<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های N.B</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@_82664551n</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 22:37:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3821885/avatar/5CSvNv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>N.B</title>
            <link>https://virgool.io/@_82664551n</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@_82664551n/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-jiiv5bimzjtj</link>
                <description>*چرا تصویر روی جلد با تصوراتم همخوانی نداره؟وقتی کتاب صوتی مغازه خودکشی رو شروع کردم ،از لحظه اولی که صدای آقای شکیبا رو شنیدم عاشق داستان شدم ؛برای تک تک کسایی که تقاضای خودکشی داشتن اشک ریختم مخصوصا برای مادری که فرزندش از همین مغازه گلوله خریده بود اما با تمام غمی که حس کردم به شجاعت اونا غبطه خوردم و فکر کردم چقدر جالب میشه وقتی که تولد و شیوه زندگیمون به ما تحمیل شده یه پوزخند به روزگار بزنیم و بگیم * این منم که تمومش می‌کنم*.شخصیت اصلی و نقطه عطف ماجرا آلن بود ،آلنی که از لحظه اول شاد بود و برای من عجیب ،زمانی که پدرش به اجبار اون رو به یک پایگاه نظامی فرستاد من با خودم می گفتم اینجا دیگه آخر کاره و ناگه تمام صحنه های سریالی که بچگیم دیده بودم و پسرک سرباز وقتی برگشته بود هیچ غذایی نمی خورد چون معتقد بود یکی به خاطر این غذا کشته شده جلوی چشمم میومد و میگفتم این آلن دیگه آدم سابق نمی شه ؛وقتی برگشت گمونم از همه متعجب تر و ذوق زده تر من بودم.اما کم کم که نمیشه گفت همون لحظه ای او خودش را رها کرد و پایین افتاد فهمیدم او *هیچ وقت*شاد نبوده تموم سرکوب ها و سرزنش ها و سختی ها جلو چشمم پررنگ شدن و اشک از چشمام جوشید و پایین اومد ،این رو می دونستم که او یک شخصیت خیالیه اما هرچی که بود اون لحظه الگو و کوه بود برای من ،کوهی که به یکباره فرو ریخت .*شخصیتی که نام آلن از او گرفته شده ،به این یکی واقعا میاد که بخواد خودکشی کنه*بیشتر که فکر کردم دیدم آلن اگرچه شاد نبود اما واقعا شجاع بود ؛او شجاع بود که از دردهایش حرفی نزد ،شجاع بود که برای خوشحالی دیگران تلاش کردو شجاع بود که در بهترین زمان از نظر خودش ، خود فرشته مرگ را صدا کرد و منتظر نموند که خودش بیاد.*از ونسان هم نمیشه گذشت*ونسان هم شخصیت فوق العاده ای بود؛ چه شخصیتی که در واقعیت تاریخ زندگی کرده و به عقیده برخی افراد گوشش رو به عنوان هدیه ای ارزشمند به کسی که شیدای او شده بود هدیه کرد و چه ونسانی که در کتاب مورد علاقه این روزهای من در عین بی حوصلگی همیشگیش شخصیت جذابی بود ؛ونسانی که نه در خواب آرامش داشت و نه در بیداری .این کتاب هرچی که بود تموم شد و نتیجه ای که من ازش گرفتم این بود که: بیاید منتظر بمونیم ؛منتظر بمونیم تا بالاخره اونهایی که باید ،مارو دوست داشته باشن ،منتظر بمونیم که پذیرفته بشیم ،منتظر بمونیم که هدفمون از خلقت (تنها عبارتی که همیشه از دینی تو ذهنم می مونه) خودش به سراغ ما بیاد و در بدترین حالت منتظر بمونیم شاید زمان بهتری برای مرگ پیدا کردیم .</description>
