<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zohre_aalipour</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zohre_aalipour</link>
        <description>برای بهتر شدن تلاش می کنم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:17:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/243962/avatar/YdVy2K.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zohre_aalipour</title>
            <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌های بلو به آقای دارسی/ شماره دو</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88-hncsrsvbhzs0</link>
                <description>سلام آقای دارسی.روزها خیلی بلندند و هر روز تابستان انگار سه روز پاییز و زمستان است، خسته شدم. برای کم‌ کردن ملال امروز علاوه بر کار و درس، عصر را جور دیگری گذراندم. لا به لای مدادهای رنگی خواهرم ( طراحی لباس می‌خواند و تعداد زیادی مداد رنگی زیبا دارد) یک مداد مشکی نسبتا قدبلند انتخاب کردم، چند بار تلاش کردم تا بالأخره توانستم آن تارهای عاصیِ بی‌حوصله‌ی زیبا را یک جا بین فرق سر و خط گردنم ثابت و محکم کنم.  کانزاشی محبوبم. :))خیالم که از موهایم راحت شد، به جان فرش‌ها افتادم و حتی زیرشان ( کناره‌ها منظورم است) را جارو زدم و بعد هم کتابخانه کوچک اتاق را گردگیری کردم و دوباره همه چیز را سر جای خودش برگرداندم. تمامی این مدت چاوشی می‌خواند و گاهی دستم مکث می‌کرد و چشمانم برای دقت بیشتر، باریک می‌شد تا بهتر بشنوم. در لحظه بشنوم. انگار که من آن مصرع را زندگی کرده‌ام و بدنم این را خوب تشخیص می‌داد برای همین به احترام آن درد، خودمختار سکوت می‌کرد. لحظه‌هایی که حتی سلول‌های مرده‌ام نیز گوش تیز می‌کردند تا بشنوند. راستی به سلول‌های مرده‌تان فکر می‌کنید آقای دارسی؟مراقب خودتان باشید و برایم بنویسید‌. ـ بلو• شماره دو</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 23:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌های بلو به آقای دارسی/ شماره یک</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-lc6nnhyiz8ir</link>
                <description>سلام آقای دارسی.حالتان چطور است؟ماه این شب‌ها زیباتر از قبل می‌تابد آنقدر که دلم می‌خواهد شب را توی حیاط و رو به آسمان به سمت جنوب غربی بخوابم اما ستاره‌های آسمان ما اندک و دورند، ستاره‌های آسمان شما چطور؟ستاره‌ها وقتی دور باشند حتی اگر پرنور باشند، از اینجا کم‌جان نشان داده می‌شوند.نسیم ملایمی می‌وزید که خنک نبود اما از آنجایی که آدم مهربانی هستم، چشمانم را بستم و جوری لبخند زدم که نسیم فکر کند خنک است و مرا هم خنک کرده.ماه بر فراز رصدخانه کاسین خرم آبادامروز خیلی ناراحتم کردند آقای دارسی، اگر حرف می‌زدم دلشان را می‌شکستم و اگر حرف نمی‌زدم، دل خودم می‌شکست. ترجیح دادم دل خودم بشکند. چون اگر دل‌شان را می‌شکستم بعد عذاب وجدانش علی رغم. اینکه حق داشتم گریبانم را می‌گرفت. به نظرم دل‌شکسته بهتر از وجدان پشیمان و ناراحت است.من حال دلم را خوب می‌کنم نگران نباشید، مثلا وقتی چایی می‌خوردم و به ماه نگاه می‌کردم، توی ذهنم با شما کلی حرف زدم و حالا کمی هم برایتان می‌نویسم.راستی اقای دارسی، شما می‌دانید ابرهای باران‌زا، فصل تابستان کجا می‌روند؟اگر می‌دانید لطفا مرا ببرید آنجا، دوست دارم شب را با صدای قطره‌های باران بخوابم و صبح که پنجره را باز می‌کنم بوی باران بیاید داخل و دستم را که دراز می‌کنم شاخه‌های درخت گیلاس یا آلبالو به من سلام کنند.راستی امروز کسی گفت خیلی کوچولویی و سنت به قد و قواره‌ات نمی‌خورد. راستش بهم برخورد و البته گاردم را کمی پایین آوردم اما گفتم که از این حرف حس خوبی نگرفتم و ظریف با کوچولو فرق دارد، اینکه نسل‌های امروزی اغلب اسکلت درشتی دارند دلیل نمی‌شود که ما کوچولو باشیم، ما ظریف‌تریم به نظرم.همان نازک‌تن.اینکه هر کلمه را از زبان چه کسی بشنویی خیلی مهم است. مثلا اگر شما می‌گفتید، جواب‌های قشنگ و بهتری داشتم و گاردی هم در کار نبود اما غیر از شما بگوید قضیه فرق دارد.برای نامه‌ی اول زیاد نوشتم؟عیبی ندارد، تا نامه بعدی می‌توانید چندین بار بخوانید.یک عکس هم برایتان می‌فرستم، همان عکسی که در اینستاگرام شیر کردم و این اتفاقات افتاد را هم می‌فرستم.مراقب خودتان باشید و برایم بنویسید‌.ـ بلو• شماره یک</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 20:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه بر شعر شماره ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-qdy6w4gbp6q6</link>
