<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا پورسلیمان امیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ZahraPoursoleiman</link>
        <description>*** آمده ایم تا نمانیم ***              دکتری معماری، طراح و پژوهشگر حوزه ی معماری، نویسنده، مترجم، و شاعر.                                 t.me/M_E_HH_R</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:56:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/163460/avatar/8uoYvi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا پورسلیمان امیری</title>
            <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقت</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%B1%D9%82%D8%AA-mtohkzsalnnv</link>
                <description>همونجور که داشت با دهن باز شده با بی ظرافتی مژه های بد کاشته شده ی پر پشتشو بالا میزد و پشت هم پلک میزد و نگاه عاقل اندر سفیه به ما مینداخت، که مثلا با خودش فکر کرده بود چقدر زرنگه و ما ذاتشو نشناختیم، همون لحظه تو دلم گفتم، دیگه جنسیتشم حتی اهمیتی نداره، فقط در حیرتم که یه منسوب به انسان چقدر میتونه وقیح و پست باشه که فکر کنه بقیه نمیفهمن از چه روش هایی خیانت کرده در حالیکه آگاه بودیم داره ارتباطامونو خراب میکنه و همه رو به جون هم میندازه و چشم هامون از حیرت باز و دهانمون از تعجب سنگ بر دندان بسته بود که چطور یه آدم میتونه تا این حد خودمحور باشه که جمعی رو برا منافع خودش در خدمت بگیره، لهشون کنه و بعدا بگه میخواستید کمکم نکنید، مگه زورتون کردم، این داستان خیلی از ماهاست، امروز دو تا فیلم در مورد کنترلگری دیدم و در هر دو حد ترس و ضعف کنترلگر کاملا مشهود بود، این افراد دیالوگهای یکسانی دارند، عدن و مادر قلابی، حتما ببینید ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 00:38:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آدمهای نسل من</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%85%D9%86-qx7rily0ipsc</link>
                <description>معتقد بود که فقط افرادی که حمایت دارند دستاوردهایی دارند و با این منطق نه اعتباری برای تلاش و پشتکار قائل بود، نه دنبال فرصتها میرفت، و نه هیچ مهارتی آموزش دیده بود، نزدیک به ۵۰ سال از زندگی اش گذشته بود و هیچ کاری در زندگی انجام نداده بود ...تعداد زیادی از چنین افرادی دور و بر ما هستند، کسانی که منتظرند تا کار بیاید دنبالشان، منتظرند تا بابایشان برایشان ماشین و خانه بخرد، و اگر این بابا عمرش را به من و شما داده باشد در افراد دیگر جامعه، مثلا در فامیل، دوستان و همکاران دنبال آن بابا میگردند، با این توهم که اینان مدیران خاصی هستند که دهن آسمان باز شده و به زمین افتاده اند و رسالتشان در زندگی این است که توسط یک اسپانسر مایه دار کشف شوند و پروژه های تپل و خاص داشته باشند و بعبارتی در زندگی نه دنبال کار، نه دنبال پروژه و نه حتی دنبال پول هستند، اینان همیشه دنبال افراد حمایتگری هستند که پول روی سر و صورتشان بریزند و همینجور الکی تمجیدشان کنند، در رویاهایشان سلبریتی های بسیار کار درست کشف نشده ای هستند که قرار است مثل هنرمندان بزرگ تاریخ پس از مرگ معروف شوند، مگر اینکه بموقع توسط جامعه کشف شوند. آنها خود را تافته جدا بافته و فرزند خلف مادرانی میدانند که پسران خود را شاه و دختران خود را ملکه صدا میزدند، و با این توهم فرزندان خود را به دل جامعه قدر نشناسی فرستادند که فرق آنها را با دیگر افراد نادان دم دستی نمیدانند، آن بدبختهای گدا گشنه ای که فقط کار کردن مثل مورچه کارگر را بلدند، البته از نظر ایشان، چون در آرائ این افراد هر گونه تلاش و پشتکار، مهارت آموزی و پیگیری عین خنگی است، و آدم باید یجا بنشیند تا کار در خور شانش او را بیابد. در آرائ ایشان کسانی که بلد نیستند از دیگران استفاده کنند و مثل ایشان چون زالو خون دیگران را بمکند خنگند، در آرائ ایشان باید بلد باشی با حداقل زحمت بیشتر ثروت را جذب کنی. آری این است داستان بیشتر افراد نسل من که هم خود را به قهقرا میبرند و هم هر کسی که با آنها مدتی در مسیر زندگیشان همراه شود. اینها حتی اگر کارد به استخوانشان برسد و برای نان شب مجبور شوند در تاکسی اینترنتی کار کنند میگویند این شغل اصلی من نیست، فقط در مسیر رفت و آمدم چار تا مسافر سوار میکنم. خودمان را گول نزنیم، در نسل ما بعضی ها با توهم زیادی باد شده اند، یک سوزن ریز بیست تومنی میخواهد تا منفجر شوند و عقده های درونی ناشی از تمجیدات بی دلیل والدینشان در کودکی، حالا در دهه چهل و پنجاه زندگیشان بریزد بیرون. براستی آدمها را در دهه ۴ و ۵ زندگیشان میتوان شناخت، وقتی بحران میانسالی تمام کاشته های ذهنی قبل از آن دوران را به چالش میکشد.</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 08:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملافه نچسب</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%86%DA%86%D8%B3%D8%A8-bfomh5dijokg</link>
