<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ~hbi~</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@_hbi</link>
        <description>آزمودم عقل دور اندیش را ـــ بعد از این دیوانه سازم خویش را</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:53:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/15935/avatar/oWNNXh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>~hbi~</title>
            <link>https://virgool.io/@_hbi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آتِن ? با کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@_hbi/aflaton-a42gf7comdis</link>
                <description>در سده پنجم پیش از میلاد، در آتن دموکراسی چونان اوج پیکاری طولانی میان عده معدودی خانواده های زمین دار اشرافی و عده بزرگی از تهی دستان، استقرار یافته بود. پریکلس که به طور سالانه به عنوان نخستین شهروند دولت برگزیده شده بو، با مهارت حقوق سیاسی همه شهروندان را برای دموکراسی و برای جماعت خواه ثروتمند یا تهی دست (البته نه برای زنان و بردگان) ابقا کرد. پریکلس، امپراطوری دولت شهر آتن را گسترش داد و تحکیم نمود، ونیز در داخل آتن مکتب سیاسی نوین برابر خواهی، حقوق مساوی برای تمامی شهروندان در زیر لوای قانون را تقویت کرد.اکثر شهروندان برجسته و متنفذ آتن، دموکرات یا در نظر سیاسی خود دموکرات شده بودند. در جامعه آتن، بی چیزان همانقدر با فضلیت به شمار می آمدند که ثروتمندان لایق و توانا. پروتاگوراسِ فیلسوف می گفت: هرکس که عادل و محترم است صلاحیت دارد که در امور عمومی نصیحت و توصیه کند.دولت آتن داری قانون اساسی و دیوان عالی بود که دستگاهی قضایی با شش هزار قاضی تر کیب کرده بود.این قضات به صورت شعب تقسیم شده بودند و پایه دموکراسی آتن را تشکیل می دادند.تمامی شهروندان به لحاظ قانونی ، در آموزش پایه و در زندگی سیاسی از راه مذاکره و رأی دموکراتیک مستقیم برابر بودند. آزادی بیان و رفتار انسانی با بیگانگان و بردگان وجود داشت.در عصر پریکلس اشتغال کامل و کامیابی مادی فراوان از راه تجارت و صنعت خانگی برقرار بود.حکومتِ شهر چونان الگویی از عدالت برای جهان شناخته شده تلقی میشد و آتنی ها احساس غرور و وفاداری شدید برای شهر خودشان داشتند.سال های 445 تا 431 پیش از میلاد، سال های صلح و اصلاحات داخلی بود. در تحت حکومت پریکلس، برنامه های وسیعی برای زیباسازی آتن پیش بینی و به اجرا گذاشته شد.مورخانِ تمدن های مقایسه ای، شهر دیگری را با چنین عمارات دولتی و آثار هنری بدین زیبایی سراغ نداردند. بقایای معابد و عمارات عمومی تزیین شده با مجسمه ها و حجاری با شکوه هنوز هم پابرجاست. باشکوه ترین این آثار پارتنون معبد اصلی آتن است که به آتنه -خدای خرد- تقدیم شده است. این مجسمه عظیم را فیدیاس از عاج وطلا قالب ریزی کرد.توسیدیدس مورخ می نویسد که پریکلس در خطابه ای مشهور درباره آتنیان گفت:ما عاشقان زیبایی هستیم . با این همه، ذوق ها و سلیقه هایمان بسیار ساده است و هنر ها را بدون از دست دادن انسانیت و جوانمردی پرورش میدهیم.سیاست معتدل پریکلس در زمان خود با مخالفت های افراطیون از هر دوطرف _ اشرافیت راست و چپ دموکراتیک_ روبه روشد. اما هنگامی که جنگ با اسپارت در بهار 431.پ.م در گرفت یک احساس نیرومند وفاداری به آتن، شهر را به لحاظ سیاسی متحد کرد. در این زمان اکثر جوامع یونانی یا زیر رهبری امپراطوری آتن (که دموکراتیک بازرگانی و صنعتی بود) یا امپراطوری اسپارت (که  استبدادی جنگجو و کشاورزی بود) به سر میبردند. جنگ پلوپونزی چنان که بعد آشکار شد، جنگ میان دموکراسی آتن و استبداد اسپارت بود که تحت حاکمیت نخبگان نظامی با قدرت مطلقه به سر میبرد. در سال دوم جنگ ، طاعون غیر قابل مهاری آتن پرجمعیت را که سریعا به فقر و تباهی می گوید فرا گرفت.سرانجام آتن دموکراتیک در 404پ.م به اسپارت تسلیم شد و در این حال اشراف، شورشی را سازمان دادند که سلطه شریرانه وحشت یعنی حکومت سی نفره بر آتن را برقرار ساخت.خارمیدس (دایی افلاطون) و کریتیاس (پسر دایی افلاطون) از جمله رهبران این سلطنت وحشت بودند......آنچه خواندید بخشی از کتاب از سقراط تا سارتر نوشته ت.ز.لاوین است.</description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 20:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ اَز ما نَماند که نَداند.</title>
