<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زلان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zelan</link>
        <description>don&#039;t try</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1466520/avatar/i0CqSd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زلان</title>
            <link>https://virgool.io/@Zelan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-gttt5crswnbw</link>
                <description>قبرستان شلوغ بود. آخر اسفند جوانه ها روی شاخه چنار جوش زده و تو روی صندلی پارچه ای رو به روی سنگ قبر سیاه، آخر بلوک ۱۶،در گوشه ترین نقطه دید، کنار شاخه های پهن و تو در تو شمشاد ها نشسته بودی. از دور خواستی بیایم کنارت و با هم نگاهمان را ساعتی حرام دیدن سنگ قبر ها کنیم:  پدری فداکار و مهربان آغاز پایان و عکسی در بالای قبر. گفتی دلت تنگ میشود. برای همین هر دوهفته همه را بسیج میکردی برویم دیدن ش. زیر خاک. دورتادور بایستیم و تو بنشینی. و آرام بزنی زیر گریه.   فکر کردم خیلی ناراحتی. پشت تلفن دیدم چطور خبر فوت را به در و همسایه میدادی. فهمیدم گریه می آید. واکنش من زیادی ست. بعضی وقت ها بیشتر گریه میکردی یا با دیدن چهره کسی جاری می شد گریه هایت. بازیگری. نه برای دوز و کلک بازی. کارت پیش نمی رود اشک میریزی. مثل دیشب که با حرف کار پیش نرفت. دم در خانه روی صندلی چرمی نشستی و اشک راه انداختی این چه وضعی ست. تا من زنده م بیایید و بروید که دق کردم از این چشم به در بودن و در انتظارِ خوشی و آشتی... مثل گریه های بسیار تو، برایم خم شدن روی قبر و فاتحه و قرآن خواندن معنی نداشت.  یک حمد و سه یا چهار قل و خواندن طاها و یاسین. به من بود از یک جایی به بعد قبرستان نمی آمدم. بعضی روزها هم که آمدم تمام راه جاده، منتظر بچه های سنگ قبر های اطراف بودم که نایلون به دست با ویفر یا بیسکوئیت یا کاسه ای آش رشته سمتمان بیایند و ما را از سردرگمی خیره شدن به  سنگ نجات دهند. و تو هم از من همین را خواستی. دو جعبه سی تایی دونات را بین  سنگ قبر های بغل پخش کنم. بعضی ها مثل من به همین امید به قبرستان می آیند. بعدها متوجه شدم به ازای هر کاسه آش یا هر ویفر باید فاتحه ای صلواتی می خواندم. به گمانم آنهایی که از من دونات گرفتند هم فاتحه نمی خواندند... دو سه سال گذشت. زمین خالی و خاکی جلو رویمان هم پر شد با درخت و شمشاد و سنگ قبر .بلوک ۱۸ . بابا کنارت ایستاد و با دیدن دست هایت دلش برای مادرش رفت. دو بلوک بالاتر . سنگ قبری سیاه در میان سنگ هایی دیگر. یک پیرزن در میان یک زن و یک مرد. نه مثل تو میان دو زن. بی ادبی ست اگر بپرسم میخواهی کجا دفن شوی؟ ببخشم. وقتی فکر میکنم به نوشتن فقط قبر و مرگ به ذهن می آید. قبرستان مکان جالبی ست. زمین هایی بزرگ با آب وهوای خوب و درخت و شمشاد هایی که هر سال بیشتر قد می کشند. به خصوص عصر هنگام  وقت بهار، اگر کسی آن اطراف برای هفتم و چهلم درگذشته ش با نوحه خوان بلندگو زیربغل نیامده باشد. چند سال پیش خانواده ای برای پسر نوجوان شان تولد گرفته بودند. کیک روی قبر بود و دوست هایش کنار قاب عکس او گیتار می زدند... قبر من؟ به گور رفتن را فقط برای بقیه میبینم. مثلا برای تو یا تو یا تو یا تو. هر کی غیر خودم. تا حدی مطمئنم اگر بمیرم محبوب می شوم. آدم هایی که چیزی نمیگویند دستت را باز میگذارند. داستان می سازی. همانطور بت در ذهنت. چند سال پیش یکی کم حرف تر از خودم را دیدم . هر چه کمتر می گفت بیشتر دوستش داشتم. حرف نباشد خود می سازم...  به گمانم یکسال ست سر خاکش نرفته م. دل من نه برای  جسم زیر خاک در آن هوا تنگ شده و نه برای کشف سنگ قبر های تازه در بلوک های دیگر. دلم برای هوای پاک قبرستان، برای ترافیک های روز پدر در مسیر جاده، برای مردانی که کنار قبرستان در راه برگشت بساط سیب زمینی و پیاز و صندلی پارچه ای می کنند تنگ شده. برای هنگامی که سبک و سرشار از قبرستان بر میگشتیم خانه  و دست نشسته زیر کتری را روشن میکردیم و منتظر چای و ویفر و دیدن سریال میشدیم تنگ ست. برای روزهایی که قاب عکسش را با روبان مشکی روی اپن می دیدم و فکر میکردم تا ساعت هشت شب، قبل اخبار بیست و سی با نان شیرمال برمیگردد... حال عصر جمعه ست و دلم به اندازه چندین سال تنگ ست. او هم امروز به من فکر می کرده. مطمئنم. شاید خودش فکرش را توی ذهنم انداخته. امروز عصر جمعه، دم غروب ست، همه خوابند و من دلم برای شنیدن دوباره صدایش، وقتی برق زیر زمین خانه را خاموش میکردیم و در تاریکی جیغ می کشیدیم تنگ تنگ ست. تو به من فکر میکنی؟ با این وضعیت هنوز کسی در قبرستان آش و دونات و شکلات می دهد؟ یا سهم آدم های ایستاده بالای سنگ قبر ها فقط آبنبات و خرما است؟ تو دلت برایم تنگ نشده؟حالت خوب است؟ دوست داشتی کجا دفن شوی؟ اصلا برایت مهم بود کجا دفن می کنندت؟ </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 22:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه عسل</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B9%D8%B3%D9%84-cyr8bhnoehtn</link>
                <description>گفتی با بیست سال سن مغازه زد، ماشین خرید و خانه. و مهم تر مادرش، چه مسرور ست. دنبال چه میگردی؟ همین کافی بود تا  قطعه های سیمان وصل شود به استخوان پا، کشکک زانو، و پایین بکشدم. آنقدر پایین که بروم توی یکی از غارهای زیرزمین. و تا چند روز برای خودم بین کثافت هایت بچرم. و چند روز بعد از چریدن، صدایت صاعقه ای باشد و بزند فرق سر. بگویم چه خوب گفتی.بهتر میشود اگر کاری کنم و بشوم ناجی جماعت. و منی که ناجی میخواهی، تهی می شود همان دم که میگویی چه خوب میشد. کم می شوم نسبت به هر ...  .«چشم هایت را ببند،بگو چه میبینی». وسط خیابان ولگردم. بی جا و معتاد و بی پول احتمالا. جایی ندارم و شب ها پشت خرابه ها میخوابم . نه خانه ای و  نه آشنایی در منزلش را بزنم. ترس از اینکه خرابه ها ساخته شود و شب پشت پارک صبح شود و ... و ترس از گشنگی مردن. ترس نبودن غذای گرم و چیزی برای خوردن. و برای همین است هنوز درگیرم با خوراک و پناه میبرم به جویدن افراطی از ترس قحطی و گشنه ماندن. میدانی از کجا حس ترس سراغم می آید؟ همین که کاری کنم در جریان نباشد یا دست از پا... « حالا حس کن هر آنچه را میبینی». هفته قبل وقتِ خانه تکانی از کابینت، همان جایی که شیشه های لک گرفته آبغوره و آبلیمو و ظرف های جو را نگه میداری شیشه ای عسل برداشتم و به اتاق آوردم.  خوانده بودم عسل شافی ست. اتفاقا برند شافی هم بود. درش را آرام چرخاندم و با قاشق فلزی کوچکی عسل برداشتم.اول چند قاشق لیس زدم و بعد کف دست ها را پر کردم. دو دست ِ پر از عسلم را انقدر بهم مالیدم تا عسل روی دست ها شروع کرد درخشیدن. از یوتوب موزیکی پلی کردم و شلوارم را بالا زدم و دراز کشیدم. چشم ها را بستم. فکر کردم به بی خانمان شدنم و به بی پولی و جایی نداشتن. فکر کردم مثل همین روزها باران می بارد و خیس خیسم. سه روزست غذای گرم نخورده م و از سرما رنگ ناخن هایم کبود است. لباس ندارم و  توی سطل دنبال چیزی برای فروختن میگردم. شاید کارتن خواب م و بین آدم ها دنبال  آشنا . فکر کردم اخراج شده م  و در ِ خانه ای که می شناسم به رویم بسته ست و بدنامم . دندان هایم ریخته، موهایم یکی در میان سفید ست.... کم کم زانوهایم از درون تهی شد و خالی کرد. فکر کردم بدتر کنم ش.شاید در ده کوره ای با گاو همبسترم. برای پول درآوردن در گِل جوی آب فرو رفته م ...  آرام آرام عسل کف دست را روی زانوهایم مالیدم. « در عسل نیروی رهایی بخش ست . به نام او که عسل را ناجی شما آفرید تا بهره ببرید و او را سپاس گویید ». اندکی بعد، شاید یکی دو ساعت بعدتر با پاهایی چسبناک  و خلاص از درد به آشپزخانه رفتم و شیشه را سر جایش گذاشتم. همان طور نوچ و شیرین لبه صندلی ناهار خوری نشستم. به درخشندگی عسل روی زانو نگاه کردم.به برق موم عسل توی شیشه. به بال زنبور کف ظرف. فکر کردم اگر در عسل نیروی رهایی ست،  هر روز ذره ای را ببلعم یا روی پوست بزنم. اگر عسل شفا دهنده باشد... به نظرت  روزی یک قاشق عسل ببلعم یا همین حالا همه ش را از بالای سر روی بدن بریزم و از درد زانو یکباره خلاص شوم؟ </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 20:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی دود</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF-slqgztrs487z</link>
                <description>برنامه هفته قبل نوشتن نامه بود برای کسی که هنوز در ذهن با او درگیری داریم و شرح و بیانِ بی پرده احساسات و آنچه واقعا در دل نسبت به او حس می کنیم. و بعد باید طی مراسمی بودایی طور کاغذ نامه را می سوزاندیم و خود را از شرِ لجنِ افکار و هیجان های خشونت آمیز نسبت به آن شخص می شستیم و آن گونه رها میکردیم و  آزاد می شدیم. من هم نوشتم. و بیشتر از هر تکلیف و کار عملی دیگری دلم می خواست این نامه را زودتر بنویسم و با آداب و مناسک خاص خود بسوزانم و  نتیجه را ببینم. گویی استخوانِ در گلوی ِخاطراتِ تمام روزهایی که حرص خوردم و به چرایی ها فکر کردم را به سادگی ِتف کردن پرت میکردم بیرون و راحت میشدم.یک ربع، بیست دقیقه طول کشید نوشتن نامه و به آخرهای صفحه دوم که رسید از غلبه و درهم فرو رفتن هیجان ها، با فشار مچ روی برگه خودم را خالی میکردم و هرچه پیش تر رفت بد خط و گنده گنده تر نوشتم و از یک جایی به بعد رد دادم و فقط کلمه ای سه حرفی که گویای تمام هویت  آن یارو در ذهنم بود را تکرار کردم و می نوشتم (اولین ناسزا سه حرفی فارسی که یادتان می آید،آری،همان). بعد از دردِ مچ دست و احساس رضایت نسبی در گفتن فحش های نسبی به یارو ی ِ مدنظر، برگه را جَلدی تا کردم و در جیب دوم پالتو گذاشتم.آگاه بودم هر کس حتی اینجانب اگر دوباره این دو صفحه را بخواند جرات زنده چرخیدن را ندارد. کاغذ نامه را در جیب گذاشته م تا روزش برسد. روز سوزاندن و پاک شدن. و امروز روزش بود. نه اینکه اتفاق خاصی رخ داده باشد یا اول ماه باشد یا پایان یک دوره آکواریوسی چرندی چیزی در ماه کامل که...  