<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ژولیده خسته.  ..  ..؟</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zhwlydhkhsth</link>
        <description>هر وقت به بهار فکر میکنم مغزم جوانه میزند  ؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1956625/avatar/zf4a0M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ژولیده خسته.  ..  ..؟</title>
            <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پژواک غم  دی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%85-%D8%BA%D9%85-%D8%AF%DB%8C-edjnorx6iwwn</link>
                <description>من غمگینم  نه فقط از پژواک غم دی من غمگینم سالهاست که با غم و گین  اشنام  من غم را شناختم  در گذر  سالها که نخواستم ان را که نمیشناسم باشم....  نخواستم یا نزاشتن  . چه نخواستم جه نزاشتن.. با تو اشنا شدم تو را در اغوش گرفتم  تو نامت چیست تورا میگویم  نمیشناسم  .. تو غمی یا غمناکی  تو را خوب میشناسم.غمی .  سالهاست که بامنی  تو سبب نیستی منم که مقصرم حتی در رویایم تو را در اغوش گرفتم   پژواکی گوشم نوازش کرد؟؟؟ گفت چشمانت باز کن  خود را بخواب زدی رها کن احساس غم را انکس که بسمت ابدیت رفت  شاد رفت انکس که دوست پنداشتم  دوست نبودن دشمن  بودن انکه دشمن پنداشتیم  دوست بودن توان فهماندن نداشتن من در زره زره در عالم  وجود  هستم  تو فقط فهم دیگران را خواستی بفهمی  ..  تا در این فهمی؟    سمتی میبرن که نمیفهمی؟ شدیم عروسک خیمه شب بازی تو خود استادی در رقص عروسک بازی انکس که با شادی رقصان می اید از  بیرون غمی است که زهر دارد داریم در درون زهر هایی که شادن  ؟ باید بیرون بیاییم از این  غم ما خود مار گیریم مار را راحت بگیریم تا اژدها غمگینم  چون نگرانم میشناسم شادی را میدانم ایرانم غنگینه و میگه هوشیار باش ببخشید  منو  در درون تحلیلی دارم  غرقم در اشگها یم  انها که می ایند در ظاهر  دوستن میخواهند  ایرانم را ببرن  و عده ای در خوابن...  خدای مهربان دشمنان ایران چه در درون و چه بیرون نیتی بد دارن  ایران را میخواهند  انها که ساختن غم را  نابودشان گردان انها که گول میزنن  مردم رو نابود بکردان لحظاتی  بدیه بیرونی خطر ناک تر از درونی دنیا در حال پیچش است یکی شویم ایرانی تا بعد پیروزی..  که نمیفهوی </description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 22:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دو نفره3</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%873-ss6zvirpkxfg</link>
                <description>صبح که شد از ابراهیم پرسیدم؟  که یک دوربین خرگوشی تو انبار دیدم؟  یه سری تکان داد و گفت یکی از دوستان اورده بود که دیده ابان توپ خونه است و توضیحات دیگه..  ازش پرسیدم نمیشه یک ماهی دست من باشه گفت نه چون مال یگان ما نیست و امانته.  دوزاریش نیوفتاد برای چی دوربین رو میخوام پرسید نکنه دیده بانی میکنی  گفتم خوب حالا که امکانش نیست و توضیحی هم ندارم  بعد بهش گفتم اصلا نباید میپرسیدم و صبح زود باید میبردم تا میفهمیدی ابراهیم چند لحظه ای فکر کرد گفت نمیفهمم..  گفتم بهش از بس که خنگی  تو یادت رفته برای چی من امدم توی این خط  کلی دیشب در موردش صحبت کردیم پرسید برای دیگاه میخوای  تک تیر اندازه گفتم اره دیگه خنگول رفت تو فکر..  چیزی نگفت منم فهمیده بودم امانته گیری بهش ندادم خودم رو اماده میکردم که برم خط و کارم رو ادامه بدم موقع رفتن گفت  چیزی یادت نرفته گفتم نه با نیش خند گفت حالا کی خنگوله..  دوربین رو ببر ولی چون امانته مراقبش باش خرابش نکنی ولی هشت روز دیگه مرخصی اون تمام میشه  ده روز هم بزار روش حرفشو قطع کرد گفت بیست روز دیگه؟  من براش توضیح میدم قند توی دلم اب شد دوربین رو برداشتم و با چیپ میول ارکان رفتم بالا تا رسیدم معطل نکردم  میدونستم  قولم عملی میشه دوربین رو روی سه پایه وصل کردم رفتم سنگر گفتم از صبح شروع میکنم دیگه دیده نمیشم  حتما پیداش میکنم با دور بین های معمولی دیده میشدم  شب که شد فکر میکردم الان که دوربین توی دیدگاهه   با سیوی نف نمیشه زدش فضا ندارم تا اینکه فکری به سرم زد  تصمیم کرفتم پیداش کردم چه بلایی سرش بیارم همیشه میگفتم منفجرش میکنم فهمیدم چطور میدونستم هر روز توی مو قعیت میاد و براش شده بود سرگرمی و شکار حداقل؟ یک ساعت صبح و عصر توی مدتی که سرک میکشیدم دستم امده بود.  صبح که میرفتم دیدگاه حالم خوب بود و دلم قیلی ویلی میرفتم حالم خوب بود. پشت دوربین که رفتم پایه دوربینو  طوری تنظیم کردم که دوربین دیده نشه در  ورودی رو با یه پارچه سیاه بیشتر پو شوندم نور کمتر بیاد روی دوربین برای برق نزدن گل مالیدم نمیخواستم هیچ هیچ اشتباهی بکنم اون روز گذشت و به نتیجه ای نرسیدم  به خودم میگفتم نکنه مرخصی و هزار فکر دیگه  روز چهارم  فکر کردم یه کم سرو صدا راه بندازم بکشمش بیرون  یه تیر بار چی حرفه ای داشتیم گفتم بیاد و تیر بارش هم بیاره ارپی جی زن هم صدا کردم یه جای خوب پیدا کردیم و تیر بار رو جاسازی کردیم توجیهشون کردم خودم رفتم پشت دوربین جایی که فکر میکردم پیداش  کنم دوربین رو  تنظیم  کردم ار پی چی  زنه کارش عالی بود بهش گفتن این جایی هست که  باید بایستی الان بیا جلو دیدگاه  هر وقت کفتم به تیربارجی بگو بزنه  همه چی رو با تیربار چی هماهنگ بودم تیرباچی رو توجیح کردم  ارپی جی زن رفت رو خاکریز وقتی  پیداش کردیمهمه چی اماده باشهجای دوم  تیر بار چی هم مشخص کردم که هماهنگ کردیم جای خودشو باید عوض کنه همه چی اماده  دزد حاضر بز حاضر  نمیدونست چند دقیقه بیشتر به زندگی ناپاکش نماده..  رفتم پشت دوربین علامت دادم  و شروع کرد خط عراق را  زیر اتش گرفتن  فکر میکنم پنج دقیقه  طول کشید تیر بار چی با فاصله خط عراق را زیر اتش گرفته بود میدونستم  چون کمتر خود ما باعث شلوغی خط میشدیم چون با خمپاره شصت و هشتاد و یک    زیر اتش میگرفت بستگی به حالشون بود که دست بردارن یا نه  سرگرمی بود براشون  ما نمیتونستم..  بگذریم همین طور که با دوربین میچرخیدم و دعا میکردم خودشو  نشون بده  اینم میدونستم اگه پیداش بشه  با شلیک ار پی جی خط ما رو زیر اتش میگیرن بجه ها  میدونستن بعد ارپی جی یا به دیدگاه یا سنگر های  نزدیک برن بعد از  5 دقیقه  چیزی دیدم  که مات موندم  قسمتی از خط عراق با گونی با ارتفاع دو یا سه متر و با درازای 5 الی شش متر که به سمت یه تپه میرفت وصل بود من با تعجب  تکان خوردن یکی از گونی ها رو دیدم و یه دفعه یک کونی از وسط دیوار برداشته شد چند دقیقه سرک میکشید تا پیدا  کنه تیر بار کجاست وقتی گونی رو سرجاش گذاشت ار پی جی  زن رو  صدا زدم گفتم یکی دو دقیق وقت داریم تا گونی را بر داره تنظیم کردم دوربین رو  روش ارپی  جی زن همیطور که میگفت دیدمش نمیدونم چطور رفت بیرون منم  رفتم پشت دور بین دیگه میدیدمش هم سمت من تیر اندازی میکرد هم تیربار چی خیالش راحت بود مثل همیشه با خونسردی یک صدا شنیدم انفجار توی دوربین دیدم  بعد گلوله  ارپی جی رو دیدم که چطور از پشتش اتش و دود سفید در میامد و با سرعتی زیاد رفت داخل سوراخی که تک تیر انداز با بر داشتن یک گونی  بوجود اورده بود قبل از اینکه فکر کنه منفجر شد تیکه های بدن اون با گونی ها به هوا رفت بعد از انفجار بجه ها  رفتن سمت سنگر و من در دید گاه ماندم سکوت همه جا بود من ماندم و 12 شهید که پیشم بودن به من لبخند میزدن من گریه میکردم انها یکی یکی به شانه های من میزدن و میرفتن  تسکینم میدادن و تشکر میکردم چیزی که  منقلبم میکرد شهدا  وقتی میرفتن روی پیشانی شون خال هندی وجود نداشت  لبخند روی لبشان بود و من تنها در دیدکاه ماندم سه ساعت زیر اتش شدید بودیم وقتی تمام شد دلم نمیخواست دیدگاه رو ترک کنم تا صبح فردا اشگ میرختم و خاک توی دستم رو بو میکردم فضای سنگر بوی بهشت میداد اول فکر میکردم خیالاتی شدم فضا بوی عطر گرفته بود صبح بچه ها  امدن پرده را زدن کنار اولین جیزی که گفتن این بود بوی عطر چیه... خون شهدا یه جا ها خشک شده بود و مانده بود هر کس میشنید باور نمیکرد  شده بود زیارتگاه رزمندگان من ماموریتم را انجام دادم و رفتم  نمیدونم باور میکنید یا نه هر کی میرفت تایید میکرد بعد ها بعد جنگ در بهشت زهرا جوانی که شهید شده بود از غسالخانه تا خاک سپاری همه را مست بوی عطرش کرده بود وقتی شنیدم رفتم تا سر قبرش برم  قبرشو پیدا نمیکردم یه اقای میانسال جلوی من روگرفت  پرسید دنبال مقبره شهید که بوی عطر میده هستیبا تعجب گفتم بله  جالبه دستم روگرفت  برد خیلی زود رسیدیم با دست نشان داد  گفت اینه وقتی نگاه کردم تشکر کنم  نبود...  