                <link>https://virgool.io/@_hbi/house-in-sanaei-towvpcujkr0p</link>
                <description>بی دلیل ازت خوشم اومده،جوون برو باش!!ببینید جهان لَنگ چه دلخوشیهای است. من یک وقت میخواستم توی سازوکار مفاهیمی چون عدالت و عشق و دموکراسی ورود کنم. دست ببرم و دَرز ها را بگیرم. دموکراسی، از هرجاش که باد می دهد را پَتچ بزنم در این حد!!حالا یک برو باش‌‌ِ مستر هاکوپیان شده تمام زندگیم. زندگی اینقدر باگ دارد یا من دیگر باد ندارم؟!     جواب هرچه که باشد از فضاحت نتیجه نمی کاهد.یک روز که توی مسیر دانشکده تا خوابگاه غرق رویا و فکر می آیم، یکهو ببینم که یک پیرزنی می خواهد از عرض خیابان طالقانی رد بشود، ولی ماشین ها بهش مجال نمیدهند .هعی پیرزن بِکشد عقب، خلوت که شد پا تند کُند، هعی ماشین ها بپیچن توی شکمش. اونوقت ما که کرایه دانشکده تاخوابگاه را صرفه جویی کرده ایم تا بشود کنار ساندویچ، آب پرتقال مصنوعی هم بخوریم، از باب اخلاق گرایی بریم وسط خیابان دست هامان را از هر دو طرف باز کنیم همه ماشین ها را نگه داریم و بگوییم بیا رد شو مادر...پیرزن به آنطرف خیابان که برسد کمی سرش گیج برود، بروم از کیوسک کناری آب پرتقال مصنوعی بخرم، بیاورم  براش که قندش برگردد. از باب خلق گرایی. زن تشکر زیاد کند و بعد باهامان حرف بزند، بیشتر او بپرسد ما جواب بدهیم. یک طوری پیش برود که شهرستان و خوابگاه و فیلمسازی و فستیوال و اینها را بگوییم،  تا جایی که هیچ از ما نماند که نداند. پیرزن اجدادش قجری از آب در می آیند. خانه در اندر دشتش، از ابتدای خلقت شمرون بوده است. پسرها و دختر ها خارج باشند ترجیحا آمریکا !.دیر می آیند. کم می آیند. بعدش را میدانید...  نوجوون که بودم یکبار در حیاط مدرسه، بحث ازدواج و عشق و آرزو وسط آمد؛ یکی من که گفتم: بی تمایل.  یکی دیگری که   گفت: خیلی تمایل.  یکی دو نفر فقط می خواستند درس بخوانند تا دکتری چیزی بشوند.  ولی چند نفرشان بودند که فکر بکری داشتند و آن را سرچشمه نبوغ بالایشان میدانستند. آنها به دنبال شکار پیرمردانی بودند که ترجیحا تنها باشند، کچل باشند و به طور قطع پولدار!! یکیشان میگفت: این بهترین راه داشتن زندگی بهتر است. یک پیرمرد تنها را عاشق خود میکنی، ازدواج میکنی بعد هم تو میمانی و پول های هنگُفت و یک عمر زندگی مرفه!! هیچ‌ کداممان دیوانه نبودیم،فقط به دنبال بال های پرواز به سمت آرزوهایمان بودیم.ما دلمان یک جهش طبقاتی دراماتیک میخواست. البته چندباری هم تصمیم گرفتیم که برویم و فرار مَغذها کنیم. ولی دُلار بالا رفت و نقشه فرارمان کمرنگ شد.کمی بعد تر، خیلی بعد تر، در سلف دانشگاه، بحث ازدواج و عشق و آرزو وسط آمد. یکی من که گفتم: عشق.  آن یکی که &quot;خیلی تمایل&quot; بود، ازدواج کرده و در بین ما نبود.  ولی چند نفرشان فکر مدرن و حساب شده ای داشتند و آن را حاصل زندگی کسالت بارشان در طی سالهای اَخیر میدانستند.ایده این بود: ازدواج کنیم، نه با یک پیرِخرفت که شبها دندانهایش را در لیوان آب بالای سرش می گذارد. با یک جوان &quot;معمولی&quot; اما نه معمولی ایرانی. معمولی خارجی. با یک خارجی ازدواج میکنی از داخل به خارج میروی، خیلی سریع کارهایت جور میشود، اِقامت میگیری، خانه و زندگی شاهانه ای برپا میکنی، از آن &quot;معمولی&quot; جدا میشوی، چلیک چلیک عکس های یهویی میگیری و به داخلیان پُز میدهی .نظر اکثرشان این بود که؛ زندگی داخلِ خارج به حِلاوت عسلی می ماند که از خوردن آن سیر نمی شوی، در نظر آنها خارج بهشتی است که در آن مجبور نیستی نه چیزی سرت کنی نه تنت!!کمی بعد تر شاید همین چند هفته  پیش دوباره با دوستان میزگردی تشکیل دادیم تا ببینیم در این  &quot;برهه حساس کنونی&quot; با این وضعیت دلار و اقتصاد و تحریم ها و درگیری های منطقه چه فکر بکری برای خلق زندگی بهتر در سرشان است.یکی من:قهوه ام را هم میزنم.    یکی آن دختر &quot;خیلی تمایل&quot; به دختر تازه متولد شده اش شیر میداد.  یکی هم باقی دوستان که صفحه های موبایلشان را بالا پایین میکردن.دوستی میگوید : فایده آرزو کردن چیست وقتی قرار نیست به آن برسی؟میگویم : آرزو هر چقدرم دور و دراز باشد، باید باشد. آرزو ها تفنگ نامرئی در دستت هستند، تفنگت که پر است دنیا به تو تسلیم است. اما همین که خالی میشوی، قلبت را منفجر میکنند.