                <category>N.B</category>
                <author>N.B</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 20:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر شایسته رفتن نیستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@_82664551n/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-i9ahxcb1ruz7</link>
                <description>پس چرا پس از هر شب مردن ،صبح برمی‌خیزیم و راهی کشتارگاه می‌شویم؟!این روزا مردن شده آرزو،البته شاید بهتره بگیم شده بود تا همین چندی پیش ،چون با این اوضاع گرونی هزینه کفن و دفن هم نمیصرفه ...فعلا نبودن آرزومه، این که کاش کلا زاده نشده بودم .به کتابام که نگاه ميندازم حس میکنم توهین به شخصیتمه،از پیشرفت های جهان میگه و تهش می‌نویسه امید است با پیشرفت تکنولوژی، پیشرفت دانش و فناوری ،پیشرفت فلان، کشور ماهم در آینده ای نچندان دور از این قبیل صنایع بهره ببرد ...امید است... امید است...نه امیدی نیست کتاب خوش بین احمق من ...هیچ امیدی نیست... .به عنوان یه نفری که &quot;می‌گننن&quot; آینده رو قراره بسازه ،فعلا با گِلی که توش گیر کردم درگیرم ،اصلا کی گفته گِله؟!،این قطعا مردابه ،دست و پا زدنم باعث شده تا گردن فرو برم تو این بدبختی ...شاید بهتره قبول کنم که قرار نیست هرگز روز خوب بیاد.بخش ناراحت کننده ماجرا اینه که نسل پیشین ما که پدر و مادرامون میشن هم روز خوبی ندیدن ، افرادی با قلبی مملو از آرزو...آرزوهای نرسیده ... آرزوهای مرده...الان یا از همشون دل کندن یا از سینه درآوردنشون و جاشون را با آرزو برای ما پر کردن ...و الان من مسئولم ...هم برای آرزو های خودم و هم برای تک تک آرزوهای تحمیلی ،هم برای جبرانِ مردنِ تمام آرزو های پدر و مادرم در این روزها و شاید به پای من ...حال تکلیف چیست ؟مانند مسئولان کشور در جمعه حسرت برخیزم و اظهار بی اطلاعی کنم؟و ما همچنان می‌سوزیم...به برنامه های تلویزیون که نگاه می‌کنم ،افرادی رو می‌بینم در بلاد کفر که دارند به معنای واقعی کلمه زندگی می‌کنند ،هم سن و سال منند اما من از اونا خیلی پیرترم ...حال تکلیف چیست ؟دست به مردن بزنم شاید در جهانی دیگر شاد باشم ؟الان که دارم می‌نویسم از استرس نیمه چپ بدنم سنگینی می‌کنه،دست هام سردن و اصلا حالم خوب نیست ...یک کوه درس نخونده دارم و دو جفت چشم منتظر ..‌.حال تکلیف چیست؟خود نومیدم را رام کنم و فرهاد کوه کَن بشم یا چراغ امید رو در چشمان منتظر خاموش کنم ؟خیام میگه :یزدان چو گِل وجود ما می‌آراست/دانست زفعل ما چه برخواهد خاستبی حکمش نیست هرگناهی که مراست/پس سوختن قیامت از بهر چه خواست ؟هر لحظه از زندگیم که به عقب بر می گردم و نگاه میکنم می بینم مقصد و هدف همین بوده ،توهم انتخاب داریم اما یک راه بیشتر نیست ،جاده یکیست و پاها ز ما فرمان نمی‌برند، سکان اعمالمان هرگز دست ما نبوده ،حال تکلیف چیست؟