<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ✨zizigooloo✨</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ZahraBahreini</link>
        <description>یک پراکنده نویسِ خسته با تِمِ کیمیای ادبی !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:03:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1937262/avatar/uePSLQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>✨zizigooloo✨</title>
            <link>https://virgool.io/@ZahraBahreini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این داستان: اضافه وزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraBahreini/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B5%DB%B4-bs7abuztzhc3</link>
                <description>سکانس اول:نفس نفس می‌زنم و حس می‌کنم که دیگه نمی‌تونم ادامه‌ی این مسیر رو طی کنم. قطره های عرق شُره می‌کنه و توی چشمام می‌ریزه و باعث میشه چشمام بسوزه. مهدی هی برمی‌گرده و به پشتش نگاه می‌کنه. حدودا ۵۰ متر فاصله داریم از همدیگه و ته چشماش می‌تونم نگرانی رو ببینم. زندایی میاد نزدیکم تا دستم رو بگیره و از صخره بیام بالا؛ اما دستم سُر می‌خوره و با شدت می‌خورم زمین و بخشی از مسیری که طی کرده بودم رو برمی‌گردم. زندایی داداش مهدی و دایی رو صدا می‌کنه اما هیچکدوم در تیررس نگاهمون نیستن و انگار که از پیچ کنار کوه گذشتن؛ حتی صدامون هم بهشون نمی‌رسه...زانوم زخمی شده و خون میاد. سوزش و درد رو توی زانوهام حس نمی‌کنم. اون قلبمه که داره می‌سوزه. اون حس تنفر از خوده که داره شعله می‌کشه و این درد، توی تک تک سلولام نبض می‌زنه. زندایی کمکم می‌کنه که بلند بشم و بشینم روی یه تیکه سنگ و میاد کنارم میشینه و از توی کوله‌‌ ش قوطی آب و چندتا دونه دستمال کاغذی در میاره. زانومو میشوره و دستمال ها رو تا میکنه و می‌ذاره روی پام. اشک توی چشمام حلقه زده و زندایی میدونه دلیلش چیه. دلیلش همون دلیل شب بیداریامه. دلیلش همون چیزیه که مشکل اعتماد بنفسم نشات می‌گیره ازش. دلیلش همون دلیل فرار همیشگیم از اجتماع و آدماست. آره دلیلش چاقیمه.اضافه زن نه هاااا! چاقی!زهرای قدیم نه با این شدت :/از وقتی که یادم میاد همیشه دختر چاقالوعه‌ی خانواده بودم. زندگی کردن به عنوان کسی که فرق می‌کنه با بقیه‌ی هم سن و سال هاش و بزرگتر از اونا میزنه قیافش(یا بهتره بگم ابعادش) سخته. البته اینو باید در نظر گرفت که به روحیات اون آدم هم بستگی داره. بعضی آدما مدلشون اینجوریه که به نظرات بقیه آدما یه انگشت وسط نشون میدن و با آرامش زندگیشونو می‌کنن. اما من از اون دسته نبودم؛ یا بهتره بگم تا قبل از یه تایمی از زندگیم نبودم. و این احساسات گنگ درباره اینکه من با چاق بودنم شناخته میشم، حس بدی میداد بهم و باعث میشد که هی از خودم بپرسم&quot;هی زهرا! من واقعا کیم ؟!&quot; و هی یاد Fat Amy توی Pitch Perfect بیوفتم و خودتمو مقایسه کنم باهاش Fat Amy :)حالا که یه داستان با اشک و آه فراوون رو خوندین می‌خوام یه داستانی رو بگم که توش سراسر شادی، انگیزه و حس و حال خوبه. داستانی که از دل تجربه و یکسال جنگیدن برای هدف میاد.خاطره ای که اول متن براتون گفتم برای اردیبهشت ۱۴۰۱ بود. اما داستان اصلی از خرداد ۱۴۰۱ شروع میشه. زمانی که خجالت می‌کشیدم حتی با خودِ واقعیم جلوی آینه و یا حتی دوربین مواجه بشم.