<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا ?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zahra_m</link>
        <description>در این صفحه از مغشوشات ذهن سیال من خواهید خواند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1089709/avatar/Ci7T87.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا ?</title>
            <link>https://virgool.io/@Zahra_m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ls8pdk0szdkw</link>
                <description>در گستره روز ها،ماه ها و فصل ها مدام چشمم به دنبال تو میگردد تویی که شبیهی به من،مسکوت اما در جریانی،یاداور روزهایی که هم هست و هم نیست،بار نیست شدن ها را به دوشت می‌کشی، پاییز تو عجیبی به قدری عجیبی که در حالی که فرار میکنم از تو خودم را میبینم که به سمتت شتابانم؛غرق میشوم درون هیاهوی نارنجی ات،دست های لرزانم را به برگ های رو به زوال میدهم لمس برگی که رو به اضمحلال است در من موجی از حس های متناقض را ایجاد می‌کند بله پاییز تو این چنین می‌کنی با آدم ها... </description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 01:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-svlxp4furtfk</link>
                <description>بین قدم زدن و ماندن در خانه مردد مانده بودم،تصمیم گرفتم بروم و کمی هم هوا بخورم،در خانه را قفل می کنم و راه میوفتم.سنگینی نگاه زنان همسایه که درِ خانه هایشان دور هم نشسته‌اند را حس می کنم،همیشه سعی میکنم از نگاه کردن اجتناب کنم و سریع تر راه بروم و مدام این سوال در ذهنم شکل می‌گیرد که چرا مدام دلت میخواد بگریزی بیشتر که فکر میکنم میبینم وقتی اطرافت آدم هایی هستند که شناختی از آنها نداری  ناخودآگاه رفتار و حرکاتت رنگ تصنع به خود میگیرد،گاهی دستپاچه میشوی و نمی‌دانی چه کنی،گاهی نگاهشان می‌کنی و لبخندی مصنوعی میزنی و نمی‌دانی حتی که چرا اینکار را کردی،حتی جزئی ترین حرکات صورت و بدنت هم تغییر می‌کند سعی میکنی ارام تر و معقول تر بنظر برسی،گاهی هم مثل من قدم هایت را آنقدر تند می‌کنی که سریع تر از موقعیتی که تو را در تنگنا قرار می‌دهد بگریزی. حضور و نگاه آدم ها سبب شده بسیاری از حس های که درونت وجود دارد به غلیان بیوفتد و شروع کند به حضور و ظهور در تو،گاهی حس میکنم نقش کالبدی را دارم و توان کنترل این حجم از تعدد و تکرر حس ها را ندارم،گویی اراده من را در موقعیت هایی به سلطه خود درمی آورد و خب اصولا جنگ میان کالبدی فاقد اراده و ذهنی سلطه جو نتیجه دلخواهی نخواهد داشت. همانطور که با خودم مکالمه میکنم دور تر میشوم به کوچه اولی نه دومی وارد می شوم این کوچه را خیلی دوست دارم بیشتر بخاطر درخت های چنار بلند و بچه های زیادی که همیشه اینجا مشغول بازی هستند،بر خلاف بزرگ تر ها بچه ها من را به آن منِ سرخوش و امیدوار،آن منی که سال ها پیش گمش کردم نزدیک می‌کنند. از رفتار ها و حرکات کوتاه هر کدامشان آینده ای برای آنها در ذهنم متصور میشوم،نوعی بازی ذهنی با آینده تخیلی کودکان،گویی ذهنت اینقدر قدرتمند است که سرنوشت آدمیان را درونش می نگارد، و تو محو تماشای آن در گوشه ای از ذهنت نشسته ای و غرق جریان سیال آن شده ای.