نشستم دستهامو به خاکش میمالیدم فضا هم بوی عطر میداد کسی عطری با خودش نمی اورد تا بفهما از زمانی به خاک  سپرده شد  بوی عطر بیشتر شده  میتونید برید ببینید و هر حاجتی داری روا میشه...  انجا فهمیدم هیچ کس اشتباه نمیکرد  شما چی فکر میکنیداسمشو گذاشتم ایران خون ایران هوای ایران جان ایران اری جان ایران جان من مال منی ایران منیجانم بفدایت  </description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 16:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دو نفره2</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%872-dz2i58rdvvdx</link>
                <description>دوازده نفر جوان وطن دوست و با ایمانهیچ کدامشان را ندیده بودم . ولی احساسم چیز دیگه میگفت که دیدمشون اشنای من هستن و اشتباه نمیکردم..ایرانی و هم وطن بودن تصمیم گرفته بودم مقر تک تیر انداز و جای اختفاشو پیدا کنم دخلشو بیارمبد جوری خواب و خوراک ازم گرفته بود؟بچه ها بهم میگفتن پتو ببر شب همانجا بخواب . 7۷سر به سرم میزاشتن ولی میدونستن برای چی انجا هستم... یک ماه و اندی گذشت...پیداش نمیکردم...یکی دو بار طولانی نگاه کردم...نامرد چیزی نمانده بود؟فقط یه گلوله زد.. گرمای مروی گلوله رو. روی گوشم حس کردم....حواسم برت شده بود..... بقولی این لحظه ها هستن که سر نو شت رو تایین میکنند که از بیخ گوشم در رفت....داشتم خط شون رو روی کاغذ رسم میکردم..تا جا هایی که میتونست تسط داشته باشه و دیدبهتری به ما داره رو پیدا کنمغروب که میرفتم سنگر،؟...،فقط برسی میکردم یک تک تیر انداز حرفه ای کجا مخفی بشه برا ش بهترین حالته ..چهار نقطه پیدا کردم که دید خودم و تک تیر انداز همخوانی داشت و تسلطمیخوام از شش ماه پیش بگم... در منطقه دیگر ی یک گشتی رزمی که نفوذ کرده بودیم برای زدن توپ خانه عراق اماده شده بودیم؟بعد از چند گشتی شناسایی و درست کردن جعبه شنی برای توضیحات اخر برای بچه ها و اشنایی بیشتر شون چون فردا شب گشتی رزمی شو انجام میدادیم...11 نفر بودیم. یک تیر بار چی و یک کمک تیر بار چی.دو نفر.. ار پی چی زن و یه نفرحمایتی.. من و فرمانده گروه هرکدام یک نارنجک انداز چهل میلیمتری سلاح مخصوصی برای اجتماعات و یک کلت کمری..یک نفر بیسیم چی..یک نفر بهیارکه مشهدی بود بهش میگفتیم دکتر یره...&#039;ــبراش یه شعر ساخته بودیم و میخوندیم براش..؟ وای یره یره یره دکتر کله پا میره...الهی نمیری دکتر... الهی نمیری...تا ما کله &quot;پا نریم..؟؟قبل از حرکت دعای توسل میخوندیم و انرژی و قدرت خوبی پیدا میکردیم ریشه ایمانی رزمنده ها باعث شکست عراق شد والا نه مهمات- نه سلاح و نه تدارکاتی وجود نداشت ـجعبه شنی از خاک و سنگ و چوب درست میشه جعبه شنی همان ماکته که با نقشه و مکان های شناسایی شده با استفاده از سنگ و چوب و خاک  ساخته میشهبرای درک بیشتره عمل کننده ها..و راههای فرار را در صورت موفق نشدن و اسیر&#039;نشدن افراد بدست عراقی هابعد از موفقیت دراین عملیات گشتی من یک  تفنگ سی و ی نو ف روسی خوش دست که روی ان اخرین مدل دوربین بود پیدا کردمتوی سنگر اجتماعی عراقی ها  پیدا کردماةخواستم بگم منم خوب تفنگی دستم بود ولی باید تک تیر انداز رو پیداش میکردم۶یقین داشتم از توی دیدگاه زدنش امکان نداشت باید بهترین مکان را پیدا میکردمو وادار به تیر اندازی میکردم اونواز توی دیدگاه به وسیله یکی دیگه تا بیرون بیاد تیر اندازی کنهاز روی رسمی که کردم چهار نقطه انتخابیم که امکان اختفا و استتار میتونست اونو ناپیدا کنه؟یک هفته گذشت. و یک مکان دیگر رو حذف کردم با خودم قرار گذاشتم موفق نشم راه دیگه براش پیدا کنم بعد از هفته اول که تمام شدصبح زود با ماشین یخ رفتم پایین یه دوش بگیرم بعد از دوش صحرایی که گرفتمرفتم پیش یکی از دوستان که انبار دار بود  ابراهیم با اصرار شب منو نگه داشت مثل اینکه میخواست یه معجزه اتفاق بیوفتهیکی دو ساعتی صحبت تک تیر اندازه بود و به من گفت قبل تو هم دو نفر دیگه خیلی تلاش کردن نتونستن و جونشون رو گذاشتنخیلی مراقب باش بهش گفتم این دفعه نوبت اونه من اعزراییلمشب شد این دوست من با اینکه در جبهه بود نوع کارش در روز مثل اداره ها بودمنم که شب نشین و شب رو و یقینا شکارچی شب مثل جغد سیاهی که دلش سفیده و دلش واسه موشها میسوزه ولی اگه شکار نکنم بچه هام گشنه میمانند که هیچ مارها ی بی رحم خانه رو ویران میکنند ...بهر صورت دبدم ابراهیم خور و پفش هواست یک کم سر بسرش گذاشتم از چوب کبرت تو بینیش کردم تا انگشتم؟..... سو تفاهم نشه توی گوشش کردمکه دفعه اخر دنبالم کرد و کلتش رو برداشت و گفت بس کن با لهجه کرمانشاهی گفت شیطانک میگه بشو باعث شو یعنی بکو شمش 😅نآیه اصطلاح بین بچه های میدان وزیری کرمانشاه ..وقتی اروم گرفتیم منم خوابم نمی امد رفتم توی انبار بهم ریخته اقای انبار داربا وسایل ور میرفتم به یک بار چشمام از حدقه در امدفکر نمیکردم همچنین وسیله اونجا ببینم از قرار معلول یکی از دوستان همشهریش به مرخصی رفته بودو امانت پیش ابراهیم گذاشته بود یه دیده بان و وسیله اون یک دوربین خرگوشی بودکه چشمی اون بالا و ودگر چشمی نیم متر پایین تر و یک دستگیره چپ و راست و سه پایه خفن مثل دور بیهای عکاسی یاشیکاتوی پوست خودم نمی گنجیدم ولی به این فکر میکردم برای بدست اوردنش کلی نامه نگاری میخواد و ابراهیم بیش از حد مقرراتیه .شاید باور نکنید یه چیزی مثل گلوله خمپاره شصت که جایگاه مهمی برای دفاع در خط مقدم داره عراقی ها وقتی استفاده مبکرد ن مثل دم اسب به شکل انبوه استفاده میکاردن بر سرمون میریختن؟ولی ما روزی 3 عدد در مواقع عادی اجازه داشتیم .... که چند روزی استفاده نمیکردیم...برای مواقع خطرناکتر داشته باشیم بهینه استفاده کنیمواقعا فکر نمیکردم جلوی من سبز بشه یه دوربین خرگوشی فریاد زدم میخوامت خدا دارم میام. ساعت های خوشی سپری کن .. دارم میام بشم باعثت نوبت توست خال هندی زن منفجرت میکنمادامه داردکلا اونو</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 23:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دونفره</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-qyqrvl315rvj</link>
