<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کوشش فرهنگی زامیاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zamyad_Culture</link>
        <description>نوشته‌های بلند و نیمه‌بلند در اینجا قرار می‌گیرد | 
قطره دریاست، اگر با دریاست &lt;&gt; 
وَر نه او قطره و دریا، دریاست | فخرالدین مزارعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:10:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71306/avatar/Y5iLM7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کوشش فرهنگی زامیاد</title>
            <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز جهانی زن، کوششی سیاسی یا سودجویی تبلیغاتی؟ 97.12.17</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/12-qrbxlqxisib5</link>
                <description>اردوان بیات؛پیش‌نوشت 98.12.18:این نوشتار، یک‌سال پیش نوشته و هم‌رسانی شده‌است (+). ولی همچنان از تک‌تک واژه‌های آن دفاع می‌کنم. وضعیت بهتر که نشده، بدتر هم شده است. بگذارید سر راست بگویم، همه‌چیز فزاینده‌وار[1] بدتر شده‌است، دست‌کم در چند ماه گذشته با هم به تماشای گرانی بنزین، سرکوب اعتراضات، هدف‌گیری هواپیمای اوکراینی، ... و سرانجام همین امروز کرونا و بی‌مسئولیتی همیشگی مسئول‌نمایان این خاک خسته نشسته‌ایم و هر روز افسوس روزهای بد گذشته را خورده‌ایم، بس که هر روز بدتر می‌شود. نترسید کرونا هم می‌رود ولی این خوی جوزدگی و مصرف‌گرایی ایرانیان به این زودی‌ها نمی‌رود!این روزها فرصتی برای نوشتن ندارم، از هر سو که می‌نگرم وضعیت خوبی نیست، دو سه روزی ست که دستم به سمت کی‌برد و قلم نمی‌رود، شاید این ویژگی اسفند ماه باشد نمی‌دانم؛ به هر روی، امروز (17 اسفند = 8 مارس) روز جهانی زن بود، ولی طبق معمولِ کج‌فهمیِ مردمِ ایران (فقط با مردم ایران کار دارم) روز جهانی مادر را شادباش گفتند، گویی که هیچ زنی که مادر نباشد یا به دلایلی نخواهد مادر شود یا زندگی فرصت مادر بودن به او نداده باشد، در این جهان نبوده، نیست و نخواهد بود.این روز یک روز بسیار سیاسی و کوششی ست برای بهبود وضعیت نقش زن در جامعه و هیچ ربطی به دست‌کم 70% مادران ایرانی ندارد، چون آنها هیچ کنش سیاسی یا رفتاری که نشانگر ناخشنودی‌شان از این وضعیت است، ندارند؛ همه‌ی آنها ذوب هستند، ذوب در سنت یا مدرنیته، یا مردپرست یا مردستیز، آنها مفهوم برابری را نمی‌دانند، رسانه‌های حکومتی هم اگر از این روز یادی کنند در راستای سیاست‌های خودشان است و آن را به عشق و مادر و... می‌چسبانند. آنها به خوبی می‌دانند که فرهنگ ناپُرسای ما سرسپرده‌ی گویندگان است و هر چه می‌شنود باور می‌کند. این روز برای آن کمتر از 30% است که این مفاهیم را خوب می‌فهمند و در راستای بهبود جامعه می‌نویسند و رفتار می‌کنند؛ پس از سوی آنها، خواهش می‌کنم پیش از درگیر شدن در جو چنین روزهایی، اندکی در فضای مجازی جستجو کنید و مطالب مختلف را بخوانید تا تبریک یا تسلیت‌هایتان از سر جوزدگی و همرنگ جماعت شدن نباشد تا مبادا کوشش‌های اجتماعی را زیر خروارها پست جوزده له نکنید.از سال 1339 تا سال 1357 25 آذر را برای گرامی‌داشتِ مادر نامگذاری کردند و پس از آن یک روز از سالنامه‌ی عربی که می‌دانید هر سال 10 روز جابجایی دارد و افزون بر اینکه به سالنامه خیامی ما نمی‌چسبد، زیبنده‌ی ایران ما هم نیست.سال‌هاست که باوری به چنین روزی در سالنامه‌مان ندارم، ولی خب نمی‌توان در چشم مادری که به این چیزها باورمندانه و احساسی نگاه می‌کند، نگاه کرد و گفت این روز ربطی به مادر ایرانی ندارد و دردها و رنج‌های بیشمارش را بیشتر کرد، گرچه با نگفتن این جمله هم کار خاصی نمی‌توان برای او انجام داد. اگر قرار است ایستادگی برای تغییر روز مادر انجام شود بهتر است همان 25 آذرماه که سالروز پایه‌گذاری کانون حمایت از مادران و نوزادان است، گرامی داشته‌شود نه زادروز یا درگذشت یک بانویی در گذشته‌ی دور یا نه چندان دور. هر چه تاریخ این روزها به دوره‌ی ما و به یک رفتار سازنده‌ی اجتماعی نزدیک‌تر باشد، آگاهی جامعه و کارکرد اجتماعی آن بیشتر می‌شود.گمان می‌کنم نامگذاری چنین روزهای ملی یا جهانی که به‌نام خانواده‌هاست و می‌خواهد کل جامعه را زیر چتر خود نگه دارد، در جامعه‌ای مانند ایران، بیش از آنکه کاربردی آسیب شناسانه و روشنگرانه داشته باشد، کاربردی بسیار سودجویانه و تبلیغاتی دارد. به همین روزهای ولنتاین و مادر و پدر و . . . نگاهی کنید، امروزه همه‌ی اینها منگنه‌هایی ست که از سویی دسته‌ی متوسط و بالاتر را به سمت مصرف‌گرایی و زندگی‌های پرزرق و برق ولی نیمه‌جان و ریاکارانه روانه می‌کند و از سوی دیگر دسته‌ی زیر متوسط را در ناامیدی، ناتوانی، شرم و آرزوی خرید چیزی گرانبها به‌جان‌می‌آورد، بدتر از همه، جامعه را بیش از پیش از هم گسیخته و از همبستگی در برابر ستم و نابرابری‌های اجتماعی جلوگیری می‌کند.به نظر من هر روز روز مادر، زن، پدر، مرد و . . . است، به جامعه‌ای می‌اندیشم که نیازی به یادآوری چنین روزهایی نداشته باشد، چون هیچ نابرابری و ناهنجاری‌ای در آن نیست که کسی در میان دغدغه‌های همیشگی‌اش فراموش کند مادری، پدری، خواهری، برادری، پسری، دختری یا سالمندی دارد . . . دریغ که سنگ بزرگی‌ست چنین آرزویی . . . و ما سرآغازش را هم به چشم نخواهیم دید چه رسد به سرانجامش که قطعا زیر خروارها خاکیم و آن سنگ بزرگ بر روی ماست.پی‌نوشت [1]: از آنجایی که بیزارم از ترکیب‌های «به‌طورِ+فلان»، «فلان+طور» و هر چیزی که «طور» دارد. برای نشان دادن قید و یا همانندی، از پسوندهای «وار» و «آنه» و «گون/گونه» بهره می‌برم. افزون بر اینها بسیاری پسوندها و پیشوندهای دیگر هم چنین کاربردهایی دارند، افسوس که بیشتر نویسندگان و زبان‌بازان امروز از روی ساده‌انگاری یا خودفریبی به دنبال آنها نیستند. فزاینده‌وار به‌جای به‌طور فزایندهبازی‌وار به‌جای بازی‌طور https://virgool.io/@Zamyad_Culture/010-cdmpcmphdlrd  https://virgool.io/@Zamyad_Culture/008-x7yyspvprkyi  https://virgool.io/@Zamyad_Culture/11-gakby8v6odrz </description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 11:52:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عرفان کسرایی| بررسی پیش‌بینی‌ها درباره‌ی کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/11-gakby8v6odrz</link>
                <description>یادداشتی از عرفان کسرایی، پژوهشگر مطالعه‌ی علم و فناوری؛پیش‌نوشت: فرصتی شد که سرانجام از نوشته‌های عرفان کسرایی، هم در زامیاد بهره‌برداری کنم، وی(!) برخلاف نامش که عرفان است کمترین دلبستگی‌ای به‌مقولات عرفانی، به‌ویژه عرفان‌های نوپدید ندارد و همواره در راستای رونمایی (همان «رو نمودن!») دستانِ لرزانِ استادانِ شبه‌علم و به‌قول خودش «مجریان فریب عمومی» نوشته‌است. از برنامه‌ی مهبانگ شبکه‌ی آینه با اجرای دکتر علی نیری با او آشنا شدم. وی همچنان به‌صورت ویدیویی در برنامه‌ی چرخ شبکه‌ی چهار سیما با اجرای سیاوش صفاریان‌پور هم حضور داشته‌است. برنامه‌های مهبانگ را از دست ندهید، گرچه من ماه‌هاست ندیده‌ام!آیا ظهور کرونا ۳۹ سال قبل پیش‌بینی شده بود؟در روزهای اخیر بخشی از متن یک کتاب به نام چشم‌های تاریکی The Eyes of Darkness نوشته‌ی دین کونتز Dean R. Koontz در ۱۹۸۱ دست‌به‌دست می‌شود که در آن از ویروسی به نام Wuhan-400 صحبت شده که یک سلاح بیولوژیک است. اما واقعیت پشت داستان چیست؟ بررسی بیشتر نشان می‌دهد که در نسخه‌ی اولیه‌ی این کتاب در سال ۱۹۸۱، نام این سلاح بیولوژیک “Gorki-400” بوده‌است.