به خانه ها و پنجره ها نگاه می کنم،جزئیات پشت پنجره ها مرا به وجد می آورد، در راه برگشت خسته می شوم ترجیح میدهم با تاکسی برگردم؛رو به روی خانه ای منتظر تاکسی می شوم به پنجره نیمه باز خانه نگاه می کنم پنجره آشپزخانه یک خانه قدیمی است با شیشه های لوزی شکل و آبی زنگ. غروب شده است و فضای آشپزخانه نیمه تاریک است همه اشیا آشپزخانه قدیمی و تمیز هستند که نشان از سال خورده بودن صاحب خانه دارد یک صندلی چوبی کنار گاز قرارداده شده به سالیان درازی که آن زن ناشناس آنجا نشسته و رادیو گوش داده و غذا پخته می اندیشم،به صندلی که درونش صد ها داستان و راز نهان کرده حتی نوعی غم را درونش حس میکنم،عجیب است اشیاء بعد از عمر اندک ما همچنان به حیات خود ادامه می دهند،حتی در انباری خانه؛و ما آدم ها که آنها را گاهی حتی جزئی از کل وجودی خود می بینیم،همان‌قدر نزدیک و پر رنگ. شاید هم برای فرار از تنهایی مطلق این وابستگی ها را ایجاد می کنیم غافل از اینکه تنهایی همیشه همراه ماست،وقتی که در خیابانی شلوغ راه می روی،وقتی که در جمع خانواده ات هستی حتی وقتی که دست در دست معشوقت راه می روی او می آید و به تو یادآوری میکنید که من هستم همیشه من هستم که همراه تو خواهم بود،با صدای بوق تاکسی افکارم را کنار می‌گذارم سوار می شوم تا زمانی که چشمم میدید به آن پنجره نگاه میکنم و با دور شدنش از دیدم همزمان افکارم هم فاصله می گیرد....</description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 16:10:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت های درونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-nlifjw4seqiu</link>
                <description>ده ها نه صد ها نه هزاران من درون من زیست می کند،گاهی به درونم می نگرم هر کدامشان در گوشه ای از ذهنم به حالتی که نمیدانم اسمش را چه بگذارم در حال مجادله هستند،در کوچه های تنگ و نمور مفاهیم گنگ و مبهم ذهنم می دوند،می شکنند،می درند،میمیرند به سوی چیزی که نمیدانم چیست شاید هم میدانم اما نمیخواهم که بدانم..خودم را میبینم میان جاده ای بی انتها با درختانی بلند در طلوعی مه گرفته،که به زمین میخورد بار ها تلاش مضاعف می کندکه بلند شود اما هر بار می افتد، اینقدر زمین میخورد که سر زانو هایش زخم میشود،زانو‌هایش را بغل گرفته گریه میکند،دستش روی صورتش از لابه لای انگشتانش گویی تصویر خودش را در ابعاد کوچک تر میان گذشته،حال و آینده می بیند ؛آن کودک مضطرب کنج اتاق خانه قدیمی را می بیند،آن نوجوان گم شده در تلاطم انفعال و بلوغ را،آن جوان بیست سال آماده برای فتح عالم را و آن من از نفس افتادهِ رنجور را که ته چاهی عمیق افتاده،طنابی نیست که با کمکش به بالا برود،ابی نیست نانی نیست که زنده نگهش دارد تنها آن روزنه نور را دارد که بالای چاه به چشمانش می تاب همان گویی کافی است که چندی بعد خودش را با دستانی گره کرده ببیند، نفس نفس میزند،رنگ به رو ندارد اما گم نیست؛میان فواره های بی مفهومِ افسار گسیخته پیدا شده،انگار در خودش حلول پیدا کرده با زخم هایش با رد سوختگی ها روی قلبش با پاهای پینه بسته اش که تمام راه را پابرهنه دویدند،زمین خوردند،خون آلود شدند و سِر شدند، سِر شدگی عجیب و ملال انگیز است به تو امکان میدهد،امکان شنا کردن،غرق شدن،شک کردن به یقین رسیدن،پوچی و معنا؛ معنا همه آن چیزی که کل راه به دنبالش گشتم به دنبال معنا بودم من، معنا دادن به درک هستی آلوده زمین به شرافت اسمان به من این منِ پیچیدهِ از درون بی تاب....</description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 09:22:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت لمس کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%84%D9%85%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-zzbbq9934agh</link>
