<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zaarakov</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zaarakov</link>
        <description>متوسط</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:59:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Zaarakov</title>
            <link>https://virgool.io/@Zaarakov</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تماس</title>
                <link>https://virgool.io/@Zaarakov/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-voldb3lntd7r</link>
                <description>زن از جایش بلند شد و مشتی به دهان مرد کوفت و با همین مشت بود که همه‌چیز تباه شد. قرار نبود این کار را بکند. حتی یک ثانیه هم به این عملش فکر نکرد، فقط بلند شد و مشتی نثار دهان کسی کرد که قبلاً دوستش داشت و اکنون دشمن خود می‌دانست. قبل‌ترها هم ناگهان عصبی شده بود و حرف‌هایی زده بود که نباید و کارهایی کرده بود که نباید و واکنش‌هایی نشان داده بود که نباید، اما هیچ‌گاه تا این مرحله پیش نرفته بود، هیچ‌گاه قرار نبود تا این مرحله پیش بیاید.همه‌چیز در این رابطه با تماس فیزیکی شروع شده بود. آن‌ دو در اولِ کار، به‌عنوان دوستان مشترک فرد سومی به هم معرفی شدند و با هم دست دادند. دست هم را محکم‌تر از چیزی که باید فشردند و فردای همان شب، تماس فیزیکی طولانی‌تری داشتند، تماسی طولانی‌تر از آنچه باید. زن قرار نبود این کار را بکند. حتی یک ثانیه هم به این عملش فکر نکرده بود.حال همه‌چیز خراب شده بود. با یک تماس فیزیکی، اما از نوعی دیگر. قبل‌ترها حرف تند بود و بدگویی و بدخلقی، اما چیزها معمولاً همان طور که شروع می‌شوند تمام می‌شوند؛ اینجا با تماس فیزیکی، اما تماسی از نوعی دیگر.</description>
                <category>Zaarakov</category>
                <author>Zaarakov</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 16:23:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ب، کسی که چیزی از او یادم نیست اما دلم برایش تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Zaarakov/%D8%A8-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-kc3bs9o2aygl</link>
                <description>کم پیش می‌آید دلم برای کسی واقعاً تنگ شود. معمولاً بیخود می‌گویم که «دلم تنگ شده». دلم تنگ که نمی‌شود هیچ، مدام هم گشاد و گشادتر می‌شود و جای خالی کسی را نشانم نمی‌دهد. خیلی زود به خداحافظی از روابطم عادت می‌کنم و جدایی را می‌پذیرم.دلم اما برای یک نفر خیلی تنگ شده. امشب شاید برای سفری -نسبتاً- کاری عازم ار‌ومیه باشم و ارومیه من را یاد «ب» می‌اندازد. ب همکارم بود در اولین کار واقعی و غیرموقتی که داشتم. 20 سالم بود و تصمیم گرفتم در کافه‌ای کار کنم، چون هیچ مهارت دیگری در خودم نمی‌یافتم. الآن هم البته همین طورم. بگذریم. در آن کافۀ کوچکِ روبه‌روی پارک ملت، من بودم و ب. چهار روز در هفته. هر روز 8 ساعت. آن موقع‌ها آدم دیگری بودم. ساکت و گوشه‌گیر بودم، از روابط اجتماعی می‌ترسیدم و کارم چه بود؟ برقراری ارتباط با آدم‌ها!ب ده سال از من بزرگتر و اهل ارومیه بود. کمانچه‌ای می‌زد که بیا و ببین! آمده بود تهران تا پولی و شاید روابطی دست‌وپا کند و بتواند جدی‌تر به کار موسیقی بپردازد. نتوانست. پولی جمع نکرد و روابطی به هم نزد و نهایتاً دست از پا درازتر برگشت به ارومیه؛ من اما خیلی دوستش داشتم. حرف داشتیم برای گفتم. کمکم می‌کرد که بتوانم شب‌ها زودتر به خانه برگردم. پال‌مال آبی می‌کشید.وقتی شروع کردم این یادداشت را بنویسم حس کردم می‌توانم چندین صفحه را دربارۀ ب سیاه کنم؛ الآن دارم فکر می‌کنم که چیز زیادی ازش یادم نیست. جز اینکه چه سیگاری می‌کشید، کمانچه می‌زد و دستش از پایش درازتر بود. روزها همین طوری می‌گذرند و هیچ چیز از آن‌ها در حافظه‌ام باقی نمی‌ماند. شاید حتی دلم برای آدم‌ها تنگ می‌شود، اما یادم نمی‌ماند.</description>
                <category>Zaarakov</category>
