<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zendegi_ba_aghahi</link>
        <description>یادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:55:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4114799/avatar/rIqx7W.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه</title>
            <link>https://virgool.io/@Zendegi_ba_aghahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تعظیم در مترو</title>
                <link>https://virgool.io/@Zendegi_ba_aghahi/%D8%AA%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-ptq3lj6nnujb</link>
                <description>این داستان  بخشی از تمرین من برای مشاهده واقعیت است صابر کنار پنجره ایستاد و انگشتانش دور میله‌ی واگن حلقه زدند. صدای برخورد قطعات فلزی با همهمه‌ی مسافرها در فضا پیچید. قطار تکانی خورد و چند نفر به شیشه برخورد کردند. بچه‌ای در میان جمعیت گریه می‌کرد.صابر خودش را به شیشه‌ی واگن چسباند و به خط سیاه روی دسته‌ی فلزی خیره شد.قطار در ایستگاه مکث کوتاهی کرد. مردی هنگام خروج، کیفش به پای مسافری گیر کرد. صدای اعتراض از لای جمعیت بالا آمد و چند نفر دیگر خودشان را داخل واگن کشاندند.قطار دوباره به راه افتاد.صابر دست برد و پاکت سفید درون جیبش را فشرد. نگاهش را از میله برداشت و به صورت محوش در شیشه خیره ماند...مردی به شانه‌اش زد و پرسید:«حالتون خوبه؟»صابر سرش را برگرداند.«خوبم.»مرد ابروهایش را بالا برد.«چند بار صداتون زدم. نشنیدین؟ بیمارستانه… ایستگاه آخر.»درهای قطار باز شدند. لبه‌ی تاخورده‌ی پاکت از جیبش بیرون مانده بود. صابر به آهستگی از پله‌ها پایین رفت؛ عجله‌ای نداشت. شانه‌هایش کمی افتاده بودند؛ مانند کسی که به واقعیت پیش رویش تعظیم می‌کند.🌱آرام بگیرید؟</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 11:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ایستگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Zendegi_ba_aghahi/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-itiscqh0xzuu</link>
                <description>(چیزی که هرگز به خانه نرسید )صدای سرد صبح در قطعات فلزی اتوبوس پیچید. پیرمرد روی صندلی همیشگی‌اش نشست. دستش را در جیب کاپشن کهنه اش فرو برد و عکس قدیمی پسرش را لمس کرد .انگشتانش دور بسته‌بندی پلاستیکی شکلات گره خورد. لبه‌های تیز کاغذ شکلات، در پوست دستش فرو رفت. لبخند ریزی گوشه‌ی لبش نشست.اتوبوس تکان خورد. مرد لحظه‌ای دستش را از جیب بیرون کشید، اما دوباره آن را با فشار در جیبش پنهان کرد؛ انگار داشت از چیزی محافظت می‌کرد.اتوبوس ایستاد. همهمه اوج گرفت. مسافران برای نشستن هجوم آوردند. زنی با عجله کنارش نشست. پیرمرد نگاهش کرد. لبخندش محو شد. دست‌های پهن و زمختش با لرزشی خفیف، شکلات را در جیب فشردند. اتوبوس راه افتاد. هر بار که اتوبوس تکان می‌خورد، آرنج زن به بازوی او می‌خورد. پیرمرد شانه‌هایش را جمع کرد و خودش را به شیشه‌ی سرد پنجره چسباند.ایستگاه آخر رسید.پیرمرد برخاست. مشتش را باز کرد. شکلات آب‌شده در کف دستش خطوطی تیره انداخته بود. آن را روی صندلی خالی گذاشت. چند لحظه خیره ماند.بعد، عکس قدیمی پسر را از جیب بیرون آورد. لبه‌هایش تا خورده بود. آن را آرام کنار شکلات له شده روی صندلی گذاشت.دستش لحظه‌ای روی صندلی ماند.در اتوبوس با صدایی کوتاه بسته شد. پیرمرد پیاده شد. وقتی اتوبوس دوباره حرکت کرد، شکلات له‌شده آرام روی عکس پسر سر خورد.🌑به نظر شما آیا رها کردن چیزهایی که دوست داریم همیشه دردناکه ؟ یا گاهی برای نفس کشیدن لازمه ؟اگه دوست داری تو کامنت ها واسم بنویس 🌱💚</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسانسور</title>
                <link>https://virgool.io/@Zendegi_ba_aghahi/httpsvirgooliozendegibaaghahi%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-lkbylkneoh9m</link>