به خودم که فکر میکنم آرزوهایم را یادم نیست. نمیدانم در گذشته میخواستم چه کار کنم و چه کاره شوم ولی میدانم که شور و شوقم برای آینده همچو بادکنک رها در بادِ سوراخی است که هرچه بالاتر می رود خالی تر میشود. شاید هم قبل از خالی شدن به تیر برقی، شاخه ی درختی بخورد و برای همیشه سوراخ شده و پاره شده، آن بالا بماند و بپوسد...مقدر است سعادت ما و سعادت مردمان ایالت متحد، حالا حالاها دو سر یک الاکلنگ نشسته باشند. هوا رفتن یکیش نیازمند به خاک نشستن آن دیگری است. https://soundcloud.com/aatiz/eendo-hossein-mansouri-sharghi فکر میکنم اگر فردا پاشم، همینجور روی یک فاز نوستالژیک، برم طالقانی حدفاصل ملک الشعرا تا ولیعصر قدم بزنم، خیلی رفیق های سابق دانشکده ام را ببینم. ببینم که کم مو تر و چین دار تر از قبل شده اند. بازگشته اند و همینطور ویلون توی پیاده رو ها راه میروند. توی خودشانند ، شنگی و شرارت روزهای دانشکده را ندارند و فقط راه میروند، به دنبال پیر زنان قجری.شکاری نیست فقط ازدوام شکار چیست.میگوید: به پیش نرفتن تنها حسرت بار است، به عقب برگشتن ولی خجالت بی ته و تویست.به پیش میرویم ، تلفن هایمان در دستمان آرزوهایمان را لایک میکنیم. به اقتباس از داستان خانه سنایی.نوشته ی احسان عبدی پور https://soundcloud.com/dialoguebox/dialoguebox-the-house-in-sanaei </description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 12:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادشدم! (انصراف از دانشگاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@_hbi/quite-tmbbtrqjundy</link>
                <description> از موقعی که من از دانشگاه انصراف دادم و امدم بیرون به هرکسی میگم انصراف دادم ,یه جوری چشماشو گرد میکنه و باتعجب میپرسه چـــــــــــــــــــــــرا؟؟    که انگار دانشگاه یه محیط عالی آموزشیه با اساتید مٌجرب :| , یا بهتر بگم , انگار یه نفر اومده یه ظرف نون خامه ای بهم تعارف کرده و من گفتن: نه مرســـــی ..!اما واقعا چی شد که انصراف دادم؟بعضی از دلالیم خــــــــب , تکراریه و برای خیلی هاتون پیش اومده , ولی بعضیاشون یکم شخصین و شاید گفتم شایدم نه.اول اینو بگم که من جزو عاشقای دلخسته برنامه نویسی بودم, خیلی هم عجله داشتم که برم دانشگاه به همین دلیل خودمو علاف تست های حوصله سربر کنکور نکردم و صاف رفتم آزاد!یادمه اولین کلاسم ساعت 8 صبح بود برنامه نویسی. استاد اون درس ,که بعدا موجب بدبختی من شد , اون روز یکم از خودش و شیوه تدریسش توضیح داد و رفت سراغ درسش.یه چندتا برنامه ساده داد برای شروع که من نوشتم و بهش نشون دادم , ایشون هم که فهمید من کل این مباحثو بلدم اعلام کرد که این خانم از این به بعد دستیار من هستند و دیگه هرکی هر سوالی داره از ایشون بپرسه!در عوض خودش چیکار کرد؟رفت نشست تو آشپزخونه نون پنیر بخوره!!  از اون روز تا آخر اون ترم من شدم استاد, و ایشون در حد ده دقیقه میومدن یه حضور غیاب میکردن و میرفتن....     حالا طرف حسابای من کیا بودن؟  دانشجوهایی که حتی بعید میدونم یک دستگاه کامپیوتر رو قبلا تو عمرشون دیده بودن. به این خاطر میگم که همون روز اول یه دختری صدام کرد و پرسید : ببخشید عزیزم! اون دکمه ای که بین کلمات فاصله میده کدومه؟؟؟؟ من دیگه اون آدم سابق نشدم.اینم بگم که آخر اون ترم مجبور شدم جواب سوال امتحانی رو عینا روی کاغذ بنویسم , عکس بگیرمو بفرستم توی گروه تلگرامی که برای اون کلاس درست کرده بودم , تا بچه ها از روی گوشیشون برنامه رو بنویسن و نمره بگیرن(متقلب نیستم فقط میخواستم زحمت چند ماه استادیم زیر سوال نره).  اما دیگه بماند که محض دلخوشی حتی یکیشون هم اون درسو پاس نکرد  &quot;یعنی انقدر جلبک بودن که از روی جواب هم نتونستن بنویسن.&quot;این دلیل اولم بود که مجبور بودم با کسایی که درس بخونم که سطح کلاسو بشدت پایین آورده بودن.2-چه حسی بهتون دست میده اگه هر روز صبح بکوبین , از این سر شهر برین اون سر شهر برای یه لقمه درس , در نهایت استاد گرامی بیان بشینن روبروتون و از مزایای ازدواج و شوهر مناسب کیست و چه شرایطی را باید داشته باشد صحبت کنه؟ (وسط کلاس تخصصی نه تنظیم خانواده!!!) بعد هم که ساعت کلاسش تموم شه بگه : خسته نباشین برین فقط جلسه بعد نظراتتون رو درباره فرد مناسب برام بیارید!3-شما باشید چیکار میکنین وقتی ببینین یه استادی سهوا داره تعریفاتی رو به اشتباه متقل میکنه و دانشجو ها هم از روی همون اشتباهات نت برداری میکنن؟! من خـــــیلی مودبانه گفتم : عذر میخوام استاد ولی درستش اینه. ایشون هم عین خروس جنگی پرید جلوی من که من استادم یا تو؟ برو از کلاس من بیرون (ماشالا جنبه انتقاد شون خیلی بالا بود)4-باید دختر باشین تا بفهمین نگاه های بیجای یک استاد(حیف لقب استاد) به شما و از طرفی لبخند زدن و دلقک بازی هاشون سر کلاس چقدر میتونه آزار دهنده باشه.5-دیوانه کنندست وقتی میری سر دستگاهت و میبینی سیستمت یا بالا نمیاد, یا به مشکل خورده , بعد به استاد میگی , اونم میگه به من چه! برو بالا اعلام کن بیان برات درست کنن. بعد بری اعلام کنی , جوابش باشه: همینه که هست!6-یه نفر , یه روز , با یه استادی دعواش میشه و وسط دعوا بهش میگه : کچلِ کوتوله! این استاد هم لطف میکنه میافته سر دنده لج و اون ترم همرو با 9.75 میندازه! حتی من که تنها کسی بودم که اون درسو عین چیز ? خونده بودم.7-عاشق استاد زبانمونم , که بعد از سی سال تدریس تو آمریکا اومده بود ایران که به ما زبان تخصصی تدریس کنه. یه کتاب میداد دست ما و میگفت از روش کنفرانس بدید. دخترا هم با اعتماد بنفس کامل شروع میکردن به انگلیسی حرف زدن اونم به چه افتضاحی! منم اون وسط خودمو میکشتم که:جناب تلفظش این نیستاااااا?‍♀️                                                             _تو باز دوباره حرف زدی؟8-کلا دانشگاه ما انقدر که درگیر حاشیه بود , درگیر درس و علم نبود. بماند که چه فیلم و عکسایی ازش پخش شد. چه روابطی لو رفت. چه دختر پسرایی که رفتن خونه بخت و بدبخت شدن. چه دختر پسرایی که نرفتن خونه بخت و بازم بدبخت شدن.9-هنوزم که هنوزه نفهمیدم سوالات درس وصایای امام و دفاع از کجا میومد؟!در نهایت ایکنه دلایلم خیــــــــــــــلی زیاد بودن , ولی در کل خوشحالم از اون محیط اومدم بیرون. تنها درسی هم که از اون دوران گرفتم این بود که &quot;تحصیلات واقعا شعور نمیاره.&quot; پینوشت 1 :یاد اون آقایی افتادم که رفت خودشو از پل پرت کرد , توی نامه خودکشیش نوشته بود :                   &quot;به سمت پل میروم؛ اگر در مسیر حتی یک نفر به من لبخند بزند نخواهم پرید &quot;منم اگه حتی یه استاد درست حسابی داشتم نمیپریدم .پینوشت 2 :من این متنو با یه لحن دوستانه نوشتم , اما اوضاعی که اون زمان داشتم با یه آدمی که تک و تنها وسط بیابون گیر کرده و نیش عقرب خورده یکی بود ....... حداقل عقرب جِسمتو میکشه!</description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Sat, 02 Feb 2019 19:44:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 پایان متفاوت برای bandersnatch :</title>
                <link>https://virgool.io/@_hbi/black-mirror-aakdhpw5jesn</link>
                <description>این فیلم درباره پسری به نام استفن است , که در حال طراحی یک بازی رایانه ای به نام bandersnatch از روی کتابی با همین نام , که از مادرش باقی مانده. نویسنده این کتاب در حالی که معتقد بود انسان ها همیشه در بین دوراهی هستند و باید انتخاب کنند تا شخصیتشان چه کاری انجام دهد , بعد از مدتی دیوانه شده و سر همسر خود را قطع میکند. استفن مادرش را بر اثر یک سانحه قطار در پنج سالگی از دست داده و با پدرش زندگی میکند. پدرش معتقد است که استفن برای بهبود سلامت روانی اش نیازمند  به ملاقات های مکرر با روانشناس است.استفن بعد از ساختن دموی بازی رایانه ای اش وارد شرکت تاکر سافت می شود.در آنجا با کالین ریمن جوان که یک بازی ساز معروف و البته مورد علاقه ی استفن است آشنا می شود. تاکر سافت با مشاهده دموی بازی ساخته شده هیجان زده شده و به او پیشنهاد همکاری در شرکت به همراه گروهی کوچک , برای به پایان رساندن سریع تر بازی پیشنهاد میدهد.انتخاب ها آغاز میشوند:  نتفلیکس این امکان را به کاربران خود داده تا پایان این فیلم را خود و از بین دو گزینه موجود انتخاب کنند. بعضی از کاربران این فیلم را بعد از 45 دقیقه به پایان رساندن و بعضی بعد از 2 ساعت به پایان رساندن و...اما من تصمیم گرفتم داستان را با چند جریان تصادفی به پایان برسانم.اکثر این پایان ها باز بودند ویا به مرگ استفن و شکست بازی ختم می شدند.1.استفن پیشنهاد همکاری با تاکر سافت را قبول تاکرسافت بازی را ساخته و پخش می کند.اما امتیازی که از منتقد معروف بازی های رایانه ای میگیرد صفر است . پایان!2. استفن با نه گفتن , از تاکر سافت میخواهد که کل پروژه را خودش به تنهایی و در خانه انجام دهد.ولی در کدها با ارور مواجه شده و لیوان شیر را روی کیبورد خالی میکند. پایان!3.