                <author>Zaarakov</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 15:35:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی از جلسات روانکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zaarakov/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-ap9j17msglzq</link>
                <description>به روانکاوم گفتم که دیگر نمی‌خواهم یا نمی‌توانم پروسۀ تراپی را ادامه بدهم. گفتم خسته شده‌ام و انگار دیگر معنایی برایم ندارد. انگار چیزهای خوبش را به من داده و آنچه باید برایم می‌داشته را داشته و دیگر کاری ازش ساخته نیست و بنابراین ادامه دادنش فایده‌ای ندارد. هزینه‌ای که برایش می‌کنم معقول نیست و بدون آن زندگی بهتری خواهم داشت. می‌دانستم بیخود می‌گویم.راستش حس می‌کنم این‌ها را از خیلی وقت پیش می‌دانستم. حس می‌کنم تماماً درگیر ادا بودم و درگیر اینکه  کاری که الف در روانکاوی انجام می‌داد را  تقلید کنم. حتی یادم می‌آید که آن اوایل که روانکاوی را شروع کرده بودم و هنوز دانشجوی لیسانس بودم، حتی به این فکر می‌کردم که موضوع پایان‌نامه‌ام را دربارۀ روانکاوی بردارم. اینکه مدام به دیگران توصیه‌اش می‌کردم اغراق بود. اینکه از بیرون آدم‌ها فکر ‌می‌کردند جلسات دردناکی دارم هم نتیجۀ همین اغراق بود.حس می‌کنم کمکی که روانکاوی اولاً به من کرد این بود که زندگی را آسان‌تر بگیرم. نمی‌دانم چقدر تأثیر مستقیم روانکاوی است و چقدر دوستانم و چقدر دیگران یا دیگر چیزها. اما الآن با خودم راحت‌ترم. شاید بخشی‌اش هم به خاطر سن باشد. در بیست‌سالگی فکر می‌کردم هیچوقت هیچکسی عاشقم نمی‌شود و دوستانم دوستم ندارند و حرفی ندارم با کسی بزنم و باید تمام مشکلات را تنهایی حل کنم بلکه دیگران فکر کنند قوی و معقولم و لاف زیاددانی و زیاد‌خوانی بزنم و هیچگاه شغلی نخواهم نداشت و هیچگاه دانشجوی بهتر از متوسطی نخواهم شد. الآن تصورم از خودم این نیست. دوستانم را دوست دارم و می‌دانم دیگران هم دوستم دارند. می‌دانم دوباره عاشق خواهم شد و مورد عشق قرار خواهم گرفت. می‌توانم با آدم‌های جدیدی دوست شوم و فرست ایمپرشنی که بر آدم‌ها می‌گذارم این نباشد که چقدر ساکت و کم‌حرف است. لازم ندارم آدم‌ها را متأثر کنم. شاید هم داشته باشم اما حداقل می‌دانم که تا حد خوبی و به‌نحو سالم‌تری این نیاز دارد در من ارضا می‌شود. می‌دانم هنوز چیزهای عمیقی هست که مهم است ازشان حرف زده شود، چیزهایی مثل رابطۀ عجیبی که داشتم. چیزی که هیچگاه از آن حرف نزدم. روانکاوم هم با اینکه چند بار اشاره‌هایی کردم هیچوقت بیشتر نپرسید و شاید چه بهتر که نپرسید.روانکاوی کمکم کرد که از رابطۀ الف با خودم بیرون بیایم و بتوانم نسبت درستی برقرار کنم. الف دیگر قلۀ آمالم نیست. حتی کف آن هم نیست. روانکاوی هم که به نظرش جذاب است به نظر من نیست. ژیژک که به نظر او جالب است به نظر من ک*خل است. بالاخره توانستم جدا شوم. جدایی درد دارد و شاید بدون روانکاوی و صرفاً با زیادتر شدن سن هم ممکن می‌بود، اما به هر حال خوشحالم که این اتفاق افتاد.نمی‌دانم از اینکه روانکاوی را رها می‌کنم خوشحالم یا نه. خیلی وقت بود دیگر بارش بر دوشم سنگینی می‌کرد. حتی دل و قلوه‌هایی که می‌دادم و می‌گرفتم هم بیخود بود. نه تعاریف ر از من کارکرد اولیه را داشت و نه تشرهاش. دیگر برایم جذاب نبود. همان طور که دل و قلوه‌هایی که با مادرم می‌دهم و می‌گیرم دیگر برایم بیخود است. همان طور که تشرهای مادرم هم دیگر کارکرد قبلی‌شان را برایم ندارد.در جلسۀ پیش حرف‌هایی  همین طور از زبانم جاری می‌شد. گفتم روانکاوی برایم فعالیتی لاکچری و اضافی است. انگار این دست‌وپازدن فردی نهایتاً به هیچ اتفاقی منجر نخواهد شد. حتی فرض کنیم که من تحلیل هم شدم، یک فرد بی‌اهمیت تحلیل‌شده چه فرقی دارد با یک فرد بی‌اهمیت تحلیل‌نشده؟ اتفاقات خوب و بد دیگر تأثیر قبلی و هولناکش را بر من ندارد. می‌دانم که جنگ می‌شود و آدم‌هایی بی‌دلیل می‌میرند و آدم‌هایی زنده می‌مانند و صرفاً از این شانسی (یا بدشانسی) که نصیبشان شده معنا می‌سازند و روایت می‌سازند و قصه می‌سازند و توجه ندارند که این‌ها نهایتاً همه ساختگی‌اند.گفتم می‌دانم که دوباره سقوط خواهم کرد. دوباره خواهم افتاد و روانکاوی نه در جلوگیری از این سقوط به کمکم خواهد آمد و نه در بلند شدن بعدش. پذیرفتم که جهان عینی تغییرناپذیر است و جهان درونی‌ام بی‌اهمیت.گفت چند جلسۀ دیگر بیا برای خداحافظی. قرار نیست بروم؟ نمی‌دانم. معمولاً چیزها را نصفه‌نیمه ول می‌کنم و نقطۀ آخر را نمی‌گذارم. از خداحافظی می‌ترسم، اما از جدایی بی‌خداحافظی هم.</description>