هیچ کدام. فقط حسش بود وقتی تنها هستم فرصت را غنیمت بشمارم و نامه را در اتاق بسوزانم. و چرا همه چیز در جهان ایده ها عملی و ممکن است. کسب ثروت با کنار زدن محدودیت ها و جذب هر آنچه میخواهی با رها کردن. و بیشتر از آن نمیدانم چرا بنده به عملیاتی کردن ناممکن ها در جهان ممکن ها علاقه دارم. و ندادن احتمال اینکه بقیه اعضا مستقر در این متر مربع بی شامه نیستند و درک میکنند بوی کاغذ و شمع متفاوت است. کبریت داشتم. بی پروا آتش را روی سر قرمز رنگ کبریت روشن کردم و به کاغد ِنامه نزدیک تر. کاغذ ذره ذره شعله کبریت را درآغوش گرفت و شروع به سوختن کرد. حقیقتا صحنه درخشانی بود. سوزانده شدن کاغذ نامه وسط اتاق و پاک شدن از هیجان هایی که ترس دوباره خواندنشان را داشتم. بوی دود زیاد بود. یعنی شد. این  گزاره _خداروشکر_  کاملا طبیعی است، &quot;سوزاندن کاغذ آچار سبب دود در اتاق خواب ۳ در ۴  میشود&quot;  . همان طور که برگه دستم بود و درگیر بوی دود و شباهتش با تن ماهی دودی و چیپس دودی  که از زیبایی های زندگی کردن هستند بودم، به لزومِ داشتن یک قوطی روغنِ حلبیِ گنده یا شومینه ای در کنج اتاق فکر کردم. جایی که صندلی چوبی قژ قژی را کنارش بگذارم و هر چه خواستم را درونش بیندازم و بسوزانم و خاکستر روی خاکستر و خاکستر و خاکسترها تلنبار کنم. و نه فقط نامه و کاغذ .هر چیزی.تکه هایی از اتفاقات،رفتارهایی که فیت نیستند ،نتایجی که دوست ندارم یا بعضی آدم ها که هر چه بنویسم کمرنگ نمی شوند. یاد چند سال گذشته افتادم. در می زند. ظهرها که همه میخوابیدند زمان کشف رازها میشد. در آشپزخانه دنبال خوراکی های پنهان شده ِ« وقت گل نی» در زنبیل و زیر کیسه برنج و قابلمه می گشتم. کمی بعدتر از پنجره پذیرایی مردم را در خیابان و رد شدن از چارراه دید میزدم.اگر تابستان بود سه بستنی تلفنی پشت هم بالا میدادم تا حالم جا بیاید  و بعد به بالکن میرفتم و راننده تاکسی هایی که پایینِ پنجره ناهار میخوردند را نگاه میکردم. در. همین قدر سینمایی و به موقع و مسخره. خیلی وقت است حس کودکی را یادم رفته. نوشتن که نه ولی سوزاندن کاغذ، فعلی از جنس کارهایی ست که من ده دوازده ساله انجام میداده. بعضی ظهرها نقاشی میکردم و اگر قوه خلاقه بالا میزد با مقوایِ دستمال رولی، جامدادی می ساختم یا سنگ رنگ میکردم که بشود شاخه های گیاه کاکتوس یا پرنده ای که روی چوبی نشسته است. بوی دود سوختن زیاد شده .در بالکن اتاق را بیشتر باز میکنم  و پنجره پشت را تا ته کنار میزنم. کاغذ را پرت میکنم  کف بالکن و می سوزد. دود همه اتاق را بغل کرده. مثل بوی آتشی که با بچه های فامیل روشن میکردیم تا بشنگیم آتشی روشن ست. روشن ماندن میشد دلیلِ روشن شدنش.مثل بال و جوجه های سوخته ناهار. مثل بو...  بو از عجایب ست. ذهن را سرکش میکند که کاغذ...  حواس آدم را پرت میکند. آه از چیپس دودی .در می زند. کسی پشت در خانه منتظرست. با دمپایی کاغذ را خاموش میکنم. در را باز. + بوی دود میاد؟ _ آره. فقط شمع روشن کردم. </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 22:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در زنجیر ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%DB%B1-lig9a2ew3zpz</link>
                <description>Alice In Chains شب تاب های زرد و بنفش می چرخند. باید بیدار باشم. قلب می زند. قشر پیش پیشانی دور ست. نفس. یک. دو. سه. یک. دو. سه. شیلدِ گچی دورم می شکند. گلوله ای از جنس خورشید درونم درهم. من؟ من نیست. فقط نور می گردد و گچ ها هر بار فرو می ریزد. صدای جیک جیک کلاغ و قارقار رویِ مخِ  زنی دورتر. بعضی وقت ها شهود یا حس درون یا هرچه مینامی  میگوید در دنیای دیگر یا کلاغ می شوم یا مورچه ای ۱۹۰ سانتی  با ۲۵۰ کیلوگرم وزن.(که صبح تا شب علاف روی کاناپه ولو در حال دیدن تلویزیون و خوردن ست .چقدر حال کنم با مورچه بودنم.) اما قبل از اینکه به مورچه یا کلاغ شدن فکر کنم در همین دنیا نیش میزنم. چون بقول خودت ماری خودبین و خودپسند و بی ملاحظه و بی هر چه بگویی هستم. «حواست هست چی میگی». حواسم هست؟هم آره و نه. رفتی. بهتر. با رفتنت بوی وانیل در هوا می رقصد.  نور شب تاب ها چند برابر می شود. بیشتر در خودم فرو میروم. گلوله نورانی مرا در هم می کشد و از نو شیلد اطرافم می ریزد. تجربه جالبی ست. به گمانم از ما تنها همین نور باقی میماند. البته بعد از اینکه مورچه و کلاغ و مگس بودن را گذراندم. برایت گفتم؟ بالاخره دیروز صبح قلبم را بیرون کشیدم. خیلی مکافات داشت.خیلی. پی و رگ هایش را با قیچی برش دادم و بعد مجبور شدم هر چه مانده بود را به زور آب قورت بدهم. مزه جغور بغور خام می داد کثافت! اه. قلب را روی تخته چوبی گذاشتم. با تیز ترین چاقو از وسط شکافتمش.دنبال چیزی می گشتم.مسبب درد!.. در بین دو پرده چپ و راست قلبم، گلی سرخ دیدم. بی پروا برگ برگ ش کردم. در میانش پسری پنج سانتی با شلوار جینی پاره و بلوزی راه راه ، موهایی طلایی و آب شانه کرده و عینکی آفتابی که چشم های آبی ش را مخفی کرده بود نگاهم میکرد... * ادامه داردAlice in chains _ Would?  https://youtu.be/Nco_kh8xJDs?si=3rnN7eDQ4fB7FIi_ </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 09:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ترسوندن خوشم میاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-wbn5xo1tqvsf</link>
                <description>نکن! چرا؟ تو چته؟ عصبیم. حریصی چرا؟ میخوام یکی رو بکشم. کی رو؟ با یک مداد نوک تیز از وسط. غیر ممکنه! از وسط نصف میکنمش! واسه چی؟ میخوام ببینم تو بدنش چه خبره.  دیوانه ای! با یک مداد انقدر روی پوست میکشم تا برش بخوره. از کجا میاد اینا به فکرت؟ با مداد میشه به نظرت؟ خبری نیست تو بدنش. با چاقو؟مریضی. با چی نصفش کنم؟ حالمو بهم زدی. یک صدایی میگه تو شکمش یک کیسه ست پر از طلا، با یک برگه. کدوم صدا؟ یک نایلون شفاف پر از النگو و زنجیر طلا. تو شکم کی؟ پاره ش میکنم. با مداد؟ با چاقو. چته تو؟ اگه وسط خواب بپره؟ کی رو میخوای بکشی؟ با من نیا،تنها میرم. اول سحر رو باطل میکنم و بعد طلا رو بر میدارم. نرو. کجا؟ بالاسر کسی که میخوای پاره ش کنی.  میارم بیرون. چجوری باطلش کنم؟ چی رو ؟ یک صدایی میگه تو شکمش یک دعاییِ که اگه باطل شه خلاص میشم. از چی؟ چاقو کجاست؟ چته تو؟ میکشمش، دنبالم نیا! باهاتم من. طلاها رو بر میدارم اما سحر رو...  بده دعانویس. دعانویس از کجا؟ سحر چارتا کلمه و نشونه ست، طلاها مهمه. دنبالم نیا! باهاتم من. سحر تو شکم کیه؟ تو شکم هر کی امشب اینجا بخوابه.  اگه کسی نیومد؟ میاد... هیچکس امشب اینجا نمیخوابه. ... صدا میگه تو شکممه. دیوانه ای تو! چجوری کیسه رو از تو شکمم بیرون بکشم؟ چته تو؟ تو شکممه خب. کدوم صدا؟ میخوام یکی رو بکشم... کی رو؟ هر کی امشب اینجا خوابید. ولی کسی نمیاد.  میترسی ازم؟ حرفات ترسناکن. خوشم میاد ازم میترسی... از ترسوندن خوشم میاد، چاقو ارّه ای کجاست؟ </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 21:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست تو دهن</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%86-iyeggklokmki</link>
                <description>... نزدیکایِ ظهر جمعه بود و از بیکاری و کنجکاوی دستم رو کردم تو دهنم. هر جوری بود هلش دادم پایین. رفت پایینِ پایین تر. مچ دستم از گلو که گذشت با سر انگشتِ اشاره آروم سرش رو نوازش کردم. گفتم «تو چت شده درد میکنی این چند وقت؟». دستم رو بردم پایین تر. « سیاه شدی...بم بگو چجوری دوباره قرمزت کنم؟». صدای کنتور برق و گردش آب لوله ها میومد اون وسط. جواب نمیداد به من. دستم رو از دهنم کشیدم بیرون. رفتم جلو آینه و انگشتمو از جایی که اشکم درمیاد فرو کردم و چشم راستم رو آروم در آوردم.کف دست نگاش کردم.  چشو بین دو تا انگشت گرفتم و دوباره دستمو بردم تو دهن.«تا کجاها سیاه شده! این گوشه اصلا رگ نداره». سیاه نبود. سوخته بود. جزغاله. دستم رو باز با زحمت بیرون کشیدم. اگه صبحانه نخورده بودم احتمالا همونجا روی فرش اتاق بالا میاوردم. فکر کردم سطل آشغالو نزدیک تر بیارم و اون تو بالا بیارم.بعد دیدم تا الان روی فرش استفراغ نکردم.چی میشد اگه روی فرش اتاق خواب عمدا محتویات معده م رو خالی میکردم؟ چشم راست خونی شده بود. تو روشویی زیر شیر آب گرفتمش و دوباره جوری که مردمکم رو به دنیا باشه تو حدقه جاش انداختم... فکر کردم چجوری از شر سیاهیِ سوختهِ قلبم خلاص شم.یک چاقو میوه خوری از تو کشو برداشتم و دوباره دستم رو بردم تو دهنم.«اگه اینجا رو بِبُرم اون وقت دیگه دردشو حس نمیکنم...».  یک سر سوخته قلبم رو گیر دادم به جناق سینه و بعد شروع کردم به بریدن. تا نصفه رفتم و بعد دست کشیدم.«اگه الان تو رو ببرم فردا از همین جا شروع میکنی به سیاه شدن. اونوقت همین یک ذره قلبِ مونده رو هم از دست میدم.». با درموندگی رو زمین نشستم؛ با یک چاقو میوه خوریِ خونی و دستایی که برای اولین بار قلبم رو نوازش کرده بودن. فکر کردم تیکهِ آویزون رو به قلب بدوزم. از روی میز، جعبه سوهان ِقدیمی رو آوردم و دستمو بانخ و سوزن دوباره کردم تو دهن. هیچی نمیدیدم. چشم راستم رو دوباره از جاش بیرون کشیدم و اونم بردم کنار قلبم گذاشتم. بین دو تا استخون پهن با فشار جاش دادم و بعد شروع کردم به دوختن... هنوز درد میکرد. بیشتر از قبل...  با کلافگی گفتم «یا زود خوب شو یا به جای نخ و سوزن و چاقو این دفعه خودتو درجا از جا در میارم».قلب ترسید. خودشو جمع کرد. فکر کردم جرات دارم قلبم رو یهویی بِکنَم و از تو دهنم بیرون بکشم؟ اونوقت باید جای خالیش رو با پنبه و کاه پر میکردم؟!  درد میکرد.گفتم بگو چیکار کنم...  شده بود مثل وقتایی که با گلی حرف میزدم و ازش جواب میخواستم .« تو رو از همه بیشتر دوست دارم. حداقل با من حرف بزن». جواب نمیداد. واسه چی سوال میکردم؟ یادم اومد روزی که کف زمین سجده کردم .«اگه تو خدایی باید همین الان دوباره مثل قبل ببینم، خب؟ من نمیخوام چشام تا همیشه ضعیف باشن.». با کی حرف میزدم من؟ با عروسک، خدا، با قلبم؟ داشتم دوباره تلاش می کردم واسه جواب گرفتن... جواب از چیزایی که هر چی فکر کردم دیدم حتی صداشون رو هم نشنیده بودم... </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:05:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر واژه ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-juku8zvgjzog</link>