استفن در نزد دکتر هینس (روانشناسش) , با اقرار به اینکه کنترل کوچک ترین تصمیمات زندگیش را هم ندارد  , در نهایت بازی خود را ساخته و به امتیاز 2.5 دست پیدا می کند. پایان!4.استفن هیچ وقت نتوانست خطاهای بازی خود را حل و بازی را به پایان برساند. پایان!5.تمام داستان یک فیلم برداری برای ساخت یک فیلم در Netflix است. پایان!6.استفن و کالین به دلیل مصرف مواد مخدر دچار توهم شده و در نهایت استفن خودش را از بالای ساختمان کالین پرت میکند ,میمیرد. پایان!7. استفن و کالین به دلیل مصرف مواد مخدر دچار توهم شده و در نهایت کالین خودش را از بالای ساختمان پرت میکند و میمیرد. استفن پدرش را به قتل می رساند.تاکر سافت برای همیشه منحل می شود. پایان!8. استفن سر پدرش را قطع میکند, بازی را به پایان می رساند, بالاترین امتیاز را از آن خود میکند.اما بعد از مدت کوتاهی راز قتل او برملا میشود و بازی هایش برای همیشه نابود می شوند. سالها بعد یک کدر سعی در بازسازی دوباره گیم دارد ولی با شکست مواجه میشود. پایان!9. استفن با بدست آوردن رمز گاو صندوق پدرش , به پرونده ها و ویدیوهایی دست پیدا میکند که ثابت میکنند پدرش در تمام این مدت از او به عنوان یک موش آزمایشگاهی استفاده می کرده. در نهایت پدرش را به قتل می رساند. در همان زمان تاکر از راه میرسد , استفن او را نیز به قتل میرساند.پایان!10.استفن فقط یک انتخاب دارد. </description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jan 2019 13:38:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>30 جمله محاوره ای ...  ?</title>
                <link>https://virgool.io/english-family/30conversations-caqnltz6etbt</link>
                <description> Part one1. Let’s get something straight, right now!بذارید یه چیزی رو همین الان روشن کنم!2. That’s totally illegal کاملا غیر قانونیه3. What a great tip چه توصیه ی خوبی4. Have you eaten yet?چیزی خوردید؟5. You are so talentedتو خیلی با استعدادی6. Just nod along!فقط سر تکون بده!7. I don’t wanna freak you outمن نمیخوام بترسونمت8. Since when?از کی؟9. That’s ridiculousاحمقانه است10. This is so unfairخیلی نامردیه11. I doubt itشک دارم12. I was kinda hoping that wouldn’t be an issueیه جورایی امیدوار بودم این موضوع اهمیتی نداشته باشه13. I’m such an idiotمن یه احمقم14. I will not take this  abuses من این توهین هارو نمیپذیرم15. Basically its entirely up to meاین اساسا به خودم مربوطه16. We’ve never met beforeما قبلا همو ملاقات نکردیم17. I need someone , I can trustمن به کسی احتیاج دارم که بتونم بهش تکیه کنم18.I try not to let my work affect my person lifeمن سعی میکنم کارم روی زندگی شخصیم تاثیر نذاره19. Where have you been?کجا بودی؟20. We went college togetherما باهم دانشگاه میرفتیم21. There’s nothing to say/tellچیزی برای گفتن وجود نداره22. He is some guy I work withاون فقط یکی از همکارامه23.  She left me!اون منو ترک کرد!24. I don’t want to be singleنمیخوام مجرد باشم25. I’ve got some ugly friendsمن چندتا دوست زشت دارم26. Was it true?حقیقت داشت؟27. What did you want, to talk about?درباره چی میخواستی حرف بزنی؟28. I’m looking for a jobدارم دنبال کار میگردم29. I think I caught your coldفکر کنم ازت سرماخوردگی گرفتم30. That sounds good…به نظر خوبه... https://conversationstartersworld.com/250-conversation-starters/ همچنین میتونید با مراجعه به سایت بالا جملات کاربردی تری پیدا و تمرین کنید.enjoy </description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jan 2019 18:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@_hbi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-lxst4merjcpe</link>
