<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🌱 HAYAT</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Z_m</link>
        <description>یک نفس از عمر بود باقی‌ام / حیف بود گر به سر آرم به غم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:41:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2367005/avatar/78ZhEH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🌱 HAYAT</title>
            <link>https://virgool.io/@Z_m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مقایسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-udplqdr5n8p0</link>
                <description>یکی از بدترین آفت‌هایی که خیلی بعد از ازدواج شایعه و هم حال خودمون رو خراب می‌کنه و هم رابطه مون رو مقایسه است.مقایسه تو همه دوران‌های زندگی آدم وجود داره، مثل بچگی که پدر و مادرامون ما رو با فلان بچه‌ی همسایه یا فامیل مقایسه می‌کردن، دوران تحصیل که نمره‌هامون رو با همکلاسی‌هامون مقایسه می‌کردیم یا خیلی از این تیپ مقایسه‌های دیگه، ولی بعد از ازدواج هم انگار شکلش کمی تغییر می‌کنه و هم خیلی خطرناک‌تر میشه.این مقایسه خیلی وقت‌ها به صورت ناخودآگاهه، مثلا من خیلی وقت‌ها دلم نمیخواد خودم رو با دوستم یا با جاریم مقایسه کنم ولی میبینم حواسم نبوده و این کار رو کردم، ولی بیشتر عاملش اطرافیان هستن؛ مخصوصا دوستای بد.یک سری دوست‌ها هستن که ما خودمون می‌دونیم آدمهای سمی اطرافمونن ولی نمی‌تونیم هم ازشون دست بکشیم.مثل یکی از دوست‌هام که فکر میکنم قبلا هم ازش گفتم. ولی از سر ناچاری که گاها دلم میخواد با کسی حرف بزنم و هیچ کس جز اون رو پیدا نمیکنم باهاش تماس میگیرم و هربار بعد از تماس خودم رو لعنت میکنم. وقتی بعد از اینکه آمار تمام هدیه‌ها و زیرلفظی‌ و ... من رو درآورد، من فکر میکردم تموم شده ولی هربار به شکلی سورپرایز میشم.مثلا سری پیش مارک لوازم خونگی که خریدم رو پرسید و بعد اشاره کرد که باید همه چیز حتما بهترین مارک باشه و خانواده همسرش هم وظیفه‌شونه بهترین‌ها رو تهیه کنن چون اونها فلان قدر پول سرویس چوب دادن، یا این سری می‌گفت فقط حلقه فامیلشون چندصد میلیون پولش شده و خیلی چیزهای دیگه که بگذریم ازشون.و من هربار بهش میگم که مارک وسایل و قیمت حلقه و این سبک مسائل خوشبختی نمیاره ولی هربار که تماس قطع میشه دچار یک حس مزخرف میشم، حس اینکه چرا آنقدر بهش اطلاعات دادم و درنهایت حس مقایسه.هرچقدر که من سعی میکنم با گفتن اینکه واقعا چه اهمیتی داره از اهمیت این مسائل براش کم کنم، ولی برعکس این اتفاق برای من وقتی که دردودل میکنم اتفاق میوفته.این حالت مقایسه اگه جاری داشته باشید تشدید هم میشه، مثلا من سعی کردم خودم رو وارد جریان رقابت با جاریم نکنم ولی یک‌سری رفتارها مثل تماس گرفتن‌ها و سوال پرسیدن‌ها آدم رو وارد این جریان رقابتی می‌کنه.خانواده‌ها هم میتونن علی رغم دلسوزی به این مقایسه دامن بزنن، نمیشه بهشون خورده گرفت ولی میشه تا حدی کنترلش کرد.راهکار دفاعی من تو این شرایط چیه؟شاید خیلی ساده به نظر بیاد ولی همین که با خودمون تکرار کنیم که نباید باطن زندگی خودمون رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه کنیم خیلی بهمون کمک می‌کنه.دور این دوستای سمی رو خط بکشیم و یا حداقل اگه نمی‌تونیم تا حد امکان رابطه‌مون رو باهاشون کمرنگ‌تر کنیم.سعی کنیم برای روابطمون مرز تعیین کنیم و تا حد امکان از بازگوکردن زندگیمون جلوگیری کنیم که در مقابل هم بخواهیم از زندگی بقیه سر در بیاریم.برای خودمون اولویت‌بندی داشته باشیم و ببینیم چی برامون مهم‌تره، اینکه مارک یخچالم حتما فلان چیز باشه اهمیتش بیشتره یا اعصاب آروم خودمبه اهداف خودمون تمرکز کنیم و سعی کنیم از این جو خارج بشیم، مثلا من هربار به خودم یادآوری میکنم که هدف من برای آینده‌ام با اهداف این دست آدم‌ها خیلی فرق داره.فقط به نقاط منفی همسرمون توجه نکنیم و نقاط خوبش رو هم برای خودمون تکرار کنیم، مثلا سر شب چله من خیلی مال خودم رو با مال دوستام مقایسه میکردم، این درحالی بود که خانواده همسرم اصلا رسم شب چله نداشتن و اولین‌بار بود که اون رو انجام میدادن.حتی‌الامکان اینستا رو پاک کنید واقعا برنامه خونه خراب‌کن‌تر از اینستا من ندیدم. و درنهایت اینکه بدونید مقایسه خیلی یواش و مثل خوره به جون مغزتون میوفته و اگه بهش دچار شدید سعی کنید از دستش خلاص بشیدپ.ن: شما رو به جدتون بعد از ازدواج دوستاتون رو با استوری‌هاتون زخمی نکنید، منی که ازدواج کردمم وقتی این سبک استوری‌ها رو میبینم حالم بد میشه بقیه که جای خود.پ.ن ۲: اگه شما هم راه حلی درمورد مقایسه دارید خوشحال میشم بهم بگیدپ.ن ۳: با آدم خوب ازدواج کنید، با آدمهایی که اهداف سطحی ندارن تو زندگیشون.پ.ن ۴: نوشتن یک پست بعد از این همه مدت کار سختی بود، یک جورایی با ویرگول احساس غریبی میکنم.پ.ن ۵: سعی کنید تا میتونید با آدم‌های هم‌فرهنگ خودتون ازدواج کنید، تفاوت رسم و رسوم‌ها هم می‌تونه آزاردهنده باشه و هم باب مقایسه رو باز کنه</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 11:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا یکم آهسته‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/Navayebanoo/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%B1-jykyp0vz8bm1</link>
                <description>تو دوره فیزیوپات معدلم افت چشمگیری داشت به خصوص بعد از ازدواجم که برای دو تا کورس آخر نمراتی گرفتم که هنوز تو مخیله‌ام نمی‌گنجنه. برای همین با شروع دوره استاژری تصمیم گرفتم مشاور بگیرم که بیشتر درس بخونم. انتخابم مشاوره گروهی بود چون هم هزینه‌اش کمتر بود و هم می‌گفتم بچه‌های دیگه هم میان گزارش میدن و من انگیزه می‌گیرم تا بیشتر درس بخونم. ولی به جز من هیچ کس دیگه‌ای گزارش نمی‌فرستاد. صبح تا ظهر و بعضا عصر بیمارستان بودن هم واقعا خسته‌ام می‌کرد و انرژیم برای درس خوندن رو می‌گرفت.ولی به جز من هیچ کس دیگه‌ای گزارش نمی‌فرستاد. من صبح تا ظهر و بعضا عصر بیمارستان بودن واقعا خسته‌ام میکرد.‌ام میکرد.ماه بعد وقتی به ادمینش گفتم هیچ کس گزارش نمیفرسته و من انگیزه ندارم بهم گفت «بهتون انگیزه نمیده چون شرایط هرکسی متفاوت هست شبیه قبل نیست دغدغه ها در یک سطح باشه مشکلات زیاد شده و فرد اگه نرسه احساس بدی داره و فکر میکنه مشکل از اونه.»و من واقعا به این فکر می‌کنم این حجم زیاد فایل‌های باز داخل ذهنمه که انرژی روانیم رو برای کارهام میگیره. پروپوزالی که باید بنویسم و از چند ماه پیش سمتش نرفتم، کار پژوهشی که بعد یکسال هنوز منابعش تکمیل نشده و جدا فکر می‌کنم استادم کار رو ازم بگیره، کلاس رانندگی، دانشگاه، کلاس‌های تئوری عصر که جداگانه باید بردارم و مسلما افتادن امتحان‌هاش وسط بخش‌هام، توبیخ شدن ابتدای بخش که چرا شرح حال ناقصه و فکر پرونده ناقص مریض‌ها، فکر سر و کله زدن با اینترن‌های این بخش، به همه اینها دغدغه‌های جدیدی اضافه میشه مثل اینکه خانواده‌ام اصرار دارن مثل دختر فلان همسایه زودتر عروسی بگیریم، وضعیت بلاتکلیف محل کارش که فکرم رو درگیر کرده و حتی خانوادم هم نمی‌دونن و حتی به مخیله‌شون هم نمی‌گنجه که ماه بعد ممکنه برای خدمت بندازنش کرمان، فکر خرید جهاز و اجاره خونه و ....همه فایل‌های بازی هستن که انرژی روانیم رو می‌گیرن و خسته ام می‌کنن.به همه اینها افکارم هم اضافه میشه. اینکه نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام؟ اونجایی که دختری ته ذهنم میگه اگه یک راه آسون‌تر رو انتخاب می‌کردی بهتر نبود؟ چی میشد می‌شدی یک دختری که کارهای هنری میکنه، بزرگ شدن بچه‌های قد و نیم قدش رو میبینه و براشون وقت می‌گذرونه، دختری که بوی قرمه سبزیش و تمیزی خونش و کدبانوگریش زبان زده، مثل دختر همسایه که یکسال ازم کوچیکتره و اولین بچه‌اش رو حامله است.نه دختری که یک مدل خورشت هم بلد نیست درست کنه. نمیدونم چرا پدرم دوست داشت من بیام این سمت‌؟ نمی‌دونم این همه سختی ارزش داره؟ به سرطان زنداداشم فکر میکنم. مامانم میگه استرس باعثش شده. هنوز صداش تو گوشمه اون زمان که جای الان من بود و از مریض سرطانی که حامله بود و حاضر نبود بچه‌اش رو بندازه تا درمان رو طی کنه حرف میزد. کسی چه می‌دونه شاید من هم چهار سال دیگه سرطان گرفتم.چیزی که باعث میشه ادامه بدم اینه که هربار به خودم یادآوری می‌کنم اگه استاد بداخلاق روان تموم شد، اینها هم تموم میشن. یا در کمال بدجنسی یاد مشکلات بیمارای روان میوفتم و با خودم میگم مشکلات تو که چیزی نیست، خداروشکر کن. این رو به همسرم هم یک وقتهایی که خسته میشه میگم، یکبار مریض درمانگاه اون روز رو براش تعریف کردم و گفتم «دوست داشتی به جای سختی الانت با ماشین زده بودی به یک نفر و الان تو زندان بودی؟» یا با خودم فکر می‌کنم «دوست داشتم خدا یک دختر بیست ساله بهم میداد که فرار کرده رفته خونه دوست پسرش که بیست سال ازش بزرگتره و روی بدنش پر آثار کتک و سوختگیه و طلاهاش رو برداشته و دختره باز هم میخواد پیشش باشه؟»بخش روان خیلی برام درس داشت. اونجایی که با خودم می‌گفتم هر آدمی یک مدل سختی تو زندگیش می‌کشه فقط شکلش فرق داره. اگه این سختی زندگی منه پس خداروشکر که بدتر نیست. به قول استادمون وقتی بچه‌ها بهش گفتن یکی از همکلاسی هامون رو به خاطر افکار خودکشی تو بخش بستری کردن گفت هرچی انسان شخصیتش رو کاملتر بسازه، راحت‌تر از پس سختی‌ها برمیاد وگرنه به سمت خودکشی قدم برمی‌داره. دوست داشتم بیشتر از بخش روان بنویسم ولی فرصتی پیدا نمی‌کنم. اگه روان گذشت، این هم می‌گذره، بعد از این هم می‌گذره. کسی چه میدونه بعدش چه خبره؟اا</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 01:28:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-h0sz0kghad4v</link>
                <description>زنداداشم می‌گفت استادشون ترم اول بهشون گفته بود:«یک جوری باهم برخورد کنید که بعد هفت سال روتون بشه تو صورت هم نگاه کنید» می‌گفت تو اون لحظه همه خندیدن، ولی بعدا دقیقا همین هم شد.جو کلاس ما جوری بود که ترم‌های اول بچه‌ها همش میگفتن وای ما چقدر باهم خوبیم و ...ولی الان آنقدر جو بد شده که سکوت مطلق همه جا پخشه.ترم اولی که حضوری شدیم من یک دوره بحران توی دانشگاه گذروندم تا تونستم خودم رو با شرایط وفق بدم.امروز یک حرفی شد داشتم برای همگروهیم تعریف می‌کردم، شاید وجود نودانشجوها من رو برد به اون دوران‌.ترم سه بود که ما حضوری شدیم.دو ترم قبلی با بچه‌ها باهم تو واتساپ و تلگرام دوست شده بودیم و باهم آشنا بودیم و بعضا حضوری هم بچه‌ها بیرون هم رو دیده بودن.ولی وقتی دانشگاه حضوری شد، به خصوص بعد از اینکه بچه‌ها اکیپ اکیپ شدن خیلی جو کلاس بد شد.یادمه استاد آناتومی‌مون گفته بود چند نفر چند نفر یک گروه بشید و من هر جلسه از یکی درس می‌پرسم و نمره‌اش رو برای همه اعضا گروه می‌گذارم ( که هیچ وقت هم نپرسید) اونموقع ترس داشتم که تک بمونم (تازه وارد یک جمعی شده بودم و می‌ترسیدم به واسطه‌ی اینکه مذهبیم تو کلاس تنها بمونم) برای همین به یکی از بچه‌ها که خوابگاهی بود گفتم بیا باهم باشیم، ولی یکیشون بهونه آورد که ما می‌خوایم خوابگاهی‌ها باهم باشیم که یک وقت کار داشتیم بتونیم انجام بدیم (قشنگ مشخص بود یک چیزی داره همین جوری میگه که یک بهونه ای بیاره)اون روز خیلی دلم شکست و یادمه زنگ زدم به دوست دوران دبیرستان و ریز ریز اشک می‌ریختم. حتی یادمه برای اون هم نگفتم چی شده فقط گفتم دلم گرفته 🥲کلا درد و دل کردن برام سخته حتی بعضا ترجیه میدم تو دفترم بنویسم تا برای کسی تعریف کنم بخصوص تو این چند وقت که رفتارها من رو بیشتر به این سمت برد. یکبار همسرم ناراحت شده بود که چرا هیچی نمیگی و داری به جاش می‌نویسی.خلاصه که از اونموقع فهمیدم دیگه این مسائل برام مهم نباشه، هیچکس هم بی‌گروه نمی‌مونه و واقعا هم اهمیت نداره با کی همگروه بشم. (کلا دانشگاه تو این چند سال خیلی من رو به این سمت برد که هرچه پیش آید خوش آید)یا تو همون ترم یادمه دخترامون تو حیاط نشسته بودن و یکی از بچه‌ها با حرص داشت یک چیزی رو تعریف می‌کرد (انگار که یک پسری بهش چیزی گفته باشه) ولی وقتی من رسیدم دیگه هیچی نگفتن و یک جوری رفتار کردن که من کاملا فهمیدم که می‌خوان من نفهمم.اونجا هم خیلی ناراحت شدم.یادمه حتی کار به قهر هم با یکی‌شون کشیده شد 😂😂 ولی بعدش بهش گفتم اگه تو جمعتون بعضا میام فقط به خاطر تو و یکی دیگه‌اشونه (هنوز هم همین طوره)یک ترم رو تو تنهایی سپری کردم.یادمه پاتوقم شده بود مسجد دانشگاه و کتابخونه.اونموقع هم جمعیت دانشگاه بخصوص قشر مذهبیش کمتر بود و هیچ کس نمیومد تو مسجد و می‌رفتم تو خلوت می‌نشستم و درس می‌خوندم، کتاب می‌خوندم و ... یک وقتهایی هم که خیلی دلم می‌گرفت به قرآن خوندن پناه می‌بردم.اتفاقا دوران خوبی بود، از اون خوبایی که در عین یک غم درونش، یک شیرینی حس خلوت برام داشت. معدلم پیشرفت کرد و تونستم خیلی چیزها رو برای خودم مشخص کنم.شاید اگه این ترم رو نمی‌گذروندم، نمی‌تونستم به خودم یادآوری کنم که خط قرمزهات رو مشخص کن و به هیچ وجه برای خوشایند همکلاسی‌هات ازشون کوتاه نیا، یاد گرفتم بیشتر و بیشتر سکوت کنم و شاید از همونجا استارت سکوت من در مقابل حرفهای همکلاسی‌هام که مخالف نظرمه کلید خورد.