<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیررضا عبدوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@_freeblue</link>
        <description>نویسنده‌‌ی داستان‌های کوتاه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 04:37:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11677/avatar/oTvcEZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیررضا عبدوی</title>
            <link>https://virgool.io/@_freeblue</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه «آنها سوگند نمی‌خورند»</title>
                <link>https://virgool.io/@_freeblue/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF-ycgi33xpcnku</link>
                <description>اخبار در ابتدا امیدوار کننده بود. تعداد تلفات پایین بود و دشمن پس از هر حمله متواری می‌شد. سپس خبر از سواره نظام سنگین دشمن رسید. هرچیزی در مقابلشان بود درو می‌شد و هیچ تیری وارد زره هایشان نمی‌شد. خاندان دِوول، حاکمان شهر، در ابتدا خوشبین بودند که مثل هربار، مدافعین شهر راهی برای توقفشان پیدا می‌کنند. ولی اخبار ناامید کننده بیشتر و بیشتر شد. وضعیت تلفات بحرانی شد. فقط در یک روز صد سرباز محاصره و تسلیم شدند. روحیه سربازان افت کرده بود و مرزها عقب و عقب تر می‌آمد. حالا دشمن فقط یک روز تا شهر فاصله داشت.آسمان شهر صاف و هوا دلپذیر بود. در کوچه و بازار شلوغ شهر، مردم بلند صحبت می‌کردند. اگر کسی نمی‌دانست شهر در جنگ است، با دیدن اهالی فکر می‌کرد آتش جنگ تابحال دامان این مردم را نگرفته است.سِنتِپِ مهتر، سازنده و ارشدِ گروه «مِهتَران» بود. یک گروه 120 نفری از سواران برتر منطقه که هر سه سال اعضای ضعیف ترشان خلع وظیفه و سواران لایق و جدید جایگزینشان می‌شدند. مهتران در جنگ‌ها شرکت نمی‌کردند؛ چون نیازی به حضورشان نبود. آنها آخرین راه چاره‌ی شهر برای فرار از نابودی کامل بودند. از وظایفشان برگذاری تشریقات نظامی هنگام ورود حاکمی از منطقه‌ی دیگر، برقراری نظم شهر در مواقع بحرانی، دژبانی دروازه های حساس شهر و حفظ امنیت داخلی بود. تعدادی از آنها نگهبانانِ کاخِ حاکم بودند. همیشه دو نفر از مهتران اطراف خانواده دوول حضور داشتند. خود سنتپ علاوه بر فرماندهی مهتران، مشاور اصلی حاکم نیز بود. هرگاه می‌خواستند می‌توانستند هرکسی را دستگیر کنند. حالا که دشمن نزدیک و دروازه های شهر در خطر بود، سنتپِ مهتر دستور گرفت با مهتران از شهر خارج و مستقیم مقابل دشمن بایستد.سنتپ از کودکی در کاخ فوت و فن نظامی گری را یاد می‌گرفت. به مرور پله های نظامی‌گری را طی کرد تا اینکه به عقیده خود به والاترین مقام نظامی‌گری رسید.«محافظ شانه‌ ام محکم نیست. سفتش کن»«بله مهتر.»چهار مهتر زره پوشیده و آماده مشغول سوار کردن ادوات زرهی و رزمی بر او بودند. یکی چکمه‌ها را سفت می‌کرد، یکی شمشیر و زرهش را صیقل می‌داد، یکی کلاهخودش را آماده می‌کرد و دیگری روی میان تنه‌اش غلاف و دشنه سوار می‌کرد.«به افراد بگویید حاضر باشند.»«بله مهتر.»اتاق شخصی‌اش را ترک کردند. انعکاس نور خورشید بر روی شمشیر براقش، طرح های بی نظمی روی سقف اتاق می‎انداخت. آنرا مقابل بینی‌اش گرفت و زمزمه کرد:«بنام خاندان مقدس دوول، زادگاه و پناه‌گاهم اینجاست. تو با من یکی هستی. طوری بُکُش که آوازه‌ی کشتنت به دوردست‌ها برود. در دستان من طوری برقص که دشمن جرئت نکند نزدیک شود. با من جشن پیروزی بگیر.»از اتاق خارج شد. صدای سنگین راه رفتنش و کوبیده شدن چکمه های فلزی اش روی سطحِ سنگی در دالان کاخ می‌پیچید. تمام اعضا و کارکنان در مقابل کاخ جمع شده بودند و محیط داخل خالی بود. از درِ فرعی وارد محوطه شد. کنار 120 مرد زره پوشش ایستاد و به محافظان در اصلی کاخ سر تکان داد.دروازه به بیرون باز شد و خانواده دوول بیرون آمدند. پشم خرس قهوه ای روی کول حاکم و همسرش بود و سه دختر حاکم تاج ظریف و طلایی روی سر داشتند. همه‌ی اطرافیان بجز مهتران تعظیم کردند. سپس سنتپ هشت بار پا کوبید، سمت خانواده که بالای پله ها بودند رفت و تعظیم کرد. شمشیر کشید؛ صدای خارج شدن شمشیر از غلاف در محوطه پیچید. انگار موجودی تیزپا در مدت خیلی کوتاهی دورشان چرخ زد. شمشیر را مقابل صورتش گرفت و رسا گفت:«بنام خاندان مقدس دوول، زادگاه و پناه‌گاهم اینجاست. تعلقی جز به اینجا نداریم. شهرمان را پاسداریم.»سپس تمامی مهتران یک صدا گفتند: «پاسداریم!»سنتپ سمت بزرگ خانواده تعظیم کرد، عقب‌گرد کرد و پنج بار پا کوبید تا به اسبش برسد. در بین راه نگاه مهتران بر او بود و همراه با حرکت او سرهایشان می‌چرخید. سوار اسب شد و کل دسته در دو ردیف از شهر خارج شدند. در طول راه مردم دسته دسته بدرقه شان می‌کردند و گهگاهی کودک یا زنی جوان گل سمتشان پرت می‌کردند.به مدافعین خبر رسیده بود که مهتران به کمکشان می‌آیند. سنتپ دستور داده بود به مرور عقب‌ نشینی کنند تا مهتران به آنها برسند. روحیه‌ی همه سربازان پایین بود، اما با شنیدن اخبار جدید جانی دوباره گرفته بودند. عقیده عام بر این بود که هیچکس نمیتواند از پس یک مهتر بربیاید.بالاخره مهتران به اردوگاه خودی رسیدند. وضعیت اسفناک بود. آب یافت نمی‌شد. سربازان گندآب هارا هم می‌نوشیدند و عده زیادی بیمار بودند. جیره سربازان به یک پنچم مقدار عادی رسیده بود. درمانگران وقت خاراندن سرشان را هم نداشتند و دائم درحال قطع کردن دست یا پای کسی بودند. صدای غالب اردوگاه، فریاد کسانی بود که با اره یا تبر، بخشی از تنشان قطع می‌شد. آن عده‌ی اندک هم که سالم بودند، دور آتش یا روی کنده‌ درخت نشسته بودند و هیچ چیزی نمی‌گفتند. فضا آنچنان دلگیر بود که سنتپ به فرمانده برای برگزار نکردن تشریفات نظامی خرده نگرفت. اما دستور به اصلاحات بیرحمانه ای داد.چادر درمانگران به نقطه ای دور منتقل شد، نوشیدن از هر آبی به جز جیره‌ی معمول ممنوع شد، گذاشتن کلاهخود حتی هنگام خوابیدن الزام داشت و کسی حق کندن زرهش را نداشت. سپر، شمشیر، تبر یا کمان سربازان باید همیشه سوارشان باشد. و در نهایت اینکه مهتران پس از فرمانده حق داشتند دستور دهند. سلسله‌ مراتب ابتدا از شخص سنتپ شروع می‌شد، سپس فرمانده ارتش و در نهایت مهتران.