چاپ نخست کتاب چشم‌های تاریکی و ویروس گورکی400بنابراین در نسخه‌ی اولیه‌ی کتاب، نام گورکی آمده و نه ووهان. اینکه نام “Gorki-400” در سال ۱۹۸۹ به Wuhan-400 تغییر پیدا کرده یا در سال ۲۰۰۸ هنوز برایم واضح نشده. اگرچه نه میزان مرگ و میرِ توضیح‌داده‌شده در کتاب و نه مدت زمان چهارساعته‌ی آن با ویروس کرونای کنونی (SARS-CoV-2) شباهت دارد اما این سوال پیش می آید: چرا ووهان؟ قبل از هرچیز لازم است بدانیم که بر خلاف تصور رایج، خانواده‌ی ویروس کرونا همین یکی دو ماه پیش کشف نشده است. اولین گزارش از ویروس‌های کرونای انسانی  باز می‌گردد به سال ۱۹۶۵ و همچنین مقاله‌ای که  Tyrrell و  Bynoe سال بعد از کشف آن در ژورنال Lancet منتشر کردند. [مقاله]اما مشکوک دانستن ووهان چندان هم تئوری توطئه نیست. یک گزارش نیچر در سال ۲۰۱۷ وقوع فاجعه را در آزمایشگاه ویروس‌شناسی ووهان به طور ضمنی پیش‌بینی کرده بوده. با شیوع COVID-19  توضیح جدیدی به گزارش اضافه شده مبنی بر اینکه نیچر نمی‌تواند شیوع کرونا را به این آزمایشگاه مربوط کند و هیچ گواه مستدلی برای تایید این مساله ندارد و دانشمندان همچنان بازار غذاهای دریایی ووهان را منشاء شیوع آن می‌دانند. بررسی های ما هنوز ناقص است و نکات مبهمی وجود دارد که تا روشن شدن آنها نمی‌توان به جمع‌بندی دقیقی رسید. آزمایشگاه میکروبیولوژی ووهان در سال ۱۹۵۶ پایه‌ریزی شده (اگرچه اسم کنونی یعنی انستیتو ویروس‌شناسی ووهان Wuhan Institute of Virology از سال ۱۹۷۸ بر این موسسه گذاشته شده‌است) اما این گزینه که آزمایش‌های خطرناک و پرریسک حتی از سال های دور در این آزمایشگاه انجام می‌شده و بنابراین ناشر یا خود نویسنده‌ی کتاب مذکور در زمان چاپ‌های مجدد کتاب کاملا عمدی از نام Wuhan-400 برای سلاح بیولوژیک فرضی در داستان خود استفاده کرده باشد، باید صبر کرد و دید.End of Days  کرین‌شات از کتاب نکته‌ی آخر اینکه این اسکرین‌شات ربطی به کتاب The Eyes of Darkness ندارد بلکه از کتاب دیگری برداشته‌شده به نام End of Days: Predictions and Prophecies about the End of the World که در ۲۰۰۸ منتشر شده بوده. این کتاب در سال ۲۰۱۱ تجدید چاپ شده و خب دلیلش می‌توانست این باشد که جهان بر اساس تقویم مایاها در ۲۰۱۲ به پایان نرسید! اما درباره‌ی کرونا، همه‌ی این پیش‌بینی‌ها بعد از شیوع سارس انجام شده و پیش‌بینیِ اینکه دوباره ویروسی مشابه می‌آید چندان پیش‌بینی وحشتناکی نیست و از نظر آماری ممکن است در بین ده‌ها و صدها پیش‌بینیِ اشتباه یکی‌دوتا درست از آب در بیاید. اما اصل موضوع هنوز مبهم است و نیاز به بررسی بیشتر دارد.بررسی دو شایعه‌ی دیگر:اینکه شیوع کرونا در انیمیشن سیمپسون‌ها پیش‌بینی شده بوده مبتنی یک تصویر دستکاری‌شده و جعلی است. برخی درباره‌ی پیش‌بینی ابولا در سیمپسون‌ها پرسیده‌اند که پاسخ آن البته چندان دشوار نیست. ابولا در سال ۱۹۷۶ شناسایی شد یعنی سیزده سال قبل از آغاز پخش سیمپسون‌ها در سال ۱۹۸۹!این تصویر نیز ساختگی است و در مجموعه‌ی تن‌تن وجود ندارد. &quot;تن‌تن در ووهان&quot; را عده‌ای همین روزها با ترکیب و دستکاری دو تصویر از دو داستان مختلف (یکی به نام  Destination Moon از سال ۱۹۵۰ و دیگری به نام The Blue Lotus از اواسط دهه سی میلادی) ساخته‌اند.پی‌نوشت: امیدوارم که هیچ‌گاه برای گریز از درماندگی امروزمان، دست‌به‌دامان شایعات مسخره و پیشگویی‌های مسخره‌تر نشویم. باید در همین زمان حال زندگی کنیم و با چالش‌های پیش‌رو خردمندانه بجنگیم یا در بدترین حالت با آنها کنار بیآییم.‌</description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 14:08:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش بیکاریِ راسل 98.11.05</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/010-cdmpcmphdlrd</link>
                <description>اردوان بیات؛برتراند راسل:«اگر بیشینه‌ی مردم در هر کشور متمدنی می‌خواستند، می‌توانستیم طی 20 سال، همه‌ی این فقرِ رقت‌آور، نیمِ بیماری‌های این جهان، همه‌ی بردگیِ اقتصادی را که نُه‌دهمِ جمعیت ما را دربند کرده‌است، براندازیم؛ می‌توانستیم این جهان را آکنده از زیبایی و شادی کنیم و حکومتِ صلحِ جهانی را فراهم آوریم»پس از سال‌ها یکی دو هفته‌پیش جستار «در ستایش فراغت» را از برتراند راسل خواندم، آن هم در درمانگاه! افسوس که همان چهار، پنج سال پیش که جستارخوانی را آغاز کرده‌بودم این نوشته‌ی کوتاه ولی اندیشمندانه را یک گوشه‌ی سیستم انداخته و نخوانده‌بودم.راسل یک اشراف‌زاده‌ی انگلیسی بود که در کودکی پدرمادرش را از دست داد و نزد مادربزرگ مذهبی‌اش بزرگ شد. نخست به ریاضی و سپس به منطق و فلسفه روی‌آورد. از این‌رو خواندن دیدگاهش درباره‌ی بیکاری بسیار ژرف است، چرا که خود او چندین سال در فرهنگ اشرافی‌گری زیسته‌است. او بر این باور است که همه‌ی ستایش‌هایی که از کار زیاد و همچنین نکوهش‌هایی که از کار کم در تاریخ انسان بر فرهنگ ما (فرهنگ جهان) فرمان رانده، چیزی جز فریب پادشاهان، زمین‌داران و اشراف نبوده است. فرهنگی که می‌گوید اهریمن همواره برای دست‌های بیکار، کاری ناجور، دست‌وپا می‌کند! [1] توانگران خودشان تقریبا در بیکاری به‌سر بُرده و از کار فرودستان، سود و لذت می‌بردند. سپس همه‌چیز به فرزندانشان می‌رسید بدون هیچ‌گونه کار ارزشمندی که کرده‌باشند. به‌راستی این خون رنگین چیست؟ آیا آنها در این بیکاری و دارایی شایسته‌تر از دیگران بودند و هستند؟در حقیقت توانگران با کار کشیدن از فرودستان، شیره‌ی جان آنها را می‌کشند و برون‌داد(=خروجی) آن کارها، چندان هم به کار جهان نمی‌آید. این کالاها تنها نیازی دروغین  در جامعه می‌سازند که باید فلان‌چیز را داشته باشی تا زندگی‌ات بهتر شود یا حس بهتری به زندگی داشته‌باشی (فرهنگ مصرف‌گرایی)؛ یا بدتر از آن، کالاهایی‌ست که برای مرگ و بیماری ساخته شده‌اند و به جای دفاع گاهی به کشته شدن بسیاری از بی‌گناهان هم می‌انجامند.راسل بر این باور است که با همه‌ی پیشرفت‌های فناوری، خردمندانه نیست که کارگران همچنان به همان میزان و روند گذشته کار کنند. می‌گوید که هر کس در شبانه‌روز باید 4 ساعت کار کند[2] تا زمانی بیشتر برای اندیشیدن به زندگی، یادگیری، پرورش فرزندان، کنشگری اجتماعی-سیاسی، سرگرمی‌های خوب و . . .  داشته‌باشند تا از خمودگی و افسردگی و شاید ازخودبیگانگی رهایی یابند. نمی‌دانم، ولی شاید این‌گونه بتوان به جامعه‌ای آرمانی و سرزنده نزدیک شد.از سوی دیگر بیشینه‌ی پیشرفت‌های فناوری و دانش، تنها با کارهای سخت و توانفرسا رخ نداده است. دانشمندان، فن‌آوران، نویسندگان، هنرمندان و حتا سیاستمداران کارشان را دوست دارند و کارشان به‌گونه‌ای نیست که حتما با بیل‌زدن پیوسته یا جابجا کردن چیزهای سنگین، همراه باشد. نمی‌گویم که کارشان دشوار نیست ولی لذتی در آن نهفته است. کار آنها فرآورده‌ی همان فراغتی است که به اندیشه و کاوش پیوند خورده‌است[3] و در همان راه است که به دانش، فن، نوشته، هنر و نظریه‌ای سیاسی دست می‌یابند که در بهترین حالت می‌تواند به انسان‌ها کمک کند.تاکنون چند نفر از کودکانی که از آنها پرسیده‌شده است «می‌خواهید چه‌کاره شوید؟» در پاسخ کارگر ساختمانی، یا راننده تاکسی، یا کارهای دیگری به جز پزشک، مهندس، خلبان و ... را به‌زبان آورده‌اند؟ اگر از یک کارگر بپرسیم که «آیا کارت را دوست داری؟»، چند درصد احتمال دارد که عاشق کارش باشد؟ یا خواستار این باشد که هر چه زودتر آفتاب سربزند و با انگیزه‌ای شگرف یک روز دیگر سرکار برود؟ اگر نگوییم صفر، باید بگوییم تقریبا صفر!