ترم بعد یادمه روز اولی که می‌خواستم برم دانشگاه به خودم یادآوری می‌کردم که عزت نفس داشته باش.حتی یادمه یک آلارم گذاشتم که صبح روز بعد برام یک پیام یادآور بفرسته؛ وقتی که تو ایستگاه اتوبوس منتظر سرویس بودم آلارم اومد. نمی‌دونم چی بود فقط می‌دونم یک جمله‌ی انگیزشی برای خودم نوشته بودم.همش با خودم تکرار می‌کردم که تو نمیتونی همه رو راضی نگهداری، دست از راضی نگهداشتن بقیه بردار.خیلی وقت‌ها واقعا تنهایی چیز بدی نیست.این دوستم هم که الان باهاش دوستم یادمه اون ترم همش درگیر بسیج و فعالیت فرهنگی و ... تو دانشگاه بود (هنوز هم هست، کلا برخلاف من انرژی اجتماعی خیلی بالایی داره و اکثر افراد رو تو دانشگاه می‌شناسه) و با بچه‌های اونجا دوست بود و حتی یک بار هم تلاش کردم بهش نزدیک بشم ولی دیدم سرش خیلی شلوغه و منم ولش کردم. ترم بعد خودش اومد جلو و باهم نزدیک‌تر شدیم و دیگه تنها نبودم. هرچند که با بقیه بچه‌ها هم یاد گرفتم تا چه اندازه روابطم رو حفظ کنم و برای همین تا این لحظه توانایی نگاه کردن تو چشم همشون رو دارم.تو این ترم خیلی از اون اکیپ‌های از هم پاشید. بعضا خیلی بد هم پاشید. همون آدمی که اونموقع برای هم‌گروه شدن با من به اون شکل بهونه آورد، این ترم سر انتخاب لاین به دوستش گفته بود تو معدلت کمه و باهاش هم‌گروهی نشده بود و این دوستی بهم ریخته بود.شاید اگه اون ترم، اون تجربیات رو کسب نمی‌کردم، این ترم باید این شرایط رو مثل خیلی‌ها تجربه می‌کردم.دوست داشتم انتهای مهر که امروز میشه یک پست می‌نوشتم و از اتفاقات این ماهم می‌گفتم. از کارآموزی توی روستا و اتفاقاتش ولی هم دیگه حوصله‌ای ندارم و هم خاطره‌ی خوشی از نقل این خاطرات توی ویرگول ندارم.  دروغ چرا؟ بعضا وقتی پست یک‌سری‌ها رو می‌بینم که از خاطرات قبولی دانشگاه و روزمرگی و ... شون‌ میگن حسودیم میشه که چرا براشون فقط تبریک گفتن و کامنت های خوب گذاشتن؟ ولی دیگه این هم برام مهم نیست، شاید باید حد و حدود ویرگول رو هم یاد می‌گرفتم :))خودمم نمی‌دونم چرا این پست رو نوشتم. شاید فقط خواستم کمی از افکار درونم رو خالی کنم. شاید هم چند روز دیگه این رو هم پاک کردم. نمی‌دونم ..ولی مطمئنا باید بیشتر تمرین کنم تا حرف‌های کمتری برام مهم باشن :)وو</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 20:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب پدر، عشق، پسر</title>
                <link>https://virgool.io/RedFlag/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-mblncyk6vwlj</link>
                <description>همه بار سفر کربلا بستن و من ماندم و امید که اگه آقا بطلبه خودش درستش می‌کنه. حیف از اینکه فردای اربعین امتحان دارم ...حالا که حس و حال درس خواندن نیست بیاید از کتاب &quot;پدر، عشق، پسر&quot; بگم.یک قرار نانوشته‌ای بین من و خودم هست که کتابی که پایان تلخ داره نمی‌خونم، چون خیلی در بحر کتاب فرو میرم و برای همین تا مدت‌ها حال خوشی ندارم که چرا پایانش اینگونه بود؟ یا حتی بعضا برای رهایی از دست افکارم یک پایان دیگه براش رقم می‌زنم.برای همین همیشه اول انتهای کتاب رو می‌خونم و اگر از پایانش خوشم اومد کتاب رو شروع به خوندن می‌کنم و با همین فلسفه، کتاب‌های عاشورایی هم نمی‌خوندم چون به هر حال پایان داستان کربلا واقعا تلخه ... ولی این کتاب رو معلم محبوب ادبیات سال کنکورم معرفی کرده بود و ازمون خواسته بود تا بخونیمش.من با کتاب کمی دیرتر با سید مهدی شجاعی آشنا شدم و حقیقتا جذب اون کتاب و سید مهدی شجاعی و قلمش شدم، ولی از کتاب پدر، عشق، پسر خوشم نیومد.این کتاب همون طور که از اسمش پیداست درمورد شهزاده علی اکبره، و عشق بین پدر و پسر رو توصیف می‌کنه.داستان با یک ایده‌ی جدید از زبان اسب حضرت علی اکبر نقل میشه که وقایع رو برای لیلا مادر علی اکبر که در جریان جنگ نبوده روایت می‌کنه. کتاب کوچکی که خیلی زود تمام میشه و پر از آرایه‌های ادبی. و دقیقا نکته‌ای که باعث شد از کتاب خوشم نیاد حجم بسیار زیاد آرایه‌های ادبیش بود. مهارت آقای سید مهدی شجاعی در نوشتن آرایه‌ها واقعا زبانزده ولی برای من کمی حوصله سر بر بود برای همین نیمه دوم کتاب رو فقط سر سری خوندم و رد شدم.ولی هیچ کدام از اینها از مهارت نویسندگی آقای شجاعی و زیبایی عشق بین این پدر و پسر کم نمی‌کنه. من فکر می‌کنم وقتی از کربلا سخن میشه صرفا نباید به داستان پردازی توجه کرد. بهترین کار اینه که از طریق داستان یک سری مفاهیم رو منتقل کنیم و حتی یک سری مسائل رو به صورت غیرمستقیم بیاموزیم و مخاطب رو به تفکر واداریم. چکن مفهوم کربلا چیزی بیشتر از جنگ و اسارت و عشق و محبت بین پدر و پسر بوده. به هرحال کم و بیش همه ما داستان کربلا رو تو روضه‌ها شنیدیم. این کار رو به نظرم کتاب نامیرا خیلی خوب تونست انجامش بده.برای همین اگه بخوام به کسی کتابی پیشنهاد کنم در درجه اول کتاب نامیرا رو پیشنهاد می‌کنم و این کتاب رو بیشتر برای کسایی که دوست دارن نویسندگی و به خصوص ادبی‌نویسی یاد بگیرن پیشنهاد می‌کنم. ...اگه رفتید کربلا خیلی التماس دعا :)پست‌های مرتبط:هرگز نمیردسربازان در تردید</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 18:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از مشاوره پیش از ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-o4pqflpyciuw</link>
                <description>من از اون دست آدم‌هایی بودم که به مشاوره خیلی اعتقاد داشتم، پیش از ازدواجم دوست داشتم اول آگاهی کامل بدست بیارم و هروقت تعداد زیادی کتاب و دوره برای ازدواج خوندم و دیدم اونوقت ازدواج کنم. هم کارگاه ازدواج دانشگاه رو شرکت کردم هم یکی دوتا دوره تو فضای مجازی، نمیگم کتاب زیاد خوندم ولی به نسبت خودم کتاب‌هایی که بهم معرفی شد رو خوندم و پست‌های مشاوره‌های ازدواج رو هم تو فضای مجازی می‌دیدم، با وجود همه این‌ها مشاوره پیش از ازدواج هم رفتم. هیچ دیدگاه مشترکی بین مشاورین ازدواج وجود نداره! برای همین این کار بیشتر از اینکه به دانش من اضافه کنه من رو دچار سردرگمی کرد، باوجودی که من بیشتر دنبال یک سبک خاص از مشاوره بودم و هرکسی رو هم دنبال نمی‌کردم. مثلا یک مشاور تو فضای مجازی می‌گفت دختر تا قبل ۲۵ سال نباید ازدواج کنه، چون مغز انسان تا ۲۵ سالگی رشد می‌کنه، ولی تو کتاب دکتر حبشی میگه بهترین سن برای ازدواج پسرها قبل از ۲۷ ساله که شور عاطفی بالاتری دارن! یا آقای مختاری تو دوره ازدواج اسلامیش می‌گفت کفویت تحصیلی در اسلام نداریم ولی مشاور خودم که روحانی ملبس بود خواستگار خودم که هیچ مشکلی نداشت رو فقط به خاطر اینکه دانشجوی لیسانس بود رد کرد و گفت هیچ تضمینی وجود نداره که بعدا تا دکترا ادامه بده و ممکنه این مسئله باعث مشکل بشه.یا نمونه دیگه‌اش مشاور من معتقد بود حتما باید قبل از عقد دائم، یک صیغه موقت خوانده بشه و به اون به چشم آزمایشی برای ازدواج دائم نگاه می‌کرد، ولی یک مشاور طلبه دیگه در فضای مجازی با دلایل دیگه مثل اینکه ازدواج نکنید برای اینکه ببینید می‌تونید باهم ازدواج کنید، اون رو رد می‌کرد.برای همین من توصیه می‌کنم قبل از ازدواج آگاهی کسب کنید ولی هرچی از منابع کمتری استفاده کنید احتمال سردرگمی‌تون کمتره.من کتاب ازدواج دکتر حبشی که مشاور دانشگاهمون پیشنهاد کرده بود رو پیشنهاد می‌کنم، به نظر من کتاب واقعا جامعیه و افراط و تفریط مشاور‌های غربی و شرقی رو نداره.باز هم ممنون میشم برای حفظ حریم حق انتشار یادمه تو کارگاه ازدواج مشاورمون می‌گفت در فرایند خواستگاری سوتفاهم زیاد پیش میاد و وظیفه مشاوره که اون رو مدیریت کنه. برای ما دقیقا همین شرایط پیش آمد.برداشت‌های جزئی من از صحبت‌ها و رفتارها باعث سوتفاهم‌های زیادی برای من شده بود، مثلا من در جلسات خواستگاری تصور می‌کردم آدم خیلی جدی‌ای باشه و حتی تو جلسه مشاوره هم گفتم کمی حس ترس به من میده، در حالیکه الان فکر می‌کنم واقعا روی جدی داره؟ یا من در خواستگاری گفته بودم که آدم پرحرفی هستم ولی الان بارها از کم حرف بودن من حرف زده  :))یا من تصور می‌کردم اهل کافه و بیرون رفتن نباشه ولی الان می‌بینم بیشتر از من اهل تفریحه و بعضا سر همین من سختمه (بابا من درس دارم )یا از این دست مسائل که بعضا نمیشه بازشون کرد.اولین بار که می‌خواستیم مشاوره بریم، من هرچی با مشاورم تماس می‌گرفتم پاسخگو نبود، برای همین یکی از مراکز مشاوره اسلامی معروف شهرمون که پیش آشنای اونها رفتیم، جایی که مشاورش یک حرفی به من زد و یک حرف دیگه به همسرم، به قول مشاورم می‌گفت باید مستقیم در حضور هر دو یک حرف واحد می‌زد نه اینکه به این صورت برخورد کند. خیلی اتفاقی همون روز که از جلسه مشاوره برگشتیم مشاورم تماس گرفت و وقتی براش تعریف کردم چه اتفاقی افتاده ازم خواست تا پیشش بریم. مشاوره پیش از ازدواج کار پسندیده‌ایه و مسلما به شناخت بیشتر کمک می‌کنه و حتی اگه مشاور خوبی باشه در کنار شناخت، آموزش هم میده. مثلا خیلی از اختلالات شخصیت رو ما نمی‌تونیم متوجه بشیم یا برداشت ما از صحبت‌ها یا رفتارها ممکنه نادرست باشه و طبق دانش نصفه و نیمه‌ای که داریم سریع روی فرد مقابلمون برچسب بزنیم. یا من پیش از ازدواجم برای یک سری مسائلی که الان می‌بینم واقعا برام مهمه، به واسطه تحت تاثیر قرار گرفتن از یک سری حرفها و دوره‌ها داشتم ساده انگارانه از کنارش عبور می‌کردم که مشاورم گفت موضعت رو مشخص کن و محکم و قاطع در مقابلش بایست. و الان بارها بارها خدا رو برای این محکم ایستادن شکر می‌کنم.ولی تجربه من یک سری عیب‌ها رو هم در کنارش می‌بینه.مشاوره ازدواج به من وسواس فکری خیلی زیادی داده بود به حدی که در پست قبلم هم اشاره کردم که خواهرم می‌گفت تو همش نگاهت به دهن مشاوره که اون برات انتخاب کنه. مشاوره چندین جلسه مصاحبه و فرم و تکالیفه که در خلال جلسات گفت‌وگو صورت می‌گیره تا مشاور بازخورد بگیره و جلسه آخر جمع‌بندی برگزار می‌کنه. اینکه جمع بندی به جلسه آخر موکول میشه و بعد از ده جلسه گفت‌وگو و اینکه مشاور می‌پرسه احساست نسبت بهش چه تغییری کرده تازه در جلسه آخر می‌خواد تیپ‌های شخصیتی رو باز کنه و بگه بهم می‌خورید یا نه، خیلی اتفاق جالبی نیست. چون جدای استرس اینکه چه چیزی قراره در اون جلسه گفته بشه، آدمی که تا این جلسه پیش رفته یک‌هو بهش بگی این فرد بدردت نمی‌خوره مسلما در بهترین حالت اگر علاقه‌ای هم شکل نگرفته باشه فرد احساس از دست دادن عمرش رو داره، به خصوص برای دختر که تو این بین نمی‌تونه خواستگار دیگری رو هم راه بده.مشاورم تو کارگاه ازدواج یک حرف قشنگی زد، می‌گفت همه حرفهایی که ما مشاورها می‌زنیم لزوما درست نیست. حتی تو جلسه جمع بندی هم وقتی چالش‌ها رو بیان کرد، گفت من تعصبی روی حرف‌هام ندارم و ممکنه درست نباشه. چون مشاور بر اساس داده‌هایی که از صحبت‌ها دریافت می‌کنه نتیجه‌گیری می‌کنه و با دلایل زیادی ممکنه این داده‌ها معتبر نباشه. (مثل من قبل جلسه مشاوره کتاب نخونید و تحت تاثیر یک جمله‌اش قرار بگیرید و برید تو جلسه بگید و اون‌ها هم روی هوا حرف رو بگیرن :( )که  بعضا حرف‌هایی که زده شد درست نبود، مثل اینکه مهمترین چالشی که برای ما گفت این بود که من آدم بسیار عاطفی هستم و باید با شخصی باشم که دوز عاطفی بودنش بیشتر باشه ولی همسرم آدم دوز منطقی بودنش خیلی بالاست و شغلش اون رو تشدید می‌کنه. درحالیکه بعد ازدواج بارها گریه همسرم رو به خاطر عاطفه‌اش دیدم و حتی بعضا به من می‌گفت تو آدم بی‌احساسی هستی! (آخه کدوم آدمی گریه می‌کنه داریم میریم شهرمون و از برادرزاده‌ام دور میشم؟ استیکر پوکر فیس)مورد دیگه اینکه مشاورم درنهایت یک حرف واحد نزد و یکی به میخ زد و یکی به نعل! نه رد کرد و نه تایید :( وقتی دو نفری رفتیم یک چیزی گفت و وقتی با خانواده بودم یک چیز!مورد آخر هم اینکه وقتی شخصیت و ویژگی‌های منفی‌ طرف رو ریز به ریز روی دایره می‌ریزید به این هم فکر کنید که پس‌فردا طرف ازدواج کرد بتونه سرش رو پیش خانواده همسرش بلند کنه، بالاخره اون تو مرحله انتخابه و برای مشورت بهشون انتقال میده دیگه :(دیگه اشاره نکنم منتشر نکنید دیگه :)در کل من مشاوره پیش از ازدواج رو توصیه می‌کنم. چون به هرحال حتی اگر مشاور بگه بدرد هم نمی‌خورید همین که با شناخت چالش‌ها ازدواج کردید به مدیریت چالش‌ها کمک می‌کنه. ولی هر مشاوری هم مشاور درستی نیست، مخصوصا مشاورهایی که فعالیت مجازی دارن اصولا برای من قابل اعتماد نیستند. در کل من مشاوری که هم تحصیلات دانشگاهی و هم تحصیلات دینی داشته باشه رو بیشتر توصیه میکنم چون هم از علم آگاهی داره و هم توصیه‌های دینی رو میدونه و میتونه یک اجماع خوبی از هر دو داشته باشه.و در آخر خدا به همه ما عقل داده، حرف مشاور رو با عقل خودتون بسنجید و ببینید چقدر حرف‌هاش درست به نظر میاد، اگر می‌بینید مشاور درستی برای شما نیست باهاش ادامه ندید، مشاور بعدی منتظر شماست :)پ.ن: این حرف‌ها صرفا تجربیات منه و عامیت نداره.پ.ن ۲: باگ‌های ویرگول انگار بیشتر شده و من نمیتونم به درستی کامنت‌ها رو بخونم. ای‌کاش یک فکری براش بکنن.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 01:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربازان در تردید</title>
                <link>https://virgool.io/RedFlag/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-yjrpegpwkp6y</link>