این رنج بی نهایت که تمام شد در دنیای دیگر برای تقاص گناهان خودناکرده مجازات شویم ؟ اصلا شاید همین دنیا مجازات گذشته‌مان است...این روزها نان نداریم و به خاک می‌نازیم،آینده نداریم و به تاریخ می‌نازیم...به پیشینه...به آنهایی که آمدند و ساختند ،آنهایی که آباد کردند ،اما تا کی ادامه بدیم این بازی مسخره رو ؟ تا کی از خشم سرخ شیم و فریاد بزنیم که تمدن فلان برای ماست...تندیس فلان یادآور شکوه ماست ،دست نوشته فلان از ماست و کنون در بهمان جاست...فلان دانشمند فرزند سرزمین ماست...پس تکلیف زندگی ما چیست ؟ما...ما ...صفحه‌ی تاریخ ما با چی پر می‌شه؟و در آخر.... آهای آیندگان ... شما که از دل توفانی بیرون می‌جهید که مارا بلعیده است وقتی از ضعف های ما حرف می‌زنید یادتان باشد ...که از زمانه سخت ماهم چیزی بگوییدتمام.</description>
                <category>N.B</category>
                <author>N.B</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس کِی همه دوستم دارن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@_82664551n/%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%90%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-scc2a8doxokf</link>
                <description>روایتی ذهنی از دخترکی که می‌خواهد دوست داشته شود .مامان می‌گوید سروصدا را دوست ندارد ،پس کودک شش ساله بدخلقی می‌کند با دوستانش ،آنها را به بیرون خانه می‌برد و حتی بیرون حیاط، چون مامان کثیفی حیاط را دوست ندارد،دوست ندارد برگی ریخته شودو با ظرف های کوچک در حیاط خانه آشی پخته شود ،پس بچه ها را بیرون میکند و تنهایی بازی می‌کند، سخت است اما روزهاست که تنها باربی همبازی اوست ...منتظرست مادر تشویقش کند اما فقط می‌شنود که به عمه می‌گوید هیچ دوست نداشته که بچه اش اینگونه پرخاشگر و رک و بدخلق شود ...پس کی دوست داشته می‌شود ؟بابا دوست دارد بچه هایش درسخوان باشند که وقتی می‌رود دفتر مدیر آنها هی تعریف کنند و بابا ذوق کند ،هی به تربیت بابا آفرین بگویند و زیر بغلش هندوانه بگذارند ؛دخترک درس می‌خواند ،زیاد ،هفت ساله است اما به بازی میل زیادی ندارد به غذا هم همینطور،ترجیح می‌دهد اول تکالیفش را انجام دهد و بعد غذا بخورد و بعد بازی کند ...روزهای بعد از عید است و کلاس اول رو به اتمام ،روی سکوهای گوشه حیاط مدرسه می نشیند و کتاب را در دستش بالا و پایین می‌کند ،چشم از هم‌کلاسی هایش که با خنده می‌دوند می‌گیرد و با خود می‌گوید من دیگر بچه نیستم ،بازی برای بچه هاست،من باید درس بخوانم .کلاس دوم است ،پس از آنکه مامان و بابا و عمو اورا به خاطر هم صحبتی با زنی که نمی‌شناخت دعوا کردند دیگر از عمو می‌ترسد و کمی آرام تر شده ، امروز زن دوباره به سراغ دخترک آمده بودو دخترک از ترس فرار کرده بود و پشت مدرسه قایم شده بود ...اما به مامان و بابا چیزی نمی گوید چون می خواهد دوست داشته بشود ...برخی روزها در کلاس می‌ماند و بیرون نمی‌رود از ترس اما به مامان و بابا چیزی نمی‌گوید ‌،چون...