کارها کند پیش می‌رفت. یک درمانگر اعتراض داشت که انتقال اینهمه مجروح به نقطه‌ای پرت برای جانشان تهدید است. از خطرات اینکار گفت و علی‌رغم دستورات روی اظهاراتش پافشاری کرد. سنتپ دستور به بازگشتش به شهر داد تا 2 سال زندانی شود. یک هفته‌ از رسیدن مهتران به اردوگاه گذشته بود که دیده‌بانان لشکر دشمن را دیدند. آرایش تهاجمی بسرعت به دستور سنتپ شکل گرفت. نقشه ساده بود. مهتران مستقیم سمت صفوف دشمن یورش می‌بردند و پس از سلاخی کردن سواران سنگین دشمن، بقیه‌ی سپاه وارد جنگ می‌شد. دشمن اما با پیاده نظام نزدیک می‌شد. از سواره های دشمن خبری نبود. صفوف سنتپ در جای خود ثابت بودند و پیاده‌های دشمن نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. کمان‌ها به دستور سنتپ کشیده شدند. پیاده ها هنوز هم نزدیک‌تر می‌شدند. بالاخره سواره های دشمن نمایان شدند. در بالای تپه ای در یک طرف و روی بلندی ای دیگر در طرفی دیگر. پرچم های بزرگ و ارغوانی رنگ در دست داشتند. بیشتر اسب هایشان قهوه‌ای رنگ بود و زره نازکی روی اندامشان بود. زره اسب‌ها می‌توانست جلوی نفوذ تیر هارا بگیرد، اما ضربات سنگین شمشیر بهشان آسیب می‌زد. خود سواره‌ها نیزه های بلند و قرمز حمل می‌کردند. زره های نقره ای رنگ روی تن پوش سرخ و سفیدشان داشتند و کلاهخود هایشان نقاب‌دار و برنزی بود. چشمگیرترین ویژگی‌شان دو بال نمادین و چوبی بود که از پشتشان رو به بالا قرار گرفته بود و با پرهای سفید تزئین شده بود.همه‌ی سربازان با نمایان شدن سواران دشمن ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتند. همه بجز سنتپ. فراموش کرده بود که کمان ها هنوز کشیده شده هستند و نگاهش به سواران در دو طرفش بود و را وراندازشان می‌کرد. نمی‌توانست دستور حمله بدهد. در بین دو بلندی گیر می‌افتادند و سواران سمتشان روانه می‌شدند. عقب نشینی هم گزینه نبود. صدای ناله‌ی زه کمانی درآمد و سنتپ بلافاصله دستور رهایی داد. کمانداران زیادی باقی نمانده بودند و تیرهای زیادی در آسمان دیده نشد. با رها شدن تیرها پیاده های دشمن سمتشان دویدند. سواره ها هم از تپه به زیر آمدند و سمتشان آمدند. بالاخره سنتپ هم دستور حمله داد و نبرد آغاز شد. سواره های دشمن در مقابل مهتران قرار گرفتند و مثل قبل به راحتی به سربازان عادی نمی‌رسیدند. مهتران از صف اول به مرور به دو دسته تقسیم شدند که سواره های مهاجم را مشغول کنند. سنتپ به همراه سربازان با پیاده‌های دشمن درگیر شد. تلفات این‌بار برای دشمن سنگین بود. مهتران به خوبی در مقابل سواران ایستادگی کردند و نمی‌گذاشتند از سدشان بگذرند. مدافعین هم با فضایی که به دست آورده بودند، راحت‌تر می‌جنگیدند. سنتپ مدام با اسبش می‌چرخید و پیاده ای را زمین گیر می‌کرد. یک لحظه سایه‌ی اسبی روی زمین افتاد و بالا را نگاه کرد. بلندی سمت چپش و تپه‌ی سمت راستش دوباره با سواره های دشمن پر شده بود. در بالای تپه، سواری که جلوتر ایستاده بود؛ شمشیر بلندش را بالا گرفت، فریادی زد و خیل عظیم سواره‌های دشمن به پایین سرازیر شدند.شهر ساکت بود. مردم کارهایشان را در سکوت انجام می‌دادند و خیلی بیرون نمی‌ماندند. پس از رفتن مهتران، حرف هایی پیچید و همه انگار راز ترسناکی را می‌دانستند که جرئت نمی‌کردند باهم در میان بگذارند. کم کم شهر انگار پیش از آنکه دشمن وارد شود به اسارتش درآمده بود. عده‌ی کمی در بازار می‌گشتند، نگهبانان اندک شهر حالت دو به شک داشتند و کودکان در سطح شهر دیده نمی‌شدند.نزدیک غروب بود که دروازه های اصلی شهر را گشودند آسمان گرفته و ابری بود. باد سوز داری وزیدن گرفته بود و دکان داران و بازاری‌ها در حال جمع کردن لوازم‎شان بودند.حدود 60 مهتر و 100 سرباز زخمی و کوفته با زره ها و سپرهای قُر شده وارد شدند. آخرین کسی که وارد شد سنتپ بود. تیری در پشت کتفش نشسته بود که انگار خودش نمی‌دانست. اسبش با زحمت خودش را می‌کشید و زره هر دو تکه تکه بود. دست راست سنتپ مثل خرگوشی مرده که در دست یک شکارچی است، آویزان بود و تکان می‌خورد و با دست چپش، زین اسب را محکم چسبیده بود تا از اسب نیفتد.«مهترانِ شهر، همه به طرف قصر. هیچ جنبنده ای وارد قصر نشود. بقیه مدافعین پشت دروازه آماده باشید. خیابان‌ها خالی شوند.»از لحظه وارد شدن سنتپ به داخل شهر، نگاه‌ها رویش سنگینی می‌کرد. مردم انگار با چشم هایشان چیزی می‌گفتند. متوجه دلیل این حالت مردم نمی‌شد. فقط به طرف کاخ تاخت.در محوطه کاخ هیچ‌کس نبود. نمی‌توانست بفهمد چرا شهر خلوت بود و مردم بجای وحشت کردن فقط نگاه می‌کردند؛ انگار دچار زوال عقل شده بودند. نمی‌فهمید باغبان ها و خدمه کجا هستند. مهتران در فضای اطراف کاخ مستقر شدند و سنتپ به داخل کاخ رفت.دالان پشت دالان را می‌چرخید، هیچ کس نبود. انگار قبلا اصلا خاندان سلطنتی‌ای اینجا نبوده. تمامی اتاق‌ها خالی و جواهرات، وسایل و صندوق ها همگی نیست شده بودند. تابلو های ارزنده از دیوار ها برداشته شده بودند، فرش های سرخ و آبی کف کاخ جمع شده بود و تمام شمعدانی ها خالی بودند. هیچ اثری از زندگی در هیچ کجای کاخ دیده نمی‌شد.به تالار اصلی قصر رسید. سالهای دور را بخاطر آورد که از قدرت جوانی پر بود، به مقام شوالیه‌ی ارشد رسیده بود و باید سوگند وفاداری در تالار اصلی پای تخت حاکم یاد می‌کرد.درها گشوده شد و شوالیه جوان داخل شد. از ستون ها و دیوار های تالار اصلی پارچه های گوهردوز شده آویزان بود. دو ردیف از نظامیان ارشد شهر ایستاده بودند تا شوالیه جوان را سمت حاکم بدرقه کنند. پشتشان دختران جوان در گردش بودند و با لبخند به مرد جوان نگاه می‌کردند. طول تالار را طی کرد، در مقابل حاکم زانو زد و سوگند خورد.سنتپ در مقابل تخت خالی، روی زانوهایش افتاد. شمشیرش را روی زمین ستون کرد و با درماندگی دسته شمشیر را گرفت. آنچه می‌دید را باور نمی‌کرد. تالار اصلی متروکه و شبیه به مکان های تسخیر شده بود. هیچکس نمانده بود. لحظه‌ای خواست بلند شود اما بعد پشیمان شد. احساس کرد از معده اش مایع تیز و داغی داخل کاسه سرش ریخته می‌شود. چشم هایش سیاهی رفت و افتاد.«پایان»امیررضا عبدوی  1403/07/06</description>
                <category>امیررضا عبدوی</category>
                <author>امیررضا عبدوی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 19:36:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;اکبر و او&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@_freeblue/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%88-sdv97uelvm1m</link>