                <description>زن با کیسه‌خرید وارد آسانسور شد و دکمه را فشرد. در همان لحظه همسایه‌ی طبقه‌ی هفتم، بی‌صدا خودش را لای در جا داد. سلام کوتاهی رد و بدل شد و کابین راه افتاد.هنوز به طبقه‌ی سوم نرسیده بودند که صدایی مثل شکستن فلز آمد؛ آسانسور تکانِ تندی خورد و ایستاد.زن انگشت‌هایش را به میله‌ی داخل کابین فشرد و زیرچشمی مرد را نگاه کرد .مرد زنگ را فشرد. بوقِ کوتاهی زد و خاموش شد. آهسته گفت: «باز گیر کرد…» بعد نگاهش به کیسه‌ی خرید زن افتاد. تهِ کیسه مثل کفِ خالیِ قابلمه پیدا بود.سکوت نشست. فقط صدای نفس‌ها و خش‌خشِ نایلون به گوش می‌رسید.مرد از آینه به چشم‌های زن خیره شد و گفت: «راستی شارژ این ماه را...»زن بلافاصله نگاهش را از آینه دزدید و به لکه‌ی قهوه‌ای روی کفشش خیره شد. کیفِ رنگ‌ورو‌رفته‌اش را در مشت فشرد و زیر لب گفت: «باشه، امشب. می‌زنم این بار دیگه حتماً...»چند لحظه بعد آسانسور با یک ناله راه افتاد و در طبقه‌ی سوم باز شد. زن قبل از اینکه مرد چیزی بگوید، تند از کابین بیرون رفت.مرد به درِ بسته نگاه کرد و دکمه‌ی هفت را زد ‌</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:10:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی ما عاشق نمی‌شیم، فقط از تنهایی می‌ترسیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Zendegi_ba_aghahi/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-ujokknmsugm4</link>
                <description>&gt; «مهسا» هیچ‌وقت از &quot;سامان&quot; خوشش نمی‌اومد.نه اهل کتاب بود، نه اهل گفت‌وگو.ولی مهسا توی سی‌سالگی، بعد از چند سال تجربه تنهایی،وقتی سامان بهش توجه نشون داد، گفت:«شاید این بار فرق کنه... حداقل تنها نمی‌مونم.»حالا بعد از سه سال، تو یه رابطه‌ی خاموشه.تنها نیست، ولی انگار تنها‌تره...---💬 چرا از تنهایی می‌ترسیم؟تنهایی همیشه بد نیست. ولی وقتی احساس ارزشمندی‌مون وابسته به حضور یه نفر دیگه باشه، تنهایی برامون شبیه طرد شدن، شکست یا ناتوانی می‌شه.گاهی ترس از تنهایی، صدای عقلو خاموش می‌کنه.ما «نشونه‌های قرمز» رو نمی‌بینیم، چون مغزمون می‌گه:&quot;همین که یکی هست، یعنی من کافی‌ام.&quot;---🧠 تصویری که از رابطه در ذهنمون می‌سازیم:وقتی مدت طولانی تنها می‌مونی، کم‌کم ذهنت شروع می‌کنه به ساختن یه تصویر رویایی از رابطه.با خودت می‌گی:&quot;اگه یکی کنارم بود، انگیزه بیشتری داشتم...برای یه قرار عاشقانه آماده می‌شدم، به خودم می‌رسیدم،لباس قشنگ می‌پوشیدم، بیشتر می‌خندیدم.&quot;تصور می‌کنی قراره آخر هفته‌ها با هم برید بیرون، با دوست‌هاش آشنا شی،شب‌ها توی آغوش هم بخوابید و همه‌چی شبیه فیلم‌ها بشه.و این تصویرِ شیرین،همون چیزیه که باعث می‌شه گاهیچشمتو روی واقعیت‌ها ببندیو وارد رابطه‌ای بشی که از همون اول، با درونت هم‌صدا نیست...---🧩 ادامه دارد...در نوشته‌ی بعدی، درباره‌ی نشونه‌های ترس از تنهایی و راه‌هایی برای روبه‌رو شدن با اون صحبت می‌کنم.(اگه این موضوع برات آشناست، حتما همراه باش)</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 00:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس یادمون نداد رابطه یعنی چی❗</title>
                <link>https://virgool.io/@Zendegi_ba_aghahi/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C%E2%9D%97-ct7urz4rntj3</link>
                <description>هیچ‌وقت واقعاً کسی یادمون نداد که رابطه یعنی چی.نه تو مدرسه، نه تو خانواده، نه تو جامعه.😏فقط یاد گرفتیم که رابطه باید باشه، چون همه دارن.اما اینکه چطوری شروعش کنیم، چطوری ادامه‌ش بدیم، و اگر لازم شد چطوری تمومش کنیم — هیچ‌جا آموزش داده نشد.خیلی‌هامون توی رابطه‌هایی گیر افتادیم که نمی‌دونستیم چطور اسمشو بذاریم.بین دلبستگی و وابستگی، بین دوست داشتن و ترس از تنها موندن، بین تردید و امید.منم مثل خیلی‌ها این مسیر رو با سوال و تردید طی کردم و هنوزم دارم کشف می‌کنم.🌸اما یه جایی فهمیدم که شاید تنها نباشم. شاید حرف زدن ازش، به خیلی‌ها کمک کنه کمی آگاه‌تر، آروم‌تر و انسانی‌تر به رابطه نگاه کنن.اینجا جاییه که می‌خوام تجربه‌هام، یادگیری‌هام و چیزایی که کاش زودتر می‌دونستم رو باهاتون به اشتراک بذارم.🌱 شاید بتونه حتی یه نفر رو از یه سردرگمی کوچیک نجات بده.اگر تو هم توی رابطه‌ها دنبال معنا، درک ، یا یک نفس راحتی ، خوش اومدی .اگه این موضوع برات آشناست یا سوالی داری خوشحال میشم نظرت را بخونم . ☘️راحتی،خوش اومدی خوش اومدی.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 00:42:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>