                <category>Zaarakov</category>
                <author>Zaarakov</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 13:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zaarakov/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-ehwzre8a61to</link>
                <description>این‌ها را اینجا می‌نویسم صرفاً چون به خودم قول داده‌م یک‌ جایی بنویسم. یک جایی جز در دفتری که سال‌به‌سال می‌نویسم و دم عید و حین خانه‌تکانی آخر سال، در کیسۀ زباله‌های خشک می‌اندازمش. انگار همین که جایی می‌نویسم که امکان این را دارد که کس دیگری بخواندش، باعث می‌شود حس کنم چیزی را از درونم بیرون کشیده‌ام و سبک شده‌ام. دلیل ظاهری اینکه اینجا می‌نویسم را گفتم، اما از دلیل واقعی‌ام اگر بپرسی –که کسی نپرسیده- باید پاسخ دیگری بدهم.من در کل زندگی‌ام آویزان باورها و شخصیت و سبک زندگی و حتی آرزوهای دیگران بوده‌ام. اگر دقیق‌تر نگاه کنم حتی می‌توانم آدم‌هایی را که دنبالشان راه افتاده‌ام و از عقایدشان و نگاهشان به زندگی بالا رفته‌ام، نام ببرم. من تکه‌کلام‌هایم را قرض کرده‌ام. حالات روانی را مثل یک بیماری مسری وا گرفته‌ام. این‌ها را که رها کنم، چیزی نمی‌ماند جز کسی که با یک تکه نخ پاره‌شده در دست پخش زمین شده و حتی زمانی که بخواهد دستش را زمین بگذارد و بلند شود هم در ذهنش میم را تصور می‌کند که در این مواقع چطور دست بر زمین می‌گذاشت و بلند می‌شد. من حتی دارم این‌ها را اینجا اعتراف می‌کنم که مثل ر به نظر بیایم. حتی اعتراف می‌کنم که دارم این‌ها را اعتراف می‌کنم که شبیه سین باشم. وقتی نباشم، از من چیزی جز حروف الفبا باقی نمی‌ماند.</description>
                <category>Zaarakov</category>
                <author>Zaarakov</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 02:22:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سانتیمانتالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zaarakov/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-xpgflzlaoztq</link>
                <description>کرختی امانم را بریده. شب‌ها که می‌خوابم کرختم و صبح‌ها که بیدار می‌شوم کرختم و فاصلۀ بین این دو را هم. هزار *ون وارونه داده‌ام که از این حال دربیایم و درنیامدم. وضعم به وضع بیمارانی می‌ماند که می‌دانند خوب می‌شوند و مرض جدی‌ای ندارند و همزمان که درد می‌کشند، آرزو می‌کنند زمان زودتر بگذرد و بدنشان خود را ترمیم کند، اما کار دیگری ازشان ساخته نیست جز همین انتظار. این بیماران می‌دانند که خوب می‌شوند، اما در لحظاتی خاص، حسی شبیه به نوعی شهود هم دارند که «نکند دوام نیاورم و بمیرم؟»، «نکند درد بی‌پایان باشد؟». این شهود لحظه‌ای بیشتر نمی‌پاید، اما هست. واقعی‌تر از آن اطمینان به خوب‌شدن و سرپاشدن هم هست، هرچند چیزی که در زمان پخش است امید به بهبودی‌ست و چیزی که آنی می‌آید و محو می‌شود باور به نابودی. جالب اینجاست که هر دوی این حس‌ها، به‌نحوی حس خلاصی را همراه خود دارند و به همین دلیل است که بیمار ادامه می‌دهد به پروسۀ درمانش. او باور دارد که «یا درد تمام می‌شود و خلاص می‌شوم، یا خلاص می‌شوم و... خلاص می‌شوم.». چیزی که در این بین قطعی‌ست خلاصی‌ست.من هم کار دیگری ازم ساخته نیست انگار. نشسته‌ و خوابیده و ایستاده درد می‌کشم و منتظرم زمان بگذرد و ترمیم شوم. در لحظاتی حس می‌کنم این زخم کُل‌بستنی نیست و تا ابد رویش باز خواهد ماند و چرک از آن بیرون خواهد ریخت، اما همین طور آرام روی آن دارو و دوا می‌مالم و امید دارم به بهبودی. امید واهی دارم به بهبودی، اما امید قطعی به خلاصی.</description>
                <category>Zaarakov</category>
                <author>Zaarakov</author>
                <pubDate>Tue, 22 Mar 2022 01:04:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>