                <description>ساعت 6:30 صبح بود که اکبر از خانه بیرون آمد و وارد کوچه شد. کوچه‌ی &quot;شقایق&quot; از باد صبحگاهی موصون بود اما همینکه اهالی از کوچه خارج می‌شدند مورد حمله‌ی باد قرار می‌گرفتند. اکبر هرگاه به کوچه قدم می‌گذاشت و آرامش و سکوتش را حس می‌کرد، به این فکر می‌افتاد که فاصله‌ی منزل تا سر کوچه تنها مکانی‌ست که در آن احساس امنیت دارد. باد سرد و تند صبح مثل شلاقی نازک به چهره‌اش تاخت. هنوز بیست قدم از کوچه دور نشده بود که انگشت پای راستش شروع به سوزش کرد. کتانی سفید و سرخ اکبر سوراخ بود و انگشت پایش با هر بار بیرون رفتن به شدت می‌سوخت و سرخ می‌شد. این دردی آشنا بود که به آن خو گرفته بود. هرازچندگاهی زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد و چهره‌اش در هم می‌رفت. در مواقعی که صورتش را جمع می‌کرد و دور چشمش چین می‌افتاد، صورتش به شدت مظلوم میشد؛ به طوری که هر دل بیننده‌ای را به درد می‌انداخت.«حالا بچه ها میخوان بگن دعوام شده و کتک خوردم، اه!»به دنبال چیزی شبیه به قوطی نوشابه روی زمین بود که همزمان با این فکر بهش ضربه بزند ولی چون چیزی نیافت، زمین خالی را با کف کفشش ضربه زد. همین ضربه کافی بود تا درد انگشت پایش دو چندان شود. دوباره چهره اش در هم شد و ناله ای زیر لب کرد.«دیگه جلوش کم نمیارم، از این به بعد از خودم دفاع میکنم. اصلا میزنمش!»نگاهش رو به پایین بود و در هنگامی که صدایش موقع ادای جملات اوج میگرفت، چشمانش بیشتر از حد طبیعی باز میشد.«مگه زورم کمه؟ با مشت میکوبم زیر چشمش تا اونم زشت بشه. مگه فقط اون مشت داره؟»به ایستگاه اتوبوس رسید. محیط، غم انگیز بود و مردانی عبوس با کیف یا ساکی در دست در حالی که تحت فشار شدید بی خوابی نمی‌توانستند سرهایشان را صاف نگه دارند و صورت هایشان نشان میداد که از آخرین لبخندشان ماه‌ها میگذرد، منتظر رسیدن اتوبوس بودند. اکبر مثل همیشه در گوشه‌ی ایستگاه ایستاد و با اینکه دو نیمکت خالی در ایستگاه بود، او ترجیح داد بایستد. کنار ایستگاه کِز کرد منتظر اتوبوس غرق در افکار نیمه واضح همیشگی اش شد. عادت داشت که ناپدید باشد. در کنج اتاقش یا گوشه‌ی هر جایی می‌استاد و در فکرش بسر می‌برد. گذران زندگی در خیالاتش آسان‌تر می‌نمود. گاهی به یاد خاطره‌ای می افتاد و سعی میکرد از ابتدا تا انتهایش را بدون برش به خاطر بیاورد و بار دیگر زندگی کند. مثل حالا، که روزی را بخاطر آورد که از طرف مدرسه به باغ وحش رفته بودند. در ابتدا ترکیبِ بوی آزار دهنده‌ی حیوانات از آمدن پشیمانش کرده بود. از ابتدا هم میلی به رفتن نداشت اما مادرش از پس انداز مخفی‌اش پول رفتنش را داد و به او قول داد که اوقات خوشی را با دوستانش خواهد گذراند. مادر نمیدانست که اکبر دوستی ندارد. اما دلیل ماندن این خاطره در ذهنش دیدن ماری بود که پشت شیشه در حال پوست انداختن بود. او به ندرت شگفت زده میشد اما این صحنه مات و مبهوتش کرد. بخشی از تن مار از او جدا میشود و همراه آن، بخش تازه ای نمایان میشد و زیبایی اش را دوچندان میکند. این میسر است که موجودی چیزِ کهنه ای را از خودش برهاند؟ تکه ای آزار دهنده که چسبیده را از خود جدا کرد و بعد دید که این تکه از ابتدا اضافه بوده و از زیبایی و ژرفایی موجود میکاهیده. چه حس خوبی خواهد داشت وقتی موجود، موجودیتش را بدون آن تکه‌ی زائد زندگی کند. قطعا تجربه‌ی بهتری خواهد بود.صدای دور و گوش‌خراشی او را از افکارش خارج کرد؛ اتوبوس می‌آمد. نگاه همه مسافران به سر خیابان معطوف شد اما اکبر همچنان به زیر می‌نگریست. مثل همیشه منتظر ماند تا همه سوار شوند و بعد آخر از همه وارد شود. اما چیزی دید که نتوانست برخلاف عادت همیشگی نگاهش را بدزدد. درست در گوشه‌ی دیگر ایستگاه دختری با روپوش مدرسه مثل اکبر منتظر اتوبوس بود و زیر چشم چپش، مثل اکبر کبود بود.نگاه در نگاه قفل شد. این هاله‌ی نامرئی ایجاد شده در این لحظه، او را به جایی ناشناخته کشید. نمیدانست این دختر چه کسی‌ست اما یقین داشت شباهت های زیادی باهم دارند. مثل تزریق آرامش‌بخش، اندک اندک دردهایش را فراموش کرد. این نگاه کاری کرد که درد چشم و انگشت پا وسرمای تنش را از یاد برد. میدید که مخاطبش هم از این ارتباط نمیرنجد. می دید که او میگذارد با نگاهش نوازشش کند و قدری از دردش بکاهد. این که اویی هست و دقیقا همان دردی که من حس میکنم را حس میکند تسلی خاطری از آسمان بود. برکتی که بر شانه‌هایش نشست باعث شد گرمایی که جای خالی‌اش را از ابتدای کودکی حس میکرد در دلش پیدا شود. همین نگاه کافی بود تا اکبر را به دختر و دختر را به اکبر بشناساند. نمی‌دانست که این عشق است یا دوستی و رابطه ای به حصانت خواهری و برادری. تنها میدانست که اگر دفاع، حق او و دختر نبود، پس حق هیچکس دیگر هم نبود. اگر دفاع با مرگ هم برابری داشته باشد، باز هم ارزشمند است. هیچکس نباید به او یا این دختر معصوم لطمه‌ای بزند. عدم دفاع یعنی آنچه تا الآن بوده و آنچه حالا شاهدش هست. بدون دفاع، نمی‌شود حافظ امثال خودش و این دختر در برابر آن وحوش رم کرده‌ی خانه شد. اکبر، برای اولین بار در عمر 16 ساله اش امید را حس کرد و دختر هم گویی حسی مشابه داشت.هشدار حرکتِ راننده‌ی اتوبوس آن دو را به خود آورد و هر دو سوار شدند. نمی‌فهمید چرا آنطور به آن دختر غریبه خیره شده بود. هیچوقت جرئت نمیکرد با غریبه‌ها ارتباط چشمی بگیرد. اکبر در فکر آن بود که در خانه ای از خانه های همین محل، اوضاعی برقرار است شبیه آنچه که در خانه خودشان برقرار است. این فکر و همه آنچه به دنبالش می‌آمد تمام چیزی بود که در مدرسه در سر اکبر می‌گذشت. افکاری که چکیده تمام‌شان همان بود.در کلاس معلم‌ها می‌آمدند و چیزها می‌نوشتند و می‌رفتند. بچه‌ها یادداشت میکردند و با پشت‌سری‌هایشان حرف میزدند. اکبر ولی تنها در گوشه ای از کلاس، به شمایل مجسمه ای، خیره به روی سطح نیمکتش بود.«یعنی اسمش چیه؟ اونم باباش زدتش؟ چرا اونم به من خیره شد؟ حتما انگشت پای اونم میسوزه.» این فکرها بسرعت نور از خیالاتش میگذشت و جای خود را به افکار مشابه می داد.نیمکت اکبر در گوشه انتهایی روبروی معلم قرار داشت. روی آن پر بود از خطی خطی‌ها و نوشته‌های بی‌معنی همکلاسی‌هایش. آن روز مدرسه زودتر از چیزی که فکرش را می‌کرد گذشت. اکبر مثل قبل مورد حمله کلمات بیرحم قرار نمی‌گرفت؛ تنها نادیده گرفته می‌شد. کسی با او هم‌کلام نمی‌شد و اگر هم هم‌صحبتی پیدا می‌کرد، چیزی برای گفتن نداشت. به تازگی به تهران آمده بودند و همان یک دوست هم که داشت با همه خاطرات خوبش پشت سر گذاشته بود و آمده بود تهران.«اگر دوباره دیدمش باز نگاش کنم؟ نکنه فکر بدی کنه؟ کاش میتونستم باهاش صحبت کنم. اگر اون حرفامو بشنوه منو می‌فهمه، منم اونو می‌فهمم. یعنی حالم بهتر میشه؟ اگر حالم بهتر شه مامان دیگه غصه‌ی منو نمیخوره. دعواهاش با باباش بستشه. اگر ببینه دیگه ناراحت نیستم خوشحال میشه.»اکبر برای برگشتن از مدرسه به خانه یک خیابان اصلی را رد می‌کرد تا در ایستگاه سوار اتوبوس شود. بعد از پیاده شدن 15 دقیقه پیاده‌روی می‌کرد تا به خانه برسد. تمام راه ایستگاه تا خانه از میان کوچه‌پس‌کوچه ها می‌گذشت. تا آخرین لحظه‌ی نزدیک شدن به منزل منتظر بود تا در گوشه‌ای از محل دختر را ببیند، اما خبری از دختر نبود.