                <description>_ اگر واژه ها دنیای ذهنی و به تبع آن عینک ما را برای دیدن جهان می سازند و جهان هر کس محصور در تکه پاره هایی از  واژگان ذهنی ش باشد، منظورم این است که اگر واژه ها دنیای هر کس را برای فهم دنیایی که در خارج از ذهن ما باشد بسازند. آری. اگر واژه ها دنیا ما را می سازند، یعنی داشتم به این فکر میکردم که اگر این جمله که دنیای هر کس را واژگانش می سازند درست باشد و واژگان سازنده دنیای ذهنی هر کس باشند، آن وقت دنیای ذهنی من را چه واژه هایی ساخته اند؟  یا بهتر بگویم چه واژه هایی دنیای ذهنی من را ساخته اند؟ داشتم به همین سوال و واژه هایی که دنیای ذهنی م را ساخته اند و مدام توی ذهنم میچرخند فکر میکردم. یعنی فکر میکردم که چه واژه هایی دنیای ذهنی من را می سازند. بعد به نظرم آمد که چند واژه محدود، در حد بیست کلمه دنیای ذهنی من و به تبع آن عینک ِدیدنِ جهانم را ساخته اند. اگر بخواهم از واژه هایی که دنیای ذهنی من که به تبع آن نوع نگاهم را به جهان ساخته اند بگویم، یعنی بگویم که چه واژه هایی دنیای ذهنی من را ساخته اند؛ نهایتا به بیست کلمه میرسم. یعنی داشتم به این فکر میکردم که این بیست کلمه دنیای ذهنی من و در نهایت نوع نگاهم را به دنیا ساخته اند. یعنی این بیست کلمه ذهنی، آری؛ اگر این بیست کلمه که دنیای ذهنی م را ساخته اند را در نظر بگیریم، آن وقت میفهمیم که چه واژه هایی دنیای ذهنی من را ساخته اند. بعد از فکر کردن و گذشت زمان درباره این حدودا بیست واژه ایی که دنیای ذهنی من که به تبع آن جهان من را ساخته اند، به حدودا بیست واژه رسیدم و سعی کردم بفهمم چه واژه هایی دنیایم را ساخته اند. اول سعی داشتم روی برگه این بیست واژه ای که دنیای ذهنی م را ساخته اند بنویسم و بعد سعی کردم بفهمم چه واژه هایی دنیای ذهنی م را ساخته اند. یعنی به نظرم مهم است که بفهمی نوع نگاهت که از حدودا بیست واژه ای می آید که نوع نگاهت به دنیا را ساخته اند چه واژه هایی ست. بعد فکر کردم به جای اینکه به بیست واژه و تاثیری که روی دنیای ذهنی م و به تبع آن جهان بینی من دارند فکر کنم، فکر کنم به اینکه اگر این حدودا بیست واژه که جهان بینی من و به تبع آن نوع نگاهم به دنیا را می سازند نبود، یعنی اگر به جای همین حدودا بیست واژه سازنده دنیای ذهنی م که به تبع آن نوع نگاهم را ساخته اند حدودا بیست واژه دیگر وجود داشت آن وقت من چه نوع نگاهی به دنیا داشتم. اولش سعی کردم این حدودا بیست واژه ای که... +میشه بگی چی بود اون واژه ها؟ _اولین واژه درد بود، همراه با احساس تپش و غلظت داغی در سمت چپ سینه و قسمت داخلی بازویم. دومین واژه درد بود باز هم. با احساسی از بغض یا گرفتگی در گلو. سومین واژه واژه بود. طبیعی ست وقتی درباره واژه هایی که دنیای ذهنی من و به تبع آن نوع نگاهم به دنیا را ساخته اند حرف میزنم کلمه ای مثل واژه به خاطرم بیاید. چهارمین کلمه چهار بود. به نظر سرحال می آمد.  یعنی بین تمامی اعداد چهار دوست داشتنی ترست. واژه پنجم پنج بود. به فشار لب ها برای بیرون آمدن حرف پ فکر کردم و بعد به تفاوتی که با ب دارد. پرشی دارد مثل jump یا پرواز یا پریا یا پرنده یا پدسگ. کلمه ششم هم شش بود. دو حرف مشابه کنار هم. کلمه هفتم عید بود. هشتم رضا. نه... بعد فکر کردم از نوشتن اعداد کنار کلمات صرف نظر کنم. چون به نظر می آمد که واژه ها تحت تاثیر عددست. بعد هر چه به خاطرم آمد نوشتم. سنگ، دیوار، سیاه، سرامیک، تحفه، تنها، تکرار، بسته، بیدار... سه کلمه دیگر...سه کلمه برای اینکه بفهمم چه واژه هایی دنیای ذهنی من و به تبع آن نوع نگاهم به دنیا را ساخته اند... یعنی برای فهمیدن اینکه که چه واژه هایی دنیای ذهنی من و به تبع آن نوع نگاهم به دنیا را ساخته اند سعی کردم بیست واژه که دنیای ذهنی من... +چی بودن اون سه تا؟ _چی؟ +اون سه تا واژه ای که داری میگی...  چی بودن اونا؟ _کدوم واژه ها؟ +الان داشتی میگفتی سه تا واژه دیگه ؟ گفتی سه تا واژه میخوای واسه اینکه بفهمی دایره ذهنیت چی بوده؟ دارم میگم چی بودن اون سه تا؟ _کدوم سه تا؟ +بابا! الان داشتی میگفتی سه تا... _حواسم رو پرت کردی.+ میشه فکر کنی؟ _به چی؟ به  سه تا واژه ها؟ +آره... خب بعدش به من میگی؟ _چی رو؟ سه واژه رو؟ +آره...الان یعنی یادت نیست؟ _نه... +کاری نداری با من ؟ _داری میری؟ + نَرَم؟؟ تموم شدن حرفات! اون سه تا رو هم که یادت نمیاد. _میدونستی من... + من دارم میرم کاری نداری؟ _نه...(اگر واژه ها دنیای ذهنی و به تبع آن عینک ما را برای دیدن دنیا می سازند یعنی اگر این جمله که جهان هر کس را همان واژه هایی می سازند که...) +از بیرون چیزی نمیخوای؟_منظورت چیه؟ غذا؟ +هر چی... میگم چیزی نمیخوای برات بگیرم؟ _(اگر واژه ها دنیای ذهنی ما و عینکِ)... برام یه چی بگیر بخورم. +یعنی غذا؟ _هر چی...(اگر واژه ها دنیای ذهنی ما و به تبع آن...) +خب چی بگیرم؟ کوبیده، کیک، غذای سرد... _(... و به تبع آن دنیای ذهنی ما را می سازند) سبزی بگیر، با پنیر. پفک. +...  دارم میرم من، مواظب خودت باش. کلید ندارم. حواست باشه زنگ زدم در رو واسم باز کنی. خب؟_چی؟ +میگم در رو واسم باز کن. _واسه چی؟ +دارم میرم بیرون. کلید ندارم. حواست به زنگ باشه که... + داری کجا میری؟+زنگ زدم در رو باز کنی واسم.فعلا... </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 12:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه دنیا را از وجودم پاک کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%85-e8kjhlbypjhr</link>
                <description> دیشب میخواستم بمیرم. نه از این مرگ های الکی، نه. میخواستم صبح که از خواب بلند میشوم...وقتی مرده باشم چجوری بلند شوم؟... اولین فکری که سراغم آمد نوشته ها بودند. همان ها که توی جعبه موز زیر کتاب هایم مخفی کردم. خواستم قبل مردنم همه را بسوزانم یا پاره کنم. سوزاندن که... یعنی جایی برای سوزاندن نبود.با یک شوفاژ که اتاق را گرم میکرد چطور چیزی را می سوزاندم... بیخیال شدم.فقط خواستم یک جوری از آنها خلاص بشوم. چند سالنامه و تعداد زیادی برگه کنده و جدا شده و پراکنده توی کارتن بود. کارتن را بیرون کشیدم. برگه ها را نگاه کردم. خاطرات روز نوشت از مدرسه... البته دو روز در هفته نوشته بودم و باز خالی بود تا دو هفته بعد. یعنی از همان اول جدی نبودم... و آن لابه لا چند نامه برای من ِآینده. چون شنیده بودم وقتی به سالی که منِ آینده تو در آن ست میرسی کلی عشق میکنی از خواندنِ خود گذشته ت. چند خط خطی هم آن وسط بود از اهداف با خودکارهای رنگی م . نامه ۱۴۰۵  را باز کردم.تنها از خودم نوشته بودم و اینکه زندگی بی هدف و آشغال می گذرد و خب دیشب هم همان طور بود، با اینکه چند سال از آن نامه می گذشت. وسط برگهِ«چیز هایی که میخواهم تا شهریور ۱۴۰۳ به آن ها برسم» آدمکی؛  مثلا خودم، بود و کلی فلش و نقطه روی تن که هر کدام به هدفی میرسیدند. هر چه بود بود. رسیده بودم؟ نه. یعنی هم آره و هم... بعضی ها را نه. نرسیده بودم به هدف هایم. چند جعبه و لباس هم توی کارتن گذاشته بودم از کادوهایی که فکر میکردم برایم با ارزشند. دستبند های پلاستیکی، کاغذ کادو. جا کلیدی.بعد از مرگم که می خواست بفهمد چی به کی ربط دارد و کدام هدیه برای کی و کدام تولد ست. فکر سوزاندن که نه  ... از بین بردن آن برگه و کادو ها حتی از خود مردن هم سخت تر می آمد. تصمیم گرفتم همه را توی جعبه بریزم و دوباره زیر کتاب ها بگذارم... یعنی خسته تر از آن بودم که در یک شب هم بمیرم و هم آن همه برگه را نابود کنم. با خودم گفتم، یعنی توی ذهنم آمد...  میدانی چیزی ننوشته بودم. خاطرات یک بچه از روزی که گذرانده و اینکه فکر میکند دنیا سیاه وکثافت است... کی می خواست خاطراتم را بعد از مردنم بخواند... چقدر احساسی حرف میزنم. فکر میکردند آن جعبه هم پر از آت آشغال ست و همه ش را دور میرختند.بهتر. بعد فکر کردم به نوشته های نوت گوشی. همه شان را پاک کردم... شاید باید یک نامه خودکشی هم می نوشتم و روی میز می گذاشتم. یعنی به نظر می آید که  نوشتن نامه خودکشی مرسوم باشد.نه؟ ولی به کی؟ یعنی کسی نبود که مخاطب نامه ام باشد. مثلا اولش می نوشتم&quot; سلام. امیدوارم خوب باشی. این نامه را برای تو...&quot;  خب تو کی هستی. همین. کسی نبود. یعنی بود ولی اهل خواندن نامه خودکشیِ من نبود. نهایتا می آمد سر خاکم و بعد میرفت. اصلا پیگیر مرگم نمیشد که چرا مرده. چند بار بهش گفته بودم که میخواهم از زندگی لفت بدهم اما این طور بود که خب من هم میخواهم لفت بدهم. برایش مهم بودم ولی در حد اینکه با هم چایی و املت بخوریم و گاهی بیرون برویم. از خیر نامه خودکشی هم گذشتم. دیگر چیزی نمانده بود. نه اینکه وقت مردنم رسیده باشد.شاید رسیده بود. اما وقتش بود که فکر کنم چطور باید بمیرم.  اولش فکر کردم طنابی چیزی ببندم به میله ای سقفی جایی بعد دیدم سر و صدا حین مردنم بقیه را بیدار میکند و نمیگذارند بمیرم.نه اینکه دلشان برایم بسوزد.یعنی کار درست در این شرایط این به نظر می رسد که یکی در حال مردن را نجات بدهی.احتمالا آنها هم می خواستند نجاتم بدهند.مطمئن نیستم. بعد فکر کردم با تیغی چیزی بمیرم که خب حال و حوصله درد کشیدن و خون و خون ریزی را هم نداشتم.یعنی میترسیدم.می خواستم بمیرم فقط.درد کشیدن از مردن سخت تر بود.بعد فکر کردم قرص های توی یخچال را بخورم.آن هم تهش شست و شو معده و بیمارستان میشد. میدانی یعنی اصلا جدی نبودم در مردن. جدی بودم در خودِ نبودن و حال مردن نداشتم. مسخره بازی بود انگار برایم. هنوز هم هست. فقط میخواستم وجودم را از دنیا پاک کنم. داشتم میگفتم. گوش میکنی دیگر؟دیشب به نظرم آمد تنها چیزی که بعد از من باز هم من است همان محتویات جعبه باشد. برای همین می خواستم همه شان را بسوزانم. بعد خودم را پرت کردم روی تخت. فکر کردم تا فکرِ مردن میکنم چیزی توی تاریکی اتاق گوش کنم. نمی دانم. بعد همین موزیک را پلی کردم و فکر کردم چرا میخواهم بمیرم. اول فکر کردم دلیل زیاد دارم. مثلا زندگی کشدار و خسته کننده ست یا...  