                <description>یه ملافه دارم که بشدت هم جاذب آبه هم سریع خشک میشه، وقتی میندازمش تو ماشین همراه بقیه ملافه ها، ازش متنفرتر میشم، چون همشون یه نمی دارن که نشون بده شسته شدن الا این چغر بی بنیاد بی ریشه، همچین خشک میشه تو ماشین که نگو، ازش بدم میاد، توو ماچه، طبیعی نیس، رو مخمهانگار باهام حرف میزنه، حکایت بعضی آدماس، بازی روانی داره، بهش میگی شسته شو، اما اون خشکم میشه، جوری که نمیفهمی آیا اون کاری که تو خواستیو انجام داده یا نه، بعدشم منت میزاره که تو فقط خواستی شسته شم اما من حتی خشکم شدم، آخه کی ازت کار اضافی خواست پیک می سربار آویزون، کاری که ازت خواستنو درست انجام بده، اضافش که خودت تصمیمشو گرفتی پیشکش، به اینا اصلا نمیشه اعتماد کرد، اومد من یه ملافه نمدار میخواستم که گفتم شسته شی، واسه خودت سر خود میری خشک میشی ندید بدید!</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 00:01:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردن به دست یک ماهی قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-ltb431pbvrhv</link>
                <description>دو شب بود که با صدایی از خواب میپریدم، صدای برخورد میله زیر پرده کرکره با دیوار، یا شایدم هم برخورد نوار قرقره بالا و پایین کننده با میله ی پرده کرکره، هر بار که با این صدا از خواب میپریدم طبق معمول از شدت ترس اول به دستشویی میرفتم و بعد همه پرده ها را چک میکردم و همه پنجره ها را که ای خدا از کجاست و از کدام پنجره و کدام پرده است این صدا، خانه ی ما هفت تا پنجره بزرگ دارد و من همه را باید چک میکردم، هم خسته کننده بود و هم ترسناک.دو شب اینجوری گذشت و دروغ نگم از ترسی که بر من مستولی میشد امروز بعدازظهر یهو تبخال بزرگی بر لبم ظاهر شد، آخه همه پنجره ها بسته بود این صدای بلند برخورد پرده ها چه بود آخر، ذهنم بدجوری درگیر بود.شب های قبل بخاطر ترس دخترم از تاریکی بعضی چراغها تا بعد از خواب او هم روشن بود، اما امشب ازو خواستم برای خواب آماده شود و چراغها را خاموش کردم، داشتم با خواهرم تلفنی حرف میزدم که همان صدا سر شبی دوباره آمد و دخترم هم این صدا را شنید، آخیش مطمئن شدم که من خیالاتی نشده بودم، دخترم به محض شنیدن گفت مامان اینکه صدای پرده ها نیست، گفتم پس صدای چیه؟ گفت ماهی، ماهیمون &quot;ماهول&quot; توی تنگش داره با سرعت شنا میکنه و صدفها رو با حرکت آب به هم میزنه، صدای اوناست.یادم آمد که شب اول، اولین باری که این صدا را در خواب و بیداری شنیدم لحظه اول همین به ذهنم آمده بود که صدا از ماهی و صدفهاست، اما از شدت ترس این امکان رو از یاد برده بودم، و با تکرار صدا هر چه بیشتر مطمئن شده بودم که صدای باد و برخورد پرده هاست.نفس راحتی کشیدم و تا کنار ماهول رفتم، آری او امشب هم مثل شبهای قبل موقع خواب ما هایپر شده بود و تنگ را به فوران کشانده بود، آب در تنگش میلرزید و صدفها را جابجا میکرد.ماهی بی خون شده دو شب مرا تا مرز سکته و توهم توهم زدن پیش برده بود، دیگه اگه امشب هم آن وضع ادامه پیدا میکرد حتما فردا یک زنگی به تراپیست میزدم.ماهی به این کوچکی داشت با روانم اینجوری بازی میکرد و مرا دستی دستی با فکر ترس به سکته میداد، ترس میتواند باعث شود که اجازه دهیم یک ماهی قرمز کوچولو ما را بکشد ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 00:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز بی بدن</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-ugdiio6djjrg</link>
                <description>یک‌مرد میخواهد که بر دوشش کشد افکار این آشفته زن راقرنی بباید بگذرد تا رو کند اسرار مغز بی بدن راانگار یک سر بودم و بعد از چهل سالدستی ز من بر آمد و سوی قلم رفتپایی ز من بر آمد و تا یک قدم رفتتا یک قدم رفت و برایم دفتر آوردهی خط زدم هی خط زدم تا یک خطم رفتیک خط ز من رفته به روی جسم دفترلغزید انگشتم به روی جسم دفترخطی برای نسلها بعدم کشیدمآواره ام چون اشک پیش چشم دفترخط میزنم بر روی هر خط که کشیدمدر خوابهایم خوابهای خوب دیدمدر خواب دیدم اشکهایم رودها ساختاز چشمه ها و رودها آشوب دیدمهذیان گنگی در سرم میرفت و میشداین لحظه ها آخر برایم ماندنی شدکی گفته باید بیتها باشد رباعیاین بس که شعرم پیش جمعی خواندنی شد</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 02:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-yqjfrgediht9</link>