همه‌ی مردم کار می‌کنند که فرصت بیشتری برای زندگی و تجربه‌ی خوشی‌ها داشته باشند ولی در جهان ما، گروهی کار می‌کنند و فروتر می‌روند (کارگران)، گروهی کار نمی‌کنند و هر روز فراتر می‌روند (سرمایه‌داران) و گروهی کار پیدا نمی‌کنند و زیر دست‌وپا له می‌شوند(بیکاران)، در این میان سرمایه‌دارانی هم هستند که دغدغه‌ی کارگران را داشته‌باشند. در چنین وضعیتی اگر ساعت کاری کارگران از 8 ساعت به 4 ساعت کاهش یابد، دو برابر از فرودستان می‌توانند کار کنند چون کسی که کار نمی‌کند زمان بیکاری دارد ولی پولی برای فراغت ندارد و کسی که زیاد کار می‌کند، پول دارد ولی زمانی برای فراغت ندارد. و این طنز تلخی ست.اینکه هر کس کار سختِ یدی انجام می‌دهد لزوما ارزش بیشتری به جهان می‌افزاید، سخنی احساسی و مردم‌فریبانه است. سخنی ست برای کار کشیدن از فرودستانی که قرار است شبانه‌روز کاری کم‌مزد، زمان‌بر و دشوار انجام دهند تا سیاستمداری، رُبانی را قیچی کند و خودش را پشتیبان مردم بنامد.راسل می‌داند که این ایده در چنین دورانی(1935) و حتا شاید صد سال پس از آن هم، پیاده‌ناشدنی و چه‌بسا خنده‌دار باشد. او می‌داند که کارفرمایان زمانه برای چنین جستاری او را نفرین خواهند کرد ولی کار اندیشمندان همین است که پرسش‌آفرینی کنند و به هر حال دیگران را به اندیشه بیاندازند تا دیدگاه‌های آنها را گسترش دهند و سبک زندگی‌ها را به‌سوی بهتر شدن نزدیک کنند. اگر کارگران جهان همه به یک اندازه کار کنند، دیگر میزان دستمزد چندان اهمیتی ندارد، گرچه در آن چهار ساعت دیگر که به بیکاری‌شان افزوده می‌شود، می‌توانند با کارهای نوآورانه و خلاقانه‌ی خود –که دلخواهشان هم هست- باز هم درآمدی داشته‌باشند.سخنان دیگری هم در این جستار آمده، مانند مفهوم کار، مال‌اندوزی نکردن و . . . ولی من دیدگاه خودم را درباره‌ی آنها نوشته‌ام و اصل گفته‌ها را که دیگر به آنها نپرداختم می‌توانید خودتان بخوانید (9 صفحه مفید)!فراموش نکنید که پیشرفت انسان همواره در گروی فراغت گروهی خردمند بوده است، چراکه بیشتر اندیشمندان و دانشمندانی که تاریخ وامدار دیدگاه‌ها و نوآوری‌هایشان است، هرگز غم نان و سایه‌بان نداشته و یا آن را آرمانِ خود ندانسته‌بودند.به چند نمونه‌ی کوتاه بسنده می‌کنم:سقراط: هرگز در بند مال دنیا نبود و شاید یکی از نخستین بیکاران نامدار باشدافلاطون: آکادمی‌اش را داشت و از آن درآمدزایی می‌کرد و شاگرد پرورش می‌دادارسطو: پدرش پزشک بود و خودش به جانورشناسی و رده‌بندی جانداران روی‌آوردنیکولاس کوپرنیک: کشیش، ریاضی‌دان و ستاره‌شناسی که نظریه‌ی خورشیدمرکزی را پیش‌کشید.باروخ اسپینوزا: یک از همه‌جا رانده‌شده، او مالِ پدری‌اش را به خواهرش بخشید، درخواست‌های استادی در دانشگاه‌های بزرگ زمان را رد کرد و با ساخت عدسی و ذره‌بین اجاره‌ی خانه‌اش را می‌داد، او یکی از مهمترین فیلسوفان سده‌ی هفدهم استچارلز داروین: اشرف‌زاده‌ای که همچون ارسطو شیفته‌ی رده‌بندی جانوران بود و نظریه‌ی فرگشت (یا به نادرست: تکامل) را که پیش از او دانشمندان دیگری مانند لامارک در پی اثباتش بودند، با نظریه‌ی گزینش طبیعی توضیح داد.گریگور مندل: کشیشی که شیفته‌ی کشاورزی بود و به وراثت در جانداران پی‌برد و بعدها ژنتیک از دیدگاه او بنیاد گرفت.در کشور خودمان هم کم نبودند این بزرگان که تنها به کارشان که پیشرفت اندیشه و دانش بود می‌پرداختند: زکریای رازی، فارابی، صوفی رازی، فردوسی، ابوریحان بیرونی، خیام، ابن سینا، خواجه‌نصیر، عبدالقادر مراغه‌ای، جمشید کاشانی، کمال‌الدین بهزاد و سرایندگان و هنرمندان و فن‌آوران بسیاری که یا بچه‌پولدار بودند یا در دربار شاهان و یا دربند مال دنیا نبودند.تصور کنید اگر تنها 1% کارگران امروز جهان، غم نان نداشتند، چه اندیشه‌های بیشتری به جهان ارزانی می‌داشتند و چقدر به فهم و شعور جامعه می‌افزودند.و شاید اگر مارکس و راسل هم‌دوره بودند و در این باره با هم به گفتگو می‌نشستند، به فرجام خوبی می‌رسیدند، نمی‌دانم!پی‌نوشت‌ها:[1] برگردان به سبک خودم! / یکی از سخنانی که در بیشینه‌ی فرهنگ‌ها و ادیان به‌گونه‌ای گفته شده است[2] می‌توان «هر روز چهار ساعت» را با «دو روز هشت ساعت» یا هفته‌ای 28 ساعت (با جمعه) یا چنین چیزی جابجا کرد![3] کاری که راسل آن را 4 ساعت در روز برای هر کس پیش‌بینی کرده، همان کار یدی است و کارهای اندیشیدنی و آسیب‌شناسانه را به آن معنا، کار ندانسته چون او چنین فرصتی را برای کارگران و رنجبران فراهم نمی‌بیند تا زمانی برای اندیشیدن به چیزی جز نوکِ هِرَمِ مَزلو (نیازهای اولیه) به آن بپردازند.[4] این تصویر، نخستین تصویری ست که اشتباه نکنم سال 90، با آن برتراند راسل را شناختم و نگاه راسل را به زندگی شوخ‌طبعانه حدس زدم . . . عکسی که همیشه دوستش خواهم داشت.</description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 00:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنگاشته| مردی درون چاله</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/009-g6odyig7doj2</link>
                <description>روزی مردی درون چاله‌ای افتادکشیشی او را دید و گفت: همانا گناهی انجام داده‌ای!دانشمندی ژرفای چاله و نم خاک آن را اندازه‌گیری کرد و رفت!روزنامه‌نگاری درباره‌ی دردهایش از او پرسید و گزارش نوشت!یک استاد یوگا به او گفت که چاله و درد تنها در ذهن تو هستند نه در واقعيت!پزشکی برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!پرستاری کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!روانشناسی او را وادار کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده‌ی افتادن به درون چاله کرده بودند پيدا کند!یک کارشناس انگیزشی آمد و گفت: خواستن توانستن است!یک خوشبين به او گفت: ممکن بود یکی از پاهایت را بشکنی!یک کارشناس قانون جذب گفت که با تمام وجود از کائنات رهایی‌اش را بخواهد و آن را جذب کن!سپس بی‌سوادی دست او را گرفت و از چاله بيرون آورد!بازنگاشته: بازنویسیِ داستانک‌ها و نوشته‌های ناشناسِ پراکنده در فضای مجازی، با جایگزینیِ واژه‌های فارسی و همه‌فهم، گاهی با افزودن سروده یا نوشته‌ای؛ در راستای گسترشِ مفهوم‌های نهفته در آنها (با چسباندنِ آنها به گرفتاری‌ها و فرننگ‌های امروز و دیروز جامعه) و همچنین بهبود نگارشِ فارسی.</description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 13:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبر کامو| یادداشتی از آلبر کامو برای دخترش کاترین</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/008-x7yyspvprkyi</link>
                <description>این یادداشت پیش از چاپ کتاب انسان طاغی (یا مرد شورشی 1951) نوشته شده ‌است.تلخیص و ترجمه‌ای از عذرا حسینی (همسر ابوالحسن بنی‌صدر) که البته ترجمه‌ی خیلی گویا و شیوایی نیست ولی چون سرچشمه‌ی نوشته‌ی اصلی را برای بازنگری و بهبود ترجمه نتوانستم بیابم، ناچار با اندکی ویراستاری آن را هم‌رسانی می‌کنم. خود نوشته بسیار زیباست.بله، این حقیقتی است که ما انسان‌ها بدونِ آینده زندگی می‌کنیم و جهان امروز به ما پیامی جز سکوت، مرگ، جنگ و «زیست در وحشت» نمی‌دهد. اما این نیز حقیقتی است که ما نمی‌توانیم این وضعیت را تحمل کنیم. چون می‌دانیم که انسانیت حاصلِ یک خلاقیتِ طولانی است و تمامی آنچه که ارزش زندگی دارد، عشق، ذکاوت و زیبایی، احتیاج به زمان و پختگی دارد.