<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زری(با یک گل آفتابگردان)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zarii</link>
        <description>فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:22:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1190083/avatar/tWwjXS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زری(با یک گل آفتابگردان)</title>
            <link>https://virgool.io/@Zarii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوخت و خاکستر شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-kjhuyzr2pblt</link>
                <description>کاش در آغاز می‌دانستم در فراسوی تک تک آن امید های ژرف چه اشک‌ها و حسرت‌هایی در انتظارم نشسته ؛که شعله شمع در اتاقی سرد و تاریک برای دیدن و گرم شدن کم اما برای به آتش کشیدن تمام وجودم کافیست. ای کاش می‌دانستم که انتظار بدترین نوع زوال است و امیدوار به تماشای سوختن تار به تار ، پود به پود و ذره به ذره زندگیم نمی نشستم که اگر شعله عظیم تر باشد کسی آن را خواهد دید و مرا از این سوختن نجات خواهد داد. حال اما یقین دارم که دیگر کسی در این خانه را نخواهد زد و این خاکستر را از دیوار ها نخواهد روفت. من سوختم شمع سوخت و زوال هم به پایان رسید و اکنون این خاکستر، سبک بال است؛ سبک بال از پذیرش این تاریکی و نشدن ها و نخواهد شدن ها و در پایان درست است که سوختن مرا سعادت مند نکرد اما دست کم مرا از ترس خاکستر شدن رهاند.</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 14:05:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواره</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ruko9rzmnbz4</link>
                <description>جان من؛ من جنگ را دیده‌ام. اینکه چگونه باتمام وجود می توان کشت و می توان مرد. کم زخم بر نداشتم از دیگران و خود و کم علاجشان نکردم. کم از دست ندادم عمرم را آدم ها را و مهم تر از همه خودم را. من رها کردن را بلد بودم در تمام آن زمان هایی که داشتم جان می‌کندم برای رها نکردن. زمان هایی که میدانستم بیشتر زخمی خواهم شد اما باز فرصت دادم. من شاید بچه نادان، ساده و دیوانه‌ای بوده ام اما ترسو نه. کم به دل جنگ ها نزدم و کم شکست نخوردم ؛ اما می‌دانی بزرگ ترین رنج جنگ نیست، خانه ایست که ویران می‌شود.بزرگ ترین استیصال زخم برداشتن نیست بی خانه ماندن است. بی خانه اگر برود آواره تر می شود بماند تمام. جان من بی خانگی حتی رویین تن ها را هم به گریه می اندازد. و من حال مانده ام وسط خرابه ای که نمی شود آن را ساخت پایی که خسته ترک‌کردن های قبلی است و دستی که به هر آنچه باقی مانده چنگ می زند  و شانه ای که خم شده است زیر بار طاق ویران این خانه.جان من؛ ای کاش خانه ای بود اندازه یک اتاق همیشگی ،امن و با آرامش که می‌توانستم بعد از هر جنگ و زخم نعشم را به آنجا بکشم برای سر پا شدن؛ اما حال خانه خودش یک زخم است که عفونت کرده و دردش را نه می‌شود ماند نه می‌شود رفت. اما من تصمیمم را گرفتم پاهایم که کمی جان بگیرد باز می‌روم و اینبار باز‌گشت محال‌تر می‌شود. می روم تا امید تمام نشود تا دست کم روزی جایی تمام توانم به بنا کردن یک خانه برسد. خانه ‌ای خیلی کوچک، حتی دور؛ اما امن.ا...آرامش.</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 22:13:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسط نا کجا آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-dcoocf14qtx5</link>