                <description>مدت ها از سر بی پولی محافظ و خدمه ثروتمندان عربی در انگلستان بود.ساعت ها پشت در اتاق هتلشان می ایستاد و هر بار که کسی خارج یا داخل میشد مجبور به تعظیم بود.اما مدتی بعد این شغل حقت آور را رها و شروع به نوشتن کرد.خیلی زود تبدیل به نویسنده ای شد که تیراژ آثارش میلیونی شده بود.جایزه قلم طلایی را دریافت کرد.کمپانی ها به دنبال ساخت آثار سینمایی و بازی های ویدیویی , مجموعه های تلویزیونی و کمیک استریپ بر اساس کتاب های او بودند.داگلاس آدامز ,که خود را یک بی خدای بنیادگرا مینامید ,  با ایده ی پایان جهان کتابی طنازانه و علمی تخیلی می نویسد ,که در بطن خود جنبه های واقعی انسان را به نقد کشیده.اما مهم تر از همه داگلاس پاسخ نهایی به زندگی جهان و همه چیز را در کتاب خود عنوان میکند.داستان ما داستان یه کتابه.کتاب راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن ها.این کتاب در کره ی زمین منتشر نشده و تا پیش از اون فاجعه ی اسفناک , هیچ آدم زمینی اسم این کتاب رو نشنیده بود.اما کتاب , کتاب خیلی قابل توجهی بود که , انتشاراتی دب اصغر , که هیچ ادم زمینی اسم اون نشنیده منتشر کرده بود.این کتاب نه تنها خیلی کتاب قابل توجه که خیلی هم موفقه.موفق تر از فصل نامه ی ,حفاظت آسمانی از حریم خانه, پرفروش تراز 53 تا سرگرمی جدید در موقعیت بی وزنی , و جنجالی تر از سه کتاب فلسفی اولون کولوفید به نام های : اشتباهت ایزد , چندتا از اشتباهات دیگه ایزد و این ایزد که میگن اصلا کیه؟برگردیم به داستان اون فاجعه اسفناک و مسخره و پیامد های غیر عادی اون و رابطه این پیامدها با کتاب واقعا قابل توجه , راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن ها. این داستان خیلی ساده شروع میشه : با یه خونه !به فاصله نودو هشت مایلی خورشید , یه سیاره کوچک و بی اهمیت میچرخه.ساکنان این سیاره سیز و آبی رنگ , که جدشون به میمون ها میرسه , تون قدر عقب مونده اند که فکر میکنند با اختراع ساعت دیجیتال فیل هوا کرده اند.مشکل این سایره اینه که , یا بهتر بگم این بود که اغلب ساکنانش بیشتر وقت ها ناراضی بودند و احساس خوشبختی نمی کردند. شاید مهم ترین علت علاقه مردم به به این کتاب حقایق پنهان شده در زیر لایه های طنز داستان است . حقایقی که هیچ وقت قدیمی ویا تکراری نمیشوند.?رییس جمهور فقط یه عروسکه و هیچ قدرتی نداره .البته دولت رئیس جمهور رو انتخاب میکنه, اما شاخصه های رئیس جمهور منتخب کمترین نسبت و ارتباطی با توانایی هاو مدیریت  رهبری نداره.مهم ترین خصوصیت رئیس جمهور, پررو بودنه, که البته نیاد به چشم بخوره و تو ذق بزنه. وظیفه رئیس جمهور اعمال قدرت نیس, وظیفه رئیس جمهور اینه که حواس مردم رو از قدرت پرت کنه. در تمام عالم فقط شش نفر میدونن که قدرت اصلی دست کیه...حتی برای نجات مادربزرگ خودشون هم اول باید فرم های رسمی رو سه بار پر کنند, امضا کنند, بفرستند به ادارات مربوطه, پس بفرستند, به فرم ها و اشکال بگیرند, فرم هارو گم کنند, تو یه ده کوره انبار کنند و آخرسر بفروشند به بقال محل.اما من همیشه میگم احتمال اینکه آدم بفهمه واقعا تو دنیا چه خبره اینقدر کمه که بهترین کار اینه آدم بگه &quot;ولش کن&quot;.استدلال مغز های متفکر این بود : ایزد میگه &quot;من هیچ وقت وجود خودم رو ثابت نمیکنم چون اثبات وجود من ضد باور به وجود منه و بدون باوربه  وجود من , من وجود نخواهم داشت.&quot;فکر کردن دلفین ها میخوان با دمشان , با توپ های فوتبال بازی کننند یا به خاطر گرفتن چیزهای خوشمزه سوت بزنند. بالاخره دلفین ها دست از سعی کردن برداشتن و چندوقت پیش کره ی زمین رو از را خودشون ترک کردند. آخرین پیام دلفین ها هم اشتباهی تفسیر شد.انسان ها فکر کردن که دلفین ها میخوان از یه حلقه ی هولاهوپ بپرند و در آن واحد دو تا پشتک وارونه هم بزنند و همزمان با این کارها سوت هم بزنند , اما دلفین ها در واقع میخواستند بگن &quot; خداحافظ و ممنون از اون همه ماهی&quot;                                                  این قسمت یه موزیک باحال هم داره? https://soundcloud.com/mariana-funes/so-long-and-thanks-for-all-the پ.ن 1 : من معتقدم هرچه بر خود میپسندی بر دیگران بپسند , چون بی نهایت عاشق این کتابم خواستم معرفیش کنم به کسانی که تا به حال نخوندنش.  پ.ن 2 :حقایق جالب و بسیاری درباره این کتاب وجود داره اگه دوست داشتین گوگل کنید. </description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Sat, 22 Dec 2018 22:39:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من به عنوان یک دوقطبی! ☯</title>
                <link>https://virgool.io/@_hbi/bipoarhbi-x4dhhfhhb0aa</link>
