<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zaraw.t</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Zztf</link>
        <description>زهرا تلخابی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 11:07:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/194695/avatar/RLr5Vo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zaraw.t</title>
            <link>https://virgool.io/@Zztf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سنگینی عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/@Zztf/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-b4ejsgcbw3yd</link>
                <description>یه شب بغض ته گلوم ، که حسابی بزرگ شده بود و دنبال بهونه میگشت ؛ با یه اتفاق کوچیک  ترکید .انقدر بد ترکید که نتونستم اشک هامو از کسی پنهان کنم.پس از خوابگاه زدم بیرون و تو محوطه دانشگاه ، جایی که هیچ کس به جز خودم نبود ، های های گریه کردم ، انقدر گریه کردم که خسته شدم و برای جبران خستگی از دانشگاه خارج شدم تو کافه دانژه ی باهنر  خودم رو یه لیوان هات چاکلت داغ و غلیظ  مهمون کردم بعدش تصمیم گرفتم که قوی تر بشم بعد از اون شب من بی تفاوت تر شدم نمیدونم یه حس بی تفاوتی عجیبی که با بقیه بی تفاوتی هایی که قبلاً تجربه کردم فرق داشت شاید چون عمیق تر بود انقدر عمیق که گریه کردن  رو برام سخت کرداولش ترسیدم یعنی هر مشکلی که پیش می اومد باز هم گریه ام نمی‌گرفت ، انگاری که قهر کرده باشه ؛ منو برای همیشه تنها گذاشته بود.یه مدت که گذشت گفتم  : « بهتر ، لابد حسابی قوی شدم ، اصلا کی به گریه کردن نیاز داره ! » اما الان الان چند وقتیه که یه چیزی روی سینه ام سنگینی می‌کنه یه حس خشم ، یه عصبانیتی که نمیشه بروزش داد یه دست و پا زدن از درون که هیچ کس به جز خودت ازش خبر نداره یه سنگینی عمیق که شاید  فقط با گریه کردن سبک میشه .....</description>
                <category>Zaraw.t</category>
                <author>Zaraw.t</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 01:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من شکافتن کلمات را دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Zztf/%D9%85%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xspprzfmevso</link>
                <description>چند وقت پیش (حدود چهار پنج ماه پیش )تو longman dictionary یه اصطلاح جالب دیدم اون اصطلاحBibliophile بود به معنای کسی که عاشق کتاب خوندنه من هم از این اصطلاح خیلی خوشم اومد و تو bio پیجم این اصطلاح جذاب رو نوشتم امروز داشتم آلمانی می خوندم که فهمیدم کتاب خونه به زبان آلمانی میشه Bibliothek ??ریشه کلمه ، آلمانی بوده در واقع به نظرم یکی از جذاب ترین ماجرا جویی ها ، شکافتن ریشه کلمات و پی بردن به دستان جذاب پشت اونهاست از بچگی عاشق شکافتن کلمات بودم ❤️?</description>
                <category>Zaraw.t</category>
                <author>Zaraw.t</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 12:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابو شکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Zztf/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D9%86%DB%8C-taqdtfjciu7x</link>
                <description>هیچ وقت اهل تابو شکنی نبودماما تابوشکن ها رو دوست دارمتابو شکنی شجاعت میخواهد خیلی از تابو ها باید شکسته شوندباور کنید ما بخش بزرگی از آزادی های کوچکی که امروز داریم مدیون تابو شکنی های گذشتگانیمچیزی که باید از شکستن آن واهمه داشت حرمت هاست نه تابو هاشجاعت نیاز است و فهمفهم برای تمایز حرمت ها از تابو هاو شجاعت برای شکستن تابو هایی که باید بشکنندزهرا تلخابی </description>
                <category>Zaraw.t</category>
                <author>Zaraw.t</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 02:18:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه</title>
                <link>https://virgool.io/@Zztf/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-hseltkichqv8</link>
                <description>سالن خانه  تقریبا تاریک بوددر اتاق نیمه باز بود و شکافی از نور از در اتاق بیرون می آمد و فضای سالن را تا حدودی روشن میکردبه سمت اتاق حرکت کردموقتی به اتاق رسیدم او را دیدم  حدسم درست بود اون تنها در اتاق نشسته بود و در حالی که تقلا میکرد جلوی گریه اش را بگیرد آرام آرام اشک میریخت  و با دست هایش صورتش را پوشانده بودآرام به طرفش حرکت کردم وقتی نزدیک تر شدم دست هایم را به سمت صورتش بردم و دست هایش را در دستم گرفتمدر حالی که با انگشت هایم دست هایش را نوازش میکردم مدتی به سکوت گذشتسر انجام این سکوت طاقت فرسا را شکستمپرسیدم : چرا نماندی ؟؟ چرا زود برگشتی خانه ؟؟ حتی درست خداحافظی نکردی ؟؟در حالی که به فرش چشم دوخته بود با صدایی گرفته از شدت گریه جواب داد نمیتواستم خداحافظی کنم بغض جلوی گلویم را گرفته بودچیزی نگفتمباز آن سکوت طاقت فرسا فضای اتاق را احاطه کردبه چشم هایم زل زد و گفت : هیچ وقت نفهمیدم چرا گریه اینقدر مرا خسته میکند ؟!با تردید گفتم : گریه ؟!گریه که آدم را سبک میکند !درحالی که با چشم های خیس و قهوه ای رنگ  به من خیره شده بود گفت :وقتی چند لحظه آزادانه اشک میریزی گریه تو را سبک میکنداما زمانی که تمام تلاشت را میکنی جلوی اشک هایت را بگیری و  این اشک ها لجوجانه و بی توجه به اصرار تو سرازیر میشونداین گریه تو راسبک نمیکندتو را خسته میکندجسمت را سرد میکند و روحت را درگیر میکندو بغض بی توجه به تلاش تو برای حرف زدن راه گلو را میبندد و جلوی کلمات را میگردزهرا تلخابی </description>
                <category>Zaraw.t</category>
                <author>Zaraw.t</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 21:30:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>