                <description>حسین پناهیدیوونه کیه عاقل کیه جونور کامل کیهواسطه نیار به عزتت خمارمحوصله‌ی هیچ کسی رو ندارمکفر نمیگم سوال دارمیک تریلی محال دارمتازه داره حالیم میشه چیکارممیچرخم و میچرخونم سیارمتازه دیدم حرف حسابت منمطلای نابت منمتازه دیدم که دل دارم بستمشراه دیدم نرفته بود رفتمشجواب زنده بودنم مرگ نبودمردن من مردن یک برگ نبوداون همه افسانه و افسون ولش؟این دل پر خون ولش؟دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟خیابونا سوت زدنا شپ شپ بارون ولش؟دیوونه کیه عاقل کیه؟جونور کامل کیه دیوونه؟کیه عاقل کیه جونور کامل کیه؟آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والله؟مات و پریشونم کنی که چی بشه نه بالله؟پریشونت نبودم؟من حیرونت نبودم؟تازه داشتم میفهمیدمکه فهم من چقدر کمهاتم تو دنیای خودشحریف صد تا رستمهگفتی ببند چشماتو وقت رفتنهانجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمهعمو زنجیر باف زنجیرتو بنازمچشم من و انجیرتو بنازمعمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم• حسین پناهی</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 22:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش تابستان باران ببارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-p8fwmomukway</link>
                <description>مقدمهاز صبح دیوانه‌ای درونم به این طرف و آن طرف می‌رود و می‌پرسد قرار است تابستان سه ماه طول بکشد و در این مدت باران نبارد؟می‌میرم که... .دلم می‌خواهد چشم روی هم می‌گذارم تابستان تمام شود، نه فقط به خاطر گرما، نه به خاطر روزهای طولانی، نه به خاطر شلوغی‌های تابستانه بلکه بیشتر به خاطر بارانی که در تابستان خودش را دریغ می‌کند. واقعا تابستان باران نمی‌بارد و این موضوع آزارم می‌دهد، برای همین این تابستان بیشتر نوشته‌هایم را تحت عنوان این رؤیا می‌نویسم: «کاش تابستان باران ببارد.»یک شعر از محمدابراهیم جعفریمحمد ابراهیم جعفریبعد از جنگ، با چوبدستمانجیرهای تازه را برای تو خواهم چیدبا تو خواهم ماندبا تو خواهم خواندو تو را در بهت آفتابی‌ات خواهم بوسیداگر ابرها بگذارند.پناه بر شعر:توی خیالم محمد ابراهیم جعفری وقتی می‌خواسته شعری بنویسد، بیشتر شبیه یک نقاش بوده که تصویری خلق کند. قلم‌ موها را برمی‌داشته و با نرمی و آرامش بوم را رنگ می‌زده. رنگ‌هایی که قلب سخت را نرم کند، پروانه‌های مرده را زنده‌کند و ستاره‌های تاریک را روشن کند.‌روزهایی در زندگی‌ام است که به خودم می‌گویم: پناه ببر به شعر، صدا، کلمه، دیالوگ. جست و جو می‌کنم‌... شعر می‌خوانم و البته بیشتر می‌شنوم. شنیدن شعرهای محمدابراهیم جعفری با صدای خودش چیز دیگریست. چند روز است که بین احساسات مختلف دست و پا می‌زنم، به خودم فرمان صبر و سکوت داده‌ام و فرمانپذیر بوده‌ام. حالا پشت این میز، میان کتاب‌های درسی و غیر درسی و برگه‌های کاهی برای تمرین نوشتن و ماژیک بلاتکلیف آبی و خودکاری که دیگر نمی‌نویسد، شعر می‌شنوم.</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 20:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزارتوی شنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D9%86%DB%8C-effi2don5ppe</link>
