<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zehne Sammi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zehnesammi</link>
        <description>دل نوشته طنز نوشته همه چی نوشته. برای یک لبخند آنی , نه خنده ظاهری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66962/avatar/WqGweD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zehne Sammi</title>
            <link>https://virgool.io/@Zehnesammi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پای یه نفر دیگه در میونه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Zehnesammi/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%87-notjrcvkzaae</link>
                <description>سال سوم دبیرستان که بودم رفته بودم اردوی تیم والیبال . البته اردوی اردو هم نبود یه جور انتخابی تیم ملی بود. من مطمئن بودم که قبول میشم به عنوان پاسور. پاسور بدی نبودم. پاسور اصلا بدی نبودم. بابا منظورم اینه پاسور خوبی بود. با انگیزه ، رو فرم ، تمرین کرده و خلاصه آماده ی آماده. روز اعلام لیست بازیکنای انتخابی من جزو لیستشون نبودم. خیلی ناراحت شدم. پیش مربی رفتیم اون گفت من نمیتونم دلیلشو بگم. برو پیش رییس فدراسیون!بعد کل صحبت ها فهمیدم : &quot;پای یه نفر دیگه در میونه&quot;. مرحله اول استخدامی سازمان بوق رو به خوبی گذروندم. مصاحبه ی عالی بودم. منتظر  بودم مرحله ی نهایی ازم بخوان که برم. نمره م از ۱۰۰ شده بود ۹۷ . از بین ۲۰۰ نفر نفر سوم بودم. سازمان هم ۱۰ نفر اول رو استخدام‌میکرد. روز اعلام اسامی من در بین اسامی نبودم. یه پارتی خیلی کلفت هم داشتم. رفتم پیشش ازش سوال کردم که جریان چی بود بعد فهمیدم : &quot;پای یه نفر دیگه در میونه&quot;. توی یکی از مهمونیای اطرافیان که دیدمش ازش خوشم اومد. با کمالات ، خانم ، تحصیل کرده، خوشگل خلاصه نمیشد عاشق نشد( البته من هم با کمالاتم ، تحصیل کرده هم هستم، خوشگل همممممممممممم   اره هستم ، فقط خانم‌نیستم!! ). خلاصه رابطه یک طرفه شکل گرفت. بعد کردمش دو طرفه ! خلاصه خیییلی خوب پیش میرفتیم. تا اینکه رفتم خاستگاریش. به طرز فوق عجیبی جواب رد شنیدم . اونم نه از خانواده ش. از خودش!! بعد که ازش پرسیدم فهمیدم : &quot;پای یه نفر دیگه در میونه&quot;. یه سال بعد توی دانشگاه ارشد میخوندم ، موقع راه رفتن توی راهروی دانشکده به یه دختر خوردم. نه اشتباه نکنید اینجا عاشق نشدم. یه دختر توی کلاس بود خیلی آروم بود.اسمش مهناز بود.  دختر خوبی بود. توی چندتا پروژه هم تیمی شده بودیم. خلاصه عاشق این یکی هم شدم. یه مدتی گذشت و خواستم کار رو تموم کنم. توی یه کافیشاپ قرار گذاستم همه چیو آماده کرده بودم. وقتی اومد نشست میخواستم صحبت کنم گفت که جدا شیم. منم گفتم چرا ؟؟ گفت : &quot;پای یه نفر دیگه در میونه &quot; منم نامردی نکردم. یه دختر دیگه که اونم خیلی دوست داشتم رو با خودم برده بودم میز کناری نشسته بود اشاره کردم بیاد. دختر رو به مهناز معرفی کردمو گفتم ببخشید منم میخواستم‌جدا شم چون : &quot; پای یه نفر دیگه در میونه&quot; آیییییییییی دلم‌خنک شد. چقدر برنامه ریزی کرده بودم که اگه مهناز هم‌مثل بقیه اون جمله نحس پای یه نفر دیگه در میونه رو بگه ، من داغ دلم رو خالی کنم.خیلی شیک و مجلسی  از خانمی که دعوتش کرده بودم و نقش معشوقه ی من رو بازی کرده تشکر کردم و پول یه ساعت نقش بازی کردن رو بهش دادم. رفتم سراغ ادامه بدبختی!</description>
                <category>Zehne Sammi</category>