‌حال اگر ما نمی‌توانیم این وضعیت را تحمل کنیم، باید آن را افشا کنیم. اولین کار، دقیقا این است که فریاد اعتراضمان را بلند کنیم. چون «زیست در ترور» و «تسلیمِ تقدیر شدن»، نیمی از آن، ناشی از بی‌تفاوتیِ افراد و خستگیِ آنها از اصولِ احمقانه و یا اقدامات بدی است که به مسموم شدنِ جهان ادامه می‌دهند. چون قوی‌ترین وسوسه‌ی انسان همانا بی‌تفاوتی است و چون جهان از فریادِ قربانیان خالی شده‌است، خیلی‌ها می‌پندارند در عمرِ چندین نسل، باز هم این روند به همین منوال دوام پیدا می‌کند. درست است، وضع بدین منوال می‌گذرد، اما در زندان و در زنجیر. چون راحت‌تر است که انسان خود را به کارهای روزانه مشغول کند و در آرامشی کور در انتظار مرگ بماند.‌انسان‌ها می‌پندارند چون به طور مستقیم در کشتارِ انسانیِ دیگر شرکت نداشته‌اند، در خیر مردم کار کرده‌اند. اما در حقیقت هیچ انسانی نمی‌تواند در آرامش بمیرد، اگر که او کاری که باید انجام بدهد، تا دیگران در صلح و آرامش زندگی کنند را انجام ندهد. اگر انسان در پی آن نباشد و یا سخنی نگوید که نشان دهد راهِ مرگِ صلح‌آمیز کدام است، باز مردمی هستند که نمی‌خواهند زیاد درباره‌ی بدبختی‌های انسان بیاندیشند و ترجیح می‌دهند به‌طور کلی بگویند که بحرانِ انسانی همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهد داشت. ولی این برای یک زندانی یا محکوم، ارزشی ندارد.در واقع ما در انتظارِ شنیدنِ کلماتِ امیدبخش، به زندگی در زندان ادامه می‌دهیم. کلماتِ امیدبخش، کلماتِ گویای جرات و گفتارِ روشن و دوستی هستند. اگر امروز یک نفر به‌تنهایی بتواند تصمیم به جنگ جدیدی بگیرد، بدون اینکه زلزله‌ای از خشم ایجاد کند، جنگ ممکن می‌شود. ‌اگر یک نفر به‌تنهایی بتواند اصولی که جنگ و ترور به بار مي‌آورد را توجیه کند، جنگ و ترور انجام خواهد گرفت. بنابراین باید صریح و روشن گفت که ما در ترور زندگی می‌کنیم چون به خواستِ قدرت زندگی می‌کنیم. ما از ترور رهایی نخواهیم یافت مگر وقتی که ارزش‌های «سرمش و الگو بودن» را جانشین ارزش‌های قدرت کنیم و ترور وجود دارد چون انسان‌ها فکر می‌کنند که هیچ چیز معنا ندارد و یا که فقط موفقیت تاریخی است که معنی دارد.‌ترور وجود دارد چون ارزش‌های انسانی جای خود را به ارزش‌های «موثر بودن» داده و اراده‌ی سلطه‌گری جانشین اراده‌ی آزادی گشته است. ما نباید بپنداریم که بیشتر حق داریم چون عدالت و بخشندگی را در وجود خود داریم و یا حق با ماست چون موفق شده‌ایم و هر چه بیشتر موفق می‌شویم بیشتر حق با ماست. در انتها، این توجیه کردنِ کشتار است.‌امروزه همه می‌خواهند موفق شوند یا با پول یا با قمار. همه می‌خواهند پیروز شوند. ملت‌ها، نه به این خاطر که حق دارند، طالب موفقیت هستند، بلکه آنها طالب موفقیت‌اند تا مگر حق پیدا کنند. هیچ‌یک از آنها حاضر نیستند به حرفِ دیگری گوش کنند. گفتگو و تبادل نظر در جهانی که همه کر هستند وجود ندارد.‌فردا، روزِ متکلمِ وحده بودنِ [یا تک‌گوییِ] برنده و سکوتِ بَرده خواهد بود، برای همین است که انسان‌ها حق دارند بترسند. چون در چنین دنیایی یا برحسبِ اتفاق و یا به خواستِ خیرخواهانه‌ی سلطه‌گران است که زندگیِ آنها و بچه‌هایشان از خطر در امان می‌ماند.‌آنها حق دارند که شرمنده باشند، چون آنهایی که در چنین دنیایی می‌زیند، بدونِ آنکه با تمامی قدرتشان آن را محکوم کنند، در واقع تقریبا همگیِ مردم به شکلی در کشتار دیگران نقش دارند. امروز یک مساله وجود دارد که به آدم‌کشی مربوط می‌شود و دیگر دعواها بیهوده هستند.‌یک امر مهم است و آن صلح می‌باشد که امروز اربابان دنیا از برقراری آن عاجزند. چون اصول راهنمای آنها غلط و کشنده‌است. حداقل در تمامی کشورها، آنهایی که مخالف کشت‌وکشتار هستند باید بیدار شوند و اصول غلط را افشا کنند، بیاندیشند، به گفتگو بپردازند، به اقداماتِ نمونه‌ای دست زنند و نشان دهند که تاریخ برای بشر است و نه بشر برای تاریخ. آنها که نمی‌خواهند بکشند باید آن را فریاد کنند و یک چیز بیشتر نگویند، ولی بی‌وقفه بگویند. همچون یک شاهد و هزار شاهد تا زمانی که کشتار از چهره‌ی دنیا برای همیشه پاک شود. https://virgool.io/@Zamyad_Culture/003-eejtej8ppujt  https://virgool.io/@Zamyad_Culture/007-jahdyyu8jxhr </description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 21:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراییِ نه به ریاکاری 98.06.18</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/007-jahdyyu8jxhr</link>
                <description>اردوان بیات؛این جستاره پیشتر بصورت چکیده‌ای به زبان گفتار در اینستاگرام زامیاد استوری شده است.شاید یادداشتِ نه به خودفریبی و ریا برای دوستان مذهبی ما جای پرسشی گذاشته باشد که چرا مخالف عزاداریِ خداناباور و ندانم‌گرا و مسیحی و غیرمسلمان هستیمدلیل آن هرگز مخالفت با مذهب نیست، مذهب مساله‌ای شخصی است و هیچ‌کس حق ندارد از کسی بپرسد و یا وادار به پاسخگویی در این‌باره شود، من نه از کسی در این باره می‌پرسم و نه به کسی پاسخ می‌دهم، به هیچ‌کس ربطی ندارد، تنها کسانی که گمان می‌کنند به آنها ربط دارد و حق چنین پرسشی را دارند، بی‌ربط‌ترینِ مردم یعنی بنیادگرایان هستند که به‌زور می‌خواهند دیگران را به بهشت ببرند.چراییِ نه به ریاکاری ساده‌است، استواری پایه‌های مذهب‌زدگی و خرافه‌زدگی[1]؛این گونه:روضه‌خوان فردا خواهد گفت که خداناباوری آمده بود هیات تا نذری شفابخش امام حسین را بگیرد و در زمان بیماری دانه‌دانه برنج و لپه و سیب‌زمینیِ قیمه و عدس و کشمشِ عدس‌پلو را بخورد و درمان شود!یا اینکه بگوید:یک پدر مسیحی هیات آمد و برای ستمی که بر امام رفته بود، اشک ریخت. ساعتی نگذشت که پسرش که در مخالفت با کلیسا، در کلیسا شهید شده بود(!)، از کشورش تماس گرفت و با پدرش درباره‌ی امام سخن گفت و همه صدای پسرش را شنیدند!یا مسائل خرافی دیگری که واقعا در منبرها و مجلس‌های روضه گفته می‌شود و چه‌بسا سیلی از اشک روانه می‌کند! باور کنید که این چیزها هنوز هم از سوی عمومِ مردم، بدون کوچکترین شک و تردیدی پذیرفته می‌شود.جامعه‌ای که مذهب‌زده باشد، تنها به نماز، روزه، هیات و نمایش شعائر مذهبی نگاه می‌کند و اگر کسی به نمایش گذاشت، به دنبالش راه می‌افتد. غافل از اینکه شارلاتان‌ها با خواندنِ چند آیه و روایت (که همین روایت، چندصدسال است که پدر جامعه‌ی ما را درآورده) جنایت‌هایشان را به سادگی تفسیر و توجیه می‌کنندمذهب‌زده نمی‌تواند کارشناسی و درستکاری آدم‌ها را بشناسد، چون درستکاری را در ریش و چفیه و جای مهر و صف اول نماز بودن و آیه و روایت خواندن می‌داند، در صورتی که یزید و معاویه و عمروعاص و شمر و عمر سعد و ... را که به‌هیچ‌روی نمی‌پذیرد و همواره نفرین می‌کند، بسیار بیشتر از جامعه‌ی امروزیِ ما قرآن خوانده‌بودند و می‌فهمیدندمذهب‌زدگی به‌گونه‌ای شگفت‌انگیز، سازگاریِ ریاکاران را بیشتر و بیشتر می‌کند و شرایط برای من و تو و کسانی که حالشان از ریاکاری و ظاهرسازی و مردم‌فریبی به هم می‌خورد، بدتر و بدتر می‌شود و ناخودآگاه، فرصت‌ها تنها برای ریاکاران فراهم می‌شود، چون نیازی نیست کار خاصی انجام دهند، تنها باید ظاهر را نگه‌دارند و با اندک هوشی چند مغلطه و سفسطه بدانند و به‌کار ببندند، پس ما بیزاران از ریاکاری یا از دور خارج می‌شویم یا وادار به آموختنِ فریبکاری؛ که دومی گرفتاریِ بزرگی برای یک جامعه است؛ چراکه می‌بینیم دانش و فن و شایستگی به‌کار نمی‌آید و باید از کانالی به‌نام ریاکاری کارمان را پیش ببریم.از سوی دیگری نگاه کنیم:اگر ضدمذهب بودن در جامعه مُد شود چه؟احتمالا کارشناس‌بودن کنار می‌رود و تنها کسانی که نماز نمی‌خوانند و دین را انکار می‌کنند، مورد توجه جامعه قرار می‌گیرندهم‌اینک ضدمذهب‌زدگی بیشتر در فضای مجازی، و مذهب‌زدگی بیشتر در درون جامعه، رخ داده است.