                <description>پریشان، سردرگم، به دنبال رهایی...حس می‌کرد دوباره گم شده، از آن گم‌شدن‌های سخت، گم شدن درون خویش، درون هزارتوی تاریک خویش.به دستانش نگاه کرد و حرف دلش را بر زبان آورد: بشکند دستم که راه بر روی نور بستم.گفت و بلند شد، دستانش را زیر بغل زد و فقط به پاهایش اجازه رفتن داد، چند قدم بیشتر برنداشت، می‌ترسید. جایی را درست نمی‌دید، می‌ترسید دست دراز کند و به این هیولای ترسناک دست بزند و اتفاق بدتری رخ دهد.حقیقت سرد و تلخ بود، کامش زهر شد، چشمانش سوخت، قلبش تیر کشید، نشست و با عجز اعتراف کرد: بشکند دستم که در بر روی نور بستم.تصمیم گرفت بخوابد، فکر می‌کرد شاید اگر به خوابیدن اصرار کند، دیگر بیدار نشود. پایان غم‌انگیزی‌ خواهد بود اما راه بهتری به ذهنش نمی‌رسید.بین دو راهی خوابیدن برای همیشه یا بیداری توی تاریکی، صورتش خیس شد. فکر کرد بالأخره چشمه‌ی اشک‌ش جوشیده اما کدام اشک پا دارد تا خودش را به ستون فقرات برساند و آنجا را خیس کند؟چشمانش را بازکرد، باران آمده بود، بی‌صدا، قطره قطره و با سخاوت. تقاضای نور داشت اما باران آمده بود، از آسمان، از آن بالا که دستش نمی‌رسید اما می‌دانست قشنگ است، برعکس هزارتوی خودش، هزارتوی آسمان قشنگ است.یاد هزار توی خودش افتاد، سرش را پایین آورد، نگاهش مات شد، هزارتو آرام آرام فرو می‌ریخت زیر قطرات باران بی هیچ مقاومتی.تعجب کرد! چگونه این هیبت ترسناک با این قطره‌های ریز فرو می‌ریزد؟! به خودش جرأت داد، یک دستش را جلو برد، ضربه نزد فقط جسارت کرد با نوک انگشتان لمسش کند، دستش برنگشته بود که زیر دستش فروریخت، به همین راحتی!خندید، آرام آرام بعد تبدیل به قهقه شد، باورش سخت بود اما حقیقت این‌بار شیرین بود، این هیولای تاریک و پرپیچ و خم، شنی بود و منتظر یک اشاره، یک جسارت تا فرو بریزد.حالا با دست و پا، ضربه می‌زد و حجم عظیمی از هزارتو فرو می‌ریخت و با هر فروریختن، باریکه‌ای از نور نمایان می‌شد. هزار تو نابود می‌شد، او قهقه می‌زد و حرف دلش را فریاد می‌زد: دوستت دارم رهایی، دوستت دارم رهایی و باران لبخند به لب، یک گوشه ایستاده بود و تماشا می‌کرد.پ.ن: دوست دارم نقاش این کلمات شوم.پ.ن۱: هزارتو قصه‌ی خودش را دارد که خواهم گفت.پ.ن۲: شما چه می‌کنید با هزارتوی تاریک‌تان؟</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 17:02:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ موقعیت دو صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%B5%D9%81%D8%B1-hkbqpa3e9y7g</link>
                <description>کمتر از ۵ روز دیگر ۱۴۰۰ تمام می‌شود و سال ۱۴۰۱ شروع می‌شود، سالی که نامش را موقعیت صفر_یک می‌گذارم و هر وقت این عبارت را به کار بردم، بدانید منظورم سال ۱۴۰۱ است.از چند روز قبل به بررسی سال ۱۴۰۰ و اتفاقاتش پرداخته‌ام و برنامه‌ی ۱۴۰۱ و فروردین را نوشته‌ام.  اما امروز نشستم و کمی اتفاقات و رفتار خودم را تحلیل کردم که دوست داشتم بخش‌هایی را اینجا ثبت کنم.سال ۱۴۰۰ فراز و نشیب‌های زیادی داشت. من بعد چند سال کنکور دادن، بالأخره دانشگاه قبول شدم. آن هم وقتی امیدی نداشتم چون همیشه سر کار بودم و جمعه‌ها که وقت استراحتم بود هم به شستن لباس و مرتب کردن اتاق و... می‌گذشت. من فکر می‌کنم این قبولی نتیجه‌ی خواندن‌های قبل و تلاش یکی دوماه قبل از سر کار رفتنم و البته تکیه به دانسته‌ها سر جلسه‌ی کنکور و صد البته لطف خداوند بابت تلاشم بود. به نظرم نتیجه‌ی تلاش‌ها گم نمی‌شود و بالأخره یک‌جایی به تو برمی‌گردد.یکی از رفتارهای خوب من در ۱۴۰۰، انعطاف، پذیرش و مسؤلیت پذیری بود. بهتر و بیشتر از قبل مسؤلیت خودم و تصمیماتم را به عهده گرفتم و این امر باعث شد، در انتخاب‌ها و تصمیم‌گیری‌هایم بیشتر دقت کنم، از طرفی منتظر هیچ دست غیبی نباشم تا معجزه‌ی زندگی‌ام شود، خودم باید برای رسیدن به خواسته‌هایم تلاش کنم.من به واسطه‌ی کارم با آدم‌های زیادی مراوده داشتم. آدم‌هایی با خصوصیات، سلایق و نظرات متفاوت و تا حدودی یادگرفتم که با هر کدام چگونه باید برخورد کنم و همین امر باعث شد یکی از هدف‌هایم در ۱۴۰۱ یادگیری مهارت ارتباط باشد.امسال با توجه به ظرفیت کنونی من، سال سختی بود اما بالأخره گذشت و من توانستم دست‌‌آوردهای خوبی داشته باشم چون ادامه دادم. این خیلی مهم است که هر اتفاقی می‌افتد ادامه دهی و یک عامل مهم این وسط باید باشد به نام انگیزه، انگیزه‌ی رسیدن به هدف. و من این نکته را از امسال برمی‌دارم که هدف‌هایم  مشخص باشند که بتوانم تصورشان کنم و آنقدر دوستشان داشته باشم که به خاطرشان ادامه بدهم. من حتی گریه می‌کردم اما کوتاه نمی‌آمدم و ادامه می‌دادم.