میگویم مسخره بازی بود فکر مردن. دنبال سرگرمی میگشتم بیشتر. یعنی فکر مردن و اینکه هر لحظه که بخواهم میتوانم بمیرم حس زنده بودن میداد به من. موزیک پلی شد پشت سر هم. هفت. ده. شاید بیست و پنج بار. بیشتر و کمتر نمی دانم... دلم می خواست وقتی چشم هایم را باز میکنم صبح شده باشد ولی هنوز صبح نبود. نه. ساعت سه و چهارده بود فکر کنم. گفتم بخوابم ولی بیدار تر از همیشه بودم. یعنی از حالت معمولیِ همیشگی م بیدارتر. تو یوتوب چرخیدم. به صدای ساعت گوش کردم. کف اتاق دراز کشیدم. فکر کردم به صبح که باید سر کلاس باشم. خوش میگذشت راستش. یعنی کنج کلاس نشستن و دیدن بچه ها... خوش میگذشت. دنبال یک هدف بودم برای صبحی که می آمد. دیدم باز سکوت ست. فکر کردم به آینده. به اینکه چه می شود. دیدم هیچی نمیشود. تا من همین بودم دنیا همین بود و بس .بعد فکر کردم دوشی چیزی بگیرم که سرما هوا اجازه نمیداد با موهای خیس بیرون بچرخم. من میخواستم بمیرم و از سرما خوردگی دوری میکردم.میبینی؟... کف اتاق بودم. ساعت پنج دقیقه به چهار بود. گفتم بخوام. تا هفت و نیم شاید. بعد بلند شدم، لباس پوشیدم و اسنپ گرفتم تا به کلاس برسم. رسیدم و استاد یک ساعت حرف زد. از نظریه ذهن و اوتیسم و روش های درمانش. بعدش هم چرت گفت و حضور غیاب و الان هم که من اینجایم. این یعنی دیشب نمردم.حالا امروز ظهر بیشتر درباره ش فکر میکنم. مردن را می گویم. اگر خواستم بمیرم همین امشب میمیرم اگر نه میگذارم برای فردا شب. یعنی خسته تر از اینم که بخواهم امشب بمیرم. فکر کنم فقط می خواهم نباشم. یعنی هم باشم هم نه. به نظرت می شود هم بودن و هم نبودن؟اصلا نمیفهمم چه میگویم. ولش کن. چایی میخوری یا برای صبحانه املت سفارش بدهم باز هم...؟  موزیک با VpnSoundgarden _ burden in my hand https://youtu.be/XmIqIVxUuKs?si=3H06-YXTEIg_CQIm </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 16:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریکِ لوس و چرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D9%81%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%90-%D9%84%D9%88%D8%B3-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%AA-qzddgzjpymva</link>
                <description>فریک  جای یک چیزایی تو نوجوونی خالیه. هالووین، خونه کنار جاده،اتاق تاریک، فضا، تجربه، خوش گذرونی بعد مدرسه. دلم میخواد برگردم ۸ سال پیش. همون روزایی که خفن بودن یکی درس خوندن تو سمپاد بود. دارم پیر میشم. چه آهنگ مزخرفی. حس نوستالژی داره. اگر چند بار دیگه گوش بدم میرم... نه کاری با خودم ندارم...آینده چی داره برامون جز اینکه بشه بخشی از گذشته و درباره ش حرف بزنیم.از بعضی چیزا باید دل بکنم. مثل شنیدن این آهنگ قبل اینکه خودمو از جایی پرت کنم. باید میرفتم. ولی کجا؟ الان که میدونم دارم چیکار میکنم؟ دلم میخواست میشدم یک نوجوون بی اعصاب با موهای بهم ریخته و چشای قرمز. ولی الان... با چشمای سیاه... خودمم از جایی پرت نمیکنم... چرا حرف نمیزنم؟ ته subway surf چی میخواستم؟ اینکه هیچ وقت تموم نشه؟ کی میخواست کمک کنه؟ تجربه های جدید میخواد دلم.پرش از یک جای بلند شاید با یک طناب دور پام. چرت میگم. Freak _ Surf Curse_ 2013 https://www.aparat.com/v/p033mo5 لوسسردم میشه. بالشت رو میگیرم تو بغلم. میگه بده به من. با لحن کشداری میگم «نه» . میگه« خودتو لوس نکن». چرا؟ چی میشه اگر ناز کنم و لوس باشم؟ یکی دیگه میگه از آدمای لوس بدم میاد. منظورش منم؟ بهش میگم منظورت چیه؟میخواد بفهمم خودم. میگه لوس دیگه.آره... شاید لوسم یکم...  مثل همین جمله. مثل همین جمله که کشدار میگم « آره، لوس م یکم»... Dust heads چرت آدم میشم. آدم...؟ انسان لفظ بهتریه. بهتر نسبت به؟... ولم کن بابا.گره های ذهنیت حل میشن. همه چی هستم. هیچی. باید زنانگیمو پیدا کنم. چرت و پرت زیاد میگی، یعنی میگم.« چیز» دیگه برات، یعنی برام معنی نداره. چیز از نداشتن میاد. چیزای چیز.چیز به چیز. حتی صفت نداری. ندارم... به مامان میگم ته دنیا هیچی نیست. میگه اینا چیه میگی. بهش میگم... نه بهش نگفتم. دیر میرم. نمیرم. باورام روی کاغذ رنگی های طلایی و سفید تو هوا شناورن.مثل برف. مثل خودم. با یک فوت میرم اینور. با یک تف خیس میشم. ربطی نداره. دارم چرت و پرت میگم؟ کلمه ها...« خیلی خوب» زیاده.«خوب» بهتره. بهتر یعنی...  مگه باید معنی همه چی رو بدونی؟ چرا ندونم...  «ندونم». عجیبه...  چرا نباید بدونم یعنی ندونم... نمیدونم یا ندونم...  چقدر عجیبه ندونم. چقدر و خیلی لوسن. چقدرر از چقدددر لوس تر. خیییلیی از خیلی. خییللللییی خیلی لوس تر... میخوام به ثبات برسم. ربط نداره. خب که چی؟ کسی نمیفهمه چی نوشتی...مهم نیست. «سیال بودن ثبات میاره». پس میچرخم تا ببینم چی میشم. دیگه چی. هویت ثابته؟ اینا مال بچه های ۱۴،۱۵ ساله ست. بس کن. فکر کنم نه. حتی خودپنداره هم...  دیگه چی...  نِوروز مثل نوروز.«که» و« اصلا» کلمات نورزین. چقدر سطحی مینویسی. یکم جدی و پر بار. به چیزای جدی فکر کن. به... به چیزای مهم. چیزای مهم مثل... حال ندارم. چیز به چیز. میخوام به چیزای مسخره فکر کنم.تکسایی که می نویسی،مینویسم عمیق نیستن. یکم... فرمال تر... باید نیشمو ببندم. نیشمو، گنده، آشغال،..  لبخندمو، بزرگ، به درد نخور مثلا؟...  آدم بودن سخته. سنگینه. عمیقه. میخوام عمقم اندازه پوست تخم مرغ باشه. پق شکستم... وقتی حرفام از قلبم میاد نوروزی میشم. خسته نشدی از چرت نوشتن؟ با منی؟بعضی وقتا احتیاج دارم به بیخودی نوشتن. چرت گفتن. چرت.چرت. این هفته لباسامو دادم رفت.چرت. از فکر کردن به آینده میترسم. دیگه... خودمو از جا دادن تو مغز مربعی کشیدم بیرون. دیگه... دیگه... همه چی هستم. بازم هیچی. تو شکمم پر از گل صورتیه.دیگه... احتیاج به چراغ قوه آدما دارم برای بیرون کشیدن منی که نمی تونم ببینم. دیگه...  دیگه... خوشحالم... دیگه...  همین. بسه چرت نوشتن. </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 18:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته مسخره</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-lsyhpnebgxwp</link>
                <description>میان و میرن و تو گوشه نیمکت نشستی. اسم ها رو میخونن. خیره ای به مردی که هر زنی رو دید میزنه و تو از اون هیزتری. دندوناتو رو هم فشار میدی، پاتو رو پات میندازی، فکر میکنی به اینکه کجایی، چند وقته قطره های چشمت رو نمیریزی؟... فکرت میره پیش دکتر که بیست سال درس خونده و کنج اتاق بیمار ویزیت میکنه و سالی سه بار میره روسیه. به پیرزنی که هر کی رو میبینه شروع میکنه درد و دل. یک دختر بچه ۵ ساله کنارت که همه لحظه الانش تو برنده شدن تو بازی خلاصه میشه. میخواستی پیرزن باشی یا یک دختربچه؟ فکر میکنی به خودت...  هیچی نداری... رد میشی میری بغلی. یک مرد افغان منتظره. هر وقت میای اینجا چشمات درد میگیره. مگه مطب چشم پزشکی نیست اینجا؟ فکر کردن به چشم یعنی درد بیشتر. ولش کن. مسخره... اسمتو صدا میزنن. میری تو اتاق میشینی و دستاتو میذاری زیر چونه . یک دختر چادری زیر چشمی نگاهت میکنه. میخواد باهات حرف بزنه. سکوت قطع نمیشه. آب مروارید، لیزیک، دید نزدیک، چشم هم دنیایی داره. فکر میکنی خیلی با اینا فرق داری...  اینا یعنی کی؟ تازگی ها تحقیر آمیز درباره مردم حرف میزنی. باز میری تو فکر... تو کی هستی مگه؟ تو هم تو ذهن بقیه اینایی .کسی نیستی. هیچی نداری. ول کن منو. رد میشی میری آدم کناری... یک پیرمرد بالا سرت وایستاده، میخوای به احترامش بلند شی، نه واسه اینکه محترمه .شایدم هست.سن بیشتر احترام میاره؟ بهت نگاه میکنه. سرتو میکنی تو برگه های آزمایش . هیچی نمیشه. اونم چیزی نمیگه .فکر میکنی به اخلاق. اگر الان بلند نشی دو واحد اخلاق اسلامی ترم بعد کجا میره؟... میری تو اتاق دکتر. بار اول حسرت خوردی بهش. بعد دیدی بیست سال درس خوندن تهش این اتاق و ویزیت مردمه. به یک چیز برتر از این صحنه فکر میکنی. ارزش های انسانی...  کمک به هم نوع. نجات جان مردم. نه. الان فکرم تو گلای گوشه دیواره. سبزه. فقط همین؟! پس پیچیدگی های زیست گیاهی چی میشه؟ اصلا این گل میدونه وجود داره؟ دوباره اسمتو صدا میزنن. اسم من اینه؟ بهم میومد اسمم سحر باشه یا ارغوان یا فاطمه. نگاه میکنی به اسمت رو برگه. چقدر غریبه. این آدم که جاش نشستم کیه؟...  نوشته رو از اول میخونی. همش درباره خودت یا افکارت... بکش بیرون از من . حتی از همین نوشته. اسمش رو از اول بگو...  از خودش بهتره. یک متن مسخره ست اما اسمش یک چیزایی داره.« نوشته مسخره». دوباره اسمتو صدا میزنن. خانوم ِ...  اگر جای اسمم بلند نشم اونوقت یکی دیگه بره تو اسمم مال اون میشه؟ خانومِ...  میشینی سر جات... خانومِ... باز نشستی... الان اسمم واسه یکی دیگه ست. پیرزن غرغرو جای تو میره روی صندلی روبه روی دکتر میشینه... نگاه میکنی به مدرک های دکتر روی دیوار.بیست سال درس خوندن تهش اینه. تو کی هستی؟ میری بغلی.  نگاهت میره رو دریچه کولر. چقدر سرده ، به نظرت دمای هوا اتاق چقدره ؟ فکر میکنی به فردا...  چند شنبه بود امروز؟...  بیست سال درس یعنی... رنگ گلدون شبیه رنگ دیواره...  سبز و خاکستری...  خانومِ...  اگه آبی بپوشی با خاکستری بهتر میشه... بیست سال یعنی از ۸۳...  اسمِ نوشته ت مسخره ست... خانومِ... رنگ موزائیک به دیوار... گل نبود اون،اسمش گیاه پتو... خانومِ... پات گیر میکنه به صندلی. مسخره... چونه تونو بذارین اینجا...  به گوش من نگاه کنین... ته گل کشیدن چی میشه؟  ... عالی...  بیست سال درس خونده...  بسه دیگه...  مسخره یعنی چی؟...  حالا این چشم...  مشت کردن دست نشونه... پام پشت صندلی...  عالی شده چشماتون. قطره ها رو که به موقع میریزین؟ آره آره. چجور دکتریه که نمیفهمه من قطره نمیریزم. روانی شدم...  بسه... مسخره مثل صخره...  بسه دیگه. بسه! بسه! مسخره یعنی چی؟ مثلا سخره میشه چیِ مسخره؟ خسته شدم. س مثل صخره. سخره. ستاره. سیاره. سیتاره.مثلا س کنار خ...  سختی... سخن...مسخره.مسخره</description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 09:43:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکعبِ گرم ِچوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D9%85%DA%A9%D8%B9%D8%A8%D9%90-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%90-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-ydiuvkgu9jfr</link>