جامعه، تنها من و تو نیستیم که ادعای اندیشیدن و فریب‌نخوردن داریم! فریب نخوردن کار ساده‌ای نیست با این‌همه، حتا اگر همه‌ی ما مُدعیان اندیشه، واقعا فریب نخوریم، روی‌هم‌رفته، شاید 20% جامعه باشیم، پس در اقلیت (کَمینه) هستیم. اگر خرافه‌پراکنی‌هایِ مذهبی و غیرمذهبیِ صداوسیما، مساجد، آیین‌های قومی و بسیاری از صفحه‌ها و کانال‌های فضای مجازی را کنار بگذاریم و فاکتور بگیریم، در بهترین حالت، اثرگذاریِ ما در جامعه همان 20% است. با این وضعیت، این کشور راه‌های پیشرفتِ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و حتا علمی را به کندی خواهد پیمود و چالش‌های پیش‌رو، همچنان جلوتر از ما خواهند بود.امیدوارم که مردم حوصله‌ی اندیشیدن به مسائل مهم فرهنگی، سیاسی و اجتماعی را پیدا کنند و در راستای دوری از ریاکاری و فریبکاری بکوشند.ریاکاری، فرننگی (: فرهنگِ بدی) است که رهایی از آن بخش بزرگی از گره‌های کور جامعه‌ی‌ ما را باز می‌کند. ریاکاری از همین تعارفاتِ «شما بفرماییدِ دم در» گرفته تا «کشیدنِ ضاد غَیرِالمَغــضـوب علیهم ولاالضــــّـــالیــــن» [که احتمالا کِــــشَنده، خود از گمراهان باشد!] را دربرمی‌گیردپی‌نوشت:[1] خرافه‌زدگی، همیشه مذهبی نیست، گاهی قومی، گاهی ملی، گاهی شبه‌علمی(: چرندیات بی‌پایه‌ای در زیر پوشش دانش و واژگان دانش)و گاهی ضدعلمی (: چرندیات بی‌پایه‌ای در سرزنشِ دانش و رد آن) است و از پیروی کورکورانه سرچشمه می‌گیرد. https://virgool.io/@Zamyad_Culture/001-mrffyybo9wmf  https://virgool.io/@Zamyad_Culture/004-kwzkgvkd1isx  https://virgool.io/@Zamyad_Culture/003-eejtej8ppujt </description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2019 12:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنگاشته| همه‌چیز جز کاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/006-wytxykg7lgsf</link>
                <description>در یک شب دو دزد دستگیر شدند، یکی به خزانه زده بود و کیسه‌های زر دزدیده بود و دیگری که به کاهدان زده بود چیزی جز کاه ندزدیده بود.هر دو را به دادگاه بردند.سرانجام دزد خزانه آزاد شد و دزد کاهدان به زندان افتاد.دزد کاهدان زمانی که بیرون می‌رفت گفت: چرا من که به کاه زده بودم را زندانی می‌کنند و دزد خزانه را آزاد؟نگهبانی در گوشش گفت اینها همه چیز می‌خورند جز کاه!چیره‌دستان می‌رُبایند آنچه هستمی‌بُرند آنگه ز دزدِ کاه، دست | پروین اعتصامیبازنگاشته: بازنویسیِ داستانک‌ها و نوشته‌های ناشناسِ پراکنده در فضای مجازی، با جایگزینیِ واژه‌های فارسی و همه‌فهم، گاهی با افزودن سروده یا نوشته‌ای؛ در راستای گسترشِ مفهوم‌های نهفته در آنها (با چسباندنِ آنها به گرفتاری‌ها و فرننگ‌های امروز و دیروز جامعه) و همچنین بهبود نگارشِ فارسی.</description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 12:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به خودفریبی و ریا 98.06.14</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/005-ebiczhrjlka1</link>
                <description>اردوان بیات؛* این جستاره پیشتر در اینستاگرام زامیاد (+) همرسانی شده استپیش‌نوشت: قرار نبود متن بلندی باشد، پس اگر همه‌ی متن را با پی‌نوشت‌های آن نخوانده‌اید، نیازی به پیش‌داوری و واکنش نیست؛ این متن یک دنباله هم در اینجا(+) دارد.اگر دین نداریم دست‌کم آزاده باشیم و اگر دین داریم بی‌ریا.هنگامی‌که می‌گویم:&quot; . . . من نمیتونم مثل خیلی از شماها[1] همرنگ جماعت بشم، اصولم رو زیر پا بذارم و بی‌تفاوت به همه چیز فقط به فکر خودم باشم و نوک دماغم رو ببینم . . . &quot; [متن اصلی: یه تیرماهی خیلی عادی]یعنی چی؟یعنی: بیزارم از آدم‌هایی که ناسزاگویی و فحاشی به جمهوری اسلامی، یا آخوند، یا حکومتی، یا اسلام[2]و . . . نُقلِ دهانشان است ولی با این همه، همواره چنین رفتارهایی از آنها می‌بینیم:برپایی ایستگاه صلواتی؛بستن راه خودروها در خیابان با سینی چای و هندوانه و . . . به بهانه‌ی نذر امام حسین و . . . ؛ترمز بیخ کشیدن وسط خیابان برای خوردن چای مجانی و دوبله سوبله پارک کردن، گویی تاکنون چای ندیده‌اند؛گِل‌مالیِ خودرو؛گِل‌مالیِ سر و کله و رخت و لباس؛آویختن پرچم‌های مشکی از پنجره‌های خانه؛عَلم‌کِشی یا طَبل‌زنی یا زنجیرزنی و یا مداحی برای هیات‌ها و دسته‌ها و کلا سیاهی‌لشگر شدن؛صف اول نماز مساجد بودن در روزهای خاص و برای خودنمایی، ریا و فرصت‌جویی؛بلند کردن صدای مداحی در خودرو برای خودنمایی و ثواب(!) که نکند شهروندی آهنگی گوش دهد و به گناه بیافتد!؛با آرایش جیغ در صفوف عزاداری بودن صرفا برای یافتن مورد دلخواه؛لحظه‌شماری برای یافتن دختر دلخواه به بهانه‌ی سینی چای نذری!؛پیروی از مُدِ سیاهپوشی و بُقچِه‌پیچ کردن لباس‌های رنگ روشن و شاد؛صف بستن با قابلمه، برای نذری از فلافل و ساندویچِ سرد گرفته تا هر چیز خوردنی دیگر؛راه ندادن به نیازمندان واقعی برای گرفتن نذری[3]؛پر کردن یخچال از قیمه و مرغِ نذری؛تماشای فیلم‌های بی‌فرم، بی‌محتوا، سفارشی و مناسبتی صدا و سیما و بالا نبردن آگاهی خود با چیزهای دیگر؛چپاولِ کامیون تصادفی؛استادیوم رفتن و دنبال کردن رقابتِ(!) فوتبالِ تمام‌دولتی؛فحاشی روزانه به خواهرمادر ملت به بهانه‌های لحظه‌ای و تبریک گفتن روز مادر به همه‌ی مادرهای ایران و جهان؛شاید نیازی به یادآوری صف‌های پرایدخریِ پرایدخران نباشد؛ (خرید و خریدار)و همچنین صف کالاهای ارزان و بی‌کیفیت حکومتی؛و بسیاری چیزهایی که در ذهنم نیست و شما می توانید یادآوری کنیدهمه‌ی اینها نشانگر این است که این جماعت اعتراضشان برای دسترسی نداشتن به سفره‌ی انقلاب است و گویی دستشان به گوشت نرسیده و آب ندیده‌اند وگرنه شناگران مدال‌آوری هستند. اینها حتا با طناب رایگان هم خودکشی می‌کنند چه رسد به چای، قهوه، شیرکاکائو، شربت، هندوانه، فلافل، قیمه و کبابِ رایگان!زمانی که می‌گویم هنوز جامعه‌ی ما به شعوری که در مشروطه رسیده بود، نرسیده است از این روست که جامعه‌ی آن زمان کم جمعیت بود و آزادیخواهان آن به نسبت خیلی بیشتر از امروز بودند. مردم آگاه‌تر بودند، زمانه به گونه‌ای نبود که فناوری با ده سال قبل تفاوت بسیاری داشته باشد و همه می‌دانستند که پدرانشان همیشه در رنج بودند، آنها یک راه داشتند، پس برای فردایی کم‌رنج‌تر کوشیدند و پادشاهان را به شنیدن خواسته‌های خود و انجام برخی از آنها واداشتند. ولی امروز هیچ چیز واقعی نیست، همه‌چیز در فریب پیچیده شده است، ما مردمی جوگیر و زودباوریم (حتا نگارنده‌ی پرادعای این متن!). گروهی گمان می‌کنند که پنجاه سالِ پیش، بهشت بوده و باید به آن دوره بازگردیم و گروهی بر این باورند که چون پنجاه سال پیش مثلا موبایل نبوده و امروز هست، رنج امروز ارزش تحمل دارد تا اینکه کاری کنیم و وضعیت بدتر شود! در این میان بیشتر کسانی که تغییر می‌خواهند و به امروز اعتراض دارند تنها غرغروهایی هستند که توهم آگاهی دارند، آنها نمی‌توانند جلوی شکم وامانده‌شان را بگیرند و تنها شعار می‌دهند که مثلا نه به حجاب اجباری یا رای بی رای[4]و . . .  چون هزینه‌ای ندارد. بیشینه‌ی مردم باورمند هم در این روزها بیشتر غذادار هستند تا عزادار.همیشه کوشیده‌ام که به اصول انسانی و نسبتا خردمندانه‌ی خود پایبند باشم و اگر زمانی به اشتباه بودن هر کدام پی بردم آنها را تغییر داده‌ام و همواره دیگران را به همین کار فراخوانده‌ام و فراخواهم‌خواند، حتا اگر اثری روی آنها نداشته باشد، من چیزی که باید را می‌گویم. مهم نیست که آنها چه باوری دارند، همین که به آنها پایبند باشند یعنی خودفریبی نمی‌کند؛ حالا می‌خواهند نواب صفوی[5] تروریست باشند یا احمد کسروی[6]منتقد.