از دیگر اتفاقات خوب که باعث گرفتن نتایج خوب شد، آدم‌های اطرافم بودند، آدم‌های امن و اهل مشورت که در مسائل مختلف با آن‌ها مشورت می‌کردم و حرف‌هایشان تا حدود زیادی کمکم می‌کرد.امسال سعی کردم از منطقه امنم خارج شوم، ریسک کنم و جسارت داشته باشم و فکر می‌کنم موفقیتم را تا حد زیادی مدیون این مورد هستم؛ جسارت نه گفتن، جسارت بیان نظر مخالف، جسارت رفتن به مسیری که همه می‌گویند نمی‌شود و... امسال دلم می‌خواهد بیشتر و بهتر ریسک کنم و جسارت به خرج دهم برای کشف‌های بهتر. اما مهم‌تر از همه، برنامه‌ریزیبود، همیشه عمل نمی‌کردم یا تمام برنامه‌های روزانه تیک نمی‌خورد اما یک نقشه داشتم و همین مرا از گیجی و چه کنم چه کنم‌ها نجات می‌داد و باعث می‌شد مفیدتر باشم. و امسال قصد دارم خیلی مشخص و ملموس و واقع بینانه برنامه ریزی کنم، هر چه شفاف‌تر و واضح‌تر، کارایی بیشتر.امسال تنبلی کردم، خیلی کتاب نخواندم، فیلم ندیدم، ورزش نکردم، سفر نرفتم و....اما در موقعیت صفر و یک حسابی برایشان برنامه دارم.شما برای ۱۴۰۰برنامه ریزی کردید؟ چه برنامه‌هایی؟ :)</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Thu, 17 Mar 2022 18:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین‌های شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-yf1rzeuq3jkz</link>
                <description>پرواز به سمت نقطه‌ی دلخواهمن تقریبا سه سال پیش تصمیم گرفتم منظم‌تر و واضح تر برنامه‌هایم را بنویسم و از روی دفتر دنبالشان کنم چون متوجه شدم وقتی می‌نویسم کارهایم بهتر پیش می‌رود. در این بین یک صفحه را شماره گذاری کردم و همه‌ی اهداف دلخواهم از ریزترین مسئله که به پوستم مربوط شود تا اهداف تحصیلی و کاری را نوشتم. هر سالی که گذشت لیستم را چک کردم و آن‌هایی که تیک انجام می‌خوردند که خوشحالم می‌کردند و هر کدام که تیک نمی‌خورد اگر هنوز هم میل رسیدن داشتم به دفتر سال جدید منتقل می‌کردم و گاهی چیزهایی اضافه و کم می‌شد از این لیست. از پارسال نوشته بودم پادکست و خواندن و بعد از یکسال دیروز با یک متن که برای یک مسابقه فرستادم شروع کردم و تصمیم دارم ادامه بدهم و قطعا به شما هم معرفی‌اش خواهم کرد اگر دوست داشتید بشنوید.برای مسابقه یک متن را خودشان دادند و من هم خواندم و با شما هم به اشتراک می‌گذارم. این اولین کار من است. اولین کاری که با تمام خطاهایش شیرین است.(صدا بدون ادیت است و فقط نویز آن گرفته شده و موزیک اضافه کردم).متأسفانه نتوانستم نسخه صوتی را اضافه کنم و می‌توانید در کانال من بشنوید.https://t.me/azdellchannel/1765</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 12:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهایی که می‌گذرند</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%86%D8%AF-vvzkjbeapa56</link>
                <description>اینجا نشسته بودیم و من این عکس را برداشتم برای یادگاری.سلام?از آخرین  مطلبی که اینجا نوشته‌ام خیلی می‌گذرد، برای من هم خیلی گذشت وسخت گذشت اما هنوز من هستم، نفس می‌کشم و دلم بهتر شدن، رشد و پیشرفت می‌خواهد.راستش آخرین کارهایی که برای رشدم کردم (کتابی، پادکستی، آموزشی و...) سهم کوچکی از روزهایم داشتند و من الهه‌ی اتلاف وقت و غوطه‌ور شدن در غصه‌ها بودم در این روزهایی که گذشت.تصمیم گرفتم باز هم بنویسم با تلنگری که امروز دوستم به من زد. این تلنگر را نوشتم و دوست داشتم با شما هم به اشتراک بگذارم.و یک نکته بگویم بارها به من ثابت شده که تا خودت نخواهی بلند شوی کاری از دست هیچ مشاوری برنمی‌آید. من می‌خواهم بلند شوم.داستان امروز:اینجا نشسته بودیم، روبه روی این ستاره که شبیه ماه شکار شده است. غروب بود  و علیرضا قربانی می‌خواند و  عجب خواندنی هم بود، به دلم می‌نشست. من به روبه رو نگاه می‌کردم و او از کتابی که دوست داشت می‌خواند. به خودمان آمدیم تاریک شده بود، قصد آمدن کردیم.یک جمله گفت که یادم نمی‌رود، گفت پیامبر واژه‌ها، واژه کم آورده؛ این صفت برای من خیلی بزرگ و سنگین است ولی خوشم آمد و حق با او بود، واژه کم آوردم، راستش از آخرین کتابی که  تمام کردم و لذت بردم خیلی می‌گذرد.حالا این جمله به من تلنگر زد که دوباره بخوانم، بنویسم، لذت ببرم، با واژه‌ها خیال کنم، سفر کنم و پیامبر واژه‌های پر از واژه شوم برای سادات، برای خودم.چهارم آبان ۱۴۰۰زهره‌عالیپور#روزهایی_که_می‌گذرند </description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 21:58:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند پنجره شکسته دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-v4z8u9gnnipy</link>
