<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا.پ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Z_piry89</link>
        <description>شاید یک نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:16:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3261075/avatar/5KcLPH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا.پ</title>
            <link>https://virgool.io/@Z_piry89</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرانجام‌تان!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D9%86-zimyj5xn4qlu</link>
                <description>سرانجام‌تان:ز روز ازل غیرت مردها، به زانو در آورده نامردها...(شعر از هاشم کرونی).از همان اول همین بوده است؛ هرکسی خواست بر ایران و ایرانی‌جماعت چیره شود یا ایرانیان را به تسلیم وادار کند، خودش به زانو در آمد! این است عاقبتِ اجنبی‌هایی که می‌خواهند وطنم را شکست دهند! حالا چه در دلِ تاریخ باشد، چه در قرن بیست و یکم... چه بیگانه رومی باشد چه اجنبی اسرائیلی یا آمریکایی! به‌هر حال، تاریخ تکرار می‌شود...ز.پمی‌شود...</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 18:05:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ تمام شد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-dktccpy82qwt</link>
                <description>جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت و باقى می‌ماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمان‌شان نشسته‌اند...نمی‌دانم چه کسى وطن را فروخت اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت.(از محمود درویش)جنگ تمام شد؛ این اتفاقات فراموش نمی‌شود و می‌چپد در تاریخِ قطورِ ایران... نتیجه: ایران باز هم ما را سرافراز کرد...راستش را بخواهید، قیمتِ این جنگ بسیار گران بود... هزینه‌اش؟ کُشته‌شدن عده‌ای مردم بی‌گناه؛ برای مثال کودکِ چندماه چه گناهی کرده بود؟ولی در این جنگ، تا دل‌تان بخواهد بازار وطن‌فروشان داغِ داغ بود و از هیچ چیزی دریغ نمی‌کردند، به قولِ آدولف هیتلر: اگر خواستی سرزمینت را آزاد کنی؛ ده گلوله در تفنگت بگذار، نُه گلوله برای خائنین و آدم فروشان و تنها یک گلوله برای دشمنت کافیست...جنگ برنده ندارد؛ در جنگ کسانی پیروز می‌شوند که اسلحه می‌فروشند...- این ظلم‌های بی‌حدشان، افکار تیره و بدشان، آژیرهای ممتدشان، سوراخ‌های گنبدشاناین موش‌های شب زده را؛ ای گربه‌ها شکار کنید... -آقای چاووشی هم در این میان، از آهنگ جدیدش رونمایی کرد...پ.ن: البته شاید جنگ هنوز تمام نشده باشد...</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 15:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانِ من : )</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-njczrscesihn</link>
                <description>ده‌، یازده‌روزی از آغازِ جنگ می‌گذرد، از همان نیمه‌شبِ تیره...اما حالِ وطنم را نپرس که دردهایی بزرگ‌تر از این را هم با سربلندی، رَد کرده است؛ غم‌هایی که حتی قابل شُمارش هم نیستند: حملهٔ مغولانِ وحشی به سرزمین‌مان، جنگ‌های جهانی اول و دوم، کودتاهای جورواجور، جنگِ تحمیلی عراق بر ایران و بسیاری دیگر.خواستم بگویم: وطنم بیدی نیست که با این بادها بلرزد؛ اُستوار می‌ایستد و باز هم باعثِ افتخارمان می‌شود...خواستم بگویم ایران بسیار زیبا و با اصالت است اما دیدم استاد شجریان بهتر می‌گوید: ای صبحِ فروردینِ من، ای تکیه‌گاهِ آخرین، ای کهنه سربازِ زمین جانِ جهان ایران ‌زمین...از پروردگار یکتا، می‌خواهم ایران را در پناه خویش نگه‌دارد یا به قولِ حافظ: که از چشمِ بداندیشان خدایَت در امان دارد...چگونه می‌شود فرزندانِ ایران زمین، اجازه دهند ذره‌ای از خاکِ وطن به دست بیگانه بیفتد؟ ما جان می‌دهیم عوضِ خاک!غمین باد آنکه او شادَت نخواهدخراب آن‌کس که آبادت نخواهد- نظامی...- زهرا پیری</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 15:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقیده‌ی مادربزرگ🌚</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%F0%9F%8C%9A-yofco3jwogpz</link>