                <description>خاطره ای دارم برای دوستان ویرگولی ؟که خودم لقب پادشاه خاطرات بهش لقب دادم منظورم ؟بین خاطرات جنگی؟ اکثریت ادمها نمیتونند تجربه کنند.؟یادم میاد. صحنه ای دیدم که یک شهیدی گلوله خمپاره 120 رو در اغوش گرفته بودشهید شده بود و گلوله منفجر نشده بود از سینه وارد شده بود اگه بخواهیم احتمالات را در نظر بگیریمعدد بدیم فقط صفر...؟ ولی دیدم..میدونم وقتی بخونید تایید میکنید و از باطن خاطره لذت میبرید؟این خاطره در سال 66 در جبهه منطقه شرهانی وشهرک زبیدات عراق رخ داد.زمانی که به انجا مامور شدم خط نگهدار انجا لشگر 21 حمزه ارتش بود که با شوخی میگفتیم 21 نعشه 😑که با لشگر 58 تکاور ذوالفقار تعوبض شدن؟ منطقه ای داشت به نام شرهانی وخطی داشت که به تپه شصت معروف بود ۰ فاصله با عراقی ها 60 متر بود جای پر استرسی بود.خط عراقی ها روبروی ما یک دیوار 2 الی3 متری که با گونی های کوچک چیده شده بودپشت دیوار دید نداشتیم و برای نفوذ و شناسایی کار را سخت کرده بود ارتفاع 186هم دست عراقی ها بود..انها تا فاصله زیادی دید داشتن برای امدن به خط جاده ای بود اسفالته که جاده قدیمی برای رفتن به زوبیدات بودما هم برای رفتن به تپه شصت مجیور بودیم مقداری روی ان جاده حرکت کنیمکه براحتی میدید.؟ گاهی با گلوله های عراقی ها مسابقه میدادیم و حتما باید برنده میشدیم..؟غیر ان تبعید میشدیم به بهشت؟ ولی همه میترسیدن تبعید بشن تعریفش رو شنیده بودیمولی تا حالا کسی نیامده بود بگه راست میگن یا نه؟فقط گاهی بعضی از دوستان خواب شو میدیدن و تعریف میکردن ما هم قبول میکردیم.. چرا؟؟چون میگفت بهمین زودی ها منم تبعید میشمو اتفاق میوفتاد؟ مثل اینکه دست چین میشدن؟بهترین بچه ها... برای همین جای شک نمیگذاشت؟خواستم گوشه ای از منطقه رو تصویر کنممیریم تپه شصت نا گفته نماند انجا در عملیات کربلای 5 گرفته شده بود و یکی از جنگهای سخت بوده...محور اصلی داستان یک دیدگاه یا سنگر نگهبانیه که . در اصلی ورو د به بهشت نام داشت.خط را به شکل عدد هشت تصور کنیم این سنگر در نوک عدد 8 قرار میگرفت که هم دید خوبی داشت و هم محکم ترین سنگر بود؟که با تراورز های چوپی که در ساختن ریل قطار استفاده میشه برای سقف استفاده شده بودبهترین چوب روسی که در مازوت میخواباندن محکم بشه ولی حالا با یک نوع سیمان استفاده میکنند.. روی سقفش رد زنجیر لدر نقش بسته بود مشخص بود با لدر روش خاک ریخته بودن محکمی دیدگاه رو خودم تجربه کردم زمانی خمپاره 120 روش زدن متوجه نشده بودمعراق کاملا گرا و مختصاد ان را داشت.ولی موفق نمیشد. چرا دروازه بهشت میگفتن چون 12 نفر در ان سنگر شهید شده بودن و به سنگر خال هندی ها هم معروف بودکه تک تیر اندازی که خیلی حرفه ای بود و نتوانسته بودن جاشو پیدا کننداز شهدایه دانشجوی پزشکی که داوطلب به جبهه امده بود هم وجود داشت. که فکرش از سرم بیرون نمیرفت..داخل دیدگاه که میشدی. یک در کوچک داشت که با یک پارچه پوشیده شده بود بگم پرده...داخل مثل یک اتاق با ارتفاع کم یه جعبه فشنگ کلاش زیرمون میزاشتیم میشستیم 3 الی چهار وجب تا سقف فاصله داشت جلو پوشیده بود فقط برای نگاه کردن یک تراورز بالا و یکی پایین بین شون یک وجب خالی برای دیدن جلو کاملا حرفه ای جا ساز شده بود..تا زمانی انجا بودم فکرم مثل خوره داشت منو میخورد چون میدونستم تک تیر انداز رونمیتونستن پیدا کنند و دوازه نفر هم رزم من شهید کردهمعروف شده بود به خال هندی زنصبح تا شب میرفتم توی دیدگاه دو سه بار هم سرک کشیده بودم توی روز تیر اندازی کرده بود اصلا من رفته بودم پیداش کنم....ادامه داردفاصله کم محل عبور ما هم از تویخوت کانال بود</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 18:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادی مردم روامروزدیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-b1jhfthbghbo</link>
                <description>عکس روی پروفایلم زمانی برف میامد امروز گرفتم که برف میدان تجریش را سفید کرده بود... .. و هنوز میبارید مثل دانه های درشت مرواید.. وقتی روی سر و صورت می نشست انگار روحمان بال ها شو باز کرده و قصد پرواز داره ارامش چنان مردم رو شاد کرده بودکه پسر ها و دختر ها جلوی امام زاده صالح در محوطه خا لی روبروی ان با گوله برف همدیگر را میزدن مثل دوران کوکی نوع رفتارشون را دوست داشتم چون نسبت یه هم غریبه بودن و میخندیدن و دختر ها با جیغ زدن و دنبال هم کردن محوطه شادی بوجود اورده بودن نیروی های انتظامی در نزدیگی بودن و نگاه میکردن و مثل دیگران ومن ایستاده بودیم میخندیدن.... کمکم تعداد زیاد شد همه لبخند بر لب داشتن؟  مردمی نجیب تر از مردم ایران نیست فرهنگ غنی کشوری کهن که اولین حکومت و پادشاهی در جهان را بوجود اوردن اینکه بیگانه رادر خود جذب میکنند عجیب نیست وقتی بدست بیکانه گرفته میشد مثل حاکمیت مغول در ایران کاری میکردن انها هم خود راشهر وند و ایرانی معرفی میکردن چون دانا و فرهیخته هستن اول بخاطر دانایی شون در مسند وزیر نفوذ میکردن و بعد از 50 سال نگاه میکردی تمام مسند های قدرت تماما در دستان ایرانیان بو.د فقط کافیه به یک مراسم و یا یک شادانه ایرانی ها نگاه کرد همه عاشق میشن و فریادش میزنند در ان زماپی که اعراب به ایران حمله کردن در مستندان تاریخ وجود دارد که موبدان هم درست طوری رفتار کردن که اینان رفتار میکنند فقط فکر منافع خود بودن و کم کم تبدیل به ظلم شده بود درست مثل حالا که از اسلام سو استفاده کردن و شکل رفتاری دین را تعغیر و خود را تافته جدا بافته میدانند و مردم را کله گوسفند پیروزی اعراب بر ایران دلیل ش ظلم موبدان و نگاه اشتباه به مردم و سو استفاده از دین زرتشت بود.. یه نمونه کوچک شادی مردم ما از کمترین بهانه ها میخوام بگم چی کشیدن این مردم از حاکمان که غم را پرورش دادن و باورها یشان را سر بریدن به امید روزهای شاد برای تمام مردم ایران و جهان؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 18:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-ucvpwvrxjr3l</link>
                <description>گاهی فکرمیکنم اگه یک رزمنده جانباز که از روی اخلاق و عقاید به سرزمینش مدت زیادی در جنگ انجام وظیفه کرده نه طلب کارن بلکه افتخار هم میکنندانها به مردم شان و سرزمین هنوز علاقه مندنچرا میگم هنوزچون دیده شده غیر این هم شده اشخاصیکه در جنگ بودن و تمام فاکتورها رو داشتن وانها الوده نفس شدن و بر عکس گذشته خود رفتار کردن تظاهر به درست بودن میکنند؟رنگ رخساره خبر میدهد از صدق ضمیر ..داریم رزمنده هایی که زمبن گیر و یا گوشه نشبن شدن ولی انها هنوز.، در کورس،مال منه مال منه ... سیر نمیشن؟جالبه از شجاعتی که روبروی دشمن بعثی نشان دادن الان خوب بهره بردنحالا در مسیر رانت...  به مردم نشون میدن شجاعت شون رادستشون توی دست عده ای از خدا. بی خبر دادن انها که برای منافع خودشون از هیچ نمیگذرن....؟حتی دین.، راهم مصادره کردن...؟خدا رو شکر؟انها تهدید هم خوب بلدن به ولی نعمتهای نجیبشان بکنند؟ نمیدونم چرا ان دسته مسئولان که دل سوز مردم هستن با شعار سازندگی در مسیر غلط هستندم از ایمان هم میزننددر این مدت طولانی یک بار هم نتوانستن برخورد کنند و راه بر رانت خورار ببندن؟در صورتی که شناخته شده هستننمیدونم چرا کار به اینجا باید بکشه مردم خسته بشن...؟قوم هزار دستان درست بشه ..و باز وعده وعید.. جای خدمت به ایران ومردم نجیب ومسلمان...مسلمان میگم چون پرچم ظلم ستیزی به دستان اسلامه و من حقیر باور دارم و شرمنده امولی مردم چیزی نمی بینند و متاسفانه عقب گرد هم کردناینکه ایرانپیشرفت کرده شکی درش نیستبا پول مردم و ثمره ان را اقا زادها بردن... ولی مردم نتونستن بهره ای ببرن بیش از انکه فکر کنید رنج و درد کشیدناگه بخوام از منابع.، در ایران بگمکه حرفی هم ازش نیست.؟. سر به فلک میکشهخیلی خوب بلدم ادرس بدم؟ اخه منم فرزند این ملتم؟چه منابعی و حتی ثروت هایی که از سود و فروش ان کاملا به جیب شرکت های به اصطلاع شخص که فرع و اصلش مال مردمهکیفشو انها و بچه های انها در جزایر انچنانی به باد میدنساچمه اونو بچه های ایرانی میخورن و تیرش رو از دشمن...؟ در تاریخ دیده نشده مسئولی با التماس یا ترس از زیر دست دزدش حق مردم را طلب کنهچی شده این طور شده ؟؟؟هنوز خون جوانها روی زمین در شهر ها خشگ نشده کدام با ر درست عمل کردین که سفره مردم رو به فقر نره؟چقدر حیا این مردم دارن و نجیبا در برابر بی حیا های رانت خور و دزد ...خدا یا به تو پناه میاریم  از قوم ظالمچرا   پاک دست ها انها که در پست های متفاوت مملکت هستن دست بدست ملت نمیدن؟در ایران امریکا و اسراییل و پهلوی جایی ندارد ؟دشمن ایران کسی جز رانت خوران و خیاتت کاران به ایران و مردم کسی دیگه نیست؟تا ریشه ایران و جمهوری را نزدن با ملتتان که حمایت این ملت همه چیه؟هجوم ببرید و ریشه دزدان رو بزنیدجوانان نوجوانان که سر خورده و دلشکسته شدن  و نا امیدن     ؟ حق دارن....؟چون  ظلم درد و رنج براشون میاره؟ ببینید چه مردم  صبوری  داریمدر حالی که چیزی ندیدن جز رنج از شما  ؟ نکنه شما هم اره؟  مردم نگران از دست رفتن ایران هستن..  نزارین نامتان در تاریخ  چنین ثبت شود؟ مثل خوارج  در زمان صدر اسلام.... فقط خدا میدونه چقدر پاک کردم چقدر خودم را سانسور کردم فقط یک دلسوزم... ؟زندانیان هم ازاد کنید وقتی راه رو نشون نمیدین امریکا مسیر خودشو نشان میده هر اتفاقی افتاده... اشکال از مسئولینه چقدر ازمون خطا.. یقینا تفکر بیمار بشه میاد تو خیابان... ریشه پیداستمخاطب مسئولینشجاعت سونبس</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 20:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام مطلب اینه</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-ol0qfohejvlm</link>
                <description>افتخار میکنم که ژولیده ام و چون ژولیده میگویماین دل غم دیده من در جهان غمخوار هم دارداز برای راز دل دل محرم اسرار هم داردسخن بسیار دارد دل ز دست روزگار امااگر گویم سخن دانم زرر بسیار هم داردسر سبزم زبان سرخ اخر میدهد بر بادبرای حرف حق گفتن طناب دار هم دارداگر اتش به عالم شعله دارد دود هم داردخلیل الله اگر دارد جهان نمرود هم دارداگر تیغ تو میبرد نبر نان کسی هرگزکه این برندگی را خنجر خون خوار هم داردبه گرد هیچ بهر هیچ بر عالم مپیچ ای هیچکه این پیچیدگی را در مار هم داردنکن ظلم و ستم ظالم بترس از اه مظلومانکه روز روشن هر فرد شام تار هم دارد...دگر خسته ام چون ژولیده ام.؟خلیل الله</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 12:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت پند ازمولوی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-k1jcx2af8xrh</link>
                <description>با سلام به عزیزان ویرگولی....دوست دارم از مولوی یاد کنمکه از پادشاهان اعجازه چه در شعر و غزل و چه زبان عرفان و فلسفهمیشه گفت از کلید داران اسرار خلقت به زبان شعر و ادب میباشداینکه از جایگاه یک مولوی شناس بخوام از ایشا ن بگم در ان اندازه نیستمنامشان در جهان شناخته شده و در ادبیات و شعر و عرفان و فلسفه نام اشنا هستن. شاید در جایگاه یک طرف دار و علاقه مند به ایشان و قلمشان. اینکه در جایگاه یک اسطوره از ایشان تعریف و تمجید میکنماول بخاطر لذتی که از قلم ایشان میبرمدوم وادار کردن مخاطب به تفکر و زبان عرفانی، که در اثرهای خود دارد.. اینکه تاریخ و بزرگان چه معاصر و چه در گذر زمان به جایگاه این عارف ربانی اعتراف.. و تعریف و تمجید کردن؟ علاقه زیاد من به عرفان و علوم باطنی و نوع قلم ایشان باعث میشه در مسیر یاد گیری و لذت بردن از بیان و تلنگر های نفسانی ایشان بهره ببرم..برای همین میخوام.... شما عزیزان رو از هفت پند ایشان که در زبان عرفان توجه به ظاهرو باطنه.  و نماد مهر ورزی و عشقه برای تمام ادمیان و میدانم شما نیز لذت میبریدمولوی هفت پند  برای  تمام  مردمان  داره  که ظاهر و باطن ان  پر از سخن و فهمه که ما را وادار به تفکر میکنه.  برای دوست داشتن  هم  . و چه زیباست  پندش... شب باش..... در پوشاندن  خطای دیگران... خورشید باش....  با شفقت و مهربان... خاک باش.... متواضع و فروتن... دریا باش...   در کنار امدن با دیگران....کوه باش.... محکم و خاموش.... رود باش....  سخاوت مند و جاری.... و در اخر خودت باش.... همان گونه  که مینمایی...... میخوام بگم  ادم میتونه هم خوب باشه  و هم بد  ادمها چیزی دارن دیگر مخلوقات ندارن و یا کمتر بهره  بردن؟  و ان انتخابه  و  اندیشه  . گاهی به خودم میگم کجا داریم میریم  و چکار میکنیم... با توام  اشرف مخلوقات....؟ های ننفسانی</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 22:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم استادت  ابجد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AC%D8%AF-tdrswfs5d86n</link>
                <description>بله رو به قبله استادی بود    حضور او برایم اموختن اسراری است ، که در نوع خودش ناب و ارزنده ، میشناختم او را در مقام ظاهر ولی تشنه، . استاد که دیدم تشنه تر ، به اسراری که همراه داشت .میشناختم اعدادی را خاص.و تاثیرگذار ، در روزگار،...1 و 3 و 5 و7و9و11 ودر کنارش معرفی می شوند 2و 4و 6 و 8 و 0 ، تمام اسرارش در صفر تنها ، بزرگی و مقامش ، الف ، او. خالقه تا غ ، در اخر صفر نیست. در مقام اعداد . 10 است ، از این به بعد که با هم اعجاز میکنن ، با نگاهی به هم اباد میکنند ، حروف و اعداد با دستگیری هم عالم رو با هم ظاهر میکنند . شش فرت و نه جهت وانکه بود همسمک چرخ مطور. ز ید. قدرت اوست،، ، چنین فرمودن، قبل از هرچه صبر و صبر است که شاگرد استاد میکند ، صبر است که اول ، اخر میشود، پس گوش کن بعد تفکر، بدان حروف تنها نیست با اعداد یا ری میشود اما صفر یاری ندارد هر چند الف و یک جمله خالقان عالم خویشند ، صفر به تنهایی هیچ ، ولی همیشه ، . در جای خودش هست . چون الف خداوند دگران است و صفر خدای الف، . 28 کلمه ابجد چنینه از الف تا غ ، و از یک تا هزار ، هشت پسر پادشاه ،در ابجد حاکم هستند، هر جا دیدی احترام بسیار بزار هر کدام کلیدی از اسرار ابجد بهمراه دارن ، که برای رسیدن به باطن ابجد مهمه .نامشان بشنو و حفظ کنابجد... هوز... حطی.. کلمن.... سعفص... قرشت.... ثخذ.... ضظغ....ابجد... اعداد 1 تا. 4هوز... اعداد 5 تا. 7حطی..... 8 تا. 10کلمن.... 20.تا. 50سعفض... 60.. تا 90قرشت... 100.تا 400ثخذ... 500 تا. 700ضظغ.... 800.تا. 1000ابجد. دو نوع است ابجد صغیر ابجد کبیرادامه دادور.دغذلکه ایمنت دارم خالقم را که به من امو</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 11:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من استادت ابجدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AC%D8%AF%D9%85-b8lauzy23bj3</link>