در پایان از شما می‌خواهم که اگر چیزهایی که گفتم، مزخرف و بی‌پایه است و آفتِ خودفریبی نیست، بگویید و نگذارید در جهل مرکب بمانم؛ بسیاری از شما دوستان منتظرید تا دیگران انتقاد کنند و حرف دل شما را بزنند تا شما تایید کنید، این بار از شما می‌خواهم که شما با آرامش و ادب انتقاد کنید تا احتمالا دیگران تایید کنند، این حق طبیعی هر شهروند هوشمندی است. مانند دوستانی که خوشبختانه هیچگاه دست از انتقاد کردن برنمی‌دارند و از خواندن آنها همیشه دید بهتری به مسائل پیدا کرده‌ام. بر این باورم که بزرگترین شاهراه پیشرفت انتقاد از خود و جامعه‌ی خود است و بهتر است دیدی منتقدانه و سنجشگر داشته باشیم.پی‌نوشت‌ها:[1] احتمال زیاد کسانی که جز این دسته‌بندی هستند هرگز این پست را نبینند و اگه ببینند هم خوانده یا نخوانده لایک می‌کنند و پیشرفتی به دست نمی‌آید ولی من همیشه کاری که درست بدانم را انجام می‌دهم حتا اگر نگارش چنین پستی باشد.[2] امروزه این فحاشی‌ها بزرگترین کارِ سیاسی(!) مردم ایران در ملاءعام و فضای مجازی است و من هرگز هیچکدام را به هیچ دلیلی نمی‌پسندم و اگر نقد و اعتراضی به هر کدام از آنها در فضای عمومی داشته باشم، با دلایل روشن و بدون هیچ خشم و توهینی آن را می‌گویم. ولی گاهی خشمِ نگارشی (شاید مانند این متن) را تنها برای مردمی که خودم از آنها هستم و دغدغه‌شان را دارم به‌کار گرفته‌ام چون برخلاف طنزهای بی‌مایه‌ی این روزها که اثر بدی دارند، می‌تواند اثرگذار باشد. بر این باورم که انتقاد خشمگینانه از کسانی که در دسته‌ی مردم نیستند و قدرت و رسانه در دستانشان است، تنها دستاویزی به دست آنها و رسانه‌هایشان می‌دهد و هرگز به نتیجه خوبی نمی‌رسد. شاید اگر مردم چنین بینشی داشتند هیچکس (چه مردم عادی چه مزدور) یارای به خشونت کشیدن اعتراضات خشونت‌پرهیز آنها را نداشت.[3] گرچه من به این سبک کمک (نذری دادن) کمترین باوری ندارم ولی هستند آبرومندانی که دل به دریا می‌زنند و برای گرسنه نماندن به این صفوف نزدیک می‌شوند ولی قشر شکم‌سیر و چه‌بسا پولدار جامعه فرصتی به آنها نمی‌دهند.[4] مخالف این شعارهای نه به حجاب اجباری و رای بی رای و . . . نیستم ولی این توهم آگاهی که بسیاری از مردم با دادن این شعارها دارند را به هیچ روی برابر آگاهی یا خردمندی‌شان نمی‌دانم. بسیاری از آنها هرگز فهم درستی از این مسائل ندارند و چه‌بسا خودشان فرداروزی صف اول رای هم باشند و برای یک سری آدم تبلیغ کنند و یا اگر پا بدهد در گشت ارشاد و پلیس امنیت اخلاقی هم استخدام شوند![5] آدمکشی هیچگاه کار درستی نبوده و نیست ولی بدبختانه اصول گروه‌هایی در دیروز و امروز، آدمکشی برای رهایی مردم(!) بوده و هست.[6] حتا اگر همه‌ی دیدگاه‌های کسروی را نپذیرفته باشم ولی همیشه اصول انتقادی، بی‌باکی و پایبندی‌اش در گفتار و کردار را ستایش کرده و الگو قرار داده‌ام.[7] در سراسر این متن همچون گذشته به کسانی که دورو و ریاکارند انتقاد شده است، نه کسانی که هر چه می‌گویند را انجام می‌دهند یا می‌کوشند انجام دهند.مطالب دیگر زامیاد در اینستاگرام:رسانه‌پذیری ایرانیانبرای چند لیتر بیشتریادداشتی برای یاسدر ویرگول: https://virgool.io/@Zamyad_Culture/001-mrffyybo9wmf </description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 10:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر ایرانی، یک هفت‌تیر 98.07.23</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/004-kwzkgvkd1isx</link>
                <description>اردوان بیات؛زمانتان را نمی‌گیرم، چیز زیادی نمی‌گویم، خیلی کوتاه:درصد بسیار بالایی از ما مردم [ـِ ایران] اگر هفت‌تیری به دست آوریم، هفت‌نفری که زودتر به ما نزدیک شوند را به دلایل گوناگونِ احساسی و پوچ خواهیم کشت.‌می‌خواهم بگویم که بسیاری از همین «ما»ها هستیم که برای کُشتارهای گوناگونی، استوری زده‌ایم و خواهیم‌زد؛ امروز به اردوغان فحش می‌کشیم، فردا به دیگری و پس‌فردا به یکی دیگر . . .‌ولی هر روز درباره‌ی کُشتن و دار زدن و خفه‌کردن و سوزاندنِ آخوند و بسیجی و سپاهی و اصول‌گرا و اصلاح‌طلب و کافر و منافق و ضدانقلاب و کومونیست و سوسیالیست و لیبرال و دموکرات و آنارشیست و آتئیست و خلاصه هر کسی که بخشی از باورهایش (یا کل آن)، ما را آزار می‌دهد و با ما همساز نیست، سخن می‌گوییم، سخنانمان هم این‌گونه آغاز می‌شود:«اگه دستم به . . . برسه . . . »«حیف که دستم به . . . نمی‌رسه وگرنه . . . »«اگه من یه کاره‌ای بودم تو این مملکت همه‌ی . . . رو . . . »این چیزها را نخست به خود و سپس به شما می‌گویم که این باورها بویِ خون می‌دهد و بویِ خون هم هرگز خوشایند نیست، اردوغان یا هر کس دیگری که دستور کشتار می‌دهد یا سربازان را وادار به جنگی ناجوانمردانه و ریختن خون مردم بی‌گناه می‌کند و خود کنار می‌ایستد، پَست‌ترین و بی‌شرف‌ترینِ آدم‌هاست؛ ولی:‌آیا ما از انجام چنین رفتارِ آدم‌کُشانه‌ و جنایتکارانه‌ای در آینده برکنار و ایمن هستیم؟ما اگر مسلسلی با خشابِ پر، در دست داشتیم چه می‌کردیم؟اگر پیروانی متعصب داشتیم، فرمان به کُشتار می‌دادیم؟آیا چنین پرسش‌هایی شایسته‌ی اندیشیدن نیستند؟بهتر نیست همین روزها به چنین وضعیتی برای خودمان بیاندیشیم؟ https://virgool.io/@Zamyad_Culture/002-zaxexi8g9nwe  https://virgool.io/@Zamyad_Culture/003-eejtej8ppujt </description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 18:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما تخم‌مرغ‌باخته‌ها 98.07.14</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/003-eejtej8ppujt</link>
                <description>اردوان بیات؛          یادم می‌آید که دبیری داشتیم سپیدمو، خوشرو، خوش‌سخن و خوشنام که داستانی برایمان گفت از مردمی برآورده‌کام (: مُستَجابُ‌الدَعوه). مردمی که هر چه ستم می‌دیدند، دعا می‌کردند و بلایی بر سر پادشاه می‌آمد و پادشاه تغییر رویه می‌داد! پادشاه بیچاره هم بنده‌ی خدا(!) نمی‌توانست زورگویی کند و شبی آرام بخوابد! روزی پادشاه و وزیرش چاره‌ای برای رهایی از برآورده‌کامی مردم اندیشیدند: «مالیاتی که هر ماه یک گوساله بود را کم‌کم به گوسفند و بره و مرغ‌و‌خروس و سرانجام برای هر نفر به چند تخم‌مرغ، کاهش دادند».          ناگفته پیداست که در این چندماه، مردم پیوسته از خداوند تندرستی و طول عمر پادشاه و خاندانش را می‌خواستند و دیگر کسی او را آه و نفرین نمی‌کرد. در ماه پنجم جارچیان در شهر فرمان پادشاه را خواندند که: «پادشاه دیگر نیازمند مالیات نیست و از این ماه مالیاتی دریافت نخواهد کرد، همچنین تخم‌مرغ‌ها را هم به خودتان می‌بخشد، بامداد فردا بیایید و حقتان را پس‌بگیرید»          اوج داستان جایی بود که کارگزاران تخم‌مرغ‌ها را در بیرون قصر روی هم ریخته‌بودند و مردمی که زودتر می‌آمدند، تخم‌مرغ‌های بزرگ‌تر و گاهی بیش از سهمشان برمی‌داشتند. آنان که دیر می‌رسیدند، سهم‌شان برباد رفته‌بود یا شکسته‌شده‌بود! یکی دو ماه بدون مالیات سپری شد و از ماه هشتم دوباره مالیات برقرار شد و روند افزایشی در پیش‌گرفت؛ به گونه‌ای که از تخم‌مرغ به گوساله و حتا گاو رسید؛ از این پس پادشاه با آسودگی زور می‌گفت و مالیات می‌گرفت ولی دیگر دعای مردم بر ضد پادشاه ستمگر کارگر نبود و سال‌های سال مردم این سرزمین، در بدبختی به‌سر بردند!          اینجا نتیجه‌گیری مذهبی دبیر ما (شاید برای اثرگذاری بیشتر) چنین بود که چون بسیاری از مردم مال دزدی و حرام خورده‌بودند، خداوند هم سخنانشان را نمی‌شنید و برآورده نمی‌کرد. سال‌ها این داستان را فراموش کرده‌بودم ولی همین‌روزها ناخودآگاه به یادش افتادم. نمی‌دانم این داستان از کجا آمده ولی از همان داستان‌های پندآموزی است که در ادبیات ما هم خروارها گفته‌شده‌است و در بسیاری زمان‌ها هرگز پندی هم نداشته و اگر هم داشته، کسی پند نمی‌گرفته!          