                <description>در فضای ساکت و نیمه تاریک خانه نشسته ام،به دیوار رو به رو خیره شده ام،نرمی کاناپه رو احساس میکنم فکرم میرود به سمت حس عجیب لمس کردن ها،وقتی یک چیزی را لمس میکنی انگار درون ماهیت آن شده ای،درون تار و پودش؛حتی لمس کردن از نگاه کردن حس قوی تری دارد،تو به دیوار نگاه می کنی به درخت های چنار،به تابلو های روی دیوار کافه به رگ برآمده دستان پدرت اما همه این ها فقط دیدن است گویی درجه ای خفیف تر از آنچه که باید حسش کنی وقتی لمس میکنی آن برگ درختان را،ان رگ برآمده روی دست ها رو درون رگ روحت به جریان می افتد وسیرابت میکند؛ تو را از وسوسهِ بلعیدنِ جانِ اشیاء و اعضاء و ابزار می رهاند .در آن لحظه آرام میشوی درونت از کشف های بی انتهایش خرسند می شود و خودت را لمس می‌کند؛خودِ خودت را دست می‌کشی روی سوختگی دستت،روی پوست نه چندان صاف و صیقلی ات،روی لب های رنگ پریدهِ همیشه در پی لبخند بودنت ،روی قلبت که صدای تپیدنش هم لمس کردن دارد ؛این اعجاز دست ها را نادیده نگیر</description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 09:50:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-axkcxrokqaf1</link>
                <description>مبهم راه می روم میان جریان یک فیلم،اصوات یک موسیقی پر معنا،کلمات کتابی که شیفته اش هستم.انگار که آن زیرسیگاری در دست کاراکتر اصلی فیلم هستم که هر بار سیگارش را در من خاموش میکند بیشتر به او نزدیک میشوم و در قلب جریان فیلم قرار دارم آرزو میکنم سیگار در صحنه های مهم در دست کاراکتر اصلی باشد که من هم اینگونه کنارش باشم.یا یک نت موسیقی ناشناخته هستم میان سل و لا که خیره شده ام از همکاری و ترکیب نت ها و صدای هایی که خلق می‌کنند و من در آن میان شاهد شکوه تلاطم موسیقی آنها هستم.در صحنه ای دیگر یک موجود کوچک هستم میان ورق های کتاب محبوبم که بین شخصیت های ذهن نویسنده گیر افتاده و تلاشی هم برای رهایی نمی کند همان جا می‌ماند و با کلمات همراه می‌شود.یا شاید هم آن ضبط صوتی هستم که فروغ و شاملو شعرهایشان را با صدای خودشان در آن ضبط می کردند و من غرق میشدم در آسمان معنا.همین قدر نزدیک بودن و در جریان عمق الفاظ و اصوات و اشعار قرار گرفتن جانی دوباره می بخشد به وجود رو به اضمحلال و سردگمم،گویی راهی را که گم کرده ام را پیدا میکنم روحم را از ناخالصی و سطح نجات میدهم .با هر نت موسیقی، و هر کلمه ای که به کتاب افزوده می‌شود، هر اتفاقی که در فیلم می افتند، هر شعری که می خوانم و می شنوم از لایه های بیرونی  فراتر می روم لایه ها را می درم تا برسم به آن لایه زیرین ان که معنا و مفهوم من را پنهان کرده پیچیده است بین هزاران مفهوم گنگ اما من از این جهان انتزاعی که ساخته ام واقعیتی خواهم ساخت که درونش پر است از انتزاعی که من مالک آن هستم </description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 09:42:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از دست دادن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-ealrnalgdkax</link>
                <description>ترس که ریشه دوانده در قدم به قدم مسیر زیست ما،ترس همراه می‌شود با غمی حقیقی با دردی مشترک و در عین حال منفرد چرا که در آن لحظه که تو مواجهه شده ای با ترس های وجودی خودت را تنها،غریب در گوشه ای از هزاران گوشه عالم میبینی و نمی دانی باید چه کنی،توقع داری از خودت که واکنش معقولی نشان دهی اما اصلا واکنش معقول تعریفی دارد مگر؟ جز آنچه زاییده عرف است...