                <description>چند روز پیش امتحان گوارش داشتم. امتحانم رو به قدری خراب کردم که شبش تو خونه صحرای محشر راه انداختم. از گریه و ناراحتی بگیر تا دعوا با بقیه و انداختن تقصیرها گردنشون. هنوز هم از ناراحتی خارج نشدم، داشتم به پدرم می‌گفتم چرا فلان همکلاسیم همش نمره‌هاش خوب میشه؟ چرا من هر چی می‌خونم فایده نداره؟ اصلا من رو برای این رشته نساختن.پدرم هم می‌گفت مهم اینه که آدم وظیفه‌اش رو انجام بده. اگه وظیفه‌ات رو انجام دادی فبها!ولی با خودم فکر می‌کنم آیا واقعا من وظیفه‌ام رو انجام دادم؟ شما چی؟ فکر می‌کنید به نظر خودتون همیشه وظیفه‌تون رو انجام دادین؟بیاید می‌خوام براتون یک قصه بگم. چشم‌هاتون رو ببندید و موقعیتی رو که میگم تصور کنید.تصور کنید عضو نیروهای برون مرزی اطلاعات هستید و همراه یک فرمانده کله گنده و تعداد زیادی نیروی دیگه برای یک عملیات گسترده از کشور خارج شدید؛ ولی به صورت ناگهانی بهتون خبر میدن که به خاطر فساد سازمانی و فعالیت‌های فرمانده بر علیه فساد، دولت پشت فرمانده رو تو خاک غریبه خالی کرده و می‌گه حق نداری دیگه برگردی. در واقع بایکوت شدید. ترس داره نه؟ بایکوت شدن تو کشور خودمون هم ترس داره چه برسه به خاک غریبه!و داستان اونجایی ترسناک‌تر میشه که جاسوس‌هاتون بهتون خبر میدن لو رفتید و نیروهای امنیتی این کشور هم دنبالتون هستن و حتی برای پیدا کردنتون جایزه هم گذاشتن!‌با این حال شما به شجاعت و درستی روش فرمانده تون اعتماد دارید و نمی‌تونید تنهاش بذارید. صبر کن! اعتماد؟ نه دقیقا مشکل اصلی همین جاست که تردید مثل خوره به جون مغزتون افتاده و شما رو به چالش می‌کشه که از مسیری که داری میری مطمئنی؟ به نظرت ارزشش رو داره؟تردید٬ بدترین بلای عالم برای سربازی است که در خط مقدم قرار دارد! حتی درد و مرضش، از اسارت و تکه تکه شدن هم بیشتر و سخت تر است. کم کم متوجه می‌شید فقط شما نیستید که به این تردید مبتلا شدید، چون می‌بینید یک سری از نیروها یواشکی و به شکل های مختلف دارن فرار می‌کنن. حالا تو این شرایط تردید شما تشدید نمیشه؟و از اون بدتر متوجه یک سری جاسوس دربین بچه های خودتون می‌شید که قصد سو به جان فرمانده دارند!در کلیه نبردها، دو مسئله است که اگر میان نیروها بپیچد و شکل شایعه به خود بگیرد، جنگ را نرفته و نکرده، باخته ایم. این دو مسئله شامل حال همه ی نیروهای نظامی و اطلاعاتی می‌شود، خبر فرار نیروها و خبر ترور از درون!یک نیروی نظامی یا حتی یک سرباز عادی فرار می‌کند، حتماً دلالت بر پدر سوختگی و بی اعتقادی‌اش به دین و قیامت و کافر یا ضد ولایت شدنش نیست! می‌تواند هزار دلیل دیگر داشته باشد.شاید آنها که فرار کردند، مثل من هنوز درگیر تشخیص وظیفه و تکلیف بودند. شاید هیچ کدام از این دوره های بصیرتی، مقدماتی و تکمیلی نهادهای مذهبی، مردمی و انقلابی نتوانسته قانعشان کند! شاید قانع هم شده‌اند، اما هنوز رشته هایی از ترس مادرزادی در نهادشان مانده که حریفش نشده‌اند! شاید نتوانسته‌اند دل از زاروزندگیشان بکنند و هنوز برای آینده‌شان برنامه‌ها و آرزوها دارند! و هزار دلیل و علت دیگر.از همه عجیب تر آرامش فرمانده است که شما را در حیرت فرو می‌برد! فرمانده ای که در مقابل بی‌وفایی نیروهایش می‌گوید:دنیاس دیگه! اینام مردم دنیان! بنده های خدا گرفتارن! اما خدا کنه پشیمون نشن. خدا کنه گرفتاری و کاری مهمتر از ما داشته باشند؛ وگرنه خیلی پشیمون میشن؛ چون کسی که تو بحرانا از کسایی که دارن مقاومت می‌کنن حمایت نکنه و خودش رو به خواب بزنه، زیر لگد دشمنش از خواب بیدار میشه! لگد دشمن مثِ حرف و نصیحت و پیغوم و پسغوم ما نیست!»حالا با همه این شرایط ناگهان در میان خیل نیروهای نظامی سپاه دشمن قرار می‌گیرید که چندین برابر شما هستند و یک دو دوتا چهارتای ساده هم شکست شما رو نشان میده. شما اگر در این شرایط بودید چه می‌کردید؟همکلاسیم میگفت روضه نمیرم. چون تو روضه فقط میخوان امام حسین رو هرچه بیشتر بیچاره نشون بدن! یک جمله ای خوندم من رو یاد حرف همکلاسیم انداخت. می‌گفت چی شد که عاشورا به لب تشنه کشته شدن امام خلاصه شد؟ اصلا هدف عاشورا و امام این بود؟عشایرها: «مگه شما کی هستین؟ چرا در به در شدین؟»فرمانده: «چیزی از اوضاع به هم ریخته عالم نشنیدین؟ احتمالاً روحانی یا عالم محل زندگی تون جدیداً به کسی بدوبیراه نگفته؟!» عشایرها: «نه! ما اون قدر عالم دیده نیستیم. دوسه تا روحانی‌م داریم که از بس آدمای خوبین اهل سیاست و دنیا و اخبار دنیا نیستن!» فرمانده: «چطور آدمای خوبین که از اوضاع و احوال دنیا و تحلیل درست شرایطی که بهتون حاکمه آگاهتون نمی‌کنن و شما حتی نمی‌دونین خیر و شر و فتنه و ثواب رو چطور میشه تشخیص داد؟»عشایر: «اما ما قبولشون داریم؛ چون از آدم خاصی حمایت نمی‌کنن و نماز و روزه و خمس و.... رو برامون می‌گن ما همین برامون کافیه، چیز اضافه تریم نمی‌خوایم!» فرمانده:«خب، احکام خیلی مهمن ولی خودتونم می‌تونین کم کم یاد بگیرین ولی... بذارین این جوری بپرسم برا رفع شبهات، علماتون پاسخگو هستن یا فقط نصیحتتون می‌کنن؟»عشایر به هم نگاه کردند و گفتند: «اکثراً نصیحتمون می‌کنند! از شبهات چیزی نمی‌گن!»فرمانده: «برا اینکه حاکم و مسئول و نماینده بد و شیادی بهتون تسلط پیدا نکنه چی کار می‌کنن؟ راه رو بدون رودرواسی و محافظه کاری بهتون نشون می‌دن؟»عشایر: «نه، اصلاً! حتی خودشونم معلوم نیست به کی رأی می‌دن! از کسی حرفی نمی‌زنن تا به جایگاه اجتماعی خودشون لطمه ای نخوره و پیش چشم گروه های مختلف بد نشن.»فرمانده خیلی ناراحت شد. آثار خشم در صورتش موج می زد. بعد از کمی سکوت گفت: «خدا لعنت کنه اون عالم یا روحانی رو که بی خبرتون می‌ذاره فقط برا اینکه بد نشه و جلوی بقیه کم نیاره! خدا لعنت کنه اون عالم و باسوادی رو که باید شبهات مردم رو جواب بده ولی به خودش زحمت مطالعه و گفتن حقایق و دردا رو نمیده و شما و امثال شما رو رها کرده چطور می‌خوان فردای قیامت جواب جد و مادر ما رو بدن ؟!!!»پروفایل یکی از بچه ها یک جمله قشنگی از شهید آوینی بود که من رو به فکر وا داشت. کتاب همه نوکرها نوشته اقای حدادپور جهرمی یک کتاب رمانه که داستان کربلا از همان بدو حرکت امام رو نقل میکنه و از زبان یکی از یاران امامه که درنهایت از کربلا در روز عاشورا می‌گریزه. کتاب با سناریویی بیان شده که انگار داستانی مربوط به عصر امروزیه و از ابتدای داستان مشخص نیست که داستان کربلاست.با این شیوه نوشتار باعث درک بهتر کربلا و کربلاییان میشه و شاید یادآور همان جمله کل یوم عاشورا، کل عرض کربلا باشه.واقعا در کربلای امروزی ما طرف درست تاریخ ایستاده ایم؟</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 12:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه گذشت : با اجازه بزرگترها بله!</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D9%87-who315vkflpb</link>
                <description>چند وقتی بود دوست داشتم متنی منتشر کنم ولی دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت. جدای کمالگرایی و جو سنگین حاکم بر ویرگول، وقت کافی برای خواندن متن‌های سایرین هم پیدا نمی‌کردم چه برسد به اینکه بخواهم متنی منتشر کنم.حجم و سختی درس‌هایم در این ترم به کرات بیشتر از ترم گذشته بود و بارها احساس کندذهن بودن بر من غلبه می‌کرد و از کورس‌های این ترم عملا با دعا و ذکر عبور می‌کردم. امروز که بسته خمول عزیز برای چالش بهترین پاکسازی من به دستم رسید، با خودم گفتم چه خوب است که به بهانه تشکر متنی هم منتشر کنم. با تشکر فراوان از دختر مهتاب و خمول عزیزچالشی‌ترین اتفاقی که برایم در این یک ماه اخیر افتاد، ازدواجم بود. مسئله‌ای که نه تنها دوستانم که حتی خودم هم هنوز باورش نمی‌کنم. دوستانم تا زمانی که عکس‌ها را ندیدند باور نکردند. من هم تا مدت‌ها اسمش را با علامت تعجب سیو کرده بودم.فکر کنم من تنها آدمی هستم که حتی روز عقدم هم دانشگاه رفتم! کلاس روز غدد با مبحث جذاب گناد ...همیشه تصورات عجیبی از ازدواجم داشتم. فکر می‌کردم با خواندن خطبه عقد اتفاق خاصی رخ می‌دهد مثلا شاید زمان متوقف شود. ولی تا مدت‌ها بعد از خوانده شدن خطبه با خودم می‌گفتم همین بود؟ سوتی های عجیبی هم در روز عقد به یادگار گذاشتم. مثلا زمانی که عاقد برای بار سوم جواب میخواست من باور نمی‌کردم که الان باید جواب بدهم و انقدر لفتش دادم که خواهرم از بالای سر تشر زد نمی‌خواهی چیزی بگویی؟یا از خوردن رسم دوست نداشتی عسل نگویم که از قبل با خانواده هماهنگ کرده بودم که من این کار را نمی‌کنم و اصلا ظرف عسل سر سفره نیاورید و باز من را مجبور به این کار کردند و حتی از لجاجت من برای نکردن این کار فیلم هم گرفتند !! (هرکی گوشی مادرشوهرم رو بدزده یا هکش کنه و این فیلم رو پاک کنه مژدگانی بزرگی از من دریافت می‌کنه )دروغ چرا؟ وقتی بعد از خواندن خطبه به حرف‌هایی که ممکن است بشنوم فکر می‌کردم از ازدواجم پشیمان می‌شدم. با خودم فکر می‌کردم آیا واقعا توانایی جمع کردن زندگیم را دارم؟ و ترس‌هایی که قبل از عقد داشتم به یک باره به ذهنم حجوم می‌آوردند، چالش‌هایی که مشاورم مطرح کرده بود، حرف‌های دوستم مبنی بر ازدواج کردن با یک غیر پزشک و اینکه نکند در آینده از انتخابم پشیمان شوم و حتی نوسانات به دل نشستن که حتی در آن لحظه هم دست از سرم برنمی‌داشتند.ممنونم بابت حفظ حریم حق انتشار عکسفرایند آشنایی برای من خیلی چالش برانگیز و فرسایشی گذشت. یاد نوشته ازدواج خانم صداقت می افتادم و چقدر در درونم آن را تایید میکردم. و به این فکر می کردم که واقعا کسی از چالش‌های این دوران سخنی نمی‌گوید که لااقل با خودمان فکر کنیم که این خوره‌های ذهنی طبیعی هستند.آنقدر این دوران فرسایشی بود که گاه در به در دنبال کسی می‌گشتم تا تماس بگیرم و از ترس‌هایم بگویم تا بلکم از خوره‌های ذهنم رها شوم ولی هیچ کس را نمی‌یافتم.به ترس‌های این دورانم استرس و افسردگی امتحاناتم هم اضافه میشد و گاهی سر مسئله خیلی کوچک در خانه زار زار گریه می‌کردم.همیشه فکر می‌کردم اگر دوران آشنایی را زیر نظر مشاور و در طولانی مدت پیش ببرم این دوران برایم راحت‌تر می‌گذرد و میتوانم به شناخت کامل برسم و خوش و خرم زندگی کنم. ولی همیشه همه چیز مطابق تصورات ما پیش نمی‌رود. اولین مشاوری که پیشش رفتیم رفتار غیر حرفه‌ای داشت و به من یک چیز و به او هم یک چیز دیگر گفته بود. ولی خدا اتفاقات را جور دیگری رقم زد تا فرایند مشاوره را جای دیگری ادامه دهیم. مشاوره دوم هم علی رغم همه خوبی‌هایی که داشت وسواس زیادی به من داده بود. آنقدری که خواهرم بارها به من نشر می‌زد که نگاه من فقط به دهان مشاور است و انگار مشاور قرار است انتخاب کند. مشاوری که آخر هم حرف یک کلام نزد و یک بار به نعل زد و یک بار به میخ و همین استرس و خوره‌های ذهنی من را وحشتناک بیشتر کرد.تمام رفت و آمد و تست‌های روانشناسی، باز هم منجر به شناخت کامل نشدند، درحالیکه من توقع داشتم مشاورم قادر به ذهن خوانی یا کشف حرف‌های درون ذهنم باشد. حرف اطرافیان بعد از ازدواج تمام می‌شود؟هرگز! بلکه از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شود.برخلاف تصورم همکلاسی‌هایم خیلی از ازدواجم استقبال کردند و این خیلی من را امیدوار کرد. برخلاف تصورم همکلاسی‌هایم خیلی از ازدواجم استقبال کردند و این خیلی من را امیدوار کرد. با این وجود یک سری حرف‌ها و دخالت‌ها همیشه پابرجا هستند. تا قبل از ازدواج عده‌ای از سوال کی ازدواج می‌کنی دیوانه‌ات می‌کنند، بعد از ازدواج بساط فضولی‌هایشان باز می‌شود. مثل دوستی که مدت‌ها بود با من ارتباطی نداشت، به خصوص بعد از ازدواجش. حتی زمانی که تماس گرفتم تا خبر ازدواجم را بدهم جواب تماسم را نداد و تماسی هم نگرفت. ولی دو روز بعد به محض اینکه همکلاسی‌هایم مجبورم کردند تا استوری بگذارم و خبر ‌ازدواجم را بدهم تماس گرفت و حالا تا ریز تمام هزینه‌ها و هدیه‌ها را درآورد. بازجویی که برایم کمی آزاردهنده بود.با این وجود قبول دارم که دخترها بعد از ازدواج کمی به حرف دیگران حساس می‌شوند. اینکه چه چیز درمورد همسرشان می‌گویند. یاد حرف پدرم می‌افتم که همیشه می‌گفت مراقب حرف‌هایتان باشید. ازدواجی فقط با یک «عه» به طلاق منجر می‌شود.صحبت‌ها بسیار است شاید در این برحه گفتنش درست نباشد. ادامه‌اش باشد برای زمانی دیگر.پ.ن : باز هم از خمول عزیز بابت هدیه زیبایش تشکر میکنم. انشاالله تا باشه از این اتفاقات خوب در ویرگول.پ.ن ۲: بابت نخواندن متن‌ها عذر میخواهم، امیدوارم این ترم به خیر و خوشی بگذرد تا فرصتی برای خواندنشان پیدا کنم.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 20:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای رئیسی من را ببخش</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-lkbmrd9wfwtd</link>