                <description>دره ستارگان، ناکجا آباد تقریبا سه سال از قرار به گم‌شدن  می‌گذرد. نخست فکر می‌کردم گم شدن یعنی کسی تو را به جا نیاورد خاطره‌ای از تو نداشته باشد و تو با خیال راحت خودت باشی. اما زمان که گذشت دریافتم که باید پیش از هر چیز بفهمم این خود کیست؟ پس شروع کردم به دنبال خود گشتن. طی دوسال کم چیز‌های عجیب و ترسناک و بی‌نظیر از این خود ندیدم؛ مثلا درست وسط خیابان باغ گلدسته اصفهان، وقتی کمی مانده بود زیر ماشین بروم به خودم اعتراف کردم که چقدر از تنهایی می‌ترسم. یا وسط خیابان ولیعصر قشم ساعت دو نیم صبح پذیرفتم  که می‌شود به آدم‌ها اعتماد کرد. می‌شود کمک خواست و جواب رد نشنید؛ که گونه بشر را نه زور بازویش و عقلش که همدلی اش حفظ کرده است.  طی این سفر‌ها فهمیدم می‌توانم بد‌جنس باشم و اگر بقایم کمی به خطر بیفتد شاید من هم از روی هم نوعانم رد شوم تا زندگیم را حفظ کنم‌. فهمیدم که زیر بار زور نمی‌روم و اگر بروم کمی شرایط که عوض شود تمام تلاشم را می‌کنم تا جلوی این زور بایستم. می‌توانم با چیز‌های کوچک خوشحال شوم مثل دیدن یک فیلم در سینما ساحل یا خوردن یک لیوان چای ماسالا داخل خیابان ولیعصر یا حتی یک لیوان چای و یک بخاری زغالی در سفره خانه‌ای وسط بیابان. فهمیدم خمیر آدم‌ها مثل هم است اما حال و هوایشان از شرق تا غرب تفاوت. فهمیدم هر چقدر برنامه بریزم و تمهید بیندیشم بازم عجز بشر می‌آید و پیدایم می‌کند. من وسط این گم شدن ها خودم را و خدا را دیدم و تکه‌هایی از خود را که دوست نداشتم، پشت سرم در گوشه گوشه ایران جا گذاشتم. ترس‌هایم، بی رحمی هایم، خودخواهی هایم و... حال درست وسط نا کجا آباد داخل اتوبوسی پر از آدم‌های غریبه پس از سه سال گم شدن؛ می توانم بگویم دست کم در میان ۲۴ مسافر این اتوبوس یکی را خوب می‌شناسم. هزاران کیلومتر جاده ساعت ها سفر هزاران غریبه و بارها بستن کوله سفر مرا ذره ذره بیشتر به خود نزدیک کرد تا بفهمم آدم برای خود بودن نه به شهر و آدم‌های جدید که به خود جدید نیاز دارد؛ که اگر خودم را بشناسم دیگر مهم نیست وسط بیابان باشم یا دریا، شرق این جهان یا غربش، تنها یا با آشنا‌ها من دیگر گم نخواهم شد.</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 13:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر ۱۳۲ روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-ndf7nnxbnobx</link>
                <description>خواب دیده بودم. آنموقع نه ولی الان خوابم را به خوبی به یاد می آورم همان خواب همیشگی آن شهر کویری و خانه‌های کاهگلی با طاق‌های گرد و کوچه‌های خاکی و بی‌انتها. این بار هم می‌دویدم، اما گم نمی‌شدم بلکه گم می‌کردم. می‌دویدم و بیشتر و بیشتر از کودکیم دور می‌شدم، اما باز می دویدم چون کاری از دستم بر نمی آمد. دوباره وسط آن میدان گرد گلی‌می ایستادم. مامان، بابا، مامان جون و باباجون همه آن‌جا بودند اما آن دختر مو مشکی نبود و من گم شده بودم؛ بعد طعم خون را در دهانم حس کردم، شروع کردم به لرزیدن و اشک اشک های گرم و از خواب پریدم. کف حمام روی سرامیک ها که دیگر مرطوب نبودند؛ از سرخی حمام و لباس‌هایم وحشت کردم. به سختی می‌توانستم تکان بخورم، می‌لرزیدم و بدنم انگار متعلق به من نبود، درد می‌آمد و در شکمم می‌پیچد و بعد شروع به تپیدن می‌کرد. یک لحظه نفسم را بند آورد و صدای من در حمام پیچید.انگار صدا هم مثل دست و پاهایم به من تعلق نداشت. سرم را بالاآوردم و رد اشک روی گردنم باقی ماند.