معلم سخت گیر است ،بچه هارا کتک می زند ،او می‌ترسد اما هرگز مورد بداخلاقی معلم قرار نمی‌گیرد ،چون همیشه به موقع در کلاس است ،البته خیلی زودتر از زمانی که باید ،او از استرس در هشت سالگی ریفلاکس معده دارد اما ...مهم نیست ،او همیشه تکالیفش را کامل می‌نویسد ،مادرها به زیادی تکالیف خرده می‌گیرند و به معلم شکایت می‌کنند اما دخترک همیشه کامل می‌نویسد، چون می‌خواهد دوست داشته شود ،روزهای مدرسه تا عصر تکلیف می‌نویسد و بازی را برای بعد می‌گذارد،به مادرش زحمت نمی‌دهد حتی برای املا نوشتن متن درس را از حفظ می‌نویسد،معلم گویی که بچه ها صدسال است می‌خوانند و می‌نویسند ،هرکه در املا نوشتن بلند صداکشی می‌کند را کتک می‌زند اما دخترک هرگز صدایی نمی‌کند ...نه ساله است ،دو روزی‌ست که انیمیشن مورد علاقه اش را دیگر نمی‌بیند چون هم زمان تکلیف نوشتن و تلویزیون دیدن تمرکزش را به هم می زند و اورا کند می‌کند؛این روزها تکالیفش را که تمام می‌کند کتاب می‌خواند، برای بازی دیگر بزرگ شده، کتاب ها از رده سنی بالاتر هستند اما دخترک دوستشان دارد،کتاب های کودک کوتاه اند و زود تمام می‌شوند اما رمان های نوجوان زمان میبرند ،با اینکه دخترک در کتاب خوانی تند است و هر دو روز یکبار کتاب پونصد یا هفتصد صفحه ای را تمام می‌کند ، به یاد می‌آورد هفته پیش کتابی هزار صفحه ای را در یک و نیم روز خوانده و غرق در شعف می‌شود، با اینکه کتاب هارا برای خودش می‌خواند اما کمی دوست داشته می‌شود ،چون دخترک از سنش فهیم تر است ،دخترک کتاب میخواند و مطالعه می‌کند،برای یک بچه نه ساله کمی زیادیست...کلاس چهارم است...هفته پیش برای پدرش از ام.اس می‌گفت، داستان خانمی که ام.اس گرفته کمی برایش زیادی بود اما برای پدرش اطلاعات را گلچین می‌کند و از فشار های روانی که با خواندن کتاب گریبان گیرش شده چیزی نمی گوید ،قبل تر درمورد خط بریل از پدرش پرسیده بود و گاها کلماتی بالاتر از سنش می‌گوید ،به لطف کتاب ها دایره لغاتش وسیع است.کلاس پنجم است،نشانه های بلوغ دارند ظاهر می‌شوند ،از خودش متنفر است ،کمتر درخانه درس می‌خواند اما در مدرسه ،زمانی که بچه ها بازی می‌کنند در پاتوقش یعنی پشت ساختمان مدرسه ،درس هارا مرور می‌کند و از تنهایی با خودش لذت می‌برد، سر و صدا ها عذابش می‌دهند ،سر کلاس بچه ها را که بازی می‌کنند دعوا می‌کند و خود سرش را روی میز آهنی می‌گذارد ،سردی اش را دوست دارد ،صدای انگشتانش بر روی میز را هم همینطور ...کلاس ششم ،بیشتر از همیشه درس می‌خواند، معلم خشن است و او اضطراب دارد ،دیگر کل بعد از ظهر هارا مطالعه می‌کند ،معلم نمره می‌دهد ،باید توصیفی باشد اما...کسی جرئت اعتراض ندارد ،زنگ تفریح است و در کلاس خالی درس می‌خواند، مادرش به معلم گفته که چیزی نمی خورد ،معلم از دخترک که به خاطر درسخوان بودنش محبوبش است می‌خواهد که خوراکی هایش را بخورد ،دخترک دستپاچه جواب های سرو بالا می‌دهد و قول های پوچ ،او چیزی نمی خورد ،نه تا وقتی که معده اش به استرس واکنش میدهد و همه را پس می‌زند ....