                <author>Zehne Sammi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 00:29:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اِبراز تنفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Zehnesammi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-aprg5qo0mh6u</link>
                <description>نمیدونم از کِی این روز رو وارد تقویم کردن و مغز مردمو پرِ خرافات کردن. قضیه ازین قرار بود که توی کشوری که ما زندگی میکردیم به نام &quot;آنجا&quot; ، یه روزو تعیین کرده بودن به عنوان روز ابراز تنفر. رسم بر این بود که حتما باید تو اون روز به یک نفر ابراز تنفر کنی وگرنه تا آخر سال بد شانسی برات پیش میاد.صبح که از خواب پا شدم تقویم رو نگاه کردم دیدم امروز همون روزه. فرق من با بقیه این بود که بقیه ناراحت بودن که کیو پیدا کنن و بهش ابراز تنفر کنن ولی من بابت تعداد نفرات متنفر از خودم ناراحت بودم ! گوشیمو نگاه کردم خدا روشکر فعلا اتفاق آنچنانی نیفتاده بود. فقط ۱۷ نفر از دوستام ابراز تنفر کرده بودن. یه نفس راحتی کشیدم که مثل پارسال نشد. خودمو حاضر کردم اومدم پامو از در بذارم بیرون که صدای پیامک گوشیم اومد. گوشیمو با ترس و لرز  برداشتم . بله ! یکی دیگه به اون ۱۷ نفر اضافه شد. حتما با خودتون فکر میکنید که من چیکار کردم که انقدر ازم تنفر دارن!  راستشو بخواید با برنامه ریزی که من کرده بودم تقریبا تا الآن باید تارگتِ ۳۵ نفر رو زده بودم. این برای من یه شکست محسوب میشد. پس باید یه کاری میکردم که به این تارگت برسم. مولانا میگه با توکل زانوی اشتر ببند. منم حرف مولانارو زمین ننداختم توکل بر خدا ، زدم‌بیرون از خونه. تا العان یه ۴۰ تایی پیامک تنفر و یه ۵ تا تنفر حضوری و ۳ تا تلفنی و یکی هم‌به صورت چت تصویری. اینگونه بود که من رکورد سال قبل را زدم. من از سال قبل آدم‌تنفر برانگیزتری شده بودم.رسیدم خونه با خودم گفتم : خب الآن باید خودم به یک نفر بگم‌ ازت متنفر که دچار بدشانسی نشم. چراغ رو روشن کردم روبه روی آینه ایستادم و با صدای بلند به خودم گفتم‌که ازت متنفرم!</description>
                <category>Zehne Sammi</category>
                <author>Zehne Sammi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 23:57:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصبانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@Zehnesammi/%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-dayczk1mjpt6</link>
                <description>پدرم وقتی منو با خودش به میوه فروشی میبرد منو جلوی در میذاشت و خودش میرفت تو میوه ها رو گلچین میکرد، خریدشو انجام‌میداد و میومد بیرون. من همیشه از پشت در میوه فروشی که نگاه میکردم میدیدم پدرم که از میوه فروشی بیرون میومد میوه فروش تا جلو در پدرم رو بدرقه میکرد و با اخلاق خوش ازمون  خداحافظی میکرد. وختی به اصطلاح بزرگتر شدم یک روز تصمیم گرفتم من برم میوه بخرم. سبد را برداشته راهیه میوه فروشی شدم. رسیدم دم در میوه فروشی خواستم وارد بشم یکی داد زد:  آهای .... کفشاتو تمیز کن مغازه رو شستم!! نگاه که کردم همون میوه فروش بود. کمی تعجب کردم و با خودم گفتم  این چه طرز حرف زدن بود. حتی بلند نشد بیاد طرف من که ببینه چی میخوام. سلام کردم کمی محترمانه صحبت کردم. ولی واقعا برخوردش خراب بوود. میوه رو که داشتم انتخاب میکردم هی غُر میزد آقا کم جداش کن . کم کم داشت اعصابم خورد میشد. پول میوه رو حساب کردم و اومدم بیرون. اومدم خونه به پدرم گفتم بابا ابن میوه فروشه چش شده !!!؟ دشاستانو واسش گفتم گفت بیخیالش یه فحشی هم نثارش کردو گفت خوب میشه. دفعه دوم که رفتم خوب که نشد هیییچ بدترم شده بود. کلا تغییری نکرد که نکرد. چهارم هیچ. پنجم هیچ . ششم هم که  به جرم ضرب و شتم تو بازداشتگاه هستم خبر ندارم تغییر کرده یا نه ، چون بدجور خوابوندم زیر گوشش و کتکش زدم. اعصاب ندارم بابا! بابام که اومد ملاقاتی یواشکی گفت: برو دستشو ببوس و بذار رضایت بده ، بعداً از خجالتش در میایم. خلاصه من هم این کارو کردم. الآنم با پدرم تو بند ۹۷ زندان سِوین هستیم.</description>