                <description>عکس صرفا به دلیل علاقه نویسنده به باب انتخاب شده!!شاید در ابتدا که کلمه ی &quot;دوقطبی&quot; را می شنوید ویا با فردی مبتلا به دوقطبی آشنا میشوید آنها را را به چشم فردی معیوب و ناقص نگاه کنید.اما حقیقت این این است که اکثرا ,افراد برتر وحتی باهوش تر مستعد اختلال دوقطبی هستند , مغز آنها از کار افتاده نیست فقط متفاوت کار می کند.⚠ همه چیز از افسردگی شروع میشود , حتی اختلال دوقطبی.&quot;افسردگی&quot; بیماری بسیار شایعی است که اکثر مردم یا نمیخواهند درباره اش صحبت کنند و یا بالعکس برای مخفی کردنش سعی میکنند تظاهر به شادی کنند.شما گاها رفتارهای گمراه کننده وحتی دلسرد کننده ای که افراد افسرده از خودشان نشان میدهند میبینند,&quot; آنها در ذهن خود مشغول جنگی هستند که هیچ کس دیگری نمیتواند ببیند&quot;. شاید شما از برخورد با اینگونه آدم ها دوری کنید , به هر دلیلی , شاید حتی شما میترسید که با رفتار یا حرفی اورا از خود برنجانید.اما چیزی که باید متوجه آن باشید این است که -شما یک فرد عادی هستید- نه مسئول سلامت آنها. فقط دوستانه برخورد کنید.در قسمتی از سخنرانی در تد ,BILL BERNAT , بیان میکند :افسردگی میل به انجام کار را نابود نمیکند , فقط توانایی انجام آنرا کم میکند. کاملا درسته ✔گاهی اوقا این ما هستیم که تمایل به صحبت کردن نداریم یا حرفی برای گفتن پیدا نمیکنم , و در نهایت این احساس ناخوشایند را با زل زدن به صفحه موبایلمان از بین میبریم . [شما چطور؟]&quot;زندگی کن&quot; , &quot;بخند&quot; , &quot;شادباش&quot; , &quot;غلیه کن&quot;. اینها واقعا جملاتی نیستند که به ما کمک کنند , حتی در بعضی شرایط ما را مایوس تر خواهند کرد.بر خلاف دیگر بیماری های فیزیکی , بیماری هایی مثل دوقطبی یا افسردگی به راحتی قابل درمان نیستند , مثل یک حمله ی قلبی نیستند که شما با اورژانس تماس بگیرید و فورا درمان را شروع کنید. این بیماری ها کند و مخفی عمل می کنند -گاهی حتی فرد مبتلا , از مبتلا بودن خودش آگاه نیست-بیل برنات میگویید: &quot; ما میتوانیم همزمان غمگین و خوب باشیم&quot;.لازم نیست در هنگام برخورد با ما تن صدایتان را پایین بیاورید و یا غمگین صحبت کنید. [از این کار متنفرم?‍♀️]ما نیازی به ترحم و دلسوزی نداریم نیازیم , نیازی به هدایای گران قیمت نداریم , بهترین هدیه برای ما میتواند لبخند باشد.یکی از دوستان من دوروز در هفته با من تماس میگیرد و تمام اتفاقات جالب و بامزه ای که در محیط کارش یا محل تحصیلش اتفاق افتاده را تعریف میکند  , او به من خنده هدیه میدهد.چون من صراحتا درباره بیماری ام با او صحبت کردم و اون گفت (این کاریه که من میتونم برات انجام بدم?)اتفاقی که برای ما بیماران دوقطبی می افتد حساسیت بیش از حد ماست. اگر سریال حس سوم را به یاد بیاورید : &quot;بازیگر زن به طرز عجیبی حس بویایی اش چند برابر شده بود.&quot;این اتفاقی است که در ذهن بیماران دوقطبی می افتد , آنها  حساس تر از دیگران هستند  و به نوع نگاه , نوع حرف زدن , تن صدا , حرکات دست , مدل بیان کردن کلمات , حساسیت نشان میدهند.شاید تصمیم بگیرند که واکنشی نسبت به این احساسات نشان ندهند تا مورد قضاوت دیگران قرار نگیرند.(کاری که معمولا خود من انجام میدهم)مشکل عمده ی ما برخورد با مردمی است که احساس کامل بودن مطلق میکنند , در واقع اختلالات روانی بسیار گسترده هستند(اختلالات خواب , کابوس , ترس از ارتفاع , وسواس , خجالت , ترس از محیط های کوچک  , ترس از جمعیت بزرگ) و هر فرد حداقل مبتلا به 5 نوع اختلال است.(خودمن 10 ده تا? ) سر منشا بسیاری از مشکلات ما اختلالات روانی هستند , که از آنها بی اطلاع هستیم و از انجایی هم که &quot;مشاوره روانشناس&quot; را کار آدم عاقل نمیدانیم هیچ وقت از وجودشان با خبر نمیشویم.اختلال دوقطبی یعنی - اختلال عدم تعادل بین احساس سرخوشی و ناخوشی - (شیدایی و افسردگی)حالت شیدایی:مردی را تصور کنید که ده دست دارد. با یک دست مینویسد , با یک دست غذا می پزد , با یک دست دمبل میزند , با یک دست مشغول کار با رایانه اش است , با یک دست در حال تعمیر رادیوست.....این مرد ذهن ماست , در حالت شیدایی گاها , ما بسیار خلاق و پر انرژی میشویم , ایده های بزرگ مانند شهاب سنگ به مغز ما پرتاب می شوند و ما با انرژی وصف نشدنی مشغول اجرا و پردازش آنها میشویم. این حالت ممکن بین چند ساعت یا چند روز متغیر باشد , و اما بعد از آن دوره افسردگی هویدا میشود.حالت افسردگی:ناگهان تمام انرژی شما افت پیدا میکند.علایق شما تبدیل به تنفر می شوند. زندگی پر رنگ و شاد شما سیاه میشود. یادم میاد در دوره ی شیدایی 4 روزه  ای که داشتم در حالی که , با تمام توان سعی در کنترل انرژی بیش از حد خودم را داشتم , شروع به یادگیری کردم ( language - coding) و در بین یادگیری ها , نقاشی و ورزش های سنگین .