<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ژولیده خسته.  ..  ..؟</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zhwlydhkhsth</link>
        <description>هر وقت به بهار فکر میکنم مغزم جوانه میزند  ؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:35:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1956625/avatar/T8sQP1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ژولیده خسته.  ..  ..؟</title>
            <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میدونم خوب هم ...  توضیح</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-kwpbtr5fq3jn</link>
                <description>در پست اخر مطالب رو میزارم برای تحلیل خاطراتم که چرا با زبان کوچه خیابان و اصطلاعات عامیانه و اینکه با یک تن و دوسر نقش ادا کردم ودشمن در گوشه گوشه گذر زمان از یک نوع رو ش برای اختلافات ببین مردم  استفاده کرد واز نادونی و اشتباهات که انتها نداشت در بین مسولین..... و دزدان سرمایه و تحریم های بنا حق علیه ایران شد باعت خون های به نا حق بین ایرانیان شدن  امید وارم با این جنگ که درگیر ان هستیم متوجه خباثت دشمن شده باشیم و سعی کنیم با اراده ای که بیشتر ایرانیان در جان فدایی برای ایران دارن برای وطن... و رفتار دشمن در کشتار مردم و نیت بدشان در چند تیکه کردن موطن ما...که به ان اعتراف نیز کردن برای همه ما روشن شده باشد که غیر ان تفکر  کنیم  خردمندی نیست مابایداشتباهات خودمان نیزقبول کنیم یقینا دزدان اقتصادی جاسوسان در اینده نزدیک مجازات میشوند که خواست مردم کف خیابان میباشند... اگر در جایی از ادب دور شدم مرا ببخشید گاهی زهر باعث شفاست</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 11:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونم خوب هم میدونم4</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%854-qevcc62grhzn</link>
                <description>دوستی داشتم بالای میدان زندگی میکرد اسمش چنگیز بودقد وبالای بلند زیبا رو میدونستم طرفدار مجاهدین هست زبان نرمی داشتو نو جوانها راسمت سازمان میکشیداز ان ادمهابود پر از واژه های سیاسی محل فرهنگی و همه تشنه سیاست  بودن   دوست  دیگری  داشتم هوشنگ جنی تخیل  پرداز دو خط از ش بگم مدتی هر شب یه تجمع ساعت یازده شب به بعد داشتیمدختر و پسرجمع میشدیم داستانهای هوشنگ جنی که دررابطه با اجنه بود رو گوش میکردیمپشت دکه حسن باغبان   جمع  میشدیم اهوشنگ هم با مزه و خوش مزه بودهمه هوشنگ  را دوستش داشتن دختر ا بیشتر طوری اززندگی اجنه میگفت باور میکردیمدختر خانمها تامیترسیدن اقا هوشنگ میخواست بغل شون کنه... ننت خوب بابات خوب هنوز عادت ها  از  گذشته درست نشد ه بودولی داستانهای هوشنگ حرف نداشت.. تا دختر ها میترسیدن میگفت نترس هوا تو ن را دارم کار هر شب بود ولی کم کم   فراموش شد منم میگفتم هوشنگ منم میترسم بغلم نمیکنیبهم میگفت شما پسرها اجنه ازتون میترسه مخصوصا تو فضولمن بیچاره هر شب باید میامدم چون چهار تا خواهر بزرگتر داشتم حریف شون نمیشدمهمیشه برای هوشنگ خط و نشون میکشیدمخواهر های منو بغل کنی سرتو میبرم میندازم تو همین خرابه که جنهات زندگی میکنن.. به شوخی میگفت اگه ترسیدن خواهری بغل شون میکنماز اون گذشته کدام نادونی دختری که پنج تا برادر غول داره سمتش میره؟ هوشنگ شوخ و حاضر حواب بود دوست داشتم از هوشنگ جنی  براتون بگم  خیلی زود با امدن  چنگیز ها..  هوشنگها رفتن   دیگه  اعتماد  نبود...  یک شب چنگیز را انجا دبدم میامد خواهر سعید اسدی رو ببینه  همه جا بود از ان شب به بعد حواسم بودتو ی کتاب خونه خودشو جا کرده بود و متاسفانه دوتا از بچه ها را کشیده بود سمت خود ش کم کم داشت اختلافات زیاد میشد وقتی دید کتابخانه جای خوبی برای یارگیری و نفوذ ه شروع کرد خدمت کردن و خیلی حرفه ای صحبت میکردولی حریف من نبود من میدونستم توی مجاهدین فعالیت میکنهوقتی مجاهدین اعلام جنگ مسلحانه کردن مجبور شدم کتاب خونه رو جمع کنم چون دیده بودم براحتی ایرانی ایرانی رو میکشت وقتی گول میخوری...؟چقدر بی رحمانه یه شب یه نارنجک سهم کتاب خانه کردن ولی ما جمع کرده بودیم یکی بچه ها که کشیده بود به سمت مجاهدین موتورش را گرفته بودن و دست به ترور میزدن وقتی فهمیده بودبرگشته بود و بقولی توبه کرد بعد یکسال از  زندان ازادش کردن به من گفت کار چنگیز بودنارنجک  انداختن.... بعد ها شنیدم توی خانه تیمی کشته شده چرا باید این همه وقت فعالیت... این هم اخرشمن و خیلی های دیگه انتخابمون دفاع از مردم و ایران بود خیلی دوست داشتن مارو باقمه و چاقو تکیه پاره و چندتکیه بکنندتوی دی ماه خودم دیدم توی یک صف یه گروه پشتی کلت در اورد کله جلویی بنگخیلی راحت منو نگاه کرد فکر میکرد فرار میکنم گفت بسیجی بودبهش گفتم از این چیزها زیاد دیدم یه مدل ازیک چنگیز دیگهولی بازم بدتر دیدمحمله کنید به خاک ایران نابود کنیدصدتکیه کنید ایران روفقط اسلام نباشه اینه درستش.    هر چی  باشه یا اخوندنباشه.چی؟ ما اینقدر بدبخت شدیمامریکا اسراییل برای ایرانی یه فوته فوته... اخوند بیرون کردن یعنی این قدر کم وجودوای خدا کانالیزه اینه...خدالعنت کنه رضا پهلوی پشت شیشه سخنرانی برای مردمش میکنهبی احترامی بدتر از این آن وقت یه اخوند90 ساله توی خونه خودش با زن و بچه سینه سپرکرد و برای مردمش جان دادافرین به غیرتتحایی موشک میخوره.از طرف اسراییل.. طرف فیلم میگیره و برای دشمن میفرستهلعنت بر من بی وجودیم تمام دنیا برای بچه های ما عزادار شدن۰ بچه های میناب سرباز هامون غیرت نم کشیدهما کجاییم با کی میجنگیم بی وجودیم خودم رو میگممادر خجالتت میکشم من بیک نیستموجود یک تسلیت یه هم دیگه نداریم 3 دقیقه قلم نزدیم.وقت نزاشتیم دل مادری ارام کنیم..... بعد خودمون همدیکه را تو خیابون میکشیم ساعت ها میگیم وای وای کی کشتوجود رو نداریم بگیم خودمون کشتیم من دیدم من کشتم ما کشتیم وقاحت تا کجا حالا از این ور یا. اونور چه فرقی میکنه. &#039; ما کشتیم.4000 کشته برای کی خوشرقصی میکنیم. میگیم 100000 کشتهکدام بچه نوجوان میناب رو میکی ایرانی یا کدام کشته دی مهمهخون دوتاشون رو دوستانمان هست کانالیزه بیا بریم از خجالت خون گریه کنیمفهمیدین انقلابی ها....حرفم با شماهم هست.. خجالت نداره ماها دیگه همه کاره ایم... فحش شو به من بدینعکس تو. توی اینه ببین. خجالت داره چقدر پول جمع کردین توی شلوغی ها با هر دو طرفانقلابی ها قیافه حق به جانب نگیرید کم مقصر نیستین تمام ما ایرانی هستیماول قرار نبود هیچ اخوندی به قدرت برسه ولی اختلاف زیاد شده بود حکومت داری کسی بلد نبودیاد گزفته بودن میگفتن ازمون و خطا و عادی میدونستن که کاملا در اشتباه بودن کار بلد نبودن اونجا تا وقتی کار خراب شد که میگفتن تدین برای مملکت داری کافیه؟