به آنجایی که وارد شد به سختی می‌شد اسم خانه را گذاشت. درِ سفید و زنگ‌زده‌ی خانه با سروصدای وحشتناکی باز می‌شد و همه‌ی همسایگان را عاصی می‌کرد. در رو به حیاط کوچکی باز میشد که در مرکزش حوضی شکسته و آسیب دیده قرار داشت. سپس درِ اصلی خانه بود که رو به راهرویی باز میشد. اکبر از این راهروی باریک وارد خانه شد. خورشید در اوج آسمان ایستاده بود ولی نور اندکی در منزل یافت میشد. اطرافش پر بود از پارچه های کهنه و اشیاء بدردنخور که یک من خاک، رویشان انباشته شده بود. در مقابل راهرو، دیوار بزرگی بود که از چهار جا ترک خورده بود. این ترک‌ها ادامه پیدا می‌کردند و به ترک‌های بیشتری تقسیم می‌شدند. سمت چپ دیوار آشپزخانه بود و سمت راستش اتاق اکبر. وسیله‌هایی که در آنجا متعلق به خود او بود از انگشتان دست هم کمتر بود. خانه، با آن هوای گرفته و گرم و فضای مسموم، میدان جنگ بود. این جنگ بتازگی آغاز شده بود و اکبر، در میانه‌ی جنگ رسیده بود. اوضاع حتی برای اکبر هم که عادت به دعواهای خانوادگی داشت ترسناک بود. مادر اکبر، مهری، زیر همان دیوار با موهای بهم ریخته و دست و صورت سرخ شده نشسته بود و گریه می‌کرد. پدرش، قاسم، در آشپزخانه گویی به دنبال چیزی میگشت. با ورود اکبر فقط مزاحمت کوچکی در روند پیش‌آمد رخ داد و دوباره از سر گرفته شد. صدای قاسم بلند شد:«کجا گذاشتیش زنیکه؟ از کی تاحالا جرئت کردی دست به وسایل من بزنی؟»«من دست نزدم، بخدا من نکردم؛ خودت نشئه کردی معلوم نیست کجا گذاشتیش میندازی تقصیر من. به روح آقام...»«ببر صداتو پدرسگ. روح آقاش انگار چیه که بالاش قسمم میخوره. اگه دست نزدی پس چرا تو صندوق نیست؟ نکنه روح آقات برشداشته؟ البته زور پیرمرد نمیرسید پنج گرم تریاک و بلند کنه.» و در این لحظه نیشخند زد. معمولا در دعواها با همسرش وقتی جمله‌ای میگفت که می‌دانست باعث رنجش زنش خواهد شد، این کار را می‌کرد. این نیشخندها تنفر اکبر از پدرش را به اوج می‌رساند. اما ترسش همیشه از نفرتش بزرگتر بود.&quot;راجع به بابام اونطوری صحبت نکن قاسم، به حق علی خدا بزنه به کمرت فلج شی، به حق زهرا کور شی خلاص شم.&quot;&quot;چی گفتی ضعیفه؟ من کمرم بشکنه؟&quot; در هنگام ادای جمله آخر، نگاهش به اکبر افتاد. چهره اکبر مثل خون سرخ شده بود و دستانش را چنان محکم مشت کرده بود که مثل گچ سفید شده بود و به شدت می‌لرزید.قاسم، که فکر تازه‌ای داشت، با قابلمه کوچکی به سمت مهری یورش برد و به حالت تهدید بالای سرش ایستاد.«تو برنداشتیش ها؟ اگه راست میگی جون اکبر و قسم بخور.» مهری سکوت کرد و سکوتش ادامه داشت.«چرا لال‌مونی گرفتی پتیاره!؟ ده قسم بخور دیگه، بخور دیگه، بخور دیگه...» و با هر تکرار ته قابلمه را به سر مهری کوبید.با دیدن مادر بی دفاعش در برابر حملات بی امان پدرِ سلاح به دست، خون اکبر به جوش آمد و به صحبت آمد. با فشار دندان ها بهم، طوری که به سختی میشد فهمید چه می‌گوید گفت:«امیدوارم هرچه زودتر بمیری.»قاسم و مهری در جای خود خشک شدند. سکوت دهشتناکی حاکم شد که دقیقه‌ای ادامه داشت. اکبر جرئت مداخله به خود در دعواهای پدر و مادرش را نمی‌داد و اگر احیانا کوچکترین مزاحمتی در روند دعواها می‌داشت به سختی تنبیه میشد. همین باعث شده بود قاسم با چشمان سرخ و رنگِ پریده به پسرش نگاه کند. گردن قاسم به کندی با چشمان از حدقه بیرون زده‌ به سمتش چرخید. حالا اندک نوری به صورت لاغر و پر از لکه‌اش رسید. «چه گهی خوردی؟»«گفتم ایشالا بمیری. ایشالا همه نفرینای مامان روت بشینه، امیدوارم با درد بمیری!»کلمه آخر را اکبر عربده زد. آنچنان که در گذشته هنگام یورش به دشمن عربده میزدند. همزمان با فریاد &quot;بمیری&quot; پاها و دستان خود را بی محابا تکان می‌داد و می‌‎پرید. گویی که از شر جنی که در تنش رسوخ کرده بود و مدت زیادی آنجا پنهان بود رهایی می‌یافت. این فریاد اکبر و سینه‌اش را رهانید تا هرچه می‌توانست بیشتر پدرش را نفرین و سرزنش کند. اشک ها و حرف های ملتمسانه‌ی مادر هم برای آرام کردنش کارگر نبود. گویی اصلا التماس های او را نمی‌شنید. این التماس ها با نطق پایانی اکبر به پایان رسید، چون گریه مادر به حدی رسید که نتوانست سخن بگوید.«چرا همیشه باید ناراحت باشم؟ چرا همیشه باید از خونه وحشت داشته باشم؟ چرا باید تو مدرسه مسخرم کنن که همیشه کتک می‌خورم؟ چرا همیشه باید موقع خواب هق هق مامان و بشنوم؟ من میخوام بمیری. تاحالا فکر کردی با مردنت چقدر زندگی همه‌ی ما آسون میشه؟ این روزا همش به شادی بعد از مرگ تو فکر می‌کنم. دیگه نمیذارم..آخ...آخ آخ...»قاسم تاب نیاورد. حال قبل از به حرف آمدن اکبر را حالا قاسم داشت. در محکم ترین حالت ممکن قابلمه را به سمت اکبر پرتاب کرد. قابلمه از جای تیزش به سینه اکبر خورد. حالا قاسم دنبال هر چیز پرت‌کردنی‌ای بود که دم دستش می‌آمد. اول زیرسیگاری روی میز پرتاب شد که به اکبر نخورد اما طول راهرو را طی کرد و بعد از برخورد با در ورودی خانه پودر شد. جسم سوم اتوی روی زمین بود. قاسم در حال برداشتنش بود که مهری به دست هایش آویزان شد تا مانع شود. سیلی محکم قاسم مثل برگی که گرفتار طوفان شده باشد او را پرتاب کرد گوشه‌ی خانه. این صحنه قلب اکبر را پاره پاره کرد. تن کتک خورده مادر که برای دفاع از او بلند شده بود و حالا نقش بر زمین شده بود، آخرین چیزی بود که می‌توانست تحمل کند. این صحنه سیه روز و عزادارش کرد. قاسم در تلاش دوم برای برداشتن اتو بود که این‌بار حمله‌ی اکبر از اتو دورش کرد. قاسم باورش نمی‌شد که همان پسری که تا دیروز زیر لگدهایش تسلیم بود حالا اینطور در مقابلش ایستاده. پدر و پسر چنان گلاویز شدند که تمام اندام خانه به لرزه درآمده. یک بار پدر نقش بر زمین می‌شد و بار دیگر اکبر به گوشه‌ای پرت می‌شد.ساکنین کوچه‌ی شقایق به دعواهای خانواده‌ی تقوی عادت داشتند اما این دعوا عادی نبود. انواع و اقسام صداهای درگیری و شکستن ظرف و ظروف و جیغ های مهری ساکنین را به وسط کوچه کشانده بود. «این آقا قاسمم دیگه شورشو درآورده. هرروز دعوا هرروز دعوا؛ مگه میشه آخه؟»«دلم برای زنش میسوزه. بنده خدا مهری خانوم زن خوبیه گیر این لجن افتاده.»صدای خانه به یک‌باره قطع شد و به دنبال آن، جیغ مهری بود که مو را بر تن همگان سیخ کرد.«اوه! چی شد!؟»«یا پنج تن. مهری خانوم و کشت.»«آقا مگه مرد نیستید!؟ یکی تون برید جلوی اون بیشرف رو بگیرید.»مردان کوچه آماده شدند که در بزنند اما در باز شد و همگان مات و مبهوت نظاره‌گر شدند. قاسم، نفس زنان با رنگِ پریده و زیرپیراهنی زرد و خیس عرق، پر از ترس و چشمان بیرون زده، از خانه بیرون آمد. در نگاهش، در قدم هایش بزرگترین ترسی که بشر قادر به داشتنش است دیده می‌شد. این فراری پر از ترس بود. گویی که از چنگ حیوان درنده‌‎ای برای مدت کوتاهی نجات پیدا کرده باشد. نه کسی را می‌دید و نه می‌فهمید که کل ساکنین کوچه نگاهش میکنند. فقط طول کوچه را طی کرد، پیچید و رفت.حالا صدای گریه‌های مادر حالا همه‌ی چیزی بود که شنیده می‌شد. &quot;اکبرم، مادرم، وایی اکبرم...&quot;پایان</description>
                <category>امیررضا عبدوی</category>
                <author>امیررضا عبدوی</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 18:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;در اسارت&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@_freeblue/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-mkuhu7oxljzr</link>