                <description>درود بر عزیزان ویرگولی ... عرض کنم مدت 4 سالی میشه برنامه ویرگول را نصب کردم فقط گاهی وارد میشدم و میخواندم و لذت میبردم..قبل از نوشتن دل نوشته در ویر گول گاهی افکارم رو روی کاغذ میکشیدم. گاهی خاطره، گاهی حقیقت گاهی اگاهی گاهی اسرار نهفته درونم گاهی بهم ریختگی درونم گاهی از خالقم یا هستی و نیستی گاهی طولانی ، گاهی یک خط، درونش دنیایی ، دهه ها مینوشتم برای یاد گیری، برای رسیدن به اگاهی، جوابی، یا سوالی از اسرار تنهایی ، از فهم، دانستن و اشنایی ، انقدر حروف و اعداد نوشتم و پاک کردم تا فهمیدم یاری لازم دارم در مقام استادی.، یاد بده بهم. چگونه فکرم بشه اندیشه.، تا یک شب طبق روال سفیدی کاغذ سیاه میکردم، نجوایی شنیدم اهسته در گوشم ، که میگفت نامت چیست. نامت چیست. گوش تیز کردم و شنیدم ، سراسیمه گفتم ژولیده... ژولیده... ژولیده در هر ذره به ذره اطرافم پر شد. از اعداد و حروف بهم چسبیده ، کلمه و جمله خلق میشد. دقت کردم تما م نوشته هایم در طول روزگارم از اول که اموختم الف.... ب.... پ الی غین، هر انچه که نوشتم در گذشته بدورم میچرخیدن ، کلمات و اعداد. دهان داشتن، و نام خودشان را میگفتن میشنیدم و میفهمیدم شون همه دوست بودن، تا که تماما به یک سو رفتن، بهم وصل شدن تا که بشکل یک انسان شدن، که لبخند میزد. رو به قبله عبادت من ایستاد ، نامش را گفت. من خوش امد گفتم و سلام... گفت خوشحالم اول ادبت دیدم. من استادم. امدم یا بگیری که حق در جمال اگاهیست بدون ان دروغی بیش نیست. سالها مرا صدا کردی با ذره ذره اجزایم ، کودکانم، چون اونس گرفتن با تو. حاصل ان منم . من استادت ابجدم.....ادامه دارد....؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 14:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مطلب..؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-mn5epxd9rxps</link>
                <description>میدونم خاطره  من  میتونه خنده دار  نباشه،  یقینا در جای خودش کمتر اتفاق میوفته و کمتر  باز گو میشه منه حقیر شاید الان بهش بخندم ولی  جای باز گو کردن  برام راحت نبوده  فقط خواستم  بگم جنگ همه نوع درد توش هست وقتی توی خاطره خودم میگم  اگه خودی بیاد  با تیر  میزنمش و  دشمن رو مثل سگ ژرمن  گلوش  رو میگیرم  یعنی از جنگ متنفرم تا جایی که حاضرم به دو طرف صدمه بزنم  اولش بدون نیت و ناخدا گاه  نوشتم ولی چون یک تحلیل گرم  همیشه  از نوشته تا هر چی که فکرش  را بکنید تحلیل میکنم    شده گاهی  به نشخوار مغزی  تعبیر شده  روحیات متفاوته امید وار م این حقیر  راببخشید.   و از عزیزانی  که پستهای منو برای   تشویق من حقیر میخوانند کمال تشکر را دارم</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 17:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخر تپه گچی ها.ـ</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AA%D9%BE%D9%87-%DA%AF%DA%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%80-ewqhij6vhlkm</link>
                <description>۰تپه گجی ها مدت ماندن ما در انجا یک ماهی شد بعد رفتیم به اصطلاح بونه که عقبه هم میگن، ا ز انجا به تهران امدیم، چیزی، به عملیلت فتح المبین نمانده بود قبل از عیددوباره به اندیمشگ رفتیم و به سمت ابو قریب. بر میگردم به تپه گچی ها هفته اولم بو د. که تپه گچی ها بودم، انتظار تعویض شدن میکشیدیم، عده ای امدن اب اوردن، و کنسرو خاویار بادمجان، و گفتن دو رو زدیگه تحمل کنید ، تعویض میکنیم، بهر صورت برامون فرق نمیکرد تپه 3 یا چهار، در اون شب نگهبانی من پاس اخر بود، شب کنسرو خاویار بادمجان رو زدم تو رگ، کلی هم بهم چسبید. اخه همه چی رو با عشق و بالاترین لذت میخوردم، با خودم عهد کرده بودم، یک ساعت دیگه خودمون معلوم نبود. اون شب پاس اخر رفتم سر پست، نا گفته نمونه هوا خیلی سر د بود منم.لباس ها که کثیف میشد مینداختم دور زیاد بو نگیرم ان شب برعکس سوز گدا کشی میامد. دستم انقدر سرد بود که فکر میکردم دستام رو به هم بمالم انگشتام میشکنه و میوفته اصلا اسلحه نمیشد دست گرفت به خودم گفتم یه جایی پناه بگیرم حداقل یخ نزنم چون رو زمین دراز کش بودم لباسها ی کم و دستکش هم نداشتم چپیه خودم رو در دیزی کش زمانی که یکی از بچهها به باسنش تیر خورده بود. از بجه های خودی اخه تک و توک داشتیم، انها که باورشون نمیشد اومدن کجا. جنگ یعنی چی ، ترجیح میدادن همان جا از ماها که جلو میریم مراقبت کنند. دستشون درد نکنه. فکر میکردم یه باسن خود هم درست کنند.. 😂 توی جنگ خیلی کاربد داره. تا کلاه خود. 😂 واقعا بهش فکر کردم یه طرحهایی هم دارم . هر چند الان دیگه جنگ موشکها ست..😂اجلا.باید یه فکری کرد.😂 میگفتم چپی خودم رو توی گودال باسن اون بنده خدا جا گذاشتم. 😂 جلوی خونریزیش رو بگیرم... بگذریم بر میگردم تپه چهار خیلی سردم شده بود. دندانهام بهم میخورد . روزای قبل هم همین تجربه ها رو داشتم با یک پتو که زیاد تو سنگر ها ی عراقی بود...نگهبانی میدادم عادت کرده بودم . میگم عراقی بلکه بعثی بودن و این دو تا خیلی باورهاشون متفاوته . مست میکردن کل میکشیدن انگار میرن عروسی و ما هم جانشون رو میگرفتیم ... پتو رو نمیشد دورت بپیچی دراز کش بودم. اون شب بد باد میامد به خودم گفتم شاید بشه رفت زیر این پلیت نمی دایره . کمتر باد بهم بخوره نزدیک محل نگهبانی بود. دراز کش رفتم نزدیکش، و نشستم، به خودم گفتم چک کنم چیزی یا تله و مهماتی توش نباشه ، دستم رو کردم داخلش جلو ها دستم به چیزی نخورد. دستم بیشتر داخلش کردم داشت خیالم راحت میشد. که ناگهان دستم به یه شی سرد و میشه گفت کمی نرم ...بیشتر دقت کردم حالا دستم رو مثل کف زدن هی روش میزدم، فضای زیادی رو اشغال نکرده بود . شروع کردم که بیشتر حس کنم میجوریدم، گفتم دستم رو جلو تر ببرم، بیشتر موقعیتشو شناسایی کنم، دستمو بیرون اوردم. تا دلا بشم دستم رو بیرون اوردم ، دراز کشیدم، هم داخلشو ببینم و هم ببینم موقعیت استفاده کردن داره ، ؟ دستم رو میخواستم داخل ببرم یه بوی مشمیز کنده ای پیجید . اول هوا رو مثل سگهای شرمن شروع کردم هوا رو بو کشیدن ، کم کم رفتم سمت دستم ، چشمتون روز بد نبینه، بوی کثافتی از دستم لای انگشتانم، وای خدای من من دستامو کرده بودم توی مدفوع و کثافت . باهاش بازی میکردم چه حالی شدم اگه یکی از خودی ها سمتم میامد با تیر میزدمش، یا همان موقع بعثی ها حمله میکردن بدون اسلحه سمتشون میرفتم و مثل سگ شرمن گردنشو میگرفتم ، خدایا ، اب... اب.. یه دبه اوردن بین هم تقسیم کردیم، اون هیچ یه قمقمه بیشتر همراهم نبود. شروع کردم از پتو استفاده کردن هی میکشیدم به دستام هوای سرد ابم استفاده کردم. کثافتهاش رفت بوش نمیرفت.... خدای من...... نگهبانی که تمام شد از تیه 3 سه صدای تیر یعنی نگهبان صبح امده برو بخواب من اونجا رو ترک کردم، توی سنگر که رفتم روبروی من، پاشو دراز کرده بود. نمیتونستم درست حسابی بشینم، دلم سوخت خوابی رفته بود. هر طور بود جا کردم خودمو، ولی پاها م جا نداشت درست و حسابی. گفتم بخوابم خسته بودم ارام که گرفتم، فهمیده بودم بو فضا رو گرفته، به خودم گفتم نباید بجه ها بفهما، بد سوتی دادم.. داشتم بهش فکر میکردم یهو ترکیدم، طوری که همه بیدار شدن میخندیدم، میگفتم چطوری. بچه ها میگفتن چی چطوری. من هیجان زده شده بودم میخندیدم و تصویر میکردم چطور امکان داره. اون پلیت دراز کش 4 انگشت تا سقفش خالی میماند. باید از پشت میرفته تو انهم طاق باز. همون سخته. چطور خودشو میاورده بالا کمرش جایی نداشت با لا بیاره، تا کارش رو بکنه، وای خدا مگه میشه توی همین فکر بودم خوابم برد. تو خواب دیدم خونه هستم خانواده منو بغل میکردن روبوسی میکردیم. ولی من حواسم همش تو خواب جای دیگه بود. از دست نزدیکها که در رفتم . دیدم جلو در توالت هستم. دستگیرش توجه منو جلب کرد. از طلا بود، در رو باز کردم دیدم خدای من عجت سرویسی . عالی، همه چی از طلا. خدا داشت یه درس به من میداد. چشمم افتاد رو کا سه توالت ولی فرنگی نبود ... در گذشته برای خمیر دندان تبلیغ نشان میداد نیش خند میزد دندانش مثل جرقه زدن صدا میداد . دینگ . همانطوری.. بی ادبی نباشه ولی باور کنید ذره ای شک نکنید بعد با فراق بال  نشستم نه مزاحمتی   سکوت و ارام  ،  داشتم در خواب  بهترین لحظه ها رو تجربه  میکردم که از خواب بیدار شدم  بیشتر توزیع نمیدم. در لحظه اول دیدم کار خرابه  باورم نمیشد  ریز ریز  اشگ میریختم و به خودم دری وری  میگفتم، هر از گاهی. یکی میگفت کار کی بود.. منم صدام در نمیا مد &#039; بعدا حرف در نیارن... سرتون درد نیارم اب که نبود ثمره خاویار بادمجان شیره خاویار یادمجانه. با چه بدبختی انتظار کشیدم خشگ شد و یواشکی تیکه تیکه میکندم مینداختم دور.. حالا نمیدونم باید خندید یا گریه کرد خودم میخندم ولی خدا درس خوبی داد بهم پس سعی کنید مثل من زیاد نخندین مورد ازمایش قرار بکیرید🤣🤣🤣🤣🤣 اهل قسم خوردن نیستم سانسورش هم کردم خیلی جاها رو حتی پستای قبلی ولی دوست دارم بخندید جون خنده دارهبیشت</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 13:56:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل خاطرات ما.؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-rhqrucjmgnec</link>