نه تخصص اول انشعاب از گروههای کمونیست مثل چریک های فدایی خلق شروع شد قبلش فرقان نشان داد افراطی و تندرو بودنمی امدن توی خیابان شعار یا روسری یا تو سری میدادند موفق شدنو فشار زیاد شد تا اینکه بعد از ترور مفتح و مطهری و ترور های شهدای محراب چریکها دو دسته شدن و کم کم منحل شدن حزب توده یک جا نابود شد.. روز به روز روحانی ها قدرت را بدست گرفتن حقیقتا خوب کار میکردن مجاهدین خلق حرفی از مخالفت نمی زدن و با بقیه پشت پرده همکاری میکردنو وقتی ریاست جمهوری رجوی برنده نشد| رفتن برای باز ی... سر فرصت همه جا نفوذی داشتن حتی توی قدرت طرفدار های زیادی جمع کرده بودن یکی در میان در خانه ها در سر تا سر کشور طرف دار داشتنوقتی ترور های مخفی و انفجارها ی حساب شده هنوز مخالفت کلی صورت نکرفته بودولی طرفدارهاشون فهمیدن دست به ترور بین مردم و بیهدف میزدندخیلی ها برگشتن ولی وقتی عراق حمله کرد اعلام مبارزه مسلحانه کردن مردم فهمیدن اصل کار اینها هستن جلو شون صف بستنمردم باعث شکست مجاهدین خلق شدن... ولی منصفانه حکومتیها سو استفاده کردن و فضای مملکت را امنیتی کردن و دیگر جواب گو برای هیچ نبودن فساد رو پرورش دادن و قتلهای زنجیرهای سر اغاز برای همین به وجود امد پرونده های فسادهای انچنانی و از موقعیت جنگ سو استفاده کردن چون بچه های خوب و پاک و دلسوز ایران درگیر و جان فدا کردن این توضیحات خیلی مهم بود یاداوری بشه تا متوجه حالا تون کنم و دست ب/چه اشتبا هایی میزنیم رانت خورها و دز دها خودشون رو برای پا تک اماده کردن الان در صف کسانی قرار گرفتن که ما باید مراقب باشیم و زنجیر  مردم ایران درست  کنیم عقب گرد کامل کنیم تا مورد سو استفاده قرار نگیریم این طور بگم  جان فدای  ایران بشیم و به اشتباه اعتراف کنیم...  چنگیز نخواست..؟ مسموم عقیدتی شده بود؟ ادامه ۰داره.....</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 10:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونم خوب هم میدونم3</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%853-ihwfdvw4dwcp</link>
                <description>شاید از خودتون بپرسید ژولیده  چی رو  خوب میدونه..  خوب بگو...  دیدم بهتره  از زندگی  خودم  با هم  مروری  کنیم   تا وقتش  که رسید حتما تایید می0کنید  ژولیده میدونه  خوب هم  میدونه نا گفته نماند   دانستن ها  نشانه فر هیختگی  برای هیچ کس نیست  به دنبال ندانستن ها  که باشی فرهیختگیه. چون در جریانی   دانستن مثل ثاپاله نشسته...  من میدونم گالیور.... در ادامه بعد یک سال هفت حوض برای بساط   شدنی نبود  مجبور شدن  کتابهای مانده را  بریزم تو انباری روزها صبح کتاب میخواندم بعد از ظهر ها  میرفتم چهار راه  دموکرات  اسم اصلی چهار  راهتلفن خانه بود کمونیست ها اسمشو دموکرات گذاشتن ازادانه هر کس دوست داشت  عقیده خودشو میگفت این بحث و  جدل ها  مد  شده بود منهم میرفتمسنم کم بود تحویلم نمگرفت  کسی  چپی ها چادر میزدن یه ملیشیا  راه انداختن بودن  اختلافات زیاد شد  و نفوذ جاسوسان  و انها که دنبال یار جمع کردن  بودن و قدرت  انقلاب فرهنگی پیش امد و بستن  دانشگاه ها   یکی از مسببین  بستن  دانشگاهها گروه الهادی  بود دارو دست هادی غفاریبهتره بحث سیاسی نکنیم یادمه دوست داشتم  تشویق به کتاب خواندن بکنم   سنی نداشتم بزرگثر ها حرفم گوش نمیکردن  یادمه  توی انبار  بودم روی کتابها   پهن شده بودمکم هم نبود به خودم گفتم کتابها  رو میدم مثل کتابخانه  استفاده کنند  منزل ما  میدان 51 نارمک بود  قبل از اینکه با طرح برزیلی 100 تا میدان درست کنند جلو خونه ما  قبلش زمین  فوتبال بود یک ژاندار مری  هم داشت حتی میدان تیر هم بود ببینید چقدر فضا بیابان داشت  تا اینکه 100 میدان ساختن  و دور میدانها مسکونی شد بگذریم قبل انقلاب بود   رفتم پیش مادرم بهش گفتم کسی محل به من نمیزاره  میخوام کتابها که دارم بدم  ادمها بخوانند  مثل کتابخانه مادرم گفت به من محل میزارم  اسم کتابخانه اوردم فکر کرد جا  برای کتابخانه نمیدن همسایه بقلی یک گاراژ داشت برای ماشین  و در مستقل داشت در کشویی به بیرون  گفت  الان میام رفت تعجب کردم  وقتی رفت گفتم تو هم مادر  منو نمیفهمی  وقتی برگشت  یه کلیدقفل بهم داد  گفتم این چیه   گفت قفل در کتابخانه گفتم چی؟ بگذریم با بچه ها دست تو دست دادیم مقداری کتاب هم جمع کردم چند تا نوجوان و کودک یک کتابخانه برای بچه ها وبزرگسالان   راه انداختیم..  کتابهای من از مطهری شریعتی  داستان ووووو به نام کتابخانه اسلامی میدان 51 هفتهای یک  بار فیلم کارتون اپارات برای بچه ها هم نشان میدادیم  اسم  اسلامی گذاشتن پیشنهاد من بود  ..  انقلاب فرهنگی شده بود یه چیزی یاد گرفتم......  عضو زیاد داشتیم حتی خارج محله تا اینکه....  ؟ ادامه دارد......؟ دانشگاه </description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 13:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونم خوب هم میدونم2</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%852-xgrowd9rgzgc</link>
                <description>یادم میاد تصمیم گرفتم توی روز  عکس ایت الله الخمینی رو اسپره کنم حوصله ام سر رفته بود رفتم  جلو ی مخابرات   هفت حوض یک کیوسک تلفن  زرد رنگ تمیز. و رنگ شده  تعجب کردم  چطور فراموشش کردم  دست کشیدن  رو ش  متوجه شدم  تازه رنگ شده  یک پلیس  از مخابرات امد بیرون  و با نگاهی تحسین بر انگیز  به کیوسک  لذت میبرد که با مراقبت ویژه شعاری  نوشته نداره  منم تو باغ و حس  مامور نبودم تصمیم داشتم   عکس اسپری کنم  مامور   همین طور که نیش خند میزد  سمت مخابرات  رفت منم   مثل  ادمهای مکانیکی  به چیزی فکر نمیکردم فقط  عکس امام رو کلیشه  و رنگ پاشیدم  در صدم ثانیه مامور  با یک لیوان  چای  امد دم کیوسک  داشت لذت میبرد  دیدم چشمانش چپ شد دست زد دید تازه تازه اول منو نگاه کرد  به خودش گفت این بچه جرات نداره  منم ترسیده بودم پرسید ندیدی کار که بود  مظلوم شدم گفتم نه پشتم به کیوسک بود  سریع رفت  رو پله ها  یکی رو صدا زد  گفت به پایین خودش رفت بالا باور کنید میخواست   گریه کنه هر وقتی یادم میرفته  دلم میسوزه نمیدونست این بچه فیلم بازی کرده   کل این منطقه  کار این  نو جوانه  و نقاش  اصلی همینه که مظلومانه  نگاه میکنه و میگه نه  ندیدم...  تا مامور رفت  منم اهسته  قم زنان  دور شدم ولی فحش هاشو میشنیدم  سر کوچه  که رسیدم طبق مغتضای  سنم  الفرار  ..  .    .  دلم مثل کون مرغ نبض  میزد  هر چند لازم نبود فرار کنم  هیچ وقت اون روز  رو فراموش نمیکنم   بعد از  بیست و دو بهمن  پیروزی انقلاب  که مرکز درگیری ها  هم شرق  تهران بود فکر میکردم  ارامش بر میگرد ه   ولی  نمیدونستیم  زهی خیال باطل  اون روز ا  برای رسیدن به در امد هر کدام  از ما برادر ها  کاری میکردیم منم میدان هفت حوض  بساط  کتاب فروشی داشتم  از صمد بهرنگ و شریعتی مارس  لنین کلا اسلامی تا  الی  اخر  هر کتابی برای فروش میخریدم  اول میخوندم  این کتابها با من چه کردن  حتی جلسات  حزب توده  هم میرفتم  و از نظر هاشون  نت و صورت بر داری  میکردم  بهم میگفتن بچه اینجا چی میخوای  وقتی نگاهشون میکردم عقب میرفتن  میگفتن خوش اومدی بگذریم میزارم برای بعد برادر بزرگه  که دیپلم گرفته بود  سربازیش هم توی گارد جاویدان  تمام کرده بود  خیلی  مورد توجه رو حانی  مسجد بود  اقا ی محقق  ولی خیلی  زود  اسلحه خودش رو  که  ام 3 مسلسل المانی بود تحویل داد و  اصرار  اقای محقق   هم  برای ماندن  فایده نکرد   یادمه اون وقتها  همه  اسلحه توی خونه داشتن  ولی اون اسلحه را  خیلی دوست داشتم  ولی هنوز  سه تا  اسلحه توی  خونه داشتیم  ولی من اجازه نداشتم دست بزن.م...  فقط گاهی که برادر ها نبودن  بر میداشتم  بازی میکردم  وقتی خون عشایری میپجوشید میبردم پشت بام  رگبار هوایی میزدم  و با هیجان و ترس که دعوا  نکنن  منو  اسلحه رو  میزاشتم سر جاش  اون چیزی که  میشنیدم  از مادرم  فقط این بود  مردم رو با تیر نزنی  همین....؟ از یه زن  قشقایی  انتظار دیگه نمیشد داشت  7 سالگی اسب سواری میکرده و تیر اندازی  مادر کجایی دل تنگتم  هنوز روسری تو  که مچ پیچ کردی  دور مچ دستم  میبندم  مثل اینکه فقط  جسوری پدر ش و  متفاوت بودن رو توی من میدید   فقط منو صدا میزد  ...  علی بیک کم کم کل خانواده  بیک صدا م میکردن انوقتا دوست داشتم بچه بودم  بزرگتر شدم  سنگینی شو حس میکردم  یا58 ماه  جنگیدن شروع شد   مادرم دوست داشت حق جو و حق پرست باشمادامه دارد.....     شد پتهپتهمیکرد</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 09:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونم خوب هم میدونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-oaue7rifapvr</link>