ترس از مرگ از آن نوع ترس ها که یک هو ته دلت خالی میشود، بی پناه ترین حس می‌کنی خودت را در این عالم خاکستری گویی در نقطه ثقل جهان ایستاده ای و تمام فشار های هستی در درونت رو به انفجار است،خیره و مبهم و رازآلود میشود چشمانت از ابهام مرگ، مرگ این مسئله اتمام هستی یک فرد برای خودش و اطرافیانش، میدانی در کلمات نمی گنجد تعریف مرگ بنظرم هیچ وقت نمیشود توضیحش داد، بسطش داد و نمونه مشابه برایش اورد، واژه ای که باز می‌دارد تو را از همه دویدن های بی فرجام و تو فرار می‌کنی،می جنگی که مواجهه نشوی با او در حالی که او همیشه در همه حال همراه تو می ماند مثل وقتی که از سرکار برمیگردی و آگهی ترحیمی می بینی از فردی که  همکلاسی کلاس پنجم تو بوده یادت می آید ناخودآگاه  که چقدر شیفته زندگی بود و سر خوش ، مثل وقتی که صدای گریه و عزاداری همسایه قدیمی ات را از خانه میشنویی میفهمی آن پیرمردی که هر روز سلامش میکردی دیگر رفته،دیگر جای خالی اش روی صندلی کنار مغازه اش ابدی شده یادت می آید تمام آن روز ها را که از بقالی کوچکش از وقتی کودک بودی آلوچه هایی را که با پول های یواشکی جیب پدر می‌خریدی تا این روز ها که مایحتاج خانه را از او تهیه میکردی و حالا دیگر آن نگاه ها آن غم چشمانش را از فرط تنهایی نخواهی دید ،نخواهی دید که چطور با کمری شکسته ادامه می‌دهد ،مثل وقتی که خبر فوت  هنرمند محبوبت را می‌شنوی  تمام آن نت  های موسیقی،کلنجار رفتنش با شعر جدیدش که تو محو ابتکارش شده ای ، تمام آن موزیک های که ساخته، آن کتاب های که نوشته وتو روزگار گذرانده ای با آنها همه و همه دیگر به انتها رسیده . همه این ها تو را هر روز به مرگ نزدیک تر میکند .گویی مرگ ایستاده ان بالا به تو هی گوشزد می‌کند که ببین مرا من هستم نمی‌توانی فرار کنی هر چه بیشتر بدوی من هم بیشتر خودم را به تو نشان میدهم، میدانی با این حال که واضح است و بر همگان آشکار ،اما درونش پر از ایهام و ابهام است، با اینکه درد آور تلقی میشود اما از نگاهی دیگر آسوده ات می‌کند ، با اینکه خبر از رفتن میدهد اما برگشتنی هم درونش نهفته است، با اینکه دم از غم میزند اما از نگاهی دیگر برای افرادی شیرین تلقی میشود، با اینکه تصور محیطی تنگ و نمور میدهد اما شاید تو را رها کند از این فضای نمور ایام. بوی مرگ مثل بادام تلخ است یا قهوه که کمیتی لذت می‌برند از خوردنشان با وجود تلخی اش.....</description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 23:46:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش قلم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-h0qwrnixipqd</link>
                <description>بار ها شده قلم به دست بگیرم بی آنکه بدانم از چه قرار است بنویسم از طلوع خورشید یا وسعت ابرها یا وهم آسمان ...اما همین که اولین کلمه را می‌نویسم بقیه کلمات ردیف میشوند به مخیله ام شاید حس خوشایندی به کلمات داده ام که همراه این منِ غیر ارادی در نوشتار میشوند، نمیدانم اما هرچه که هست برای من اعجاب آور است گویی قلم دارد پیش می‌رود هر آن طور که بخواهد و من فقط انگشتانی هستم ابزار گونه برای ثبت  وهم و تردید قلم ها که همراه این من شده اند،می دانی از نظر من خود نفس نوشتن بار مفهومی مهمی دارد انگار شده است وسیله ای برای ابراز وجود که بگویی ببین من هستم،وجود دارم من در این پهنای عالم ،موجودیت مرا ببین .حالا مخاطب کیست اگر از من بپرسی مخاطب هم خودت هستی، تو نیاز داری به خودت بفهمانی وجود تو ارزشمند است و تنها جسمت نیست که در منصه ظهور است تو محتاجی به روحت که بیداد کند که بشکند،که بدرد و غوغا کند،گفتم غوغا چه واژه ی پر شکوهی گویی همه ارواح عالم میخواهند غوغا به پا کنند فقط باید گوش بدهی به ندای درونت و منتقلش کنی به قلم محبوبت تا بنگارد الفاظ ناموزن و غیر ارادی روح غوغا گر تو را...</description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 16:50:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات...</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-nmakhazpd33y</link>
