<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داداشِ اکسیژن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zhyan64</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:34:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1665934/avatar/MzjV40.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داداشِ اکسیژن</title>
            <link>https://virgool.io/@Zhyan64</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهاییِ اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhyan64/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mscghfthdqae</link>
                <description>تا حالا براتون پیش اومده که یه جوری احساس تنهایی کنین که ندونین باید چیکار کنین؟!یا مثلا کسی که همیشه باهاتون حرف میزده رو خیلی یهویی برای همیشه از دست بدین و بعد دیگه هیچکی نباشه مثله اون باهاتون حرف بزنه؟!تا حالا شده وقتی با بهترین دوستاتون حرف میزنین حتی اگه بهترین بحث هم برای صحبت باشه بازم نبوده اون آدم یه جوری اذیتتون کنه که همون لحظه بغض کنین یا ساکت بشین یا بخواین اون جمع و ترک کنین؟!همه میتونن باهامون صحبت کنن ، از آدمای رهگذر و همکلاسی و همکار گرفته تا نزدیک ترین آدمای زندگیمون ؛ ولی همیشه یکی هست که صحبت کردن با اون خیلی فرق داره.بخوام راحت تر بگم اینجوریه که تو با خیلیا راجب موضوعات مختلف صحبت میکنی ولی اون وسط یکی هست که حتی حرف زدن با اون در مورد موضوعات بی اهمیت و ترجیح میدی با صحبت راجب چیزای مهم با افرادِ دیگه.و حالا وقتی اون آدمو برای همیشه از دست میدی دیگه هیچی ازت باقی نمیمونه ، هر چقدرم سره خودتو گرم کنی با آدمای قدیمی و جدید راجب هرچیزی حرف بزنی بازم اگه اونی که باید باشه ، نباشه دیگه بدرد نمیخوره.صحبت با بقیه آدما واست میشه وقت پر کردن.همینشاید حرفام اشتباه باشه که مطمئنم ۹۹ درصد هست ولی چیکار میشه کرد وقتی یه تیکه‌ی بزرگ از وجودتو ازت جدا میکنن و جلو چشمای خودت میزارنش توی زمین و بعدشم یه عالمه خاک میریزن روش.دیگه آدم اون آدم سابق نمیشه.مجبور میشی بزرگ شی ، مجبور میشی تنهایی بزرگ شی ، باید هدفای جدید داشته باشی چون دیگه اونی که همه‌ی هدفات با وجود اون بود دیگه نیست.یه جورایی مجبوری.</description>
                <category>داداشِ اکسیژن</category>
                <author>داداشِ اکسیژن</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 01:40:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکسیژن من</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhyan64/%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%98%D9%86-%D9%85%D9%86-sxzvz3ksy3if</link>
                <description>   خاطرات تنها چیزایی هستن که منو تا مرز سرگیجه میبره.البته نه هر خاطره‌ای با هرکسی ، خاطره‌‌های با تو با من این کارو میکنن.تویی که خیلی وقته نه لمست کردم ، نه بوسیدمت ، نه دیدمت و نه هیچ چیز دیگه‌ایتقریبا هر جایی که میرم همش تویی ، نصف این شهر و با تو دیدم.ولی حالا مجبورم همونجاها بدون تو ، بدون صدات ، بغل‌هات و غر زدنات قدم بزنم مجبورم ساکت بمونم و هیچی نگم.مجبورم فقط به اونجاهایی که بودی نگاه کنم و بازم ببینمت اما نتونم لمست کنم.مجبورم با وجود بغضی که دارم هیچی نگماینجایی که الان هستم جایی‌ هست که بدون اینکه نیاز بود تو باشی ، بودی.جاییه که اون ور خیابونش یواشکی مراقبم بودی ، البته این یواشکی بودنتو نتونستی زیاد قایم کنی چون بعدش واسه اینکه از حال نرم رفتی واسم آبمیوه گرفتی ، یادمه بهت خندیدمنمیدونم از اونموقع چقدر گذشته.فقط میدونم از اینکه دیگه نمیتونم باهات اینجاها قدم بزنم یا بدوم منو تا مرز جنون میبره.فک کنم تو اولین نفری هستی که با نبودش این بلا سرم اومد و میادتو ارزش هرچیزی که سرم بیاد و داریدوست دارم اکسیژن من</description>
                <category>داداشِ اکسیژن</category>
                <author>داداشِ اکسیژن</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 17:41:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوره‌ی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhyan64/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cu0sqbc2sgtp</link>
                <description>تا حالا شده نبود کسی مثلِ خوره بیوفته به جونتون؟!نمیدونم شاید تا حالا براتون اتفاق افتاده شاید هم نه.الان دقیقا ۷۲ روزه که نبود خواهرم مثلِ خوره افتاده به جون خودم و زندگیم ، یه جوری که هر لحظه منتظرم فقط برگرده.برگرده و اینهمه دور بودنشو تموم کنه.حتی نمیدونم کجاست.نمیدونم داره چیکار میکنه.نمیدونم هیچی نمیدونماینجا خیلی گرمه جوری که نمیشه پتوی زخیم بندازی رو خودت ، ولی من همیشه اون پتویی که تو مینداختی روی خودت و میزارمش کنار خودم تا بیای دوباره پیشم دراز بکشی و بگی سردمه منم پتو رو بندازم روت.کاش چیزای غم انگیز تری بودن.کاش مثلا از اینکه یه هفتست نیومدی پیشم ناراحت بودمآخ خدا</description>
                <category>داداشِ اکسیژن</category>
                <author>داداشِ اکسیژن</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 00:14:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از سه چهار سال دوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Zhyan64/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-kmzxtymtbbcx</link>
                <description> حدودا سه چهار ساله که ورزش نکردم...نکه نخوام ؛ نشد.دقیقا تو اوجِ پیشرفت ، تو اوجِ داشتن هدفای بزرگ یهو بووووم.همه چی فرو ریختحالا بعد از چند سال بالاخره میخوام برم ، میخوام برم بدوم.انقدر بدوم که یادم بره ، یادم بره چیشد که با وجود کلی هدف و آرزو یهو همه چی خراب شدمیدونم بازم قراره معدم اذیتم کنه ، بازم قراره حالت تهوع بگیرم و آخر شب حالم بد بشه.ولی من خستماز ورزش نکردن خستم ، باید برمانقدر برم تا برسم به جایی که نمیدونم کجاست.کاش کم نیارم اانقور</description>
                <category>داداشِ اکسیژن</category>
                <author>داداشِ اکسیژن</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jun 2022 18:03:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>