                <description>Cicco Graziani - Battle Sceneمقدمهداستانی که در شرف خواندنش هستید هنوز در مرحله ی ویرایش قرار دارد اما به حدی رسیده که بتوانم منتشرش کنم. به یاد دارم از زمانی که ایده اش به ذهنم رسید تا وقتی که خلقش کردم و نگاهش کردم بیشتر از 9 ماه طول کشید. آفریدنش عذابم داد. اما اکنون مسرورم از اینکه میتوانم آن را در اختیار شما خوانندگان ارجمند قرار دهم. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید. حتما نظرات و انتقاد های خود را در بخش &quot;نظرات&quot; به من اعلام کنید.در اسارتنیمه شبی آرام، هوتِر، سپهسالار و فرمانده‌ی ارتش مملکتش از بی‌خوابی کلافه شد و از بسترش برخواست. به سمتِ ورودیِ بازِ چادر رفت تا از سکوت شب آرامش بگیرد. شب، مطبوع از عطر درختان کاج بود و در فواصلی معین، عده ای دور آتش کوچکی استراحت میکردند. پس از اندکی همسرش هم آمد و بازوی پهن و قدرتمند او را در آغوش گرفت.«هوتر، من مطمئنم فردا به الماسِ تابان میرسی و این کابوس رو پایان میدی.»هوتر به نقطه ای خیره بود و پاسخی نداد.«تو سه بار هوچی ها رو شکست دادی. همین اتفاق هم به قدر کافی برای مردم شگفت انگیز هست. اونها تورو میپرستن. تو قهرمانی هستی که مردم برای رسیدنش سالها امید داشتن. نگرانی تو نگرانی منم هست. اینهمه خودت رو ...»هوتر به میان حرفش پرید:«مارتا من از چیزی دل نگرانم که نمیشناسمش. ما هیچوقت اینقدر به شکست دادن هوچی ها نزدیک نبودیم. فردا من میتونم کسی باشم که این حقارت طولانی رو تموم میکنه. اما احساس کسی که نزدیک به پیروزیِ بزرگی هست رو ندارم. مثل اینکه زمان برام متوقف شده و میخواد برخلاف میل من پیش بره. تو میدونی که همه پیروزی های من بخاطر عدم شک و تردیدم بوده. مثل وقتی که شک نداشتم سپاه هوچی تو دره ی ویلیِک اطراق میکنه. اگر این قدرت رو نداشتم اون سپاه و نابود نمیکردم. اما الآن همه‌ی چیزی که دارم شک و تردیده.»مارتا اندکی صبر کرد تا مطمئن شود سخنان شوهرش تمام شده. او تک تک کلمات هوتر را با دقت زیادی گوش میداد.«اما چیزی نیست که بخوای ازش بترسی، تمامِ...»«من هیچوقت نمیترسم، فقط شک میکنم که زمان، زمان درستی برای ادامه‌ی حرکت هست یا نه.»«اگر فردا نه پس کِی؟ هوچی‌ها از خونه هاشون فراری شدن، پادشاهشون بخاطر از دست دادن سپاه شخصیش سکته کرده. پسر نوزده سالش سرجاشه. ارتشی برای مقابله با تو ندارن. الآن بهترین موقع ست.»«مسئله‌ی من وقت حمله نیست، اینه که چطوری باید پیش بریم. نمیتونم باور کنم اینقدر به بدست آوردن الماس تابان نزدیکم. مردم ما حتی آرزوش رو هم زیاد از حد میدونستن.»«برای همین نباید شک کنی. فقط یک روز تا شادی بی حد مردم ما مونده. میتونیم انتقام سالها باج خواهی رو با نابود کردن کامل هوچی‌ها بگیریم.»چهره ی هوتر تغییر نکرد، اما میخواست از همدردی همسرش قدردانی کند. دستش را باز کرد و مارتا را در آغوش گرفت.«بیا تو و بخواب، برای فردا باید نیروی کافی داشته باشی.»«تو برو، یکم دیگه میام.»مارتا رفت و هوتر تنها شد. در این تاریکی او بنظر مهتابِ دوم می آمد. ماه، صورتِ کم پشت اش را روشن میکرد. این چهره برای مردمش نماد قدرت بود. قدِ بلندی نداشت اما تنومند بود. برای جنگ تنها از سپرش استفاده میکرد و دشمنان را با یک ضربه سنگینِ پا، دست یا گوشه سپر زمینگیر میکرد. سپس پیش میرفت و بودند هم رزمانی که کارشان رسیدگی به این دشمنان نیمه جان باشد. هیچ‌گاه به پیروزی و حمله شک نمیکرد. اگر از مردم توضیح میخواستند که او چطور مدام پیروز میشود احتمالا میگفتند: «حمله به خطوط دشمن حتی وقتی که امکان حمله نیست.» همین باعث شده بود سریع تر از حد معمول به مقام سپهسالاریِ مردمِ &quot;کمان و خوشه&quot; برسد. ده ها سال بود که زیر پرچمی میجنگیدند مزین به تصویرِ کمان و خوشه گندم. از آن پس به این نام خوانده میشدند. قبل از آن حتی اسمی هم نداشتند. اینان مردمی سختکوش اما ضعیف بودند که حتی در کهنه ترین داستان هایی که نقل میکردند هم هوچی‌ها به ایشان ظلم میکردند. هر چه داشتند غارت میشد، زنان را یا میبردند یا تحقیر میکردند و در این بین هرکه جرئت مقابله داشت کشته میشد. بعد میرفتند و فرصت میدادند تا التیام یابند و سپس قبل از اینکه به مرحله ی دفاع از خود برسند دوباره حمله میکردند. برای نجات کامل مردمش از یوغ حقارت و باج دهی تنها یک قدم مانده بود، به چنگ آوردن الماس تابان که قدرت و نماد هوچی‌ها بود. از این شیء مرموز هرچه بود از افسانه ها و گفته ها رسیده بود. طبق گفته ها، الماس تابان شبیه هیچ الماس دیگری نبود. برای حمل کردن این تکه سنگ تراش نخورده، از دو میله استفاده میشد که از درون حلقه هایی که بالای الماس تعبیه شده بود میگذشت. این الماس در بالای برج بلندی نگه داری میشد و برای رسیدن به آن باید از مراحل و طبقه های چالش برانگیزی رد شد. هوتر نمیتوانست باور کند که به الماس تابان رسیده است. پیروزی های مهمی کسب کرده بود و هوچی‌ ها را از قدرت محض به زیر کشیده بود. او شک کرد و در طول این چهار سال پیروزی برای اولین بار بود که شک میکرد. از بینشِ نظامی اش آگاه بود و همین باعث می‌شد که شک نکند. اما اکنون نمیتوانست رسیدن به الماس تابان را متصور شود. نمیتوانست ببیند که الماس را بالای سر گرفته و مردمان کمان و خوشه اشک شوق می‌ریزند. نمیدانست مشکل از کجاست و نمیتوانست دلیل این مشکل را در جهان بیرون بیاید.قبل از طلوع آفتاب به بسترش رفت و خوابید. در خواب پدرش را دید. روزی را خواب دید که پدرش به او میگفت: &quot;هوتر، وظیفه‌ی مرد اینه که از پس مسئولیت های زندگی بربیاد. این مسئولیت ها برای همه سخته، اما مردی همیشه سربلنده که حواسش به مسئولیت هاش باشه. وقتی تو مرد بزرگی بشی زندگی مسئولیت های بی شماری بر عهده‌ت میذاره. پس مراقب باش به بیراهه نری.&quot;دستی به روی خود کشید و از بسترش برخواست. خود را در چادر تنها دید. ترکیبی از صداهای آهنگری، دفاع شمشیر با سپر، صحبت های پراکنده راجع به جنگ و پرندگان مهاجر بیدارش کرده بود. این شور جنگ همانقدر که در مردم بیدار بود در هوتر غایب بود. با تردید و اندکی ترس، گویی که به میانِ غریبه ها میرود از چادر خارج شد. با دیدن هوتر همگی دست هارا بالا بردند و یکصدا گفتند: هوتر، هوتر، پسر آزادی. هوتر، هوتر، پسر آزادی. لبخندش را صحنه ای که به یاد آورد محو کرد. خردسال بود که فرمانده آن روزهایشان از چادر خارج شد تا دفاعی کند که بیشتر به تقلا شبیه بود تا شاید هوچی‌ها نیایند. قبل از غروب کامل بود که خبر رسید &quot;پاشین&quot;، تیر خورده و مرده.