همه چیز پشت دیواری از اشک بود. درد کمتر شد و من تازه فهمیدم که کجا هستم ولی نمی‌دانستم چه مدت آن‌جا بودم. سعی می‌کردم تکان بخورم. شلوارم چسبناک و خشک شده بود و بوی خون را بیشتر و بیشتر حس می‌کردم. پاهایم را سعی کردم جمع کنم. شکمم؛ پاهایم؛عضلاتم؛ اما دیگر نمی‌توانستم گریه کنم یا حرف بزنم. جان کندم. جان کندم و بالاخره لبه یک چیز را گرفتم. آرام آرام همه چیز می‌چرخید و احساس تهوع داشتم. چشمانم را بستم و سعی کردم خودم را بالا بکشم دوباره و دوباره تا بالاخره توانستم روی پاهایم بایستم. نمی دانم چند بار برای بلند شدن تلاش کردم. می‌دانید الان که فکر می‌کنم آن موقع هیچ دلیلی برای تلاش نداشتم. نمی دانم؛ شاید با خودم فکر می‌کردم که دلیلی هم برای خوابیدن روی سرامیک های خونی کف حمام ندارم و مطمئن بودم اگر تا به حال نمردم دیگر نخواهم مرد.  این را پنج روز قبل از تولد ۸ سالگیم فهمیدم ، که رویین تن شده ام و آن روز بعد از سالها  به راستی در خون غلتیده و مناسک این باور را تمام و کمال به جا آورده بودم. یادم است؛ دست و پاهایم را حس نمی‌کردم و می‌لرزیدم. با کمک دیوار از حمام بیرون آمدم. خانه تاریک بود. تنها نور حمام بود که به زور سعی می‌کرد مبل ای را که یکسال و نیم برای پیدا کردن طرح و رنگش گشته بودیم و عکس های من و او را که با وسواس روی دیوار چسبانده شده بود را روشن کند. دیوارهایی که با دستان خودمان رنگ کرده بودیم را با لک های خون دستم کثیف می‌کردم؛ بعد ها موقع پاک کردن جای دستم به این فکر کردم که این لکه ها نه فقط روی دیوار که روی کل زندگی ما خورده بود و می دانید پاک کردن خون به خصوص از روی دیوار واقعا دشوار است. در میان آن بی حالی و توانی که نداشتم فهمیدم که نباید به هیچکس زنگ بزنم؛ حتی او و قطعا نمی‌توانستم رانندگی کنم، چون کمی تنها کمی مانده بود تا دوباره بیهوش شوم. دیوار ها را کثیف تر کردم و خودم را به اشپزخانه رساندم. صندلی کرم را قرمز کردم. می‌پیچید. می‌تپید. در خود جمع شدم. دوباره نفس نفس جیغ نکشیدم یا شاید هم کشیدم؛ نمی‌دانم اما به خودم قول می‌دادم که بی‌هوش نشوم. سرم را روی زانو‌هایم گذاشتم و با خودم تکرار میکردم تواز این درد هم نمی‌میری. تو نمی میری.نمی میری. درد گذشت. سرم را بالا آوردم به اطراف نگاه کردم. پنجره باز بود و هوای بیرون تاریک. آشپزخانه به هم ریخته بود و  کیک شکلاتی. به یاد آوردم که همان کیکی است که تازه دستورش را از مینا گرفتم. با تزئین شکلات و توت فرنگی. توت فرنگی ها هنوز روی میز بودند. شکلات داخل کاسه سفت شده بود. قاشق پر از شکلات همانطوری روی میز افتاده بود و میز را کثیف کرده بود. با همان دستان خونی یک توت فرنگی از روی کیک برداشتم. اخرین امید. توت فرنگی و خون. بعد تکه ای از کیک را کندم و شروع به خوردن کردم. باید تکان بخورد. همیشه تکا.. بعد ناگهان راه گلویم بسته شد. دست و چانه ام لرزید. چیزی تکان میخورد؛ قلبم، قلبم  می‌تپید؛ بر خوردش را به دنده هایم  حس می کردم. نتوانستم کیک را قورت بدهم. گریه کردم. نفس نفس زدم. برای خودم؟  از جایم بلند شدم تلفن را برداشتم. نمی‌دانستم به که زنگ بزنم. او؟ نه. مینا؟ ساعت اصلا چند بود؟ مینا هم نه. اورژانس؟ نه. ستاره. به تلفن ستاره زنگ زدم جواب نداد. با خودم گفتم : حتما بیمارستان است. به تاکسی زنگ زدم و آدرس بیمارستان را دادم. گفت: برای آنجا سرویس نداریم. گفتم: دخترم دارد میمیرد لطفا. زن صبر کرد و بعد گفت: باشه یکی رو پیدا می‌کنم. آدرست دوباره بگو. گفتم. به خانه ستاره زنگ زدم. جواب نداد. دیگر مطمئن بودم که بیمارستان است. به طرف پالتو رفتم و سعی کردم بپوشمش. به خانه اش دوباره زنگ زدم. جواب نداد. اپراتور دوباره زنگ زد. یک ماشین فرستادم پلاکش  255 ج 74 پژو مشکی. فقط سریع برو. خیلی نزدیکه. نمی دانم چرا، ولی نپرسید که چرا به اورژانس زنگ نمی زنم. شاید فکر کرده بود دروغ می‌گویم اما انقدر کار ضروری دارم که حاضرم بچه ام را بخاطرش بکشم. تکرار کردم  74255. شال را روی سرم انداختم. 