<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نادیا هدایتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@_.naadiaa</link>
        <description>من نادیام. دانشجوی رشته مهندسی شیمی، و عاشق خوندن و دونستن و فکر کردن بهش. نوشتن برام یه بهونه است برای بیشتر خوندن و بیشتر فهمیدن و خوندن برام یه بهونه است برای بیشتر نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 14:46:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/326184/avatar/8Nfdub.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نادیا هدایتی</title>
            <link>https://virgool.io/@_.naadiaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>海辺のカフカ ، یه جادوی واقعی که با جوهر نوشته شده</title>
                <link>https://virgool.io/@_.naadiaa/%E6%B5%B7%E8%BE%BA-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-wibldwtxnnpz</link>
                <description>تمام زمانی که مشغول خوندن کتاب کافکا در کرانه  (海辺のカフカ ) بودم به خودم میگفتم یادم باشه فلان چیز رو موقع نوشتن درمورد این کتاب حتما بگم‌. اما موقع نوشتن غیر از یه عالمه هیجان ناشی از خوندنش چیزی تو ذهنم باقی نموند و صرفا میخوام از احساسم بگم :)اینطور شروع کنم که با کتابی مواجه بودم که باید بارها بخونمش و هر دفعه چیزی رو ازش بردارم که تو اون برهه بهش احتیاج دارم.دقایقی که من کافکا در کرانه رو خوندم تبدیل شد به لحظه هایی که من واقعا &quot;زندگی کردم&quot;...این کتاب من رو توی ابعاد زمان جا‌بجا کرد. روحم با کافکا توی کلبه‌ی اوشیما و کتابخونه‌ی می‌سائه‌کی بود و چندین و چند بار تابلوی کافکا در کرانه رو تصور کردم و با اوشیما درمورد هرچیزی که تو ذهنمه حرف زدم. موراکامی من رو با جادویی همراه کرد که بر خلاف نوشته های فانتزی، راه حلی برای آسون کردن موانع نبود و صرفا زندگی رو پیچیده تر کرده بود.پذیرش فقدان،بیگانگی درونی و جست و جو برای پیدا کردن معناقوی بودناین سه عبارت مهم ترین مفاهیمیه که من از این کتاب برای خودم برداشتم چون روحم لازمشون داشت و با کافکا دنبالشون گشتمو در آخر همه و همه خلاصه شد توی یک کلمه...&quot;بخشش&quot;از جادوی توصیفات و تشبیهات آقای موراکامی همین و بس که،  انگار حسی که قبلا داشتی و فکر نمیکردی همچین حسی برای کسی غیر از تو وجود داشته باشه، در غالب کلمات ریخته شده و تو داری اونارو میخونی!!مثلا یه قسمتی از کتاب که واقعا دوسش داشتم و الان به خاطرم مونده، غمی رو توصیف کرده بود که فوق العاده توصیف زیبایی بود:عاشق که به معشوق‌اش فکر می‌کند غمگین می‌شود. مثل قدم گذاشتن در اتاقی که از آن خاطرات خوشی داری و سال‌ها آن را ندیده باشی.در مجموع، داستان ها برای ما همیشه راوی رویا و تخیل نویسنده بودن اما موراکامی هنرمندانه تونست این حس رو بهم بده که انگار خودم درحال رویا پردازی هستیم.موراکامی یه جادوگر واقعیه... https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84 </description>
                <category>نادیا هدایتی</category>
                <author>نادیا هدایتی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 05:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده؟ نه فکر نمی کنم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@_.naadiaa/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-e5s1zjzuyr8h</link>
                <description>همیشه تو ذهنم، نوشتن خیلی کار والایی بود. چون با خوندن نوشته های یک نفر تو میتونی فرکانسشو از کیلومترها دورتر و ساعت ها اختلاف زمان دریافت کنی. مثلا با خوندن مثنوی میتونی افکار مولانا رو اون لحظه تو فکرت بیاری یا با خوندن یه رمان کلاسیک میتونی اون دوران رو با جزئیات حس کنی. پس یه نوشته باید خیلی جادویی باشه که بتونه حس و روح و دانش یک نفر رو تو دل خودش محفوظ نگه داره تا به کسی که اون رو میخونه منتقل کنه و در نتیجه، نویسنده باید یه جادوگر باشه!ولی من جادوگر نیستم. من فقط می خوام همه چیز رو بفهمم. دلم میخواد بدونم چی تو مغز و ذهن میگذره که انقدر دنیاش بیکران و عجیبه؟ چرا هرچی برنامه ریزی می کنم بازهم یه لیست هزارتایی از کار عقب افتاده جلوم میمونه؟ دوس دارم بدونم چرا ستاره ها مثل برف روی سرمون نمیبارن؟ و از همه مهم تر، من چرا تو این دنیام؟پس شروع کردم به خوندن و خوندن. جادوی کتاب ها اومدن توی قلبم  و من جادویی شدم. حالا دلم میخواد بنویسم از هرچیز که توی ذهنمه. هرچیزی که با فهمیدنش قلبم تند تر زد. هرچیزی که کمکم کرد تا یک قدم نزدیک تر بشم به فهمدن اینکه چرا توی این دنیام...من اما نویسنده نیستم و جادوگری برام یه رویاست. رویایی که دیر یا زود محققش میکنم ولی تا اون زمان قلبم باید لبریز از جادو بشه. تا اون زمان، نوشتن یه بهونست برای اینکه رشد کنم و به رشد بقیه کمک کنم. بهونه برای به چالش کشیدن. برای جنگیدن. و برای اینکه ذهنمون برای پذیرش مفاهیم جا باز کنه. چه مفاهیمی؟ مفهوم هدف، و امیداین شد که اینجام تا بتونم بنویسم. شاید باعث بشم یک نفر دیگه مثل من دلش بخواد به ارزش های زندگی فکر کنه. به جادوی کتاب، به آسمون، به بهبود فردی، به امید و درنهایت، آدم بهتری شدن.</description>
                <category>نادیا هدایتی</category>
                <author>نادیا هدایتی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 19:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>