زنند. با این روش، به قول خودشان خون از دماغ کسی نمی آید. من تمام خانواده ام را در یکی از همین طوفان ها از دست دادم. این طوفانِ بدبو و کشنده به هیچ کس رحم نمی کند. خانواده ی من له نشدند، خونشان روی دیوار پخش نشد، اما خیلی زجر کشیدند، خفه شدند، چقدر بال بال زدند و از این پهلو به آن پهلو افتادند تا جان دادند.غریبه شگفت زده گفت:واقعا؟ من تاکنون چنین طوفانی ندیده ام. راستی سلام. ببخشید که به قول خوشان پابرهنه دویدم وسط بحثتان. من اهل اینجا نیستم. از جایی سرسبز و زیبا آمده ام.بعد چهره اش را کمی جمع کرد و ادامه داد:خودم که نیامدم. نمی دانم چه شد که سر از ماشین درآوردم. پسربچه می خواست مرا بکُشد، شانس آوردم که دختر شیشه را کمی پایین کشید و توانستم فرار کنم. حالا اصلا نمی دانم این جا کجاست؟ چطور می توانم برگردم؟ دلم برای خانواده ام تنگ شده.و بغض کرد.پیر گفت:غصه نخور. ما را خانواده ی جدیدت بدان. امیدوارم اینجا به تو خوش بگذرد.داغدار که حالا آرام تر شده بود به غریبه پیشنهاد داد تا با هم گشتی در محیط جدید بزنند. باید مکان های امن تر و پرخطرتر را به او نشان می داد.هنوز لبخند روی نیششان خشک نشده و اوج چندانی نگرفته بودند که طوفانی بدبو آمد و به قول خودشان همه را چون طوماری در هم پیچید.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 10:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعمیرگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%AA%D8%B9%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-omxdrutwkiks</link>
                <description>اهل این طرفا نیستی. معلومه. از کجا میای؟ به به. عجب شهر قشنگی دارین. من یه بار بیشتر نیومدم  اونجا. وقتی جوون بودم با پدر و مادرم اومدم. بله، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. خوب، بذار ببینم مشکل از کجاست؟ نگران نباش، نه، زیاد طول نمیکشه. حل میشه ایشالله. کجا داری میری؟ به به، التماس دعا. سلام ما رو هم به امام رضا برسون. بگو دلمون هواشو کرده، دعوت نامه مونو زودتر امضا کنه.نه جانم. شاگرد و کمکی می خوام چه کار؟ خودمم اضافی ام. الان چهار پنج ساله که این تعمیرگاه، رنگِ ماشینِ آشنا به خودش ندیده، به جز مسافرها و رهگذرها کسی پاشو اینجا نمیذاره. نه. توی این روستا فقط همین یه مکانیکی هست. البته الان دیگه روستا نیست، خیلی ساله که شهر شده. همون موقع بود که رفتم شهر یه چیزایی یاد گرفتم و این جا رو راه انداختم. ماشین ها زیاد شده بود، لازم می شد. کشاورزی هم دیگه رونقی نداشت. می دونی هیچی کشاورزی و کار روی زمین نمیشه. ولی خوب آب، کم شده بود و زمین ها خشک. یه چیزایی می کاشتیم اما کفاف زندگی رو نمی داد. شما بچه ی شهری، بهت نمیخوره تا حالا بیل دستت گرفته باشی؛ نمی دونی چه لذتی داره، بکاری، بهش برسی، دِرو کنی. ای روزگار...آره درآمد اینجا خداروشکر خوب بود، راضی بودم، تا اینکه اون اتفاق افتاد. قصّه اش طولانیه. اگه حوصله داشته باشین براتون میگم. دوشنبه روزی، تا ساعت یازده دو تا مشتری رو راه انداختم، گفتم یه سر برم خونه یه چای بخورم برگردم. خونه ی ما همین بغله. بله، اینجا امنیتش خوبه. دفعه ی اولم که نبود. زیاد پیش میومد که یه ربع بیست دقیقه می رفتم و برمی گشتم. خدا شاهده اون روز هم بیشتر از این طول نکشید.