74255. به موبایل ستاره زنگ زدم. از خانه بیرون آمدم. 74255. با تمام زورم در آسانسور را باز کردم. سوار شدم. دکمه را زدم. 74255. به دستگیره تکیه دادم. 74255. 74255. 74255. آسانسور رسید. دوباره زنگ  زدم. تمام وزنم را روی در انداختم و نزدیک بود تلفن از دستم بیوفتد. 74255. به طرف ورودی رفتم. در را به زور باز کردم و تلفن روی پیغامگیر رفت. یک لحظه فکر کردم چه بگویم. آب دهانم را قورت دادم. ستاره... بچه افتاد. بیا بیمارستان خودتون. منم تو راهم. پژو مشکی 74255.</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 15:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ تمام شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-vnkybludx6xt</link>
                <description>من، شیطان درون و مخروبه ها نازنینم من از جنگ باز گشته‌ام. جنگی به طول زندگی کوتاهم. در این مدت با بسیاری جنگیدم. با خانواده، قوانین، هنجار ها ، دوستان، خدا و خود. خدا با من سر جنگ نداشت. او همواره به من لبخند می‌زد. دلش برایم می‌سوخت. من نیز نه با او با خود سر نزاع داشتم. او مرا دوست داشته و دارد. اما من خود را دوست نداشتم.  سال‌ها با خود جنگیدم. به بی رحمانه‌ترین حالت ممکن. سال‌ها خود را ویران کردم. گاه ساختم گاه مخروبه رها کردم. شورش‌ها بر انگیختم بر علیه خود. انقلاب‌ها کردم. خود را به گلوله بستم. به زندان انداختم. پیروز شدم. خندیدم و در میانش گریستم. چون من بر خود پیروز شده‌بودم. گاه همه چیزم را فراخواندم. قیام کردم در برابر تاریکی. آن ظلمت عظیم تر از من. آن رنج. بر دلش زدم. اجازه دادم مرا فرا بگیرد. به اعماق وجودم برود. تا ببیند نوری در آنجاست که فتح ناپذیر است. مرا رها کرد. پس از آن زخم هایم را تازه کردم. در دردش غرق شدم. در خون خود شنا کردم. رویین تن شدم. زخم ها را التیام بخشیدم. ردشان را پذیرفتم. نابخشودنی ها را بخشودم. خودم را نیز بخشیدم. دفتر هایم را بستم. و بعد از مدت ها شروع کردم به دوست داشتن. حال از اعماق خود با تو سخن می گویم. از آنجایی که خالص‌ترین تمنا‌ها آنجاست. جایی که خود را ملاقات کردم. بی پرده. بی هیچ مراعات. در اینجا شیطان درونم را دیدم. باهم به گفت و گو نشستیم. پذیرفتمش. این تنها راه انسان بودن بود. بدون تاریکی نمی توان نور را شناخت. پس پرچم های سفید را بالا بردم و در تمام خود صلح اعلام کردم. اما گمان نکن پس از آن من همواره شادم. نه هنوز کابوس می‌بینم. بد میخوابم. گاهی هم اشک می‌ریزم. اما دیگر با خود نمی‌جنگم. جان من؛ اینجا هنوز بهشت نیست اما؛ دست کم دیگر جهنمی در من نمی سوزد.جنگ بدتر از جهنمه چه درونی چه بیرونی؛ اما گاهی فقط با جنگیدن میشه جهنم رو تموم کرد. </description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 17:02:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور می‌گریزد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-fzlfmyor7nyx</link>