نمی‌دونم اسم این احساس رو چی باید بذارم واقعا؛ فقط میدونم که اصلا حس خوبی نبود و وقتی که جلوی آینه قرار می‌گرفتم حس می‌کردم که تک تک مولکول های جیوه‌ی سازنده‌ی آینه ریشخندم میکنن. و این شد که مدتی به جامعه گریزی پرداختم. نه روانشناس درکم می‌کرد، نه دکتر تغذیه لعنتی و نه حتی مربیِ باشگاهم. همگی‌شون انتظار داشتن من در بهترین حالت و نسخه از خودم باشم. ولی من نمی‌تونستم.نه اینکه نخوام، انقدر خسته بودم و فشار بود که داشتم از درون متلاشی می‌شدم. از طرفی مامان غررر میزد که چرا مهمونی هارو نمیای؟ چرا روز به روز چاق تر میشی ؟ و... و این قضایا همگی باعث شد که روز به روز منزوی تر بشم. دقیقا یادمه که ۱۸ خرداد بود که تصمیم قطعیم رو گرفتم برای یه تغییر اساسی توی زندگیم. اون زهرایی که وقتی می‌خواست بره باشگاه بهونه میاورد، باشگاه رو ترک کرد و خودش شد مربی ورزشی خودش. زهرایی که هر دفعه که وقت دکتر تغذیه داشت به زمین و زمان فحش می‌داد و همه رو آباد می‌کرد خودش شد کارشناس و مسئول بررسی شرایط خودش. و بهتر بگم از همه‌ی آدما برید. تقریبا یکسال آدمای زیادی نمی‌دیدنش. به جز یه سری آدمای خاص که خودش ترجیح داده بود کنارشون باشه و رشد کنه. زهرا می‌دونست این چاقی تونسته چه بلایی سر هورموناش بیاره، چقدر روی اعتماد بنفس و روحیه جنگنده‌ش تاثیرات منفی بذاره و از کمردرد ها و زانودردها هم که نگم. قسمت از همه بدترش اینجا بود که روابطش رو با آدما هم تحت تاثیر قرار داده بود. تازه درباره اون بخشش که میری لباس بخری و سایزت پیدا نمیشه و باید کفش آهنی پات کنی و بگردی دنبال سوزن توی انبار کاه که اصلا حرفی نمیزنم...تازه اگه از بالاییا جون سالم به در ببری یه سری حرفا هستن که از پا درت میارن.بعضیا بهت میگن که چقدر چاق شدی و به شکمت اشاره می‌کنن که &quot;ماه چندته ؟!&quot; و تو مجبوری یا سرتو بندازی پایین و با گونه های گل انداخته هیچی نگی و یا هم جوابشو بدی و بگی &quot;ماهِ شیشمه! مشکلی داری باش ؟!&quot; و لاتیشو پر کنی و تو دلت بش بگی به تو چه آخه فضول!از داستان اصلی پریدیم بیرون ک ?زهرایی که از میوه متنفر بود مجبور شد باهاشون دوست بشه و بجای شکلات و شیرینی، میوه میخورد :)زهرایی که از ورزش کردن متنفر بود و ته ته ورزشش رقصیدن توی عروسیای فامیل بود مجبور بود که هر روز حداقل ۱ تا ۲ ساعت ورزش کنه و پلانک و اسکات شده بود نقل و نبات تمرینای روزانه ش :)زهرایی که یه مدت معتاد بود به خوردن پیتزای آخر شب و دیدن فیلم یا سریالای مورد علاقش مجبور شده بود که هویج و میوه رو جایگزین اون پیتزای خوشمزه و پرکالری بکنه :)ولی میدونی ارزششو داشت :)اینکه میری روی ترازو و میبینی دوتا کیسه برنجی سبک تر شدی!اینکه مانتوی سایز ۵۴ رو می‌پوشی و میبینی وای خدای من چقدر گشاده این برای مننن و رسما گم میشی توش اینکه میری فروشگاه مانتو بخری و به فروشنده میگی فک کنم سایز ۵۰ بخوره بهم و طرف میگه نه خانوم شما سایز ۴۴ میخوره بهتون و میری می‌پوشی و میبینی بعلههههه  سایز کم کردیییی اونم این همههه و ذوق می‌کنی :)))))اینکه قبلا وقتی خواهر یا برادرت بغلت می‌کرد و دستاش نمی‌رسید به هم  ولی الان راحت بغلت می‌کنه و میگههه وااااای زهرااااا دمت گرم چقد خوووب شدییی و کل خانواده مشاوره می‌گیرن ازت برای کاهش وزنشون اینکه می‌خواستی بدویی قبلا به نفس نفس میوفتادی ولی الان خیلی راحت می‌تونی با دخترخواهرت مسابقه بذاری :)اینکه میری توی مترو یا اتوبوس حس نمیکنی که جای صندلی نفر بغلیتم گرفتی و دیگه حداقل معذب نمیشی :)و حتی الان پوستمم بهتر شده...