                <description>آشنایی من با شما به دور اول کاندیدای شما برمیگردد، آن زمان تنها چهارده سال سن داشتم و در اوج برهم ریختگی‌های دوره نوجوانی بودم که تصور می‌کردم همکلاسی‌هایم راست می‌گویند که برجام چیز خوبی است‌. در اوج غدبازی‌های دوره بلوغ دوست داشتم با بسیج محل هم مخالفت کنم و برای همین شما را دوست نداشتم. دور دوم انتخابات عاقل‌تر شده بودم. دوست داشتم برنامه‌های انتخاباتی کاندیدها را بخوانم و به آن‌ها رای بدهم. با این حال هنوز گاردم با شما بسته بود و از شما خوشم نمی‌آمد. برای همین این بار هم به شما رای ندادم هرچند که از رای دهندگان به شما بدم نمی‌آمد ولی هنوز تحت تاثیر غیرمستقیم رسانه بودم و فکر می‌کردم حرف‌هایی که پشت شما می‌زنند راست است.من را ببخش که نتوانستم شما و حرف‌هایتان را بشناسم و به شما رای بدهم. من را ببخش که اهل دنبال کردن سیاست و پیدا کردن راست و دروغ حرف‌ها نبودم و نمی‌دانستم چه کار می‌کنید و گاها پیام‌های منتشر شده در فضای مجازی را باور می‌کردم.ای کاش روی واقعیت را در زمان زنده بودنت به ما نشان می‌دادند نه حالا که من و امثال من تازه کارهای شما را در فضای مجازی ببینیم. آقای رئیسی مرا ببخش ولی فقط ای کاش خونت سبب شود تا حداقل انقلابی‌ها کمی سیاست بیشتری خرج دهند، ای کاش کار رسانه‌ای را بیشتر جدی بگیرند.آقای رئیسی حلالم کن ....پ.ن: خدایا حل وطن را در دلهایمان قرار بده تا بتوانیم خدمت گذار مردم وطن در هر پست و مقامی باشیم.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 00:41:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-ccddkmo2fvvp</link>
                <description>دیشب کنارم نشست و سر صحبت را باز کرد. سه سالی از من کوچک‌تر است و تازه به دانشگاه می‌رود. شاید این جزو معدود برخوردهایی بود که داشتیم و من بعدش حالم گرفته نبود. گفت: &quot;خواستگاری داشتی که با کارکردنت مخالف باشد؟&quot;می‌دانستم خواستگار دارد و شنیدن این جمله به خصوص از پسرهای شهر ما دور از ذهن نیست، اما نمی‌دانستم در جریان خواستگاری که مادرش برایم معرفی کرده بود نیست.گفتم: &quot;پدرم قبل از راه دادن خواستگار خودش با او یک جلسه صحبت می‌کند و از شرایط شغلی و تحصیلی من می‌گوید و بعد از آن‌ها می‌خواهد که اگر فکر می‌کنند می‌توانند با شرایط من کنار بیایند ادامه دهند، با این حال خواستگاری داشتم که به جلسه گفت‌گو با من هم رسید و مجدد از من پرسید &quot;می‌خواهید بعد از پایان دوران تحصیل سرکار بروید؟&quot; &quot;گفت: &quot;خوب تو چی گفتی؟&quot;گفتم: &quot;من هم کمی نگاهش کردم و بعد گفتم دولت برای تحصیل من هزینه کرده و من در گران‌ترین رشته به صورت رایگان تحصیل کردم که بعد خدمت کنم، اگر قرار باشد بعد از تحصیلم خانه نشین شوم یا به قول شما سمت کارهای خیاطی یا گلدوزی و از این دست کارهای زنانه بروم که مدیون مردم جامعه می‌شوم. بعد هم حضور من در جامعه لازم است، اگر من و امثال من در این رشته درس نخوانیم، بر گردن همه زنان واجب کفایی است تا عده‌ای به سمت تحصیل در این رشته بروند. جدای از همه اینها بیمار نبودم که این حجم فشار و استرس را تحمل کنم و بعد در خانه بنشینم&quot;هرچند این را هم به او گفتم که اگر می‌خواهد ازدواج کند، در درجه اول لازم است تا برای خودش اهداف و آینده‌ی شغلیش را مشخص کند و بعد برای خواستگارش ارائه کند تا اگر اهدافشان بهم نمی‌خورد بتواند او را رد کند، وگرنه صرف من دوست دارم کار کنم برای رشته‌ای که محدوده‌ی شغلیش وسیع است و مشخص نیست، اول از همه می‌تواند برای خودش اسباب ناراحتی فراهم کند. مثل همه موضوعات دیگر که لازم است وضعیت فرد اول برای خودش و بعد برای فرد مقابلش واضح و مشخص باشد. با این حال جنس صحبت‌هایش را درک می‌کردم. صحبت‌هایی که دغدغه این روزهای خیلی از دختران است.  دخترانی که بین تعریف جامعه سنتی و جامعه مدرن مانده‌اند و نمی‌دانند اطلب العلم فریضه است یا بهشت زیر پای مادران است؟ مثل خودم که در سال گذشته بحران جنسیت را گذراندم و نمی‌دانستم چه هدف و چه کاری درست است. حتی متن‌هایی که در ویرگول منتشر کردم با مورد قضاوت قرارگرفتن توسط بعضی، سبب شد تا بدتر از جنس مخالف خشمگین شوم و احساس درک نشدن و مجبور به سکوت کردن پیدا کنم و حال پشیمانم به خاطر پاک کردن متن و به تبع آن پاک شدن کامنت فایی خانم و حسرت اینکه چرا از آن عکسی ندارم.حال ما در جامعه ای زندگی می‌کنیم که آمیزه ای از نگاه سنتی و مدرن است و هیچ کدام به طور مستقل نتوانسته اند پاسخ گوی سؤالها، ابهام ها و نیازهای زنان باشند. جامعه سنتی با محدود کردن زن به خانه و خانواده در را به روی رشد اجتماعی خانواده و رشد عاطفی جامعه می‌بندد. جامعه مدرن نیز با حبس کردن زن در قفس به ظاهر زیبای فعالیت اجتماعی نیاز ذاتی فرد، خانواده و جامعه را به نقش مادری انکار می‌کند. در نتیجه زنان در سرگردانی میان شوق به فعالیت اجتماعی و مسئولیت های خانوادگی و نیاز به مادری در تکاپو هستند؛ یک بام و دو هوایی که ایجاد تعادل در آن به سادگی میسر نمی‌شود.سرکار علیهنه می‌توانستم یک فمینیست باشم و نه می‌توانستم قبول کنم تمام آنچه هدف از بودنم است خانه نشینی بریده از جامعه باشد. نه می‌توانستم بپذیرم که خودم را یک دختر مستقل و هدفمند برای آینده کاری بشناسم و نه می‌توانستم آینده را فقط در گردش بی پایان غذا درست کردن و خرید کردن و بچه خواباندن و دوباره غذا درست کردن و خرید کردن و بچه خواباندن ببینم. ما به دنیا آمده بودیم که چه کنیم؟ بنشینیم همه کارها را دیگران انجام دهند؟ یا اصرار داشته باشیم با تمام قوا و بدون نفس گیری تمام کارها را خودمان انجام دهیم؟ ما که بودیم؟ کنشگران جامعه سنتی؟ یا کنشگران جامعه مدرن؟ کدامش هستیم که تمام ماست؟ تمام ما با تمام مسئولیتها ،آرمانها، اهداف، آرزوها،توانایی ها، دغدغه ها و علاقه هاسرکار علیهدر این مدت کتاب‌ و متن‌هایی از زن و دختر به خصوص برای حضور اجتماعی خواندم تا از این سردر‌گمی خلاص شوم. درنهایت یک جمله پدرم من را از این سرگردانی خلاص کرد.  وقتی در جریان همین خواستگاری مذکور، مادر خواستگارم از من پرسید اولویتم در زندگی چیست؟ وقتی برای پدرم نقل کردم، گفت: &quot;اگر دوباره این سوال را کسی ازت کرد بگو من قرار است زندگی کنم. زندگی یک مجموعه است که درس دارد، خانواده و ازدواج دارد، فعالیت اجتماعی دارد، تفریح دارد. زندگی شامل همه این‌ها می‌شود قرار نیست یکی برای دیگری فدا شود.&quot;ولی جدای بحث حضور زن در اجتماع، چرا دختر امروزی تمایل زیادی برای کار کردن بیرون از خانه دارد؟ اینکه هدفش از حضورش در جامعه چیست؟ اصلا ارزش حضورش را می‌داند یا صرفا چون دیده است بقیه از استقلال زنان صحبت می‌کنند رو به این سمت آورده است؟مثل تمام زنانی که بی هدف سر کار میروند و فعالیت می‌کنند چون فقط شنیده اند که باید کار کنند حتی مهم نیست که آدمی هدفش از کار کردن فقط پول در آوردن است یا کسب موقعیت اجتماعی یا بالارفتن علم یا به دست آوردن یک مهارت یا هر چیز دیگر. مهم فقط این است که هرکس برای خودش دلیلی داشته باشد تا اگر کسی از او پرسید فعالیت میکنی که چه؟ جواب واضح و روشنی بدهد؛ نه اینکه تازه بنشیند فکر کند برای چه این همه از خواب و خوراک و آرامش و زندگی اش می‌زند و روح و روان خودش و خانواده اش را تحت تأثیر قرار می‌دهد.سرکار علیهواقعاً چرا زنها حاضر می‌شوند اجازه دهند که دیگران آن قدر راحت جذابیت جنسی شان را مهم تر از تمام ابعاد دیگر وجودی شان بپندارند؟ انگار زنها بیشتر به زنانگی ما ظلم میکنند تا مردهاسرکار علیهکفشش را درست مماس کفش پسر کت و شلوار پوش متوقف کرد. پوشه ای دستش بود که با ماژیک روی آن نوشته شده بود مدارک. پوشه را سمت پسر کت و شلوارپوش گرفت. پسر از لاک پا تا ریشه تازه رنگ شده موهای دختر را با دقت نگاه کرد. صورتش را با فاصله کمی از صورت دختر نگه داشت و دود سیگارش را در صورت دختر فوت کرد &quot;مدارک نمیخواد از فردا بيا&quot;.گر گرفتم. من به جای آن دختر احساس می‌کردم به تمام شخصیت زنانه ام توهین شده است. پسر به اتاقش رفت و دختر در حالی که داشت لبخندش را با دندانهایش جمع می‌کرد که پیدا نشود خوشحال و شاداب رفت. واقعاً رفت. پسر صاف ایستاد و توی صورتش گفت که برای من مهم نیست تو مدرک کامپیوتر داری یا نه. خوشگلی پس بیا و این دختر هم خوشحال شد و رفت. واقعاً احساس نکرد به جای استفاده از قابلیت‌های علمی، ارتباطی و تخصصی اش، دارند از قابلیتهای جنسی اش استقبال می‌کنند؟سرکار علیهچند روزی غمگین فروشنده ای بودم که هویت انسانی اش زیر پودر و رنگ و روغن گم شده بود. معتقدم کار کردن یک خانم در فروشگاه (هرچند بهترین کاری نیست که یک زن میتواند انجام دهد) با استفاده از جذابیت های ظاهری نه تنها برای یک زن که برای کل جامعه زنان فاجعه است؛ یعنی اگر این گونه نمایان شدن در جامعه عرف حضور اجتماعی شود، قابلیتهای فکری زنان مانند بنایی که زلزله ای هشت ریشتری به خود دیده زیر خاک مدفون می‌شود.سرکار علیهچند روز پیش وقتی همکلاسیم رو به ما گفت که برای برگرداندن نظر یک سری از پسرها برای تاریخ امتحان از دختر بودنمان استفاده کنیم و بعد هم یک سری رفتارهای جنسی از خودشان نشان دادند حالم بهم خورد. حتی وقتی احتمال می‌دهم که در جمع دخترانه باهم شوخی‌ می‌کردند باز هم حالم بهم می‌خورد ...امروز دانشگاه جشن روز دختر گرفته است. هر سال می‌گیرد. ولی امسال با خودم فکر می‌کردم ای کاش روز دختر صرفا محدود به جشن و کادو دادن و کادو گرفتن نباشد. ای کاش حداقل به بهانه‌ی این روز کمی پای حرف دختران بنشینند و کمی دغدغه‌های دختران را بشنوند. ای کاش برای شناخت هویت جنسی و هدف حضور و شان و شخصیتمان کمی مطالعه کنیم تا مبادا ملعبه دست بعضی مردان قرار بگیریم و بشویم عروسکانی که به ما به مثابه‌ی کالایی نگاه کنند که به ارزان‌ترین قیمت ممکن به هرشکل که می‌خواهند می‌توانند از ما سواستفاده کنند.ای کاش تعریف درستی از جنسیتمان ارائه کنیم.در جامعه ما زن به سرعت عوض می‌شود. جبر زمان و دست دستگاه - هر دو - او را از آنچه هست دور می‌سازند و همه خصوصیات و ارزشهای قدیمش را از او می‌گیرند تا از او موجودی بسازند که می‌خواهند و می سازند و می‌بینیم که ساخته اند! این است که حادترین سؤالی که برای زن آگاه در این عصر مطرح است این است که چگونه باید بود؟ زیرا می‌داند که بدان گونه که «هست» نمی‌ماند و نمی‌تواند بماند و نمی‌گذارندش که بماند و از سویی ماسک نوی را که می‌خواهند بر چهره قدیمش بزنند، نمی‌خواهد بپذیرد، می‌خواهد خود تصمیم بگیرد، خویشتن جدید ش را خود انتخاب کند. چهره جدیدش را خودآگاهانه و مستقل و اصیل آرایش کند ترسیم نماید. اما نمی‌داند چگونه؟. نمی‌داند این چهره انسانی اش - که نه آن قیافه موروثی است و نه این ماسک بزک کرده تحمیلی و تقلیدی - چه طرحی دارد؟ شبیه کدام چهره است؟زن (فاطمه، فاطمه است) / علی شریعتیچقدر علی شریعتی در این پاراگراف حرف دل من را می‌زند.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 19:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بده بره!</title>
                <link>https://virgool.io/Cleaness/%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%87-a5wi7akdqod1</link>
                <description>موقع اسباب کشی خاطرات زیادی را در گوشه و کنار اتاقم پیدا کردم. خاطراتی که شاید قدر عمر کوتاه من را نشان می‌دادند. اینکه با وجود سن کمم مسیر پر پیچ و خمی را سپری کردم. مثل همین راهنمای ثبت نام آزمون که خاطرات دوران راهنمایی و کلاس ششم و معلم کلاس ششمم را برایم یادآوری کرد. دوران راهنمایی هنوز هم تلخ‌ترین و سخت‌ترین دوران زندگی من است. پشت همین دفترچه راهنمای ثبت نام، معلم علوم کلاس هفتم و معلم ادبیات کلاس نهمم را می‌بینم. آزمون های آیه‌های تمدن، یا شیرینی اولین رتبه تک رقمی آزمون‌های هماهنگ نمونه دولتی که هنوز هم جیغی که از شدت خوشحالی کشیدم را به یاد دارم. یا رتبه دوم استان شدن در آزمون های بین مدارس و لوح تقدیری که از آموزش و پرورش استان گرفتم. همه این خاطرات با دیدن همین چند آزمون که هنوز هم نگه‌شان داشته بودم از جلوی چشمانم عبور می‌کند.کنکور و ما ادراک کنکور.این بسته ماسک و الکل را در روز کنکور گرفتم. روز آخر مرداد که بعد از یک ماه عقب افتادن فرسایشی کنکور در وسط کرونا به یک مدرسه قدیمی رفتم برای دادن آزمونی که قرار بود مسیر آینده‌ام را رقم بزند. روزی که به خاطر پیدا نکردن ماسک جراحی و عدم علاقه برای بستن ماسک معمولی که گوشم را اذیت نکند و حواسم را پرت کند، با خلاقیت پدرم که با قوطی صابون چفت درست کرده بود ماسک زدم و از همان چیز که میترسیدم سرم آمد، مشغول شدن با اذیت‌های ماسک در گرمای مدرسه که یک کولر آبی در انتهای سالن تنها وسیله‌ی سرمایشیش بود.این روزنگار برای دوران دبستان من در خارج از ایران است. دوران شیرینی که شاید شیرین ترین دوران زندگی من بود. دوستان صمیمی و شیطنت‌هایی که دیگر تکرار نشد.شاید زیباترین خاطره من از دوران راهنمایی تلخم به کادویی که از معلم زبانم که دیگر در بین ما نیست گرفتم برگردد. هنوز لوح تقدیرهایی که به عنوان های مختلف در موقعیت‌های مختلف گرفته‌ام، دیدن اتفاقی آن‌ها برایم شیرین است. لوح هایی که شاید هیچ ارزش مادی‌ای پشتشان نباشد ولی ارزش معنوی زیادی برای من دارند.یک دوره‌ای علاقه به شعر گفتن پیدا کرده بود. اتفاقا یک شعری برای امام علی گفتم و دو دفعه با آن شعر از مسجد محل جایزه گرفتم. ولی به قول پدرم بیشتر از شعر، معر می‌گفتم و بعد دیدم انگار من را بهر کار دیگری ساخته‌اند و رهایش کردم.