امروز دلیل گرفتاری مردم این سرزمین را من می‌گویم! گویا آن مردم بیچاره، پیش از این تخم‌مرغ‌دزدی، مردمی اجتماعی-سیاسی بودند و همبستگی داشتند، کلاه همدیگر را در تندبادها نگه‌می‌داشتند ولی ترفند این پادشاه ستمگر همبستگی مردم را نشانه‌رفته‌بود. پادشاه آنها را به خوردن حق همدیگر واداشت، سخنی معروف داریم که «مالِتُ سفت بگیر همسایه رو دزد نکن» گویی این اندرز همیشه به‌کار گرفته‌ می‌شده ولی روزی که مردم تخم‌مرغ‌ها را پس‌می‌گرفتند دیگر فرصتی برای این کار نبوده و کار از کار گذشته‌است، آنها که به جامعه بیشتر خوشبین بودند، دیرتر رفتند و سهمشان را نیافتند!          تخم‌مرغ‌باخته‌ها به دیگران بدبین شدند، از سوی دیگر آنها نمی‌دانستند که دقیقا چه‌کسانی حقشان را خورده‌اند، تنها می‌دانستند که پادشاه حقشان را پس‌داده است! پس یک بیزاری و احساس مالباختگی نسبت به کل جامعه پیدا کردند، هر جایی که می‌توانستند حق دیگران را زیر پا می‌گذاشتند با این باور که حق خودشان را پس می‌گیرند. کم‌کم کل جامعه به چنین باور پوسیده‌ای تن دادند که خودشان به‌تنهایی باید حقشان را پس بگیرند. این‌گونه شد که پس از چند دهه، جامعه‌ای با شکافِ طبقاتیِ گسترده‌ای پدید آمد که پدرمادرها به فرزندانشان می‌آموختند چگونه به همه بدبین و بدگمان باشند و اصطلاحا با زرنگی نگذارند حقشان خورده‌شود و اگر خورده‌شد آن را از دیگران بگیرند! ولی این آموزه‌ها از سویی باعث می‌شد درصدی از فرزندان مزدوران پادشاه شوند و جیبشان را با پشت‌کردن به مردم پر کنند و از سویی درصد بالایی از فرزندانشان خود زورگویانی شوند که به ناتوان‌تر از خود زور بگویند و حقشان را به‌سادگی زیر پا بگذارند! و بگویند: «حق گرفتنی است!»ولی آیا حق گرفتنی ست؟آیا مردم توانایی «چشم‌پوشی از حقِ ناچیزشان» را از دست داده بودند یا هرگز چنین مرامی نداشتند که از دست بدهند؟آیا «دشمن واقعیِ» مردم، مردم بودند؟ یا پادشاه؟آیا پیش از این مردم چیزی از «همبستگی» می‌دانستند یا فرصت «بد بودن» را از هم گرفته‌بودند؟چند تخم‌مرغ کم‌ارزش به‌راستی ارزش این همه «بدگمانی» را داشت؟آیا اگر «دیررسیده‌ها»، زودتر رسیده‌بودند سهم خودشان را برمی‌داشتند یا تخم‌مرغ‌های درشت‌تر را سوا می‌کردند؟پرسش‌های بسیاری در این باره دارم، ولی چه سود؟          مردمانی که به هم بدگمان باشند و یکدیگر را فرصت یا دشمن ببینند، بدبختی‌شان گریزناپذیر و بی‌پایان است، کنون شما به‌دنبال ربودن سهم و حق هم‌میهنانت باش . . . نمی‌دانی که همه روی یک کشتی سوراخ زندگی می‌کنیم و هر کدام باید پطرسی فداکار باشیم؟ دریغ که تبر ابراهیم را برداشته‌ایم و در تاریکی شب، کشتی را نابود می‌کنیم، تبر را هم روی دوش بت بزرگ می‌گذاریم که دیوار حاشا بلند باشد! خسته‌ام، خسته و بیزار از چوپانان دروغگو. آگاه‌باش که درد مشترک را جدا جدا درمان نکنی، چون درمان نمی‌شود، نمک می‌شود بر زخم هم‌میهن رنج‌کشیده‌ات، او هم تخم‌مرغ‌باخته‌ای دیگر است همچنان که تو هستی.جستارهای پیشین: https://virgool.io/@Zamyad_Culture/001-mrffyybo9wmf  https://virgool.io/@Zamyad_Culture/002-zaxexi8g9nwe </description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 20:18:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسن قاضی مرادی| از شرم سنتی تا شرم نوین</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/002-zaxexi8g9nwe</link>
                <description>حسن قاضی‌مرادی، پژوهشگر، جامعه‌شناسی و مترجمآیا ما انسان‌های شرمگینی هستیم؟ آیا خجالتی‌بودن از ویژگی‌های ما شرقی‌هاست؟ «شرم» و «خجالت» از واژگانی هستند که در زندگی روزمره از آنها استفاده می‌کنیم. اما مفهوم آنها از دیدگاه جامعه‌شناختی چیست؟ شناخته نشدن این مفاهیم، باعث می‌شود که نتوانیم جامعه را نیز با توجه به داشتن یا نداشتن آنها بررسی کنیم. بنابراین، با تعریف این مفاهیم، می‌توانیم برخی از ویژگی‌های جامعه را نیز بشناسیم.آنچه در پی می‌آید، گفتگوی خبرنگار آفتاب است با حسن قاضی‌مرادی، نویسنده و پژوهشگر مسائل اجتماعی ایران. از وی کتاب‌هایی چون «در پیرامون خودمداری ایرانیان»، «استبداد در ایران»، «در ستایش شرم: جامعه‌شناسیِ حس شرم در ایران» و «تاملی بر عقب‌ماندگی» از سوی انتشارات اختران منتشر شده است.آقای قاضی‌مرادی، معنای شرم چیست؟برای تعریف شرم باید ببینیم آیا شرم را در چارچوب فرهنگ سنتی قرار می‌دهیم و یا در حوزه فرهنگِ نو یا مدرن، این دو مفهوم متمایز است. به نظر من در فرهنگ سنتی‌مان شرم را به سه مفهوم می‌شناخته‌ایم: در فرهنگ دینی با مفهوم گناه، در فرهنگ عرفانی با مفهوم حیا و در فرهنگ عرفی با مفهوم خجلت و شرمساری. مهم‌تر از همه من بر این نکته تاکید دارم که وجه مشترک این نوع احساس شرم در این است که این عامل خارجی است که به سنجش کردار ما اقدام می‌کند و مبتنی بر قضاوتی که به ما می‌قبولاند، ما را یا به احساس گناه یا حیا و یا خجلت و شرمساری سوق می‌دهد. اما در فرهنگ نوین، شرم به گونه‌ای تعریف می‌شود که خود فرد عامل درجه اول سنجش کردارهای خویش و قضاوت در مورد آنهاست. بر این اساس، تعریف مارکس از شرم را مبنای بررسی خود قرار داده‌ام که می‌گوید: «شرم نوعی خشم به خویشتن است». در این تعریف این خود فرد است که کردارهایش را تحلیل می‌کند و اگر در آنها کمبودها یا ضعف‌ها و یا بروز خصایص منفی‌اش را بیابد به خودش خشم می‌گیرد. این خشم به خود، یعنی شرم، برای اینکه انسان بکوشد خودش را تصحیح کند اساسی است.مارکس می‌گوید: «شرم نوعی خشم به خویشتن است»شرم ذاتی است یا اکتسابی؟ اگر اکتسابی است انسان‌ها آن را از کجا کسب می‌کنند؟از نظر من، درحوزه بحثی که داریم، امر ذاتی همان امر غریزی است. اما انسان برعکس دیگر جانورانِ رده بالا، زندگی غریزی گسترده‌ای ندارد، احساس شرم نیز جزو غرایض انسانی نیست. در فرهنگ سنتی هم این نظام اخلاق دینی یا عرفانی و یا عرفی است که معیارها و ارزش‌هایی را به انسان‌ها می‌آموزانند و یا تجویز و القا می‌کنند که اگر انسان کرداری مخالف با آنها داشته باشد قاعدتا باید احساس گناه یا شرمساری کند. در صورتی نیز که فرد خودش با هر نظام اخلاقی-اجتماعی که خودش انتخاب کرده باشد به قضاوت در مورد کردارهای خود اقدام کند، مسلما او هم آن نظام و هم قضاوت در مورد کردارهایش بر مبنای ارزش‌ها و معیارهای آن نظام را کسب کرده است.در فرهنگ سنتی‌مان شرم را به سه مفهوم می‌شناخته‌ایم: در فرهنگ دینی با مفهوم گناه، در فرهنگ عرفانی با مفهوم حیا و در فرهنگ عرفی با مفهوم خجلت و شرمساری. آیا شرمنده شدن از ویژگی‌های ایرانیان است؟ آیا هنوز هم می‌توان این حس را در ایرانیان یافت؟اولا اگر منظور دریافتِ نو از احساس شرم باشد فکر می‌کنم که از دوره تدارک انقلاب مشروطه که ما با فرهنگ و تمدن نوین آشنا شدیم به شناخت احساس شرم نیز نزدیک شدیم، بالطبع قائل نیستم که ایرانیان به طور غالب احساس شرم در معنای نوی آن را می‌شناسند و به آن عمل می‌کنند. من معتقدم که ما چندان احساس شرم در معنای نوین آن را نمی‌شناسیم و بنابراین به آن عمل هم نمی‌کنیم.ثانیا اگر شرم را در همان مفاهیم سنتی‌اش در نظر بگیریم، فکر می‌کنم که ما از چنان احساس‌هایی هم بسیار فاصله گرفته‌ایم و دیگر چندان پایبند به آن مفاهیم سنتی نیستیم. هر کدام از ما چه در مورد فردِ خود و یا کسانی که می‌شناسیم می‌توانیم درستی یا نادرستی چنین قضاوتی را محک بزنیم.