پانزده ساله است ،تنها دوستی که داشت را خودش پس زده چون از نظر دخترک دوستی یعنی یکرنگی و آن دختر چند رنگ دوست خوبی نبود،حال دخترک می بیند دختر با همه دوست شده و سرکلاس به او تیکه میندازد ،برخی روزها از بازی روانی که دخترک بدجنس با او شروع کرده ساعت ها گریه می‌کند،خودش زیاد محبوب نیست اما پاچه خوار زیاد دارد ،چون هستند کسانی که در امتحانات به تقلبش نیاز دارند ،دخترک خساست به خرج نمی دهد و هرچه را می‌خواهند می‌گوید،شاید چون میخواهد دوست داشته شود .شانزده ساله است ، وارد مدرسه جدید می‌شود ‌،برای ورود به این مدرسه زیاد تلاش کرده بود و آزمون را خیلی خوب داده بود ،می‌خواست دوست داشته شود و الحق که پدر و مادر و فامیل ها برای این واقعه زیاد تحسینش کرده بودند اما دخترک بیشتر از همه می‌خواست دوست پیدا کند ،وارد دنیای جدید شود ..‌.روزهای زیادیست که دیگر کتاب های رمان نمی خواند چون درس ها امانش نمی دهند ،در این مدرسه جدید ،رقابت زیاد است ،او به قدر کل زندگیش گریه کرده و هنوز هم درس می‌خواند؛رشته را بابا در ذهنش از کودکی دیکته کرده و او با تمام سختی ها رشته را دوست دارد ،او خوب می‌تواند درس بخواند ...هفده ساله است ،دوستان کمی پیدا کرده اما همان هارا دوست دارد ،کم حرفیش کمی دوستانش را نارحت می‌کند اما او در مقابل برای دوستانش همیشه همراه ست ،شنونده عالیی است و خوشبختانه دوستان اجتماعیش به گوشی برای وراجی هایشان نیاز دارند.سال کنکور است ،خسته شده ،تابستان حتی یک روز هم به خود فرجه استراحت نداد ،ساعت مطالعه تابستانش زیاد نبود تا خسته نشود اما او از برای یازده سال خستگی داشت ،معده درد دارد ،دکتر گفت عصبی ست،آزمایش نوشت ،دنباله اش را نگرفت چون دوست ندارد درد را جدی بگیرد ،معتقدست درد جزء همیشگی زندگیست ،یعنی زنده است ،یعنی حس دارد .کمتر از همیشه درس می‌خواند، بابا می‌گوید وقت ثمر دادن که رسیده دارد همه چیز را به باد می‌دهد، دخترک باهوش است ...یا شاید چون از بقیه دوستانش بیشتر می‌فهمد باهوش خطاب می‌شود، شاید چون آن زمان که آنها درس نمی خواندند و درگیر اینستا و عاشقی و کافه گردی و شهربازی رفتن، بودند او درس می‌خواند ،شاید چون همیشه جزو چهار دانش آموز برتر کلاس بود ...نمی دانم ،شاید هم چون از بچگیش می‌خواست عاقل باشد ،بفهمد تا مورد تحسین قرار بگیرد...نمی دانم...به هرحال پدر هوش و استعداد و تلاشش را حیف شده می بیند .دختر خودش را جمع و جور کرده ،سخت است ،خسته است اما هنوز هم درس می‌خواند ،مثل رتبه های برتر روزی دوازده ساعت درس نمی خواند ،هر روز با استمرار نمی خواند ،هر صبح سحر بلند نمی‌شود اما هنوز هم درس می‌خواند، اینبار امیدوارست به مکان جدیدی برود تا بتواند این افسار بچه خوب بودن را بکند و بیندازد دور ،کمی درس نخواند و به جایش کافه و شهربازی برود ، با دوستانش بیرون برود و در خیابان قهقهه سر بدهد .