                <description>سلام ویرگولی  ها  گوش کنید..  یاد م  میاد سال 57  که زمزمه انقلاب  به گوشم رسید با اون سن کم  برام جالب بود اقا ی خمینی رو نمیدونستم  که یک رو حانیه  توی ذهنم مثل نخست وزیر هویدا میدیدم  که یک سیاسیه و ضد شاه قیام کرده تابستان 57 اخرین   مسافرت خانوادگی  بود    رفتیم یزد اخه پدرم یزدی  بود  بچه ها که 5 تا  پسر و چهار تا  دختر بودن  همه در تهران در محله  نارمک روی خشت افتادیم بجز دو تا بزرگها که در بیمارستان مهر ایران بدنیا  امده بودن پدرم 15 سالگی تهران امده بود و پیش خوانین قشقایی  کار  میکرد پیش انها 5 کلاس درس خواند تا کارهای دفتری کنه   مادرم قشقایی  از طایفه  دمر چوماغلویعنی به ترکی گرز  ..   چوبی که سرش اهن داره  به  هر صورت قسمت شون بود مادرم یتیم بود شش سالگی پدرش با بیماری باد سرخ از دنیا؟ رفت پیش  خان خیلی احترام داشت پدر بزرگمیک جنگجوی شجاع با قطار فشنگ و برنو بر  کولش  صداش میزدن.. حسین  بیک.. اق داداش  بر میگریم نارمک....   وقتی  از  مسافرت برگشتیم پی  به اوضاع خراب بردیم همه جا مرگ بر شاه  نوشته شده بود  کمی  ترسیده بودم...  از اینکه فهمیدم یک روحانی و در تبعیده  طرف دارش شدم  یزدیها ریشه ایمانی قوی  دارن  مسلمان های حلال خور و کم خور یادم میاد پدرم  ما رو به هیعت میبرد و برای نماز همه رو بخط میکرد.. نماز به زور نه  میگفت وظیفه است...  بگذریم دیر نشد که دیدم  یه پیستو له  رنگ تو دستم و  عکس رادیولوژی  چهره امام و بعد حکومت نظامی  توی  کوچه های شهر با  پسر همسایه  دوتایی.  .. شهر رو نقاشی میکردیم.. بعضی شب ها دیده میشدیم  در میرفتیم. هر دو با کاپشن مشکی میرفتیم.  که برادر بزرگه همسایه که چپی  هم  بود برامون گرفته بود... چهار تا خونه اونورتر  سعید اسدی  در زندان ساواک بود  که الان هم دست راست رجو یه  گاهی گاردی ها  دنبالمونمیکرد ن..  مجبور میشدیم تا صبح تو خرابه مخفی میشدیم..      ادامه دارد..... </description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 19:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران نیسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-riqy3wcuvttz</link>
                <description>اولین بار در مفاتیح الجنان حاج عباس قمی به این نام برخوردم باران نیسان؟اب بارانی که در ماهی خاص در سال ... باید جمع اوری و با خواندن تعدادی از سوره ها و آیه ها و اذکار نام خداوند و دمیدن به ان باعث خاص شدن ان اب باران میشه .. و از قدرت و تاثیر و باطن آن آیات مبارک بر ان باران . باعث تبدیل شدن بقولی به آب زمزم میشه؟و با عث خیر و برکت و سلامتی برای شخص داره اگر یک هفته هر روز جرعه‌ای بنوشد به مطلب خود میرسد؟در کتاب توضیحاتی در جهت وقت و چگونه جمع اوری و اطلاعاتی به خواننده میده، بارانی که در ماه نیسان رومی، که برابر با آخر فروردین بیست و یکم به بعد جند روز بالا یا پایین تا اردیبهشت شمسی قرار داره.ماه نسیان رومی با استفاده از علم نجوم و ستاره شناسی و حالات سیارات محاسبه میشه..حالات ستارگان و سیاره ها باعث انرژی و زایش میشه از هر نوعش در زندگی برای ما... در ماه نیسان رومی بارانی میبارد که در میانه ماه رومی که به باران نیسان معروفه...که شدت زیاد و زمان کم هجم زیاد باران ان را خاص کرده... در طول ماه  فقط یک بار  همین بارانی داره.. و خواص معجزه آسا پیدا کرده که اوج انرژی و قدرت میباشد؟تاثیر خوبی بر جسم و روح و روان شخصی که می‌نوشد دارد...؟معجزه ای که ثابت هم شده.تمام بارانی که در طول این ماه میبارد خاص میباشدباران نیسان در میانه یا اواخر ماه رومی خاصتر...من حقیر مدتیه تصمیم گرفتم از خاطرات خودم و از نشانها و بی نشانهایی که در مسیر سلوک خودم در سی و پنج سال پیش تا حال که با آن روبرو شدم و دیدم وآموختم؟برای آشنایی بیشتر شما عزیزان از مسیرها و عجایب آن تا جایی که توان معرفتی ان را داشته باشمبرای درک بیشتر مهجزه نشانه های، نشان داربرایتان بنویسم؟ و توضیح بدم. هر جایی هم علامت سوال شد برایتان برای جواب اول آستین بالا بزنید که جواب نزد خودتان است؟ دوم منت دارم بتونم قدمی بردارم . تا انجا که علم و توانش را داشته باشم..در ادامهانچه در کتابهای موجود.. از باران نیسان گفته شده برای عام کفایت میکند.. و بهره مند از خواص ان میشوندولی تمام علمش ان نیست ؟ که در کتابها موجود است چون موارد دیگر و ااذکار و مراحل بیشتر ی وجود دارد.؟که عجایب باران نیسان را بیشتر هویدا و تاثیرات ژرف بیشتر ی برای بهره بردن هویدا میکند.میتوان به نوشته علامه مجلسی رحمت الله علیه در کتاب زاد والمعاد ایشان... با نوشته حاج شیخ عباس قمی قدس سره توجه کردهر دو از یک مبدا ولی یکی پربار تر ولی هر دو اثر گذار و از یک منبع...با استفاده از علوم باطنی توانستم پر بار ترش کنم ؟مثال چهار عنصر...؟ اب و خاک و اتش و باد و نوع استفاده و حالات و زمان و هفت دارو گیاهی که میتوان از عرقیات استفاده کرداندازه ان به مقدار اب باران بستگی دارد و استفاده از ابجد علم اعداد و حروف ... ان هم در مسیر روحانی..؟دوست دارم در مورد تفاوتهای بیشتربرایتان بکمکه ژولیده به ان رسیده برای رسیدن به اب باران با شفا بخشی بیشتر.؟.. اگر عمری بماند اکر دوستان طلب کنند بیشتر توضیح بدم...مفاتیح الجنان حاج عباس قمیزادالمعاد. علامه مجلسیهحهغ</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژولیده خسته.خسته است</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DA%98%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tbqbqm02uhe2-tbqbqm02uhe2</link>