واقعا تغییرات بعدش لذت بخشه و اعتماد بنفست رو شدیدا می‌بره بالا :)همیشه وقتی که با ادمایی که تناسب اندام دارن حرف می‌زنم میگن برووو بابا مگه چقدر مهمه این قضیه ولی درک نمی‌کنن اکثرشون یه جایی می‌خوندم که تا حالا شده بخوای بری جایی و لباست کهنه، کثیف یا چروک باشه ؟! دیدی چه حس بدی داری توی اون لباس؟! چقدر معذبی و احساس عذاب می‌کنی ؟!دقیقا بدنتنم همونه ... باید دوستش داشته باشی حتی اگه چاقی! حتی اگه حس خوبی نسبت بهش نداری!سکانس دوم:+خاله بیا تا جای میدون فرودگاه مسابقه بذاریم... شرطی!-اوووم باوشه شرط سر چیه ؟!+هرکی باخت بستنی مهمونمون می‌کنه! بستنیِ اصغر مشتی!-اووووف آماده باش نرگس که یه بستنی رو افتادی!+آماده ای ؟!یک دو سه!...+خاله وایساااااا! باور کن یه بستنی ارزش انقد دوییدن رو نداره هااااا![ و خاله ای که از نرگس کلی فاصله گرفته و ادامه حرفاش رو نمی‌شنوه و داره با یه لذت وصف نشدنی می‌دوئه :) ]امروز که دارم این مطلب رو می‌نویسم فقط و فقط به این موضوع فکر می‌کنم که شاید یه نفر مثل زهرای یکسال پیش دربدر توی سایت های مختلف بگرده که یه نشونه پیدا کنه که ببینه میشه بدون هیچ امکاناتی وزن کم کرد یا نه؟!من فقط میخوام که یک جواب بهش بدم... قطعا میشه عزیزِدلم!</description>
                <category>✨zizigooloo✨</category>
                <author>✨zizigooloo✨</author>
                <pubDate>Sun, 29 Oct 2023 01:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین چالش  :)</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraBahreini/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-ssaviv8ni1sx</link>
                <description>فکر کنم جزو آخرین نفراتی باشم که دارم برای این چالش مینویسم :/۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: علاقه۲- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: اوووم دفترچه های یادداشت جینگول مینگول رو احتمالا *ـــــ*۳- اگه یه رایحه بودم: ترکیب بوی قهوه با خاک بارون خورده و هیزم نیمه سوخته ی شومینه :)تجربه ی این رایحه و حس و حال با بوی عطر تن یار :))۴- اگه یه شیء بودم:پایه میز(همونی که هروقت رد میشی از کنارش انگشت کوچیکت گیر میکنه بهش و دهنت صاف میشه از دردش :)) ۵- اگه یه رنگ بودم:رزگلد :)لطافت و زیبایی در جهان رنگ‌ها :) ۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: با دستام میتونستم شفا بدم یا بکشم... ۷- اگه یه ژانر بودم: فانتزی ۸- اگه یه نوع قهوه بودم: لاته۹- اگه یه حس بودم: حس موقعی که میخوای خمیازه بکشی ولی نمیتونی و هی نصفه نیمه میشه... همونقدر رومخ و بی معنی :) ۱۰- اگه یه مکان بودم: یه راه پله متروکه که آدما بی اعتنا از کنارش رد میشن و حواسشون بهش نیس... ۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: بدون شک ماه ?✨اتحاد زمان و فضا در آغوش گرم و مهربان ماه :) ۱۱- از چی متنفرم:از دروغ و آدمایی که توی اتوبوس و مترو لبخند میزنم بهشون ولی با اخم جوابمو میدن :/ ۱۲- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: مامانم :) ۱۳- تو چه کاری استعداد دارم: کارای هنری و ساخت جینگولیجات، خودمو دست کم گرفتن، چرت و پرت گفتن و ساخت چرت ترین فانتزیایی که توی دنیا میتونه وجود داشته باشه. ۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: فک کردن به آدمایی که دوسشون دارم، هنر، موسیقی و امتحان کردن چیزای جدید ۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: ۱ سال۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: زنیتسو توی انیمه شیطان کش کراش العالمینههه و هاول :))البته بین توی انیمیشن طلسم شدگان رو هم خیلی دوس دارم ولی خب انیمه نبود و چون دوس داشتم بگم گفتم :)۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: بغل کردن آدمای مورد علاقم، روزایی که رژیم گوشی دارم و کلا خیال پردازی میکنم و چرت و پرت می‌بافم توی ذهنم، رنگ آمیزی کردن، خلق جینگولیجات، ولویی کردن با دخترخواهر گرامی :) ، نشستن توی اتاق انجمن و چرت و پرت گویی با بروبکس، گذاشتن سرم روی پای داداشم و نوازش کردن موهام، رقصیدن توی اتاقم با صدای بلنننند آهنگ، کامل کردن دفتر اهدافم و بولت ژورنالم، اون شبایی که نصف شب میشینی یه گوشه و یدونه چیپس برمی‌داری و سوسکی میخوری و فیلم می‌بینی و ازون ورم بارون زده و بوی خاک بلند شده و... اصن یه حس خفننننن :))۱۸- اگه یه اصطلاح بودم: Toska :)۱۹- شعار زندگی ات: شل کن لذت ببر :)دوتای آخرشو خودم اضافه کردم همینجوری :)</description>
                <category>✨zizigooloo✨</category>
                <author>✨zizigooloo✨</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 22:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواظب خودت باش... این صدبار!</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraBahreini/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B8%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-ga4zn2id66ac</link>
                <description>از زمانی که یادم میاد همیشه عاشق نوشته های پشت کامیون ها و ماشین ها و روی دیوارای شهر بودم. یادمه وقتی که تازه خوندن یاد گرفته بودم انقدر که همه چیزای روی در و دیوارها رو میخوندم، مامانم و آدمایی که توی اتوبوس بودن کلافه می شدن.یادش بخیر اون موقع ها اتوبوساش قرتی تر بودن و من بیشتر دوست میداشتمشون :)ولی همیشه دوست داشتم احساسمو درباره ی این دیوار نوشته هایی که از درد میان و به دل زخم خورده میشینن، بنویسم.قشنگی این نوشته ها اینه که کوتاهن و با چندتا کلمه اوج احساسات انسانی رو به یه انسان دیگه منتقل میکنن.پشت هر کدوم از این جمله ها یه دنیا عشق، احساس، حسرت، تنفر یا... خوابیده که ممکنه هیچوقت نفهمیم حس واقعی اون آدم موقع نوشتنش چی بوده. ولی عین همون جمله س که &quot;از دل برآید و به دل نشیند&quot;تا چند سخن با در و دیوار کند دل ؟ :)بنظرم هرکدوم ازین جمله ها قدرت اینو دارن که بهمون یادآوری کنن که توی این دنیایی که همه سراسر مشغولیتن، عشق میتونه همچنان وجود داشته باشه ته قلب ها و هیچ دیواری نمیتونه جلوش سد بشه.شوق پرواز بده روح زمین گیر مرا...یکی از قشنگی دیوارا اینه که شاهدهای ساکتی ان. دیوارها، شاهد لحظه های عاشقی، دلدادگی و احساسات پاک هر انسانی ان و دلخوشی های نهفته ی اونا رو پنهون میکنن و هیچوقت فراموش نمیکنن؛ حتی زمانی که خودِ انسان ها اون خاطرات رو فراموش کرده باشن. دیوارها تک تک اون خاطرات رو توی تنهایی خودشون و در سکوت مخفی خودشون مرور میکنن و حسرت اون احساسات رو میکشن.مثل انعکاس ماه روی آب، همان قدر نزدیکی اما دور...!دیوارها همیشه منبع خاطرات تلخ و شیرینن و میتونیم خیلی چیزا یاد بگیریم از شیوه ی ابراز عشقشون :)مواظب خودت باش این صد بار :)اینم چندتا دیگه از دیوارای رازدار این کره ی خاکی :)درست میشه :)روزگاری هم اگر دیوانه ات بودم گذشت... جدی دلت تنگ نمیشه یا داری شوخی می کنی ؟!آهنگش قشنگ بود ... آخر پست گذاشتمش :)نگرد دنبال اونی که از قصد گمت کرده https://www.aparat.com/v/9X0Bj مرسی که سومین پستم رو خوندی :)</description>