                <description>پیرمردی بغل کوچه ماچار در دورتر از خانه ی خویشزیر سوز یخ و باران در دیکارتون خواب شدست ...قصه اش واقعی استاو ندارد شمعیمرد همسایه به او پولی دادمن ولی از کنارش چو همه عابرهارد شدم سرد امروزناگهان در سرم اندیشه ی زردی افتادکه چرا مردک پیر همه شب در کوچه در کنار آتشروی آن پیرنشین بغل آن خانهمینشیند هر باردخترم در نگهم معنی دارنگهی دوخت و گفتمادر این پیر که یخ زد در دیبیش از یک ماه است که همه روز در این کوچه ی ما میخوابدتو چه دانی دخترمن به هر صبح ره مدرسه ام دیده ام او را هیناگهان قلبم ریختچه دلیلی دارداو بخوابد اینجازیر سوز و سرماطاقتم طاق شد و تا به کنارش رفتمخانه ات کو؟ آنجاست، چار در آنورترپس چرا اینجا در کوچه تو سرگردانیبه دلیل شخصی ماه هاستزیر این کارتون و روی این زیر اندازبا پتو میخوابمو قرار است که تا عید همینجا باشمو دوباره تاکیدکه دلیلش شخصی استکمی آرام گرفت این دل منخانه دارد پس اوقرصی از نان به دستش دادمآمدم تا خانهدیرتر شد ساعتنیمه شب شد الانسردتر گشت هواو دلم پیش دل آن پیر استکه نلرزد از سوزکه نمیرد از لرز ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 00:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم ساعت تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-tkei0ywbytqq</link>
                <description>عادت کردیم روزی دو ساعت برقمون بره، یعنی قطع بشه، ما میگیم میره، چون نمیدونیم کجا میره وقتی که پیش ما نیست، خلاصه، اگه روزی دو ساعت برقمون نره زندگیمون یجوری میشه، خودتون که بهتر میدونید چی میگم، عادته دیگه.خلاصه برقمون ساعت ۶ رفته بود و ساعت ۷.۳۰ در حالیکه داشتم در یک گروه در مورد مسائل ملی و انرژی بیخودی بحث میکردم یهو شارژ گوشیم تموم شد و گوشیم خاموش شد، حالا هم گوشی من و هم گوشی هانا خاموش بود و کبریت هم نداشتیم، گاز فندکا هم تموم شده بود و هر چند منطقه بغلیمون برق داشتن اما فقط یکی از خوابها کمی نور داشت و ما عملا در تاریکی مطلق بودیم، باید یجوری بهش عادت میکردیم.هانا گفت مامان بریم پیاده روی خیابونا برق دارن، منم گفتم ولش کن دتر حوصله ندارم، سرده. اونم بیخیال شد و گفت:- مامان من دارم خیلی میترسم همه چی یجوریه تو تاریکی، گفتم ببین بیا چشمامونو ببندیم و با کلی کلک بالاخره ده ثانیه چشماشو بست، بچه که بود هر وقت در جای تاریکی بودیم ازین تکنیک ده ثانیه برا عادت چشماش به تاریکی استفاده میکردم و برا کم شدن ترسش جواب میداد. این بار هم جواب داد و چشمامون عادت کرد به تاریکی.هانا پیشنهاد داد که با هم حرف بزنیم تا ۸ بشه و برق بازم بیاد، منم اوکی بودم، تاپیک هانا مثل همیشه ژیمناستیک بود. گفت ازم بپرس، منم مثل ناشی ها، -حرکات ژیمناستیکو نام ببر، اونم ۲۲ تاشو گفت که البته زیاد یادم نیس چی بود، بعد برا اینکه خودم راحت تر هضمش کنم سوال دومم این بود،- سه تا از حرکاتی که بیشتر دوست داری کدومان؟ - قوس عقب، پیچ، نیم پشتک، البته اینا هم یادم نبود، الان دوباره ازش پرسیدم، -حالا اونی که بیشتر از همه دوست داریو بگو، -پیچ، منم با این سوالام، هانا یه سری پادکست بسازیم من ازت مصاحبه کنم چی؟ -باید سوالا رو خودم بهت بگم، تو بلد نیستی، -خب به نظرت چه کارایی میشه انجام داد که پیچ راحت تر و زیباتر اجرا بشه، و اون کلی توضیح داد، - بنظرت از چه سنی بچه خوبه ژیمناستیک یاد بگیره،-از سه سالگی، البته چون تا ۵ سالگی شل مغزه(منظورش نرم بودن جمجمه بود) بهتره از سه تا ۵ سالگی فقط بازی طور باشه، -خب بچه زیر ۵ سال اگه بعدا یادش بره حرکاتو چی، -خب باید همینجور ادامه بده که یادش نره، -بچه ۵ تا ۷ سال چی؟ هر کدوم چقد فضا و چه وسایلی نیاز دارن، و هانا ده دیقه توضیح داد، اون خیلی دوست داره آموزش بده، چه تئوری و چه عملی، منم عادت کردم به این توضیحاتش.برق اومد و من جهیدم برا انجام امور خونه، از هانا پرسیدم، - چرا هر وقت تاریکه با هم بیشتر وقت میگذرونیم و بیشتر حرف میزنیم، مثل صبح زود، آخر شب و وقتایی که برق میره، -چون من از تاریکی میترسم، آره راست میگه، شاید آدم ها عادت میکنن، به اینکه اگر ترسیدن به مامانشون پناه ببرن، به کسی که اولین تاریکی دنیا رو با اون تجربه کردن، در درون مادر.</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 21:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معماری خوب با زهرا پورسلیمان، بنای اول؛ هرم خوفو</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%81%D9%88-yfkut1wktmy5</link>
                <description>درود بر شما دوست عزیزم که من رو با معماری خوب جمعه ها دنبال میکنی، این جمعه قصد دارم در مورد مستحکم ترین بنای تاریخ باهات صحبت کنم، هرم خوفو در مصر باستان، با تحلیل این بنا همراهم باش.برای ارائه تحلیل جامع‌ و کامل‌ از هرم خوفو، می‌توانیم به ابعاد مختلف آن، از جمله تاریخچه، طراحی هندسی، مهندسی ساخت، تأثیرات فرهنگی و نمادین، چالش‌های ساخت، و تأثیرات آن بر معماری در دوران‌های مختلف پرداخته و جزئیات بیشتری را بیان کنیم. در ادامه، تحلیل مفصل‌تر و گسترش‌یافته‌تری از هرم خوفو ارائه می‌شود خواهد شد.مقدمههرم خوفو، که به عنوان هرم بزرگ جیزه نیز شناخته می‌شود، یکی از عظیم‌ترین و برجسته‌ترین دستاوردهای معماری و مهندسی در تاریخ بشر است. این هرم به دستور فرعون خوفو (یا خئوپس) از سلسله چهارم مصر باستان ساخته شد و در حال حاضر تنها عجایب هفت‌گانه دنیای باستان است که همچنان پابرجاست. هرم خوفو نه تنها یک اثر معماری منحصر به فرد است، بلکه نشان‌دهنده توانایی‌های مهندسی، سازمان‌دهی و مفاهیم فرهنگی بسیار عمیق در دنیای باستان است.