<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ضُحاخانومِ؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zoha_Nezamian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:11:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3889006/avatar/ZNia34.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ضُحاخانومِ؛</title>
            <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ازکربلاتاغزه؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%BA%D8%B2%D9%87-xt4ikmmbxtwy</link>
                <description>کل‌یوم‌عاشورا؛کل‌ارض‌کربلاوقتی می‌گویند &quot;کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا&quot; یعنی ما هنوز علی‌اصغرهایی را داریم که بی‌گناه کشته می‌شوند. یعنی هنوز پدرهایی هستند که ارباً اربا شدن علی‌اکبرهایشان را می‌بینند و از عمق جان &quot;ولدی علی&quot; را فریاد می‌کشند و ذره ذره از داغ جوان آب می‌شوند. یعنی هنوز رقیه‌هایی زیر سیلی و لگد بی‌غیرتان و حرامزاده‌گان جان می‌دهند. یعنی زینب‌ها هنوز هم به اسارت می‌روند طوری که امام‌سجادع سخت‌ترین قسمت سفر را سه بار &quot;الشّام&quot; روایت می‌کند. عاشورا تمام نشده، کربلاهای بسیاری هنوز هم در حال وقوع‌اند. نبودیم در سال شصت و یک هجری اما اینک که کربلا را به عین می‌بینیم! نام سرزمینش نوار غزه است؛ چه فرقی می‌کند دشت نی‌نوا باشد کنار شطّ فرات یا نوار غزه‌ای باشد کنار مسجد الاقصی؟ مگر گلوی شش‌‌ماهه‌ها از تیر حرمله جان سالم به در می‌برند؟ مگر تکه‌های بدن جوانانشان یافت می‌شود؟ مگر زن‌ها پیکر سرد و خون‌آلود فرزندانشان را در آغوش نمی‌کشند؟ شور عاشورا مهم است اما شعور آن را داشتن کار هرکس نیست؛ دم از حسین می‌زنی کربلای این زمان را دریاب. شمر و یزید و حرمله و سنان اینک فقط نام‌هایشان تغییر کرده، چه فرقی دارد شمر باشد یا نتانیاهو؟ یزید باشد یا ترامپ؟ ذات کثیف و پلید همان است که از ازل در فرزند آدم بود و تا اینک هم در جان خیلی‌ها رخنه کرده. کربلا را شنیده‌ایم، از مقاومت و شهامت و رشادت و شهادت بگیر تا صبر و حلم و شکیبایی و &quot;ما رأیت الا جمیلا&quot;؛ اما حال غزه را می‌بینیم، می‌بینیم چه‌طور علی‌اکبرها را ارباً اربا می‌کنند و رقیه‌ها را بی‌پدر؛ اما هنوز ایستاده‌اند، پای عقیدۀ محکمی که در ذهن‌هایشان جا خوش کرده، پای دینِ محمدمصطفی‌ص، پای دینی که حسین‌بن‌علی‌ع در ظهر عاشورا احیایش کرد. آن‌ها مصداق بارز &quot;هیهات من الذله&quot;اند بعد از قیام خون‌بار اما تاریخیِ حسین‌بن‌علی‌ع. گاهی خیلی زود دیر می‌شود؛ به خود می‌آیی و می‌بینی سر حسین و یارانش به نیزه، اهل‌بیتش اسیر و تو هیچ‌کاره‌ و سرافکنده و ذلیل که درجایی که وظیفه‌ات بود سخن بگویی و انسانیتت را نشان دهی، سکوت کردی و انسانیت خویش را بر باد دادی. شاید این هم تنها امتحان الهی تو بود!</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 20:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقیه‌جان؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-rcsdssgmjnbp</link>