استارت بزن. خوبه خوبه. داشتم می گفتم، همین که برگشتم دیدم کلِّ آبادی اینجا جمع شده. البته من می گم آبادی، ولی اون موقع هم اینجا شهر شده بود. هرچی پرسیدم چه خبره کسی جواب نمی داد. همه دور چال جمع شده بودند. داشتم به زور راه باز می کردم برم جلو که آمبولانس و ماشین پلیس هم رسیدند. هرطوری بود خودمو رسوندم پای چال. خدا نصیب نکنه جوون، دختره دمر افتاده بود توی چال. پله ها پر خون شده بود. دکتر که رسید بالای سرش گفت تموم کرده، انگار بدنش سرد بود، چون گفت خیلی وقته که تموم کرده. آره، می شناختیمش، دختر ابوالقاسم بود. خونه شون دوسه تا کوچه بالاتر از اینجا بود.خیلی عجیب بود، آخه تا اون موقع، پای پلیس به این آبادی _که البته دیگه برای خودش شهری بود_ باز نشده بود. اینجا هیچ وقت از این اتفاقا نمی افتاد. آرومِ آروم بود. بله دیگه، پلیس ها این جا رو بستند، به قول خودشون.... آره همون پلمپ، پلمپ کردند.دو سه روز بعدش حمید پسر عمه اش که خاطرشو خیلی میخواست رفت خودشو معرفی کرد. اگه حقیقت معلوم نمی شد و حمید رو اعدامم می کردند من یکی تو کَتم نمی رفت که کار اون باشه. باید می دیدیش، آروم، آقا، سربه زیر. آزارش به مورچه هم نمی رسید. تو مغازه ی باباش کار می کرد. کار و کاسبیشون هم خوب بود. ولی وقتی شکوفه _همون دختره بینوا رو می گم_ رفت دانشگاه، اونم کارو ول کرد و رفت دنبال درس و دانشگاه. می خواست پس فردا دختره بهونه ی سواد و تحصیل نداشته باشه. ولی بعدا معلوم شد که شکوفه توی دانشگاه عاشق یکی دیگه شده بوده. یه روز که حمید میره دم درِ خونه ای که شکوفه و دوستاش اجاره کرده بودند تا باهاش حرف بزنه، پسره از راه می رسه. حمیدو که می بینه خونش به جوش میاد. هُلش می ده توی حیاط و درو می بنده. کسی هم خونه نبوده. دعواشون میشه. وسط دعوا پسره چاقو درمیاره، شکوفه که نمی خواسته بلایی سر کسی بیاد، میره وسطشون که جداشون کنه، اما اتفاقی چاقو میره تو سینه ی دختر بیچاره. پسره که می بینه شکوفه نفس نمیکشه، تصمیم میگیره کار حمید رو هم یه سره کنه. اما حمید فرار می کنه و اون بهش نمیرسه. برمی گرده دختر بیچاره رو میذاره لای پتو و با ماشین میاره اینجا. می دونسته شکوفه اهل اینجاست. حالا از بختِ بدِ من این جا اولین جایی بوده که دیده خلوته و کسی نیست. میاد میندازه تو چال و میره.آره اینا بعدا معلوم شد. دوباره استارت بزن. حمید سه چهار ماهی زندان بود تا اینکه سوال و جوابای پلیس بالاخره نتیجه داد. مثل اینکه یکی دو نفر پسره رو چاقو به دست دیده بودند که داشته دنبال حمید می دویده. هم خونه ای های شکوفه هم به پلیس گفته بودند که همکلاسیش عاشقش بوده. سرتو درد نیارم، پسره رو که می گیرند می بینند جای انگشتاش همونیه که روی پتو بوده. آره همون که شما میگی، اثر انگشت. خلاصه اون اعتراف می کنه. یعنی دیگه راهی نداشته. آره اعدامش کردند. دو سه سال طول کشید. خونواده ی پسره هر ماه با یه بزرگی، ریش سفیدی، روحانی ای میومدند بلکه رضایت بگیرند. باباش دلش نرم شده بود اما مادره قبول نکرد که نکرد. مادره دیگه. دلش آروم نمی گرفت. دو تا باغ داشتند فروختند و پسره رو اعدام کردند.