                <description>پنجره سالم درون ساختمان سالم.اگر شما از کنار یک ساختمان با پنجره های سالم عبور کنید، هیچوقت سنگی سمت پنجره‌ها پرت نمی‌کنید اما اگر از کنار یک ساختمان با پنجره‌های شکسته عبور کنید،ممکن است این حس در شما القا شود که ساختمان خالی ست و اگر شما هم سنگی سمت آن پنجره شکسته پرت کنید اتفاقی نمی‌افتد.این نظریه پنجره شکسته در جرم شناسی‌است  که بیان می‌کند وجود پنجره شکسته در خانه، ساختمان و نظایر آن این پیام را می‌دهد که اوضاع به سامان نیست و نظمی وجود ندارد و نظارت و نگهداری محیط‌های شهری در یک وضعیت خوب ممکن است از خرابکاری بیشتر جلوگیری کند.حالا تصویر کنید وجود آدمی یک ساختمان است و ویژگی‌های روانی همان پنجره‌ها.اگر یک پنجره شکسته در وجود آدم باشد مثل وابسته بودن، ممکن است دیگران را وادار کند تا سنگی بردارند و از همان پنجره شکسته‌ای که دارید شما را مورد اصابت قرار دهند و هر چه این پنجره شکسته ترمیم نشود و به همان حالت بماند به مرور اوضاعش خراب‌تر می شود.پس مرحله اول شناخت پنجره‌های شکسته است و مرحله دوم ترمیم هر چه سریع‌تر این پنجره‌ها جهت جلوگیری از خرابی بیشتر است.پ.ن:این مطلب را با استفاده از نظریه پنجره شکسته در ویکی پدیا و برداشت از چند مطلب مشابه در ویرگول نوشتم.عکس را هم  از  https://www.instagram.com/p/CRJcKIxn5QW/?utm_medium=copy_link  برداشتم.</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 13:18:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر جای من بودید</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AF-b1oryvj82kqg</link>
                <description>سلام.از آخرین پستی که اینجا نوشتم، خیلی می‌گذرد و من اکنون آن‌جای زندگی ایستاده‌ام که همه‌‌ی درهای پیش رویم قفل شده‌اند، نمی‌دانم از گشودن کدام در شروع کنم، اصلا نمی‌دانم چگونه از جایم بلند شوم، همه‌ی جملات انگیزشی رنگ با‌خته‌اند، همه‌ چیز تکراری و خسته‌کننده است.من نمی‌دانم چه کنم. می خواهم بنویسم، نوشتنم نمی‌آید. می‌خواهم قوی باشم، خسته‌ام، می خواهم نباشم، نمی‌شود.نمی‌دانم.....و می‌دانم من تنها آدمی نیستم که این شرایط را تجربه می‌کند و همه‌ی آدم‌ها دست کم چندبار در زندگی‌شان ممکن است این احساس به سراغ‌شان بیاید، شما چه می کنید این جور مواقع؟</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 12:44:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجایید؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-nqsyufrzmayx</link>
                <description>آدم گاهی باید عقب بایستد، و یک نگاهی به خودش و زندگی اش بیاندازد،کجای این زندگی ایستاده؟درست رفته مسیر را؟آدم های همراه همان هایی هستند که باید باشند یا نه؟من آشفته شده بودم و حالا در حال مرتب کردن خودم و این زندگی ام،در حال چیدن،نظم دادن.شما کجای زندگی ایستاده اید؟!</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 16:34:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فدای سرت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%81%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-pncpsuaj9jdf</link>
                <description>بیا نسبت به این «نشدن ها»خوشبین باشیم.غرنزنیم،گله نکنیم،شاکی نشویم.بیا رفیق این «نشدن»بشویم،بگذاریمش کنار دستمان،دست دور گردنش بیندازیم یا نه بنشانیمش روبه رویمان،رفیقش شویم،بگذاریم حرف بزند،اظهار وجود کند،بررسی‌اش کنیم و بعد حلش کنیم.بیا یک جور دیگر نگاهش کنیم،شاید حل شد.نشد،دوباره و دوباره از راه های دیگر نگاهش کنیم.نشد،فدای سرت،همین که تا آخرین لحظه ناامید نشدیم و برای حل کردنش جنگیدیم کافیست.بگذار دیگران حرف بزنند هر جور که دلشان می خواهد،مهم من و تو هستیم که می دانیم تا آخرین لحظه تلاش کردیم،سرمان را بالا می گیریم،ما توضیحی به کسی بدهکار نیستم،همین که شرمنده خودمان نیستیم کافیست.لحظه ای بنشین،خستگی ات را در کن،راه های زیادی منتظر قدم های ماست.«شدن ها»ی زیادی چشم به راه ماست.#زهره_عالیپور</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 13:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدو.</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D8%A8%D8%AF%D9%88-fofuwtpbfuiy</link>