                <description>بوی سرد و بی‌روحِ خرابه مشامم را اذیت می‌کرد. چشمانم هم دیگر نای اشک ریختن نداشتند؛ فایده‌ای هم نداشت، چون پدرم را نمیافتم. قرار بود زود برگردد، نه؟از زمانی که آن مردِ ترسناک به صورتم سیلی زده بود گوشم سوت می‌زد و به سختی می‌توانستم صدایی را بشنوم، پهلویم هم درد می‌کرد، دیگر به تنهایی نمی‌توانستم راه بروم، باید کسی دست یاری می‌رساند. عمه زینب می‌گفت شبیه مادرش شده‌ام، فاطمهٔ زهرا...دلم تنگ شده بود؛ تنگِ کوچه‌های مدینه که روی شانه‌های عموعباس یک به یک طی می‌شدند. تنگِ بازی با علی‌اصغر و خنده‌هایش، تنگِ شانه زدن‌های موهایم توسط پدرم. راستی؛ گفتم پدرم! به راستی که حال کجاست؟ مرا می‌بیند و صدایم را می‌شنود؟ هنوز هم مثل قبل مراقبِ من هست؟یادم نیست چه‌قدر گریه کردم و فریاد کشیدم که پدرم را می‌خواهم؛ اما وقتی به خود آمدم صورت زیبای پدرم را رو به روی خود دیدم، البته خون‌های روی سر و صورتش دلم را آتش می‌زد. فقط آن تنِ تنومند پدرم کجاست؟ پس چرا فقط سرش را برایم آوردند؟ نگفتند رقیه پدرش را به آن طرز ببیند سکته می‌کند؟ لابد نگفت؟ نگفتند رقیه سکته می‌کند؟ ند..</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 21:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D9%BE%D9%88%D9%84-dxltj4iyoetl</link>
                <description>ماه پیش یه پست زدم در رابطه با &quot;فریادِانسانیت‌وآزادی؛&quot; و از این گفتم که اگر انسانیت داری، باید دلت برای همه هم‌نوعانت پرپر بزنه، حتی اگه کیلومترها باهات فاصله داشته باشن، حتی اگه هم‌زبان تو نباشه، حتی اگه مثل تو نباشه، هم‌وطنت نباشه. فکر می‌کردم می‌تونه دقیقا به همین سادگی‌ها باشه، که حتی اگه دلت برای ملت‌های دیگه نمی‌سوزه، لااقل دیگه هم‌وطن خودت رو از صمیم قلبت دوست داری، وطنت رو دوست داری، حاضری خودت نباشی ولی وطنت باشه، ایران بمونه! وقتی حرف از ایران می‌شه، خیلی‌هامون رگ غیرتمون باد می‌کنه، حقم داریم! ما ایرانی‌ایم و اجازه نمی‌دیم کسی نگاه چپ داشته باشه بهمون، چشاش رو از حدقه در میاریم می‌ذاریم کف دستش، تا بفهمه ایرانی جماعت باخت نمی‌ده! حالا می‌دونی اینهمه حرف رو زدم که به چی برسم؟ اون شب دکتر انوشه داشت حرف می‌زد. حرف قشنگیم می‌زد، می‌گفت &quot;آدمِ وطن‌فروش نه شرف داره نه وجدان!&quot; و من این رو با جان دلم پذیرفتم چون این روزها هرچی می‌خوریم از خودی می‌خوریم. واقعا تعجب می‌کنم یه آدم تا چه حد می‌تونه بی‌شرف و بی‌وجدان باشه و از انسانیت بویی نبره، که وطنش رو، جایی که به دنیا اومده رو، جایی که درش ریشه داره و جوونه زده و رشد کرده رو بفروشه! واقعا به قیمت چی؟ واقعا اصلا قیمت داره؟ به چه قیمتی می‌تونه انقدر راحت وطنش رو دو دستی تقدیم کنه به بیگانه؟ مشکلات هست، تا دلت بخواد هست، کمر هممون هم داره خم می‌شه زیر همه مشکلات اقتصادی و معیشتی؛ ولی می‌ارزه؟ می‌ارزه به گرفتن نفس یه طفل دوماهه؟ می‌ارزه به یتیم کردن چندتا بچه قد و نیم قد؟ می‌ارزه به ناامن کردن مملکتی که توش قد کشیدی؟ من دیگه حرفی ندارم(:💔</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 17:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌سخت‌شده؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-xeehae7r4rig</link>