                <description>آرین ژولیده خسته.....؟خسته شده از تنهاییمیخواهد فقط فریادی در سکوت بزندموردم از این تنهایی..؟چرا هر انجه اموختم مهر زدن دهانم دوختن... .؟ نه از اسراری که هویدا شدن و نامشان اشنا ست..؟ از اسراری که در درونم لبریز ن  از فهم و درک انها در شوقم...؟و برای بیانش دو بال کامل دارم برای پرواز؟ ولی فقط تنها . چون نامی ندارن و نیافتم برای بیان؟  . تا مثال گروهی  از چکاوک های عاشق در اسمان های هستی و نیستی برقصیم و به عالم نوید بهاران دگر دهیم شادانه از ادراک و فهمش اسمان دنیا ی رسیدن ها را سیاه کنیم .. ؟ ولی ژولیده.. در خستگی رسیدن ها تنهاست گاهی تنها بال زنان و رقصان در اسمان عالم اشک میریزم؟ . که شاید قطره ای از اشک؟ بر روی صورت عاشقی بریزد؟..  بفهمد؟ .. و با دست نشان دهد..؟.  ،عجیب است یک جکاوک اشک میریخت رفت..؟ بر بامی اندکی ننشست بخواند ان چکاوک... .؟عزیزان ببخشید منو .؟ ااز خالقم خواستم منو دور کند از این تنهایی .؟ جانانم  فرمود هیس بنده من ... .؟ کمی بنال.؟.بال دل باز کن برای اهل دل؟ درکت میکنند...؟ اهل دل مانند تو بال پرواز دارن.. چون تو  دهان  دوختن..؟ در زمان خودش فرمان میدهم تمام عاشقان ؟ در اسمان نیستی رقص کنان جون چکاوک های عاشق ...؟ اسمان نیستی سیاه کنیداز وحود خود ... و هستی رو رقم بزنید.... صبر پیشه میکنم که کمال رسیدن هاست. چشم براه دارم؟ خالقم زیباست ... ایرانم زیباست.... مردمم رو دوست دارم.....؟به کجا میکشانی مرا دلبر ابرو کمان من.؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 12:53:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پژواک غم  دی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%85-%D8%BA%D9%85-%D8%AF%DB%8C-edjnorx6iwwn</link>
                <description>من غمگینم  نه فقط از پژواک غم دی من غمگینم سالهاست که با غم و گین  اشنام  من غم را شناختم  در گذر  سالها که نخواستم ان را که نمیشناسم باشم....  نخواستم یا نزاشتن  . چه نخواستم جه نزاشتن.. با تو اشنا شدم تو را در اغوش گرفتم  تو نامت چیست تورا میگویم  نمیشناسم  .. تو غمی یا غمناکی  تو را خوب میشناسم.غمی .  سالهاست که بامنی  تو سبب نیستی منم که مقصرم حتی در رویایم تو را در اغوش گرفتم   پژواکی گوشم نوازش کرد؟؟؟ گفت چشمانت باز کن  خود را بخواب زدی رها کن احساس غم را انکس که بسمت ابدیت رفت  شاد رفت انکس که دوست پنداشتم  دوست نبودن دشمن  بودن انکه دشمن پنداشتیم  دوست بودن توان فهماندن نداشتن من در زره زره در عالم  وجود  هستم  تو فقط فهم دیگران را خواستی بفهمی  ..  تا در این فهمی؟    سمتی میبرن که نمیفهمی؟ شدیم عروسک خیمه شب بازی تو خود استادی در رقص عروسک بازی انکس که با شادی رقصان می اید از  بیرون غمی است که زهر دارد داریم در درون زهر هایی که شادن  ؟ باید بیرون بیاییم از این  غم ما خود مار گیریم مار را راحت بگیریم تا اژدها غمگینم  چون نگرانم میشناسم شادی را میدانم ایرانم غنگینه و میگه هوشیار باش ببخشید  منو  در درون تحلیلی دارم  غرقم در اشگها یم  انها که می ایند در ظاهر  دوستن میخواهند  ایرانم را ببرن  و عده ای در خوابن...  خدای مهربان دشمنان ایران چه در درون و چه بیرون نیتی بد دارن  ایران را میخواهند  انها که ساختن غم را  نابودشان گردان انها که گول میزنن  مردم رو نابود بکردان لحظاتی  بدیه بیرونی خطر ناک تر از درونی دنیا در حال پیچش است یکی شویم ایرانی تا بعد پیروزی..  که نمیفهوی </description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 22:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دو نفره3</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%873-ss6zvirpkxfg</link>
                <description>صبح که شد از ابراهیم پرسیدم؟  که یک دوربین خرگوشی تو انبار دیدم؟  یه سری تکان داد و گفت یکی از دوستان اورده بود که دیده ابان توپ خونه است و توضیحات دیگه..  ازش پرسیدم نمیشه یک ماهی دست من باشه گفت نه چون مال یگان ما نیست و امانته.  دوزاریش نیوفتاد برای چی دوربین رو میخوام پرسید نکنه دیده بانی میکنی  گفتم خوب حالا که امکانش نیست و توضیحی هم ندارم  بعد بهش گفتم اصلا نباید میپرسیدم و صبح زود باید میبردم تا میفهمیدی ابراهیم چند لحظه ای فکر کرد گفت نمیفهمم..  گفتم بهش از بس که خنگی  تو یادت رفته برای چی من امدم توی این خط  کلی دیشب در موردش صحبت کردیم پرسید برای دیگاه میخوای  تک تیر اندازه گفتم اره دیگه خنگول رفت تو فکر..  چیزی نگفت منم فهمیده بودم امانته گیری بهش ندادم خودم رو اماده میکردم که برم خط و کارم رو ادامه بدم موقع رفتن گفت  چیزی یادت نرفته گفتم نه با نیش خند گفت حالا کی خنگوله..  دوربین رو ببر ولی چون امانته مراقبش باش خرابش نکنی ولی هشت روز دیگه مرخصی اون تمام میشه  ده روز هم بزار روش حرفشو قطع کرد گفت بیست روز دیگه؟  من براش توضیح میدم قند توی دلم اب شد دوربین رو برداشتم و با چیپ میول ارکان رفتم بالا تا رسیدم معطل نکردم  میدونستم  قولم عملی میشه دوربین رو روی سه پایه وصل کردم رفتم سنگر گفتم از صبح شروع میکنم دیگه دیده نمیشم  حتما پیداش میکنم با دور بین های معمولی دیده میشدم  شب که شد فکر میکردم الان که دوربین توی دیدگاهه   با سیوی نف نمیشه زدش فضا ندارم تا اینکه فکری به سرم زد  تصمیم کرفتم پیداش کردم چه بلایی سرش بیارم همیشه میگفتم منفجرش میکنم فهمیدم چطور میدونستم هر روز توی مو قعیت میاد و براش شده بود سرگرمی و شکار حداقل؟ یک ساعت صبح و عصر توی مدتی که سرک میکشیدم دستم امده بود.  صبح که میرفتم دیدگاه حالم خوب بود و دلم قیلی ویلی میرفتم حالم خوب بود. پشت دوربین که رفتم پایه دوربینو  طوری تنظیم کردم که دوربین دیده نشه در  ورودی رو با یه پارچه سیاه بیشتر پو شوندم نور کمتر بیاد روی دوربین برای برق نزدن گل مالیدم نمیخواستم هیچ هیچ اشتباهی بکنم اون روز گذشت و به نتیجه ای نرسیدم  به خودم میگفتم نکنه مرخصی و هزار فکر دیگه  روز چهارم  فکر کردم یه کم سرو صدا راه بندازم بکشمش بیرون  یه تیر بار چی حرفه ای داشتیم گفتم بیاد و تیر بارش هم بیاره ارپی جی زن هم صدا کردم یه جای خوب پیدا کردیم و تیر بار رو جاسازی کردیم توجیهشون کردم خودم رفتم پشت دوربین جایی که فکر میکردم پیداش  کنم دوربین رو  تنظیم  کردم ار پی چی  زنه کارش عالی بود بهش گفتن این جایی هست که  باید بایستی الان بیا جلو دیدگاه  هر وقت کفتم به تیربارجی بگو بزنه  همه چی رو با تیربار چی هماهنگ بودم تیرباچی رو توجیح کردم  ارپی جی زن رفت رو خاکریز وقتی  پیداش کردیمهمه چی اماده باشهجای دوم  تیر بار چی هم مشخص کردم که هماهنگ کردیم جای خودشو باید عوض کنه همه چی اماده  دزد حاضر بز حاضر  نمیدونست چند دقیقه بیشتر به زندگی ناپاکش نماده..  رفتم پشت دوربین علامت دادم  و شروع کرد خط عراق را  زیر اتش گرفتن  فکر میکنم پنج دقیقه  طول کشید تیر بار چی با فاصله خط عراق را زیر اتش گرفته بود میدونستم  چون کمتر خود ما باعث شلوغی خط میشدیم چون با خمپاره شصت و هشتاد و یک    زیر اتش میگرفت بستگی به حالشون بود که دست بردارن یا نه  سرگرمی بود براشون  ما نمیتونستم..  