                <description>_شجاع نباش،هر وقت در خطر بودی فقط بدو.فارست گامپ را دیدم و حتما دوباره هم می بینم فیلمی براساس رمانی به همین اسم با بازی زیبای تام هنکس که برنده ۶ جایزه اسکار شد.نحوه‌ی روایت فیلم ایده ی قشنگی بود،نشستن روی یک نیمکت و روایت چند دهه از زندگی از زبان اول شخص و قهرمان داستان.فارست(فورست) پسر بچه‌ ای که به طور مادرزاد پاهایش مشکل دارد،بهره هوشی پایینی دارد،دوستی ندارد،همه او را احمق خطاب می‌کنند،مسخره اش می‌کنند و تا حدودی اذیتش می کنند ولی او با تمام محدودیت‌های جسمی و ذهنی به موفقیت‌های بزرگی می رسد.دایره‌ی اطرافیانش (چیزی که فیلم نشان می‌دهد )مادرش هست و بعد از ورود به مدرسه دوست دخترش جنی و کمی بعد یک سرباز به نام بوبا(بابا) و بعد ستوان دن تیلور که در جنگ ویتنام با این دو آشنا می شود و در آخر هم پسرش فارستدر طی فیلم جملاتی از مادرش بیان می‌کند که نشان دهنده تأثیر مادرش روی اوست.از جمله:_مادرم می‌گوید :زندگی مثل یه جعبه شکلات است و تو نمی دانی چه چیزی از آن به دست می‌آوری._هرگز اجازه نده کسی بگوید که آنها از تو بهتر هستند.جنی که تنها دوست او از بچگی بوده و زندگی و مشکلات خاص خودش را دارد و در نهایت باهم ازدواج می کنند.یک جمله ماندگار از جنی این است که از فارست می‌خواهد شجاع نباشد و هر وقت در خطری بود فقط بدود.در جنگ ویتنام با یک سرباز سیاهپوست به نام بوبا هم‌گروه می‌شود و همیشه با هم هستند البته فارست بیشتر شنونده است. اما بعد از جنگ و کشته شدن بوبا،فارست تلاش می‌کند آرزوی بزرگ بوبا را به همراه ستوان تیلور که بر خلاف خواسته خودش فارست او را که در جنگ سخت زخمی می شود نجات می‌دهد، برآورده کند.نکته جالب در مورد فارست این است که در هر بازه تمام فکرش یک موضوع است،عمل می کند و در آن هم موفق می شود،همین هم باعث قهرمان شدن او در رشته‌های مختلف ورزشی می شود بی آنکه هدفش قهرمان شدن یا حتی دیده شدن باشد. او بعد از تلاش و شکست چندباره آرزوی دوستش،بوبا را برآورده می‌کند و وضع مالی‌اش نیز خوب می‌شود.فارست دیدگاه جالبی دارد،مثلا وقتی جنی از او می پرسد:لحظه‌ای بود که در ویتنام بترسی؟فارست بعد از کمی فکر کردن و گفتن از باران های سخت و گرسنگی و جنگ،از آسمان ستاره باران شب که بعد از یک باران سخت تماشا کرده،اشاره می‌کند.و همچنین روشی که برای هضم اتفاقات تلخ از جمله رفتن جنی برمی‌گزیند بی آنکه به آن فکر کند،دویدن است و چند سال پیاپی می‌دود.وقتی از او پرسند چرا میدوی؟ می‌گوید نمی‌دانم.و همینطور سه سال و اندی می دود و بعد دوباره به خانه برمی گردد._پ.ن:پیشنهاد می کنم اگر ندیدید،ببینید.</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 15:14:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادش بخیر?</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-kc2fwgrxexml</link>
                <description>باز باران با ترانهباران زده و من،خاطراتم نم برداشته اند،بوی خوش و اشک آلودشان بلند شده،نفس عمیق می کشم و سریال بارانی زندگی ام سریع از ذهنم می گذرد،پر رنگ ترینشان ۱۸سالگی است،مسیر مدرسه تا خانه.چقدر از قصد دیر کرده باشیم تا سرویس مدرسه برود خوب است؟حسابش یادم نیست.می گویم خوش،به این دلیل که جمعمان که گاهی دونفره می شد،خودمان بودیم،بی غل و غش،بی چتر،بی غر زدن که لباسم خیس می شود،کثیف می شود،چتر ندارم و....آخ که چقدر خندیدیم و چقدر دویدیم و چه چایی های که با مزه ی باران نخوردیم.اشک آلود هم بودند،ولی ته آن اشک ها خنده بود،دل قرص بود که میدانست رفیقی هست،کسی هست که مرهم بشود برایت.خلاصه قصه ی باران،همان قصه ی آشنای درد و دواست که هم تو را غم انگیز می کند و هم زلالت می کند.می گویند باران برای عاشقان است،نه عزیز جان، باران،فصل آزادی دیوانگان است و چه عالمی خوش تر از دیوانگی.#زهره_عالیپور_سمت ما باران آمده سمت شما چطور؟_راستی خاطره های بارانی‌تان چگونه اند؟</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 21:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می گذرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-r9d29ydpirds</link>