                <description>همیشه وقتی صحبت از سن و سال میشه یه قاعده. همیشگی در سن و سالمون جواب داره .؟ از کودک میپرسی چند سالته ؟ افتخار میکنه میدونه ..؟ و درست جواب میده ..؟ نوجوان فکر میکنه بزرگ شده ، چون صداش دو رگه شده، با قسمت کلفتش سنشو بالاتر میگه،.؟ جوانها به شرایط و حالی که در ان هستن بستگی داره ،؟ در صد بگیریم 90 درصد درست میگه، میدونه جوانه ابایی نداره..؟ میان سالکی در نوسان میشه- رو به پایین.بیشتر سنشو میگه ..؟ پیر که میشیم سن مون رو نمیگیم میگیم دلت باید جوان باشه.... میخوام بگم پیر میشی امکان.نداره بیشتر از سی سال رو حس کنی فقط میبینی رو به تخریب هستی تنها چیزی که باور داری و با اون سر و کله میزنی، خاطراته، چون گذر زمان را حس نمیکنی با همان سن و حال خاطره را مرور میکنی فقط تجربه به گذشت عمر اضافه شده،  جالبه کودکی در خاطراتت یادت نمیاد تا حسش کنی .؟ چرا.؟ جون دروغ نگفته  چند سالشه؟ بهش میگن حکمت خدا ... اون پیری فشار کهولت جسمه ؟ نمیتونی بگی پیر شدم چون جان پیر نمیشه جسم فر سوده شده... قربونت برم خدای مهربون در عالمه  پر از اسرارت به ما ندا میدی چی به چیه وقتی میپرسی چقدر گذشته تا الان که روبروی منی بشر میکه یه صبح تا شب یا دو رپز وقتی سر بر میگردونیم . متوجه میشیم گذشته، زمان حاله ، حتی نمیتونیم بگیم دیروز چون حاله الانه گذشته ما ...؟ این توضیح برای خاطراتیه که از جنگ گفتم چرا میگم پوستم میسوزه .... وقتی یاد گرمای خون دوستانم که در بغلم شهید شدن میوفتم؟ این داستان قسمت جالب و اخرشه در تپه گچی ها ... من هنوز زندگی میکنم باهاش چون بعد عملیات مطلع و فجر در گیلانغرب رفتیم اندیمشک و اهواز در عید و فصل بهار چه دشت زیبایی... الله اکبر زیبا... فتح و المبین و بعد اون بیت المقدس... و فرصیه مجروح شدم سخت ... و 5 ماه بیمارستان و جراحی و باز جبهه ... یادش بخیر..... الانم نه سردارم نه سالار ... ژولیده خسته ام... زانوی خودم رو میکیرم میگم یا علی... ؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 11:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلانغرب... سال 60.چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84-60%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ty1kuwxys5ut</link>
                <description>برمیگردم به روز اول، از دیزی کش ررفتیم چغالوند، و اماده شدیم بریم تپه گچی . عرض کنم، اگه دقت کنید زیاد وارد عقاید دینی یا ملی نشدم، که با احساسات در مورد جنک و دفاع از وطن، چیزی بگم یقینا در وجود ش عشقی هست که سلاح به دست گرفته و جانش رو فدا میکنه، باور درونیش و دینیش  برای خاکی که فداییش میشه. جای شک نمیزاره . بر میکردم، به خاطره، دم غروب بود، رفتیم سمت تپه کچی ها، بعد از چغالوند، بین ان با، تپه کچی ها قسمتی بود، 100 متر کاملا تو دید تک تیر اندازشون بود. برای همین شبا تردد میکردیم  . این صد متر منو یاد محمد مینداخت، همانجا تیر خورد تو پاش، ولی دو طرفش مین گذاری شده بود. ساعت اول حمله بودـ. همانجا به خاطر خونریزی شهید شد. خوب، مین گذاری ها هم پاکسازی نشده بود که بیارنش، اون قسمت هر وقت رد میشدم بلند فریاد میزدم محمد سلام .... حضورشو حس میکردم، جسدش ده متر انور تر بود. توی روز معلوم بود. موقع مهتاب هم میشد دیدش. طاق باز رو به اسمان، یکی دوتا دیگه از بچه ها بودن تک تیر اندازه زده بود.... جسد عراقی ها هم بود یه بار برای شناسایی و تله نارنجک گذاری رفتم جلو، نزدیکای شیاکوه فکر کنم، نزدیک هشت نفر میشدن، عراقی بودن معلوم بود اسیر بودن، دستاشون بسته بود. نتونسته بودن تخلیه شون کنند، تو پاتک های خودشون زیر باران خمپاره کشته شده بودن. دایره وار نشسته بودن توی یه گودال، بچه های خودمون نتونسته بودن برگردن، چه برسه اونا، رو بیارن عقب، دور هم مثل این بود جلسه گرفتن یه دوربین میخواست، فقط.چند روز اول تعداد پاتک هاشون زیاد بود. کاملا در دیدشون بود یم. فاصله کم صدای همدیگه رو میشنیدیم. شب ا ول که تپه، نگهبانی دادم یادم نمیره.. سنگر. پدافندی نداشتیم جایی که من بودم، یه شیاری بود که هم تپه 3 دید داشت هم من، دید تپه سه بیشتر بود. پایین تپه یه سه راه بود اگه میتونستن از اتش تپه 3 رها بشن، توی اتش من قرار میگرفتن، از یه جا به بعد نمیتوننستن حمایت کنند تمام اون روزها یه بار تونستن اونم سه ای چهار نفرشون.. مثل اینکه مست بودن، میامدن بالا و کل میکشیدن. بل تیربار. مرگشون رو، جشن گرفتم براشون، وقتی رد میشدن از تپه سه حمایت خمپاره شصت شون رو داشتیم که احتمال زدن خودمون هم بود.. از دیگاه ما فقط میتونستیم به سمت شیار دراز کش رو خاک موضع بگیریم، چون زمین گچی خاک کم داشت بجز اون یه جعبه یا دوتا گونی رو هم میزاشتیم کار تمام بود. گفتم ما روبروی انها بودیم میدیدن چیزی جابجا میشد.. فاتحه، هو، فقط تنها شجاعتی که بخرج دادم تو ی روز رفتم سمت تپه 5. ببینم دیدشون چقدره فکر کردم ظهر وقت خوبیه نهار میخورن طلپ میکنند، قطب نما بردم دیدم کل تپه مثل کف دستشونه، ریسک کردم که دیدم. فقط دو تا گونی رو هم بزارم نبینن، یه پلیت نیم گرد کوچک پشت ان میشد. و قسمت تپه سه که زاویه پیدا میکرد روبروی همون شیار سه تا گونی بزارم که گونی نداشتیم جعبه مهمات چیدم. بهر صورت شد دوتا گونی که ترکش و گلوله خیلی کم بتونه از ما محافظت کنه، یه تیر بار ژ3 بود روبروی شیار گذاشتم دراز میکشیدیم، خوب بود. توی روز که رفتم جلوی سنگر عراقی ها یه شهید از نیروهای خودی دیدم. خیلی فکرم رو مشغول کرد سنگر های تپه چهار درش رو به شمالب بود.. ی؟ عنی دید کامل تو سنگر ما سنگرهایی که در ان رو به شرق بود انتخاب میکردیم.. ان سنگر که بودیم یه ردیف گونی داخل میچیدیم ترکش نخوریم کلا 6 نفر بصورت چمباتمه چسبیده بهم، زانو تو بقل همان طور میخوردیم و میخوابیدیم بیرون میرفتیم بهشت بود. بی ادبی نباشه فقط زمان ادرار روبروی در وقتی کارمون رو میکردیم صدای خندشون میامد با دوربین دار ادرار ما رو میزدن. کم کم عادی شده بود. ما مسخرشون میکردیم هورا میکشیدیم . بساطی بود خدایی😂 اب فقط برای خوردن همه شپیشی بوی گند وای خدا.... ان شهید که دیدم، تصمیم گرفتیم غسلش کنیم و توی همون سنگری که درش رو به عراقی هاست بزاریم، و لای پتو که زیاد بود بپیچیم، سرتون درد نیارم این کارو با یکی از بچه ها انجام دادیم که باعث زخمی شدن من شد. ولی انجام دادیم. از ناحیه سر موقع برگشتن تویک سنگر رو باز پناه گرفتم، خوب میدیدن منو، زمان گرد و خاک بلند میشد یم... خمپاره به دیواره برخورد کرد یه جعبه توش خاک بود افتاد رو سرم فرقم باز شده بود.. بهر صورت یکی دیگه بچه ها هوا گرگ و میش شد اومد منو برد . همون شب رفتم نگهبانی سنگره که چه عرض کنم دوتا گونی ها رو بچینم اینکار رو کردم. فردا شب همون اتفاق که این همه براش سینه زدم میرسه... پس تا فردا.... برم سرم رو بخیه بزنم یه دوش هم بگیرم خاکی شدم 😂🌹🤣🙏🏼واق</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 01:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلان غرب..سال60..سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D9%8460%D8%B3%D9%88%D9%85-zrhbw4enk36r</link>