برخی روز ها نمی تواند درس بخواند ،چون همه چیز به هم ریخته است ،وسواس دارد و اطراف باید مرتب باشد،او خیلی دقیق درس می‌خواند،برای خواندن درس غیر طبیعی زمان میگذارد، هرگاه مبخواهد کمتر بخواند و سرسری بگذرد کسی در ذهنش میگوید کافی نیست ،بیشتر ،ان جمله را پنج بار دیگر بخواند، ده بار کافی نیست ،زیرنویس ها فراموش نشود ،می‌خواهی به بیشتر بدانیم ها نگاهی بیندازی؟ ‌،از روی متن بنویس ...مشاورش می‌گوید اینها نشانه های OCDهستند ،می‌گوید کنکور به درک در آینده چگونه می‌خواهی زندگی کنی ،اما دخترک می داند از کودکی این به اصطلاح او سی دی را داشته و در آینده هم باهمان ادامه می دهد ،باکی نیست ‌...دخترک کمی به خودش ایمان آورده، می‌خواهد خودش ،خودش را دوست بدارد ،گوربابای بقیه ...دانشگاهی که خودش دوست دارد در رشته ای که نمی‌داند خودش می‌خواهد یا جزو سرمشق های دیکته های رواتی بزرگتر هاست برود ،می‌خواهد عاشق بشود و کسی را دوست بدارد،می‌داند احتمالا برای این ماجرا کمی از دوست داشته شدنی که سال ها با زحمت به دست آورده را از دست می‌دهد اما می‌خواهد انجامش بدهد ،میخواهد روزی در خیابان با صدای بلند قهقهه بزند و کمی دیگر از محبت هارا بریزد ،گاهی ارایش کند و موهایش را بیرون بریزد ،می‌داند دیگر نمی تواند بچگی و نوجوانی رفته را زنده کند اما می‌خواهد حداقل جوانیش را صرف جوانی کردن کند ،زندگی کند حتی به غلط .‌پایان .این داستان نسبتا طولانی رو نوشتم چون خواستم در کنار همه زندگی های رویایی که در فضای مجازی به تصویر کشیده شدن ،همون زندگی هایی که هرچی بدویم هم بهشون نمی رسیم ، تصویر یه زندگی نسبتا معمولی هم باشه ،برخلاف اینستا و دنیای مجازی که پراز آدم های همه چیز تمام پولدار همیشه محبوب دوست داشتنی با خانواده های فوق العاده ست،دنیا یا حداقل کشور ما پر از آدم هاییست که برای عادی ترین خواسته هاشون باید تلاش کنند ، تلاش خیلی زیاد وبا احتمال موفقیت کم ...من توی نوشتنش غرق شدم ،عذر میخوام اگر زیادی طولانیست،اگر اشکال و اشتباهی در داستان‌ هست یا مفهوم و مضمونش مشکل داره .</description>
                <category>N.B</category>
                <author>N.B</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 18:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای من</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-pmmb2jtd82lm</link>
                <description>کاملا بی ربط،شاید چون جزو جدیدترین عکس های غیر درسیم و توفهرست بالاترین بود ؛یادآور خیام و کوزه هایی که دسته هاشون ،دست های معشوق دور گردن یاری بوده‌ست.این روزا قشنگ زندگی نمی کنم ،عملا کسی تو این تیکه نقشه قشنگ زندگی نمی کنه اما برای من که کنکور هم دارم اوضاع بدتره .میخوام از ارزوهام الان بگم و اینجا ثبتشون کنم چون معمولا تو سختیا فقط میل به بقا و خواب دارم نه پیشرفت ...و هروقت توفان (شایدم طوفان)تموم میشه توفان بزرگتری از سوگواری برای آرزوها در درونم آغاز میشه .