                <category>Zehne Sammi</category>
                <author>Zehne Sammi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 00:52:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه عاشقی (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Zehnesammi/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DB%B1-re5mpvbhvj0t</link>
                <description>مثل همه ی دبیرستانیا منم وقتی دختر همسایه سرش رو از پنجره بیرون آورد یک دل نه دو دل عاشق شدم. حالا دنباله فرصت بودم شماره بدم. شماره تلفن منظورمه نه شماره کارت. آخه بعضیا فکر میکنن من ازوناشم که دختر مردمو تیق بزنم. نه بابا. من تا خودش بهم نده چیزی ازش نمیگیرم. خلاصه کنکور که تموم شد با یه سری از دخترا رفتن دور دور. منم مثل معموور ۰۰۷ به علاوه یک افتادم دنبالشون. تو فیلما فکر کنم راحتتره این کارا. چون هرجا میرفتن که منم بودم ، اونا مجبور بودن منم حساب کنن. اینم یه روشیه! حس اون خاجه ها (خواجه) رو داشتم افتاده بودم بین این همه دختر. البته اینو از یکیشون شنیدم :-(  مگه میشه یه پسر توی جمع ۵ نفره ی دختر باشه هییییییچ کدوووومشون کوچکترین احساسی بهش نداشته باشن. صاف صاف جلوی من از پسر مردم حرف میزنن مگه من اینجا برگ‌چغندرم که جلوی من ازونا میگی خب بی فلان چیز از منم بگو. من‌که شروع میکردم به حرف زدن یه حسی بهم میگفت هیچکس بهم‌گوش نمیده چون سَرا همه تو گوشی بودن. حتی اون طرفی که من نسبت به بقیه بیشتر دوسش داشتم هم‌به من‌توجهی نمیکرد . آره دیگه همشون خوب بودن اون بهتر بود. حالا اینارو بیخیال بالاخره میخواستم به این زندگی خواجه ای پایان بدم و شروع کنم به پیشنهاد دادن .... . ادامه دارد..</description>
                <category>Zehne Sammi</category>
                <author>Zehne Sammi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 12:13:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدِ خسیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Zehnesammi/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D8%B3%DB%8C%D8%B3-sejjlnyga2wn</link>
                <description>منتظر بودم هوا که تاریک بشه شروع کنم به کاری که مجبور بودم به انجامش! پدر بی پولی رو نمودم که من را مجبور به این کار میکنه. تقریبا یه چند ماهی هست حتی یه دونه میوه نخوردم. آخرین باری که که میوه خوردم وقتی بود که از در خونه اومدم بیرون همسایمون آقای نمایشی دو سه تا صندوق میوه پشت ماشینش بود. حس کمک من را فرا گرفت !!! رفتم کمکش کنم بهش که میوه ها رو تنهایی نخورَد. من فقط قصد کمک داشتم ، به استایل کمک رفتم آخر که خداحافظی کردم تقریبا یه یک و نیم کیلو میوه رو تو کیفم جا کرده بودم. این بار که وایساده بودم شب برسه رکورده اون روزم رو بزنم. یعنی با خودم عهدو پیمانو میثاق و این چیزا بسته بودم که اگر یک و نیم‌کیلو نشه دو کیلو اگه یه کیلو نشه دو کیلو خود آقای نمایشی رو بکنم تو کیفم. خیلی روو مخ بود. آدم انقدر پولدار!برنامه دقیق تنظیم‌شده بود:ساعت شروع ۹.