                <description>امروز حجم زیادی ناراحتی را با خودم حمل کردم،خیلی سنگین بود آنقدر که اشکم را برای چند دقیقه درآورد،اگر به خودم نهیب نمی زدم و کارهای عقب مانده صدایم نمی زدند،معلوم نبود آبیاری صورتم چقدر طول بکشد.کم کم که روز به فنا می رفت،این توده‌ی حجیم دوست نداشتنی هم کوچک می شد و وقتی خورشید غروب کرد،من ماندم و یک معذرت خواهی که منتظر بیان شدن بود.من از خودم معذرت خواستم که شادی و لبخند را از او دریغ کردم،از دست هایم که دلگیرشان کردم و از سرعت ‌شان کاستم،از پاهایم که رمق‌شان را گرفتم،از چشم هایم که میان رودشان انداختم و از زمانم که رفته بود و هیچ افسوس و معذرت خواهی‌ای جبرانش نمی کرد.زهره عالی پور</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 22:34:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%DA%A9%D9%81%D8%B4-gneo2bdynphp</link>
                <description>به تعداد آدم ها قصه برای گفتن و شنیدن هست.همراه خانم میم وارد مغازه کفش فروشی شدیم.خانم میم قصد داشت یک جفت بوت بخرد که به لباس های جدیدش بیاید،خب می دانید اینجا تناقض هایی که مد نباشند،مهر بی کلاسی و بد تیپی می خورند.خانم میم از دوجفت کفش خوشش آمد و تردید داشت که کدام را بردارد و مرد جوان فروشنده که انگار آرام و قرار نداشت و در حالت قدم رو صحبت می کرد؛چندبار میان توضیحاتش در مورد جنس کفش ها،گفت:اگر دو جفت را هم بردارید ضررنکرده اید چون هر دوجفت قیمت یک جفت هم نمی شوند.راست هم می گفت قیمت هر دو جفت کمتر از قیمت یک جفت کفش می شد.خانم میم گفت ما می دانیم قیمت دو جفت کمتر از یک جفت است ولی مسئله جیب ماست که توانایی پرداخت دو جفت را ندارد و فروشنده دیگر در این مورد حرفی نزد.خانم میم هم یک جفت کفش را حساب کرد و از مغازه بیرون آمدیم.زهره عالی پورداستان شماره یک:کفش_زندگی‌مردم‌شهر</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 13:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1.سرآشپز</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/1%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2-yyjd9kdtglye</link>
                <description>این فیلم رو وقتی داشتم سرچ می کردم جز فیلم های انگیزشی دیدمش،فکر می کنم قبلا هم از تلویزیون پخش شده ولی خب من دوباره نگاش کردم،به نظرم یه فیلم متوسط بود که خیلی سریع پیش رفت در صورتی که می تونست آروم تر پیش بره و بیشتر روی حالات کاراکترها کار کنه.پیامی که من دریافت کردم این بود که یک:برای به دست آوردن یه موفقیت بزرگ،بزرگ تر از چیزی که هم اکنون داری یا تو فکرشی،باید یه چیزایی و گاهی کل چیزاتو از دست بدی و از صفر شروع کنی.دو: آدم باید عاشق کارش باشه،دوست داشتن کافی نیست باید عاشق باشی تا بتونی سختی های مسیر رو تحمل کنی و بگذرونی.و نکته ای برای خودم و شما اینکه مهم نیست الان کجای زندگی ایستادین فقط سعی کنید بهترین ورژن خودتون باشید،بهترین ورژن یعنی هم کارات رو به بهترین نحو انجام بدی هم خودت از زندگی و لحظاتت لذت ببری.زندگی کوتاهه شروع کنیم?</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 23:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید شبیه من باشی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-xp7lghaful1v</link>