بگذریم همین طور که با دوربین میچرخیدم و دعا میکردم خودشو  نشون بده  اینم میدونستم اگه پیداش بشه  با شلیک ار پی جی خط ما رو زیر اتش میگیرن بجه ها  میدونستن بعد ارپی جی یا به دیدگاه یا سنگر های  نزدیک برن بعد از  5 دقیقه  چیزی دیدم  که مات موندم  قسمتی از خط عراق با گونی با ارتفاع دو یا سه متر و با درازای 5 الی شش متر که به سمت یه تپه میرفت وصل بود من با تعجب  تکان خوردن یکی از گونی ها رو دیدم و یه دفعه یک کونی از وسط دیوار برداشته شد چند دقیقه سرک میکشید تا پیدا  کنه تیر بار کجاست وقتی گونی رو سرجاش گذاشت ار پی جی  زن رو  صدا زدم گفتم یکی دو دقیق وقت داریم تا گونی را بر داره تنظیم کردم دوربین رو  روش ارپی  جی زن همیطور که میگفت دیدمش نمیدونم چطور رفت بیرون منم  رفتم پشت دور بین دیگه میدیدمش هم سمت من تیر اندازی میکرد هم تیربار چی خیالش راحت بود مثل همیشه با خونسردی یک صدا شنیدم انفجار توی دوربین دیدم  بعد گلوله  ارپی جی رو دیدم که چطور از پشتش اتش و دود سفید در میامد و با سرعتی زیاد رفت داخل سوراخی که تک تیر انداز با بر داشتن یک گونی  بوجود اورده بود قبل از اینکه فکر کنه منفجر شد تیکه های بدن اون با گونی ها به هوا رفت بعد از انفجار بجه ها  رفتن سمت سنگر و من در دید گاه ماندم سکوت همه جا بود من ماندم و 12 شهید که پیشم بودن به من لبخند میزدن من گریه میکردم انها یکی یکی به شانه های من میزدن و میرفتن  تسکینم میدادن و تشکر میکردم چیزی که  منقلبم میکرد شهدا  وقتی میرفتن روی پیشانی شون خال هندی وجود نداشت  لبخند روی لبشان بود و من تنها در دیدکاه ماندم سه ساعت زیر اتش شدید بودیم وقتی تمام شد دلم نمیخواست دیدگاه رو ترک کنم تا صبح فردا اشگ میرختم و خاک توی دستم رو بو میکردم فضای سنگر بوی بهشت میداد اول فکر میکردم خیالاتی شدم فضا بوی عطر گرفته بود صبح بچه ها  امدن پرده را زدن کنار اولین جیزی که گفتن این بود بوی عطر چیه... خون شهدا یه جا ها خشک شده بود و مانده بود هر کس میشنید باور نمیکرد  شده بود زیارتگاه رزمندگان من ماموریتم را انجام دادم و رفتم  نمیدونم باور میکنید یا نه هر کی میرفت تایید میکرد بعد ها بعد جنگ در بهشت زهرا جوانی که شهید شده بود از غسالخانه تا خاک سپاری همه را مست بوی عطرش کرده بود وقتی شنیدم رفتم تا سر قبرش برم  قبرشو پیدا نمیکردم یه اقای میانسال جلوی من روگرفت  پرسید دنبال مقبره شهید که بوی عطر میده هستیبا تعجب گفتم بله  جالبه دستم روگرفت  برد خیلی زود رسیدیم با دست نشان داد  گفت اینه وقتی نگاه کردم تشکر کنم  نبود...  نشستم دستهامو به خاکش میمالیدم فضا هم بوی عطر میداد کسی عطری با خودش نمی اورد تا بفهما از زمانی به خاک  سپرده شد  بوی عطر بیشتر شده  میتونید برید ببینید و هر حاجتی داری روا میشه...  انجا فهمیدم هیچ کس اشتباه نمیکرد  شما چی فکر میکنیداسمشو گذاشتم ایران خون ایران هوای ایران جان ایران اری جان ایران جان من مال منی ایران منیجانم بفدایت  </description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 16:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دو نفره2</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%872-dz2i58rdvvdx</link>
                <description>دوازده نفر جوان وطن دوست و با ایمانهیچ کدامشان را ندیده بودم . ولی احساسم چیز دیگه میگفت که دیدمشون اشنای من هستن و اشتباه نمیکردم..ایرانی و هم وطن بودن تصمیم گرفته بودم مقر تک تیر انداز و جای اختفاشو پیدا کنم دخلشو بیارمبد جوری خواب و خوراک ازم گرفته بود؟بچه ها بهم میگفتن پتو ببر شب همانجا بخواب . 7۷سر به سرم میزاشتن ولی میدونستن برای چی انجا هستم... یک ماه و اندی گذشت...پیداش نمیکردم...یکی دو بار طولانی نگاه کردم...نامرد چیزی نمانده بود؟فقط یه گلوله زد.. گرمای مروی گلوله رو. روی گوشم حس کردم....حواسم برت شده بود..... بقولی این لحظه ها هستن که سر نو شت رو تایین میکنند که از بیخ گوشم در رفت....داشتم خط شون رو روی کاغذ رسم میکردم..تا جا هایی که میتونست تسط داشته باشه و دیدبهتری به ما داره رو پیدا کنمغروب که میرفتم سنگر،؟...،فقط برسی میکردم یک تک تیر انداز حرفه ای کجا مخفی بشه برا ش بهترین حالته ..چهار نقطه پیدا کردم که دید خودم و تک تیر انداز همخوانی داشت و تسلطمیخوام از شش ماه پیش بگم... در منطقه دیگر ی یک گشتی رزمی که نفوذ کرده بودیم برای زدن توپ خانه عراق اماده شده بودیم؟بعد از چند گشتی شناسایی و درست کردن جعبه شنی برای توضیحات اخر برای بچه ها و اشنایی بیشتر شون چون فردا شب گشتی رزمی شو انجام میدادیم...11 نفر بودیم. یک تیر بار چی و یک کمک تیر بار چی.دو نفر.. ار پی چی زن و یه نفرحمایتی.. من و فرمانده گروه هرکدام یک نارنجک انداز چهل میلیمتری سلاح مخصوصی برای اجتماعات و یک کلت کمری..یک نفر بیسیم چی..یک نفر بهیارکه مشهدی بود بهش میگفتیم دکتر یره...&#039;ــبراش یه شعر ساخته بودیم و میخوندیم براش..؟ وای یره یره یره دکتر کله پا میره...الهی نمیری دکتر... الهی نمیری...تا ما کله &quot;پا نریم..؟؟قبل از حرکت دعای توسل میخوندیم و انرژی و قدرت خوبی پیدا میکردیم ریشه ایمانی رزمنده ها باعث شکست عراق شد والا نه مهمات- نه سلاح و نه تدارکاتی وجود نداشت ـجعبه شنی از خاک و سنگ و چوب درست میشه جعبه شنی همان ماکته که با نقشه و مکان های شناسایی شده با استفاده از سنگ و چوب و خاک  ساخته میشهبرای درک بیشتره عمل کننده ها..و راههای فرار را در صورت موفق نشدن و اسیر&#039;نشدن افراد بدست عراقی هابعد از موفقیت دراین عملیات گشتی من یک  تفنگ سی و ی نو ف روسی خوش دست که روی ان اخرین مدل دوربین بود پیدا کردمتوی سنگر اجتماعی عراقی ها  پیدا کردماةخواستم بگم منم خوب تفنگی دستم بود ولی باید تک تیر انداز رو پیداش میکردم۶یقین داشتم از توی دیدگاه زدنش امکان نداشت باید بهترین مکان را پیدا میکردمو وادار به تیر اندازی میکردم اونواز توی دیدگاه به وسیله یکی دیگه تا بیرون بیاد تیر اندازی کنهاز روی رسمی که کردم چهار نقطه انتخابیم که امکان اختفا و استتار میتونست اونو ناپیدا کنه؟یک هفته گذشت. و یک مکان دیگر رو حذف کردم با خودم قرار گذاشتم موفق نشم راه دیگه براش پیدا کنم بعد از هفته اول که تمام شدصبح زود با ماشین یخ رفتم پایین یه دوش بگیرم بعد از دوش صحرایی که گرفتمرفتم پیش یکی از دوستان که انبار دار بود  ابراهیم با اصرار شب منو نگه داشت مثل اینکه میخواست یه معجزه اتفاق بیوفتهیکی دو ساعتی صحبت تک تیر اندازه بود و به من گفت قبل تو هم دو نفر دیگه خیلی تلاش کردن نتونستن و جونشون رو گذاشتنخیلی مراقب باش بهش گفتم این دفعه نوبت اونه من اعزراییلمشب شد این دوست من با اینکه در جبهه بود نوع کارش در روز مثل اداره ها بودمنم که شب نشین و شب رو و یقینا شکارچی شب مثل جغد سیاهی که دلش سفیده و دلش واسه موشها میسوزه ولی اگه شکار نکنم بچه هام گشنه میمانند که هیچ مارها ی بی رحم خانه رو ویران میکنند ...بهر صورت دبدم ابراهیم خور و پفش هواست یک کم سر بسرش گذاشتم از چوب کبرت تو بینیش کردم تا انگشتم؟..... سو تفاهم نشه توی گوشش کردمکه دفعه اخر دنبالم کرد و کلتش رو برداشت و گفت بس کن با لهجه کرمانشاهی گفت شیطانک میگه بشو باعث شو یعنی بکو شمش 😅نآیه اصطلاح بین بچه های میدان وزیری کرمانشاه ..وقتی اروم گرفتیم منم خوابم نمی امد رفتم توی انبار بهم ریخته اقای انبار داربا وسایل ور میرفتم به یک بار چشمام از حدقه در امدفکر نمیکردم همچنین وسیله اونجا ببینم از قرار معلول یکی از دوستان همشهریش به مرخصی رفته بودو امانت پیش ابراهیم گذاشته بود یه دیده بان و وسیله اون یک دوربین خرگوشی بودکه چشمی اون بالا و ودگر چشمی نیم متر پایین تر و یک دستگیره چپ و راست و سه پایه خفن مثل دور بیهای عکاسی یاشیکاتوی پوست خودم نمی گنجیدم ولی به این فکر میکردم برای بدست اوردنش کلی نامه نگاری میخواد و ابراهیم بیش از حد مقرراتیه .شاید باور نکنید یه چیزی مثل گلوله خمپاره شصت که جایگاه مهمی برای دفاع در خط مقدم داره عراقی ها وقتی استفاده مبکرد ن مثل دم اسب به شکل انبوه استفاده میکاردن بر سرمون میریختن؟ولی ما روزی 3 عدد در مواقع عادی اجازه داشتیم .... که چند روزی استفاده نمیکردیم...برای مواقع خطرناکتر داشته باشیم بهینه استفاده کنیمواقعا فکر نمیکردم جلوی من سبز بشه یه دوربین خرگوشی فریاد زدم میخوامت خدا دارم میام. ساعت های خوشی سپری کن .. دارم میام بشم باعثت نوبت توست خال هندی زن منفجرت میکنمادامه داردکلا اونو</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 23:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دونفره</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-qyqrvl315rvj</link>