چه خط زیبایی:)معمولا با خانم جلسه‌ای ها خیلی خوب ارتباط نمی‌گیرم البته به استثنای یک نفر. خانمی بسیار باسواد و خوش اخلاق. کسی که هربار پای منبرش به شکلی من را تشویق کرد که شیرینی آن‌ها هیچ وقت از خاطرم نمی‌رود. این کتاب‌ها را یک‌محرم وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم در روضه همسایه‌مان جایزه داد و از آن‌ها مجددا برای فردا مسابقه گرفت و نتیجه مسابقه یک گل سر زیبایی بود که عمر زیادی نکرد ولی شیرینی روضه اباعبدالله را در قلب من ماندگار کرد.دوران کرونا و ماسک‌هایی که عجیب است هنوز دارمشان. یک روزی باخودم فکر می‌کردم آیا واقعا کرونا تمام می‌شود؟ و حالا جواب می‌دهم، بله کرونا در عین ناباوری تمام شد و این نوید پایان روزهای تلخ و سخت ما را می‌دهد.در بچگی همسایه‌ای داشتیم، هربار که من را می‌دید به من کتاب هدیه می‌داد. شاید عامل علاقه من به کتاب ایشان باشد.خانم مهربانی که شاید روزگار با او خوب تا نکرد.کارت عروسی دختر همسایه مان را نگه‌داشته بودم. کلاس اول بودم که عروسی کردند و هنوز عروسیشان را به خاطر دارم. به قول مادرم خودشان هم کارت عروسی شان را احتمالا دور انداختند، اینکه من هنوز نگهش داشتم عجیب است :)احتمالا به خاطر شعر جالبی که پدر عروس خودش گفته بود و در کارت چاپ شده نگه داشتمش.یک دوره نقاشی هم می‌کشیدم و در اتاق من همیشه جزوه یافت می‌شود.و همین دست وسایلی که دیگر نیازشان ندارم و فقط فضای اتاقم را اشغال کرده‌اند.اطرافمان را که بنگریم پر است از وسایلی که خیلی وقت است دیگر استفاده‌ای از آن‌ها نمی‌کنیم اما آن‌ها را در اتاق انبار کرده‌ایم. یک سری از این وسایل می‌توانند دست نیازمندش را بگیرد مثل لباس‌هایی که کوچک شده‌اند یا دیگر استفاده نمی‌شوند یا کتاب‌هایی که می‌توانند در گردش باشند، یک سری دیگر هم حداقل با دور ریختن فضای بیشتر و راحت‌تری برایمان فراهم می‌کنند. ابزاری که بعضا از آن‌ها به عنوان سوهان روح یاد می‌کنیم و انبار کرده‌ایم تا بلکم روز مبادایی که معلوم نیست بیاید یا کی بیاید از آنها استفاده کنیم. اگر وسایلی در خانه دارید که نمی‌خواهید و قابل استفاده هستند آن‌ها را به کمیته امداد بدهید تا به دست نیازمند واقعیش برسد.حتی شنیده‌ام در کشورهای خارجی وسایلی که مورد استفاده‌شان نیست را به مراکزی می‌دهند که آنها را با قیمت نازل به مردم میفروشند و پول فروش را به افراد نیازمند می‌دهند.با خودم فکر کردم برای پاکسازی چه چیز بگویم که هم جدید و هم کاربردی باشد و هم من بهانه‌ای برای انتشار خاطراتم داشته باشم :) دیدم چه چیز بهتر از پاکسازی محیط زندگی مان در درجه اول :)بده بره عزیز من :))نام پست نهایت خلاقیت این جانب در انتخاب عنوان جذاب است که مثلا از «بده بزنیم بریم» شخصیت پشه معروف گرفته شده است. به هرحال شما به بزرگی خود ببخشید.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 21:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-dx0tit4jxo1n</link>
                <description>با خودم فکر می‌کردم چرا آدم‌ها دوست دارند وقایع روزانه‌شان را ثبت یا برای دیگران تعریف کنند؟ یا چرا تمایل به خواندن یا دیدن روزمرگی دیگران دارند؟بچه که بودم وقتی سریال دکتر قریب را تماشا می‌کردم با خودم فکر می‌کردم دکتر قریب به خاطر ثبت خاطرات زندگی‌اش ماندگار شد، اگر من هم خاطرات روزمره‌ام را ثبت کنم، ماندگار خواهم شد. حال که فهمیدم دکتر قریب پدر طب اطفال است با خودم فکر می‌کنم آیا در این خاطرات روزمره من اتفاق نویی یافت می‌شود که من را ماندگار کند؟میدونستید سرطان ریه درمان نداره؟ (مگر اینکه در مراحل اولیه یافت بشه) حال سیگار بکشید!دیروز مجدد دوستم از تمایلش به ازدواج با یک دانشجوی پزشکی حرف می‌زد. این حجم علاقه به ازدواج با پزشک را در بین دیگر همکلاسی‌هایم ندیده‌ام که بالعکس عده‌ای علاقه به ازدواج با همکارشان ندارند. همه آدم‌ها فانتزی دارند ولی زمانی بد می‌شود که سعی می‌کنند به این فانتزی‌ها دلایل عقلانی بدهند. مثل دوست من که می‌گفت اگر با شغل دیگری ازدواج کنیم، در آینده وقتی همسر دوستانمان را می‌بینیم حسرت می‌خوریم. و وقتی گفتم خوب او هم مثل ما تا ده سال دیگر آس و پاس است و چه کسی خرج زندگی را بدهد، با پاسخ کوبنده بابای پولدار مواجه گشتم ... این بار چندمی است که این صحبت‌ها پیش می‌آید و در آن لحظه حرف‌ها برایم مسخره به نظر می‌رسد؛ اما کافی است مدتی بگذرد و با خودم فکر کنم اگر او راست بگوید چه؟وقتی از کلاس برگشتم فقط ده دقیقه وقت داشتم تا هم نماز بخوانم و هم ناهار بخورم تا به کلاس المپیاد برسم. ولی وارد خانه که شدم خانه را خالی یافتم و وقتی تماس گرفتم که بیایند تا من را به کلاس ببرند با جمله برنج هم درست کن مواجه شدم و آنجا بود که فهمیدم ناهاری در بساط نیست! خیلی ناراحت شدم که واقعا فکر نمی‌کنند من خسته از دانشگاه برسم و تازه باید برای شما هم غذا درست کنم؟  باز یاد صحبت‌های ساعت پیش دوستم افتادم، واقعا ازدواج با آدمی با گرفتاری‌ها و اهداف شبیه خودم کار درستی است؟با شکم گرسنه راهی کلاس شدم و با صحنه تصویر بالا مواجه گشتم! فقط من در کلاس حضور پیدا کرده بودم!المپیاد مدیریت نظام سلامت. استادش همان استاد اصول خدمات سلامت ترم اولمان بود و درسی بسیار شبیه به همان درس خدمات سلامت. مقاله‌ای که بررسی شد درمورد خدمات پزشک خانواده و طب تسکینی و خانه‌های بهداشت و اثرات جالبی که گذاشتند بود. درس اصول خدمات سلامت تئوری زیبایی از نظام خدمات سلامت کشور را ارائه می‌دهد که اگر من روزی در جایگاهی بودم، آموزش آن را نه فقط برای دانشجویان پزشکی که برای تمام مردم لازم می‌دانستم. تنها درسی که عمیقأ دوست دارم به کسی یاد بدهم. جالب است که بعد از کلاس متنی در ویرگول خواندم که پزشکان طب نوین را عامل رونق اشاعه فحشا در کشور می‌دانست. به لایک کنندگانش نگاه کردم و با خودم فکر کردم آیا برای اطمینان از متنی که در فضای مجازی می‌خوانیم تحقیق هم می‌کنیم؟ یا صرفا تا نام اسلام را دیدیم آن را لایک می‌کنیم؟ در متن گفته شده بود پزشکان از بیماری مردم پول در می‌آوردند برای همین مردم را بیمار می‌خواهند. به شهدای سلامت، به تمام کادر درمانی که در دوران کرونا در سراسر دنیا جانشان را از دست دادند فکر می‌کنم، به پیامک امروز همسر برادرم فکر می‌کنم که گفته بود اگر فردا هم بیمار نیاید شیرینی‌ات محفوظ است. آخر قول داده بود‌ که اگر در هفته کمتر از بیست بیمار داشته باشد، به من شیرینی بدهد (دعا کنید فردا هم مریض نره خیر ببینید). واقعا اگر مردم را بیمار می‌خواهیم، پس چرا برای خلوت ماندن مراکز سلامت دعا می‌کنیم؟ پس سیاست‌های پیشگیری و غربالگری که من می‌خوانم برای چیست؟چون نام دین در متن آمده بود خیلی ناراحت شدم، یادم است یک زمانی فکر می‌کردم امام زمان مرا دوست ندارد چون پزشکی می‌خوانم، آخر یکی از همین‌ها در پیجش گفته بود ما عاملین یهود هستیم. پیجی که اخر با تهدید پدرم دیگر آن را نگاه نکردم. یا صحبت‌هایی که از قشر علمی درمورد قشر مذهبی می‌شنوم، از اینکه اهل مطالعه نیستند تا مخالفتشان با علم، از اینکه سر همین مسئله برچسب جهان سومی می‌خوریم. یاد صحبت یکی از دوستانم می‌افتم که چرا آنقدر که افراد غیرمذهبی در قسمت‌های علمی بولد هستند، یک فرد مذهبی یافت نمی‌شود. و من به این فکر می‌کنم چگونه از حدیث «اطلب العلم ولو بالصین» یا حدیث «دانش اگر در ثریا باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهندیافت» رسیدیم به جایی که افراد مذهبی را افرادی دور از دانش می‌دانند و مردم کشورمان را افرادی دور از علم؟پیامبر اکرم (ص) در نکوهش گفتار بدون علم و آگاهی می فرمایند: «من افتی الناس بغیر علم کان ما یفسده من الدین اکثر مما یصلحه؛ کسی که برای مردم بدون علم و آگاهی فتوا دهد، خرابکاری اش در دین بیشتر از اصلاحش می باشد.»دیروز هم نتوانستم و به پدرم گفتم همچین متنی خواندم. گفتم تو معلم هستی، تو از بی‌سوادی مردم پول درمی‌آوری؟ مردم را جاهل می‌خواهی؟! مکانیک ماشین‌ها را خراب می‌خواهد؟ آرایشگر مردم را زشت می‌خواهد؟ عالم دینی مردم را بی دین و ناآگاه از احکام دین می‌خواهد؟ مهندس مردم را بی خانه می‌خواهد؟ مشاور مردم را با مشکل می‌خواهد؟ اصلا همه آدمها مگر از نداشته‌های دیگری ارتزاق نمی‌کنند، پس چرا فقط درمورد رشته من همچین حرفی زده می‌شود؟ پدرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت تقصیر خودت است :) مگر وقت اضافه داری که در فضای مجازی حرامش می‌کنی؟ (باز منت خدای را عزوجل به حجم کتاب‌هایی که باید بخوانم اشاره نکرد)ولی در نهایت با خودم می‌گویم: «اگه برای مردم درس بخوانی و کار کنی ضرر کردی.»و بعد هم یاد جمله همیشگی پدرم می‌افتم: «هرکاری را جز برای رضای خدا کنی ضرر کردی.»کارهای پایانی اسباب کشی دارد انجام می‌شود بالاخره خانواده رضایت به ترک این خانه داده‌اند. بعد از مدت زیاد زندگی در یک خانه ترکش بسیار دشوار است. آن هم خانه‌ای که به قول پدرم آجر به آجرش با ذکر اهل بیت بوده است. خانه‌ای که پر از اتفاقات تلخ و شیرین برای ما بود. شاید نکته مثبت این اسباب کشی مرور خاطراتی بود که در گوشه کنار کمد و خانه خاک می‌خوردند و فراموش شده بودند. شاید یک پست از آنها نوشتم، هرچند که با خودم فکر می‌کنم همین صحبت‌ها مگر برای کسی فایده‌ای دارد که آن‌ها داشته باشند؟آزمون‌هایی که در راهنمایی می‌دادمامروز دوستی که با او به کلاس می‌روم دیر کرد و دیر به کلاس رسیدیم و از آنجایی که استاد اخلاق بسیار خوبی دارد!!! بعد از خودش کسی را به کلاس راه نمی‌دهد و ما بیرون از کلاس منتظر تایم آنتراک ماندیم...تایم بعدی کلاس اپیدمی بود. یکی از همکلاسی هایم آنقدر زیبا ارائه داد که حسادتم برانگیخت. به دوستم می‌گفتم من همچین اعتماد به نفسی در ارائه ندارم ولی دوستم معتقد بود که برعکس خودش من اعتماد به نفس خوبی دارم و سر همین وقتی استاد گفت مبحث بعدی را چه کسی ارائه می‌دهد، جوگیر شدم و گفتم من! و بعد یاد پایگاه دوم سرچی افتادم که هنوز بعد از چند هفته انجامش ندادم و حجم زیادی از فایل‌های باز ذهنم به سرعت از جلوی چشمانم عبور کردند.نمیدانم شاید با خودم فکر کردم بالاخره که چه؟ تو باید دو سال دیگر دقیقا روی همین سن در مورنینگ ارائه بدهی، نمی‌خواهی از الان اعتماد به نفست را تقویت کنی؟ و یاد مورنینگ یکی از دختران اینترن افتادم که با اعتماد به نفس صحبت می‌کرد و آخر هم یکبار وقتی در بخش دیدمش اقرار کردم که خیلی زیبا و با اعتماد به نفس از بیمار صحبت می‌کند. به نام ایران در وسط جزوه اپیدمی می‌نگرم و با خودم فکر می‌کنم که چقدر این نام را بیش از هروقت دیگری دوست دارم. به شهید تهرانی مقدم فکر می‌کنم، به پدر موشکی ایران، به اینکه تا ابد هر موشکی که برای دفاع از این مرز و بوم پرتاب شود، همه نتیجه زحمات اوست.و چقدر شریفند امثال تهرانی مقدم و کاظمی آشتیانی که گره‌های بزرگ را برای اولین بار بدون توجه به خودتخریبی‌ها باز می‌کنند و به این فکر می‌کنم آیا ماهم می‌توانیم مانند آن‌ها دردی از مشکلات کشور درمان کنیم؟</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2024 20:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌گذرد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-ksmmr6lnh13t</link>
                <description>در این چند وقت متن‌های زیادی نوشتم ولی نتوانستم هیچ کدام را منتشر کنم. روز اول که وارد ویرگول شدم تصمیم داشتم از ویرگول به عنوان دفترچه خاطراتم استفاده کنم و هر روز خاطرات و افکار اون روزم را منتشر کنم. ولی عملا در هدفم شکست خوردم. ترس از قضاوت شدن، ترس از ترک شدن یا شاید هم اتفاقاتی که من حتی در قالب نوشته هم نمی‌توانم آنها را بیان کنم شاید سبب خودسانسوری من در نوشتن شد و چقدر حسرت میخورم به نوشته‌هایی که راحت بیان می‌شوند. ولی از چند وقت پیش تصمیم گرفتم مجدد بنویسم، یا در ویرگول یا در دفتری برای خودم. این روزها حتی خواهرم هم به نوشتن توصیه می‌کند تا شاید کمی افکارم آرام بگیرند و بفهمم با خودم چند چندم.واقعا چقدر جوشن کبیر زیباستکلاف زندگیم کمی بهم گوریده‌است. انگار این روزها فرمان زندگیم در دستان من توسط شخص دیگری می‌چرخد. در گذشته خیلی به این مسائل شاید اعتقاد نداشتم ولی از اولین مورد با خودم فکر می‌کردم که خدا از فرستادن آدم‌های مختلف حتما درسی برای آموختن من دارد و برای همین به زندگی مثل کلاس درس نگاه می‌کنم. هرچند گاهی رو به آسمان می‌کنم و اقرار می‌کنم که من دانش آموز خنگی هستم و ای کاش خدا برای فهم بعضی درس‌ها تقلب بفرستد.بک گراند این روزهای گوشی منفکرهای زیادی در سرم چرخ می‌خورند و حتی دیگر توانایی تخلیه آنها را ندارم. مگر با تخلیه چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ حتی خانواده‌ام هم گیج شدن. همسر برادرم نمی‌پرسد شاید برای اینکه فضولی نکرده باشد و در عین حال که می‌دانم چقدر حرف هایش برایم آرامش بخش است ولی من هم دیگر نمی‌توانم برایش نقل کنم و سوالهای تکراریم را بپرسم. مادرم علنا ابراز گیجی می‌کند و از خدا طلب کمک می‌کند. خواهرم یکبار به نعل می‌زند و یک بار به میخ و پدرم هم انگار در مقابل من کم آورده و مثل من چشم به حرف‌های مشاور دوخته با اینکه این  در کل پنجاه سال زندگی پدرم احتمالا عجیب به نظر برسد. چند وقت پیش به یکی از مراکز معروف مشاوره شهر رفتیم. سر جریان قبلی کمی از مشاور خودم دلگیر بودم و این بار دیگر مسئله را با او مطرح نکردم. البته نه با این بهانه. در حقیقت ایام عید بود و مشاور من هم به تلفن پاسخ نمی‌داد و من هم همین را بهانه کردم تا این مرکز را امتحان کنیم. وقتی کمی از نگرانی‌هایم برای مشاورش گفتم، چهارتا اختلال دیگر به حرف‌هایم چسباند و در آخر هم نظری داد که وقتی برای مشاور خودم مطرح کردم خیلی تعجب کرد و همه حرفهایش را رد کرد و از رفتار غیر حرفه‌ای صورت گرفته تعجب کرد.