<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا مهرنیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zm_831220</link>
        <description>قلم در دست میگیرم و از جان مینویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2623151/avatar/w9B1xC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا مهرنیا</title>
            <link>https://virgool.io/@Zm_831220</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جانان</title>
                <link>https://virgool.io/@Zm_831220/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-jsinrg2zgujs</link>
                <description>-جانان؟ گونه‌هاش رنگ انارِ تازه دون کرده مامان بزرگم رو می‌گیره، ضعف میکنم برای این خجالتی بودنش... - ده بار گفتم یهویی اینجوری صدام نکن! خندم میگیره، این دختر با تموم خجالتی بودنش، خواستنیه-مثلا باید خبر بدم؟ بگم خانم اجازه هست جانان صداتون کنیم؟ مثل همیشه که کم میاره، مشتی به بازوم میکوبه و میگه: - با تو نمیشه حرف زد، همیشه یه چیزی تو آستین داری! میخواد بره که دستشو میگیرم و با اخمی ساختگی و عشقی واقعی جواب میدم: - آن لحظه که جانم گفتی، نمی‌دانم چه شد، اما جان از من گرفتی و جانان شدی. دلبر افسانه‌ایم، گفتیم خریداریم نازت را، تو برشکسته شده‌ی این عشق را نمی‌خواهی؟«ز- مهرنیا» </description>
                <category>زهرا مهرنیا</category>
                <author>زهرا مهرنیا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 14:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«با تو...»</title>
                <link>https://virgool.io/@Zm_831220/%C2%AB%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88...%C2%BB-acr9yusaoz3q</link>
                <description>من با تو، تمام فصول را تجربه می‌کنم! من با تو زمستان را گرم‌ِ گرم می‌گذرانم، گرمای آغوشت را کدام برف از من می‌گیرید؟ با تو خبری از سبزی تابستان نیست، جنگل مژه‌هایت را که حریف می‌شود؟ با تو بهار را نمی‌خواهم، من شکوفه‌های بوسه‌ات را بیشتر می‌پسندم! با تو تمام پاییز را قدم‌ می‌زنم و این عشق جانسوز را به رخ خزان می‌کشم! من با تو حتی قانون طبیعت را هم جابه جا می‌کنم! هر طور تو می‌پسندی فصل‌ها می‌آیند؛ به دور از ترتیب و ردیف. اول آغوشت، سپس نگاهت، بوسه جانسوزت و سر انجام دستانی قفل هم که منتظر فتح کردن جاده خزان زده هستند. </description>
                <category>زهرا مهرنیا</category>
                <author>زهرا مهرنیا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 23:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>