                <description>در یک عصر تابستانی نزدیک غروب در خانه ای مسکوت شجریان از فراغ یار و زلف یار و مستی باده میگوید و قهوه جوش قدیمی روی شعله گاز تمنا میکند که قهوه آماده شده بیا عطرش را به تنت روانه کن،کتاب طریق بسمل شدن محمود دولت آبادی یکم آن طرف تر روی میز است و کلماتش انگار بی تاب من شده اند بی تاب انگشتانم که لمسشان کند،صدایم که صدای عمیق کلماتشان را به زبان آورد به حضور و ظهور آورد، حتی لمس کاغذ های کاهی کتاب هم برای من شعفی مداوم ایجاد می‌کند، اری همین است غرق در جزئی ترین ابزار بشری، ابزار اندیشه بشری تو را در حجم وسیعی از حرکات معلق کلمات پر رسوخ به پرواز در می آورد و تو در جستن راهی برای کشف تمامش غافل از اینکه این پرواز لایتناهی است همه چیز لایتناهی می ماند حتی آن کلمه معلقی که در آغوش گرفتیش برای تو نخواهد ماند همه ی آنها تکه ای از کل منسجم هستی هستند که شناور شده اند در آسمان معنا که مأوا شده برای آنها، که بی هیچ ایدئولوژی وابسته نیستند و سکولار و سرمایه دار و کمونیست و توتالیتر انحصارشان نکرده است میبینی چقدر وسیع هستند اه از احاطه و انحصار که زخم های کاری زده اند به جان کلمات ،در این ملال روزگار میبینم چطور بی جان،با بال هایی شکسته همچنان خود را نگه داشته اند آن بالا به امید کمک ما که شاید عمق و دردهایشان را بفهمیم و با فهم و درک مان درمانشان کنیم،بوی بهبودی ز اوضاع جهان باید بیاید‌...</description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 19:49:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مصائب و لذت های شروع کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@Zahra_m/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D9%88-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-qzpyilxf0cm5</link>
                <description>خیلی پیش امده برای همه ما که از شروع کردن واهمه داشته باشیم شاید بسیاری اوقات نه به سبب سختی کار بلکه ترس از نتیجه دلخواه ما را دور می‌کند از تلاش و از استارت اول راه ها اما همیشه فکر کردن به نتایج فرعی راهی میشه برای با قدرت ادامه دادن مثل تقویت اعتماد به نفس یا عزت نفس مان، میدانی مشکل اینجاست که همیشه اصل ظاهری را به فرع هایی که شاید بسیار ارزشمند تر از اصل ظاهری باشند ترجیح می دهیم و این سرآغازی میشود به سرخوردگی ها،ترس از شکست های احتمالی،به دور نگه میدارم خودم رو از کلیشه سخن گفتن، هر آنچه ما در زمان حال به دستش می آوریم و درونی اش میکنیم ارزشی هست که نباید نادیده انگاشته شود من و شما مسیر ها در پیش داریم طویل،سخت،شکننده اما همان‌قدر اراده داریم و انگیزه برای  کسب دست آورد های هر‌چند کوچکمان، بگذارید این طور در نظر بگیریم که ما یک کل عظیم هستیم و تمامی این تجربیات و قدم های حتی نصفه و نیمه در انسجام و تشکیل کل ما موثر خواهد بود شاید سال آینده یا سال های بعد بیشتر متوجه تاثیرات قدم های امروز مان باشیم فقط این ترس متلاشی کننده را باید کند و لگدمالش کرد...</description>
                <category>زهرا ?</category>
                <author>زهرا ?</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 13:20:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>