حتی برای مشاور هم نمی‌توانم دیگر افکارم را نقل کنم. نمیدانم شاید من آدم پیچیده‌ای هستم که حتی خانواده‌ام از فهمم عاجز شده‌اند چه برسد به مشاوری که با دو ساعت شناخت می‌خواهد نظر بدهد.  حساب دوست و همکلاسی هم که معلوم است. دانشگاه می‌روم، با بچه‌ها حرف می‌زنم، آثار کلافگی و نگرانی در چهره‌ام واضح است چون من هیچ وقت نمی‌توانم احساساتم را از چهره‌ام حذف کنم، همکلاسی‌هایم از علت گرفتگی‌ام می‌پرسند و من آن را به خستگی ربط می‌دهم و برای درک‌ بیشتر، بحث را به سمت انصراف و رشته‌ی جایگزین رشته‌مان می‌کشم. هرچند که این روزها حتی با خود فکر می‌کنم من برای چه زندگی می‌کنم؟ انگار که دچار بحران هویت شده‌ام و حتی گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا مسیر درستی برای آمدن و رفتن انتخاب کرده‌ام؟ تنها پناه من این روزها دست یاری و توسل به سمت خود و واسطه‌هایش است.دو شب پیش وقتی در پارک با پدرم صحبت می‌کردم و پدرم نصیحت می‌کرد، انگار آنقدری صدا بلند بود که خانمی آمد و کنار ما نشست و گفت با همسرش دعوایش شده است و از پدرم مشورت می‌خواست. در برخورد اول نحوه صحبت پدرم و شکل و شمایل خانواده ما باعث شده بود اعتماد کند و درخواستش را مطرح کند. می‌گفت همسرش خیلی آرام و ساکت است و نمی‌تواند با او ارتباط برقرار کند. پدرم هم می‌گفت احتمالا اگر از همسر من هم بپرسید او هم همین را بیان می‌کند.احتمالا اگر از من هم بپرسند شاید مشکلم به نوعی به همین مسئله برگردد. مقایسه الان پدرم با یک فرد جوان!پدرم آدم آرام و کم حرفی است ولی از آن دست آدم‌هایی است که می‌توانی با او ارتباط برقرار کنی، چون هم گوش خیلی خوبی برای شنیدن دارد و هم پیشنهادهای خوبی می‌دهد، که اگر از من بپرسند می‌گویم شغل پدرم در ایجاد این اخلاق او نقش به سزایی داشته است. هرچند که همین اخلاق معلمی او گاهی وحشتناک باعث اختلاف میان من و او می‌شود.به هرحال مقایسه پدرم با پسران جوان مشکلات خیلی زیادی برای من و امثال من ایجاد کرده است. مثلا پدرم به واسطه بیش از سی سال تدریس به اهمیت مسئله زبان بدن و نحوه لباس پوشیدن توجه دارد، درحالیکه یک جوانی که شاید حتی وارد اجتماع نشده اهمیت این مسئله را نمی‌داند. حتی بعضا استادهای من هم که به سن پدرم هستند هم اهمیت این مسئله را نمی‌دانند.یا در باب برخورد اجتماعی و حتی نحوه ارتباط با همسر هم مقایسه آن با یک فرد جوان احتمالا کار نادرستی باشد. و این مسئله‌ای بود که خانم جوان و خانم‌های جوان من جمله من به آن توجه نداریم.  احتمالا مقایسه درست صحبت‌هایی است که مادرم از جوانی پدرم نقل می‌کند. از قیافه و نحوه لباس پوشیدن تا برخورد اجتماعی و مسائل دیگری که در گذشته به شکل دیگری بوده است و حال پدرم با گذر زمان و پختگی به آن‌ها دست یافته است.ارتباط از دیدگاه دکتر حبشیپ.ن: شاید ادامه‌دار...</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 00:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل پدر</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-gzcg6dbofbpw</link>
                <description>از بچگیم هیچ وقت نمی‌گفتم من سیدم. هروقت اسمم رو پرسیدن هیچ وقت کاملش رو نگفتم. می‌گفتم نیم متر اسم رو برای چی بگم؟ خوب بقیه قراره چیکار کنن مگه؟ آنقدر که ترم سه آخر ترم موقع حضور غیاب دوستم رو کرد بهم و با تعجب گفت سیدی؟ این خصلت پدرم هم بود. برعکس همشهری‌هامون که خیلی تاکید به بردن سادات ته اسم دارن. یک همسایه داشتیم که سید بود. موقع محرم که می‌رفتیم مسجد، دختراش شال سبز می‌نداختن گردنشون‌. مادرم خوشش میومد می‌گفت تو هم بنداز. می‌گفتم خوب بندازم که چی بشه؟ که بقیه بفهمند من سیدم؟ خوب باشم‌. شال سبزم فقط برای روز عید بود که میومدن خونمون یا یک وقتهایی که دیگه حریف مادرم نمی‌شدم شال رو می‌نداختم. تا اینکه یک بار یکی گفت «بگو، شال سبزت رو بنداز بذار ببینن که نتونستن نسل امام رو قطع کنن. »بعد پیامبر تا تونستن سادات رو کشتن. از طفل داخل شکم مادر که یک سوم سادات رو کشتن و حتی می‌خواستن خانه رو با اهلش به آتش بکشن، تا تاریخی که حتی گفته میشه برای ساخت خونه باید حتما یک سید بین دیوارهاش می‌گذاشتن، با همه اینها باز نسل این خاندان ادامه داره ...هزار و چهارصد سال پیش تو همچین شبی سعی کردن آقایی رو با کشتن محو کنن، اما به جاش شب‌های قدر ما به نام ایشون مزین شد. از ابتدا تا انتها دعوا سر علی بوداز کوچه تا کرببلا دعوا سر علی بودآنجا که ناموس خدا ، پرده نشین ِ عصمتافتاد زیر دست و پا دعوا سر علی بودآنجا که جای بوسه احمد غلاف می خورددر زیر ضرب بی هوا دعوا سر علی بودآنجا که پشت در تنی شش ماهه دفن می شددر کشتن شش ماهه ها دعوا سر علی بودالسَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ یَعْسُوبَ الدِّینِ وَ قَائِدَ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 00:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکیب های لذت بخش</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-podterltkmzu</link>
                <description>سال نویی که همه در حال رفت و آمد با فامیلن، از اونجایی که من فامیلی برای رفت و آمد ندارم، گفتم بیام به تقلید از سائر یک سری از کارهای لذت بخش رو بنویسم باشد که رستگار شویم.بیرون رفتن: یک زمانی خانواده وقتی می‌خواستن برن بیرون من درس رو بهونه میکردم و می‌نشستم تو خونه. الان دقیقا برعکس شدم، عید هم همیشه دلم توی خونه میگیره و اصرار به خانواده که تروخدا بریم یک وری. اینکه برای افطار بریم بیرون ولو در حد خوردن یک فلافل آنقدر برام لذت بخشه که خدا می‌دونه :))))تو خونه دست و دلم به کار کردن نمیره. چند روز پیش به یکی میگفتم لپ تابم رو میبرم مسجد اونجا دوتا آدم میبینم کارهام رو  اونجا میکنم. وگرنه تو خونه هیچ کاری نمیکنم.اون هم میگفت هروقت در مسجد بسته شد بشین جلوی در کارهات رو بکن :)کتاب خوندنتا ترم پیش که دانشگاه بودیم و با اتوبوس میرفتم خونه٬ تفریحم کتاب خوندن توی اتوبوس بود. واقعا لذتی که توی کتاب خوندن توی اتوبوس هست توی هیچ کاری نیست. کلا کتاب خوندن رو بیشتر از فیلم دیدن دوست دارم. فیلم ها حوصله ام رو سر میبرن  (البته از بعد کنکور این جوری شدم) ولی کتاب آدم رو تو دنیای خودش غرق میکنه و برای منی که قدرت تخیلم انقدر قویه که بعضا میتونم برای تخیلاتم گریه هم کنم٬ کتاب خوندن لذت بخش تره.اینجا همراه مادربزرگم بودمصدای روان چرخ خیاطی یادگرفتن کارهای هنری رو خیلی دوست دارم. چند وقت پیش به همسایه‌مون که منجق دوزی بلده می‌گفتم بیا به من دوخت لباس عروس یاد بده :)) اونم می‌گفت تو اشتباه انتخاب رشته کردی:) ولی تو خیاطی گیر کردن چرخ خیلی اذیت میکنه، اونجایی که نخ پاره میشه، یا یهو کلی نخ زیر پارچه جمع میشه قابلیت این رو داری چرخ رو از پنجره بندازی بیرون :) ولی وقتی چرخ روان حرکت می‌کنه و قشنگ می‌دوزه واقعا صدای لذت بخشی داره که به نظرم میشه حتی باهاش کلیپ انگیزشی درست کرد :)جدیدترین پروژه بعد چند ماه دوری استتوسکوپم (گوشی پزشکی)وقتی کنکوری بودم همسر برادرم دقیقا جای الان من بود و برادرم داشت براش استتوسکوپ سفارش میداد و اون بین رنگ زرشکی و آبی مونده بود. برادرم بهم گفت اگه پزشکی قبول شدی برای تو هم میخرم.امسال که می‌رفتیم بیمارستان واقعا میدیم که استتوسکوپ های معمولی اصلا صداهای داخل بدن رو خوب منتقل نمی‌کنن و گرفتن یک‌ فشار معمولی باهاش عذاب بود برام. وقتی استتوسکوپم اومد، اون رو می‌ذاشتیم روی بدن و از کیفیت صداش واقعا لذت می‌بردم. بعد فهمیدم واقعا دروغ میگن که مهم نیست مارکش چی باشه به مهارت تو بستگی داره :)چقدر سر رنگش همه رو دق دادم تا انتخاب کردم :)برفپارسال آزمون علوم پایه داشتم که برف اومد و سهم من از برف شد فقط دیدنش از پنجره. انگار برام عقده شده بود تا اینکه امسال برف خیلی خوبی بارید.اصلا هرجا می‌رفتم یک ذره برف برمی‌داشتم می‌گرفتم دستم و لذت می‌بردم :)به خصوص که به خاطر بارش برف امتحان هم کنسل شد :))عکس های رادیولوژی و پرونده‌ها درسته اواخر دوره عملی حالم از هرچی پرونده و شرح حال بود دیگه بهم می‌خورد :) ولی پرونده‌ها واقعا لذت بخشن. توی هر کدوم داستان زندگی یک آدم نوشته شده. داستان‌هایی با انتهای باز. داستان مادری که سعی داشته زندگی سالمی داشته باشه ولی حالا دچار بیماری خودایمن شده، داستان زنی که تسلیم سرطان نشده. به قول استادمون پزشکی موفقه که داستان نویس خوبی باشه.عکس‌های رادیولوژی من رو یاد ترم‌ یک میندازن. اونموقع که آناتومی اندام می‌خوندیم و با دوستم که پدرش کارشناس رادیولوژی بود، عکس هایی که براش می‌فرستاد رو می‌دیدم و از تشخیص شکستگی‌ها و دررفتگی‌ها ذوق میکردیم و احساس خفن بودن بهمون دست میداد :)شکستگی رو میبینید؟دسته گل چهارشنبه سوری امسال :( واقعا چرا این کارها رو میکنید؟محبت یکسری بیمارهایک سری از بیمارها و همراه‌های بیمار فوق العاده مهربونن، آنقدر که آدم تو بحر محبتشون میمونه. رزیدنت نورو ما رو برد کنار تخت‌ بابا بزرگی تا نحوه کار با افتالموسکوپ رو یاد بده. خانومش که کنارش روی تخت نشسته بود وقتی دید بچه ها پشتش ایستادن بلند شد و اصرار که نه شما واجب ترید شما بیاید بشینید. یا یک سری وقتها که می‌دیدم استاد و دانشجو ها تو راند بالا سر مریض ایستادن و دارن بررسی میکنن، وقتی ما هم می‌رفتیم ببینیم چه خبره موقع خروج از اتاق به ما خسته نباشید میگفتن. یا وقتی که پرستار بخش فشارسنج داد دستمون گفت برید تمرین کنید یاد بگیرید، ما که رومون نمیشد از مریض فشار بگیریم، تو استیشن هم جا نبود رفتیم تو اتاق بیمار نشستیم داشتیم از هم فشار می‌گرفتیم یکی اومد جلو گفت بیاید فشار من هم بگیرید :)واقعا چقدر بین دنیا و نحوه تفکر آدم‌ها تفاوت وجود داره. به جای اینکه مثل یک سری ناراحت بشن، حتی خوشحال میشدن که در فرآیند آموزش یک سری دانشجو نقش دارند. بعضی‌ها محبت درونشون رو از کجا می‌خرند؟بحث‌های الکی با باباالبته این فکر کنم بیشتر برای پدرم لذت بخش باشه چون من واقعا حرص میخورم:(من و پدرم سر یک موضع کاملا الکی که می‌دونیم نظرمون این نیست بحث می‌کنیم (البته این تفریح پدرمه هروقت حوصله‌اش سر بره و آخر هم مادرم باید بیاد بگه بسه دیگه چرا آنقدر حرصش میدی) و حتی بعضا کار به جاهای باریک می‌کشه :)، مثلا سر اینکه من از یک سری از نماینده‌های شهر خوشم نمیومد و پدرم هم سر اینکه حرص‌ من رو دربیاره می‌گفت میخواد به اینها رای بده چه اشکالی داره؟ :/آخرین بحثمون هم سر اسم بچه‌های نداشته منه :) خوبه که به این فکر کنیم چه چیزهایی حالمون رو خوب میکنن. هزاران چیز‌ وجود دارن که لبخند میارن روی لب‌هامون، چرا نشناسیمشون؟منم تصمیم گرفتم بیشتر بهش فکر کنم و اگه باز چیزی به ذهنم رسید شاید دوباره منتشر کردم.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 01:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد محبوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-iuowizwapvxv</link>