تاریخچه و زمینه ساختهرم خوفو در حدود سال ۲۵۵۰ پیش از میلاد ساخته شد. این هرم، که به عنوان مقبره فرعون خوفو ساخته شده بود، در مجموعه هرم‌های جیزه در نزدیکی قاهره واقع است. ساخت هرم خوفو در دوره‌ای انجام شد که مصر در اوج قدرت خود قرار داشت و در آن زمان، فرعون‌ها به عنوان خدایی زنده شناخته می‌شدند که در پس مرگ نیز باید به شکلی شایسته و با شکوه دفن شوند تا سلطنت آنها در زندگی پس از مرگ نیز ادامه یابد.طراحی و هندسه هرم خوفوهرم خوفو یکی از دقیق‌ترین و پیچیده‌ترین سازه‌های معماری در تاریخ باستان است. درک طراحی و هندسه این هرم نیاز به توجه دقیق به جزئیات دارد.۱. هندسه دقیق و ساختار چهاروجهیهرم خوفو به شکل یک هرم چهاروجهی است که هر چهار وجه آن به‌طور کامل متساوی‌اند. این طراحی هندسی دقیق، شکلی نمادین و کاربردی به هرم داده است. هندسه هرم به‌طور خاص برای ایجاد تناسبات درست و اطمینان از استحکام سازه در طول زمان طراحی شده است. هرم خوفو ارتفاعی معادل ۱۴۶.۶ متر داشت که در حال حاضر به دلیل فرسایش به ۱۳۸ متر کاهش یافته است. ضلع هر پایه هرم حدود ۲۳۰ متر طول دارد.2. زاویه شیب و ساختار پایدارزاویه شیب هرم خوفو یکی از ویژگی‌های برجسته این سازه است. زاویه تقریباً ۵۱ درجه است که نشان‌دهنده تعادل و هماهنگی بین ابعاد و وزن سازه است. این زاویه به گونه‌ای طراحی شده که نیروی وارد بر هرم به‌طور یکنواخت در تمام سطوح توزیع شود و سازه پایدار باقی بماند. این ویژگی هندسی نه تنها باعث استحکام سازه در برابر نیروهای طبیعی همچون باد و زلزله می‌شود، بلکه طراحی را برای نمای بیرونی هرم نیز جذاب و متناسب می‌سازد.3. نسبت‌های ریاضی و پنهانیمطالعات مختلف نشان داده‌اند که هرم خوفو از نسبت‌های ریاضی بسیار دقیقی پیروی می‌کند. به‌عنوان مثال، نسبت ارتفاع هرم به طول پایه تقریباً برابر با عدد پی (π) است که نشان‌دهنده آگاهی طراحان از اصول ریاضی پیشرفته در آن دوران است. همچنین، طراحی دقیق و استفاده از ابزارهای ساده‌ای مانند چوب و طناب برای اندازه‌گیری، نشان‌دهنده توانایی‌های مهندسی بالای سازندگان هرم است.مصالح و روش‌های ساختدر ساخت هرم خوفو، استفاده از مصالح مختلف و همچنین تکنیک‌های پیشرفته ساخت از جنبه‌های برجسته این پروژه محسوب می‌شود.1. سنگ آهکبخش عمده هرم خوفو از سنگ آهک ساخته شده است. این سنگ‌ها به‌ویژه از معادن نزدیک جیزه استخراج شده‌اند. سنگ آهک در ساخت قسمت‌های خارجی و داخلی هرم به‌کار رفته است. برای ساخت بخش‌های بیرونی، سنگ‌های آهک به‌دقت برش داده شده و در کنار هم قرار گرفته‌اند تا سطح صاف و یکدستی ایجاد کنند. به دلیل این که سنگ آهک به‌طور طبیعی در برابر فرسایش مقاوم است، استفاده از آن در ساخت هرم به سازه کمک کرده تا در گذر زمان بتواند استحکام خود را حفظ کند.2. گرانیتدر بخش‌های داخلی هرم و به‌ویژه در اتاق‌های دفن، از گرانیت استفاده شده است. گرانیت به دلیل استحکام و مقاومت بالای خود در برابر فشار و تغییرات دمایی انتخاب شد. این سنگ بیشتر از معادن أسوان در جنوب مصر استخراج شده بود. برای نصب گرانیت در اتاق دفن، به تکنیک‌های پیشرفته‌ای نیاز بود که به طور دقیق و با دقت بالا انجام شده است. این استفاده از گرانیت نشان‌دهنده دقت معماران در انتخاب مصالح مناسب برای بخش‌های خاص و حیاتی سازه است.3. پوشش خارجیدر ابتدا، سطح خارجی هرم با سنگ‌های آهک سفید و صیقلی پوشیده شده بود که به هرم درخششی خاص می‌بخشید. این پوشش‌ها به‌طور قابل توجهی نور خورشید را منعکس می‌کردند و هرم را در روز مانند یک الماس درخشان به نمایش می‌گذاشتند. متأسفانه این پوشش‌ها در طول زمان از بین رفته‌اند، اما هنوز هم می‌توان تاثیر آن را در تخیلات تاریخی مشاهده کرد.4. نحوه حمل و نصب سنگ‌هاحمل و نصب سنگ‌های عظیم برای ساخت هرم یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها بود. برای جابجایی این سنگ‌ها از سیستم‌های رمپ و قرقره استفاده شده بود. برخی از محققان معتقدند که برای حمل سنگ‌ها از رمپ‌های مارپیچ یا شیب‌دار استفاده شده که به تدریج به سمت بالا هدایت می‌شدند. این فرآیند نیاز به نیروی انسانی بسیار زیادی داشت که به‌طور منظم و با هماهنگی کار می‌کردند.مهندسی و ساختار1. سازه هرم و توزیع وزنهرم خوفو از چندین لایه سنگی ساخته شده که هر لایه به‌طور تدریجی کوچک‌تر می‌شود. این طراحی به‌گونه‌ای است که وزن هر لایه به لایه زیرین منتقل می‌شود و استحکام سازه حفظ می‌شود. لایه‌های سنگی به‌دقت و با دقت بسیار نصب شده‌اند تا هیچ‌گونه فشار اضافی بر بخش‌های پایین‌تر وارد نشود. این طراحی دقیق سازه هرم یکی از دلایل پایداری و مقاومت آن در طول زمان است.2. اتاق‌های داخلی و سیستم تهویهیکی از ویژگی‌های جالب توجه هرم خوفو، سیستم داخلی آن است. این هرم دارای چندین اتاق و راهرو است که به‌طور خاص برای دفن فرعون و نگهداری اشیاء ارزشمند طراحی شده‌اند. این اتاق‌ها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که فشارهای ناشی از وزن سنگ‌ها را به‌طور یکنواخت توزیع کنند. همچنین، سیستم تهویه خاصی در این اتاق‌ها تعبیه شده بود تا جریان هوا از داخل هرم به بیرون منتقل شود و از تجمع گازهای خطرناک جلوگیری شود.