اینم از این. استارت بزن ببینم. خوب دیگه با خیال راحت برو زیارت. مارو هم یادت نره.حمید؟ آره دیگه. پیش خودش فکر کرده شکوفه به خاطر اون کشته شده برای همین گردن گرفته. بله، همون عذاب وجدانی که شما می گین. بس که این پسر آقا بود. نه جونم، زنده است. می دونی بعدِ اون قضیه دیگه حال و هوای درست و حسابی ای نداشت. نه تونست درس بخونه نه دیگه دم مغازه بند شد. همه اش راه می رفت و با خودش حرف می زد. تا اینکه بردند توی یه تیمارستان بستریش کردند. حیف شد. خیلی آقا بود. نه حمید دیگه اون آدم سابق شد، نه اینجا، اون تعمیرگاهی که بود. دیگه کسی پاشو اینجا نذاشت، میگند بدیُمنه. از من بپرسی میگم این آبادی هم دیگه مثل قبلش نشد. حالا آبادی یا شهر، فرقش چیه وقتی آباد نیست...راستی میخوای یه نگاهی هم به فیلتر هواش بندازم؟</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 21:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_SHOJAEI97/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-aphpdhogmbha</link>
                <description>به تماس های وقت و بی وقت عادت کرده ام. سیمین هم همین طور. اوایل، نیمه شب ها که تلفنم زنگ می خورد، او هم بیدار می شد و تا دمِ در همراهی ام می کرد. حالا اما سرش را روی بالشت می چرخاند، چشم هایش را باز می کند و با یک لبخند و یک بار پلک زدن، همان &quot;مواظب خودت باش، موفق باشی&quot; را بدرقه ی راهم می کند.ماشین را روشن می کنم و بدون فوت وقت راه می افتم. خوبی نیمه شب ها این است که خیابان ها خلوت است. این ترافیکِ روزها بلای جان کار ماست. صحبت از دقیقه و ثانیه است. شوخی نیست.عاشق کارم هستم. همه اش که استرس و بی خوابی نیست. کمتر کاری است که تا این حد سرشار از امید و لبخند و شادی باشد. گویا آفرینش را با خدا شریک شده ام. همه چیز که به نخ و سوزن و چاقو ختم نمی شد. تمام حواسّم را اقناع می کند. گوش هایم از گریه های نویدبخشِ شروعِ حیات پُر است ، مشامم از بوی خوشِ دسته گل های کوچک و بزرگِ کنار تخت. دست هایم از لمس این فرشته های زمینی انرژی می گیرند و ناب ترین نوع عشق، زنگار از چشمانم می زداید، عشقی که مادری با آن برای اولین بار نوزادش را به آغوش می کشد، عشقی که زنی به خاطر آن با بوسه ی همسر بر پیشانی اش به هوش می آید، عشقی که پدری با آن از پشت شیشه به بچه اش زل می زند.وقتی شغلی این همه را یک جا دارد، دیگر از بوی خون و محیط بیمارستان و سختی کار نالیدن انصاف نیست. وقتی از اعماق دل خندیدن ها، تبریک گفتن ها و قربان صدقه رفتن ها تمامی ندارد، وقتی من با تولد هر نوزاد، دوباره به دنیا می آیم، دیگر جایی برای عرضِ اندامِ خستگی باقی نمی ماند. اما خسته ام. خسته.شاید مادرم چیزی می دانست که این همه اصرار می کرد &quot;پسر چیز دیگری بخوان، قحطی کار آمده؟ شغل مردانه تری پیدا نکردی؟&quot; من اما عاشق بچه ها بودم و عاقبت به آن رسیدم. رسیدم؟! خداراشکر که مادرم نیست تا این روزها را ببیند.