۳۰ شب وقتی ماشین آغای نمایشی برسه آغاز عملیاته. ساعت اتمام عملیات وقتی که میوه در کیف من به دو کیلو برسه. این برنامه ریزی تاریخی رو زیر لب تکرار میکردم. اون لحظه تاریخی فرا رسید . به استایل کمک رفتم چشمتون روز خراب نبینه وقتی چشمم به میوه ها افتاد همه ی چیزم همراه با موهای بدم جفت جفت آهنگ مرثیه ای میخوندن. عملیات با شکست روبه رو شد . این بار میوه ها هندونه بود. جا کردن هندونه تو کیفم مثل جا کردن فیل توی یخچال بود. خیلی مجلسی بعد کمک کردن تشکرات فراوان ازم شد من هم به خونه ی خودم رفتم. در یخچال و باز کردم میوه ها رو خارج کرده و در حال خوردن آنها هستم!</description>
                <category>Zehne Sammi</category>
                <author>Zehne Sammi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 10:56:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zehnesammi/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-h7kwtthq9eqb</link>
                <description>به وقت خودکشی:بله به وقت خودکشی نه کسی دیگه. خود خودت کُشی. خود بیشوووورت. میگن زندگی دلیل میخواد. پیدا نکردی فایده نداره زندگی کنی. نشستم دلایل زندگی رو بنویسم خیلی سعی کردم و خیلی سعی کردم، تقریبا رسیدم به ۶۴۸۳۶۳۹۲ عدد دلیل برای زندگی کردن! کوچیکترینش لذت بوق ... بود بزرگترینش هم لذت بوووووووق بوود. واقعا اینارو نمیشه از دست دادو رفت. حالا که این همه دلیل پیدا کردم یه ۱۲۰ سالیو یه تنه دوش میکشم. با خود گفتم آخه نفهم تو این همه دلیل برای ذندگی داری چرا میخوای خودکشی کنی راستم گفتم به خودم گفتم. دیگه یه کم شرمنده ی خودم شدم. نمیتونستم تو چشای خودم نیگا کنم. تو این‌مورد هم‌حق با من نبود حق با خودم بود. اونجا بود که فهمیدم باید زندگی را کنم. ببخشید از اول میگم. اونجا بود که فهمیدم باید زندگی کنم. خلاصه العان دارم زندگی را میکنم. خیلی خوب هم زندگی‌میکنم. زندگی کردن یک امرِ کاملا خسووسی است.</description>
                <category>Zehne Sammi</category>
                <author>Zehne Sammi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 01:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی پولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zehnesammi/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-rpvw7e25elas</link>
                <description>من نویسنده نیستم. ادای نویسنده ها رو در میارم.میخوام هرف بزنم حرفای قلومبه سلومبه! سواد آنچنانی هم ندارم توپوق زنان حرف میگویم. بچه که بودم بی پول زیاد دیدم. میگفتم بی عرضه بودن که الآن پول ندارن. میگفتم چیزِ پول دراوردن ندارن! کار که ریخته. اینا هلو بیا تو گلو میخوان. خیلی شِرُّ و ور بهشون میگفتم چون من از چیز فیل افتاده بودم ، اونا از یه چیز دیگه!العان به اصطلاح بزرگ شده ببخشید مقزم یکم مریضه اشتبا شد تسحیح میکنم. العان به اصطلاح بزرگ شدمممم(این شد) میفهمم بی پولی مریضیه . بی پول بی پول جذب میکنه. با پول با با پولا میگرده. بی پول باید بابای سگ رو در بیاره که یه بخور نمیر بهش بدن انگییزه بگیره واسه ادامه ی سگ دو زدن. الان یاد چرت و پرت بیل گیتس افتادم &quot;اگه بی پول بی دنیا اومدی تخسیر توه اگه بی پول از دنیا بری تخسیر همسایه&quot; </description>
                <category>Zehne Sammi</category>
                <author>Zehne Sammi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 01:33:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>