نمادگرایی و مفهوم فرهنگیهرم خوفو نه تنها یک سازه معماری است، بلکه یک اثر فرهنگی و نمادین بسیار عمیق است. در مصر باستان، هرم‌ها به‌عنوان نمادهای ابدیت و پیوند میان زمین و آسمان شناخته می‌شدند. ساخت هرم به‌عنوان مقبره برای فرعون‌ها نه تنها به‌منظور حفظ بدن فرعون برای زندگی پس از مرگ بود بلکه به‌عنوان نمادی از سلطنت جاودان و قدرت فرعون‌ها عمل می‌کرد.1. ارتباط با خورشید و آسماندر بسیاری از فرهنگ‌های باستانی، خورشید به‌عنوان منبع حیات و انرژی در نظر گرفته می‌شد. هرم‌ها به‌عنوان نمادی از اشعه‌های خورشید و مسیر سفر روحانی فرعون به سوی آسمان ساخته می‌شدند. شکل هرمی که به سمت آسمان می‌رود، به‌طور طبیعی نشان‌دهنده راهی به سوی آسمان است، جایی که فرعون پس از مرگ می‌تواند به خدایی تبدیل شود.2. نظم و هماهنگیدر طراحی هرم خوفو، مفهومی از نظم، هماهنگی و ابدیت نهفته است. این طراحی نه تنها نشان‌دهنده قدرت فرعون بلکه نشان‌دهنده تعهد به نظم کیهانی و دقتی است که در همه ابعاد زندگی مصر باستان وجود داشت. هر جزئی از این سازه نشان‌دهنده ارتباطات پیچیده و دقیق میان جهان مادی و معنوی است.تأثیرات بر معماری و مهندسی آیندههرم خوفو نه تنها در دوران خود بلکه در دوران‌های بعدی نیز تأثیرات زیادی داشت. ساخت هرم‌های دیگر در مصر، به‌ویژه هرم‌های پادشاهان بعدی، به‌طور مستقیم تحت تأثیر هرم خوفو قرار گرفت. این هرم نه تنها از لحاظ معماری و هندسی الگویی برای هرم‌های دیگر بود، بلکه تأثیر زیادی بر سایر ساختارهای معماری در جهان باستان داشت.نتیجه‌گیریهرم خوفو یک شاهکار مهندسی و معماری است که نه تنها در زمان خود، بلکه در طول تاریخ به‌عنوان یک نماد از دانش، قدرت و دقت فنی بشری شناخته شده است. از طراحی دقیق هندسی تا انتخاب مصالح و تکنیک‌های ساخت پیچیده، هرم خوفو یک نمونه بی‌نظیر از توانایی‌های مهندسی در مصر باستان است. این سازه علاوه بر اینکه نمادی از قدرت فرعون و سلطنت جاودان است، به‌عنوان یک اثر معماری و مهندسی همچنان یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای بشر محسوب می‌شود.طراحی هندسه پایدار و استفاده از مصالح مقاوم موجب استحکام این بنا در طول تاریخ شده است. همچنین در این بنا هندسه منطبق بر عملکرد بنا شکل گرفته و همین امر نیز در طول زمان بخشی از پایداری بنا را تامین کرده است، زیرا در حین استفاده از بنا این انطباق ساختاری کارکردی هر چی بیشتر در مسیر پایداری و سلامت سازه ای بنا بوده است.هندسه به خودی خود یکی از فاکتورهای ایجاد حس زیباشناختی است که در این بنا به صورتی مدرن نسبت به زمانه خود و حتی در دوران حاضر با هندسه مینیمالیستی خودنمایی میکند. در یک نگاه به ساختار ساده و حداقلی پلان و حجم بنا هر چه بیشتر بر اهمیت تاریخی مدرنیسم صحه گذاشته شده است.</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 08:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-m63iysyr48pt</link>
                <description>امروز صبح که از خواب بیدار شدم، بخاطر بی خوابی ناشی از اضطراب ممتد روزهای قبل تمام بدنم میلرزیدبه خودم گفتم، عاطفه، امروز باید بر همه تنشهایت غلبه کنی و آنها را دور بریزی و این روز را روز خودت کنیصبح خیلی زود خانه را تمیز کردمبعد برای یک پرونده به یکی از ادارات رفتم که طبق معمول کارم به روز دیگر موکول شدبعد یکی از دوستانم به دیدنم آمدو با هم حرفهای بسیار خوبی زدیمبعد تایم خوبی را با کارآموزانم و کارهای شخصی حرفه ام گذراندم و چند تلفن خوب هم داشتمبعد از مدرسه دخترم به خانه رفتیم و در آرامش نهاری خوردیمکمی استراحت و فیلم مورد علاقه و بعد چند ساعتی دیدار عزیزانی که مدتها بود منتظر دیدارشان بودمتمام تنش های یک هفته فشار از دوشم برداشته شدو در پایان شب پی به چیزی بردمهمانقدر که بودن با حتی یک فرد چه برسد بودن در یک جمع میتواند تمرکز را برهم بزند و منجر به افزایش نرخ تصمیمات اشتباه شود، به همان اندازه این امر میتواند اگر درست انجام شود موجب حواس پرتی مثبت، گذران وقت و دوری از اضطراب و پریشانی شودفقط باید کسی را برای هم صحبتی برگزینیم که نه تنها وقتمان تلف نشود، بلکه چیزی نو بر ما بیفزاید، مثل آرامش، امنیت، مراقبت، حمایت، و پیشرفت و موفقیتجایی که حس کنی آدم امنی یافته ایجایی که حالت بهتر شود و بتوانی بی پروا خودت باشی، حرفهایت را بزنی و در خودت نریزی، جایی که بتوانی بگویی چه میخواهی و چه نمیخواهی و دوست، خانواده یا آشنایانت به احترام انسان بودنت تو را همانگونه که هستی بپذیرند نه آنگونه که خود گمان میبرندآدم امن نه چرایی میپرسد نه توضیحی میخواهداین را در شروع دهه پنجم زندگی ام با گوشت و خونم تجربه کردم</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 00:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نیمه گمشده احتمالی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-wj1cytsxkzya</link>