                <description>خاطره ای دارم برای دوستان ویرگولی ؟که خودم لقب پادشاه خاطرات بهش لقب دادم منظورم ؟بین خاطرات جنگی؟ اکثریت ادمها نمیتونند تجربه کنند.؟یادم میاد. صحنه ای دیدم که یک شهیدی گلوله خمپاره 120 رو در اغوش گرفته بودشهید شده بود و گلوله منفجر نشده بود از سینه وارد شده بود اگه بخواهیم احتمالات را در نظر بگیریمعدد بدیم فقط صفر...؟ ولی دیدم..میدونم وقتی بخونید تایید میکنید و از باطن خاطره لذت میبرید؟این خاطره در سال 66 در جبهه منطقه شرهانی وشهرک زبیدات عراق رخ داد.زمانی که به انجا مامور شدم خط نگهدار انجا لشگر 21 حمزه ارتش بود که با شوخی میگفتیم 21 نعشه 😑که با لشگر 58 تکاور ذوالفقار تعوبض شدن؟ منطقه ای داشت به نام شرهانی وخطی داشت که به تپه شصت معروف بود ۰ فاصله با عراقی ها 60 متر بود جای پر استرسی بود.خط عراقی ها روبروی ما یک دیوار 2 الی3 متری که با گونی های کوچک چیده شده بودپشت دیوار دید نداشتیم و برای نفوذ و شناسایی کار را سخت کرده بود ارتفاع 186هم دست عراقی ها بود..انها تا فاصله زیادی دید داشتن برای امدن به خط جاده ای بود اسفالته که جاده قدیمی برای رفتن به زوبیدات بودما هم برای رفتن به تپه شصت مجیور بودیم مقداری روی ان جاده حرکت کنیمکه براحتی میدید.؟ گاهی با گلوله های عراقی ها مسابقه میدادیم و حتما باید برنده میشدیم..؟غیر ان تبعید میشدیم به بهشت؟ ولی همه میترسیدن تبعید بشن تعریفش رو شنیده بودیمولی تا حالا کسی نیامده بود بگه راست میگن یا نه؟فقط گاهی بعضی از دوستان خواب شو میدیدن و تعریف میکردن ما هم قبول میکردیم.. چرا؟؟چون میگفت بهمین زودی ها منم تبعید میشمو اتفاق میوفتاد؟ مثل اینکه دست چین میشدن؟بهترین بچه ها... برای همین جای شک نمیگذاشت؟خواستم گوشه ای از منطقه رو تصویر کنممیریم تپه شصت نا گفته نماند انجا در عملیات کربلای 5 گرفته شده بود و یکی از جنگهای سخت بوده...محور اصلی داستان یک دیدگاه یا سنگر نگهبانیه که . در اصلی ورو د به بهشت نام داشت.خط را به شکل عدد هشت تصور کنیم این سنگر در نوک عدد 8 قرار میگرفت که هم دید خوبی داشت و هم محکم ترین سنگر بود؟که با تراورز های چوپی که در ساختن ریل قطار استفاده میشه برای سقف استفاده شده بودبهترین چوب روسی که در مازوت میخواباندن محکم بشه ولی حالا با یک نوع سیمان استفاده میکنند.. روی سقفش رد زنجیر لدر نقش بسته بود مشخص بود با لدر روش خاک ریخته بودن محکمی دیدگاه رو خودم تجربه کردم زمانی خمپاره 120 روش زدن متوجه نشده بودمعراق کاملا گرا و مختصاد ان را داشت.ولی موفق نمیشد. چرا دروازه بهشت میگفتن چون 12 نفر در ان سنگر شهید شده بودن و به سنگر خال هندی ها هم معروف بودکه تک تیر اندازی که خیلی حرفه ای بود و نتوانسته بودن جاشو پیدا کننداز شهدایه دانشجوی پزشکی که داوطلب به جبهه امده بود هم وجود داشت. که فکرش از سرم بیرون نمیرفت..داخل دیدگاه که میشدی. یک در کوچک داشت که با یک پارچه پوشیده شده بود بگم پرده...داخل مثل یک اتاق با ارتفاع کم یه جعبه فشنگ کلاش زیرمون میزاشتیم میشستیم 3 الی چهار وجب تا سقف فاصله داشت جلو پوشیده بود فقط برای نگاه کردن یک تراورز بالا و یکی پایین بین شون یک وجب خالی برای دیدن جلو کاملا حرفه ای جا ساز شده بود..تا زمانی انجا بودم فکرم مثل خوره داشت منو میخورد چون میدونستم تک تیر انداز رونمیتونستن پیدا کنند و دوازه نفر هم رزم من شهید کردهمعروف شده بود به خال هندی زنصبح تا شب میرفتم توی دیدگاه دو سه بار هم سرک کشیده بودم توی روز تیر اندازی کرده بود اصلا من رفته بودم پیداش کنم....ادامه داردفاصله کم محل عبور ما هم از تویخوت کانال بود</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 18:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادی مردم روامروزدیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-b1jhfthbghbo</link>
                <description> برف میدان تجریش را سفید کرده بود..... و هنوز میباریدمثل دانه های درشت مرواید.. وقتی روی سر و صورت می نشست انگار روحمان بال ها شو باز کرده و قصد پرواز دارهارامش چنان مردم رو شاد کرده بودکه پسر ها و دختر ها جلوی امام زاده صالح در محوطه خا لی روبروی ان با گوله برف همدیگر را میزدنمثل دوران کودکی نوع رفتارشون را دوست داشتمچون نسبت یه هم متفاوت  بودن و میخندیدن و دختر ها با جیغ زدن و دنبال هم کردن محوطه شادی بوجود اورده بودننیروی های انتظامی در نزدیگی بودن و نگاه میکردن و مثل دیگران ومن ایستاده بودیم میخندیدن....کمکم تعداد زیاد شد همه لبخند بر لب داشتن؟مردمی نجیب تر از مردم ایران نیستفرهنگ غنی کشوری کهن که اولین حکومت و پادشاهی در جهان را بوجود اوردناینکه بیگانه رادر خود جذب میکنند عجیب نیست وقتی بدست بیکانه گرفته میشدمثل حاکمیت مغول در ایران کاری میکردن ایرانیان انها هم خود راشهر وند و ایرانی معرفی میکردنچون دانا و فرهیخته هستن اول بخاطر دانایی شون در مسند وزیر نفوذ میکردن و بعد از 50 سال نگاه میکردی تمام مسند های قدرت تماما در دستان ایرانیان بو.دفقط کافیه به یک مراسم و یا یک شادانه ایرانی ها نگاه کرد همه عاشق میشنو فریادش میزننددر ان زماپی که اعراب به ایران حمله کردندر مستندان تاریخ وجود داردکه موبدان هم درست طوری رفتار کردن که عده ای قلیل رفتار میکنندفقط فکر منافع خود بودن و کم کم تبدیل به ظلم شده بود عده ای از اسلام سو استفاده کردن و شکل رفتاری دین را تعغیر و خود را تافته جدا بافته میدانندو مردم را کله گوسفندپیروزی اعراب بر ایران دلیل ش ظلم موبدان و نگاه اشتباه به مردم و سو استفاده از دین زرتشت بود.. یه نمونه کوچک شادی مردم ما از کمترین بهانه ها... میخوام بگم چی کشیدن این مردم ازدست انها که انقلابمون رو مصادره  و خود را چوپان معرفی میکردن و صاحب ایران و غم را پرورش دادن  باورها ی ملتی  را سر بریدنبه امید روزهای شاد برای تمام مردم ایران و جهان؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 18:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-ucvpwvrxjr3l</link>