                <description>تو یه بُرهه از زندگی بودم که سکوت داشت خفه‌م می‌کرد. نه اینکه نتونم ها، نمی‌خواستم. نمی‌خواستم بیشتر راجبش بحث کنم، نمی‌خواستم مدام یادآور بشه برام؛ ولی همش از طریق عزیزترین کس زندگیم طوری توی صورتم هرروز مثل سیلی کوبیده می‌شد که فقط گریه‌های بی‌صدای هرشب نصیبم می‌شد.طوری هرروز دلم می‌شکست که انگار نه انگار منم آدمم، منم دل دارم، منم شخصیت دارم. گاهی وقتا نیاز نیست حتما به یکی بد و بیراه بگی که دلش بشکنه، همینکه از طرف عزیزترین کس زندگیش که تو باشی، همش تلخی و بی‌اهمیتی ببینه و گذشته‌ش رو هرروز بکوبی تو سرش ولی اون چون برات احترام قائله هیچی نگه، داغونش می‌کنه.روزایی بود که هرروز به مرگ فکر می‌کردم، هرروز و هرلحظه به این فکر می‌کردم که چه آدم بی‌ارزشی‌ام! نمی‌دونم می‌دونید چی می‌گم یا نه؟ ولی همیشه از کسایی بودم که معتقد بودم کسایی که با تیغ خودزنی می‌کنن احمقن. هنوزم معتقدم، منتها الان خودمم جزء اون احمق‌هام! خسته!  خودمم جزء اون احمق‌هام!</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 10:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D9%87%DB%8C%DA%86-z89mbpxybexy</link>
                <description>تقریبا هیچ؛ هیچِ هیچِ هیچ! گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که آیا کسی که درون آینه در چشمانش زل می‌زنم &quot;من&quot; است؟ آن منی که می‌خواست شاد باشد؟ پس چرا هیچ شباهتی به &quot;منِ&quot; آیندهٔ کودکی‌هایم ندارد؟ نه شاد است و نه سرزنده و امیدوار، این را از چشم‌های بدون برقش می‌توانی بفهمی! دیگر از آن چشم‌های درشت و مشکی که در دل شب برق می‌زد خبری نیست، حال چشمانی خمار و بی‌روح است که فقط می‌نگرد، آن هم عمیق، غمگین و بی‌حس! انگار که خیلی زود بزرگ شده بود، نه به معنای بالاتر رفتن سن، به معنای چشیدن تلخی‌های زندگی. خیلی زود بود برای شکست‌های پیاپی، نه؟ خیلی زود بود که لکهٔ سیاهِ گذشته‌ات را هرروز در سرت بکوبند و تو دم نزنی. خیلی زود بود برای اینکه با شنیدن یک اسم، یک خاطره، یک مکان و یک آهنگ لعنتی پرواز کنی به گذشته و این گذشتهٔ سیاه و تاریک و برنگشتنی اکنونت را نیز به تلخی بکشاند. به این فکر می‌کنم که وقتی من به دلیل اشتباه گذشته‌ام نمی‌توانم خودم را ببخشم، خدا چگونه می‌خواهد مرا ببخشد؟ اصلا رهایش کن؛ خدا معقولهٔ جدا دارد، نمی‌خواهم ذهنم را درگیرش کنم، آخر به او می‌گویند &quot;ارحم‌الراحمین&quot;! داشتم می‌گفتم؛ خیلی زود بود برای تجربه‌های تلخ و اشتباهات. جای بد ماجرا اینجاست که مدام این گذشتهٔ نابخشودنی هرروز به صورتت سیلی می‌زند، فراموشی‌اش محال است. این‌هایی که می‌گویند &quot;فراموشش کن&quot; بیهُده سخن می‌گویند. مگر آدمیزاد آلزایمر دارد؟ چگونه می‌شود خاطرات را فراموش کرد؟ مگر می‌شود دو جفت چشم مشکی را به فراموشی سپرد؟ مگر می‌شود حالِ خوب دوروزه را فراموش کرد؟ راستی؛ گفتم حالِ خوب دوروزه! هرموقع آمدیم خوشحال باشیم، طوری با فرق کله به درون چاه سقوط کردیم و طوری در گودال غم و ناراحتی فرو رفتیم که گذر زمان را نیز متوجه نشدیم، فقط دیگر آن آدمِ قبلی نشدیم. دیگر آن آدمِ قبلی نشدم، آدمِ قبلی شاد بود، آدمِ قبلی دغدغه‌های عالی و رسیدنی به آینده‌اش داشت، آدمِ قبلی امیدوار بود و سرزنده؛ اما حال چه؟ واقعا هیچ!