                <description>وسط این همه امواجِ بی معنی دستت تاب میخوره و گیر میکنه به یک جسم معنادار. یک مکعب کوچیک چوبی که از توش حس گرما میاد. دوباره پرت میشی میری عقب. تصویرا کشدار میشه. رنگ ها کنار هم سر میخورن. قلبت نرم میشه... یک تیکه گوشت خونی فاسد که سمت چپش از گرمای چوب نفس میکشه... دوباره یک تیکه چوبی... چرا آب نمیشه بره پایین؟ مغزت کشیده شده جایی که دستت نمیرسه. روی تاریخ قدم میزنی، عددا زیر پات محو میشه. کجایی؟ فقط یک صدا میشنوی که میگه... چشاتو بستی باز. دنیا سنگینه. ترجیح میدی با خیال کردن خودت رو بزنی به کوچه علی چپ. شایدم محمد راست... تو یک خونه. چند روز گذشته؟ چرا کسی هیچ تغییری تو من حس نمیکنه. بهش میگی «من...»  . باز خسته ست. چرا تغییر نمیکنه این بشر؟ خودت رو از بار سنگین اخماش میکشی بیرون. باز حس گناه میده . بعضی آدما از کنارشون رد شدنم به آدم حس بدی میده. گریه ت میگیره. تقصیر منه که حال تو این جوریه؟ داری عوض میشی. کسی نمیبینه. هنوز تو همون خونه ای. هنوز رنگ دیوار اتاقا کرم استخونیه. دوباره بهش میگی «من یه مدته که...». براش مهم نیست. برای تو ولی هنوز اهمیت داره. چرا آنقدر دور شدیم از هم؟ چرا کم کاریِ تو رو باید یکی دیگه پر کنه؟ ضربه خوردی، مثل من. ولی آدم نمیشی.یک چیزی درونت بسته ست. هنوزم منو دشمن خودت میدونی... هی... یک روز کم میارم و بهت میگم تو از من متنفری .زیاد تعجب نمیکنی.یکم بیشتر که میگذره میگی تو فکرت مریضه... چیز بیشتری لازمه... توضیح درباره اینکه چرا فکرم اشتباهه. یادت نمیاد، شایدم ترسیدی .احتمالا تو هم مریض بودی. بهم میگی از خدا میپرسم چرا آخه؟ ته دلم خوشحال میشم، ولی شروع میکنم یک چیزایی درباره تحول گفتن. صدای تلویزیون رو قطع میکنی و با دقت گوش میدی. جرقه ها رو میگیری ولی باز برمیگردی، میشی همون آدمی که همیشه بودی. میگی آدما هفت بار بر میگردن به زمین. میگم منظورم این نبود، تو همین زندگی دنیا آدما شیش مرحله رو... نمیذاری حرفم تموم شه. باز میگی... آره میگفت هفت مرحله... برام مهم نیست دیگه. نه تو مهمی و نه حرفات و نه هفت مرحله .ساکت میشم. یهو میپرسی چرا وسط این همه مشکل باید این طوری شه؟ جواب سوالت پیش منه. میخوام بشینم یک دنیا درباره گذشته حرف بزنم. درباره شباهت هایی که بین تو و منِ چند سال قبل وجود داره. میخوام بگم شاید درد امروزت به خاطرِ... باز میپری وسط حرفم... میگی:« چرا آخه خدا الان با من اینجوری میکنه...؟» </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2024 18:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کسی یعنی هیچکسی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-lhm2vrjzrb5k</link>
                <description> چند رنگ. شد هزار چینش. هزاران هویت. کمی خاکستری. اندکی معلق. شاید مخفی. از که بود شرمگین؟ گفت بودنم... که بودم من؟ او که خواست هزار باشد. هر، همه، هزار؛ هر کسی بودن... از نگاهت خودش را دید. تکه ای در زیر خاک و تکه ای برای  ... که بودم من ؟... روی برگه نوشت: دختر، بیست و اندی ساله... نام ...   دندان فشرد. کاغذ را پرت کرد. باز در بی انتهایی دنبال ته می گشت.نمی فهمید. پر بودم از اضطراب دیوانه شدن. ای کاش کمی کمتر، کمی واقعی، کمی امید بخش تر. ای کاش« هر کس» بودم... هیچ کس. حتی «هیچکس». فکر کرد.هر کسی بودن کسی می خواست ... ولی او... آه ... کس نبود.هیچ. هیچ چیزی که می توانست همه چیز باشد...  یک روز تصمیم گرفت دور باشد. واقعی اما مبهم. اندکی بعد بین آجرها جا شد. و گمان کرد دیوار بودن یعنی من. روزی دیگر خواست بلغزد. یک ماهیِ قرمز روی آب زندگی می کند.راهی برای بزرگ بودن. پر از شوق جعلی برای دستاوردهایی که نمی دانست چرا اشتیاق آورست. روزی دیگر نوجوان شد، روزی یک جعبه و روزی یک زن . بین نقش ها چرخید...  روی خود لقب می گذاشت؛ تلاشی انسان پسند برای در بند کردن این «منِ» بی رنگ و شکل گاز مانند.روزی جایی خواند «مرزی ها نمی دانند کیستند». زیر پایش را نگاه کرد .مرزی بود؟نه. نبود، نه. رفت چپ .رفت راست. باز مثل هم می آمد.«مرزی بودن یعنی...  ».مهم نبود . در لحظه هر کسی بود، هر چیزی، همه...  و  فکر کرد هر کسی یعنی هیچکسی بودن...  </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 15:05:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی برای ترسیدن وجود نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-tj5y0e21rnj7</link>
                <description>سمت آشپرخانه رفت. کنار یخچال بود، یک شیشه آبی رنگ با سری از چوب . یادش آمد از دیشب .یک کیک موز و گردو برای چهار نفر .چند ساعت وقت میخواست برای جایگزین کردن؟ بطری میشد نفر اول و دود دومی و دوپامینِ شکر نفر آخر؟... بطری را خالی کرد. کیک را در سطل انداخت.توی اتاق رفت. گوشی را برداشت. نوشت :« اگر کتابو پس ندادی بیام با هم...»... کلمات تکان میخوردند. با هم... من و تو با هم .«گور بابا مهلت تحویل کتاب و رفاقت» . پیام را پاک کرد. عینک را برداشت...  خودش را نگاه میکرد، خسته از وضعیتی که هر شب می ساخت . فکر کرد. شاید باید یک اتفاق اثرگذار می افتاد. مثلا امشب انقدر می نوشید و می کشید تا قدرت دوباره پاک شدن را می داشت ...  اما نه... شاید یک راه بهتر. باید با تیغ ابروهایش را میزد،یا برشی عمیق روی دستش به عنوان یادآور امشب . به هیجان آمد. هزاران فکر برای شروعِ دوباره توی سرش می گشت. بالا پرید. ناگهان چند مشت به دیوار زد.«آاااخ». تمام دیوار های اتاق به لرزه درآمد. روی سرامیک دست کشید. چشم هایش را ریزتر کرد...نور لحظه ای متمرکز میشد و دوباره همه جا تار میگشت .«کجاست پس ». از اتاق بیرون رفت.یادش آمد از افتضاح دیشب.با یک فکر خسته شد از گشتن. باز روی زمین افتاد.چشم هایش رو به در... چند دقیقه خیره ماند. یکی از چشم ها را با دست بست. در، مستطیلی شد قهوه ای رنگ با خطوطی محو در دیوار پشتش. چشم هایش را مالید. دوباره باز کرد. پذیرایی تاریک شد. برق کوچه رفت... همهمه همسایه ها از پایین می آمد. با خود گفت «اینام همش دنبال داستانن... ».گوشه مبل جمع شد.دوباره چشم هایش را بست.در تاریکی اولین فکری که یادش آمد مرگ بود و خوابیدن در قبر... ته دلش خالی شد.با شتاب دست کشید روی دستش. خنده ش گرفت، یک فکر احمقانه که از کودکی به هنگام ترس امتحان میکرد.« اگر مرده بودم نمی تونستم ...». ناگهان صدایی آمد :« تاریک... مثل شب اول قبر... »... ترس وجودش را گرفت. فکر دیگری را برای مقابله با احساس ترس بسیج کرد... «بعد مرگ هیچ چیز نیست و ترس در عدم معنایی ندارد... »... و باز فکری دیگر... «واقعا فکر میکنی بعد مرگ هیچی نیست؟ خودتم قبول نداری. فقط گفتی برای مقابله با احساس ترس...»... کلافه شد از این افکار درهم و برهم. بی اراده به سرش چند بار مشت زد. با صدای بلند گفت « فقط برق رفته ،چرا باید بمیرم...».گمان میکرد شنیدن صدایش قطعیت افکارش را اثبات می کند اما باز فکری دیگر دهانش را بست.« اگه همین الان بمیرم ... ». نمی دانست چه کند. دستش را گاز گرفت. به هوا لگد میزد. دوباره روی مبل نشست.«بسه... نمیمیری... اصلا فردا برم؟ کدوم کتابو بگیرم... »  نفس آسوده ای کشید. انگار افکار دست از سرش برداشته بودند. خوشحال شد. زیر لب لبخند زد. حالا موضوع کتابخانه قوی تر از فکر مرگ به نظر می آمد.«هر چی جالب بود بر میدارم...  ». برای جلوگیری از فکر دوباره زمزمه میکرد چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. راضی بود از تسلطی که بر خودش پیدا کرد.« چیزی نیست... چیزی برای ترسیدن وجود ندارد... ». اندکی بعد صدای بلند همسایه ها در راه پله پیچید. الهم صل علی محمد و ال محمد... برق برگشت. خانه مثل قبل شد.همه چیز دقیقا سر جای خودش. دوباره شادی وجودش را گرفت. از روی مبل بلند شد. باز مثل گذشته دنبال دستاویزی برای تمایز بین خود با دیگران می گشت.«اینام هر چی میشه صلوات میفرستن»... خوشحال شد.دوباره منطق بر صدر بود و ترس ها محو. کورمال کورمال برای پیدا کردن عینک سمت اتاق خواب رفت.جلو آینه دوباره روی سرامیک دست کشید. روی میز را گشت. تخت خواب. پشت تخت. ناگهان دستش به عدسی ها خورد. درون قلبش بیشتر از قبل احساس اطمینان کرد. عینک را بالا آورد. به سرعت همان لنز های پرز گرفته را به چشم هایش زد. با عجله دستمال را برداشت. شروع به تمیز کاری کرد. دوباره عینک را زد. به خودش در آینه نگاه میکرد. او همان آدم بود. زنده و سالم. با همان چشم های گود افتاده و مو های تازه درآمده زیر ابروهایش... خیالش راحت شد. برق اتاق را خاموش کرد. سمت آشپزخانه رفت. کیک تولد را از سطل در آورد... قاشق را برداشت. از خودش می پرسید چقدر وقت میبرد خوردن یک کیلو کیک موز و گردو برای چهار نفر؟ شروع به خوردن کرد... و در میان خوردن می خواند:« چیزی نیست...همه دوستانم در کنارم... چیزی نیست... در تاریکی چیزی برای ترسیدن وجود ندارد » :  Radiohead _Pyramid song  https://www.aparat.com/v/b50245a </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 13:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت پنجره هیچ چیز نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ap8taeoq8zuf</link>