                <description>0یادم رفت از اتفاقی که در دیزی کش افتاد قبل از اینکه با گلوله مستقیم تانک شکار بشم😂 ناگفته نمانه تانک ها دو نوع گلوله در خشاب دارن گلوله جنگی و ترکشی و گلوله انفجاری و موجی من با گلوله ترکشی اگه شکار میشدم مثل اون سخره که هزار تیکه شد منو همانطور تیکه تیکه میکرد چون گلوله موجی بود تخته سنگ نجات داد. شانس اوردم ولی سمت راستم تمام مویرگ هام در اثر موج پاره شده بود دردش زود خوب شد ولی گیج بودم و چند ساعت سر درد داشتم شاید گیجی باعث شد رفتم تو سنگر و کنسرو میخودم تنها خوری کردم 😂ولی بدنم زیر پوستم مثل خیک ولی کبود، نزاشتم به بیمارستان صحرایی ببرن منو با بقیه به تبه گچی ها رفتم، شیاکوه... بر میگردم به قبل از گلوله تانک جایی که تک کردیم... هوا روشن شده بود، سپیده دم، جنازه عراقی ها روی زمین پخش و پلا بود 5 تا اسیر بعثی هم گرفته بودیم، که دیدم یکی از بچه ها که فکر کنم 12 سالش بیشتر نبود، خودش میگفت 14 سالشه، و ژست میگرفت. فکر میکرد من خرم. مثل اونا که فرستادنش، 😂 ببخشید، ما له همان تلو تلو خوردن مه. و منم خیلی هواشو داشتم هر چند خودم 17 الی 18 سال بیشتر نداشتم ولی احساس مسعولیت میکردم بگذریم، دیدم صدا میکنه هیجان زده بود. هی میگفت. اون تو. دور یه منبع گازییل بزرگ میچرخه، من سریع دوزاریم، زودتر از بقیه افتاد. سریع دویدم پریدم رو منبع ، رضا هم با سنگ میزد به منبع وقتی منو دید شجاع شده بود. نگفتم اسمش رضا بود. بااحتیاط نگاه کردم.؟ بنده خدا تا گردن توی گازوییل بود . قایم شده بود شب در بره ، واقعا رضا بچه بود ولی زرنگ و دانا . خلاصه اوردیمش بیرون.، رضا هم فکر کنم تفنگش اندازه خودش بود. همه بهش میگفتم افرین، باریکلا، رضا،..؟ من باد توی بینی رضا که نیش خند میزد میدیدم چطور مثل یه بچه اژدها کمپرس میکرد... خوب خوشش میومد .. میخوام یه کم طنز باشه. کمی شارژش میکنم ولی حقیقته، خوب، باد شده بو د بینیش. 😂 یه وقت فکر نکنید ، بهش حسودیم میشد. کیف میکرد م . خوشحال بود ولی ته دلم نگرانش بودم همون اول صبح رضا دیدم و تصمیم گرفتم هواشو داشته باشم....؟همین عراقیه گازوییلی با پنج نفر دیگشون و دونفر از بچه های زخمی شده خودمون دادیم 5 تا از بچه ها ببرن عقب، همشون بعثی بودن من با 180 و خورده ای سرم رو بالا میگرفتم.. این هم بگم، دوتا از برادر های کرد که لباس کردی تنشون بود باما بودن، بهشون میگن بلد چی ، دوتا اسب هم داشتن، متاسفانه سر شب یکی شون شهید شد .، همان یک شهید رو دادیم... نگو وقتی اسیر ها رو میخواستن ببرن، یکی از بچه ها بهشون گفت هری راه بیوفتین . عراقیه با حالتی مسخره کردن نیش خندی زده بود. . برادر کرد دیده بود زمانی که سمتش میدوید و فحشش میداد ان لحظه دیدمش منم دویدم سمت همونا جلو شو بگیرم. نرسیدم بعثیه وقتی دید سمتش میاد چهار دست و پا شده بود بلند بلند برادر ایرانی میگفت از لباس تنش فهمیده بود با کی طرفه. هر چند اره با ما هم... 😂من دیر رسیدن بعثیه رو یقشو گرفت بلندش کرد با کارد که دستش بود . فرو کرد تو شکمش ... دیدم رضا داره در میره صداش میکنم رضارضا با تو کاری نداره 😂😂😂 مزاح کردم... عراقیه نقش زمین شد نمیخواست بمیره عراقیه منبع اطلاعات هستن . وقتی من رسیدم اینو از شوخی گذشته میگم با مشت زدم تو صورت گازوییله فهمیده بودم دلیل داشته اون التماس میکرد اون یکی هم داد میزد بعد از مشت کبرت گرفتم روشن میکردم زیر لباسش میگرفتم اونم التماس میکرد.. بگذریم .. گفت بچه ها زخمش رو بستن.. بعد زخمیه رو گفت یکیشون کول کنه ببرن با چشماش تشکر میکرد... پرسیدم از صالح ... اسم برادر کرد بود، که چرا این کارو کرده بهم نگاه کرد، با نیش خند گفت تو چرا میخواستی اتشش بزنی .. منم خندیدم ، گفت با اون هیکل و اعتماد. بنفسش، راهی برام نزاشت..به مقر نرسیده کار بچه هامون رو میساختن ما نمیتونستیم تعداد بیشتری باهاشون بفرستم زهره چشم گرفتم تو هم کار خوبی کردی...صالح به یکی از بعثی ها گفت مرد زخمی که کارد خورده بود رو کولش کنه نمیتونست راه بره ، منم به یکی از بجه ها گفتم زخمی رو اگه گذاشت پایین با تیر بزنش حق نداره درخواستی بکنه خواستم فشار بیشتری بیارم و بترسن فکر دیگه نکنن..  و بهشون  حالی کردم چی گفتم  ...  صالح اسب رو برد کنار دوست شهید ش منم کمکش کردم انداختیمش  روی اسب افسارش رو  گرفت  خدا حافظی  کرد و رفت... غمگین بود  ولی شجاع؟  در ادامه میگم چکاره  ان دوتا  دسته بودم  که همه جا  دخالت میکردم.....  بقیه پست بعد</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 04:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلوتلو میخورم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AA%D9%84%D9%88%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-xbmria45eeeq</link>
                <description>با سلام به ویرگولی ها  ژولیده  همیشه  در قبال  خودش  یه عقیده  داره...  افتادگی اموز گر طالب فیضی هرگز  نخورد  اب زمینی که بلند است  اگه از جنگ و  خاطرات گفتم  ادعا نبود   هنوزم بتونم جونم رو فدای مردم و میهن میکنم  در قبال اجنبی  و اینکه  موج تانک یکیش بود توی 58 ماه جنگ و حضوره  خودم از ترکش بگیر  تا از ترس زنده بودن   و تو رختخواب سر کردن  خدا رو شکر لیاقت شو نداشتم 😂 اگه گاهی احساسی  شدم  و شوق مستی  موج انفجار  باعث بشه تلو تلو  بخورم بزارین  رو حساب  کم تجربگیم و مستی موج  😂🌹🌹🌹 از ژولیده به تمام دوستای ویر گولی...  میدونم لازم بود..  فکر اینکه باعث ناراحتی کسی بشم ازارم میده  .....  ژولیده خسته؟ </description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 22:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلانغرب...سال60...دو</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D9%8460-xaxd7ii8pdqx</link>