                <description>میدانم سالهاست همدیگر را ندیده ایم، شاید اصلا تا حالا همدیگر را ندیده باشیم، نمیدانم اگر روزی تو را ببینم چه حسی به تو خواهم داشت، یا تو چه حسی به من خواهی داشت، نمیدانم اگر تو را بیابم یا حتی اگر وجود داشته باشی چه شکلی هستی یا چه کارهایی انجام میدهی یا کجا زندگی میکنیفقط چند سوال را حتما از تو میپرسمزنی با تجربه های بسیار که به راحتی خام حرفهای قشنگ نمیشود را میپسندی؟کاستی های درونی اش و ضعفهایش و تمام شکنندگی هایش را که در پس هیبتی قوی پنهان کرده میخواهی؟دختر بازیگوش کوچکی که زیر ویرانه های رنج ها مدفون شده در میابی؟ببینم اصلا تو وجود داری؟چهل سالگی شوک عظیمی بودالان حال پیامبران را میفهمم به ناگهان راهت را میابیو آنجاست که هیچ چیز نمیتواند تو را متوقف کندگاهی فکر میکنم تو هم مثل خدا تنها در مخیله ام میگنجی و قابل دیدن و لمس نیستینمیدانم شاید من از اول نصفه بوده ام و نیمه ای ندارمشاید هم، نیمه ام گم نشده و از اول در خودم بودهفقط میدانم که پوسته ای عظیم دورم را گرفته، پیله ای ضخیمشاید تا پروانه شدن راهی نباشد ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2024 00:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-gi2vca3ovkgr</link>
                <description>آن دوری خودخواسته تحمیلی بخاطر جبر و اوضاع زمانه بودمیخواستم آزاد باشمرها باشمخودم باشماما نمیشدمیجنگیدمبا خواسته هایم در خودمو چهل سالگی اینگونه گذشت ...آن دوری خودخواسته تحمیلی بخاطر جبر و اوضاع زمانه بودمیخواستم آزاد باشمرها باشمخودم باشماما نمیشدمیجنگیدمبا خواسته هایم در خودمو چهل سالگی اینگونه گذشت ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 23:08:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%B4%D8%A8-dbjj6hapeg53</link>
                <description>من از خورشید بیزارمشبیه جغد تاریکیشبیه بالهای تیره خفاششبیه استعاره های مخفی زیر هر بیت یه شعر ترمن از خورشید بیزارمکه میتابد به جان یک زمین خشک لم یزرعنمیدانم چه میخواهد ازین عریان بی محصولنمیدانم چه در سر دارد این پتیاره ی بی رحمبرو جای دگر دنبال قطره آب مفتی باشکه در من قطره ای حتی بخاری هم نمیابیبه قول عمه ات خورشید عالم تاب هستی توبرو آنجا که باغ و برکه ای پهن است چتر خویش را گسترکه از من هیچ روی خوش نخواهی دیدچرا؟در آن روزی که گرمایت نیازم بودو آن شبها که در فکر طلوعت لحظه هایم رفتتوی خائن کجا بودیبه پشت ابرها بودیبرو من هیچ حرفی با خیانتکار شهر آشوب بی وجدان ندارمبرو من آرزویی هم دگر بعد از غم هجران و این پایان پر حرمان ندارمازین نوری که جز منت برای باج خواهی تو از من نیستازین روی خوشت بیزار بیزارممن از خورشید این بی شرم بی وجدان بی ریشه به طرزی سخت بیزارم ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 02:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%B3%D9%88%DA%AF-yzz8jqv7u3fs</link>
                <description>گویی گوری در من کنده اند برای مرگ زنانگی هایمو آنرا خالی رها کرده اندخاکها از دیوار های گور میریزند و خالی اش درد میکند مرثیه ای برای آرزوهایم بر پیشانی ام نوشتند و مرگ عشق را جشن گرفتند، مرگ مادری را در گور مادری که هنوز زنده است به تماشا نشسته اندو این خالی چقدر سنگین است و حملش چقدر دشوارگویا کالبد تمام رویاهایم فرو میریزد و این ریزش درد میکند ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 01:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او (از سری بی تاریخ)...</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-s9tb87pjpgs9</link>
                <description>ازم پرسیددرست فکر میکنم؟ مستقل بودن یعنی اینکه یه کار خوب و درآمد مناسب داشته باشم؟!گفتم نهگفت پس چیهگفتم برا مستقل بودن اول باید تعریف درستشو بدونیتا بتونی تبدیل بشی به اون چیزی که تعریفش کردی،مستقل بودن یعنی منتظر هیچی نمونیگفت اما نمیفهمم، یعنی چی که منتظر نمونمگفتم منتظر چرخیدن کلید تو در خونه نباشی، منتظر زنگ تلفن نباشی، منتظر جواب پیام نباشی، منتظر نباشی وقتی مریضی ازت پرستاری بشه، خودت بلد باشی از خودت مراقبت کنی، خودت بلد باشی حال خودتو خوب کنی، بلد باشی تنهاییتو پر کنی، بلد باشی تنها سفر بری، بلد باشی واسه خودت یه چای دبش بریزی و با خودت خلوت کنیهر وقت اینا رو بلد بودی یعنی مستقلیگفت پس تو مستقلی، آخه همه میگن خیلی قوی ایگفتم نه من هنوز نصفشم بلد نیستمگفت چراگفتم چون یاد نگرفتم، آدم اینجوری ندیدم که ازش یاد بگیرم، اما امیدوارم بشم، مستقل بشم و با خودم حالم خوب باشه ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 00:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-lhwszir0iaho</link>