برای روز تولدم استثنائا امسال شوق زیاد داشتم شاید چون این عدد ۱۸ زیاد به دلم نشسته بود ،دانه های پرتقال رو با وسواس جمع کرده و گذاشته بودم ریشه بزنن تا تو تولدم به کارمشون ،شاید مسخره باشه اما من نیاز به یه موجود زنده در کنار خودم داشتم‌،کسی که از من توقع همیشه عالی بودن رو نداشته باشه و دوستی که تو هر شرایطی همراهم بیاد(این دوست رو حتی اگر نخواد من جابه جا میکنم!!) و مثل همه آدما حس عذاب وجدان و شرمندگی بهم القا نکنه ...خلاصه که من خیلی مراقب بودم و قسمت خوب ماجرا این بود که پرتقالام تقریبا آماده کشت شده بودن اما مورچه ها( ازشون متنفرم )حمله به دوستام رو شروع کردن و من با اینکه بارها جابه جاشون کردم اما آخر پرتقالای نوظهورم مردن و به روز موعود نرسیدن .روز تولدم رو یادم نمیاد اما می‌دونم اون روز هم نشد خود ایده آلم رو به نمایش بذارم (معتقدم تو روز تولد و عید هرکس هر شکلی باشه تا آخر سال همونه)،البته یه گلدون خریده بودم از قبل که البته اینها هم ضمن رسیدگی زیاد من خیلی خوشحال نیستن:(چون تولدم خراب شد قرار شد عید درستش کنم ،همه چیز رو تقریبا آماده کردم ،حتی سایه رنگی رنگی کشیدم برای یه زندگی پر از جسارت و رنگ ...اما لحظه عید همون لحظه که با زیستم رو به سفره هفت سین و تلویزیون نشسته بودم و آماده شنیدن صدای شادی بودم ،همون لحظه که می بایست در بهترین ورژن خودم باشم ،گریه کردم ...گریه کردم چون سالی که گذشت شبیه به سال های دیگه نبود ،شاید چون هر چقدر من رنگ کشیدم باز سیاهی قالب بود ...،و چون ناراحت بودم زیستم رو هم باز نکردم که تا آخر سال درحال درس خوندن باشم .بعدش خودم رو دلداری دادم که: شاید من پنج دقیقه بعد گریه کردم یا شاید اینکه کتاب رو نخوندم باعث بشه همین امسال دانشگاه قبول شم و کل سال رو به جای درس خوندن مشغول خوش گذرونی باشم ...میخواستم از آرزوهام بنویسم اما خوب باید اول درمورد اینکه هیچ لحظه ای که بتونم بیانشون کنم رو نداشتم هم حرف میزدم ،اما امروز از اون روزاست که حس زنده بودن میده(البته با نگاه کردن به حجم درس های باقی مونده یکم حسه پرید ولی خب!)، پس می‌نویسم و امیدوارم در آینده نه با خنده تمسخر و حسرت آمیز نه با گریه بلکه با چشم های مطمئن از توانستن نگاهشون کنم .آرزوهایی که الان دارم(بعدا چی ؟نمیدونم!):۱)همین امسال کنکور رشته موردنظر قبول شم و برم (شیراز دوست دارم چند ماهه اما نمی دونم واقعا چیزیه که میخوام یا نه ،البته که راز مگوئه برام و احتمالش کم)۲)زبان انگلیسی بخونم و واقعا واقعا توش استاد بشم .۳)برم خوابگاه دانشجویی و دوست های جدید پیدا کنم.۴)ویالون یاد بگیرم .۵)تا پاسی از شب تنها بیرون بودن رو تجربه کنم .۶) برگردم به ریتم کتاب خونیم و دوباره خوره کتاب و کتابخونه بودن رو شروع کنم ،البته که امیدوارم عضو یه کتابخونه خیلی بزرگ بشم .۷)چیز هایی که دوست ندارم رو حذف کنم از زندگیم ،چیزهایی مثل وزن اضافه ای که گریبان گیرم شده تو این نشستن های  طولانی وبه عقیده خودم بی اثر ... یا مثل اجبار های خانوادگی و رفتاری که از جبر جغرافیایی منشا میگیرن.۸)میخوام که کار کنم شاید تو یه کتابفروشی یا یه کتابخونه و یا فروشگاه لوازم التحریر ،نه برای پولش برای علاقم به کتاب ها و مدادها و اتود هاو...