                <description>ابر‌های تیره خورشید را می‌بلعند. تاریکی شروع به فتح شهر می‌کند. خس‌خس؛ انگار ریه هایم سوراخ شده‌اند. نایم می‌سوزد. به جای اکسیژن الکل نفس می‌کشم. قلبم بیشتر به قفسه سینه‌ام ضربه می‌زند. با هر قدم مچ پایم تیر می‌کشد. پیش از هرگام دعا می‌کنم پاشنه‌هایم نشکند. مچ دستانم از درد بی‌حس شده. دامن را محکم‌تر نگه می‌دارم. انگشتانم را حس نمی‌کنم. بوی عطر یاس ، عرق و خون در هم آمیخته. دلم را به هم میزند. اما وقتی برای استفراغ نیست. موهایم در هوا تاب می‌خورد. از آن‌ هم لذت نمی‌برم. با نور گرما هم از شهر می گریزد. صدای گام‌ها نزدیک‌تر می‌شود. به پشت سر نگاه نمی‌کنم. برای لحظه‌ای انگشتانی شانه‌ام را لمس ‌می‌کند. در کوچه‌ای می‌پیچم. کوچه‌ای دیگر. گم می‌شوم. آنها نیز. فکرم مغشوش است. اگر به بن بست برسم چه؟ اصلا از چه می‌گریزم؟ به راست میروم. دوباره راست و در اخر چپ. نمی دانم. تنها باید بدوم. در انتهای کوچه جمعیتی پیداست. دور میدانی گرد هم آمدند. در جمعیت راحت می‌توان گم شد. حتی با پیراهنی سفید. به طرف جمعیت می‌روم.  پشت سرم را نگاه می‌کنم کسی دنبالم نیست. شاید آن‌ها پیدا نشده‌اند. از شدت نفس نفس زدن به سرفه می‌افتم. طعم خون. بر گلویم چنگ می‌زنند. صورتم آتش گرفته. برای لحظه‌ای کبود می‌شوم و بعد نفسم بالا می‌آید. اما هیچکس متوجه من نیست. دوباره پشت سرم را نگاه می‌کنم. باز هم کسی نیست. همه مردم به وسط میدان خیره شده‌اند. چوبه، چهارپایه و طناب. افکارم واضح می‌شوند. تکان می‌خورم. کمی پیش می روم. می‌خواهم بدانم چه خبر است. مردم راه را باز می‌کنند. بی هیچ نگاهی.  همه لباس سیاه به تن دارند. من با پیراهن سپیدام وسط سیاهی گم می‌شوم. ناگهان همه به یه سمت رو بر می گردانند. دو مرد با لباس سیاه و بی چهره از میان جمعیت می‌گذرند. پشت سرشان فردی است. با لباس سپید. پارچه ای دور صورتش پیچیده شده. دست‌ها و پاهایش آزاد است. اما فرار نمی‌کند. پیش می‌روند. اورا به دار می‌آویزند. صدای دست و قهقه مردم در کاسه سرم می‌پیچد. می‌لرزم. یخ می‌زنم. پاهای سنگینم را به عقب می‌کشم. پارچه دامن خش خش می‌کند. دوباره آماده دویدن می‌شوم. ناگهان مردان سیاه پوش فریاد می‌زنند. نفر بعد. بر جایم خشک می‌شوم . همه صورت‌ها رو به من می‌کنند. کرختی وجودم را گرفته. به سختی باز چند گام به عقب بر می‌دارم. به چیزی برخورد می‌کنم. دومرد سیاه پوش بی چهره ایستاده‌اند. زبانم بی حرکت در دهانم مانده. می‌خواهم فرار کنم. نمی‌توانم. می‌لرزم. به زمین می‌افتم. مردم گراداگردم را گرفته اند.  شب می‌آید. بی هیچ ماه و ستاره ای. کسی در میان جمع نامم را صدا می‌کند: زهرا. چشمانم را می بندم. دوباره : زهرا.  پلک هایم را بر هم فشار می دهم. نفسی عمیق می‌کشم. چشم باز می‌کنم. کچ‌بری های سقف، لوستر سفید. صدای مادرم: زهرا بیدار شو. زهرا دیرت شد.</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 20:57:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظلمت فرا می‌گیرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-o0wchqxljzzg</link>
                <description>پاشنه پا، کف پا، انگشتان ... همانطور بالا می‌آید. مور مور می‌کند. انگار چیزی روی پوستم راه می‌رود و پیش می‌آید نه یک چیز ده‌ها، صد‌ها بلکه هزارن چیز. از خواب می‌پرم. تنگ شدن مردمک چشمانم را حس می‌کنم. دستم را جلوی چشمانم نمی‌آورم. می‌خواهم اما نمی‌آورم. پرتو‌های نور روی پوستم می‌سرند. زیر آفتاب ظهر دراز کشیده‌ام. ظهر شده؟ به یاد نمی‌آورم. دیواری دست من را از حافظه‌ام کوتاه کرده. پرده‌ها را کشیده. می‌دانم پشت تمام شیشه‌ها حتی شیشه‌های رنگی در ورودی را با روزنامه پوشانده. همه روزنه‌ها را پوشانده. چه کسی نور را تحریم کرده؟ می‌دانم. اما تا تصویرش شروع به واضح شدن می‌کند؛ دوباره از خاطرام می‌رود. پس نور از کجا می‌آید؟ چشمانم با قطرهای اشک قصد دارند نور اضافه را بیرون بریزند. روی زمین خوابیده‌ام. بی پتو. بی بالشت. سنگینی لباس را روی پوستم حس نمی‌کنم. متعجبم. چه زمان به خواب رفتم؟ اینجا کجاست؟ تکان نمی‌خورم. مور مور بالا می‌آید به زانوانم رسیده. باز هم پیش می‌آید. پس خواب نبودم. از دستانم هم شروع به بالا رفتن می‌کنند؛ به شکمم می‌رسند. نمی‌توانم. نمی‌توانم. حس می‌کنم گام‌های تک‌تک‌شان را، تکان نا‌محسوس مو‌های بدنم را و وزن ناچیزشان را. می‌دانم که دست و پایم سالم است. می‌دانم که می‌توانم حرکت کنم؛ اما خشک شده‌ام. نمی‌ترسم. نخست عجز کمی وجودم را فرا می گیرد. و بعد می‌گذرد. احساساتم تهی شده. متوجه می‌شوم. اما واکنشی نشان نمی‌دهم.‌ جلو و جلوتر آمدن لشکر مورچه ها. به من آسیبی نمی‌زنند. تنها پیش می‌روند همانگونه که روی زمین، میز و  دیوار. به گردنم می‌رسند. تا فتح کامل چیزی باقی نمانده. جهان تاریک می‌شود. چشمانم باز است. دیگر نمی توانم ببندمشان. سالم اند. می دانم. اما نمی‌توانم. همه وجودم در سیاهی مورچه‌ها فرو می‌رود. برای یک لحظه؛ نه،نه دیگر مور مور را هم حس نمی‌کنم. لحظه‌ای سیاهی است و بعد بخار می‌شوم. به خلا می‌پیوندام. دوباره نور باز می‌گردد. در همان اتاق‌ام. از بالا به توده مورچه‌ها نگاه می‌کنم. روی ناهمواری‌ها بالا و پایین می‌روند. چیزی آن زیر است. منم؟ من که اینجاام. دوباره نگاه می‌کنم. ناهمواری‌ها از بین رفته. برای لحظه‌ای دیگر مورچه‌ها هم نیستند. تنها فرش است. بعد آن هم نیست. زیر پایم را نگاه می‌کنم. تاریکی است خلا بی انتها. برمی‌گردم دیوار‌ها هم تک تک بخار می‌شوند. تاریکی از همه جهت هجوم می‌آورد. زیر پایم خالی می‌شود. جیغ می‌کشم. از خواب می‌پرم.</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 16:42:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه به دوشی خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-p897b6fqk4ce</link>
                <description>         خاطرات؛ شاید بزرگترین تفاوت میان خاطره و خیال آن است که؛ خاطرات خانه دارند و افرادی واقعی رقم‌شان زدند. اما خانه ها مگر چیزی جز سنگ و چوب و آجرند؟ دیروز در حیاط خانه کودکی ام راه می‌رفتم به خاطرات فکر می‌کردم. به امید اینکه بتوانم خبر خوبی که مرا غمگین کرد را هضم کنم. پدر بزرگ مادر بزرگم می‌خواهند خانه را بفروشند و از اینجا بروند. تقریبا هیچ‌گاه در زندگیم دلتنگ خانه‌ای یا مکانی نشده‌ام. اما حال نفسم بالا نمی‌آید.     به خودم می‌گویم خانه‌ها همه از سنگ و سیمان و آهن‌اند. اما من اولین بار روی موزاییک‌های کف این حیاط دوچرخه سواری یاد گرفتم. دنیا پر از زنبور است. اما من اولین بار نیش زنبور های همین حیاط را خورده‌ام. برف که می‌آید حیاط تمام خانه‌های شهر سفید می‌شود.اما من، پسر دایی و دختر دایی‌ام اولین بار در این حیاط آدم برفی درست کرده‌ایم. اصلا همه اینها به کنار چاقاله های درخت زرد آلو را چه کنم هر سال از اوایل عید تا اول اردیبهشت من بودم و شاخه های این درخت زرد آلو. هنوز رد سیاهی زغال‌های شش خانه ام در خاطر شیار های کاشی کف حیاط مانده. بلال های تابستان. نذری ، روضه و جشن‌ها.      