                <description>بهم گفتتو آینه نگاه کننگاه کردمیکی در آینه بود که لبخندی دائمی بر لب داشتنسبتا چهره خوبی داشتچشمهایش هنوز کمی میخندیداما خیره بودسکوتی دائمی بین من و آینه حکمفرما بودبهش گفتمنمیدونم چی میگهگفت گرفتم، چند وقته با خودت حرف نزدیو من ساعتها به فکر فرو رفتمبراستی چهره ام برایم تازگی داشتحس کردم مدتهاست خودم را نگاه نکرده امانگار زمانی برای این کار نداشته اموقتی به خانه برگشتم دقیق تر شدمانگار آینه توالت تنها جاییه که آدمها خودشونو توش حسابی برانداز میکننکه تمیز باشن، برای چشم آدمای دیگه، چشماشون، دندوناشون، پوستشون، ابروهاشوناما امروز دقیق تر که شدمدیدم موهام سفیدتر شدنمدتهاست تصمیم گرفتم رنگشون نکنمبرا سلامتشوناما این جنگل جوگندمی مدام بهم یادآوری میکنه که فرصت رو غنیمت بدونکودک درونت فعالهاما تو دیگه کودک نیستیبه خودم گفتممنتظر دیدن چهل سالگیت بودیحالا ببیندسته موهای سفید و لایت طبیعیچروک های ریز خط خنده اتچشمات که دیگه دو شماره عینک میخواد اما هنوز رنگش سر جاشهصورتی که تپلش بیشتر بهت میادهر یدونه موی سفیدت یه تجربستبا خودت صلح کنآروم بگیریکم بشینهیچ کاری نکنبه هیچی فکر نکنفقط باشو نفس بکشجوری نفس بکش که ورود هوا رو به ریه هات حس کنیجوری سکوت کن که صدای قلبتو بشنوی، جوری باش که نبودت حس بشهاین یه فرصته که گیرت اومده، با اینکه تا مرز تموم شدن فرصتت رفته بودیبریز دور اون گذشته رو و فقط خودت باش تمام و این بازی ادامه دارد ... ۲۹ بهمن ۴۰۲، ۷ دیقه مانده به نیمه شب</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 23:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نیز بگذرم</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%85-mhz6ifnihf1v</link>
                <description>هر سالی که از عمرم میگذرد ابتدا نگاهی به پشت سرم میاندازم تا ببینم چه راهی را تا امروز آمده ام، سپس به دور و برم نگاه میکنم تا ببینم چه کسانی برایم مانده اند، در نهایت چشمانم را به دوردستها نمیدوزم بلکه به قدم بعدی که آینده امروزم است نگاه میکنم و به راهم ادامه میدهم، من نیز بگذرم ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 23:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D9%85%D9%86-spcdzisifvbf</link>
                <description>هیچ کس حال مرا درک نکردلحظه ای که من من را بردنددر همان دم همه آنجا بودنددر دمی جان و تنم را بردندمن بیهوش و دو چشمی گریانخواهری که نفسش بند آمدمادری که نگران من بودو پزشکی که صلاحم را خواستدرد در تک تک اندامم ریختتکه ای از بدنم را بردندماه ها از عملم میگذرددرد اما سر جایش باقی استدرد آن حفره خالی ماندهقسمت کوچکی از من بود ووای انگار همه ام را بردندحس خالی شدن از خود دارملحظه هایی که غمش میایدیاد جایی که در آن فرزندمماه ها شاد در آنجا میزیستو کنون خانه قبلش در منیک فضای خالی استزندگی از پس چیزی که دگر نیست به جریان افتادزندگی با بدنی خالی از اوباز جاری است هنوزحس من جوری هستگویی یک تکه خاص از بدنمدور از جان و تنم پوسیده استو فنا یافته استو همین حال برایمبدترین حس عجیبی است که انسان دارد ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 08:14:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-zlns74z1lhrm</link>
                <description>در تمام بدنم دردی هستسرد و مزمن به درازای تمام تاریخگویی این زندگی آخرم استخستگی در بدنم شیون و بیداد کندحس من حس کسی نیست که فرصت داردکه دمی فارغ از دغدغه هااندکی آسایدحال من دیر زمانی است خراب است رفیقدست بی رحم زمانه منو بی فردا خواستاو مرا تنها خواستالبته عاشق تنهایی خود هم شده امچونکه او دیر زمانی است که همراه من استتا که یک روز به خود آمدم و دیدم کهآنکه با من تنهاست، روز و شب هم اینجاستحس تنهایی ام استپس تلاشی کردمکه پذیرم او راو کنونهمدم گوشه تنهایی من تنهایی است ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 00:03:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانی از دهکده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-ejo8sjyjrcze</link>
                <description>نمیدونم چه سالی بود اینترنت اومد اما فکر کنم نوجوون بودم، حرف از دهکده جهانی و گفتگوی تمدنها و پایداری و اینا، اگر کامپیوتر ندونی بیسوادیو ...چمیدونم ازین حرفابزرگتر که شدیم موج سومو خوندیم، نوید موج چهارمی که در راه بود رو میداد و میگن امروز در موج چهارم بسر میبریمجدیدا خیلی حوصلم سر میره از بس بنظرم همه چی تکراریه، زیاد شور و شوقی برا چیزای جدید ندارم فقط دلم کنج دنج و آرامش میخواد، غصه ام میگیره اگه در مورد موضوع جدیدی بحثی بشه چون میدونم خیلی سریع اینم قدیمی میشه و همه دنبال یه تنوع دیگه ان، به نظرم تا کنون در تاریخ جهان تا این حد مردم با این سرعت تنوع طلب نبودن، هر روز یه چالش و یه ترند جدید، ما اصلا دیگه بلد نیستیم بشینیم یه گوشه دوردستا رو نگاه کنیم بدون اینکه برا ساعتها حتی به چیزی فکری بکنیم. ما از ذهنمون مراقبت نمیکنیم، همه میخوان بگن آقا منم هستما این گوشه دنیام، آخه بابا زمین گرده، کدوم گوشه آخه. خلاصه این مجاز و خیال و سیر و سلوک در جهانی از دهکده ها که هر نفر یک دهکده است حوصلمونو سر برده، از گردانندگان بازی زندگی درخواست آپدیت و ورژن جدید دارم لطفا. یکم از گذشته چاشنیش کنید لطفا، یکم کندتر دویدن اصلا قدم زدن، بیشتر مکث کردن، سکوت، تنفس و حواس پرتی مثبت. تمرکز رو بردارید از نیازهای بیولوژیک، ذهنا آروم شن.دلم سخن تازه میخواد، جوری که جهان تازه بشه، بی حد و اندازه هم نشه. شادی های کوچک بسیار دلم میخواد...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 23:43:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زامبی درونم را دوست دارم از سری ../../....</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraPoursoleiman/%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-a4es4ceunana</link>