                <description>بوی تندِ فرشِ خیس و کتاب های نیمه. رو به زمین که خم میشد تازه می فهمید قد علتِ تفاوت ِ ادراک انسان ها از دنیا شده.سرش را مالید. سردرگم و گیج. خواب آلود کف زمین پهن شد. چراغ روشن تاب میخورد.یادش آمد ازکودکی. وقتی خورشید را نگاه میکرد همه دنیا سیاه میشد.دلش گرفت. برای خودش. نور دنیا را سیاه میکرد اما چراغ هنوز روی سقف تاب میخورد. هیچ چیز آن طور نبود. خیال میکرد روزی با ماشینی قرمز رنگ و رو باز، از همه دلگرفتگی ها میگذرد اما هنوز برای زندگی محتاج نان بابا بود. گوشی به دست گرفت. کسی نبود. نکند به همین زودی به فراموشی رفته بود؟ چه می شد اگر هیچ لحظه هیچ کس به یادش نبود؟ فکر کرد به امید. درگیری عصرانه برای بالا کشیدن مودِ چسبیده به مرکز زمین . پیدا کردن فلسفه ای که هر مشکلی تویش جا میشد. بودائیسم یا هندو؟یادش آمد از کلاس اندیشه.حرف های استاد را تکرار میکردند...« خدا هست. حقیقت غایی اوست. در هر کارش حکمتی ست.بدترین گناه ناامیدی از رحمت اوست.» لبخند زد. شاید از سر تحقیر. فکر کرد به آدم هایی دیگر... «من این چیزها رو قبول ندارم. خودت در جوابشون یک چیزایی بگو .» دوباره به گوشی نگاه کرد. یک درصد از عمرش مانده بود. به صفحه خیره ماند... سی. بیست و نه. بیست هشت. خاموش میشد...  آن وقت بود که او هم نبود.ترسید. گوشی را به شارژ زد. باطری سبز رنگ شد. دوباره به صفحه خیره شد. این همه تلاش برای که بود؟ تظاهر برای جذب چه فایده ای داشت وقتی چیزی از درون خالی بود. ازته حنجره نفس کشید. بوی فرش خیس در آب های بین مغز حل شد. سنگین بود. جاذبه بیشترین توانش را روی آدم های غمگین متمرکز کرده بود... ساعت ده شب. صدای اخبار می آمد. بابا نبود. اما اگر بود باز با شوق از سیاست و میگفت. اندکی غبطه خورد به او .کاش ذره ای اندازه او برای علوم سیاسی مشتاق بود... پایش رابه دیوار تکیه داد. دست روی شکم گذاشت. چشم هایش را بست، به امید روزهای خوب...« برو زیر آب؛ به روز های خوب فکر کن.» ... یک پنجره شیشه ای رو به دریا . آب به دیوار میخورد و کف می کرد و عقب میرفت و پیش می آمد... چشم ها رابیشتر فشار داد... نه آدمی و نه صدایی. فقط دریا بود و پنجره و صندلی. به پشت سر نگاه کرد، به اطراف اتاق. مکعب های شفاف خاکستری رنگ روی هم تلنبار. ته نداشت. بزرگ و غول پیکر و کوچک. گاه شطرنجی می شدند و گاه سیاه. ترسید. کجاست؟ چنگ زد در هوا.«پس مرز واقعیت کجاست؟» ...  رویش را برگرداند به سمت دریا. همچنان می آمد و می رفت. ششش ..حالا حتی صدا هم داشت. اندکی راه رفت. دور خودش چرخید. سرش را خاراند. چیزی به ذهنش رسید. تصمیم گرفت. آرام گفت:« من... میخواهم... همین جا...  بمانم». خیره شد به کف و حرکت بیهوده آب... باز روی صندلی نشست.« بیشتر برو زیر آب»... چشم باز نکرد. به اطراف نگاهی انداخت. کنار مکعب های خاکستری راه پله ای ساخت... «بیشتر برو زیر آب، من میخوام همین جا بمونم، روز های خوب من همین جاست»... </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 16:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی به کیه اصلا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B7-ju4xolr4qi53</link>
                <description>دیگه نرفتم. توان تکون خوردن هم نداشتم.فیلم دیدم. بعد هم شام خوردم.همینو میخواستی، نه؟ کی به کیه اصلا؟ ...  اجازه تغییر نداشتم. همیشه خواستن قابل پیش بینی و با منطق باشم. ولی نمیتونم. نمیشه. حس خفگی میکنم وقتی باید تو چارچوب شناخت تو باشم.همش سعی کردم به یک قالب کلی برسم. چندتا صفت که در طول زمان ثابت باشن. ولی نتیجه این شد که حالا من برای هر کس یک «منِ ایزوله» شده م و ماجرا اونجاست که وقتی تو جمع قرار میگیرم این من های متفاوتِ شکل گرفته جلو هر کس با هم دیگه درگیرن.نمیدونم کدومم. شاید همش. اصلا چرا تعریف من تو هر لحظه وابسته به آدمایی شده که اطرافم قرار میگیرن؟ ... هیچ وقت به معنی واقعی آزادی فکر نکردم. آزادی همیشه یا به معنای فرار یک پرنده از قفس بوده یا خلاص شدن سرباز از اسارت ظالمانه ش... رهایی مایکل اسکافیلد از زندان یا داستان رستگاری در شائوشنگ. آزادی همیشه دور بوده، یک هدف تو آسمونا که با فرار از شرایط فعلی یا پشت پا زدن به زندگی میرسیدم. هیچ وقت فکر نکردم آزادی یعنی همین الان میتونم هیچی گوش ندم. یا به جای یازده، هشت بخوابم. آزادی یعنی  انتخاب کنم از مسیرای جدید برم یا نوشتن با دست راست رو امتحان کنم... چی میشه اگر اونی نباشم که هستم؟ یا برای نگه داشتن دیگران تغییراتمو پنهان نکنم؟ چی میشه اگر من و زلان رو به هم بدوزم و یک بار هر دو منِ بزرگ خودم باشم؟... نمیدونم واقعا دوست داری بشنوی یا نه. تو این مدت پنج یا شش بار سراغش رفتم...«من میتونم با زندگی هر غلطی کنم»... وقتی میفهمی تعداد زیاد انتخاب هایی که هیچ وقت ندیدیشون سر حال نگه ت میدارن.انتخاب کنم افسردگی« نکنم»، دیگه ننویسم تا فقط مطمئن شم «من اون آدمیم که همیشه ادامه میدم»، میتونم از دانشگاه انصراف بدم، دیگه خونه برنگردم، برام مهم نباشه چی شد اینجا رسیدم و چرا «گذشته تعیین میکنه در آینده چه انتخابی میکنم ». میتونم جای پشت خط، وسط خیابون بپرم و درد تصادف رو بفهمم یا وقتی ردیف آخر اتوبوس نشستم شیشه رو بشکنم و از پنجره پایین برم. آزادی از مرز بهتر و بایدها گذشته . کلی راه برای هر انتخاب وجود داره ولی همیشه فقط همونی بوده که بوده... حتی فکر جابه جایی و وسعت انتخاب ها خوشحالم میکنه... اینکه میشه هر غلطی با زندگی کرد و نگران نبود چی واسه کی قابل درکه... می نویسی تا آدمایی رو تحت تاثیر قرار بدی که نمی شناسی، می نویسی تا از آدمایی که نمیشناسی تایید بگیری.  چه زندگی رقت انگیزی!   </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2024 09:02:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن من کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-f4qu9c32dles</link>
                <description> با بیلی چوبی و شنلی سیاه رنگ کنار تختم ایستاده. هیبتش باریکه نور مهتابی را هم گرفته و اتاق پر از شبح های مواج شده. خیس عرقم زیر این قبر.یک پتو سنگین که روزها پُر کننده جای خالی آدم هاست و شب ها زره ضد اجنه. نشد خودم را به خواب بزنم. چشم های نیمه بازم را دید. دوست داشتم یک دفعه پتو را کنار می زدم و روی تخت می نشستم. با لبخند کله ام را میکردم زیر کلاه شنلش و میگفتم « من خیلی منتظرت بودم،بریم، میخواهم ببینم این همه که میگویند بعد ،بعدش چه می شود». بعد دست هایم را میگرفت و با هم از سقف اتاق میرفتیم بالای شهر. کنار ابرها. چراغ خانه ها خاموش و روشن می شدند و مردم را میدیدیم که روی زمین میگشتند تا  نوبت آنها برسد. بعد میرفتیم بالاتر. جایی که همه محو می شدند و آن پایین فقط یک رشته نور باقی می ماند و توده دراماهای گره خورده بی اهمیت. اما اگر هیبت، مهربان نباشد چه؟ تا پتو را کنار بزنم درجا سر بیلش را فرو میکند در قلبم. می چسبم به دیوار کنار تخت. فرورفتن همزمان سه چنگک تیز فلزی و حس سرما وسط قفسه سینه م. گرمای خون روی سرمای آهن. تنم میشد آبشار خون و میخکوب روی دیوار جان می دادم. شاید هم دهانش را باز کند و کله م را ببلعد. با سه ردیف دندان تیز و حس معلق ماندن گردنم وسط گلوی یک موجود سیاه پوش بد هیکل... هر دو بی حرکتیم. من منتظر یک اتفاق... و او منتظر گرفتن جانم. این لحظه های سکوت قبل از اتفاق های بزرگ رویایی ست . مثل لحظه دادن خبر مرگ یا فهمیدن نزدیکی مرگ. من تا به حال نمرده ام اما باید درخشان ترین لحظه زندگی باشد. خاله میگفت زندگی  قبل از مرگ دوره می شود. احتمالا او هم تمام ۵۰ سال را دید. همان شبی که روی تخت دراز کشید و ما فکر میکردیم به اشباح مواج اتاق نگاه میکرده ست. خیره می شوم به توده های تاریک اتاقم. یادم می آید از تو. سر کارت گذاشتم. اما برایم گریه میکنی. چون فکر میکنی دوستت دارم. شاید هم دوستت دارم. همین که قبل از مرگ اولین نفر به خاطرم آمدی یعنی  دارم. فکر میکنم به آدم های مهم، به آدم هایی که ندیدم. هیچ خاطره خوبی یادم نیست. حتی اسم ها هم یادم نمی آید. این هیبت هنوز ایستاده. زیر چشمی به صورتِ مخفی زیر کلاهش خیره م.خیلی زود آمد.چه میشد اگر مثل دفعه های قبل محو میشد و میرفت... دست راستش را  آرام سمتم می آورد. بزرگ و داغ و اطمینان بخش ست. دست هایم را مشت میکنم. صدایم میزند:« ذهنت را نمی خواهی. بریزش دور. ازین جا به بعد قلبت مهم ست...» روی هوا شناور می شویم. به پهلو خوابیده م. با یک  پتو سنگین روی تنم. همان که فکر میکردم محافظم در برابر مرگ ست.هر لحظه سبک تر میشوم .مثل هوای داخل شیشه . از سقف اتاق می رویم بالا. جایی کنار ابرها. مردم را می بینیم. دنبال خودشان میگردند. می رویم بالاتر. نزدیک ستاره ها. می شمارم؛ یک...  دو...  سه... سرمای هوا درونم را خنک میکند... *نوشته بالا برداشتی از موزیک پایانی فیلم Fight club بود. امیدوارم ازش لذت ببرین .راستی اگر نظری داشتین خوشحال میشم برام کامنت کنین:  Name: Where is my mind | Band: Pixies  https://www.aparat.com/v/k893h2y </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 17:07:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردیبهشت ۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%B0%DB%B3-r5niz5d42vpo</link>