                <description>گاهی فکرمیکنم اگه یک رزمنده جانباز که از روی اخلاق و عقاید به سرزمینش مدت زیادی در جنگ انجام وظیفه کرده نه طلب کارن بلکه افتخار هم میکنندانها به مردم شان و سرزمین هنوز علاقه مندنچرا میگم هنوزچون دیده شده غیر این هم شده اشخاصیکه در جنگ بودن و تمام فاکتورها رو داشتن وانها الوده نفس شدن و بر عکس گذشته خود رفتار کردن تظاهر به درست بودن میکنند؟رنگ رخساره خبر میدهد از صدق ضمیر ..داریم رزمنده هایی که زمبن گیر و یا گوشه نشبن شدن ولی انها هنوز.، در کورس،مال منه مال منه ... سیر نمیشن؟جالبه از شجاعتی که روبروی دشمن بعثی نشان دادن الان خوب بهره بردنحالا در مسیر رانت...  به مردم نشون میدن شجاعت شون رادستشون توی دست عده ای از خدا. بی خبر دادن انها که برای منافع خودشون از هیچ نمیگذرن....؟حتی دین.، راهم مصادره کردن...؟خدا رو شکر؟انها تهدید هم خوب بلدن به ولی نعمتهای نجیبشان بکنند؟ نمیدونم چرا ان دسته مسئولان که دل سوز مردم هستن با شعار سازندگی در مسیر غلط هستندم از ایمان هم میزننددر این مدت طولانی یک بار هم نتوانستن برخورد کنند و راه بر رانت خورار ببندن؟در صورتی که شناخته شده هستننمیدونم چرا کار به اینجا باید بکشه مردم خسته بشن...؟قوم هزار دستان درست بشه ..و باز وعده وعید.. جای خدمت به ایران ومردم نجیب ومسلمان...مسلمان میگم چون پرچم ظلم ستیزی به دستان اسلامه و من حقیر باور دارم و شرمنده امولی مردم چیزی نمی بینند و متاسفانه عقب گرد هم کردناینکه ایرانپیشرفت کرده شکی درش نیستبا پول مردم و ثمره ان را اقا زادها بردن... ولی مردم نتونستن بهره ای ببرن بیش از انکه فکر کنید رنج و درد کشیدناگه بخوام از منابع.، در ایران بگمکه حرفی هم ازش نیست.؟. سر به فلک میکشهخیلی خوب بلدم ادرس بدم؟ اخه منم فرزند این ملتم؟چه منابعی و حتی ثروت هایی که از سود و فروش ان کاملا به جیب شرکت های به اصطلاع شخص که فرع و اصلش مال مردمهکیفشو انها و بچه های انها در جزایر انچنانی به باد میدنساچمه اونو بچه های ایرانی میخورن و تیرش رو از دشمن...؟ در تاریخ دیده نشده مسئولی با التماس یا ترس از زیر دست دزدش حق مردم را طلب کنهچی شده این طور شده ؟؟؟هنوز خون جوانها روی زمین در شهر ها خشگ نشده کدام با ر درست عمل کردین که سفره مردم رو به فقر نره؟چقدر حیا این مردم دارن و نجیبا در برابر بی حیا های رانت خور و دزد ...خدا یا به تو پناه میاریم  از قوم ظالمچرا   پاک دست ها انها که در پست های متفاوت مملکت هستن دست بدست ملت نمیدن؟در ایران امریکا و اسراییل و پهلوی جایی ندارد ؟دشمن ایران کسی جز رانت خوران و خیاتت کاران به ایران و مردم کسی دیگه نیست؟تا ریشه ایران و جمهوری را نزدن با ملتتان که حمایت این ملت همه چیه؟هجوم ببرید و ریشه دزدان رو بزنیدجوانان نوجوانان که سر خورده و دلشکسته شدن  و نا امیدن     ؟ حق دارن....؟چون  ظلم درد و رنج براشون میاره؟ ببینید چه مردم  صبوری  داریمدر حالی که چیزی ندیدن جز رنج از شما  ؟ نکنه شما هم اره؟  مردم نگران از دست رفتن ایران هستن..  نزارین نامتان در تاریخ  چنین ثبت شود؟ مثل خوارج  در زمان صدر اسلام.... فقط خدا میدونه چقدر پاک کردم چقدر خودم را سانسور کردم فقط یک دلسوزم... ؟زندانیان هم ازاد کنید وقتی راه رو نشون نمیدین امریکا مسیر خودشو نشان میده هر اتفاقی افتاده... اشکال از مسئولینه چقدر ازمون خطا.. یقینا تفکر بیمار بشه میاد تو خیابان... ریشه پیداستمخاطب مسئولینشجاعت سونبس</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 20:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام مطلب اینه</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-ol0qfohejvlm</link>
                <description>افتخار میکنم که ژولیده ام و چون ژولیده میگویماین دل غم دیده من در جهان غمخوار هم دارداز برای راز دل دل محرم اسرار هم داردسخن بسیار دارد دل ز دست روزگار امااگر گویم سخن دانم زرر بسیار هم داردسر سبزم زبان سرخ اخر میدهد بر بادبرای حرف حق گفتن طناب دار هم دارداگر اتش به عالم شعله دارد دود هم داردخلیل الله اگر دارد جهان نمرود هم دارداگر تیغ تو میبرد نبر نان کسی هرگزکه این برندگی را خنجر خون خوار هم داردبه گرد هیچ بهر هیچ بر عالم مپیچ ای هیچکه این پیچیدگی را در طبیعت مار هم داردنکن ظلم و ستم ظالم بترس از اه مظلومانکه روز روشن هر فرد شام تار هم دارد..خلیل الله</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 12:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت پند ازمولوی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-k1jcx2af8xrh</link>
                <description>با سلام به عزیزان ویرگولی....دوست دارم از مولوی یاد کنمکه از پادشاهان اعجازه چه در شعر و غزل و چه زبان عرفان و فلسفهمیشه گفت از کلید داران اسرار خلقت به زبان شعر و ادب میباشداینکه از جایگاه یک مولوی شناس بخوام از ایشا ن بگم در ان اندازه نیستمنامشان در جهان شناخته شده و در ادبیات و شعر و عرفان و فلسفه نام اشنا هستن. شاید در جایگاه یک طرف دار و علاقه مند به ایشان و قلمشان. اینکه در جایگاه یک اسطوره از ایشان تعریف و تمجید میکنماول بخاطر لذتی که از قلم ایشان میبرمدوم وادار کردن مخاطب به تفکر و زبان عرفانی، که در اثرهای خود دارد.. اینکه تاریخ و بزرگان چه معاصر و چه در گذر زمان به جایگاه این عارف ربانی اعتراف.. و تعریف و تمجید کردن؟ علاقه زیاد من به عرفان و علوم باطنی و نوع قلم ایشان باعث میشه در مسیر یاد گیری و لذت بردن از بیان و تلنگر های نفسانی ایشان بهره ببرم..برای همین میخوام.... شما عزیزان رو از هفت پند ایشان که در زبان عرفان توجه به ظاهرو باطنه.  و نماد مهر ورزی و عشقه برای تمام ادمیان و میدانم شما نیز لذت میبریدمولوی هفت پند  برای  تمام  مردمان  داره  که ظاهر و باطن ان  پر از سخن و فهمه که ما را وادار به تفکر میکنه.  برای دوست داشتن  هم  . و چه زیباست  پندش... شب باش..... در پوشاندن  خطای دیگران... خورشید باش....  با شفقت و مهربان... خاک باش.... متواضع و فروتن... دریا باش...   در کنار امدن با دیگران....کوه باش.... محکم و خاموش.... رود باش....  سخاوت مند و جاری.... و در اخر خودت باش.... همان گونه  که مینمایی...... میخوام بگم  ادم میتونه هم خوب باشه  و هم بد  ادمها چیزی دارن دیگر مخلوقات ندارن و یا کمتر بهره  بردن؟  و ان انتخابه  و  اندیشه  . گاهی به خودم میگم کجا داریم میریم  و چکار میکنیم... با توام  اشرف مخلوقات....؟ های ننفسانی</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 22:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم استادت  ابجد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AC%D8%AF-tdrswfs5d86n</link>
                <description>بله رو به قبله استادی بود؟حضور او برایم اموختن اسراری همراه داشت؟ که در نوع خودش ناب و ارزنده ،میشناختم او را در مقام ظاهر ولی تشنه، .استاد که دیدم تشنه تر ،به اسراری که همراه داشت .میشناختم اعدادی را خاص.و تاثیرگذار ، در روزگار،...؟1 و 3 و 5 و7و9و11 ودر کنارش معرفی می شوند 2و 4و 6 و 8 و 0 ، تمام اسرارش در صفر تنها ،بزرگی و مقامش ، الف ، او. خالقه تا غ ، در اخر صفر نیست. در مقام اعداد . 10 است ،از این به بعد با هم اعجاز میکنن ،با نگاهی به هم اباد میکنند ،حروف و اعداد با دستگیری هم عالم رو با هم ظاهر میکنن؟اول از من پیر  بشنو ، که  صبر است  9ننشاگرد استاد میکند، صبر است که اول ، اخر میشود،پس گوش کن بعد تفکر، بدان حروف تنها نیست؟با اعداد یا ری میشوداما صفر یاری ندارد هر چند الف و یک جمله خالقان عالم خویشند؟، صفر به تنهایی هیچ ، ولی همیشه ، . در جای خودش هست .چون الف خداوند دگران است و صفر خدای الف، .28 کلمه ابجد چنینه از الف تا غ ، و از یک تا هزار ،هشت پسر پادشاه ،در ابجد حاکم هستند، هر جا دیدی احترام بسیار بزارهر کدام کلیدی از اسرار ابجد بهمراه دارن ، که برای رسیدن به باطن ابجد مهمه .نامشان بشنو و حفظ کنابجد... هوز... حطی.. کلمن.... سعفص... قرشت.... ثخذ.... ضظغ....ابجد... اعداد 1 تا. 4هوز... اعداد 5 تا. 7حطی..... 8 تا. 10کلمن.... 20.تا. 50سعفض... 60.. تا 90قرشت... 100.تا 400ثخذ... 500 تا. 700ضظغ.... 800.تا. 1000ابجد. دو نوع است ابجد صغیر ابجد کبیرادامه دادور.دغذلکه ایمنت دارم خالقم را که به من امو</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 11:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من استادت ابجدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AC%D8%AF%D9%85-b8lauzy23bj3</link>