برای کمی اجتماعی تر بودن ...برای نزدیک تر شدن به دنیای آدما و رهایی از دنیای زمختی که تو ذهنمه و هجده ساله که اسیرشم .۹)می‌خوام جسارت حرف زدن رو داشته باشم،حرف زدن از خودم و علایقم(کاری که الان با نوشتن درمورد آرزوهام شروع کردم درحالی که کسی تو ذهنم هی داره بهم میگه پاکش کن چرا باید برای بقیه جالب باشه ،کسی نباید احساسات و خواسته های تورو بدونه و...)اما می‌زنم تو دهنش چون دیگه از زین به پشت داشتن خسته شدم و الان میخوام پشت به زین باشه (این ضرب المثل برای همین بود دیگه ؟!)۹)شعر...آدم برای استعدادهاش دل می‌سوزونه خاصه وقتی که تباه بشن ،به دست هاش نگاه می‌کنه و میبینه اگر کار دلخواهش میکردن چقدر شاداب تر بود،به پاهاش نکاه میکنه و چقدر خسته تر میشه از رفتن های اجباری ...شعر هم برای من نیمه ای از وجودمه که میتونست نیمه قالب باشه اما تو این زندگیم ناکارآمده ،برام پول در نمیاره و با دوتا عمه ای که ادبیات خوندن و فقط پز لیسانس داشتن دستاوردشونه یکم نخواستنی میشه... میخوام خیام رو ادامه بدم و کامل حفظ کنم و از شاعر های بیشتر شعر های بیشتر بخونم ...۱۰)این آرزوی نشدنی ترینم برای رادیوئه،دوست دارم یه بارم که شده تست (و یا آزمون شاید؟!) بدم و اگر شد اونجا کار کنم ،یا شاید دوبله ،شاید توی انیمیشن ها شخصیتی برای صدای من باشه ،شخصیتی که منتظرمه، نشد هم که کنار همه نشد های دیگه ...۱۱)یه آرزوهم برای ایران...امیدوارم رنگ امید و صدای خنده و سبزی وطراوت ،زندگی ،زنده بودن و زندگی کردن دیگه رویای دور نباشه و امیدوارم سرزمینم جوری بشه که باید ...۱۲)چون خیلی مهم تره در آخر دوباره هم میگم قبول شدن همین امسالل(خدایا !لطفا!)تو رشته ای که نمی دونم دوستش دارم یا نه اما رشته ای هست که باید، رشته ای که تو ذهنم از بچگی دیکته کردن و براش دوازده سال مایه گذاشتم و خب امیدوارممم که همون دو ،سه شهری که مدنظرمههه...در آخر نمی‌دونم چی پیش میاد اما می‌دونم که همه ما ایرانی ها برای این قبیل زجر کشیدن ها (برای کنکور ،برای شغل مطمئن،برای مکان امن ،برای جنگیدن برای آرزوهای معمولی در حالی که شانسی نداریم )برای همه اینها خیلی حیف بودیم،این رو با دیدن دوسه قسمت برنامه استعدادیابی خارجی فهمیدم  (زمان کنکوری بودن حتی برنامه احمقانه ای که بی استعداد ترین آدما توش مورد تحسین واقع میشن هم جالبه)...فهمیدم درونمون پر از توانستن هاست اما &quot;چرخ زندگیمون&quot;فقط رو دور &quot;نشدن ها &quot;می چرخه...امیدوارم به زندگی هممون نقاشی، رنگی از برکت ،شدن ها ،توانستن ها ،بودن ها،معنا داشتن ها،خندیدن ها و زندگی کردن بزنه .تمام امیدوارم این دفعه جسارت پذیرش نوشته هامو داشته باشم و حذفشون نکنم ،نهم اردیبهشت سال هزار و چهار صد و پنج.</description>
                <category>N.B</category>
                <author>N.B</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 19:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>