                <description>من از بچگی خیلی اهل فیلم و تلویزیون نبودم،هنوز هم نیستم البته گاهی میبینم ولی وابسته نیستم و این روزها همون اندک رو هم نگاه نمی کنم اما چند وقتی هست که تصمیم گرفتم نگاه کنم البته نه فیلم های تلویزیون که راستش خیلی خوشم نمی یاد،بدبختی ها رو بیشتر بولد می کنه و شبکه نمایش خانگی هم این چند وقت کپی فیلم های ترکی شده(معلومه فیلم خوب هم دارن،من ندیدم به هر حال این نظر شخصی منه).خلاصه نشستم برا اولین قدم یه لیست از فیلم هایی که راجب موضوعاتشون یه سرچ کوچک انجام دادم،تهیه کردم و تصمیم گرفتم جمعه ها یا پنج شنبه ها یک فیلم ببینم و براتون اینجا بنویسم.اسم یک فیلم که دوست دارید دوباره ببینیدش رو برام می نویسید؟</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 23:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معطل نکن،بنویس.</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%85%D8%B9%D8%B7%D9%84-%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-yfflcscjsphl</link>
                <description>راهنمایی که بودم،معلم ادبیاتمان که امیدوارم هر کجا که هست دلش شاد و تنش سالم باشد،برایمان کلاس شعر گذاشت،وقت گذاشت و با حوصله ما را به جایی رساند که محفل شعر بزرگان شهر برویم،بله به محفل شعر برویم و از آنجایی که قدّمان به میکروفون نمی رسید،میکروفون را به دستمان دادند.یادم هست این معلم عزیز همیشه گوشزد می کرد،بچه ها همیشه کنارتان یک دفترچه و خودکار داشته باشید،گاهی چند کلمه یا جمله به ذهن آدم می آید که گاهی خوب هم هستند ولی چون در لحظه یادداشت نمی شوند یا مثلا میگوییم برای بعد،فراموش می شوند.می گفت شما همان ها را بنویسید و بعد ادامه دهید و یا شاید خود این کلمات اولیه را هم تغییر دهید،اما به این الهامات یک دفعه ی ذهنی که گاهی نیمه شب یا وسط یک مهمانی شلوغ،هنگام ظرف شستن یا حتی صحبت کردن با کسی به سراغتان می آید بها بدهید.اعتراف می کنم بعد از تمام شدن کلاسمان با آن معلم،هم شعر گفتن را کنار گذاشتم هم نوشتن را،انگار یک هیجان بود،یک هیجان شیرین که دوره ی قشنگی را برایم رغم زد و حالا بعد هفت یا هشت سال،چند سال است که به نوشتن یک جور دیگر علاقه پیدا کرده ام و شاید دلیلش خواندن باشد،وقتی بخوانی،ذهنت کلمات را برمی دارد و رژه کلمات شروع می شود و نیرویی پشت این کلمات است که تو را وادار می کند که آن رژه را روی کاغذ پیاده کنی.و من حالا که دارم دل به دل این علاقه ی نورسته و شیرین می دهم بعضی حرف های معلممان یادم می آید از جمله اینکه هر وقت چیزی به ذهنت رسید،معطل نکن،آن را یادداشت کن.خیلی وقت است رویای نوشتن کتاب در ذهنم پیچ و تاب می خورد و می دانم که راه بسیار سخت و طولانی دارم برای اینکه کسی بخواندم و یادش بماند رژه کلمات من را و من به خودم قول داده ام حمایتش کنم.(مشتاق راهنمایی دوستان هستم?)</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 12:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرهمی به نام«خودم»</title>
                <link>https://virgool.io/@Zohre_aalipour/%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-puucx39lrzpi</link>
                <description>همیشه سبز می مانم?از وقتی تصمیم گرفتم مسؤلیت زندگی ام با همه ی پستی ها و بلندی هایش را بپذیرم،قول دادم،حواسم به خودم باشد،هر روز بیشتر از دیروز و یک دلیل بزرگ و پررنگ در ذهنم داشته و دارم:«تو بعد از خدا،خودت را داری دختر پس مواظب خودش باش»و مواظب خودم هستم اگرچه گاهی کوتاهی می کنم،به وقت شادی پا به پای کودک درونم حرکت می کنم و اجازه نمی دهم نگاهی،حرفی آن شادی را از او بگیرد،به وقت موفقیت تشویقش می کنم،به وقت غم بغلش می کنم،به وقت اشک پا به پایش گریه می کنم وهر وقت تنبیه نیاز داشته باشد،تنبیهش می کنم.خلاصه من در کنار خودم دنیایی دارم که با هیچ چیز عوضش نمی کنم،خودی که خیلی نزدیک به من است و هیچ سانسوری را نمی پذیرد درصورتی که گاهی آدم در مقابل صمیمی ترین آدم های زندگی اش هم پناه به سانسور شدن می برد،خودی که انتهای همه ی ماجراها بلندم می کند و اجازه له شدن به من نمی دهد،خودی که چون یک طبیب،یک مشاور،یک رفیق کنارم هست و من سعی می کنم همیشه مراقب خودم باشم.مراقب خودتان هستید؟پایان</description>
                <category>zohre_aalipour</category>
                <author>zohre_aalipour</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 20:26:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>