                <description>این قسمت از دیزی کش برگشتیم تمام مسیر. مال لو طوری که از خستگی در حال را رفتن میخوابیدیم چند نفری زمان برگشت خوابشون برده و افتاده بودن توی دره... حتی قاطر ها میوفتادن....؟اصلا نفعمیدیم چطور به مقر 120 سپاه رسیدیم..بچه ها باور داشتن خدا دستمون رو گرفته بود در مسیر توی دره نیوفتادیم.. به مقر رسیدیم. ... 2 نیمه شب بود هر کی افتاد یه گوشه و بیهوش شده بود از خستگی ساعت 4 صبح با سرو صدا بیدار شدیم..؟اخرین نقطه که ماشین میامد، سوار ماشین های ایفا شدیم، همین که تمام بچه ها از مقر سپاه تخلیه شدن ، دو دقیقه نشده بود، دیدیم عراقی ها مقر رو زیر اتش توپ و خمپاره گرفتن ، اتش تهیه...؟بگم شانس اوردیم یا خدا با ما بود. از انجا بخاطر نداشتن نیروی جای گذین ما رو بردن به جغالوندو مالک اشتر دوتا ارتفاع که از انجا بسمت شیاکوه حمله کرده بودیم ولی وقتی ارتفاع شیاکوه رو گرفتن تعدادی نمانده بود ن از بچه ها که با پاتک عراقی ها شیاکوه از دست رفت...؟ولی تپه گچی ها که به ردیف یک و دو و سه والا هشت دستمون بود،  که روبروی شیاکوه قرار داشت،  بچه ها مجبور بودن تو سنگر خوده عراقی ها باشن، که روبروی خودشون میشد.  و همیشه جلو چشم شون بودیم،  برای همین روزها بیرون نمی امدیم چون نه جایی برای سنگر زدن بود و نه میشد.،  ولی سنگر انها خیلی محکم بود و کوتاه،  میشستی سرت دو انگشت فاصله با سقف داشت....؟روز ها از چغالوند تو دید بود و جرات نمیکردن کاری کنند ولی هر شب میامدن تا تپه کچی ها رو بگیرن که انجا ما جلوشون رو میگرفتیم..؟در اصل ما بچه هایی که اونجا بودیم پیش مرگ بودیم تبه سه مثل یه استراحت گاه بود 3 روز یه با ر تعویض میشدیم داوطلب ها میامدن تپه 4 و اب و اذوقه میاوردن باخودشونتپه 3 غارهای کوچک داشت در اصل ورودی کوچک سر میخوردی میرفتی تو،  داخل که میشدی،  میتونستی بایستی،  ولی شب و روز شمع روشن بود،  مثل گور بود،  هر غار 6 الی7نفر توش بود...؟یادم نمیره وقتی خمپاره باعث شد 6 نفر خانه ابدیشون بشه،  زیر کوهی از گچ مدفون بشن چون تبه ها داخل و بیرونش سفید بود میگفتیم گچی..؟ منم  توی اون غار گچی که فرو ریخت،  چند روزی زندگی کرده بودم،  ان روز داوطلب رفته بودم  تپه4هر وقت فکر میکنم  بهش  ،  ترکیب و جای بچه ها توی غار،  احساس خفگی بهم دست میده  ،  هر وقت یاد تپه کچی 4  میوفتم پوست تنم داغ میشه،  گرمی خون دوستانی که توی بغلم با لبخند بال بستن و رفتن،  هنوزم  حالت خفگی رو دارم  و از اسپره استفاده میکنم...؟ ولی گرمی روی پوستم  دیگه گرم نیست  ،  هر وقت صدای اذان میشنوم  ،  پوستم میسوزه،   اتیشم میزنه  میدونم برای چی  ،  پیش کی شهدا  میتونن اعتراض کنن جز دوستانی که در بغلشون پرواز کردن  کی میتونه صداشون رو بشنوه  ما یادگار ای جوشش خون شهدا  نه یادگاره ا.........  باور کنید نتونستم اون خفکی و سوزش پوستم رو مخفی کنم  پدرم رو در میارن......؟ 😔😒😔🌹🌹فکر کنم اون قسمت  خنده دارشو  توی پست بعدی خاطره کنم براتون جون شهدا جدی هستن برای خنده  نرفتن  ...  تا پست بعد.... ژولیده خسته  ؟  فکر کنم کم کم دستم رو بشه  چرا ژولیده خسته؟؟؟ شانس</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 12:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلان غرب سال60...یک</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%8460-l4jt1vztdirh</link>
                <description>پستی در ویگول خواندم گوشه ای از جنگ رو تصویر کرده بود چند روزی تو فکر بودم و یاد جنگ...خاطرات زیادی از جنگ عراق دارم تلخ و شیرین شیرین به این جهت چون خاطره شده گذر زمان تلخ ترین گذر عمر را ملس میکنه فکر کنم همه تجربه کردین..میخوام خاطرهایی رو تصویر کنم که در همان زمان برای من تجربه ان هم تلخ و هم بینهایت عصبانیم کرده بود ...ولی وقتی بهش فکر میکنم خنده کمترینه... غش میکنم این خاطره را برای چند نفری تعریف کردم نمیدونم چرا گریه میکردن وقتی حالشون جا میامد.....فقط میگفتن مورردم...؟ تازه میفهمیدم دارن میخندن.. از این  نوع خاطره رو فکر نمیکنم برای کسی اتفاق افتاده باشه کمتر  میشه... برای شما میگم شاید شما هم بخند ین. بقینا خنده شما باعث شادی من مبشه....نا گفته نماند این خاطره حقبقیه برای همین براتون میگم اگه گریه  تون نگیره حتما میخندین....سعی میکنم ساده و مختصر باشه تا خسته تون نکنه..زمستون سال60 در گیلانغرب عملیاتی انجام شد بنام مطلع الفجر که من هم شر کت داشتم. جایی که ما عمل کردیم جایی بود بنام دیزی کش....؟ بخاطر اینکه حمایت نشدیم با هلیکوپتر براحتی قیچی میشدیم ... تانک هاشون سرازیر شدن تا پشت رودخانه منم یه جایی در راس ارتفایی پشت یه تخته سنگ بزرگ سنگر گرفته بودم.  حتی وقت نکرده بودم دورش گونی بچینم،  مثلا موضع گرفته بودم،  سرم رو اوردم بالا یه دیدی بزنم،  منو پشت تخته سنگ دید.  به دلم افتاده بود از اونجا برم،  نشستم تا جامو عوض کنم فقط یه صدا  کامل هم نه نیمه،  دیدم میان گرد و غبار ستگهای ریز و درشت در حاله پرواز م  رو هوا داشتم عربی میرخصیدم بیست متر شاید بیشتر،  رو هوا با چشم باز همه جارو  نگاه  میکردم،  تا افتادم ... بچه ها فکر میکردن اون سنگها بدن منه هزار تیکه شدم  اخه همه جا گرد و غبار بود دیده بودت پشت تخته سنگم  .  وقتی غبار خوابید باور کرده بودن تیکه پاره شدم جون منو ندیده بودن توی خاک و خول  من کجا بودم توی همون غبار  افتادم زمین.  بلند شده بودم  دیدم طوریم نشده  فقط سمت راست بدنم،  مویرگهاش پاره شده بود.   اول هم متوجه نشدم،  نزدیکم یه  سنگر که مال عراقیها بود  دیدم.  رفتم داخل سنگر بد بویی داشت  بو گند جنازه هم بلند شده بود..  نشستم گشنم شده بود  داشتم کنسرو میخوردم وقتی صدای حسین همرزمم رو شنیدم که ناله میکرد با یه لقمه از کنسرو که دستم بود اومدم بیرون گفتم حسین چه خبره باور میکنید وقتی منو دید چکار کرد سلاحشو گرفت طرفم شروع کرد سمتم تیر اندازی و میگفت تنها خور ........ پست دوم تمامش میکنم</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 22:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفس و.... کالبد</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-cfm8fkgnqbdb</link>
                <description>با سلام به عزیزان....حقیقتا دیدم 30 ورق که 60 صفحه ان هم چکیده تایپ کردن با یک انگشت ان هم منه غیر حرفه ای.....زمان بیشتر ازم میبره، پس چکیده ای از نظرم رو پست میکنم، و بعد پست به پست...بهترین انتخابه فکر می کنم.. این حقیر، باورمبه تناسخی که رو به پستی ویا در چرخش تا جذب هستی باور ندارم...ولی دون به دون رو چرا...؟ بر این باورم یک نفس و دو کالبد،  خدمتتون تقدیم کردم،  میانه 50 و راس.100 حتی میتونه زندگی دوم،  مانده ان،  نسبت به نوع سلوک... در زندگی قبل،  محاسبه بشه،  و به دون نرود.. به برزخ رود...یه مثال،  برای اگاهی،  بدون توضیح اضافه.. اصحاب کهف حالت خواب،  با یک رشته باریک به کالبد وصله..؟. مثل،  با اراده خود  روح از کالبد بیرون میکنیم،  اگر تجربه اونو داشته باشین،  متوجه میشوید،  خودم تجربه کردم،  روح در تسلت شماست.. روی سر کالبد خود  می ایستید،  رفتن به کالبد دست شماست،  در اراده شما،  مرگ نه،  خواب هم اکاهی داره،  پس مرگه  که برگشت ان دونه،  در قران و روایات زیاده.... پیغمبر ص برای تجربه مرگ را دید،  و دوباره زنده شد،  خیال باطن هم متفاوته،  حتی کما هم متفاوته،  غیر این عدل خدا شکلش عوض میشه،،  بله،  یک نفس و دو کالبد .. خدای مهربان و یکتا را شکر گذارم... تا بعد ... ژولیده خسته؟</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 12:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناسخ نه... دون به دون</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhwlydhkhsth/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%86-e5b6nknxiglp</link>
                <description>فکر میکنم یه جواب پیش عزیزان بدهکارم  فردا با اجازه  توضیح میدم تفاوت تناسخ با مظهر به مظهر  و یا دون.واینکه خودم رو کوچک میدونم ولی خیلی وقت یا خیلی سال  مورد تحلیل قرار دادم  گفته بودم بهش میپردازم تا فردا</description>
                <category>ژولیده خسته.  ..  ..؟</category>
                <author>ژولیده خسته.  ..  ..؟</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 01:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>