گویند زندگی برای سختی کشیدن است و من این را با جان دل می‌پذیرم؛ اما فقط می‌خواهم بدانم این چرخ گردون چه زمانی بر وفق مراد منِ حقیر خواهد چرخید؟ به والله که خسته شده‌ام، می‌فهمی؟ خسته! نه جسمی، بلکه روحاً خسته شدم. شده روحت خسته شود؟ انگار دیگر هیچ نایی ندارم. من که سنی نداشتم، چرا باید در اوج جوانی اینگونه در نشیب‌های زندگی دست و پا بزنم؟ نه فرازها، چون فرازهایش فقط دوروزه بودند، طوری از فرازش در قعرِ بدحالی سقوط کرده‌ام که هیچکس و هیچ‌چیز نمی‌تواند نجاتم دهد. انگار که دیگر چیزی از دنیا نمی‌خواهم، اگر دنیا این بود، نمی‌خواهمش! راستی؛ فرشتهٔ نجاتم صدایم را می‌شنوی؟ من می‌گویم کسی نمی‌تواند نجاتم دهد، اما تو باور نکن. تو بیا، تو بیایی زندگی‌ام چراغانی می‌شود. تو بیایی خورشید این شب‌های تیره و تار خواهی بود. تو بیایی همه چیز بهتر می‌شود. تو بیایی روح تازه‌ای در من می‌دمد، تو بیایی همه چیز درست می‌شود، به تو اطمینان می‌دهم که حالم خوب می‌شود فقط اگر تو بیایی و بمانی. به جانِ تویی که نمی‌دانم که هستی و کجا، خسته‌ام. از همه‌چیز، از خودم، از زندگی، از دنیا، از این روتینِ تکراریِ مسخره و حوصله‌سربر! جانِ دلم، تو بیا، تو بیایی زندگی زیبا و خوب نه، اما قابل تحمل می‌شود، قول می‌دهم. فقط باید بیایی و بمانی و باشی و من را نیز با خود ببری..</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 17:55:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریادِانسانیت‌وآزادی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%88%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-kzpcpmbncwhx</link>
                <description>گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که بعضی‌ها چطور می‌توانند انقدر بی‌رحم و سنگ‌دل باشند که از مرگ و نابودی عده‌ای دلشان شاد شود و آوارگی و بدبختی آن‌ها را بی‌اهمیت جلوه دهند و بگویند:«به ما چه!». خیلی دوست دارم با آن‌ها هم‌کلام شوم و ببینم چطور می‌توانند این حجم از بی‌شرف بودن را در خود جای دهند؟ بهرحال آدمیزاد است دیگر؛ احساس که دارد، انسانیت که دارد، عاطفه و مردانگی که دارد! ولی آن‌ها چطور می‌توانند مقابل ظلمی به این گستردگی چشمانشان را ببندند و مهر سکوت بر لب‌هایشان بزنند؟ مگر انسانیت این نیست که همه باهم در صلح باشیم و انسانی صدمه نبیند؟ مگر انسانیت این نبود که کسی را آزار ندهیم و حق او را نخوریم؟ انسانیت مگر این نبود که عادل باشیم و اجازه دهیم هرکس حق مسلم خود، یعنی آزادی* را داشته باشد؟ (آزادی برای هرکس می‌تواند معنای متفاوتی داشته باشد، برای یکی آزادی ظاهری و پوششی مد نظر است و برای دیگری آزادیِ باطنی و حق زندگی کردن، در اینجا مقصود از آزادی معنای دوم آن است.)به راستی که اینهمه حرف‌های صد من یه غاز یک عده فقط شعار است و شعار که اگر شعار نبود حال شاهد این حجم از قتل عام و نسل‌کشی نبودیم و آن یک عدهٔ معروف اظهار خوشحالی و بی‌خیالی نمی‌کردند. مگر انسانیت این است که ما فقط برای قوم و قبیلهٔ خود انسان باشیم؟ فقط فریاد انسانیتتان برای خانواده و دوست و آشنایان و هم‌طِیفان خود گلویتان را پاره می‌کند؟ چه بسا وطن‌دوستی معقلولهٔ متفاوتیست و بسیار پسندیده، لپ مطلب بنده چیز دیگریست؛ عارضم به خدمت که انسانیت یعنی احساس مسئولیت در برابر تمام انسان‌ها، یعنی ما برای هم‌نوعان خود دل بسوزانیم و اجازه ندهیم کسی به کسی ظلم کند، آیا هم‌اکنون در زمانهٔ خود انسانیت به خرج می‌دهی؟ یا همانند حکام عرب سکوت پیشه کرده‌ای و می‌گویی بیرون از مرزهای جغرافیایی سرزمینم برای من اهمیتی ندارد؟ اگر از ظلم بی‌حد و مرز و نسل‌کشی و قتل‌عام عده‌ای در فرسنگ‌ها به دور از خانهٔ خود به ستوه نیامده‌ای و اظهار بی‌خیالی می‌کنی، باید بگویم بویی از انسانیت نبرده‌ای...</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 09:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیایِ‌کودکانه؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-hsu2xauaghat</link>
                <description>داشتم به این فکر می‌کردم که دنیای بچه‌ها چقدر خوبه!نه دروغی هست و نه دَغل. بچه‌ها خیلی آروم و بی‌آلایش باهم در ارتباطن. کسی به فکر این نیست که سر اونیکی رو کلاه بذاره و یا ازش جلو بزنه. خیلی صادقانه همهٔ اسباب‌بازی‌هاشون رو باهم به اشتراک می‌ذارن و به خوبی همه‌شون ازش لذت می‌برن. ببین؛ کسی دنبال این نیست که با دزدیدن اسباب‌بازی‌های بقیه اسباب‌بازی‌های خودش رو زیادتر کنه! یا حسودیِ این و اون رو بکنه، اگرم از اسباب‌بازی‌ای خوشش بیاد، سعی می‌کنه یکی عین اون و حتی خیلی بهتر از اون رو برای خودش بخره، به دستش بیاره! بَخیل نیستن، به مالِ همدیگه طمع ندارن و خیلی راحت از خودگذشتگی می‌کنن. اگرم دعوایی بشه، هرچقدر هم دعوای بزرگی باشه، با یه &quot;ببخشیدِ&quot; ساده سر و ته قضیه رو هم میارن. درحالی که چند دقیقه قبل با تمام وجود داد زده بودن &quot;قهر، قهر، تا روز قیامت&quot;؛ ولی چه زود یادشون می‌ره و دوباره مشغول بازی می‌شن؟الان بزرگ شدیم؛ خیر سرمون فکر می‌کنیم مثلا متمدنیم! چشممون به مالِ همدیگه‌ست، هرکس به فکر خودشه. دیگه عروسک‌هامون رو باهم به اشتراک نمی‌ذاریم، دیگه تلاشی برای به دست آوردن چیزی نمی‌کنیم، فقط کاری می‌کنیم دیگران هم اون رو نداشته باشن. دیگه خیلی راحت مال و ثروت هم رو می‌خوریم و یه آبم روش سر می‌کشیم. دور شدیم از هم، خیلی دور... دیگه ناراحتی‌هامون کلامی نیست و تا قیامت قهر می‌مونیم بدون اینکه سوءتفاهم پیش اومده رو با یه &quot;ببخشید&quot; حلش کنیم. خیر سرمون هم صدامون رو توی غبغبه می‌ندازیم و می‌گیم:«بزرگیم! متمدنیم و آدم شدیم...» کاش مثل بچه‌ها ساده و پاک و صادق بودیم(:</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 14:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nwwj5mhy9sxx</link>
                <description>چه بگویم؟ که نگفتنم پیداست.. بعضی وقت‌ها اصلا نمی‌دونم چی بگم؛ با اینکه دلم پر از درده و حرف ولی هیچ کلمه‌ای برای توصیفش پیدا نمی‌کنم. همش سکوته و سکوت! سکوت مقابل تمام بی‌رحمی‌هایی که می‌بینم. سکوت مقابل همهٔ زخم‌زبان‌ها. سکوت مقابل فریادها. این منم؟ منی که هیچکس نمی‌تونست بگه بالای چشمت اَبرو نشسته، حالا با هر حرفی دلم هزار تیکه می‌شه و می‌شکنه و من فقط سکوت می‌کنم. می‌دونی؟ دیگه خسته شدم؛ از خودم، از آدم‌های اطرافم، از این محله، از این خونه، از این روزها، از این درس‌های مسخره...