                <description>چشامو میبندم، نوک انگشتام سرده، سر دلم می سوزه، زانو هام خالیه. تجسم میکنم. همین که دستمو مشت کنم کافیه. وسط راه رو وایستادیم. روبه روی هم. با صورتای بی حس و پاهایی که چند سانت از زمین فاصله داره. چشامو تیز میکنم. روی پیشونیت یک دایره قرمز ظاهر میشه. میرم عقب.  دایره رو بین چشات جا میدم. اروم دستمو میارم بالا. دو تا انگشتامو نشونه میگیرم و وسط ابرو هات میزنم. پرت میشی میری عقب. بین غباری که زیر پاهامونه. محو شدی، فقط با یک گلوله... حس خوبی دارم.چقدر کشتنت راحته... کنارم نشستی. بهم میگی« مگه میشه؟». چقدر ازین جمله متنفرم. دلم میخواد گردنتو بگیرم و دو دستی خفت کنم. همین جا روی مبل، از همین بغل.زورم نمیرسه .میدونم با دستات پرتم میکنی کنار. پس از پشت میام سراغت. گردنتو تا میتونم فشار میدم. دست و پا میزنی. عصبانی شدی. ازت میترسم. اگر نمیری چی میشه؟فشار میدم. زور انگشتام تموم شده. چقدر سگ جونی. حتی تو رویامم زورم بهت نمیرسه ... سرمیز نشستیم. صندلیتو کج به من گذاشتی و با بی میلی لقمه های برنج و قیمه رو پایین میدی. داری خفه میشی ولی بازم میخوری. خوردن برات تزکیه ست. با بلعیدن از احساسات بد خلاص میشی. تصور میکنم تو غذا چیزی ریختم. قاشق بعدی رو پرتر بر میداری...رو تختی. خیلی وقته خوابیدی. درو باز میکنم و آروم میام بالاسرت.با یک چاقو تو دستم. کجا رو بزنم؟گردن یا قفسه سینه؟ محکم چاقو رو فرو میکنم وسط سینه ت. از خواب بیدار نمیشی. چاقو رو از تو تنت می کشم بیرون و دوباره فرو میکنم. هیچی نمیگی. انگار هنوز خوابی. چاقو رو دو دستی میگیرم و هی میزنم. خون آروم از روی لباست میریزه بیرون. شونه هام درد گرفته. تخت خیسه. بازم چیزی نمیگی. داد نمیزنی. چرا درد نمیکشی؟ بر میگردم...  از تو تخت میام بیرون و میرم چیزی برای خوردن پیدا کنم. از کنارت رد میشم. داری کتاب میخونی. ازت میپرسم «خوبه؟». سرتو بالا میاری. میگی یارو سال 1281 به دنیا اومده. صد سال بعد تو. میگم خب کی مرده؟ میگی اردیبهشت 1303. میگم چقدر زود.میگی اره. میرم سر قابلمه. هیچی برای خوردن نداریم. شروع میکنم پخت و پز. مرغ یا ساندویچی چیزی. بهت میگم چرا هیچی واسم نگه نداشتی؟ جواب نمیدی. بلند تر میگم« چی خوردی واسه شام؟» بازم ساکتی. میام تو هال. میگم «مگه نمیشنوی، برا شام چی خوردی؟» میبینم کف زمین پهن شدی. سرت افتاده رو کتاب. تکون نمیخوری. بهت میگم «خودتو لوس نکن. چته تو؟» جواب نمیدی. میام بالا سرت. آروم برت میگردونم. یک چاقو تو دستته. پوزخند میرنم میگم «میخواستی منو بکشی؟» جواب نمیدی. دوباره دستام یخ میزنه. هیچ وقت از این شوخی ها نمیکردی. میگم« هی با توام. میخواستی با اون چاقو چیکار کنی؟ » بازم ساکتی. ازت میترسم. حتی حالا که تکون نمیخوری. میرم عقب تر. بهت میگم هر وقت بازیت تموم شد بیا با هم شام بخوریم. جواب نمیدی.دوباره بر میگردم سمتت. واقعا نفس نمیکشی.دستامو مشت میکنم.سر انگشتام یخ زده.میترسم. زانوهام خالیه. بهت میگم من میرم غذا درست کنم.هر چی تو بخوای. فقط تو رو خدا یک تکونی بخور بفهمم زنده ای. بازم جواب نمیدی. کنج دیوار تو خودم جمع میشم. زانوهام رو بغل کردم. به نور مهتابی روی سرامیکا خیره م. چرا یادم نمیاد. من باتو چی کار کردم؟بر میگردم تو تخت... ازت میپرسم «منو میبخشی؟». جواب نمیدی. میگم« حقت نبود». ای کاش حداقل بهم فحش بدی. میگم« اگه دوباره برگردی بازم اذیتم میکنی؟». منتظر جوابم. ساکتی. میترسم ازت. ای کاش بزنی تو دهنمو و بگی «گمشو نبینمت. » ولی تو نیستی. تو هال کنار در پهن شدی. سرت رو کتابه. یک چاقو تو دستت. داد میزنم« چت شده بود تو؟ واقعا میخواستی منو بکشی؟!»این موزیک ویدئو بی ربط هم برای خالی نبودن پست: Name: Gone sovereign + absolute zero  Band: Stone sour |Genre: Metal  (با فیلتر شکن ببینید)  https://youtu.be/Jwglgn1mo3M?si=Qux8lDH8Fa1o6Tnm</description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 12:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-wbkcozbtrsjf</link>
                <description>اگر قلبم را با چاقویی تیز نشانه رَوی و با قدرت دست هایت یک سر از بالا تا پایینش را بشکافی، از درونش بعد از لخته های خون و کمی غبار غم، دسته های گل سرخ بیرون می آید و هزاران صورتک آغشته به لبخند .امروز بعد از مدت ها خوشحالم ... برای بودنم... فکر کنم دارم به ارتباط با آدم ها اعتیاد پیدا میکنم. مثل اعتیادم به شنیدن برای فرار از حس تنها بودن. باورت می شود؟ چیزی مثل جادو می ماند...  همین نخ های نامرئی که پاهایمان را بند ِماندن می کند. اتصال به آدم ها و در نهایت فرود آمدن. تبلور احساسی شبیه گیر افتادن . مثل گرهی در فرش دستباف که کمالش جزئی از کل بودن ست. کوچکیِ گره در بزرگی فرش غرق ست... خودش از یادش می رود... نخی کوچک به محض آنکه با دیگران گره بخورد ،فرش می شود... این روزها احساس میکنم دارم بین آدم ها بافته می شوم. هر چقدر نزدیک تر میروم احتمال رفتنم کمتر است. محبت با توجهی ساده از جانب دیگری می آید، از پارگی هایم می گذرد و به بعدی می رسد. اما من چه میکنم این وسط؟ یک هیچ کاره مطلق ...  پر نمی شوم از محبت...  انگار از درون پاره پاره م .قلبم سالها کویر بوده... تازه فهمیده می تواند برای دیگری هم بتپد...خوشحال ست که کم کم صدای آدم ها درونش پیچیده و حس ارزشمندی دارد از اینکه شایسته میزبان بودن ست. تا چند سال، هر کتاب درسی که میخواندم نوشته بود از آنجا که انسان موجودی اجتماعی است فلان کرد و بهمان شد و این شد که راه سعادت را پیدا کرد  ... بعد با خودم میگفتم این هم شد دلیل پیشرفت؟ چون موجودی اجتماعی ست؟ همین و بس؟ پس من نااجتماعی چه میکنم این وسط؟ و حالا میبینم که در جمع بودن دنیایی می سازد که تماما با تنهایی متفاوت است. انگار با دیگران بودن تجربه زندگی در عمقی کمتر ست. دو سطح متفاوت برای زیستن. آن بالا درگیر درس و لباس و کی چه گفت و کی با کی بود و پول و پیشرفت و این پایین درگیر اینکه بزنم زیر همه چیز و بروم پی کار خودم. هنوز نمی دانم کدام منم. این آدم غمگین و پرسشگر در تنهایی یا آن من امیدوار در جمع که تازگی ها مرکز توجه شده ست... پوچی پنهان در هر چیز یا حس مشغولیت که سرم را گرم میکند... این روزها در لحظه هایی که احساس خوبی از در میان بودن دارم، اندکی می ایستم و سعی میکنم آن حس را ثبت کنم یا حداقل مدرکی کنم ش برای وقت تنها بودن ،این گونه فریب ذهنم را نمیخورم که به وقت طولانی شدن نبودن آدم ها میگوید تمام زندگی همین است که میبینی. کسی نیست بیرون از اتاق، برای که زندگی میکنی؟ چرا نمیمیری وقتی تنهایی؟ و من مثل یک حیوان رام می شوم و می گویم همین ست که میگویی. بهتر ست بمیری تا تنها باشی! این روزها هر چه به دلایل ماندن فکر میکنم جایی برای «من» نمی بینم. صرف بودن و ادامه دادن برای خود دلیل کافی برای ماندن نمی دهد . امید به دیدار مجدد آدم هاست که وقت تنهایی نجات بخش می شود.حس استمرار می دهند بین این قسمت های تنهایی که بعضی وقت ها انگار ته ندارد. در اتاق که هستم انگار تمام باهم بودن ها و حضور آدم ها خیال بوده ست. صبح که دوباره می آید به وجود شان ایمان می آورم. چشمم تا نبیند باور نمی کند. چشمم ظاهر بین ست و شکاک و عینیت پرست. بعد می گویند ندیده به دنیای نیامده و آفریننده ش ایمان بیاور! چقدر زیاد حرف زدم! امروز در مسیر برگشت از دانشگاه به درد و دل و اعتراف  آدم هایی که در همین یک هفته برایم گفتند فکر می کردم. چقدر خوب ست آدم یکی را داشته باشد که هر وقت خواست خودش را افشا کند و بعد برود مثل یک شخص متشخص زندگی را بکند. یک نفر که حس کنی گوش می دهد (حتی اگر واقعا گوش نمیدهد) و بعد اتمام حرف هایت، حرف مفت نمیزند. یکی که غصه نمیخورد و فقط در همان دقایق با «وای» و« آخ چه بد» و «می فهممت» همراهی میکند وبعد می رود خودش را پیش کسی دیگر خالی میکند و این چرخه تا ابد ادامه دارد... امروز به این فکر میکردم که هر کس راهی برای اعتراف دارد، یکی همین نوشتن ، هر چند وقت یکبار چیزی میگویم و بعد میروم تا مثل آدم زندگی کنم. اگر حرف نزنم همه چیز گره میخورد و بین مه و لجن درونی خودم را گم میکنم. این شکافتن قلب و چسبیدن به آدم هاست که پاهایم را زنجیر زمین می کند، حسی از یکپارچه بودن با کلی بزرگ تر می دهد. ای کاش آینه ای داشتم تا در هر لحظه یادم رفت چرا بودن، کسانی که دوستشان دارم را در حال زندگی کردن می دیدم. اگر این طور بود کمتر بیهوده فکر میکردم و احتمالا بیشتر زنده می ماندم...چون حال و هوای عید داره:  https://www.aparat.com/v/JdPfM Nero forte _Slipknot _2019اعتراف کردن: </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 08:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zelan/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-nt36vrakvian</link>
                <description>یکی از بزرگ ترین ویژگی هایی که برای نوشتن لازمه، توانایی شاخ و برگ دادن موضوع و ربط دادن کلی جمله حول یک نقطه مشترکه. همون کاری که بلد نیستم. هیچ وقت تلاشی برای انجام دادنش هم نکردم. حرفامو کوتاه میگم و امیدوارم طرف مقابل منظورمو بگیره. خیلی اوقات هم این ابهام گویی ناخودآگاه نیست و در جواب بعضی سوالات دوست ندارم طرف متوجه بشه دقیقا منظور چیه. بعضی وقتا از خودم میپرسم دلت نمیخواد یکم بیشتر توضیح بدی تا طرف بفهمه چی تو کله ت میگذره و جواب در لحظه یک نه بزرگه. یک نه اندازه دهن اسب آبی وقتی خمیازه میکشه. به اضافه این شفاف نویسی و شاخ و برگ دادن به محتوا، به نظرم یک نوشته باید سرانجام مشخصی هم داشته باشه،یک سیر منطقی و بعد رسیدن به نتیجه . ولی خب اینم تو کار من نیست .تقریبا همه نوشته هام نصفه و نیمه است ، پایان نداره و هیچ هدف خاصی جز توصیف احساس و افکار پرت توش نیست. مثل همین الان...  تو نوت گوشی یک سری نوشته هست که هم مبهمه و هم بی نتیجه و مثل یک مسافر بدبخت وسط اقیانوس دنبال ساحل برای خلاصی از حرکت میگرده. امروز بعد یکمی بالا پایین کردن نوت ها ، به این نتیجه رسیدم که به این نوشته های نصفه نیمه اجازه بدم به ساحل برسن و بسته بشن. شاید قرار باشه بعضیاشون هیچ وقت کامل نشن و همیشه ناقص بمونن ، ولی این دلیل نمیشه همیشه هم معلق و سردرگم باشن. اصلا مگه هر چیزی باید کامل و واضح باشه تا به هدف برسه؟ این شما و این نوشته های مبهمِ نصفه نیمهبدبختی: میدونی بدترین چیز درباره هیچ کاری نکردن چیه؟ اینکه کم کم بهش عادت میکنی و ازش لذت میبری. هر چیزی هم که وصل شه به لذت و هورمون های تو مغز دل کندن ازش سخته. با این شرایط بودن تو وضعیت هیچ کاری نکردن در کمال تعجب میشه یک منطقه امن . ترجیح میدی با درد کم بذاری همه چی هر جوری که شد بگذره تا اینکه به خودت زحمت بدی و روی دیگه رو ببینی. کلا ادم بنده عادته. اگر به انفعال عادت کرد میتونه از بودن تو بدبختی هم لذت ببره.خودآزاری: شنبه شب تو خیابون با کمترین لباس بودم و داشتم از سرما یخ میزدم ولی برای دلداری دادن به خودم گفتم: « بیا سرما رو با تموم وجود لمس کنیم دختر، به ظهر تابستون فک کن، حس کن سرما هوا رو به جای اینکه فرار کنی ازش» (یک اکو خاصی هم تو صدام بود که همه چی رو خیلی سینمایی میکرد) و خب تو اون بیست دقیقه پیاده روی تا خونه کاملا سوز و سرما و هر چی سین منجمد کننده بود رو درک کردم. نتیجه شم اینکه الان دو روزه دارم از سردرد و سرما خوردگی و لرز میمیرم. شیوه : خسته شدم ازین وضع، میخوام مثل آدم زندگی کنم، ولی اول باید بفهمم آدم بودن یعنی چجوری بودن  غریبه : برام شدی مثل یک آدم رندوم تو خیابون که با لبخند از کنارش رد میشم. چقدر تلخی تو ... چطوری باید بهت نشون میدادم که برام مهمی، چطوری باید می گفتم دوست دارم ؟ سعی کردم آروم بهت نزدیک بشم تا ازم نترسی. سعی کردم هواتو داشته باشم. بهت نشون بدم که می فهممت، دقیقا همون جوری که هستی حتی اگر بقیه نادیده ت بگیرن. ولی حیف... با این همه نشونه بازم منو ندیدی ، حیف که نذاشتی بیشتر بشناسم. یک جوری ازم فرار کردی  انگار دنبال اذیت کردنم. یک خداحافظی و بعد رفتن با سرعت برق. با خودم فکر میکنم شاید برات یک پله بودم تا از لاک خودت بیرون بیای. شاید من فقط یک راه باز کن برای ابراز وجودت بودم. چقدر از دستت ناراحتم...  آدمای سردی مثل تو آدمو دچار هزار جور سوال و شک و تردید میکنن، واقعا مشکل منم یا کلا همه برات بی اهمیتن؟ تنهایی: دنبال زندگی میگردم، این بار بیرون از خودم و تویی که برات کم بودم. به طرز عجیبی از اون حال فکر کردن آلوده به لجن و تاریکی بیرون اومدم. زندگی رو منصفانه تر میبینم و فقط وقتی توی مغزم سیر میکنم همه چی سیاه و روشنه ولی زندگی واقعی نه . دنیا یک ترکیبیه از همه چی با غلظت های زیاد و کم.  دیروز ظهر وقتی همون فکر های خط کشی شده سراغم اومد، همین هایی که تهش می رسی به اینکه آدم ها یک مشت موجود بدبختن و به دنیا اومدن تا به *ا برن حس کردم الکی دارم  تکرار مکررات میکنم.  چون عادت کردم به دو دسته کردن همه چی، یا تنهایی یا همیشه وسط جمع در حال بگوبخند، یا خوشبختی یا بدبخت. ولی زندگی واقعی یک چیزی این وسط مسطاست. نه اونقدر غمگین که بخوای بمیری و نه اونقدر خفن. تو این مدت روی خودم کار کردم و  با آدمای بیشتر و متفاوتی آشنا شدم و دوستی هایی رو ساختم. سعی کردم  آدما رو کمتر از دور قضاوت کنم و قلبم رو برای شنیدن و حرف زدن باز بذارم. تجربه مثبت پیدا کردن دوست های جدید باعث شد تا حد زیادی از اون فکر افراطی همه آدما ته تهش تنهان بیرون بیام و با نگاه کردن به دور و بریام بفهمم هممون تا حد زیادی تنها و بدبختیم ولی یک راه چاره ش بودن تو جمعه و لذت بردن. حالا یک سوال؛ به نظر تو آدما واقعا تنهان و بدبختن ؟ درون: کسی ازت نمی پرسه حالت چطوره، چطوری روزا رو می گذرونی، چطوری با فلان درد کنار اومدی، چطوری ازش گذشتی، کسی درباره احساسات نمی پرسه، اهمیت نمیده تو اون مغز چی میگذره، تا وقتی به کسی کاری نداشته باشی اهمیت نداری، تا وقتی اروم و مودب سر جات نشستی کسی نگرانت نمیشه. همه چی وقتی شروع میشه که خبر یک اتقاق پخش میشه. همه مشتاق میشن بدونن چرا، چی شده که به اینجا رسیده؟  دقیقا چی باعث شده که انقدر از بقیه نفرت داشته باشه؟ تمام اون دوران پر از نشونه بود. پر از درخواست برای کمک گرفتن، پر از نیاز برای محبت، پر از عطش برای شفقت. همه میپرسن چرا ولی کمتر کسی از خودش میپرسه من اون موقع کجا بودم. من چرا حواسم نبود. من چه نقشی داشتم. سلب مسئولیت راحته، نادیده گرفتن، بهونه اوردن. :«  سرم شلوغه، کار دارم، چون به حرفام گوش ندادی پس بهت اهمیتی نمیدم.»  بستن چشما روی اتفاقی که داره رخ میده خیلی راحته ولی این اصل ماجرا رو تغییر نمیده. اون درد هر روز در حال رشد کردنه و نزدیک شدن به مرز واقعیته. اون جوونه شر در حال تغذیه شدنه، تو بزرگش میکنی، وقتی هم که درخت بشه هم خودت رو هم از بین میبره و هم زندگی من... پُر: هیچی به ذهنم نمی رسه برای نوشتن، با اینکه از درون پرم برای حرف، تا میام یک چیزی بنویسم خالی میشم؛ اصلا فکر میکنم که چی میخواستم بگم ... راستی داشتم چی میگفتم؟! * همین. ممنون اگر تا اینجا همراهی کردین و وقت گذاشتین برای خوندن. این پست چندتا مزیت داشت، الان نوشته های نوت کمتر شد، بدون تلاش برای ربط دادن نوشته ها بهم هر چیزی که می خواستم رو گفتم و دنبال نتیجه گیری و اینا هم نبودم. اینم بگم که ایده تکه نویسی رو از پست های ویرگول و کامنت آفتاب برداشتم.  </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 15:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یازده، شش | خودشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/11porsesh/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-eflj7ggljrwg</link>
                <description>یک: تکنولوژی جدیدی وارد بازار می‌شود که قادر است خواب‌های شما را ضبط و هر زمان که خواستید پخش کند. آیا از این تکنولوژی استفاده می‌کنید؟ چرا؟حتما استفاده میکنم چون چند سالی میشه که حتی بلافاصله بعد بیدار شدن یادم نمیاد چه خوابی دیدم و اگر بدونم محتوا خوابام چیه میتونم حداقل ریشه گره های ذهنیم رو بفهممدو: شما از طرفداران اهدای عضو هستید و کارت اهدای عضو نیز گرفته‌اید. اگر قرار باشد در دو خط کسی که مخالف اهدای عضو است را به این‌کار ترغیب کنید، برای او چه می‌نویسید؟اعضا بدن کارش کمک کردن به زنده موندن و ادامه حیات ادماست، وقتی بره زیر خاک میشه خوراک کرم و مورچه ها، پس چرا نباید تو بدن یک نفر دیگه که میتونه باهاش بیشتر زندگی کنه، به کارش ادامه بده؟!( همین استدلال رو برای یک بنده خدایی گفتم و با جواب «برو بچه از الان انقدر به فکر مرگت نباش» مثلا منو به سمت زندگی هدایت کرد ) سه: زمان مدرسه وقتی می‌خواهند دانش‌آموزان را به اردو ببرند، از والدین‌ آن‌‌ها رضایتنامه می‌گیرند. آیا تاکنون برای خودتان رضایت‌نامه صادر کرده‌اید؟ یعنی موقعی که دلتان شما را به کاری وامی‌داشته و عقل‌تان شما را از انجام آن کار می‌ترسانده، برای کدامیک رضایتنامه صادر کرده‌اید؟معمولا تو کارای روزمره و معمولی منطقی تصمیم میگیرم ولی وقتی واقعا نتونم تو تصمیمات بزرگ و مهم هم با فکر کردن پیش برم(که اکثر اوقات نمیتونم) با دلم میرم جلو. تا الان کم پیش اومده احساسی تصمیم بگیرم ولی تا اینجا زندگی، اکثر تصمیمای مهم رو دلی گرفتم که بعضیاشون برام بیشترین خوشحالی و منفعت رو داشتن و بعضیاشون هم زندگیم رو به معنای واقعی به فنا دادنچهار: دیگران چه توانایی و یا استعدادی را در شما می‌بینند که شما نسبت به داشتن آن توانایی و یا استعداد در خودتان تردید دارید؟میگن تو تدریس و توضیح دادن مطالب و مدیریت و جمع و جور کردن کارای گروهی خوب عمل میکنم پنج: آیا شده است که درباره‎ی یک مسئله یا موضوعی، پافشاری و تعصب بیهوده به خرج داده باشید و بعدها متوجه شده باشید که سخت اشتباه می‌کرده‌اید و حق با بقیه بوده است؟ اگر ممکن است بنویسید آن مسئله یا موضوع چه بوده است؟خیلی زیاد بوده، مثلا سر انتخاب دانشگاه اشتباه کردم و فکر میکردم دانشگاه مهم تر از رشته ست ولی بعد یک مدت فهمیدم اگر رشته مورد علاقمو دنبال کنم به جاهای بهتری میرسمشش: آیا توانایی این که در هیچ جایی استخدام نشوید و خودتان بتوانید یک شغل مستقل راه بیندازید را در خودتان می‎بینید؟ آن شغل چیست؟ تدریس زبان، درست کردن غذا و کیک خونگی، نقاشی شایدهفت: از برخی از میوه‌ها به عنوان میوه‌های بهشتی یاد شده است. اگر قرار بود از یک &quot;ساز&quot; به عنوان سازِ بهشتی یاد بشود، آن ساز به نظر شما کدام ساز است؟ می‌توانید یک آهنگ زیبا با آن &quot;ساز&quot; را معرفی کنید؟ساز بهشتی رو نمیدونم اما گیتار الکتریک بهترین ساز جهنمیه که میتونم تصور کنم. برای آشنایی ابتدایی هم آهنگ  Enter sandman (ورود مرد شنی) از متالیکا رو معرفی میکنم* آمار ها میگن تو این اجرا یک میلیون و سیصد هزار نفر در مسکو روسیه حضور داشتن و ده ها نفر روز اجرا به خاطر شلوغی جمعیت کشته شدن!  https://www.aparat.com/v/vWf3R هشت: همین الان غول چراغ جادو در کنار شما ظاهر می‌شود و به شما می‌گوید که می‌توانید سه آرزو کنید تا برآورده‌اش کند، می‌توانید آن سه آرزو را بنویسید؟۱. ایران از اساس درست شه (سیاسی و اقتصادی)  ۲.همه مردم ایران از حداقل امکانات برای داشتن یک زندگی معمولی و انسانی برخوردار باشن  ۳.هیچ بچه ای از نعمت خانواده و محبت بی دریغ والدین محروم نشه(با برآورده شدن این آرزوها، آرزوهای منم برآورده میشن ) نه: اگر قرار بود به طریقی در روز اول سال، یعنی روز عید نوروز، تمام اعمال و رفتار پنهانی مردم ایران (در هر سن و سال و با هر پُست و مقامی) برای همگان علنی و آشکار شود. به نظر شما مردم ایران باز هم این روز را جشن می‌گرفتند؟قطعا نه ولی اصلا چرا باید رفتار پنهانی مردم اشکار بشه؟ چه ضرورتی داره که بفهمیم هر کی تو خلوتش چیکار میکنه وقتی ضرری به بقیه نمی رسونه؟ده: علم پزشکی پیشرفت می‌کند و هر کس می‌تواند، هر تعدادی که بخواهد از خودش تکثیر کند. آیا شما خودتان را تکثیر می‌‌کنید؟ چند نسخه؟ چرا؟ اگر به جز خودتان، بتوانید فقط یک نفر دیگر را تکثیر کنید چه کسی را تکثیر می‌کنید؟خودم رو تکثیر نمیکنم چون به نظرم همین یک نسخه  برای کل دنیا بسه  ولی اگر بتونم ده نسخه دیگه از پیمان قاسمخانی رو برای چند نسل تکثیر میکنم و همه امکانات برای نوشتن فیلمنامه رو براش فراهم میکنم سینمایی خوب، بد جلف دارابی، دارابی، دارابی...  بیرونش نکن!  سریال دزد و پلیس  https://www.aparat.com/v/IdiUp یازده: سال ۱۵۰۰ است. شما تلویزیون را روشن می‎کنید و شبکه‌ی خبر را انتخاب می‌کنید. چند خبر که تصوّر می‌کنید در آن سال قرار است درباره‌ی ایران و یا جهان بشنوید را بنویسید.احتمالا اخبار جنگ سر منابع طبیعی، چند تا خبر از پیشرفت های علمی، خبر از محیط زیستی که چیزی ازش نمونده ... البته خیلی بستگی داره چه حکومتی روی کار باشه ولی به نظرم جنگ، پیشرفت های علمی و تغییرات  آب و هوا تمومی نداره. همین دیگه... ازتون خیلی ممنونم اگر تا اینجا همراهی کردین و برای خوندن وقت گذاشتین. خوشحال میشم اگر نظراتتون رو برام کامنت کنین. از آقای محسنی هم خیلی زیاد بابت برگزاری چالش خودشناسی ممنونم. </description>
                <category>زلان</category>
                <author>زلان</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 12:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>