آری من می‌خواستم گم بشوم؛ اما این با گم شدن فرق دارد. گم شدن یعنی هنوز خانه‌ای هست که تو می‌دانی باید در حالی که کمی درش را هل می‌دهی کلید را دوبار به سمت چپ بچرخانی. خانه‌ای هست که دیوار‌هایش پر از رد یادگاری‌های تو با مداد است چون تازه یاد گرفته بودی اسمت را بنویسی و ذوق داشتی. خانه ای که زمینش رد پایت و دیوار هایش صدایت را می‌شناسند. خانه ای که مورچه هایش مزه گوشت و پشه‌هایش مزه خونت را می‌دانند. خانه‌ای که می‌دانی چگونه شیر آبش را باز کنی بی آنکه صدا کند. اما حال آن خانه سنگی با در قهوه‌ای سوخته وسط بن بست میخک گم می‌شود. آن هم برای همیشه. مردی می‌آید با بولدوزر رد ما را از روی آجر به آجر این خانه ویران می‌کند. تا آجر‌ها، دستگیره‌ها، در‌هاو تیر آهن های این خانه هم بشوند مثل همه آجرها و آهن‌های دنیا. بی‌خاطره بی‌گذشته بی‌معنا. درخت  کودکی‌های مرا هم پیش از شکوفه کردن از ریشه در خواهد آورد. دیگر زنبور ها به اینجا نخواهند آمد. چون گل‌ها خشکیده، درخت‌ها از جا در‌آمده و مهم‌تر از همه دختری هم نیست که بتوان نیشش زد.      گفتم بزرگترین تفاوت خاطره با رویا این است که؛ خاطرات در مکان‌هایی واقعی با آدم هایی واقعی رخ  می‌دهند. پس اگر خانه‌ها و ادم‌های یاد‌های ما از گذشته برای همیشه گم بشوند؛ خاطرات هم توهمی دور می‌شوند که اندک اندک در مه فرو می‌روند. در تمام این سالها به این فکر می‌کردم که روزی مردی را دوست خواهم داشت. بچه ای را به دنیا خواهم آورد؛ بعد بچه‌ام را به این خانه می‌آورم و کودکیم را نشانش می‌دهم. اما حال نمی‌دانم باید اورا کجا ببرم. جلوی در اپارتمانی مثل تمام آپارتمان های شهر؟ نه من این را نمی‌خواستم. این گم شدن نیست خانه به دوشی است. من نمی‌خواهم مثل خانه به دوش ها اثر انگشتانم را از روی دستگیره ها، رد لاستیک دوچرخه ام و چند قطره خون زانو‌هایم را از روی موزاییک‌های حیاط، کودکیم را از درخت زرد آلو و یادگاری‌هایم را از روی دیوار های هال جمع کنم فشار بدهم تا جا برای خاطرات باز شود بعد در کیسه را ببندم کیسه به دوش از این شهر بروم. اما کاری نمی‌توانم بکنم. گاه باید خاطرات را خانه به دوش کرد تا بی صاحب نشوند.      این خانه و تمام رد هایی که از کودکی و گذشته من در آن باقی مانده بدون بوی دلمه و کوفته های مادربزرگم مفت نمی‌ارزد. بدون قربان صدقه های پدر بزرگم که اگر از او جان آدمیزاد هم بخواهی می‌رود از بازار برایت پیدا می‌کند و می‌آورد. اما انها هم کم کم مهو می‌شوند. مثل خاطرات من که مه برشان می‌دارد. و روزی خواهد آمد که، تصاویری گنگ در ذهنم نقش خواهند بست از خانه ای که دیگر نیست. صدای ای قربون دخترم برمی که نیست. دستی که بر روی موهای قهوه ای دختری کشیده می شود که نیست. گل های نرگس و زنبقی که دیگر نیست. تنها چیزی که هست دختریست که دارد رنگ می بازد. نوه ای که چروک های زیر چشم دختر را می‌شمارد و هر روز برای کم رنگ‌تر شد دختر غصه می‌خورد. و دو سنگ قبر شاید هم چهار تا یا بیشتر و خاطراتی خانه به دوش و بی صاحب که دخترک هر روز بیشتر از یادشان می‌برد و در نهایت دختری که خودش هم دیگر نیست...حیاط خانه مادربزرگ، درخت زردالو کودکی و بوته های نرگس و زنبق که در تصویر جا نشد</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 19:54:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه هایم را گم خواهم کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Zarii/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-snopchfwbnho</link>