نمی‌دونم چقدر باید فرار کنم، تا کِی باید تحمل کنم و چقدر زمان دارم برای بهتر زندگی کردن؛ اما هرچی که هست الانِ من رو داره نابود می‌کنه. الانِ من یه دختر خسته و ناامیده. دختری که اصلا نمی‌دونه داره چیکار می‌کنه و فقط سکوت کرده. نه فریاد می‌زنه، نه دیگه دعوا می‌کنه، نه با کسی دهن به دهن می‌ذاره. در هر صورت؛ خسته شده! دیگه ول کرده همه‌چیز رو. حساس شده، خیلی حساس شده، دلش زود می‌شکنه و زود بهش برمی‌خوره، ولی دیگه ول کرده. می‌ذاره هرکی هرچی می‌گه بگه! دیگه بحث نمی‌کنه سر خیلی چیزها.کاش می‌تونستم بهتر از این زندگی کنم و شاد باشم... </description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 19:29:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردی‌بهشت؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Zoha_Nezamian/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-cvdfqq7hg0dg</link>
                <description>اردی‌بهشت؛ به راستی که چیست این ماه اردی‌بهشت؟ از هرکسی بپرسی نگرش متفاوتی دارد؛ یکی از دردِ امتحانات مدرسه می‌نالد و دیگری از دردِ طرح سوال برای ماه بعد... اما از من که بپرسی می‌گویم اردی‌بهشت یعنی جلوه‌ای از بهشت زیبای خداوند، اردی‌بهشت یعنی سرسبزی و نشاط، یعنی بوی خاک نم‌خورده، یعنی بوی درختان آب خورده، یعنی غم، یعنی باران‌های پیاپی، یعنی بوی باران... باران، برای هرکس معنای متفاوتی دارد، حس متفاوت، درک مختلف؛ اما من می‌گویم باران یعنی درد، یعنی گریستن، یعنی تنهایی و بی‌کسی.این باران خودش وصف حالِ دلتنگ ماست؛ اصلاً خودِ ماست!دلت که می‌گیرد انگار چیزی درون قلبت خود را به در و دیوار می‌کوبد و تقلای بیرون آمدن می‌کند؛ زمانی بیرون می‌آید که گلویت را شکافته و از چشمانت اشک جاری کرده است. گاهی باصدا، گاهی بی‌صدا، گاهی طوفانی و گاهی نم‌نم و آرام. اما بعد از این همه گریه، یک حال سبکی و آرامشی به تو دست می‌دهد که نمی‌توانی وصفش کنی... باران هم همین است! آسمان گاهی جوری رعد و برق می‌زند و حالش بد است که ابرها همه به حالش اشک می‌ریزند، آن هم چه اشک ریختنی، طوفانی! گاهی هم فقط دلش می‌گیرد، دوست دارد برای سبکی‌اش کمی اشک بریزد؛ اما خوبی‌اش می‌دانی کجاست؟ همان جاییست که بعد از کلی باریدن، بوی نمِ باران تمام زمان را عطرآگین می‌کند. همان جاییست که بعد یک بارش سخت و طوفانی، گلی جوانه می‌زند، غنچه‌ای باز می‌شود و خاک جان تازه‌ای می‌گیرد و همین است که می‌گویند:«پایان شب سیه سپید است.» پس اینهمه گریه و بدحالی، می‌ارزد به دیدن جوانهٔ یک گلِ زیبا و رنگین‌کمان هفت‌رنگ!اردی‌بهشت¹⁴⁰⁴. ضحانظامیان؛ </description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 20:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به پایان سال رسیده‌ایم؛</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-xfdss5e2dsbd</link>
                <description>به پایان سال رسیده‌ایم؛ انتهای کوچهٔ اسفندی که از تک‌تک خانه‌هایش بوی رمضان به مشام می‌رسد. بیایید برای یک‌دیگر دعا کنیم؛ دعا کنیم برای دست‌های خسته و پینه‌بستهٔ آن پدری که ماه‌ها جان می‌کَند تا فرزندانش شب‌عیدی بدون لباس نو سر سفره‌ی هفت‌سین نُقلیِ گوشهٔ خانه، ننشینند.برای دلِ مهربان و بی‌ریای مادری که شاید غذا نخورْد و با جمله‌ی معروفش گفت:«از این غذا خوشم نمی‌آید.» تا پسر جَوانش با شکمی گرسنه به خواب نرود.