اینکه در شرایط کنونی، ما با کمبود این حس در جامعه خودمان مواجهیم خیلی کم ایرانی‌هایی را پیدا می‌کنید که بگویند من مثلا به علت این خصلت‌ منفی‌ام در این مورد برای خودم یا دیگران باعث مشکل یا آسیبی‌ شده‌ام و یا این صنف‌ها و ناآگاهی و ناراستی‌ها را دارم و به همین علت احساس شرم می‌کنم. ما همه مشکلات یا آسیب‌هایی را که برای خود یا دیگران پیش می‌آوریم به گردن عوامل بیرون از خودمان می‌اندازیم ما از کوچک و بزرگ همیشه دنبال عناصر دشمن‌خویی می‌گردیم که ما را از هر چه حس شرم است خلاص کنند.تاثیرات مثبت و منفی حس شرم در زندگی اجتماعی ایرانیان چیست؟برای احساس شرم در معنای نویِ آن هیچ جنبه‌ی منفی‌ای نمی‌شناسم. هر چه جنبه منفی بتوان در نظر گرفت از فقدان آن است. تجربه حس شرم در واقع این تجربه است که ما به خاطر خصایص منفی یا غیراجتماعی خود، به خاطر ضعف‌ها و کمبودها و نادانی‌های خود که باعث می‌شوند رفتارهایی داشته باشیم که خودمان یا دیگران را آزار می‌دهند، نسبت به خود خشم بگیرم. این خشم به خود سبب تعرض و ستیزه‌مان با آن خصایص منفی و صنف‌ها و کمبودها و نادانی‌هایمان می‌شود.این کار به ما کمک می‌کند که خود را تصحیح کنیم و در نتیجه رشد بدهیم. چنین تجربه‌ای سبب تصحیح روابط اجتماعی ما هم می‌شود. وقتی ما دچار آسیب یا رنجشی می‌شویم تجربه حس شرم سبب می‌شود که در درجه نخست به خودمان شک کنیم، خودمان را نقد کنیم. یعنی به کردارهایی که خودمان داشته‌ایم و در آن آسیب‌ یا در بخشی از آن نقش داشته‌ایم بپردازیم نه این که خودمان را از هر کمبود و ناراستی مبرا بدانیم و از همان اول دنبال عواملی بیرون از خودمان بگردیم که عامل آن آسیب یا رنجش پیش‌آمده معرفی کنیم. واضح است که وقتی ما از نقد خودمان شروع کنیم روابط اجتماعی‌مان از خصلت انسانی یا عقلانیت انسانگرایانه‌ای برخوردار می‌شوند.ما همه مشکلات یا آسیب‌هایی را که برای خود یا دیگران پیش می‌آوریم به گردن عوامل بیرون از خودمان می‌اندازیم ما از کوچک و بزرگ همیشه دنبال عناصر دشمن‌خویی می‌گردیم که ما را از هر چه حس شرم است خلاص کنند.نقش احساس شرم را در حل مسائل خانوادگی چگونه می‌بینید؟اگر به تجربه‌ی احساس شرم این‌گونه نگاه کنیم آن را دو قسمت می‌کنیم که موثر در حل بسیاری از مشکلاتی است که در روابط خانوادگی و اجتماعی‌مان پیش می‌آید. در درجه اول ناشی از فقدان چنین تجربه‌ای است به این معنی که هر یک از ما از پذیرفتن نقش واقعی‌مان در این نوع مشکلات یا آسیب‌ها در بخش‌ها گریزانیم و به هر ترتیب که شده می‌خواهیم دیگران را عامل این پیامدها در رابطه‌های اجتماعی و خانوادگی معرفی کنیم. حالا فرض کنید اگر ما نخواهیم از تجربه‌ی احساس شرم فرار کنیم، یعنی در مواجهه با این مشکلات یا آسیب‌ها در بخش‌های پیش‌آمده در زندگی فردی یا خانوادگی یا اجتماعی‌مان نخست به نقش خودمان بپردازیم و بر نقایص یا کسری‌ها وخصلت‌های منفی‌مان که در ایجاد آنها تاثیر داشته‌اند، انگشت بگذاریم و به‌خاطر آن به خودمان، نه دیگران، خشم بگیریم و به تصحیح خودمان بپردازیم، این کار تا چه حد در شناخت و حل و رفع این دسته مشکلات و آسیب در بخش‌ها موثر است. به نظر من در مناسبات اجتماعی نو، تجربه‌ی احساس شرم تجربه‌ای اساسی و کلیدی است. چنین تجربه‌ای است که در سطح اجتماعی می‌تواند انگیزه‌های کافی برای تلاش در جهت دگرگونی‌های راستین اجتماعی را ایجاد کند.برگرفته از پایگاه خبری آفتاب [با اندکی ویراستاری]</description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 00:08:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه‌ی پیوستن به ویرگول 98.06.24</title>
                <link>https://virgool.io/@Zamyad_Culture/001-mrffyybo9wmf</link>
                <description>اردوان بیات؛این نوشته به بهانه‌ی پیوستن زامیاد به ویرگول نوشته شده است و همچنان می‌تواند پس‌زمینه‌ای هرچند کمرنگ، به دوستانی که به تازگی با صفحه زامیاد در اینستاگرام آشنا شده‌اند، بدهد.زامیاد، فرشته نگهبان زمین است و در پیش از اسلام به روز بیست و هشتم ماه گفته می‌شده است. پس زمین و هر چیزی که در آن به فرهنگ و انسان وابستگی پیدا کند در زامیاد بازگو می‌شود. از محیط زیست تا سواد رسانه‌ای تا شبه‌علم.ایران سرزمین مادری ماست و مردم آن به یک میزان هم‌میهنِ ما، ما از همین مردم هستیم و باور داریم که تا یقه‌ی خود و جامعه خود را نگیریم و جامعه را وادار به اندیشیدن نکنیم، وضعیت جامعه بسیار بسیار بدتر از امروز خواهد شد. در این راه همواره کوشیده‌ایم که به جز ایران و انسان، هر گونه وابستگی به تبار و قوم، آیین و مسلک و حزب و دسته‌ای را (اگر داشته باشیم) نادیده بگیریم و هر چیزی را آزاداندیشانه و با نگاهی سنجشگر و نقادانه بنگریم و اگر نیاز بود به پرسش بگیریم تا شاید اندیشه‌ها و نگاه‌های دیگری را به میزان فهم و دریافت خود، به خوانندگان نشان دهیم و با کمک هم به حقیقت یا راهکاری کاربردی نزدیک شویم.این کوشش‌ها گاهی چنان میان‌رشته‌ای و درهم‌تنیده می‌شوند که ناگزیر برای بازشناختِ آنها باید به رشته‌های گوناگونی از دانش و اندیشه پرداخته شود تا مثلا بتوان واکنش احساسی و غیرکارشناسانه‌ی جامعه را به پدیده‌ای محیط‌زیستی بررسی کرد. این درهم‌تنیدگی می‌تواند رشته‌هایی از تاریخ، مذهب و فلسفه تا جامعه‌شناسی، سیاست و اقتصاد را در بر بگیرد. در واقع همه‌چیز به هم وابسته است و ما می‌کوشیم بیش از همه، به بخش فرهنگی آن بپردازیم، چراکه فرهنگ، به سخنی: توانایی و دستورکارِ بهره‌گیری از ابزارها و امکانات است و نبودِ این دستورکار، می‌تواند هر پدیده‌ای را به بحران بکشاند؛ به‌ویژه در جامعه‌ی ما که هر چیزی، پیش از آن‌که برای آن بستری فراهم شود، همه‌گیر می‌شود. ناگفته نماند که همچون گذشته با کمترین پیش‌داوری، تعصب و بدون‌توهین و ناسزا و بیشتر با زبانی رسمی و نیمه‌سَره این کار را انجام می‌دهیم!برنامه‌ها فراوان هستند و هر روز هم بیشتر می‌شوند ولی تصمیم این است که برای افزایشِ اثرگذاری، بیش از هر چیز به پویشِ &quot;برای پالایش فضای مجازی&quot; که در زمینه‌ی فرهنگ شهروندی ست، بپردازیم و کمتر شاخه‌به‌شاخه بپریم. ولی همواره بریده‌هایی از کتاب‌ها، عکس‌ها، سخنان کوتاه، داستانک‌ها، پرسش‌ها، دست‌نوشته‌ها و جستاره‌هایی سودمند، فرستاده می‌شود تا صفحه دچار یکنواختی نشود.نکته دیگری که باید یادآور شوم این است که کار ما از آغاز، پاسداریِ تمام‌قد یا نکوهش صددرصدِ اشخاص، اقوام، ادیان و مکاتب نبوده و نخواهد بود، چراکه پایِ آدم‌ها لغزان است و هیچکس صدردصد بدون‌لغزش نیست، اقوامِ گوناگون باهم رنگین‌کمان ایران را ساخته‌اند و برتری همه‌سویه‌ای بر هم ندارند، ادیان و مذاهب باورهای شخصی هستند و اگر شخصی بمانند برتابیدنی و تحمل‌پذیرند و مهمتر از همه، مکاتب و ایدئولوژی‌ها چارچوب‌هایی هستند که هر چند آرمان‌ها و دستاوردهای ارزشمندی داشته باشند ولی دیرباوری (: شک‌گرایی) و آزادیِ اندیشه را تا اندازه‌ای می‌ربایند و دشمنی‌های نابخردانه پدید می‌آورند.در پایان گفتنی‌ست که از این پس، افزون‌بر اینستاگرام می‌توانید ما را در تلگرام، فیسبوک، توئیتر و ویرگول هم دنبال کنید، چون هر کدام ویژگی هایی دارند که به بهبود کارکرد ما کمک می‌کنند. به امید اینکه ویرگول جایی خوب و برخوردار از آزادیِ نسبی، برای گسترش نوشتارهایِ بلند و نیمه‌بلند در جهت گسترش آگاهی در جامعه باشد و بتوانیم همه‌ی آنها را با هم سرپا نگه‌داریم.با ما همراه باشید</description>
                <category>کوشش فرهنگی زامیاد</category>
                <author>کوشش فرهنگی زامیاد</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 23:04:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>