(همراه با بیخوابی و هجوم افکار). و بعد از آن تا چندین روز قادر به برقراری ارتباط با دیگران و حتی تلفن همراهم را نداشتم . ❗اختلال دو قطبی نوع دو ❗در توضیحی کوتاه , اختلال Bipolar نوع یک : دارای بالا پایین های بسیار و شدید بین دوره ی شیدایی و افسردگی است که در صورت عدم تشخیص به موقع فرد مبتلا , مجبور به گذراندن دوره های در &quot; درمانگاه بیمارهای روانی &quot; پیدا میکنند. و     نوع دوم : دوره های افسردگی , طولانی تر از دوره ی شیدایی و دوره شیدایی با شدت کمتر است.شاید در نظر شما برقراری تعادل لازم بین احساسات و داشتن زندگی سالم غیر ممکن است.نظر شما  به طور کل صحیح است , ولی پاسخ من شاید کمی غیر عادی به نظر برسد: _ زندگی با تعادل در نظر من , زندگی کسل کننده همراه با روز ها وشب های تکراری و یکسان است.مثل قایقی که سالهاست روی آب های راکد پهلو گرفته. گاهی اوقات ما به موج های بزرگ نیاز داریم , به ترس , به هیجان , حتی به جیغ زدن.....من هنوز زبانی که در دوره شیدایی شروع  به یادگیری کردم  رابه یاد دارم  و سه زبان دیگر بعد از آن. من در زمینه های مختلفی تحسین شده ام  , من نه کند ذهنم , نه زشتم  , نه معلول , نه معتاد ,  نه دزد  ,  من فقط ذهن پیچیده ای دارم....                                                        .   .   .منابع:   س . ح  - JOUAN ROSON  - BILL BERNAT  -JOSHOA WALTERپ.ن:     اگر براتون جالبه بدونین خود شما هم مبتلا به این بیماری هستید یا خیر , می توانید از طریق تست های رایگان  Bipolar از اینجا و اینجا تشخیص نسبی از وضعیت خود پیدا کنید. ☯</description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Sat, 08 Dec 2018 18:16:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 درسی که از سریال دوستان یادگرفتیم.</title>
                <link>https://virgool.io/viral1/httpsvirgoolioshbi12-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-wvywz9ymubov</link>
                <description>سریال&quot;فرندز&quot; یک داستان درباره شش جوان 20 ساله است،که تلاش میکنند در شهر خود نیویورک به بهترین شکل زندگی کنند.این نمایش تلویزیونی تاثیر زیادی بر روی میلیون ها بیننده،از زمان پخش تاحتی امروز در دنیا داشته باشند. فرندز تنها یک نمایش تلویزیونی نیست یک &quot;شیوه زندگی&quot; است.اگر هنوز سریال دوستان را تماشا نکرده اید توصیه میکنم ، زمانی که قسمت آخر فصل ده را به پایان رساندید به ادامه این مطلب بازگردید:  1.دوستان شما خانواده ای هستند که انتخاب میکنید.“Your friends are family you choose.”   2. مهم نیست چندساله باشید؛هیچ وقت ارطباتتان را با کودک درونتان قطع نکنید. 3. چطور نیش ســتاره دریایی را درمان کنیم.4. احترام به مرز دیگران.5. کاری که دوست داری انجام بده,حتی اگر در آن خوب نیستی.&quot;در تمام طول سریال میبینید که شخصیت فیبی با اینکه صدای خوبی ندارد وحتی گیتار زدن هم به خوبی بلد نیست،اما از هیچ فرصتی برای خواندن و نواختن در کنار دوستانش و حتی مردم دریغ نمیکند ، وحتی دیگران را مجبور میکند به اشعار بدون ردیف و قافیه اش احترام بگذارند.&quot;&quot;در قسمتی از سریال : جیل: وای این پیتزا خیلی بزرگه.مطمینی میخوای بخوریش؟!! جویی:من چاق و منحنی ام و دوست دارم باشم. &quot;
7.حس شوخ طبعی خود را حفظ کنید.&quot;در قسمتی از سریال : راس:من مردم و هیچکس اهمیت نداده. مونیکا:من شبیه مردهام.&quot;8.از بیان احساسات واقعی خود نترسید. 9.اولویت های خود را انتخاب کنید.10.انتقام بگیرید،اما به درستی!10.گاهی احمق بودن خوب است.&quot;همه ی ما زیر نقاب جدی,آرام و آراسته ی خود یک شخصیت احمق را پنهان کرده ایم که از نشان دادن آن به دیگران خجالت میکشیم. نکته اینجاست که گاهی این شخصیت احمق میتواند بهترین نتیجه را برای شما به ارمغان آورد.در قسمتی از سریال میبینید که،کاراکتر مونیکا با قرار دادن سر خودش در یک بوقلمون ،در روز جشن شکرگزاری،سعی میکند تا چندلر که از دست دست او عصبانی هست را خوشحال کند.&quot;12.هیچگاه عذرخواهی و تشکر را فراموش نکنید.</description>
                <category>~hbi~</category>
                <author>~hbi~</author>
                <pubDate>Fri, 07 Sep 2018 09:45:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>