توده‌ی اصلی ارتش در حال صرف آخرین وعده‌ی قبل از حمله بودند. آنچه فراوان یافت میشد رانِ بریانِ آهو بود. دشت لِبرینت از دیرباز شکارگاه مشترک مردمان بود. اما با قدرت گرفتن هوچی‌ها، هیچکس نمیتواسنت به این زمین ها وارد شود. اکنون اما سربازان با صورت هایی که حس پس از انتقام را میرساند مشغول خوردن گوشت آهوان این دشت بودند. پس از آنکه همگی گوشتی خوردند، آماده شنیدن سخنان هوتر و حرکت بسمت تُرچیِم بودند. هوتر با سرِ پایین میرفت که به روی تخته سنگی بلند برود و سخن بگوید. قبل از شروع، نگاه مارتا چیزی به او گفت، تنها نگاهش. هوتر به وضوح حرفش را خورد و اینطور آغاز کرد: «ما چهار سال جنگیدیم برای امروز، شانه به شانه هم در مقابل وحشی‌های هوچی جنگیدیم برای امروز. امروز پایان همه‌ی ترس هاست. کودکان‌مان بی ترس خواهند دوید، همسرانمان در امانند و مال هایمان...» جمعیت از شور هیجان پرشد و صدای هوتر دیگر به کسی نمیرسید. «حمله تا شکار آخرین هوچی» این آخرین جمله ای بود که از او شنیده شد. چندی با احترام سپر و کمربندش را آوردند. هوتر آماده و راست رفت که سربازانش را به سمت پایتخت هوچی‌ها رهبری کند.خورشید در آسمانِ صاف فرمانروایی میکرد و نورش را بدون زاویه به زمین میتاباند. باد، ترحمِ کافی برای نوازش صورت های سوخته سربازان را نداشت. هوتر جلوی افراد با قدم هایی نه چندان محکم حرکت میکرد. گویی این او نبود که راه میرفت. او را هُل میدادند. از پشت صحبت های پراکنده ای میشنید راجع به موضوعاتی نه چندان مهم. آرزویش این بود که بتواند مثل بقیه در این صحبت‌ها شرکت کند، ولی بی رمق و خورد تر از آن بود که بتواند بخندد یا چیزی بگوید. اگر پشتش به بقیه نبود متوجه رنگ زرد صورت و رعشه اندامش میشدند. ساعت ها این ارتش بدون رویارویی با حتی یک هوچی در زمین دشمن پیش رفت. هرچه بیشتر پیش میرفتند، مقدار صحبت ها کمتر میشد. بالاخره، زمانی که خورشید راضی شده بود زاویه ای به تابشش بدهد، ترچیم و درست در مرکزش، برج بلند و کاملا سیاه دیده شد. هیچ پرنده ای از بالای شهر پرواز نمیکرد و هیچ اثری از زندگی در آن مشاهده نمیشد. تنها دو لایه دیوار نه چندان پهن و سپس سازه هایی که دور برجی بلند بودند. هوتر با خود اندیشید «خوبه. شهر برای دفاع ساخته نشده، میتونیم راحت از پس این دیوارها بر بیاییم. میتونیم به برج برسیم. الماس حتما همونجاست.» هوتر با خود حساب برج را می‌کرد و متوجه نشد که هوچی ها هم حضور دارند. ارتشی سیاه، سوارانی آماده بدون تولید کوچکترین صدا. ثبات و بی حرکتی از آنها سازه هایی سیاه ساخته بود. تنها چیزی که در میان ارتش هوچی در جنب و جوش بود پارچه و شال های سیاهی بود که اطراف اندامشان میرقصید. همیشه از خود شال و پارچه سیاه آویزان میکردند. این ویژگی اولین چیزی بود که مردم با فکر کردن به هوچی‌‌ها به یاد می آوردند. هوتر یازده سر دسته لشکرش را گرد آورد و دقایقی کوتاه سخنانی بینشان رد و بدل شد. آرایشی نامعقول به خود گرفتند و سپس منتظر ماندند. زمینی که نبرد در آن در شرفِ وقوع بود، بلندی محو و کم ارتفاعی بود میان دو زمین صاف که یکی‌شان همان ترچیم بود. تمام کمانداران با دستور مستقیم هوتر در بال راست ارتش قرار گرفتند. برای هیچکس سوال پیش نیامد که چرا مثل همیشه پشت بقیه سربازها قرار نگیرند. دستورِ هوتر برای همه کافی بود.جنگ با حمله سواران هوچی به کمان داران هوتر آغاز شد. همان کمان دارانی که چهار سال هوچی هارا بدون زحمت می کشتند حالا در گرفتاری مهیبی افتاده بودند. هوچی ها سپر حمل نمیکردند بنابراین بی‌دفاع بودند. سپر برای ایشان سنگین بود؛ باری اضافه که سرعتشان را میگرفت. هوتر اما، همان فرمانده همیشگی نبود. مثل همیشه زمین نبرد را بررسی نکرد تا برای کماندارانش جایی بهتر تعیین کند. چون دید که نمیتوان کمانداران را نجات داد، توده اصلی را متوجه پشت سواران کرد تا حداقل راه فراری برایشان نگذارد. این خیالی بود باطل. صدها هوچی به سمت هوتر و یارانش می دویدند. با این حساب محاصره ی سواران هوچی ممکن نبود. آنها به ندرت با اسب به میدان می آمدند اما اگر چنین میشد، سوارانی بودند شجاع. مرگ خود را همچو شهدی شیرین میدیدند که با نوشیدنش، پیروزی برای هم رزمان سَهل میشد. سربازان هوچی و کمان و خوشه در هم تنیده شدند و نبرد به اوجش رسید. کمان داران با سواران هوچی درگیر بودند و یاران هوتر با هستهِ اصلیِ سپاهِ هوچی. همگی درگیر جنگ بودند و با اینکه تعدادشان از هوچی ها بیشتر بود، دست بالا را نداشتند. جنگ زودتر از موعد و آنطور که باب میلشان نبود به ایشان تحمیل شده بود. تبر میزدند، تن میدریدند اما تیری برای حمایت نمی آمد بنابراین کشته میشدند. در این بحبوحه که کسی فرصت نداشت چپ و راستش را بنگرد و هوتر در میان سه هوچی مانده بود، شخصی بانگ زد: «الماس، الماس و بگیرید.» چشمان هوتر برق زد.«خودشه، این کابوسِ سیاه به پایان نمیرسه مگر با گرفتن الماس تو دستام؛ پیروزی فقط اون موقع ممکن میشه.» با سه ضربه راه فراری پیدا کرد و پنج نفر را با خودش به سمتی دیگر کشید. به سرعت دستوراتش را به ایشان تزریق کرد: «باید جنگ و به سمت برج بکشیم، بین افراد پخش شید و بگید یواش یواش از هم فاصله بگیرن. بعد اونهایی که تو مرکز سپاهن باید عقب برن و دو بالِ کناری سپاه سعی میکنن محاصرشون کنن. نمیخوایم محاصرشون کنیم، فقط میخوایم احساس خطر کنن و عقب نشینی کنن.»افراد در حالی که بشدت دقت میکردند تا مبادا دستورات را اشتباهی پخش کنند، خیره به دهان هوتر بودند و حرف هایش را گویی قبل از اینکه بطور کامل ادا شوند از دهانش میرباییدند. این درحالی بود که سنگینی جنگ اخیر باعث شده بود به شدت نفس نفس بزنند.هوتر ادامه داد:«فهمیدید؟ باید فکر کنن میخوایم محاصرشون کنیم، اینطوری مجبور میشن عقب تر برن. همینطوری جنگ و به اونجا بکشید.»جمله‌ی آخر را در بلند ترین حالت ممکن گفت. به طوری که چندی از سربازان در چند ده متر دور تر سر چرخاندند که ببینند چه اتفاقی افتاده. افراد هوتر اما به درستی متوجه نقشه‌ی او شدند و تقریبا بلند گفتند: «بله جناب هوتر»ساعتی بعد هوچی ها خود را پشت به پشت برج دیدند. هوتر بی درنگ دستور حمله داد. به در برج رسید و به داخلش پرید. «برو هوتر، نمیزاریم داخل شن، برو که روح مردم ما پشتته.»پس دوید و بالا رفت، بدون یک نگاه کوتاه به پشت.راه پله‌ی پهن میپیچید و اوج میگرفت. این صعود تکراری به دور خود، هوتر را حسابی کلافه کرده بود. نه جرئت داشت نگاه از جلو بردارد، نه ترس حمله ای ناگهانی از پشت راحتش میگذاشت. آنقدری رفت که با خود گفت: «این غیر ممکنه. اینجا باید جادو شده باشه؛ چرا نمیرسم!؟ اینهمه پله چطور به جایی ختم نمیشه؟ چرا همه چی فقط تکرار میشه؟» تسلیم شد و ایستاد. پشت به دیوار، مثل وقتی که پا ها از انجام کارشان شانه خاله میکنند و تسلیم میشوند، خم شدند و هوتر روی پله ای رها شد. برایش اینطور بود که میتواند باقی عمرش را همینجا سپری کند. در اینجا هوتر نیست، سپهسالار نیست. در اینجا هیچکس نیست و الآن، واقعا هیچکس نبود. تسلیم شدن در تار و پودش پیدا بود. طوری روی پله های برج سقوط کرده بود که انگار دیگر برخواستنی در کار نیست. ساعتی، که برای او دقایق کوتاهی بود،گذشت اما با شنیدن فریاد های ضعیف که از میدان جنگ می آمد، خود را محکوم به پیش رَوی دید. این فریاد ها در ابتدا پرخاشگر و شجاعانه بود. ولی به مرور تبدیل به ناله شد. تنها دو قدم که برداشت، نور شدیدی دید و سپس گوشه ی ورودی ای که از هر کنارش تیغ و دشنه ای آویزان بود. برق الماس همه‌ی تیغ ها را روشن کرده بود و این چشم متعجب هوتر را می هراساند. باریکه نوری از گوشه دیوارِ این اتاقک به الماس میخورد و این کافی بود تا هر گوشه از اتاق بدرخشد. این اتاقی بود نه چندان بزرگ با دیوار های آجری که در انتهایش الماس تابان مثل خورشید میدرخشید. با دیدن الماس مسخ شد. با دستان باز به سمتش رفت. آنچه بدان خیره بود الماس نبود، مردمی میدید غرق پایکوبی، جشن و شادی که اورا بر بلندی ای میدیدند و افتخار میکردند و او، لبریز از غرور، الماس را بالاتر میگرفت. او خود را قهرمانِ گمشده‌ی تاریخ دید. «افسانه های من به دورترین زمین‌ها میره، هوتر، پسر آزادی، کسی بود که هوچی‌ها رو نابود کرد. همه قراره این هارو بگن. داستان های من همه جا پخش میشه.» همان لحظه که این وقایع را ممکن تر از هر چیزی دید، پا روی گودی ای گذاشت و لحظه ای به زیر رفت. لحظه ای سرپا بود اما لحظه‌ ای دیگر پایش در قلابی گرفتار شد و در آنی، بطور معکوس، از پا آویزان شد. ترس چنان وجودش را گرفت که صدای فریادش به سختی به گوش خودش میرسید. هوتر از پا آویزان ماند و مثل ماهیان گرفتار در تور، تکان میخورد و بیهوده میجنبید. لحظه ای بعد، از هر گوشه تیغ و خنجری به تنش فرو رفت. دیوار اتاق از نور خونش درخشید. هوتر مثل بره ای تکان میخورد و با هر تکان، تیغ بیشتری را در تنش فرود می‌آمد. خون روی چشمانش ریخت و جز سرخی هیچ ندید. درد باعث تکان و تقلای بیشترش میشد این جنبش سلاح های بیشتری به سمتش پرتاب میکرد. هوتر آخرین تکان هایش را خورد و در نهایت، تبری بلند که تا آن لحظه ندیده بودش، از بالای ورودی، آویزان به طنابی هوا را شکافت و سپس تن نیمه جانش را درید. آبشار خونش صورتش را کامل گرفت. دیگر تکان نخورد. او مرده بود. رودِ خونِ جاری از اتاقک به ورودی رسید و از پله ها پایین رفت.پایانامیررضا عبدوی</description>
                <category>امیررضا عبدوی</category>
                <author>امیررضا عبدوی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 16:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14 تکنیک بدرد بخور روانشناسی برای به چالش کشیدن محدودیت های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@_freeblue/14-useful-psychological-life-hacks-clyqi46p7siy</link>
                <description>14 تکنیک بدرد بخور روانشناسی برای به چالش کشیدن محدودیت های زندگیهمه‌ی ما از تکنیک‌های جالبی که زندگی را کمی برایمان آسان‌تر میکند، خوشمان می‌آید. به این دلیل که زندگی می‌تواند بسیار چالش برانگیز شود و همه ما درحال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات خودمان هستیم. بنابراین با دانستن نکات خاصی درباره‌ی ذهن، می‌توانیم یک قدم جلوتر باشیم و از فرصت‌ها بهترین استفاده را ببریم. چندین تکنیک روانشناسی درباره زندگی هست که به ما در فهمیدن چگونگی کار کردن مغز کمک می‌کند و می‌توانیم با استفاده از این تکنیک‌ها زندگیِ اجتماعیِ بهتری داشته باشیم.نه. این تکنیک‌ها ترفندهایی برای کنترل انسان‌ها نیست.این تکنیک‌ها درواقع حقایق روانشناسی هستند که کمک می‌کنند در زندگی آسوده خاطرتر باشید و برای موفقیت در محل کار، روابط، و سناریوهای اجتماعی گام‌های درست بردارید.این تکنیک‌ها وقتی تحت تاثیر احساسات و غرایز خود باشید کارایی بسیار زیادی دارند.به گفته روانشناسی: چیزی رو انتخاب کن که از همه بیشتر میترسونتت، چون این انتخاب به رشدت کمک می‌کنه.آیا این تکنیک‌ها کارایی دارد؟بله دارد. دلیل اصلی این پاسخ این است که این تکنیک‌ها ریشه در روانشناسی انسان دارند و تنها چند ترفند سطحی برای رفع موقت مشکلات نیستند. مطمئناً تعداد زیادی از این نکات مبتدی و بدردنخور در اینترنت هست ولی این شما هستید که باید به اندازه کافی باهوش باشید و بدانید که کدام‌ تکنیک ها کار میکنند و از کدام تکنیک ها باید دوری کرد. بیشتر آنها ترفندهای دستکاری شده‌ی سطحی هستند که معمولا در دنیای واقعی کارایی ندارند. آنها نه تنها زندگی را برای شما پیچیده‌تر میکنند بلکه باعث تلف شدن وقت میشوند و شما را در موقعیت سختی قرار میدهند.اما...، تعدادی ترفند هم هست که مثل الماس کمیاب و باارزش هستند که واقعا مؤثرند و می‌توانند زندگی را بسیار ساده‌تر کنند. تنها کاری که لازم است انجام دهید این است که خودتان قضاوت کنید و شگفتی و تاثیر این تکنیک هارا خودتان ببینید و از آنها بطور مؤثر در زندگیتان بهره ببرید.دانستن اصول پایه‌ای روانشناسی انسان به شما کمک میکند که وضعیت های مختلف روزانه خود را بهتر مدیریت کنید. شما قادر خواهید شد که خودتان را بهتر مدیریت کنید، با دیگران هوشمندانه‌تر ارتباط داشته باشید، استرس و اضطراب را رفع کنید، مهارت های ارتباطی خود را بهتر کنید، تصمیمات زیرکانه‌تری بگیرید و خلاصه زندگی بهتری داشته باشید. اگر از بعضی از تکنیک های مؤثر روانشناسی آگاه باشید میتوانید تسلط و تاثیر بیشتری روی افراد داشته باشید.وقتی نمیتونی از کوره در بری چون شرایط همه رو برای انجام هرکاری درک میکنی، خیلی زیاد از روانشناسی سردر میاری.مؤثرترین تکنیک‌های روانشناسی زندگیبدون اتلاف وقت، بریم سراغ لیستی از هوشمندانه‌ترین و فراگیرنده‌ترین تکنیک‌های روانشناسی که واقعا شما را در پیروز شدن در زندگی کمک میکند.و این هم 14 تکنیک بدردبخور روانشناسی که آرزو میکردید زودتر می‌دانستید:#1 خونسرد رفتار کنید (حتی اگر نیستید)بگذارید با آن روبرو شویم، همه ما آنقدری که دوست داریم خونسرد نیستیم. اما به هر حال، وقتی بحث خونسرد بودن است این نکته را بخاطر داشته باشید: تظاهر کنید تا واقعی شود. با یک حالت بدنی خونسرد و مطمئن، در نهایت حس خواهید کرد که که واقعا راحت و خونسرد هستید حتی اگر حس تردید تمام وجودتان را فرا گرفته باشد. دانستن زبان بدنی راحت و مطمئن باعث می‌شود جذاب‌تر، قابل اعتمادتر و حساب‌بازکردنی تر دیده شوید.#2 زمانی که کسی را برای اولین بار میبینید، متوجه رنگ چشمانشان شوید.این رنگ چشم نیست که اهمیت دارد. بلکه زمانی که صرف فهمیدنش میکنید مهم است. مطالعات نشان میدهد که وقتی متوجه رنگ چشم کسی می‌شوید، زمان بیشتری را برای ارتباط چشمی برایتان فراهم میکند. این مسئله در موقعیت های اجتماعی کمک میکند که جذاب‌تر، راحت‌تر و کاریزماتیک‌تر دیده شوید.#3 زبان بدنی‌شان را تقلید کنیدوقتی از زبان بدنی فردی استفاده میکنید، سازش با آن فرد فوق‌العاده راحت‌تر می‌شود. وقتی بازیرکی زبان بدنی خود را با کسی هماهنگ میکنید احساس خونسردی بیشتری خواهید کرد و سازگارتر و معتمدتر ظاهر خواهید شد.#4 تقاضای یک لطف را بکنید تا دوست داشتنی ‌تر باشیدتابحال از تاثیر بنجامین فرانکلین چیزی شنیده‌اید؟ بنجامین فرانکلین متوجه شد که وقتی در حق کسی لطفی انجام میدهیم، از آن فرد بیشتر از قبل خوشمان خواهد آمد، حتی اگر در ابتدا از آن فرد خیلی خوشمان نمی‌آمد. به دلیل پاسخ مغز به یک آگاهی ناهنجار، این قضیه را که باید از کسی خوشمان بیاید تا کمکش کنیم را منطقی می‌دانیم. این مورد یکی از جالب ترین تکنیک های روانشناسی است برای آنکه دیگران از ما خوششان آید.#5 شخصی را که ملاقات میکنید به اسم صدا بزنیدبسیاری از ما اسم مخاطبمان را بعد از دیدار اول فراموش میکنیم. این وقتی که در ارتباط باکسی هستیم هم باعث گیح شدن می‌شود و هم حس ناخوشایندی دارد. تصور کنید که نام کسی را 3 روز بعد از ملاقات بپرسید. چه مصیبتی! به این دلیل متخصصان توصیه کرده‌اند که بعد از ملاقات با کسی چندین بار نامش را تکرار کنید. این باعث می‌شود اسم در حافظه‌تان بماند. همینطور این تکنیک مؤثر باعث می‌شود که فرد مقابل احساس کند که به او توجه بیشتری دارید و در نتیجه از هم‌نشینی با شما لذت ببرد.#6 به پاهایشان نگاه کنیداین یکی از عجیب‌ترین تکنیک های روانشناسی‌ست، ولی کار میکند. وقتی کسی را ملاقات میکنید، به حالت پاهایشان نگاه کنید چرا که کمک میکند بفهمید فرد مقابل چه احساسی دارد و چه فکری راجبتان میکند. اگر پاهایشان به سمت شما قرار گرفته باشد، به این معنی‌ست که از هم‌نشینی با شما لذت می‌برند. در مقابل، اگر پاها به سمت شما قرار نگرفته باشد با اینحال که سر و بدن مخاطب روبه‌روی شماست، باید کم‌کم به فکر ترک فرد موردنظر باشید.#7 سکوت همچنان همچو طلاستبه گفته روانشناسی، ساکت ماندن به این معنی نیست که چیزی برای گفتن ندارید. بلکه به این معنی‌ است که فکر نمیکنید برای شنیدن افکارتان آماده باشند.از قدرت سکوت استفاده کنید تا دیگران جوابی را که میخواهید بدهند. اگر کسی از پاسخ دادن طفره رود یا جواب بی‌ربط دهد یا از فهمیدن منظور شما خودداری کند، سکوت کنید و فقط نگاه کنید. این کارتان آنها را مجاب میکند که مکالمه را آغاز کنند و جواب راضی کننده شما را بدهند.#8 برای آرام بودن، آدامس بجویدنه، منظورم نفستان نیست. اگر در وضعیت های خاصی احساس ناراحتی و استرس میکنید، آدامس جویدن کمکتان میکند که استرس تان را کمتر کنید و آرام‌تر شوید. مغز ما عقیده دارد گه وقتی در حال خوردن چیزی هستیم، در محیط امنی قرار داریم. مطمئنم که شما هیچوقت وقتی تحت تعقیب یک خرس هستید همبرگر با پنیر اضافی نمی‌بلعید. جویدن آدامس ذهن شما گول می‌زند که راحت و امن هستید و هرگونه استرس و اضطراب را از خود دور میکند.#9 تأیید کنیدما همگی به تأیید شدن توسط دیگران علاقه داریم. چرا که به بیشتر شدن اعتماد به نفسمان کمک می‌کند. وقتی که کسی با دقت به ما گوش می‌کند و افکارمان را تأیید میکند، باعث می‌شود حس مهم بودن داشته باشیم. پس اگر میخواهید مخاطبتان از شما خوشش آید، مورد توجهشان قرار بگیرید و بخاطر تصادیق رویتان حساب باز کند، فورا حرف هایش را تأیید و تکرار کنید. این مورد یکم کلک بازی است ولی...کار میکند.#10 دست‌هایتان را گرم نگه داریدخودتان می‌دانید که خوب دست دادن چقد برای تأثیرگذاری مهم است. اما آیا می‌دانید که دست دادن با یک دست سرد چه حس بدی دارد؟ این نشان می‌دهد که مضطرب و نگران هستید. مطمئنأ وقتی می‌خواهید تأثیر خوب اولیه را بگذارید چنین چیزی را نمی‌خواهید. پس هنگامی که با کسی ملاقات می‌کنید یا قبل از اینکه به کسی دست بدهید، از گرم بودن دستان خود مطمئن شوید. می‌توانید کف دست هایتان را به هم بمالید یا کمی آب گرم در دست‌شویی روی دست‌هایتان بریزید.#11 برای یک قرار بی‌نظیر یک کار دلهره‌آور انجام دهیدیه فیلم سینمایی و شام کاملا تکراری و حوصله‌سربر است. اگر می‌خواهید شخصی که با آن سر قرار هستید واقعا از شما خوشش آید و دوباره با شما سر قرار آید، یک کار هیجان انگیز با یکدیگر انجام دهید. مخاطبتان نه تنها لذت برده و قلبش به تپش می‌افتد، بلکه شدیدا تحت تأثیرتان قرار میگیرد. مخاطبتان ناخودآگاه شما را با خوشحالی، هیجان و لذت مربوط می‌داند.آیا میدانستید؟ به ادعای روانشناسی اگر دو نفر که قبلا عاشق همدیگر بودند بتوانند دوست معمولی بمانند، یا هنور عاشق یکدیگرند یا اصلا عاشق هم نبودند.#12 برای جلوگیری از جدال لفظی با کسی درکنارش بنشینیدآیا می‌دانستید که ما تمایل بیشتری برای جدال با کسی که روبرویمان است و یا ما کمی دور است، نسبت به کسی که کنارمان است داریم؟ این یکی از ساده‌ترین تکنیک های روانشناسی‌ست. اگر می‌خواهید از بحث و جدال لفظی جلوگیری کنید، کنار مخاطبتان بنشینید یا بأیستید. ما معمولا رفتار تهاجمی نسبت به کسی که در کنارمان است نشان نمیدهیم. همینطور حس راحتی ندارد که به کنار بچرخید و با شخصی که کنارتان است مقابله کنید.#13 آخرین تأثیر مهم استاگر میخواهید به یاد کسی بمانید، یک تأثیر نهایی خوب به جای بگذارید. چه در یک قرار و چه در یک مصاحبه، تأثیر نهایی شما نسبت به تأثیر اولیه تان اگر دارای اهمیت بیشتری نباشید اهمیت کمتری هم ندارد. همانطور که انتها و ابتدای یک واقعه را به یاد نگه میداریم، کاری که قبل از ترک کردن مخاطبتان انجام می‌دهید باعث می‌شود روی نتیجه کنترل بیشتری داشته باشید.#14 سوالات بیشتری بپرسید تا از شما خوششان آیدآیا میدانستید که سوال پرسیدن میتواند شما را جذاب‌تر کند؟ پس زمانی که در یک محیط اجتماعی هستید یا مصاحبه دارید یا حتی با کسی قرار دارید، مطمئن شوید که به تعداد کافی سؤال بپرسید. این کار نشان می‌دهد که به بحث علاقه‌مند هستید و آن را جدی گرفته‌اید. با درگیر کردن ذهن مخاطب درباره جواب، آنها را مشتاق تر کرده‌اید و باعث شده‌اید که بعد از رفتنشان تا مدتها به شما فکر کنند.آیا میدانستید؟ به گفته روانشناسی، کسی که بهترین شمارا نشان میدهد و شمارا قویتر میکند، در واقع نقطه ضعف شماست.بفرمایید، این هم 14 عدد از مؤثرترین و مفیدترین تکنیک های روانشناسی که می‌توانید در زندگی روزمره‌تان استفاده کنید تا مخاطبانتان از شما بیشتر خوششان آید و همینطور از همین امروز زندگی بهتری برای خود بسازید.به گفته روانشناسی: 1. اگر شخصی بیش از اندازه میخندد حتی به چیزهای احمقانه، او عمیقا تنهاست 2. اگر شخصی خیلی میخوابد غمگین است 3. اگر شخصی کم اما سریع صحبت میکند آن شخص رازهایی درون خود دارد 4. اگر شخصی نمیتواند گریه کند، ضعیف است 5. اگر شخصی بطور غیر عادی غذا بخورد، عصبی است 6. اگر شخصی برای مسائل کوچک گریه کند بی گناه و مظلوم است 7. اگر شخصی برای مسائل کوچک و احمقانه عصبانی شود به این معنی است که به عشق نیاز دارد. سعی کنید انسان هارا بیشتر درک کنید</description>
                <category>امیررضا عبدوی</category>
                <author>امیررضا عبدوی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 18:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>