                <description>تابه حال شده چیزی را بخواهی یا احساسی را داشته باشی اما اسمش را ندانی؟ من امروز بعد از مدت‌ها نام کاری را که می‌خواهم حداقل در چند سال آینده انجام دهم را موقع خواندن یک کتاب پیدا کردم. در واقع حالا که بهتر نگاه می‌کنم شاید این میل به رفتن، عشق به سفر، باور به سبک باری و لذت از پیاده‌روی همگی برای همین است. دلم می‌خواهد گم بشوم.بچه که بودم، گاهی خواب می دیدم در روستایی با خانه های گلی زرد رنگ‌که سقف‌های کوتاه گنبدی شکل داشتند گم شده ام. کوچه‌هایش نه آنقدر باریک بود که عبور از آن دشوار باشد، نه آنقدر باز که ماشین بتواند در آن حرکت کند. گم می‌شدم و گویی در تمام آن مدتی که گم شده بودم می‌دانستم دارم بر خلاف جهت پیدا شدن می دوم. می دویدم. از کنار خانه‌هاو کوچه‌هایی که تنها تفاوتشان کمی باریک یا پهن بودن کوچه و محل پنجره های کوچک گلی خانه‌هایشان بود. که نه در داشت نه پرده. می دویدم و از آفتاب بالا سرم به عرق می نشستم. بچه بودم برای همین خودرا با تیشرت و شلوارک تا پایین زانو و هردو رنگ روشن می‌‌دیدم. روستا بیابانی بنظر می رسید و مردم مانند شبه هایی بودند که می دانستم هستند اما هیچگاه در خواب نمی دیدمشان. می‌ترسیدم. اما نمی‌خواستم پیدا شوم.از وقتی خودم را شناختم؛ دلم می‌خواست چیزی را ترک کنم. خانه ای، آدمی، شهری، گاهی با مقصد و اغلب بدون مقصد. انگار در پشت این بی مقصودی هدفی قرار داشت، گم شدن! سه چهار سال قبل می‌خواستم از خودم گم بشوم. از آنچه بودم. نمیشد. بالاخره هر کاری کنی ذره از تو ناگهان در آنی که انتظارش را نداری بیرون خواهد آمد. موقع شنیدن قطعه ای موسیقی، دیدن یک فیلم یا اتفاق و خطور یک ایده نو هنری. نمی‌شود. آدم شاید بتواند نامش را، خانواده، شهر و حتی معشوقه اش را از یاد ببرد. اما خودش را نمی تواند؛ مگر آنکه دیگر خودی در میان نباشد. چگونه؟ راه بسیار است! مستی، جنون، آلزایمر و... اما همگی درمان‌هایی موقتی با بهایی سنگین اند و اکثر مواقع غیر قابل بازگشت و جبران. من درست در لحظه ای که از دفن کردن مهم ترین بخش های وجودم فارغ شدم؛ فهمیدم که خودم را دفن کرده ام. در واقع آن بیل روی خاک افتاده و در دست کسی نیست و من زیر آن خاک سیاه دارم نفس می‌کشم و تکه بی معنایی روی زمین راه می رود. بگذریم از شرح باقی داستان. تنها همین را بدانید که من وتمام قطعات‌ام _حتی آن‌هایی که می‌خواستم بی هوا، زمانی که در یک عصر دلپذیر در حال پیاده روی هستم از جیبم بیرونشان بیندازم و بعد در خانه ناگهان به یاد اورم که گم شدند و نیستند_ اکنون روی زمین در حالی که سرمان رو به آسمان است در حال زندگی هستیم.من از گم کردن خود به گم کردن شهر، خانه و آدم های آشنا رسیدم. شاید برای همین شهر های بزرگ را دوست دارم؛ می‌خواهم گم شوم در شهری که هیچکس مرا نمی‌شناسد. در شهری که می‌توان به راحتی خود بود بی شرمساری و نگرانی. در شهری که آدم ها با امروزت آشنا می‌شوند نه گذشته ات. شهری که آنقدر کوچه و خیابان و کافه و کتابخانه و کتابفروشی دارد که می توان دست کم تا پنج سال در جاهای غریبه سر کرد. غریبه باشی تا با خود آشنا شوی، تا بفهمی در پس عادات و خجالت و تعارف و ترس از چشم آدم‌ها، که هستی وچه می‌خواهی.می‌خواهم نام امسال را گم‌شدن بگذارم. اولش آزادی را انتخاب کردم. اما چندان به دلم ننشست ولی گم شدن خوب است. همان چیزی است که سالها می‌خواستم و می‌خواهم. اما نامش را نمی‌دانستم از حالا تا دست کم ۵ سال آینده می‌خواهم گم شوم؛ آنقدر خوب که خودم را پیدا کنم.</description>
                <category>زری(با یک گل آفتابگردان)</category>
                <author>زری(با یک گل آفتابگردان)</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 22:39:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>