<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahrazd</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ZahraZ</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1673321/avatar/RpwDoH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahrazd</title>
            <link>https://virgool.io/@ZahraZ</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برگی از کتابخانه ی نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraZ/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-e4ve0rznhkxz</link>
                <description>یاد قسمتی از کتاب &quot;کتابخانه نیمه شب&quot; افتادم توی آخرین زندگی نورا قبل از بازگشت به زندگی خودش،همه چیز عالی بودنورا این زندگی رو دوست داشت،عاشق همسر و دخترش بود،به این زندگی عادت کرده بود،اونو یاد گرفته بود و امید داشت که تو همین زندگی بمونه و مدتی هم اینطور بود اما در نهایت متوجه شد این زندگی هرچند زندگی مطلوب و آرومیه و با اون خو گرفته و دوستش داره اما این زندگی،زندگیِ خودش نیستو در نهایت بر خلاف میلش مجبور به ترک اون زندگی شد..اما بعد از بازگشت به زندگی خودش،دیدش نسبت به زندگی تغییر کردانگار که نورای دیگری برای این زندگی شده بود نه زندگیِ دیگری برای نورا</description>
                <category>Zahrazd</category>
                <author>Zahrazd</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 17:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت</title>
                <link>https://virgool.io/@ZahraZ/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-sit8czdtoydx</link>
                <description>از فکر کردن خسته امخیلیذهنم درگیرهخیلی بیشتر از خیلیهرروز همه چیز زیر سوال میره..من کیم؟کجای زندگی ام؟دست آوردم چی بوده؟چی از دست دادم؟دلم میخواد با آدما حرف بزنم و از اونا بپرسمولی یا شو من هستن و علاقه به نشون دادن تنها وجه سالم و خوب زندگیشونیا حال و حوصله ی صحبت ندارناز پر حرفی هام خسته امته همه اینها باز پوچیهباز آدمیه که هیچ قدرتی ندارهقدرتشاید تا قبل از گوش کردن پادکست مهرسا،هیچموقع به قدرت فکر نمیکردمحتی از لفظش استفاده هم نمیکردمقدرت رو با پول یکی میدونستم اما نهمدتیه حسرتِ نداشتنِ قدرت رو میخورمقدرتقدرتی که در پول خلاصه نمیشه اما قطعا پول زیر مجموعشهاما با پول یکی نیستچیزهایی داره که پول از اون عاجزهقدرت قدرت قدرت..چیزی که گاه و بیگاه شعله ور شدنش رو در درونم حس میکنم اما مانعی سد راهشه که نمیزاره خودی نشون بدهقدرت برای من غلبه مغز به قلبِقدرت برای من سر خم نکردن در مقابل حرف زورِقدرت برای من احترامِقدرت برای من دوست داشته شدنِادم های قدرتمند الگو اننه بخاطر غلبه بر دیگریبخاطر غلبه بر خودشونبخاطر احترام گذاشتن متقابلبخاطر دل بزرگشونبخاطر قدرتشونآدم هایی که رهاهستندر قید و بند احساسی نیستندبی پروا میخندنبی سیاست اخم میکننگریه رو به معنای شکست نمیدونن و برای خرج احساساتشون خساست نمیکننآدم های رها قدرتمند اندشاید تو این بازه زمانی رهایی برای من بزرگترین و بیشترین قدرت تعبیر بشهو من تشنه ی این قدرتمتشنه ی رهایی..</description>
                <category>Zahrazd</category>
                <author>Zahrazd</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 14:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های من و زهرا 1</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-1-onyk7em9n3jk</link>
                <description>چند دقیقه ای بیشتر نیست که اینجارو کشف(!)کردم و چندتا متن خوندمدلم پر کشید واسه ی زهرای گذشته و نوشته هاش..حالا اما مثل کسی که خوندن نوشتن هم یادش رفته هیچ ایده و توانایی ای برای نوشتن ندارمدیگه خبری از شعر نوشتن و متن طنز و ادبی و عاشقانه و داستان نیستنهایتش ختم میشه به غر غر و درد و دل روزمره که همینم شاید غنیمت باشه گاهی همینم ازم برنمیاد و بعد از یکی دوجمله دیگه ذهنم یاری نمیکنه برای نوشتناما امروز تو این لحظه کجام و تو چه شرایطی امزهرای بیست ساله دانشجو توی شهری که حدود ششصد کیلومتر باهاش فاصله داره رشته ای که ازش فراری بود و هست و شهری که حکم بهشت رو واسش داشت و با هزار امید و ارزو واردش شددو ترم درس خوند ترم گذشته رو حذف ترم کرد و ترم آینده هم قصد انصراف داره:)رشته ی مورد علاقشو فدای شهر مورد علاقش کرد و الان ...پشیمونه!بلاتکلیفه و باید واسه اولین قدم از راه جدیدش که انصرافه کللللی بجنگهنمیدونه امید داشته باشه باشه به این راه یا بترسه و استرس داشته و محتاط باشه واسه ی مشکلات جدیدنمیدونه به حرف دیگران(و به کدوم حرفشون!)گوش بده یا به حرف دل خودشالبته که مصیبت های الان بخش عظیمیش بخاطر گوش دادن به حرف همین عزیزانه..زهرا این روزا خیلی دست تنهاست واسه تصمیم گرفتن و مقابله با این مشکلات..ولی خب چاره چیهاینم میگذره ولی امیدوارم به خیر و خوشی بگذرهبمونه یادگار:) ۳بهمن۴۰۲..</description>
                <category>Zahrazd</category>
                <author>Zahrazd</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 17:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>