                <description>؛مادربزرگ معتقد بود:《قند را باید همان روزی که خریده شده، شکست! وگرنه رنگ و بویِ غم را می‌گیرد و شیرینی‌اش را از دست می‌دهد! آن‌وقت است که دیگر حبّه‌قندی در کار نیست.》امّا حرفش را نمی‌پذیرفتم، اتفاقاً اگر قند را تکّه‌تکّه کرد، بیشتر رنگ غم می‌گیرد، تیره می‌شود و به‌عنوان حبه‌قند چرکین، بیرون انداخته می‌شود...- زهرا پیری</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 20:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَفکار یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%D8%A7%D9%8E%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-qidtujfp0suv</link>
                <description>دیشب به این نتیجه رسیده‌ام که نویسنده ها نه تنها قبل از خواب ایده پردازی می‌کنند،بلکه در خواب هم به فکر سوژه و ایده هستند!در این حرفه از همهٔ ساعات روز می‌توان برای ایده پردازی استفاده کرد. شاید یک مهندس نتواند در مهمانی طرح یک خانه را بکشد ولی یک نویسنده می‌تواند حتی در مهمانی هم طرح و ایده داستانش را مشخص کند.نویسنده می‌تواند در ساعاتی از شبانه روز که ماه جایش را به خورشید و بالعکس تقدیم می‌کند،بنویسد و آنقدر بنویسد که قلمش تمام شود یا حداقل انگشتانش درد بگیرد.به هر حال نویسندگی شغل سختی نیست،فقط مقداری علاقه به این حرفه نیاز است تا نوشتن را آغاز کنید.ز.پ</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 10:38:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هیاهوی نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-enuxb6830tjw</link>
                <description>صدای قُل زدن کتری فضای آشپزخانه را پُر می‌کند و مرا از فکر بیرون می آورد. ماهیتابه‌ی نیمرو را روی میز غذا خوری می گذارم.ایده هایی که دیشب قبل از خوابیدن مغزم را مشغول کرده بودند،به سراغم می آیند و سعی می کنم دنباله‌ی شان را بگیرم.با خود فکر می کنم که:نویسندگی هم خوب پیشه ای است،در هر مکان و موقعیتی یک ایده یا سوژه در ذهنت پناه می گیرد و دیگر رهایت نمی کنند. این گونه تو را وادار به نوشتن می کنند. این حرفه،تنها شغلی است که در طول روز و حتی شب یقه ات را می گیرد که بنویسی!در مهمانی یا مکان عمومی،متوجه می‌شوی چقدر ایده در ذهنت رجوع کرده اند و هنوز که هنوز است تو را ترک نکرده اند.ولی اگر نویسنده باشی،این کار ها و فکر ها برایت می‌شود زیباترین عادت!و اتفاقاً زیبایی این شغل هم به همین عادات است.موافقید؟</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 18:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس خواندن و نوشتن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-qtbpibgwvnzp</link>
                <description>کتاب هواره دوست و همراهم بوده و خواهد بود...یادم می‌آید از زمانی که به پایه اول ابتدایی رفتم عاشق خواندن و نوشتن شدم.از آن زمان تا کنون ۷ سال می‌گذرد ولی من هنوز این علاقه را دارم.وقتی جلد کتاب &quot;هری پاتر و سنگ جادو&quot; آن پسر بچه که هیچ اطلاعی از استعدادش نداشت را دیدم،فهمیدم قرار است این کتابِ معرکه،یکی از بهترین کتاب هایی که خوانده ام بشود.شاید هم یک الگو!یا روزی که کتاب &quot;بابا لنگ دراز&quot; را خوانده‌ام،متوجه شدم نویسندگی شغل مورد علاقه من است.شاید هم روزی که کتاب &quot;آنی شرلی&quot; آن دخترک مو قرمزی را خواندم فهمیدم زندگی زیادی زیباست!بله درست است.من با کتاب بزرگ شده‌ام...روزی از میان انسان ها و دوستی های کوتاه‌شان به کتاب ها و رفاقت دائمی‌شان خواهم رفت._زهرا پیری</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خواندن رویایی دور</title>
                <link>https://virgool.io/@Z_piry89/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-ahnwtqehqldu</link>
                <description>پرده را کنار می‌زدم،نور از پنجره عبور می‌کند و روشنایی خود را به داخل خانه می‌رساند.کتاب جدیدم را باز می‌کنم و مشغول خواندن می‌شوم،به قسمت هایی از کتاب که می‌رسم مکث می‌کنم.شاید قدرت درک کمی دارم،یا شاید می‌خواهم بیشتر درک کنم.نمی‌دانم؛واقعاً در این مسئله چیزی نمی‌دانم.صدای هو هوی باد می‌پیچد و پنجره محکم بسته می‌شود.حواسم را به کتابم جمع می‌کنم و به خواندن ادامه می‌دهم.* انگار این خواندن تمامی ندارد... *_ ز_پ _</description>
                <category>زهرا.پ</category>
                <author>زهرا.پ</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 18:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>