                <category>✨zizigooloo✨</category>
                <author>✨zizigooloo✨</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 02:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر، باران و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraBahreini/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-cpumul2mr8hf</link>
                <description>پرسه عشاق در آغوش منتظر چتررها می شوم ...آرام، با چاشنی سکوت و به دعوت چتر...گویا امروز به مهمانی زمین دعوتم و قرار است که در سمفونیِ رفقانِ خفته ام در سرزمینِ ابر شرکت کنم.دوستانم رقص کنان و چرخ زنان با ناز و ادا خود را به پیشگاه چتر می رسانند و با زدن بوسه ای بر لبِ چتر، روزه ی سکوتشان را باز میکنند...حقیقتش را بخواهی، قطرات دلتنگ یار دیرینه ی خود، چترند.چتر غیرتی بس ستودنی دارد! ترس از آن دارد که پاکیِ تنِ بلورینِ قطرات به تنِ منفورِ ناپاکان برخورد کند و ستاره ی بدنحسی آنها، دامنِ عشق این رسولانِ پاک و بی ادعا را بگیرد.مادرِ قطرات، این بانوی سرگردان و معصوم که پیام آور روشنی و مصفاست، میگرید و از هجران دوری اطفال بی عاطفه ی خویش نوحه سرایی ها میکند.مادر در پی عشق ملکوتی خویش، فرزندان در پی عشق مادی چتر... عشق چه ها که نمیکند!</description>
                <category>✨zizigooloo✨</category>
                <author>✨zizigooloo✨</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jan 2023 02:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستون اومده و سرده</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraBahreini/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-zyhj6sbmgehk</link>
                <description>همه جا مه گرفتس...این روزها شدیدا سخت میگذرن...غم طنین انداز شده و دیگه هیچ چیزی اون معنای قبلش رو نداره برام. انگار همه واژه ها دارن معنیشونو برام تغییر میدن. دیگه بعضی از واژه ها مثل &quot;مقصد&quot; معنایی نداره برام. این روزا فقط به مسیر فکر میکنم... مسیری که مثل دریا متلاطمه و نمیدونم کی قراره که به ساحل برسه.اصلا ساحل چجور جایی میتونه باشه ؟!میدونی این روزا دلم یه آهنگ میزنه مغزم یه آهنگ دیگه. نمیدونم به نوای این دلِ شبگردِ تنهایِ در به درم گوش بدم یا به سرودِ قدیس وار مغزم... اینکه کدوم درست میگه و کدوم غلط... نمیدونم!من تا حالا توی زندگیم این حس هایی که این روزا دارم رو نداشتم و این باعث میشه که خیلی سردرگم باشم و گنگ باشه برام.حس میکنم توی گلخونه م ولی هوا برای تنفس کمه...حس میکنم هیچکس حواسش نیس بهم،به احساساتم ، به وجود واقعیم...حس میکنم که دارم توی ویرونه ای زندگی میکنم که هیچ اعتمادی به دیواراش نیس...همه جا مه گرفتس،فقط دو تا قدم پیش روم رو میتونم ببینم و تموم.و قسمت بدترش اینجاست که هرچی بیشتر میگم و مینویسم حالم بدتر میشه.پ ن: نمیخواستم اولین شروعم با ناله و حال بد باشه ? ولی پیش اومد دیگه :)</description>
                <category>✨zizigooloo✨</category>
                <author>✨zizigooloo✨</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jan 2023 20:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>