                <description>سلام به ویرگولی های عزیز ...سالها پیش حدودا سی سال ... علاقه مند به یادگیری اعداد و حروف ابجد بودم . کمی منو با اعداد و حروف اشنا کرده بود با توضیحاتی که داشت  هر چه تمرین میکردم بازم یه چیزی کم داشت  که من میدانستم کلیده  اونه ...به هر شکل میخواستم بیاموزم جند کتاب بدست اورده بودمگاهی افکارم رو روی کاغذ میکشیدم.گاهی از خاطره، میکشیدمگاهی از  حقیقتگاهی اگاهیگاهی از  اسرار نهفته درونمگاهی از  بهم ریختگی درونمگاهی از خالقم یا هستی و نیستیگاهی طولانی ،گاهی  فقط یک خط،ولی  درونش دنیایی، دهه ها مینوشتم برای یاد گیری،برای رسیدن به اگاهی،برای جوابی، یا سوالی از اسرار تنهایی ،از فهم،؟و دانستن و اشنایی،، انقدر حروف و اعداد نوشتم و پاک کردمتا فهمیدم راهی نیست و  یاری لازم دارم در مقام استادی تا بیاموزم جکونه.تفکرم بشه اندیشه.،اول باید ورود پیدا کنم به درونم ... صبر کنم و تمرینتا یک شب طبق روال؟سفیدی کاغذ سیاه میکردم، نا گهنجوایی شنیدم اهسته در گوشم ،میپرسید  نامت چیست. سه بار شنیدمبیشتر تمرکز کردم گوش تیز تر کرداشتباه نمیکردم با گوش جان میشنیدم فرمودم  ژولیده ‌‌تا نامم را گفتم داغ شدم . لرزیدم شوقی بهم دست داد ..‌بوی عطر فضا را پر کرد ...نا گه ذره به ذره اطرافم پر شد. از اعداد و حروف بهم چسبیده، کلمه و جمله خلق میشد.دقت کردم تما م نوشته هایم در طول روزگارم از اول که اموختمهر انچه که نوشتم در گذشته بدورم میچرخیدن ،کلمات و اعداد. دهان داشتن، و نام خودشان را میگفتنمیشنیدم و میفهمیدم شون همه دوست بودن،؟تا که تماما به یک سو رفتن، بهم وصل شدنتا که بشکل یک انسان شدن،که به من لبخند میزد. رو به قبله عبادت من ایستاد؟ خوش امد گفتم و سلام...گفت خوشحالم که  ادبت  را  دیدم. مرا نمیشناسی من استادم.امدم تا بیاموزی که حقیقت  در جمال اگاهیست بدون ان دروغی بیش نیست. سالها مرا صدا کردی با ذره ذره اجزایم ، کودکانم،چون اونس گرفتن با تو.حاصل ان منم . من استادت ابجدم.....ادامه دارد....؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 14:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل خاطرات ما.؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-rhqrucjmgnec</link>
                <description>همیشه وقتی صحبت از سن و سال میشه یه قاعده. همیشگی در سن و سالمون جواب داره .؟ از کودک میپرسی چند سالته ؟ افتخار میکنه میدونه ..؟ و درست جواب میده ..؟ نوجوان فکر میکنه بزرگ شده ، چون صداش دو رگه شده، با قسمت کلفتش سنشو بالاتر میگه،.؟ جوانها به شرایط و حالی که در ان هستن بستگی داره ،؟ در صد بگیریم 90 درصد درست میگه، میدونه جوانه ابایی نداره..؟ میان سالکی در نوسان میشه- رو به پایین.بیشتر سنشو میگه ..؟ پیر که میشیم سن مون رو نمیگیم میگیم دلت باید جوان باشه.... میخوام بگم پیر میشی امکان.نداره بیشتر از سی سال رو حس کنی فقط میبینی رو به تخریب هستی تنها چیزی که باور داری و با اون سر و کله میزنی، خاطراته، چون گذر زمان را حس نمیکنی با همان سن و حال خاطره را مرور میکنی فقط تجربه به گذشت عمر اضافه شده،  جالبه کودکی در خاطراتت یادت نمیاد تا حسش کنی .؟ چرا.؟ جون دروغ نگفته  چند سالشه؟ بهش میگن حکمت خدا ... اون پیری فشار کهولت جسمه ؟ نمیتونی بگی پیر شدم چون جان پیر نمیشه جسم فر سوده شده... قربونت برم خدای مهربون در عالمه  پر از اسرارت به ما ندا میدی چی به چیه وقتی میپرسی چقدر گذشته تا الان که روبروی منی بشر میکه یه صبح تا شب یا دو رپز وقتی سر بر میگردونیم . متوجه میشیم گذشته، زمان حاله ، حتی نمیتونیم بگیم دیروز چون حاله الانه گذشته ما ...؟ این توضیح برای خاطراتیه که از جنگ گفتم چرا میگم پوستم میسوزه .... وقتی یاد گرمای خون دوستانم که در بغلم شهید شدن میوفتم؟ این داستان قسمت جالب و اخرشه در تپه گچی ها ... من هنوز زندگی میکنم باهاش چون بعد عملیات مطلع و فجر در گیلانغرب رفتیم اندیمشک و اهواز در عید و فصل بهار چه دشت زیبایی... الله اکبر زیبا... فتح و المبین و بعد اون بیت المقدس... و فرصیه مجروح شدم سخت ... و 5 ماه بیمارستان و جراحی و باز جبهه ... یادش بخیر..... الانم نه سردارم نه سالار ... ژولیده خسته ام... زانوی خودم رو میکیرم میگم یا علی... ؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 11:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفس و.... کالبد</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-cfm8fkgnqbdb</link>
                <description>با سلام به عزیزان....حقیقتا دیدم 30 ورق که 60 صفحه ان هم چکیده تایپ کردن با یک انگشت ان هم منه غیر حرفه ای.....زمان بیشتر ازم میبره، پس چکیده ای از نظرم رو پست میکنم، و بعد پست به پست...بهترین انتخابه فکر می کنم.. این حقیر، باورمبه تناسخی که رو به پستی ویا در چرخش تا جذب هستی باور ندارم...ولی دون به دون رو چرا...؟ بر این باورم یک نفس و دو کالبد،  خدمتتون تقدیم کردم،  میانه 50 و راس.100 حتی میتونه زندگی دوم،  مانده ان،  نسبت به نوع سلوک... در زندگی قبل،  محاسبه بشه،  و به دون نرود.. به برزخ رود...یه مثال،  برای اگاهی،  بدون توضیح اضافه.. اصحاب کهف حالت خواب،  با یک رشته باریک به کالبد وصله..؟. مثل،  با اراده خود  روح از کالبد بیرون میکنیم،  اگر تجربه اونو داشته باشین،  متوجه میشوید،  خودم تجربه کردم،  روح در تسلت شماست.. روی سر کالبد خود  می ایستید،  رفتن به کالبد دست شماست،  در اراده شما،  مرگ نه،  خواب هم اکاهی داره،  پس مرگه  که برگشت ان دونه،  در قران و روایات زیاده.... پیغمبر ص برای تجربه مرگ را دید،  و دوباره زنده شد،  خیال باطن هم متفاوته،  حتی کما هم متفاوته،  غیر این عدل خدا شکلش عوض میشه،،  بله،  یک نفس و دو کالبد .. خدای مهربان و یکتا را شکر گذارم... تا بعد ... ژولیده خسته؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 12:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناسخ نه... دون به دون</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%86-e5b6nknxiglp</link>
                <description>فکر میکنم یه جواب پیش عزیزان بدهکارم  فردا با اجازه  توضیح میدم تفاوت تناسخ با مظهر به مظهر  و یا دون.واینکه خودم رو کوچک میدونم ولی خیلی وقت یا خیلی سال  مورد تحلیل قرار دادم  گفته بودم بهش میپردازم تا فردا</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 01:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>