                <description>در هفت سالگی چون مشکل املا و روخونی داشتم خودجوش خوره کتاب شده بودم تا مشکلم حل شه و البته هم که شد، مجلات دانشمند، رمان، داستان، تاریخ و نجوم میخوندم، و البته برا روان خوانی برای خودم دیوان های اشعار شاعران بزرگ تاریخ رو تجویز کرده بودم، کرم موسیقی هم بودم، دستی بر همه چیز داشتم. تا جایی که در ده سالگی اولین شعرم رو نوشتم. البته متاسفانه شعرها و نثرای کمی از زیر ۱۸ سالگیم دارم چون یا میسوزندمشون یا دفتر شعرم گم میشد، خیلی هم یادم نیس راجع به چی مینوشتم. اولین بار در دوازده سالگی بازم یادم نیس سر چه قضیه ای برای اولین بار امیدمو از کل دنیا از دست دادم و فهمیدم این خودمم که باید مسیرمو در زندگی پیدا کنم و منتظر کسی نباشم، شایدم آدرنالین نوجوانی بدجوری فوران کرده بود و تصمیمم جوگیرانه بود، اما به هر دلیلی بود دو باور خوبی رو در من رشد داد که هنوز همراهمه، امید و اعتماد به خود. هر چند در ۲۲ سالگی کلا وا دادم و سرنوشتمو دست باد سپردم و تا ۳۷ سالگی هم اسیر اون وا دادنه شدم، اما همونم شد تجربه ای که یادم بیاره من ۱۲ ساله از من ۳۷ ساله هوشیارتر و هدفمندتر بوده. این سه سال و خورده ای تمام تلاشم برای بازگشت به باورهای دوازده سالگیم بوده، جایی که تصمیم گرفتم کی باشم، چکاره باشم و چجوری زندگی کنم. بعضی وقایع زندگی زمانبرن، انگار در اون بازه مسخیم تا تجربه ای بدست بیاریم. برا بعضی از افراد تجربه تاوان سنگینی داره. برا بعضیا با حمایت های درشت و برا بعضیا با حمایت های ریز همراهه. برا بعضیا تجربه ی درد به سمت اشتیاق به شادی هولشون میده، بعضیا با شادی از تجربه ی درد پیشگیری میکنن، بعضیا با شادی درد رو تعدیل میکنن، بعضی هم در رنج طلبی مزمن به سمت فنا میشتابن. حتما انتخاب های دیگه ای هم وجود داره، اما حداقل من به این نتیجه رسیدم که انتخابش دست خودمونه، انتخاب اینکه چجوری زندگی کنیم. اگر رنج رو به عنوان بخش ناگزیری از زندگی بپذیریم و روحیه حل مشکل داشته باشیم. این امیدواری ما رو بسمت شادی سوق میده. شادی هم به معنای دم بدیقه قهقهه زدن نیس. من فهمیدم که شادی از رضایت میاد. شده ماه ها تنها باشید و این تنهایی به پروسه شفای ذهنتون و مرتب شدن روال زندگیتون کمک کنه، فقط چون سرشلوغ بقیه نیستید؟! شده تو کارتتون فقط ۵ تومن باشه اما حالتون خوش و جسم و ذهنتون ریلکس باشه؟! اون دقیقا شادی واقعیه، بی دغدغه و بدون تعلق بچیزی یا کسی رضایت داشتن. البته که محیط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی هم میتونه حس نارضایتی رو به آدم القا کنه، اما کافیه ما پادزهر امید و هدفمند بودن رو در خودمون تقویت کنیم تا سدی در برابر القائات بیرونی باشه.یادمه همیشه از تمجید و مورد توجه بودن انرژی میگرفتم، طوری که در ۱۸ سالگی با پیوستن به حلقه شاعران دانشگاه کلی پیشرفت کردم، تا قبل سی سالگی همیشه بخاطر اینکه جوانترین عضو هر گروهی بودم توجه اجتماعی زیادی رو به خودم معطوف میکردم. چون شناسناممو سه روز عقب کشیدن و من یسال زودتر رفتم مدرسه، پس همیشه جوانترین عضو گروه ها بودم. در اون زمان انگار رو ابرا بودم و تمام تمرکزم به آینده بود، هی بهتر و بهتر و بیشتر و بیشتر مینوشتم. انگار از بچگی خودآموز یاد گرفته بودم که نوشتن شفابخشه. بعد ۳۰ سالگی این نوشتن مثل خوره افتاد به جونم، شده بودم یک نشخار ذهن ۲۴ ساعته، بعدها کمی ترسیدم تا اینکه زندگی نزیسته ام رو دریافتم، همونجا تصمیم گرفتم از غلاف تنهایی بیام بیرون، جایی که دقیقا دیگه من ۱۲ ساله رو در خودم پیدا نمیکردم، جایی که من ۱۸ ساله دیگه نبود، ۵ سالگی شاد و بیخیال دیگه نبود، ۲۸ ساله اجتماعی دیگه در من نبود، و من سالها بود داشتم در انزوا در جایی دور از ریشه هام زیست میکردم. مثل زامبی شده بودم، شب زنده دار و مدام مینوشتم، تا اینکه در نهایت از اون پوسته پژمرده زدم بیرون. این سه سال هم گذشت. تا ۴۰ سالگی که همیشه منتظرش بودم که ببینم چه شکلی میشم. شاید هر کی ببینتم برخلاف قدیما سنمو حدس بزنه، اما اینم دیگه به هیچ ورم نیس. شاکرم که چهل سالگی رم دیدم، حالا میخوام ببینم در پنجاه سالگی کجام، نه فقط خودم رو، امید زندگیم رو، هانا دخترم رو ...</description>
                <category>زهرا پورسلیمان امیری</category>
                <author>زهرا پورسلیمان امیری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 08:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>