                <description>اساتید اطفال ما یک جور خاصی مهربانند، نمیدونم آدم‌های خوش اخلاق سمت اطفال میرن یا ارتباط با بچه‌ها اونها رو خوش اخلاق نگه داشته، به قول یکی از استادهامون محیط خیلی روی اخلاق تاثیر داره.ولی یکی از استادها یک جور خاصی برای من نمونه‌اند. اولین بار ایشون روی توی نمازخونه دانشگاه دیدم، نمیدونم چرا اومده بودن دانشگاه ولی بعد نماز بود و من یکی از بچه‌های سال پایینی نشسته بودیم تو نمازخونه و داشتیم حرف می‌زدیم که یهو اومد جلو و رو کرد به دوستم و گفت خانم فلانی؟ تو برخورد اول یک خانم چادری بود، از اون دست چادری‌هایی که چادر ایرانی سر می‌کنند و روسریشون کاملا زیر چادر قرار می‌گیره و این خیلی توی دانشگاه کم دیده میشه، چون اونهایی که چادر سر می‌کنند هم معمولا چادر عربی به سر دارند، برای همین تو اولین برخورد متوجه نشدم ایشون استادند، اونم از اساتید بالین.دوستم توی کار پژوهشیش به مشکل خورده بود و استادش، ایشون رو معرفی کرده بود و اون هم یک پیام یا تماس با استاد داشته بود. و دقیقا نقطه عجیب ماجرا همین جاست! اونجایی که استادی که کار پژوهشی برای خودش هست هم آنقدر پیگیر نیست که استاد ما پیگیر کار شده بود. وقتی که رفت من تازه متوجه شدم ایشون متخصص اطفال هستند و دوستم حتی شماره‌اش رو به من داد و گفت برو با ایشون کار بردار ولی من روم نشد:)دومین برخورد من برمی‌گرده به اولین روز کلاس عملی سمیولوژی و مورنینگ بیمارستان اطفال. اونجایی که خانم دکتر قسمت‌های رفرنس مربوط به کیس رو روی تلویزیون می‌نداختن و حتی یک جایی یادمه یکی از اتندهای آقا به دانشجوی در حال ارائه می‌گفت خانم دکتر مهربانه و دلش نمیاد دعوا بشید و دفاع می‌کنه :)روز دوم عملی سمیولوژی رفتیم تو اورژانس، اورژانس بیمارستان اطفال پر از تخت‌های کوچک و تزئینات کارتونیچسبیده به در و دیواره و ملودی دائما در حال پخش گریه نوزاد. من نمی‌دونستم استاد بخش اورژانس کیه و چون انتخاب بخش رو هم به عهده خودمون گذاشته بودند، می‌خواستم از اورژانس به سمت بخش نورو برم که یکهو ایشون رو دیدم که به سمت اورژانس میان :) بهش گفتم خانم دکتر میشه یکدونه شرح حال بگیرید ما یاد بگیریم چطور سوال بپرسیم؟ ، اون روزها همه دغدغه‌مون یادگرفتن نحوه پرسیدن و نوشتن شرح حال بود، ایشون هم با اخلاق خوبشون گفتن باشه بیاید ببینم شلوغی اورژانس اجازه میده یا نه.اورژانس بیمارستان شلوغ بود و ایشون تخت به تخت بچه‌ها رو میدیدن و سر صبر و حوصله حتی به ما توضیح میدادن. این چیزیه که کمتر در استادهای بالین به چشم میاد ولی ایشون بدون اینکه درخواستی از سمت ما باشه هم به مهربانی به مامان و بابا جواب میدادن (تو بخش اطفال همراه بیمار رو مامان و بابا صدا میزنن) و هم یکی یکی برای ما بیماری و درمانش رو توضیح می‌دادند. دروغ چرا ما چون کورس اطفال نگذرونده بودیم حتی خیلی از صحبت‌های ایشون رو هم متوجه نمی‌شدیم، با این حال ایشون هم به ما توضیح میدادند و حتی جلوی یکی دیگه از اساتید از ما تعریف کردن که بچه‌های مشتاقی هستن :) حتی به ما اجازه معاینه هم می‌دادند و می‌گفتند این رو دست بزن.از ساعت ۹ تا بعد۱۲ (تا زمانیکه ما بودیم و دیدم) یک سره درحال معاینه و پاسخ به بیمار بودن، حتی یک جایی چند نفری مامانها احاطه‌شون میکردن که این رو هم ببین و جواب قبلی تمام نشده، نفر بعدی میامد و برگه جدید و درخواست جدید و آنقدر زیبا و سر صبر جواب می‌دادند که یکی از همگروهی‌هام می‌گفت چقدر ایشون صبورند و من واقعا صبر و اخلاق خوب ایشون رو خریدارم (اگه جایی می‌شناسید به فروش میرسه خبر بدید) یک نوزاد ۲۱ روزه مراجعه کرده بود. نوزادی خوشگل  که چند روز پیش سرماخورده بود و حالا با علائم کاهش سطح اکسیژن و گرانتینگ (ناله) مراجعه کرده بود و شیر نمی‌خورد و براش آکوی قلب درخواست داده بودند و قرار بود بستری بشه. مادرش ریز ریز گریه می‌کرد و من هم مثل خل‌ها (😅) هی می‌گفتم چقدر نی‌نی‌تون نازه :) میشه بردارم ببرمش؟ 😅استادمون به باباش گفت &quot;بابا اجازه هست از نی‌نی‌تون عکس بگیریم؟&quot; و این اخلاق زیبای ایشون در حفظ حریم بیمار بود. از هر کیسی برای عکس برداری اجازه می‌گرفت. حتی سر کلاس وقتی بچه درخواست کردند کیس‌ها رو بهمون بدن برای امتحان، ایشون گفتن من برای نشان دادن اینها به شما اجازه دارم ولی برای پخشش اجازه ندارم و فیلم‌ها رو به ما ندادند.بعد به پدرش گفتن &quot;بابا نی‌نی‌تون خیلی خوشگله&quot; پدرش هم می‌گفت چه فایده سه تا بچه دارم خوشگلن ولی اینجوری اذیتم میکنن، استاد هم می‌گفت تازه مونده تا اذیت ببینی اینکه چیزی نیست :)خانم دکتر علاوه بر صبر و اخلاق فوق العاده خوب، تدریس فوق العاده‌ای هم داشتند که آدم از درس دادنشون خسته نمیشد. تازه روز آخر هم به مناسب نیمه شعبان توی کلاس شیرینی دادند :)</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 18:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای محمد</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-cpkofapfhyhh</link>
                <description>استادی داشتیم که می‌گفت در پزشکی، پزشک خوب کسی است که داستان نویس خوبی باشد.وقتی پرونده‌ی بیماران را بخوانید، وارد بخشی از داستان آنها می‌شوید. مثل داستان محمد کوچکهمراه رزیدنت ارشد رفتیم داخل اتاق. یک اتاق با چهارتا تخت کودک در دو سمت اتاق که کنار هر کدوم یک مامان نشسته بود. خانم دکتر رفت کنار تخت مامان محمد که نشسته بود روی تخت و بچه‌اش را بغل گرفته بود و ازش خواست تا به ما کمک کند. رفتیم جلوتر سلام کردم و گفتم: «ما دانشجوی پزشکی هستیم و برای آموزش نیاز داریم از شما سوال بپرسیم تا یاد بگیریم، ممنون میشیم بهمون کمک کنید.»مامان محمد همان طور که به کودکش شیر میداد گفت بپرسید. یک مادر نسبتا جوان محجبه خوش اخلاق که چادر رنگی دورش پیچیده بود و روسری اش را روی سر کودکش که در حال شیر خوردن بود، انداخته بود.  شب قبل از روی جزوه اجزای شرح حال کودک را درآورده بودم و در دفترچه‌ام یادداشت کرده بودم. دفترچه را باز کردم تا بپرسم دیدیم کاغذی برای نوشتن نداریم. پس همان طور که هول هم کرده بودم با گوشی دوستم از رویش عکس گرفتیم تا من گوشی را بدست بگیرم و هم گروهیم در دفترچه من مطالب را یادداشت کند. تنها تجربه ما از شرح حال گیری پرونده‌ای بود که قبل از ورود به اتاق خوانده بودیم و فکر میکردیم همه چیز مانند همین مرتبط گفته می‌شود.شروع کردم گفتم: &quot;خوب اول باید آیدی بیمار را بپرسیم. خوب فرزند شما چند ساله است؟&quot;مامان محمد هم گفت: &quot;هفته دیگر یکساله می‌شود.&quot;یک نگاه هم به پسر در حال شیر خوردن کردم و گفتم خوب جنسیتش هم معلوم است دیگر و فکر کردم قسمت آیدی تمام شد. آنقدر تجربه نداشتیم که بعد از پایان مصاحبه وقتی پرونده محمد کوچولو را می‌دیدیم، متوجه شدیم که باید می‌پرسیدیم اهل و ساکن کجا هستند؟بعد رفتیم سراغ chief complian. فکر میکردم مثل پرونده بیمار وقتی ازش بپرسیم خوب مشکلت چیست؟ در حد یک خط علت اصلی مراجعه‌اش را می‌گوید. نمی‌دانستم برای من قصه کرد شبستری را درهم و برهم میخواند و من باید از درون صحبت‌هایش قسمت‌های مختلف شرح حال را پیدا کنم. مثلا مامان محمد در طول شرح حال می‌گفت پسرش به فنوباربیتال حساسیت پوستی پیدا کرده است، اما زمانی که درمورد سابقه حساسیت‌ها ازش پرسیدم چیزی را ذکر نکرد.مامان محمد می‌گفت پسرش فرزند چهارم اوست و از ۶ ماهگی تا الان که یک هفته به تولد یک سالگیش است هیچ واکسنی نزده است، چون پدرش طرفدار تبریزیان و طب اسلامی است و با علم پزشکی نوین مخالف است. کودک در ۶ ماهگی تب می‌کند و پدر اجازه نمی‌دهد تا کودک را پیش پزشک ببرند، کودک تشنج می‌کند.هفته پیش در طول یک شب کودک سه دفعه تشنج می‌کند و این بار مادر کودک را به مطب دکتر می‌برد. ولی کودک درمقابل دارو حساسیت پوستی نشان میدهد و مادر هم دارو را سرخورد قطع می‌کند و پدر هم دیگر اجازه آوردن بچه به بیمارستان را نمی‌دهد تا اینکه شب سه شنبه کودک مجددا دو دفعه‌ی دیگر تشنج می‌کند و این بار محمد را به بیمارستان می‌آورند.مامان محمد نمونه بارز نگرانی‌ها و فداکاری‌های یک مادر بود. مادری که زورش به پدرش نمی‌رسید و دائم هم خودش را سرزنش میکرد که اگر کودکم نحیف است تقصیر من است چون باید بیشتر به او می‌رسیدم یا اگر کودکم هنوز راه نمی‌رود باز هم تقصیر من است چون به خاطر فرزندان دیگرم وقت نکردم با پسرم کار کنم تا روی پاهایش بایستد. در اولین تجربه خام بودم، نمی‌دانستم که چگونه باید از مادر درمورد تکامل رشد فرزندش بپرسم فقط در کتاب و پرونده قبلا دیده بودم که می‌نوشتند کودک تاخیر تکامل رشد دارد. اینجا هم وقتی گفت راه نمی‌رود گفتم تاخیر رشد دارد؟نمی‌دانستم مادر ناراحت می‌شود. مادر محمد گفت: «نه من پرسیدم میگن هر کدوم از بچه‌ها یک شکلن، مثلا پسر من خیلی زود دندون درآورد و الان ۴ تا دندون داره.» بعد هم ‌‌‌‌که مجدد پرونده‌اش را باز کردیم فهمیدم که باید ازش درمورد کلماتی که کودک صحبت میکند هم می‌پرسیدیم.دوستم به دکترش می‌گفت: «من فرد مذهبی‌ای هستم، من از باب نصیحت وارد بشم؟»آقای دکتر می‌گفت: «تا به الان دو نفر باهاش بحث کردن فایده‌ای نداشته، هرچند مادرش گناهی نداره مقصر پدرشه که با کت و شلوار به بیمارستان میاد و حتی با مادر هم سر همین مسئله دعوا میکنه.»آقای دکتر می‌گفت: &quot;میدونید چرا مردم بت پرست میشدند؟&quot;گفتیم: &quot;چون جهل داشتند؟&quot;گفت: &quot;نه، چون ار بت‌ها نتیجه گرفته بودند. می‌رفتند پیش بت بزرگ و ازش می‌خواستند فرزندشان را شفا دهد و وقتی نتیجه می‌گرفتند، به بت‌ها اعتقاد پیدا می‌کردند.&quot;گفت: &quot;اگر کسی هم باشه که به این سمت بره اون منم که جد اندر جدم آخوند بودند.&quot; و من هم به نوه مراجعب مثل آیت الله وحید و سیستانی که پزشک هستند فکر می‌کردم.هرچند من فکر میکنم حتی پدر هم مقصر نیست، مقصر کسانی هستند که به اسم اسلام حتی از رهبر و مراجع هم پیشی میگیرند و پزشکان را یهودی میخوانند و کتاب‌های پزشکی را آتش می‌زنند و مردم را از رفتن پیش پزشک باز می‌دارند.یک بار در مسجد محل یکی از آن‌ها را دیدم. وقتی خواستم فیلم آیت الله جوادی آملی را نشان دهم که میگوید کدام طب نبوی؟ ۹۵ درصد احادیثش سند ندارد، نه تنها به من توهین کرد که گفت آیت الله جوادی آملی آنموقع که این حرف را زده سواد کافی نداشته است. اینها حتی از مجتهدین هم بیشتر میفهمند.روزگاری سر واکسن نزدن مردم که میگفتند جن وارد بدن‌های ما می‌شود، امیرکبیر فریاد زد ولی از جهل مردم. و بعد هم خود را مقصر دانست که اگر در هر شهر کتاب و کتابخانه بود مردم این گونه نمی‌شدند. نمی‌دانست در روزگاری که در هر محل کتاب و کتابخانه است و مردم همه سواد دارند هم عده‌ای با همین دست بهانه‌ها با واکسن و علم پزشکی مقابله می‌کنند. https://www.aparat.com/v/hqjPr پ.ن: من هیچ نظری درمورد طب سنتی یا حتی حجامت و زالو ندارم، صحبتم درمورد کسانی مثل تبریزیان است که حتی ادعای معجزه دارند و کم مانده ادعای پیامبری کنند و علم پزشکی را علم یهودی میخوانند و با پزشک رفتن مخالفند</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 19:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا به دانشجوی پزشکی از خطاها نگیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%85-cju1bctxxywy</link>
                <description>چند وقت پیش کلیپی در فضای مجازی می‌‌دیدم که اگر به فرزندانتان بگوئید مواظب باش به دیوار نخوری، درواقع دارید به صورت غیرمستقیم توجهش را به دیوارها و موانع جلب می‌کنید! (این همون کلمات بار داره ماست.)مثلا پدرم همیشه به جای خسته نباشید، خدا قوت می‌گوید، چون معتقد است با گفتن خسته نباشید غیرمستقیم خستگی منتقل می‌کنیم. (منم از وقتی این رو شنیدم با قوت بیشتری به معلم‌هام خسته نباشید می‌گفتم 😅) یا خود من حتی وقتی حالت عادی دارم، کسی بگوید: &quot;داری گریه میکنی؟ گریه نکنی‌ها؟&quot; واقعا گریه‌ام می‌گیرد. 🥲سر همین قضیه از یکی از همسایه ‌‌‌‌‌‌‌هایمان خیلی بدم می‌اید. هربار که من را می‌بیند بهم گوش زد می‌کند: &quot;تو هیچی نمیشی!&quot; هرچند معتقد است که شوخی می‌کند ولی واقعا این چه مدل شوخی‌ست؟ خوشش می‌اید من به دخترش بگم تو هیچی نمیشی؟!این قضیه برای من وقتی یکی من را می‌بیند و حرف‌های تکراری &quot;مثل بقیه دکترا! پول دوست نشی‌ها&quot; یا انواع و اقسام اتفاقاتی که در نظرشان خطا است را برای من تعریف می‌کنند اتفاق می‌افتد. چون دارند توجه من را به آن سمت جلب می‌کنند و من در درون خودم احساس سرخوردگی می‌کنم. جدای از آن من واقعا نمی‌دانم گفتن این حرفها چه سودی دارد؟ اگر من به خدا و مسئول بودن معتقد باشم، که گفتنش بی‌فایده است و اتفاقا فکر میکنم یکی از آن مصادیقی باشد که می‌گویند اگر کسی دارد کارش را درست انجام میدهد تو نباید امر به معروف کنی (این کار نتیجه عکس داره). اگرم که معتقد نیستم خوب باز چه فایده‌ای دارد؟ یا مثلاً من با ذوق و شوق میروم برای کسی از چیزهایی که یاد گرفته‌ام تعریف می‌کنم، یک هو با این حرف‌ها مواجه می‌شوم و می‌خورد در ذوقم. 🥲ولی مهم‌ترین دلیلی که این حرفها ناراحتم می‌کند، استرسی است که در درون من وجود دارد. از وقتی وارد فیزیوپات شدم، حالات روحیم مثل دوران کنکورم شده، زودرنج شدم، ناخن جوویدن‌هام بیشتر شده و به خاطر استرس امتحان‌هام را خراب ‌می‌کنم. آنقدری استرس دارم که همکلاسیم پیشنهاد می‌داد قبل امتحان یک دانه پروپرانولول بخورم. این شدت استرس حتی در حالت عادی روز هم همراه من است، من به خاطر همین مسئله آهنگ گوش نمی‌کنم چون بیس آهنگ بی‌قرارم می‌کند یا حتی فهمیدن اینکه دو نفر دعوا می‌کنند اعصابم را بهم میریزد یا حتی خیلی وقتها بی دلیل تاکی کاردی دارم.این ترس برای خیلی از دانشجوهای پزشکی هست. انتقال یکباره و سریع همه مطالب در دوران فیزیوپات باعث می‌شود که ما خیلی از آن‌ها را نفهمیم و احساس ناتوانی کنیم. وقتی کیس‌ها را می‌بینم قابلیت این را دارم بنشینم و تک تک موهایم را بکنم. یا شب‌های امتحان آنقدر فشار روانیم زیاد می‌شود که زیر گریه می‌زنم. حتی توی کتاب شرح حال گیری باربارابیتز هم از استرس و ترس دانشجوهای پزشکی گفته است. (یعنی مشکل جهانیه 😂)احساس عدم تبحر شما به عنوان یک دانشجو در طول زمان به احساس اطمینان علمی و مهارت و قدرت در نقش شما به عنوان پزشک تبدیل خواهد شد.خوب در این حالت که من دارم با ترس نتوانستن سر و کله می‌زنم، فکر می‌کنید با شنیدن این صحبت‌ها چه اتفاقی برای من می‌افتد؟ضمن اینکه ما در کنار همه درسها، دروسی مثل اخلاق پزشکی، احکام پزشکی و پزشکی قانونی داریم که حدود اخلاقی، قانونی و شرعی کارمان را به ما آموزش می‌دهند و باور کنید ما هم پیش از این خودمان یا خانواده‌تان بیمار شده و پیش پزشک رفته‌ایم یا خیلی از اصول انسانیت را فقط یک شخص خاصی بلد نیست و ما هم میدانیم.