فکرش را هم نمی کردم. خدا رحمتت کند مادر. کاش معده ها را آندوسکوپی می کردم، قلب ها را پیوند می دادم، دست و پاها را گچ می گرفتم یا حتی با یک تیر دو نشان می زدم راه تنفس مردم را بازتر و بینی هایشان را زیباتر می کردم. این طوری شاید حداقل اندک امیدی داشتم. ولی حالا خودم خوب می دانم چه خبر است. سیمین کنار آمده، شاید هم وانمود می کند، نمی دانم. زبانش به آوردن بچه از پرورشگاه رضایت می دهد، دلش را اما خبر ندارم.ولی چرا من؟ چرا با این شغل؟ از شادی دیگران خسته شده ام. از لبخندی که روزی هزار بار به تازه پدرشده ها و تازه مادر شده ها _که در پوست خود نمی گنجند_ و حتی به خود بچه ها تحویل می دهم خسته شده ام. اما مگر می توان خم به ابرو آورد، مگر می شود به پدربزرگ و مادربزرگی که از راه دور آمده اند و درحالیکه سوغاتی را دستم می دهند و برای سلامتی بچه های نداشته ام دعا می کنند لبخند نزد؟ نمی شود. این لبخندی که شادی پشتوانه ی آن نیست، دستِ کمی از گریه ی حاصل از غم ندارد. همین لبخند آخر مرا از پای درمی آورد. دلم شانه ای می خواهد مطمئن، که سرم را روی آن بگذارم و اشک هایی که این همه سال پشتِ لبخندها حبس بوده اند را آزاد کنم، شانه ای که البته از دردم بی خبر باشد.می رسم. افکارم را همان جا توی ماشین می گذارم و پیاده می شوم. اگر افکار وزن داشتند حتما ماشین تاکنون به یک ورق مسطح نازک تبدیل شده بود. چون بُردنشان به بیمارستان و خانه را قدغن کرده بودم.اولین جای ممکن پارک می کنم، کیفم را از روی صندلی برمی دارم و دوان دوان وارد بیمارستان می شوم. پرونده ی بیمار را همین طور که به سمت اتاق عمل می روم مطالعه می کنم. مردی در راهرو با من حرف می زند. چهره اش آشناست. هفته ی پیش او را در مطب دیده ام. به پهنای صورت اشک می ریزد و آنقدر مستاصل است که همه چیز را جابه جا می گوید: &quot;آقای دکتر دستم به دامنت. اول شما، بعداً خدا. این بچه را خدا بعد از هفت سال به ما داده، جان عزیزت عجله کن. امید ما بعد از شما به خداست...&quot;. بعد از هفت سال! همان طور که تند تند می روم &quot;توکل به خدا&quot; یی می گویم و درِ اتاق عمل بین من و او فاصله می اندازد.جفت از دیواره ی رحم جدا شده بود. خودم را و دردم را فراموش کردم. چهره ی مرد و هفت سال انتظارش جلوی چشم هایم بود. من از هیچ تلاشی مضایقه نکردم، اما نتیجه ی همه ی تلاش هایم فقط نجاتِ جان مادر بود.چند دقیقه ای پشت در ایستادم، دلم می خواست تا آخر عمر همان جا بمانم و چشمانم به چشمان مرد گره نخورد. پایم را که از در بیرون گذاشتم، مردِ منتظر به سمتم دوید. ردِّ اشک های قبلی روی صورتش خشک شده بود و اشک های جدید از روی آن ها سُر می خورد. سوالی که با چشم هایش پرسید را با چشم هایم پاسخ دادم. سرم را روی شانه اش گذاشتم و برای پدر نشدن، برای هفت سال انتظار گریستم. برای دردی که مشترک بود.</description>
                <category>Z_SHOJAEI97</category>
                <author>Z_SHOJAEI97</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 14:54:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>