دعا کنیم برای همیشگی ماندن مِهر مادر، برای سبز ماندن نگاهِ خستهٔ پدر؛ به سلامت ماندن همسر و خواهر و برادر و فرزند... برای لبخند دوستان‌مان دعای ویژه‌ای کنیم.دعا کنیم برای شادمانی قلب همسایهٔ مهربانی که در خوشحالی و غم‌هایمان فراموشمان نمی‌کند. دعا کنیم برای شفای تمام بیمارانی که امسال نمی‌توانند نزد خانواده‌هایشان سال را تحویل کنند؛ آنجا با کادر درمان مهربان و بیماران هم‌نوع خودشان، شروع سال متفاوتی را تجربه خواهند کرد. دعا کنیم برای تمام آن‌هایی که با سفره‌ای خالی اما دلی امیدوار خداوند بلندمرتبه را شکر می‌گویند. دعا کنیم برای نگاه پرحسرت آن کودکی که عکس بی‌روح پدرش در گوشهٔ سفره خودنمایی می‌کند؛ اما همچنان لبخند سبزی در گوشهٔ لبش نهفته.دعا کنیم که ای کاش هیچ پدر و مادری در این شب عید نگاه اشک‌آلود فرزند، دلشان را آتش نزند؛ دعا کنیم برای تمام آن‌هایی که زیر بار مشکلات معیشتی کمر خم کرده‌اند اما هنوز نور امید خداوند بزرگ در قلبشان روشن است...دعا کنیم برای آبی و زلال ماندن دلمان تا لبریز از مهر به دیگران باشد. و در آخر؛ دعا کنیم برای ظهور منجی عالم، تا بیاید و عدالت را در سراسر جهان جاری کند... یادمان نرود، دنیا مانند رودی در گذر است؛ دلمان را از سراسر کینه و کدورت پاک کنیم، از تمام غم‌ها و ناراحتی‌ها. گاهی خیلی زود دیر می‌شود.«دو قدم مانده به خندیدن برگیک نفس مانده به ذوق گل سرخچشم در چشم بهاری دیگرتحفه‌ای یافت نکردم که کنم هدیه‌تانیک سبد عاطفه دارمهمه ارزانی‌تان» هرروزتان نوروز، نوروزتان پیروز...🌱🤍به‌قلم✍🏻: ضحا نظامیان</description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 14:07:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسفندماه؛</title>
                <link>https://virgool.io/BABAYAGA1390/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%87-taw32pzsyffs</link>
                <description>حالم همان حال اسفندماه است؛ همانقدر بلاتکلیف، همانقدر سرد، همانقدر بی‌حوصله، همانقدر در انتظار شکفتن دوباره... آیا می‌شود؟ می‌شود من نیز از سردی و پژمردگی و شکستن‌های پیاپی رهایی یابم؟ می‌شود دوباره جوانه زنم؟ می‌شود مانند غنچه گل رز سرخ لبخند زند و دیگران شکفتنم را ببینند؟ به راستی می‌شود از غم و درد و رنج و هجر این اسفندماه بلاتکلیف گذر کنم؟ حال که فکر می‌کنم می‌بینم من خسته‌تر از این حرف‌ها هستم. خسته، بی‌روح، بی‌حوصله، عصبی، بداخلاق و پژمرده... می‌دانی چه نیاز دارم؟ گرمایی که دلگرمی را مهمان قلب یخ‌زده‌ام بکند. آب حیات‌بخشی که ریشه‌ام را مستحکم سازد. می‌دانی چه می‌گویم؟ کسی را می‌خواهم که به او تکیه کنم کسی را می‌خواهم که بی‌ هیچ قید و شرطی دوستم داشته باشید. کسی را می‌خواهم که در روزهای شکست و بدبختی دستانم را بگیرد و از منجلاب لجنی که خود برای خود ساختم بیرونم کشد. به راستی مگر چنین شخصی هست؟ هست؛ ما خبر نداریم. هست جانِ دل؛ هست...تراوشاتِ‌ذهنیِ‌یه‌دبیرستانی؛ ²⁵اسفندماهِ¹⁴⁰³؛ ضحانظامیان؛ </description>
                <category>ضُحاخانومِ؛</category>
                <author>ضُحاخانومِ؛</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 19:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>