اگه در خانواده‌تان یک پزشک داشته باشید احتمالا از فضای بسیار آزاردهنده بیمارستان و نظام آموزش پزشکی خبر دارید. پزشک‌هایی که همیشه به مردم تاکید می‌کنند سیگار نکشند، حالا به قول یکی از اقواممان که پزشک است، مجبور به سیگار کشیدن برای تحمل این فضا می‌کنند. وضعیت آموزش پزشکی اصلا خوب نیست. فضای بیمارستان مانند پادگان است و حتی همین فامیلمان تعریف می‌کند به خاطر بلند نشدن برای سال بالایی توبیخ می‌شوند. یا تخریب کامل شخصیت به صورت کاملا تضمینی توسط استاد و جلوی روی همه،  کشیک‌های طولانی باعث آمار وحشتناک زیاد خودکشی در بین دانشجویان پزشکی شده است. یا یکی از استادهای ما که می‌گفت از شدت فشار استرس داخل قلبش فنر دارد. امسال نزدیک روز پزشک بود که خبر خودکشی یک رزیدنت مادر را شنیدم که بعد هم همسرشان خودکشی کردند. یک متن بلند بالا نوشتم و از شرایط نالیدم، از اینکه مورد قضاوت قرار می‌گیرم و سریع برچسب مغرور بودن میخورم آن هم از سمت کسانی که تا به حال من را از نزدیک ندیده‌اند و به خاطر عدم پاسخگویی من در مورد مسائل خصوصیم سریعا درمورد من اظهار نظر می‌کنند که «حالا فکر کردی کی هستی؟» «الان دیگه تو کشور کسی برای پزشکها ارزش قائل نیست» و جملاتی از این دست، یا در صورتی که بگویم من هنوز دانشجو هستم و درمان و خیلی از مسائل پزشکی را نمیدانم، نه تنها باور نمی‌کنند که با جملاتی مثل «پس چی بلدی؟»، «من از تو بیشتر میدونم»، «اگه سوال داشتی بیا از خودم بپرس»، «فکر کردی کی هستی؟»، «دروغ میگی بلد نیستی» و یا انواع و اقسام فحش‌ها مواجه میشوم. ولی منتشرش نکردم. گفتم با انتشار اخبار منفی و ناامیدی چه اتفاقی می‌افتد؟ همه ما در طول زندگی‌مان با پزشکان خوب خیلی زیادی مواجه بودیم. مثلا مادر من از دکتر سیدی علوی که متخصص زنانش بود هنوز به نیکی یاد می‌کند. یا وقتی از این شرایط برای پدرم گله می‌کردم پدرم پزشکی که پایش را بعد از تصادف عمل کرد تعریف می‌کند. یا پزشکان خیری چون دکتر لعبت گرانپایه که خدمات زیادی به کشور کرده اند. به همان اندازه که مصداق پزشک بد می‌شناسیم، پزشک خوب هم میشناسیم؛ اما چرا به جای گفتن از خوب‌ها، بدها را در ذهنمان بولد می‌کنیم و برای دانشجویان پزشکی نقل می‌کنیم؟ بدون توجه به تاثیری که این صحبت‌ها روی روان او دارد؟جدای از اینکه برخورد بد حتی می‌تواند نسلی را ناامید کند و روی رفتار پزشک با بقیه بیماران تاثیر بگذارد. مثل یکی از استادهای ما ما که با سال بالایی‌ها دعوا کرده بود که چرا به این رشته آمدید و چند روز حالش خراب بود به خاطر رفتار زشت همراه بیمار با او. یا ناامیدی که که سایر اساتیدمان منتقل می‌کنند به خصوص به خاطر دیدن برخوردهای بدی که همراهان بیمار با آنها داشته آمد.حرف زدن و نوشتن تنها راه برای کاهش این فشار روانی است که این صحبت‌ها تنها راه تخلیه روانی ما را می‌بندد و ما را به سمت ارتباط با افرادی همچون خودمان محدود می‌سازد.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 17:52:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یک مجموعه است</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-urnyadxizx2y</link>
                <description>کتاب سه‌شنبه‌ها با موری را یکی از همکلاسی هایم پیشنهاد کرده بود بخوانم. همکلاسی که امسال از رشته پزشکی انصراف داد و الان در رشته مهندسی درس میخواند. دیروز قبل امتحان تصمیم گرفتم بالاخره کتابی از کتابخانه امانت بگیرم تا کمی کتاب بخوانم. کتاب سه‌شنبه‌ها با موری.با زنی مو مشکی به نام ژانین آشنا شدم. او همه جوره عاشقم بود، علی رغم برنامه های کاری شلوغ و غیبت های طولانی من، من و ژانین پس از گذشت هفت سال دوستی عاشقانه با هم دیگر ازدواج کردیم. من یک هفته پس از ازدواج به سر کارم برگشتم. به ژانین و به خودم گفتم که بالاخره روزی میرسد که ما هم بچه دار بشویم، چیزی‌ که آرزوی ژانین بود اما آن روز هرگز از راه نرسید.در واقع برخلاف گفته خود، زیر بار موفقیت‌های کاری خویش مدفون شدم ... موفقیت، پشت موفقیت. اعتقاد داشتم با موفقیت‌های کاری فراوان قادر خواهم بود اوضاع را تحت اختیار خود بگیرم و در شادی حاصل از هر موفقیت تازه تا ابد مبحوس شوم. تصمیم داشتم پیش از اینکه بیمار شوم یا بمیرم و یا مانند دایی‌ام تصور کنم که تقدیرم این بوده، به این مرز برسم. با خواندن این پاراگراف یاد &quot;نامه‌ای به مریم&quot; افتادم.چند روز پیش در مکالمه‌ی دوتا از همکلاسی‌هایم شنیدم که گویا یکی از آن‌ها با دکتر مهرپرور ملاقات داشته، دکتری که یک آرزو بیشتر نداره، آن هم دادن همه موفقیت‌هاش در ازای یک لحظه نشستن در کنار همسر مرحومش است.یک بار خواستگاری که داشتم از من درباره اولویت‌های زندگیم پرسید. وقتی به پدرم گفتم، گفت بگو &quot;من میخوام زندگی کنم، زندگی یک مجموعه است که درونش درس خواندن داره، سرکار رفتن داره، خانواده داره. زندگی شامل همه این‌ها میشه نه فقط یکیش.&quot;ای‌کاش برای رسیدن به موقعیت یا هدفی، چیز دیگری را فدا نکنیم. </description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 00:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز گهواره تا گور فرضیه بجو</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D8%B2-%DA%AF%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%AC%D9%88-bjmrtbhy9zyv</link>
                <description>کلاس امروزمون کلاس استدلال بالینی بود و من بالاخره متوجه شدم که یک پزشک چجوری ازبین این همه بیماری که بهم شباهت داره، بیماری فرد رو تشخیص میده.استادمون می‌گفت بین تفکر یک پزشک و یک دانشجو تفاوتی وجود نداره، فقط پزشک یادگرفته نکات کلیدی رو به خاطر بسپاره و ازش استفاده کنه. وگرنه در دنیای امروز که علم بسیار گسترش پیدا کرده حفظ کردن همه اطلاعات غیرممکن و عملا بی‌فایده است.چیزی که خیلی برای من جالب بود، این بود که برای تشخیص بیماری در درجه اول باتوجه به اطلاعاتی که پزشک بدست آورده، پزشک یک فرضیه می‌سازه که می‌تونه فلان بیماری باشه، بعد می‌ره جلو و این فرضیه‌اش رو اثبات و یا رد می‌کنه. استادمون می‌گفت به فرضیه‌ای که می‌سازید احترام بگذارید و سریع با رد کردنش نرید فرضیه‌ی جدید بسازید. سعی کنید تشخیص‌های افتراقی‌ای که اون تشخیص شما داره رو مطرح کنید. من با خودم فکر می‌کردم شاید یکی از علت‌های تفاوتی که بین تشخیص پزشکان در مراکز مختلف وجود داره همین مسئله است. اینکه هر پزشکی باتوجه به تجربیاتش یک فرضیه می‌سازه و بعد با ارزیابی اون فرضیه به دنبال پیدا کردن تشخیص اون بیماری می‌ره. یک چیز جالب دیگه هم سوالی بود که استاد پرسید. استادمون می‌گفت به نظرتون از نظر مردم بهترین پزشک، چه پزشکیه؟می‌گفت دیدید مادربزرگ پدربزرگ‌ها میگن فلانی دکتر خوبیه، چون تا من از در رفتم تو بهم گفت چمه. ولی آیا این درسته؟اینکه تا از در بریم تو و پزشک تشخیص بده چه بیماری‌ایه دو حالت داره، یا استدلال بازشناسی الگوه که یعنی یک ویژگی خیلی واضح داره که در نظر پزشک ثبت شده که مثلا وقتی بیمار یک طرف دلش رو گرفته و داره کج راه می‌ره یعنی این مشکل رو داره. یا این استدلال غیرتحلیلیه، یعنی تشخیص درستی الزاما نیست و هیچ تحلیلی پشتش وجود نداره. پس اینکه بگیم پزشک خوب کسیه که تو نگاه اول تشخیص بده بیمارش چه مشکلی داره تفکر اشتباهیه.ولی مهمترین دستاورد کلاس امروز برای من این بود که فهمیدم، نیمه گمشده آموزش این روزهای ما تشویق به تفکر خلاقه. دوستم امروز می‌گفت کلاس امروز رو خیلی دوست داشتم چون فکر می‌کردم و متوجه می‌شدم. من هم همین حس رو داشتم، در دنیای امروز با این حجم از پیشرفت علم انگار ما تبدیل به یک کامپیوتری برای ثبت و حفظ اطلاعات شدیم، چیزی که تو کورس‌های قبل اتفاق می‌افتاد که من دائم تلاش می‌کردم حجم وسیع اطلاعات رو به خاطر بسپارم و حتی فرصتی برای به چالش کشیدن اون اطلاعات نداشتم. و جالبه که کلاس اول یا دوم ابتدایی در کتاب علوم به ما فرضیه ساختن و رسیدن به نظریه رو آموزش میدادن  و یا حتی مهمترین وظیفه نظام آموزشی رو سوق دادن از یادگیری صرف به سمت استدلال خلاقانه می‌دونن ولی نمی‌دانم که در واقعیت چقدر این موضوع در نظام آموزشی استفاده می‌شود.   ولی یک چیز ناراحت کننده هم برای من امروز بود. خیلی غم‌انگیزه که حتی مقالات علمی هم برای ما تحریم هستن و من برای استفاده از up-to-date مجبورم که از سایت‌های واسطه با پرداخت پول استفاده کنم. https://www.aparat.com/v/uBLzP این هم مورنینگ امروز صبح بود. این فیلم‌های متحرک تصویربرداری خیلی جالبن برای من.هرچند امروز استادش یکی از دانشجوها رو دعوا کرد.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 21:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفتمین فرمان یادگیری پزشکی از فلسون و دوری از فضای مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_m/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-uiqh4bzug5ma</link>
                <description>دو هفته گذشته اتفاقات و درسهای خیلی زیادی برای من داشت. از تجربه‌ی شیرین اولین برخورد با ابزارهای پزشکی، تا خاطراتی که در درون حودم احساس کردم که از منی به من دیگر تبدیل شدم. چند روز پیش همزمان که سوار آسانسور می‌شدم که به کتابخونه بیمارستان برم، بنر خدمات رایگان بیماران سرطانی خوشحالم کرد که هنوز هستند کسانی که محبت می‌کنند. عکس خیرینی که بیمارستان رو ساختن یا تجهیز کردن هم نشون میده که هنوز هستند کسانی که دغدغه‌های زیبایی دارند.اولین تجربه‌‌ی دست گرفتن ابزار جراحی هم واقعا شیرین بود. با همین دو انگشت باید باز بشهیا این حال خاطرات تلخ میتونن از خاطرات شیرین خیلی مهم‌تر باشند چون ما رو بزرگ می‌کنند. چند روز پیش توی کانال مدرسه پزشکی دکتر قربانی، یک وبلاگ خیلی زیبا دیدم با عنوان ده فرمان یادگیری فلسون در پزشکی. فرمان‌های فلسون در کنار اتفاقات دو هفته گذشته برای من خیلی آموزنده بودند. فلسون در هفتمین فرمان یادگیریش انگار مستقیم با من حرف می‌زد: تشویق و پاداش برای یادگیری مهم است. نشان بده که چه بلد هستی. کمی فخر فروشی کن. سر کلاس [جرئت داشته باش و] صحبت بکن. به همسر عزیز دلت بگو. به همکارت بگو. نیازی نیست به دوستانت بگویی؛ زیرا تو دوستی نخواهی داشت [از بس که مشغول یادگیری هستی و وقت خالی برای دوستی نداری]در دو هفته گذشته خیلی چیزها آموختم. یادگرفتم مردم همیشه حرفی برای گفتن دارند و من هرچقدر درمقابلشون سکوت کنم یا تلاش کنم برخلاف خواسته‌ام عمل کنم، باز هم متهم می‌شوم، پس بذار هرچی می‌خوان بگن. یاد گرفتم هیچ وقت دردودل نکنم، به قول دوستی &quot;جای دردودل در دل بهتر از روی زبان باشد.&quot; عملا با دردودل کردن نقطه ضعف به دیگران نشون میدیم.یادگرفتم با آدمها در فضای مجازی نه تنها صمیمی که دوست هم نشم، دوستی با آدمهایی که دنیا و افکار و ارزش‌های متفاوتی با ما دارند ما رو از مسیرمون منحرف میکنه، آدمها تو فضای مجازی در ابتدا خودشون رو خیلی با کمالات نشون میدن، اما به قول کسی هرچی  بیشتر میگذره، به جای ابعاد خوب، ابعاد بدشون رو برامون رو می‌کنند. فضای مجازی خیلی من رو نسبت به مردم کشورم بدبین کرد.یادگیری گرفتم به نصیحت همیشگی خواهرم گوش کنم و با هرکسی هم صحبت نشم و تلاش نکنم تفکر آدمها رو تغییر بدم. خواهرم همیشه داستانی برای من تعریف می‌کرد که &quot;به کسی میگن رمز عمر طولانیت چیه؟ اون هم میگه این که هرکس با من مخالف بود میگم بله شما درست میگید.بهش میگن اینکه نمیشه، اون هم میگه بله شما درست میگید.&quot;یادگرفتم به حرف پدرم مبنی بر دور شدن از فضای مجازی رو گوش کنم. دنیای مجازی خیلی بی‌رحم‌تر از دنیای واقعی است. دنیای مجازی واقعا دنیای زیبایی نیست و من با همین برخوردهای کوچکی که توی فضای مجازی با آدم‌ها داشتم، دیدگاهم خیلی نسبت به مردم کشورم بد شد، اما با خودم فکر می‌کنم اون خیرهایی هم که عکسشون رو دیدی از همین مردم بودن. و یاد گرفتم برای قضاوت نشدن خودسانسوری نکنم، چون من در هر صورت مورد برچسب خوردن قرار میگیرم. در هر صورت حتی اگه جواب سوالات شخصی رو هم ندم با جملات فکر کردی کی هستی؟ چرا مغروری و ... مواجه میشم، پس سعی میکنم به حرف مشاوری که می‌گفت به خاطر این برخوردها دچار وادادگی نشم گوش کنم و کمتر به این که درموردم چی فکر می‌کنند، فکر کنم. و خیلی درسهای دیگه‌ای که فکر می‌کنم اینجا جایش نباشد.دو هفته‌ای بود که میخواستم حسابم رو پاک کنم، ‌اما تصمیم گرفتم همچنان نگهش دارم تا اگه خاطره ای رو دوست داشتم منتشر کنم. شاید من هم یک روز مثل دکتر قربانی وبلاگ شخصی ساختم و در اون نوشتم. با این حال تصمیم دارم دیگه مثل گذشته براش وقت نگذارم و با آدمها در فضای مجازی طرح دوستی نریزم.در کنار همه این تجربه‌هایی که خیلی از ابعاد دنیای واقعی آدمها رو بهم نشون داد، دوستان خوبی هم در فضای مجازی پیدا کردم که هیچ وقت فراموششون نمی‌کنم. ستاره‌ی عزیزی که نمیتونم محبت‌هاش رو جبران کنم، فائزه خانم که اگه جاشون بودم خودم رو بلاک می‌کردم 😅، سحر و نگین و دختر مهتاب عزیز که خیلی دوستشون دارم.برای پایان هم دوست دارم یک فرمان دیگه از فلسون رو بگذارم که باز انگار مستقیما به من می‌گفت:اگر اهدافت را بشناسی، بهتر یاد می‌گيري. همان طور که تلمود می‌گوید: اگر ندانید به کجا می‌روید، همه راه‌ها را می‌توان رفت. اما اگر بدانید، خیلی سریع‌تر به آن خواهید رسید.</description>
                <category>🌱 HAYAT</category>
                <author>🌱 HAYAT</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 16:29:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>